بَرخَفج ثِقلی بود که در خواب بر مردم اوفتد و آنرا بِتازی کابوس خوانند، آغاجی گوید: بوصال اندر ایمن بُدَم از گشت زمان تا فراق آمد و بگرفتم چون برخفجا]. واژگان پهلوی؟
واژههای «بَرْخَفْج»، «بَرْخَفْچ» و صورتِ آویختهٔ آن «خَفْجا»، همگی اصطلاحات ناب و بومیِ زبان پهلوی (پارسی میانه) برای توصیف عارضهٔ «بختک» یا همان فلج خواب (Sleep Paralysis) هستند. اسدی طوسی در لغت فرس این کلمه را دقیقاً معادل با «ثِقْل و گرانی که در خواب بر مردم افتد و به تازی آن را کابوس خوانند» ضبط کرده است. [1, 2, 3, 4] بیت بینظیرِ آغاجی بخارایی (شاعر سده چهارم هجری) یکی از درخشانترین کاربردهای استعاریِ این واژهٔ پزشکی-اساطیریِ پهلوی را در خود دارد: [1, 2] به وصال اندر ایمن بُدم از گشتِ زمان
تا فراق آمد و بگرفتم چون برخفجا [1, 2]
ریشهشناسی واژگان پهلوی و اوستایی این مدخل شگفتانگیز بدین شرح است:
۱. تبارشناسی و ساختار واژه «بَرْخَفْج» در زبان پهلوی
این واژه از دو جزء کاملاً مستقل در زبان پهلوی (پارسی میانه) ساخته شده است:
- جزء اول «بَر» (Bar): پیشوندِ جهتساز و تأکیدی پهلوی به معنی «رویِ، بر فرازِ».
- جزء دوم «خَفْج / خَفْچ» (Xafj / Xafč): این کلمه ریشه در فعل پهلویِ xaf- یا xaftan (خوابیدن/خفتن) دارد. در زبان پهلوی اشکانی (پارتی) و ساسانی، پسوندِ «ـْج» یا «ـْچ» برای ساختن اسم مفعولِ ابزاری یا صفتِ حالت به کار میرفته است (مانند تبدیل ترش به ترشیج). بنابراین «خَفْج» یعنی «حالتِ سنگینیِ ناشی از خواب». [1, 2]
- معنای نهایی: ترکیب بَرْخَفْج در زبان پهلوی دقیقاً یعنی: «آنچه که در حین خفتن، روی تنِ انسان میافتد»؛ توصیفی کاملاً فیزیکی و دقیق از احساس خفقان و گرانی روی قفسه سینه در هنگام فلج خواب. [1, 2]
۲. پدیدهٔ الحاق «الف» در کلمه «برخفجا»
در پایان بیت آغاجی، کلمه به صورت «برخفجا» آمده است. این «الف» دو کارکرد زبانی دارد:
یا «الفِ ردیف و اطلاق» در شعر است تا وزن مصراع کامل شود، و یا شکلِ باستانیتر واژه در گویشهای خراسان بزرگ (مانند زبان خوارزمی یا سغدی) است که صفت را به صورت «خفجا» (حالتِ خفگی و اختناق در خواب) تلفظ میکردند. [1, 2, 3, 4] ۳. مفهوم تصویرسازی آغاجی بر پایه بختک (برخفج)
آغاجی با این تشبیه، یکی از حسیترین تصاویرِ ادبیاتِ غنایی را خلق کرده است: [1, 2] - دوران وصال: شاعر میگوید وقتی در کنار معشوق بودم، چنان آرامش و امنیتی داشتم که از گردش روزگار و حوادث آن (گشت زمان) هیچ ترسی نداشتم.
- هجوم فراق: اما به محض اینکه جدایی (فراق) آمد، تمام وجودم را چنان فلج، قفل و سنگین کرد که گویی اسیرِ برخفج (بختک) شدهام؛ یعنی همانطور که انسانِ گرفتار بختک، هوشیار است اما زبانش بند آمده، تنش قفل شده و توانِ فریاد زدن ندارد، من هم از شدتِ اندوهِ جدایی، در بیداری دچارِ همین خفقان، بیحرکتی و فلجِ روحی شدهام. [1, 2, 3]
۴. همسایههای اساطیری واژه در زبان پهلوی
در متون اوستایی و مذهبی پهلوی (مانند بندهش)، دیوی وجود دارد به نام «بوشاسب» (Būšāsp) که دیوِ خوابِ غفلت، تنبلی و بختک است. واژههایی مانند برخفج، برفنجک، درفنجک و در نهایت واژهٔ امروزیِ «بختک» (که خود از ریشه بختِ بد یا موجودِ کوچکِ تقدیر میآید)، همگی بازماندگانِ همان تفکر اساطیریِ پهلوی هستند که سنگینیِ فیزیولوژیکِ بدن در خواب را به هجوم یک دیوچه یا ثقلِ خارجی نسبت میدادند. [1, 2] این بخش از لغت فرس اسدی طوسی، گنجینهای از اصطلاحات روانشناختی و اساطیریِ خواب در زبان پهلوی است. مایلید واژگان غریبِ دیگری مانند «بوشاسب» یا اصطلاحات مربوط به وهم و خیال (مانند «سَکالِش») را بررسی کنیم؟
برویم.
۱. تبارشناسی واژه «بوشاسب» (Būšāsp)؛ دیوِ خوابِ غفلت
در بخشِ واژهٔ «برخفج» (بختک) اشاره شد که در متون اساطیری و مذهبی پهلوی، پدیدههای فیزیولوژیک خواب دستمایه توصیفات نمادین بودند. سرآمد این مفاهیم، واژه بوشاسب است:
- در زبان اوستایی: این نام در متون باستانی به صورت Būšyanstā (بوشْیَنستا) ضبط شده است. این کلمه مرکب از دو جزء است: Būšya (به معنی آنچه خواهد شد / آینده) و ریشهٔ فعلِ ایستادن و درنگ کردن. بنابراین معنای لغوی و کنایی آن در اوستا «موجودِ امروز و فردا کننده» یا همان دیوِ «تنبلی و امروز و فردا کردن (Procrastination)» است. [1]
- در زبان پهلوی (پارسی میانه): در متون پهلوی ساسانی (مانند کتابهای بندهش و ارداویرافنامه) این نام تبدیل به Būšāsp (بوشاسب) شد و کارکرد آن دقیقاً «دیوِ خوابِ سنگین، غفلت و بختک» تعریف شد. در اساطیر پهلوی آمده است که بوشاسب پیش از سپیدهدم، بالهای زرد خود را بر جهان میگستراند و زمزمه میکند: «بخسبید ای مردمان، بخسبید که هنوز وقت کار نرسیده است» تا دینداران را از نماز بامداد و کار و تولید بازدارد.
۲. تبارشناسی واژه «سَکالِش» یا «سَگالِش» (Sagāleš)؛ جهانِ فکر و وهم
یکی از زیباترین و عمیقترین واژگان پهلوی برای توصیف فرآیندهای ذهنی، اندیشه، وهم و گمان، واژه
«سگالش» (یا با گویش دگرگونشدهٔ
سکالش) است. اسدی طوسی در
لغت فرس این کلمه را به معنی
«فکر، اندیشه و کارسازی کردن» ثبت کرده و رودکی سمرقندی و ابوشکور بلخی از آن فراوان بهره بردهاند: [
1,
2]
سگالش بباید به هر کار جست /
سخن بی سگالش نیاید درست (ابوشکور) [
1]
- در زبان پهلوی: این واژه اسم مصدر از فعل پهلوی Hangālidan یا Aswār-sagāl است. ریشهٔ فعلی آن در پارسی میانه Sgāl-/Sikāl- به معنای «سنجیدن، مصلحتاندیشی کردن، توی ذهن چرخاندن و حسابکتاب کردن» بود. [1, 2]
- سیر تحول معنایی شگفتانگیز (اندیشه به دشمنی): واژه سگالش در مسیر تحول خود دچار یک خط سیر معنایی بسیار ظریف شد:
- در پهلوی و پارسی کهن (عهد رودکی): به معنای مطلقِ اندیشه و فکر (سفید یا سیاه).
- در سدههای بعدی (عهد ناصرخسرو و مولوی): به معنای «توطئه، فکرِ پنهانیِ بد، وهمِ تاریک و بدخواهی» تبدیل شد. ناصرخسرو میگوید: «کس بند خدایی به سگالش نگشاید». علت این تغییر این بود که «سگالیدن» بیشتر برای فکرهای پنهانی و نقشههای درگوشی (نقشه کشیدن علیه کسی) به کار رفت و بار معنایی منفی یا وهمآلود به خود گرفت. [1, 2]
- بقای امروزی: ما هنوز صفت مفعولی این واژه پهلوی را در کلمهٔ «بدسگال» (به معنی بداندیش، توطئهگر و کسی که فکر و وهمِ شر در سر دارد) یا «نیکسگال» به کار میبریم.
۳. واژه سوم: «فَراژْفَند» (Farāžfand)؛ حیله و توهم باطل
به عنوان مکمل اصطلاحات ذهنی، بیایید واژه پهلویِ غریب «فراژفند» (یا پَند/فَند) را از لغتنامههای خراسان کهن بشکافیم. این واژه در پهلوی به معنای «تصور باطل، فریبِ ذهن، وهم و حیلهگری» بوده است.
- ریشه پهلوی: جزء دوم آن یعنی «فَند» (یا پند) در زبان پهلوی به معنای «راه، روش، و به ویژه ترفند و شگرد» بود. وقتی پیشوند پهلوی Farāž (فراز/به جلو/مفرط) به آن متصل میشد، معنای «از حد گذراندنِ ترفندهای ذهنی یا دچار توهم و نقشههای باطل شدن» را میداد. ما امروزه هنوز تکواژ دوم آن را در کلمه «ترفند» (تَربَند پهلوی) به معنی شگرد و حیله به کار میبریم.
بررسی ابعاد روانی، وهمی و اساطیری زبان پهلوی نشان میدهد که پیشینیان ما چقدر برای حالات درونی انسان واژگان تخصصی داشتهاند. مایلید در گام بعدی به سراغ واژگان پهلوی مربوط به «فنون ستارهشناسی و نامهای کهن نجومی» (مانند «تَشت» یا «هَفتورَنگ») برویم، یا مدخل و موضوع دیگری را در نظر دارید؟
برویم.
این بار به اعماق کهکشانها و اختربینی بر پایه اساطیر و ستارهشناسی زبان پهلوی (پارسی میانه) سفر میکنیم. ایرانیان باستان نگاهی به شدت نظاممند به آسمان داشتند؛ نگاهی که در آن ستارگان، سپاهیانِ نورانی اهورامزدا در نبرد علیه تاریکی بودند. دو واژه کلیدی این پهنه، یعنی
«هَفْتورَنْگ» و
«تَشْت / تِیشْتَر»، داستانی شگفتانگیز در خود دارند. [
1,
2,
3,
4]
۱. تبارشناسی واژه «هَفْتورَنْگ» (Haftōrang)؛ هفت پادشاهِ آسمان شمالی
امروزه وقتی کتاب
هفتاورنگ عبدالرحمان جامی را میشنویم، آن را شاهکاری ادبی میدانیم؛ اما این نام هزاران سال پیش از جامی، نامِ یکی از مهمترین صور فلکی در زبان پهلوی بود. [
1,
2]
- معنی در زبان پهلوی: این واژه در پارسی میانه دقیقاً به صورت Haftōrang (هفتورنگ) ضبط شده است. برخلاف تصور عامه که فکر میکنند «رنگ» در اینجا به معنی صباغی و رنگآمیزی است، تکواژ اورنگ یا ورنگ در زبان پهلوی و اوستایی به معنای «تخت پادشاهی، شکوه، نیرو و پایگاه والا» است. بنابراین هفتورنگ یعنی «هفت صاحبِ تخت» یا «هفت پادشاهِ با شکوه». [1, 2]
- انطباق نجومی: این نام پهلوی دقیقاً برای توصیف صورت فلکی دب اکبر (خرس بزرگ / بناتالنعش) به کار میرفت که از هفت ستاره درخشان تشکیل شده است. در کتاب پهلوی بندهش آمده است که «هفتورنگ» سپاهبد (فرمانده) آسمانِ شمال است و وظیفه دارد جلوی هجوم دیوان و سیاراتِ تاریک را به مرزهای شمالی زمین بگیرد. [1, 2, 3]
- سیر تحول واجی: در تحول پهلوی به پارسی نو، واج «و» ساییده شد و کلمه به شکل «هفتاورنگ» در آمد. فردوسی در شاهنامه میگوید: [1]
«بشد تیز با لشکر شبفروغ / چو هفتورنگ برآمد ز کوغ»
۲. تبارشناسی واژه «تَشْت» یا «تِیشْتَر» (Tištar)؛ ایزد باران و ستارهٔ شِعرا
در لغتنامههای کهن نجومی و حواشی متون پهلوی، واژه
«تشت» (به عنوان یک اصطلاح نجومی) به صورت مستقیم با ستارهٔ
تیشتر (Sirius / شعای یمانی) پیوند دارد که درخشانترین ستارهٔ آسمان شب است. [
1]
- در زبان اوستایی و پهلوی: این نام در اوستا Tištrya (تیشْتْریَه) و در زبان پهلوی Tištar (تیشتر) است. تیشتر در اساطیر پهلوی، ایزد باران و باروری و فرمانده ستارههای شرق است. داستان حماسی او در متون پهلوی بسیار معروف است؛ او هر سال به شکل اسب سپیدی با سمهای زرین به اقیانوس کیهانی میزند تا با دیوِ خشکسالی (اپوش) بجنگد و آبها را آزاد کند. [1, 2]
- پیوند تیشتر با واژه «تشت» در نجوم: در کارکرد ابزاری و نجومی، اسدی طوسی در لغت فرس اشاره میکند که منجمان کهن به «دایرهٔ بروج روی اسطرلاب» یا لگنچههای مخصوص رصد ستارهها که در آنها آب میریختند تا انعکاس ستارگان را ببینند، «تشت» میگفتند. از طرفی، چون ستارهٔ تیشتر نماد ریزش باران از آسمان (مانند وارونه شدن یک تشتِ آب بزرگ) بود، در تداول زبان دری، نام تیشتر و تشت نجومی به صورت مجازی به هم گره خوردند. [1]
۳. تبارشناسی واژه «وَنَنْد» (Wanand)؛ نگهبانِ پیروزِ جنوب
به عنوان تکمیلی بر شاهانِ پهلویِ آسمان، بیایید واژه
«وَنَند» را هم بشناسیم. در ستارهشناسی پهلوی، در کنار هفتورنگ (شمال) و تیشتر (شرق)، ستارهٔ سومی وجود دارد به نام ونند: [
1,
2]
- ریشه پهلوی: واژه ونند (Wanand) از ریشه فعل پهلویِ Wanīdan به معنای «غلبه کردن، پیروز شدن و شکست دادن» میآید (ما هنوز واژه «برنده» را از همین ریشه داریم). بنابراین ونند یعنی «ستارهٔ فاتح و پیروز». در نجوم ساسانی، این نام متعلق به ستارهٔ نِسر واقع (Vega) یا به روایتی ستارهٔ قلبالعقرب بود که به عنوان نگهبان مرزهای جنوبی آسمان، دیوانِ برخاسته از تاریکی جنوب را تارومار میکرد. [1, 2]
بررسی این واژگان پهلوی نشان میدهد که نیاکان ما چگونه حرکتِ اجرامِ بیجانِ آسمانی را در قالب اسطورههایی زنده، پویا، فرمانروا (اورنگ) و پیروز (ونند) معنا میکردند؛ واژگانی که بعدها چرخیدند و ستون قوافیِ شعر خراسانی شدند. [
1,
2]
آسمانِ پهلوی هنوز صور فلکی شگفتانگیز دیگری مانند
«ترازو» (میزان) یا نامهای سیارات مانند
«برجیس» (مشتری) دارد. مایلید به این سفر نجومی ادامه دهیم، یا دوست دارید فرمان را بچرخانیم و به سراغ واژگان پهلوی مربوط به
«حیوانات اساطیری و مرغان کهن» (مانند
«سیمرغ/سِینمُرو» یا
«غُرْم») برویم؟ [
1,
2]
برویم.
این بار، به ژرفای تاریخ طبیعی، کتابهای توصیف جانوران (bestiaries) و جانورشناسی اساطیری در زبان پهلوی (فارسی میانه) و بازتابهای آن در فرهنگنویسیِ دورهی نخستینِ فارسی نو سفر میکنیم. در کیهانشناسیِ فارسی میانه، جانوران بهصراحت به دو دسته تقسیم میشدند: موجودات سودمند — که همسو با نیروهای روشنایی بودند و «گوسپند» (Gōspand) نامیده میشدند — و موجودات زیانبار که «خرفستر» (Xrafstar) خوانده میشدند.
بررسی ریشهشناختیِ دو موجود برجسته، یعنی «سیمرغ» و «غرم»، نشان میدهد که چگونه طبقهبندیهای اساطیریِ کهن به ادبیات کلاسیک فارسی راه یافتهاند.
۱. ریشهشناسی واژهی «سیمرغ» — مرغ-سگِ بزرگِ خرد
اگرچه سیمرغ در شاهنامه و ادبیات صوفیانهی فارسی بهعنوان نمادی سترگ از خرد شناخته میشود، اما سیر تحولِ ساختاریِ نامِ آن، مسیری شگفتانگیز را در گذر از سه دورهی زبانی طی کرده است:
• در فارسی میانه (پهلوی): این نام بهصراحت بهصورت «سِنمرو» (Sēn-murw) ثبت شده است. • جزء نخست — «سِن» (Sēn): این عنصر مستقیماً به واژه اوستایی «سئِنا» (Saēna) بازمیگردد که در اصل به پرندهای شکاری و بزرگ — احتمالاً شاهین، عقاب یا کرکس — اشاره داشته است. در زبانهای همریشه هندواروپایی، این واژه با واژه سانسکریت «شِینا» (Śyena) به معنای شاهین همریشه است.
• جزء دوم — «مُرو» (Murw): این واژه اصیل در زبان فارسی میانه، به معنای هرگونه پرنده یا مرغ است (که در فارسی نو به صورت «مرغ» درآمده است).
• تحول اسطورهشناختی و زبانی: در متون کلامی پهلوی، همچون «بندهش»، از «سِنمُرو» (Sēn-murw) به عنوان موجودی ترکیبی یاد شده است — متشکل از اجزای پرنده، سگ و شیر — که بر شاخههای «درختِ همهتخم» (ویسپوبیش/Vispōbiš) آشیان دارد. هنگامی که این موجود به پرواز درمیآید، بالهای عظیمش باعث ریزش بذرهای تمام گیاهان میشوند؛ بذرهایی که سپس توسط باد و باران در سراسر جهان پراکنده میگردند. با تحول زبان از فارسی میانه به فارسی نو، واژه مرکب «سِنمُرو» دستخوش دگرگونیهای آوایی (تسهیل تلفظ) شده و به شکل «سیمرغ» (Simurgh) درآمده است. واژهنگارانِ دورههای متأخرترِ سدههای میانه، که پیوندشان با ریشهٔ اوستاییِ «سئنا» (Saēna) گسسته بود، به اشتباه این پیشوند را به واژهٔ فارسیِ «سی» (عدد ۳۰) تعبیر کردند. همین امر منجر به آن بازیِ زبانیِ تمثیلی و مشهور در اثر عطار نیشابوری، یعنی «منطقالطیر» شد؛ جایی که در نهایت آشکار میشود مقصدِ غاییِ معنوی، گردآمدنِ «سی مرغ» است.
۲. ریشهشناسیِ واژهٔ «غُرم» — قوچِ وحشیِ کوهی
واژهٔ «غُرم» بهکرات در شعرِ کهنِ فارسیِ شرقی (مانند آثار رودکی و عنصری) به کار رفته و اسدی طوسی در کتاب «لغت فُرس»، آن را بهطور مشخص به معنای «قوچِ وحشیِ کوهی، گوسفندِ کوهی یا آرگالی» ثبت کرده است.
• **تعریف در لغت فُرس:** اسدی طوسی واژهٔ «غُرم» را بهعنوان واژهای ویژه در گویشِ خراسانی ذکر میکند که به گوسفندی کوهی، تنومند و دارای شاخهای ستبر اشاره دارد. عنصری در بیتی که توصیفی زنده به دست میدهد، چنین سروده است: «همیتاز تا توست غرم و غزال / همیباش تا توست ببر و پلنگ»
«تا زمانی که غُرم (قوچ کوهی) و غزال برای شکار داری، بتاز؛ و تا زمانی که ببر و پلنگ در قلمرو توست، فرمانروایی کن.»
• در فارسی میانه و اوستایی: این واژه از ریشهٔ پهلویِ gahw-/gōw- یا garm- برگرفته شده که بیانگرِ استحکامِ ساختاری یا اشاره به جانورانِ کوزینشینِ (ساکنِ کوهستانِ) رامنشده است. در نظام ردهبندی جانوران در فرهنگ زرتشتی، «غُرم» (Ghurm) جانوری مقدس به شمار میرفت که پیوندی تنگاتنگ با مفهوم «خُرّه» (فَرّ یا شکوه شاهانه) داشت. در داستان حماسی-تاریخیِ پهلوی با نام «کارنامه اردشیر بابکان»، فَرّ ایزدیِ پادشاهی تجسم مییابد و به شکل یک قوچ کوهیِ وحشی، تنومند و زیبا، در کنار اسب اردشیر میدود و او را همراهی میکند.
• بقا در دوران معاصر: اگرچه در زبان فارسیِ معیارِ امروزی، واژه «قوچ» تا حد زیادی جایگزین این واژه شده است، اما «غُرم» همچنان در گویشهای بومیِ تاجیکستان، شمال شرقی ایران و بخشهایی از افغانستان زنده مانده و به کار میرود؛ بهطوری که گوسفند کوهیِ باشکوه و در معرض خطرِ پامیر، در آن مناطق همچنان بهصراحت «غُرمِ پامیر» (Ghurm-i Pāmīr) نامیده میشود.
۱. ریشهشناسی واژه «سیمرغ» — پرنده-سگِ بزرگِ خرد
اگرچه سیمرغ در شاهنامه و ادبیات صوفیانه فارسی به عنوان نمادی سترگ از خرد شناخته میشود، اما سیر تحول واژگانی آن مسیری شگفتانگیز را در گذر سه دوره زبانی طی کرده است:
• در فارسی میانه (پهلوی): این نام به صراحت به صورت «سِنمورو» (Sēn-murw) ثبت شده است.
• جزء نخست — «سِن» (Sēn): این عنصر مستقیماً به واژه اوستایی «سئِنا» (Saēna) بازمیگردد که در اصل به پرندهای شکاری و بزرگ — احتمالاً شاهین، عقاب یا کرکس — اشاره داشته است. در میان واژگان همریشه در زبانهای هندواروپایی باستان، این واژه با واژه سانسکریت «شِینا» (Śyena) به معنای شاهین همریشه است.
• جزء دوم — «مورو» (Murw): این واژه در فارسی میانه به معنای عامِ «پرنده» یا «مرغ» به کار میرفته است (که در فارسی نو به «مرغ» تبدیل شده است).
• بازتعریف اسطورهشناختی و زبانی: در متون کلامی و دینی پهلوی، همچون «بندهش»، «سِنمورو» به عنوان موجودی مرکب توصیف شده است — ترکیبی از پرنده، سگ و شیر — که بر شاخههای «درختِ همهتخم» (ویسپوبیش/Vispōbiš) آشیان دارد. هنگامی که این موجود به پرواز درمیآید، بالهای عظیمش دانههای تمام گیاهان را میافشاند؛ دانههایی که سپس توسط باد و باران به سراسر جهان پراکنده میشوند. با تحول زبان از فارسی میانه به فارسی نو، واژه مرکب «سِنمورو» (Sēn-murw) دستخوش دگرگونیهای آوایی (تسهیل تلفظ) شد و به شکل «سیمرغ» درآمد. فرهنگنویسانِ سدههای میانه که دیگر با ریشه اوستاییِ «سئنا» (Saēna) آشنایی نداشتند، به اشتباه پیشوندِ این نام را به واژه فارسیِ «سی» (عدد ۳۰) تعبیر کردند. همین برداشت، دستمایه بازی زبانی و تمثیلیِ مشهور عطار نیشابوری در کتاب «منطقالطیر» شد؛ جایی که در نهایت آشکار میشود که مقصدِ غاییِ معنوی، در واقع گردهماییِ «سی مرغ» است.
۲. ریشهشناسی واژه «غُرم» (غُرم) — قوچ وحشی کوهستانی
اصطلاح غُرم به طور مکرر در اشعار اولیه فارسی شرقی (مانند آثار رودکی و عنصری) دیده میشود و توسط اسدی طوسی در لغت فرس به عنوان اصطلاحی خاص برای «قوچ وحشی کوهستانی، گوسفند کوهستانی یا ارگالی» فهرستبندی شده است.
• ** تعریف لغت فرس:** اسدی طوسی غُرم (https://www.google.com/search?kgmid=%2Fm%2F04cnf_&q=Ghurm) را به عنوان یک گونه گویشی خالص خراسانی ثبت میکند که یک گوسفند کوهستانی قوی و شاخ کلفت را توصیف میکند. عنصری آن را در یک بیت توصیفی زنده به کار میبرد: «هیمیتاز تا توست غرم و غزال / همیباش تا توست ببر و پلنگ»
«تا زمانی که قوچهای کوهستانی (غورم) و غزالها برای شکار وجود دارند، تاخت و تا زمانی که ببرها و پلنگها هستند، حکومت کن.»
• در فارسی میانه و اوستایی: این اصطلاح از ریشه پهلوی gahw-/gōw- یا garm- میآید که به معنای استحکام ساختاری یا ساکنان کوهستانی رام نشده است. در طبقهبندی حیوانات زرتشتی، قوچ کوهستانی (Ghurm (https://www.google.com/search?kgmid=%2Fm%2F04cnf_&q=Ghurm)) به عنوان موجودی مقدس در نظر گرفته میشد که ارتباط نزدیکی با مفهوم خوره (شکوه یا ثروت سلطنتی) داشت. در رمان تاریخی پهلوی «کارنامه اردشیر بابکان»، بخت الهی پادشاهی، اردشیر را دقیقاً به شکل یک قوچ کوهی وحشی عظیم و زیبا که در کنار اسبش میدود، مجسم و تعقیب میکند. • بقای مدرن: در حالی که فارسی معاصر استاندارد تا حد زیادی این کلمه را با غوچ (قوچ) جایگزین کرده است، واژه غُرم (https://www.google.com/search?kgmid=%2Fm%2F04cnf_&q=Ghurm) همچنان به طور فعال در گویشهای بومی تاجیکستان، شمال شرقی ایران و بخشهایی از افغانستان حفظ شده است، جایی که گوسفندان کوهستانی باشکوه و در معرض خطر پامیر هنوز به صراحت «غُرم پامیر (https://www.google.com/search?kgmid=%2Fm%2F06vltj&q=Ghurm-i+P%C4%81m%C4%ABr)» نامیده میشوند. ۳. اصطلاح کمکی: «اوشتور-مرو (https://www.google.com/search?kgmid=%2Fm%2F05n4y&q=Ushtur-Murw)» (اشترمرغ) — شتر-پرنده
به عنوان یک محصول جانبی تکاملی مستقیم از قراردادهای نامگذاری حیوانات به سبک تحتاللفظی پهلوی، زبان فارسی میانه اغلب ترکیبات توصیفی مبتنی بر ... ایجاد میکرد.
///////////////
بوشاسب. (اِ) خواب دیدن باشد و به عربی رؤیا خوانند. (برهان). خواب دیدن. (ناظمالاطباء). بوشباس، به معنی خواب دیدن باشد که آن را به تازی رؤیا خوانند. (آنندراج) (از انجمن آرا) (جهانگیری). و گوشاسب به کاف تازی نیز به این معنی در جواهرالحروف نوشته. (آنندراج). بوشاسپ. بشاسب. گوشاسب. پهلوی «بوساسب». خواب دیدن. رؤیا. (فرهنگ فارسی معین). در اوستا «بوشیاسته»، دیو خواب سنگین است که در فارسی بوشاسب و گوشاسب (بهجای بوشاست) شده. در بندهش، فصل ۲۸، بند ۲۶، آمده: بوشیاسپ دیوی است که تنبلی آورد. در بندهش یوستی، ص ۹۱: بوشاسپ آمده. در لغت فرس اسدی و جهانگیری، گوشاسب و بوشاسب به معنی خواب دیدن گرفته شده ... در پهلوی «بوشیاسپ». (حاشیهٔ برهان، چ معین):
به بوشاسب دیدم شبی سه چهار
چنانک آیدی نزد من در زکار.
ابوشکور.
نه در بیدار گفتم نه به بوشاسب
نگویم جز به پیش تخت گشتاسب.
زراتشت بهرام (از انجمن آرا).
|| احتلام. (ناظمالاطباء).