دَهِشت بیگانگی باشد. دهشت. [دَ / دِ شَ] (از ع، اِمص) حیرت و سراسیمگی. (ناظمالاطباء) (غیاث). حیرت و سراسیمگی با لفظ بردن و خوردن و کردن مستعمل. (آنندراج). خیرگی. تحیر. بشدن خرد از ترس و مانند آن. این صورت گویا در عربی نیامده است. در عربی این مصدر دَهَش است، لیکن در فارسی متداول است. (یادداشت مؤلف). ضجر. (دهار): واژگان پهلوی؟
۲. مسئلهٔ معناشناسی و «بیگانگی»: از آنجا که واژهٔ پهلوی دَهِشْن/دَهِشت به چم «آفرینش و بخشش» بود، تقابل آوایی آن با دَهَش عربی (به چم حیرت) سبب شد کاتبان و لغتنویسان بعدی دچار لغزش شوند. هدف ما در پروژهٔ فرستار، تفکیک همین لایههای پنهان زبان پهلوی از واژگان دخیل است. [1]
- بررسی شاهد شعری واژهٔ «دهشت» در نسخههای لغت فرس؟
- واژهٔ بعدی از یادداشتهایتان که میخواهید ریشهٔ پهلوی و ساختار آن را در لغت فرس کالبدشکافی کنیم؟
گفت حرارت جگرش تافتهست / وحشتی از دهشت من یافتهست
بیخودیاش کرد چنین یافهگوی / ورنه نکردی ز من این جستجوی [1]
نظامی در این بیت «دهشت» را کاملاً در معنای ثانویه و عربیشدهٔ آن (حیرت، هراس، سراسیمگی شدید) به کار برده تا با «وحشت» و «حرارت جگر» تناسب معنایی (پزشکیِ کهن) ایجاد کند. بر اساس طب سنتی، غلبهٔ صفرا و تافتن جگر (گرمی کبد) موجب بیخودی، هذیان (یافهگویی) و سراسیمگی روان میشده است. [1, 2]
همانطور که در لغت فرس اسدی نمونههای متعددی از واژگان پهلوی با پسوند مصدری «-ِشت» (مانند منشت، خورشت، روشت) آمده است، کاربرد واژهٔ «دهشت» در شعر نظامی (با اینکه ریشهٔ معنایی آن به دَهَش عربی چسبیده) از نظر قالب آوایی کاملاً تحت تأثیر ساختار زندهٔ پسوندهای پهلوی در حوزهٔ ایران غربی و اران (محل زیست نظامی) است. در واقع، گوشِ زبان فارسی کلمهٔ عربی «دَهَش» را گرفت و با پسوند اصیل پهلویِ «-ِشت» بازسازی کرد تا دقیقاً هموزن و همقالب واژهای مانند «بُندَهِشت» یا «مَنِشت» شود.
- ریشهٔ پهلویِ واژهٔ «تافتن» (تافتهست) را از دیدگاه لغت فرس بررسی کنیم؟
- یا به سراغ واژهٔ کلیدیِ «منشت» (که پسرعموی ساختاری دهشت در پارسی میانه است) برویم؟
/////////////////
دهشت. [دَ / دِ شَ] (از ع، اِمص) حیرت و سراسیمگی. (ناظمالاطباء) (غیاث). حیرت و سراسیمگی با لفظ بردن و خوردن و کردن مستعمل. (آنندراج). خیرگی. تحیر. بشدن خرد از ترس و مانند آن. این صورت گویا در عربی نیامده است. در عربی این مصدر دَهَش است، لیکن در فارسی متداول است. (یادداشت مؤلف). ضجر. (دهار):
آواز بوق و دهل بخاست و نعره برآمد؛ گفتی قیامت است از آن دهشت. (تاریخ بیهقی، چ ادیب، ص ۳۷۶).
و با دهشتی هرچه تمامتر در این خدمت خوضی نموده شد. (کلیله و دمنه).
دهشت و حیرت به خود راه ندهد [خادم]. (کلیله و دمنه).
دهشت و وحشت بر وی غالب شد. (سندبادنامه، ص ۲۱۵).
گفت حرارت جگرش تافتهست
وحشتی از دهشت من یافتهست.
نظامی
چه شبها نشستم در این سیر گم
که دهشت گرفت آستینم که قم.
سعدی (کلیات، چ فروغی، ص ۲۱۸).
- دهشتآلوده؛ حیرتزده و سرگشته:
بزرگان از آن دهشتآلودهاند
که در بارگاه ملک بودهاند.
سعدی (بوستان).
- دهشت خوردن؛ حیران و سراسیمه و وحشتزده شدن:
به جایی که دهشت خورند انبیا
تو عذر گنه را چه داری، بیا.
سعدی.
گفتند اسرار مردمان را فاش میکنی به من. دهشت خوردم و خاموش شدم. (انیس الطالبین، ص ۱۳۳).
- دهشتزده؛ متحیر و سرگشته و سراسیمه. (یادداشت مؤلف).
|| ترس و هراس و خوف. (ناظمالاطباء). خوف و بیم. (لغت محلی شوشتر).
|| تعجب. (ناظمالاطباء).
