پَت آهار جولاهان باشد و آن چیزی بود که در جامه مالند تا تاریك [كذا] شود و صیقل گیرد، [عماره گفت: ریشی چگونه ریشی چون ماله پت آلود گویی که دوش تا روز بر ریش گوه پالود.
واژگان پهلوی؟
- ریشه پهلوی: این واژه در زبان پهلوی به صورت «پَت» (pat) یا «بَت» به معنای «لعاب، مایهٔ غلیظ چسبنده و چربی صمغی» به کار میرفته است. (در گویشهای خراسانی هنوز به لعابی که از خیساندن اسفرزه یا جوشاندن برنج به دست میآید، «پَتِ اسفرزه» یا «پتِ برنج» میگویند). [1, 2, 3]
- وجه استعاری در بیت: مالهٔ بنایی وقتی به این مایهٔ آهار و سریشِ غلیظ و چسبناک آلوده میشد، ظاهری چرک، کثیف و چسبنده به خود میگرفت. عماره ریشِ مجعد، کثیف و نامرتب هجو شونده را به مالهٔ بناییِ آهارآلود تشبیه کرده است. [1, 2, 3]
- ریشه پهلوی: این واژه بن ماضی از فعل کهنِ «پالودن» است که در زبان پهلوی دقیقاً به صورت «پالودن» (pālūdan) یا ستاک مضارع «پالایـ» (pālāy-) به معنای «تصفیه کردن، صاف کردن، از الک و غربال گذراندن و چکاندن» وجود داشته است. [1, 2]
- معنا در بیت: صاف کرد یا چکاند. عماره در این بیتِ هجاییِ بیپرده میگوید: «از فرط کثیفی، انگار دیشب تا صبح بر روی ریشِ او نجاست (گوه) پالودهاند و چکاندهاند!» [1, 2]
- ریشه پهلوی: این واژه اسم ابزار از فعل مالیدن است که در زبان پهلوی به صورت «مالَگ» (mālag) به معنای ابزار مالش، تسطیح و گلاندود کردن (افزار بنایان) به کار میرفته است. طبق قاعده، «گ» پایانی به «ه» تبدیل شده است. [1]
- ریشه پهلوی: واژه «دوش» (به معنی دیشب/شب گذشته) در زبان پهلوی به صورت «دوش» (dōš) یا «دوشین» وجود داشته و بدون کمترین تغییر آوایی به فارسی دری منتقل شده است.
عماره مروزی با بهرهگیری از تصویرسازیهای تند کارگاهی، ریش کثیف و به هم چسبیدۀ شخصی را هجو میکند و میگوید: او ریشی دارد که از فرطِ ناپاکی و چسبندگی، دقیقاً شبیه به «مالهٔ بناییِ آغشته به آهار و سریشِ غلیظ (پت آلود)» شده است؛ به طوری که گویی دیشب تا بامداد (دوش تا روز)، بر روی ریش او نجاست پالودهاند و ماله کشیدهاند! [1, 2, 3]
//////////////
پت. [پَ] (اِ) آهار؛ آهار جولاهان، و آن چیزی باشد که در جامه مالند تا باریک شود و صیقل گیرد. (لغتنامهٔ اسدی). آهاری که بر جامه دهند. غالباً آن لعابی است از کتیرا یا نشاسته یا صمغ یا لعاب خطمی و جز آن، که جامه یا کاغذ و امثال آن را بدان آغارند تا شخ و محکم شود. شو. شوی. شوربا. خورش. آش. آش جامه. پالوده. بت. آهر. تانه. بخیر. آغار. لعاب:
ریشی چگونه ریشی، چون مالهٔ پتآلود
گویی که دوش تا روز با ریش گوه پالود.
عماره
کونی دارد چو کون خواجهاش لتلت
ریشی دارد چو ماله آلوده به پت.
عماره
جهان ما چو یکی زودسیر پیشهور است
چهار پیشه کند هر زمان به دیگر زی
به روزگار خزان پتگری کند شب و روز
به روزگار بهاری کندت رنگرزی
به روزگار زمستان کندت سیمگری
به روزگار حزیران کندت خشتپزی.
منوچهری
|| سریش. (فرهنگ اسدی).
|| لعاب: پت اسفرزه. پت برنج. (در لهجهٔ خراسانیان).
|| مرعز. مرعزّا. مرعزاء. مرعزی. بز و شم. بزپشم. پشم زیرموی بز. پشم بن موی بز. پشم نرمی که از بن موی بز به شانه برآورند و از آن شال و کلاه و نمد و کپنک و امثال آن کنند. (جهانگیری) (برهان). کرک. کلک. (جهانگیری).
|| هر چیز که آن نرمی داشته باشد. (برهان).
|| پت دادن: لعاب آوردن؛ اسفرزه پت میدهد. برنج پت داده است.
