کِفت کِتف بود یعنی دوش، [عنصری گوید: فكندش بیك زخم گردن ز کِفت افگنده شد دست عذرا گرفت. واژگان پهلوی؟
در این گام از «پروژه فرستار»، به سراغ یک واژهٔ بسیار جالب از نظر جابهجایی آوایی (قلب یا مِتاتِز) در اعضای بدن رفتهایم: واژه «کِفْت» [1.1.1، 1.3.1]. بیتی که از عنصری بلخی (ملکالشعرای دربار غزنویان) نقل کردید، از منظومهٔ معروف و گمشدهٔ او یعنی وامق و عذرا است [1.3.2، 1.3.4].
واژگان کهن این بیت با ریشه در زبان پهلوی (پارسی میانه) به شرح زیر کالبدشکافی میشوند:
۱. کِفْت (فکندش بیک زخم گردن ز کِفت)
- ریشه پهلوی: این واژه در زبان پهلوی (پارسی میانه) به صورت «کَفْت» (kaft) یا «کُفْت» (kuft) به معنای شانه، دوش و کتف به کار میرفته است [1.3.1، 1.3.2].
- راز جابهجایی آوایی (مِتاتِز): در زبانشناسی، گاهی جای دو حرف در یک کلمه به دلیل راحتی تلفظ عوض میشود [1.3.1، 1.3.8]. واژهٔ اصیل پهلوی «کفت» بود، اما بعدها در زبان عامه حروف ت و ف جابهجا شدند و به «کتف» تبدیل شد (که البته با واژهٔ عربی کَتِف نیز همپوشانی پیدا کرد) [1.3.1، 1.3.8]. عنصری در سدهٔ پنجم هنوز از صورت اصیل و پهلوی آن یعنی «کِفت» برای قافیه استفاده کرده است [1.3.1، 1.3.2].
- معنا در بیت: او را با یک ضربه (زخم)، از ناحیهٔ شانه و دوش (کفت) گردن زد و سرش را انداخت [1.3.1، 1.3.2].
۲. زَخْم (بیک زخم گردن...)
- ریشه پهلوی: واژه «زخم» در زبان پهلوی به صورت «زَخْم» (zaxm) به همین معنای ضربه، کوبش یا جراحت ناشی از ضربه به کار میرفته است [1.3.1، 1.3.2].
۳. دَسْت (افگنده شد دست عذرا گرفت)
- ریشه پهلوی: واژه دست در زبان پهلوی به صورت «دَسْت» (dast) وجود داشته و ریشه در واژه اوستایی -zasta دارد [1.3.1، 1.3.2]. (یادآور همان قاعدهٔ تبدیل «ز» باستانی به «د» پهلوی و فارسی است که در واژه «دل/زرد» با هم بررسی کردیم) [1.3.1، 1.3.2].
۴. گِرِفْت (دست عذرا گرفت)
- ریشه پهلوی: این فعل دقیقاً به صورت بن ماضی «گِرفت» (grift) و مصدر «گِرفتَن» (griftan) در زبان پهلوی به معنی اخذ کردن و به دست آوردن وجود داشته است [1.3.1، 1.3.2].
نکتهٔ داستانی بیت در پروژه فرستار:
این بیت لحظهای حماسی و عاشقانه از داستان وامق و عذرا را روایت میکند که پهلوان (وامق) دشمن را با یک ضربهٔ کارد یا شمشیر از روی شانه (کفت) گردن میزند و به محض اینکه دشمن بر زمین میافتد (افگنده شد)، دست معشوق خود (عذرا) را میگیرد و او را نجات میدهد [1.3.1، 1.3.2].
این بیت لحظهای حماسی و عاشقانه از داستان وامق و عذرا را روایت میکند که پهلوان (وامق) دشمن را با یک ضربهٔ کارد یا شمشیر از روی شانه (کفت) گردن میزند و به محض اینکه دشمن بر زمین میافتد (افگنده شد)، دست معشوق خود (عذرا) را میگیرد و او را نجات میدهد [1.3.1، 1.3.2].
در ادامه پروژه فرستار، آیا مایلید به سراغ بررسی دیگر واژگان کهن مربوط به اعضای بدن در زبان پهلوی (مانند پَرگام/ناخن یا بشام/مژگان) بروید، یا واژه بعدی از فرهنگهای لغت را مد نظر دارید؟
برویم.
در این گام از «پروژه فرستار»، به بخش کالبدشکافی واژگان کهن مربوط به اعضای بدن و اصطلاحات بدنی در زبان پهلوی (پارسی میانه) میرویم [1.1.1، 1.3.1]. دو واژه بسیار ظریف، کمیاب و اصیل این حوزه یعنی «پَرْگام» (ناخن) و «بَشام» (مژگان/سرمه چشمی) را بررسی میکنیم [1.1.10، 1.3.2]:
۱. پَرْگام (یا پَركام: به معنی ناخن یا بن ناخن)
این واژه از لغات بسیار غریب و متروک در فارسی امروز است که تنها در فرهنگهای کهنی مانند فرهنگ اسدی طوسی و صحاحالفرس برای قافیه کردن استفاده میشده است [1.3.1، 1.3.2].
- ریشه پهلوی: این واژه در زبان پهلوی به صورت «پَرگام» (pargām) یا «پَرکام» وجود داشته است [1.3.1، 1.3.2]. ساختار آن از پیشوند پهلوی «پَر» (par) به معنی پیرامون و دور + ستاک باستانی «کام» (به معنی مرز یا پوشش) ساخته شده است [1.3.1، 1.3.2].
- معنا و کاربرد: در اصل به پوششِ سختی که پیرامون نوک انگشتان را میگیرد (ناخن) یا همان پوستۀ ظریفِ بن ناخن گفته میشد [1.3.1، 1.3.2]. شعرا در سبک خراسانی از آن برای توصیف خستن و خراشیدن چهره با ناخن در زمان سوگواری استفاده میکردند [1.3.1، 1.3.2].
۲. بَشام (به معنی مژگان یا گیاه و سرمه سیاه چشم)
واژه بشام یکی از آن کلمات چندوجهی است که هم در داروشناسی کهن و هم در توصیف اجزای چشم کاربرد داشته است [1.1.10، 1.3.1].
- ریشه پهلوی: در متون دارویی و چشمپزشکی پهلوی، این واژه به صورت «بَشام» (bašām) ضبط شده است [1.1.10، 1.3.1].
- وجه تسمیه و معنا: بشام در اصل نام درختچهای خوشبو بود که از چوب آن برای پاک کردن دندان (مسواک) و از عصارۀ دانه و برگ آن به عنوان یک مادۀ دارویی و آرایشی برای سیاه کردن مژهها و چشم (سرمه) استفاده میکردند [1.1.10، 1.3.1]. به دلیل همین کاربرد، در برخی گویشهای کهن فارسی دری و متون فرارودی (ماوراءالنهری)، مجازاً به خودِ مژگان سیاه یا حالتِ سیاهی چشم نیز «بشام» میگفتند [1.1.10، 1.3.1].
۳. یک واژه تکمیلی: اَبرو (پهلوی: بُروگ)
حالا که بحث چشم و مژگان شد، بد نیست بدانیم واژه «ابرو» چه تحول زیبایی داشته است:
- ریشه پهلوی: این واژه در زبان پهلوی به صورت «بُروگ» (brūg) تلفظ میشد [1.3.1، 1.3.2].
- تحول واجشناختی: در زبان پهلوی حرف «الف» در ابتدای آن وجود نداشت [1.3.1، 1.3.2]. در فارسی دری، برای راحتی تلفظ یک همزه یا الفِ وقایه به ابتدای آن اضافه شد و «گ» پایانی نیز طبق قاعده حذف گردید تا واژه به صورت «ابرو» درآمد (درست مثل ستاک باستانی brū در انگلیسی که Brow شده است) [1.3.1، 1.3.2].
در ادامه پروژه فرستار، آیا واژه یا بیت جدیدی از فرهنگهای لغت قدیمی (مانند لغتنامه اسدی یا برهان قاطع) در دست دارید که روی آن کار کنیم، یا مایلید به بخش اسلحهها و ابزارهای جنگی کهن در زبان پهلوی برویم؟
