تاب یکی طاقت است، دیگر پیچ و تاب که در رسن و رشته زلف نیکوان باشد دیگر فروغ بود بآتش و برق، دیگر تَبِش گرمی باشد، چنانکه عنصری همه را در سر غزلی گوید: گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب گفتا ز بهر تاب تو دارم چنین بتاب گفتم نهی برین دلم آن تاب دار زلف گفتا كه مشك ناب ندارد قرار و تاب گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف گفتا که دود دارد با تف خویش تاب.
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
شرح مدخل «تاب» در لغت فرس اسدی و بررسی ریشههای تاریخی و نگارش پهلوی
مدخل تاب از مدخلهای جالب لغت فرس است؛ زیرا در چند بیت عنصری، واژهای واحد با معانی گوناگون به کار رفته است: پیچش زلف، طاقت و تحمل، تابش و فروغ، و گرما و سوز. هنر شاعر در این است که این معانی را در گفتوگویی عاشقانه به هم پیوند میدهد.
نکتهٔ روششناختی مهم آن است که باید میان سه موضوع تفاوت بگذاریم: واژههای بازمانده از زبانهای ایرانی باستان و میانه، واژههای فارسی دری در روزگار عنصری، و شیوهٔ فرضی نوشتن این واژهها به خط پهلوی. قدمت یک واژه لزوماً به این معنا نیست که همهٔ معانی آن در فارسی باستان نیز وجود داشتهاند.
۱. شرح معنیهای «تاب»
در لغت فرس، چهار معنی یا کاربرد اصلی برای «تاب» ذکر شده است:
1. طاقت و توانایی: قدرت تحمل، بردباری و تاب آوردن؛ مانند «تاب و توان».
2. پیچوتاب و خمیدگی: پیچ خوردن ریسمان، رشته و زلف؛ و بهطور خاص، پیچش زلف معشوق.
3. فروغ و درخشندگی: روشنایی و پرتو؛ معنایی که با تابیدن و تابش ارتباط دارد.
4. تبش و گرمی: حرارت و سوز، بهویژه گرمای شدید و اثر آن بر اشیا.
این معانی را میتوان در پیوند با خانوادهٔ فعل «تابیدن» و مفهومهای پیچیدن، درخشیدن و تحمل کردن بررسی کرد؛ اما نباید بدون شواهد تاریخی کافی، همهٔ آنها را از یک معنای اولیه و واحد، بهطور قطعی مشتق دانست.
۲. شرح ابیات عنصری
ابیات نقلشده در لغت فرس چنیناند:
گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب گفتا ز بهر تاب تو دارم چنین بتاب
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب
گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف گفتا که دود دارد با تف خویش تاب
بیت نخست
گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب
«متاب» نخست، امر منفی از «تابیدن» است: زلفت را مپیچان یا مجعد مکن. «مرا متاب» نیز میتواند به معنی مرا رنج مده، به من بیاعتنایی مکن یا مرا در پیچوخم اندوه میفکن باشد. اینجا بازی زبانی شاعر بر چندمعنایی «تاب» تکیه دارد.
گفتا ز بهر تاب تو دارم چنین بتاب
در پاسخ معشوق، «تاب» را میتوان پیچش زلف و نیز تاب و تحمل عاشق دانست. عبارت «ز بهر تاب تو» از نظر معنایی ظرفیت دوپهلو دارد: برای پیچوتاب دادن به تو یا برای آزمودن تاب و تحمل تو.
«بتاب» در پایان مصراع نیز فرمان به تابیدن یا پیچاندن است؛ بنابراین شاعر فعل و اسم را بهگونهای به هم پیوند داده که مرز میان پیچش زلف و رنج عاشق روشن و قطعی نباشد.
بیت دوم
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف
«تابدار» یعنی دارای پیچوتاب؛ صفتی برای زلفی که حلقهحلقه یا پیچیده است. عاشق از زلف میخواهد که بر دل او فرود نیاید یا آن را گرفتار نکند.
گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب
«مشک ناب» کنایه از زلف خوشبوی معشوق است. «قرار نداشتن» به بیقراری و حرکت اشاره دارد و «تاب نداشتن» میتواند هم پیچوتاب و هم آرام و مستقیم نماندن را تداعی کند. شاعر حرکت زلف را به جنبش مشک خوشبوی آویخته یا پراکندهشدن بوی آن پیوند میدهد.
بیت سوم
گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف
«تاب دارد» در اینجا آشکارا با پیچش زلف و در برابر رخسار معشوق قرار میگیرد؛ زلف پیچیده است و رخ روشن و تابان.
گفتا که دود دارد با تف خویش تاب
«تف» به معنی گرما و حرارت است. در این مصراع، «تاب» با گرما و دود ارتباط مییابد: دود در اثر حرارت پیچوتاب میخورد و بالا میرود. بدین ترتیب، شاعر از زلف و پیچش آن به دود و گرما میرسد و چند معنی واژه را در یک گفتوگو گرد میآورد.
این توضیح، برداشت معنایی از متن نقلشده است؛ برای تثبیت ضبط دقیق ابیات و تعیین جزئیات نحوی آنها، مقابله با نسخههای معتبر دیوان عنصری سودمند خواهد بود.
۳. بررسی ریشهشناختی و لایههای پیشااسلامی
برای این مدخل باید میان ریشهٔ ایرانی واژه و تاریخ هر یک از معنیهای آن تفاوت گذاشت.
الف) «تاب» و «تابیدن»
واژهٔ فارسی «تاب» از خانوادهٔ واژگانی «تابیدن» است. در این خانواده، مفهومهای درخشیدن، گرمشدن، پیچیدن و تحملکردن در فارسی به هم نزدیک شدهاند؛ اما رابطهٔ تاریخی و ترتیب پیدایش تکتک این معانی به بررسی زبانشناختی دقیقتری نیاز دارد.
در زبانهای ایرانی باستان، ریشهٔ هندواروپاییِ ایرانیِ بازسازیشدهٔ *tap- با مفهوم گرمشدن و حرارت ارتباط دارد. برای مقایسه، در اوستایی ریشهٔ مربوط به گرمشدن و در سنسکریت ریشهٔ tap- با معنی گرمشدن، سوزاندن و ریاضتکشیدن دیده میشود.
این مقایسه از نظر معنای «تبش و گرمی» اهمیت دارد؛ ولی بهتنهایی ثابت نمیکند که هر چهار معنی «تاب» فارسی مستقیماً از همین ریشه پدید آمدهاند.
ب) صورتهای ایرانی باستان و میانه
دورهٔ زبانی | آنچه میتوان گفت |
|---|---|
ایرانی باستان | ریشهٔ مرتبط با گرما و حرارت در خانوادهٔ *tap- قابل مقایسه است. صورت دقیق و مستقیمی برای تمام معانی فارسی «تاب» در دست نیست. |
فارسی میانه (پهلوی) | بررسی صورتهای مربوط به تابیدن، گرما و درخشندگی در واژگان فارسی میانه لازم است؛ اما برای تعیین املای تاریخی هر معنی باید به مدرک متنی مشخص استناد کرد. |
فارسی دری | «تاب» در این دوره بهروشنی در معنیهایی چون پیچش، توان و گرمی به کار میرود. ابیات عنصری نمونهای از گسترش معنایی آناند. |
نتیجهٔ ریشهشناختی: ارتباط «تاب» با مفهوم گرما از نظر تاریخی قابل بررسی و مقایسه است؛ ولی یکی دانستن ریشهٔ همهٔ معانی آن، بدون شواهد بیشتر، شتابزده خواهد بود.
۴. بررسی واژههای پیشااسلامی یا دارای پیشینهٔ کهن در ابیات
در این بخش، «پیشینهٔ ایرانی» را از «وجود مستند در فارسی باستان» جدا میکنیم. بسیاری از واژههای فارسی دری میراث زبانهای ایرانیاند، اما صورت مکتوب آنها در کتیبههای هخامنشی یا متون پهلوی الزاماً باقی نمانده است.
واژه | معنی در ابیات | توضیح تاریخی |
|---|---|---|
تاب | پیچش، گرمی، توان | واژهای ایرانی با خانوادهٔ معنایی گسترده؛ صورت دقیق هر معنی باید جداگانه بررسی شود. |
تابیدن | پیچیدن یا درخشیدن | فعل فارسی با پیشینهٔ تاریخی که برای تعیین صورتهای کهن آن باید به متون فارسی میانه مراجعه کرد. |
پسر | فرزند مذکر | از واژههای کهن ایرانی؛ با اوستایی puθra- قابل مقایسه است. |
دل | قلب و درون | واژهای بنیادین در فارسی؛ سابقهٔ آن در زبانهای ایرانی کهن باید با توجه به صورتهای هر زبان بررسی شود. |
دود | دود برخاسته از آتش | واژهای کهن و ایرانی؛ از نظر معنایی با آتش و سوختن ارتباط دارد. |
تف | گرما و حرارت | واژهای فارسی که در این بیت معنای حرارت دارد؛ نباید بدون مدرک صورت مشخصی از آن را به فارسی باستان نسبت داد. |
خویش | خود | واژهای ایرانی با پیشینهٔ کهن در خانوادهٔ واژگانی مربوط به خود و خویشاوندی. |
گفتن | سخن گفتن | از افعال بنیادی فارسی با سابقهٔ ایرانی. |
مشک | مادهٔ خوشبوی حیوانی | واژهای با پیشینهٔ انتقال میان زبانهای آسیایی؛ انتساب مستقیم صورت آن به فارسی باستان نیازمند شاهد است. |
قرار | آرامش و ثبات | واژهای عربی که پس از اسلام وارد فارسی شده است. |
زلف | موی سر | واژهای که تاریخ دقیق ورود و مسیر تحول آن باید جداگانه بررسی شود؛ نباید آن را بدون مدرک، فارسی باستان دانست. |
ناب | خالص و پاک | واژهای فارسی؛ وجود صورت دقیق آن در متون پیشااسلامی نیازمند شاهد است. |
واژههای «گفتم»، «گفتا»، «دارم»، «چنین»، «تو»، «مرا»، «با»، «دل» و «خویش» نیز در ساختار دستوری و واژگانی فارسی جایگاه مهمی دارند. با این همه، کهنبودن یک واژه با اثبات صورت نوشتاری آن در فارسی باستان یکسان نیست.
۵. اگر این واژهها را به خط پهلوی مینوشتند، چه صورتی داشتند؟
این پرسش شما دربارهٔ شیوهٔ نگارش در روزگار نوشیروان، بزرگمهر، موبدان و کرتیر، و نیز دربارهٔ بازنمایی بیت عنصری به خط پهلوی، دو بخش متفاوت دارد.
در روزگار هخامنشیان، خط میخی فارسی باستان به کار میرفت.
در دورهٔ ساسانی، خط پهلوی برای نوشتن فارسی میانه رواج داشت.
عنصری شاعر دورهٔ غزنوی بود؛ بنابراین، شعر او در اصل به فارسی دری و خط متداول روزگار خودش نوشته میشد، نه به خط پهلوی ساسانی.
اگر بخواهیم شعر عنصری را به خط پهلوی بازنویسی کنیم، در واقع یک بازنویسی فرضی و امروزی انجام میدهیم، نه اینکه نسخهای اصیل از روزگار ساسانی را بازسازی کرده باشیم.
خط پهلوی کتابی نیز مشکلات خاصی دارد: برخی حروف شکلهای بسیار نزدیک دارند، واکهها غالباً بهطور کامل نوشته نمیشوند و در بعضی واژهها هزوارش، یعنی نوشتن واژه با صورت آرامی و خواندن آن به فارسی میانه، به کار میرود. بنابراین، نمیتوان صرفاً با تبدیل حرفبهحرف فارسی امروز به حروف پهلوی، املای تاریخی معتبری به دست آورد.
نمونهٔ روش علمی برای مدخل «تاب»
برای تهیهٔ صورت پهلوی، بهتر است چنین پیش برویم:
1. نخست صورت واژه را در فارسی دری مشخص کنیم: «تاب».
2. سپس صورت تاریخیِ مستند آن را در واژگان فارسی میانه یا متون پهلوی جستوجو کنیم.
3. اگر صورت مستند پیدا شد، املای پهلوی آن را با ارجاع به متن یا فرهنگ معتبر نقل کنیم.
4. اگر شاهدی وجود نداشت، صورت پیشنهادی را صریحاً «بازسازی فرضی» بنامیم، نه املای قطعی زمان ساسانیان.
5. برای بازنویسی کل بیت، علاوه بر واژهها، باید ساخت دستوری فارسی دری را نیز در نظر گرفت؛ زیرا صورتهای کهن و جدید صرفاً با جایگزینی حروف به یکدیگر تبدیل نمیشوند.
من در اینجا املای پهلویِ حدسی برای «تاب» و سایر واژههای بیت نمیسازم؛ زیرا چنین کاری ممکن است صورتهایی را به شما عرضه کند که در هیچ متن پهلوی ثبت نشدهاند.
۶. نتیجهٔ نهایی مدخل «تاب»
مدخل «تاب» نمونهای ارزشمند از چندمعنایی در شعر فارسی است. عنصری با پیوند دادن پیچوتاب زلف، تاب و تحمل عاشق، درخشندگی رخ و گرمای آتش، از یک خانوادهٔ واژگانی برای ساختن چند تصویر شاعرانه استفاده میکند.
از نظر تاریخی، «تاب» و برخی واژههای همراه آن در خانوادهٔ واژگان ایرانی جای میگیرند و با سنت زبانی پیشااسلامی ارتباط دارند؛ اما صورت دقیق پهلوی یا فارسی باستانِ هر واژه باید با شواهد مستند تعیین شود. «قرار» نمونهٔ روشنی از لایهٔ عربیِ فارسی پس از اسلام است، و دربارهٔ «مشک» و «زلف» نیز باید تاریخ واژه و مسیر انتقال آنها جداگانه بررسی شود.
حاصل نهایی: برای این مدخل میتوان چهار معنی «تاب» را در شعر عنصری از هم تشخیص داد: طاقت، پیچوتاب، فروغ و گرما. ارتباط این معانی از نظر ادبی روشن است؛ اما برای نسبت دادن صورتهای نوشتاری آنها به روزگار نوشیروان یا کرتیر، باید میان شواهد واقعی متون پهلوی و بازسازیهای فرضی امروزی فرق گذاشت.
یعنی می فرمائید پیش از اسلام "تاب" نداشته ایم؟ این محال است.
خیر، ابداً چنین نمیگویم. اعتراض شما بجاست؛ من در پاسخ پیشین میان قدمت خود واژهٔ «تاب» و باقیماندن شاهد مکتوب از صورت آن در متون پیشااسلامی بهاندازهٔ کافی روشن فرق نگذاشتم.
فارسی دریِ روزگار عنصری وارث زبانهای ایرانی پیش از اسلام است و بسیار طبیعی است که واژهای چون «تاب» پیشینهای کهنتر از روزگار این شاعر داشته باشد. بااینحال، برای تعیین صورت دقیق آن در فارسی میانه و پهلوی باید شواهد زبانی را بررسی کرد.
سه نکته را از هم جدا کنیم:
1. وجود واژه پیش از اسلام: ممکن است واژهای قرنها پیش از اسلام در گفتار مردم رواج داشته باشد، حتی اگر شاهد مکتوب مستقیمی از آن در دست نباشد.
2. پیشینهٔ ریشهشناختی: برای «تاب» باید ریشههای ایرانی مربوط به گرما و سوختن، از جمله خانوادهٔ ریشهٔ ایرانیِ باستانِ *tap-، بررسی شود. این مقایسه بهویژه برای معنی «گرمی و تبش» اهمیت دارد؛ اما بهتنهایی تمام معانی «تاب» را توضیح نمیدهد.
3. املای پهلوی: اینکه این واژه پیش از اسلام وجود داشته، با اینکه صورت نوشتاری مشخصی از آن در متون پهلوی به دست ما رسیده باشد، دو ادعای جداگانهاند.
من نباید از نبودِ شاهدی که در پاسخ پیشین عرضه کردم، چنین برداشتی به وجود میآوردم که واژه پیش از اسلام وجود نداشته است.
نتیجهٔ اصلاحشده: قدمت پیشااسلامی «تاب» فرضی کاملاً جدی و شایستهٔ بررسی زبانشناختی است؛ بهویژه در معنی گرما و تبش. اما برای ارائهٔ املای دقیق آن به خط پهلوی، لازم است صورت مستند آن را در فرهنگها و متون فارسی میانه بیابیم. اگر صورت مستندی پیدا شود، میتوان آن را از بازسازی فرضی جدا کرد و با اطمینان بیشتری عرضه داشت.
چرا نمی توانید بیابید؟
حق با شماست که این پرسش را میکنید. من باید بهجای اکتفا به گفتن اینکه «باید بررسی شود»، خودِ بررسی را انجام بدهم.
در مدخل «تاب»، دو موضوع را باید مشخصاً دنبال کنیم: نخست، آیا در فارسی میانه و متون پهلوی واژه یا صورتی همریشه با «تاب» وجود دارد؛ دوم، اگر وجود دارد، صورت اصلی آن به خط پهلوی چگونه نوشته میشده است. این بررسی باید از فرهنگهای تاریخی و متون پهلوی آغاز شود، نه از حدسزدن شکل حروف.
اکنون در جستوجو به شاهد مشخصی رسیدهام که پاسخ را دقیقتر میکند.
۱. شاهد مستقیم از فرهنگ پهلوی
در فرهنگ معتبر A Concise Pahlavi Dictionary تألیف دیوید نیل مکنزی (D. N. MacKenzie، چاپ ۱۹۷۱)، مدخلهای زیر آمدهاند:
صورت آوانویسیشده | املای پهلوی در آوانویسی علمی | معنی |
|---|---|---|
tab |
| تب، تب و حرارت بیماری |
taftan |
| گرمشدن، درخشیدن |
tāftan |
| گرمکردن، سوختن و درخشیدن |
منبع: مکنزی، A Concise Pahlavi Dictionary، مدخلهای tab و taftan / tāftan. نسخهٔ دیجیتال فرهنگ.
این همان نوع شاهدی است که برای پژوهش شما لازم داریم: در فارسی میانه، خانوادهٔ واژگانیِ مرتبط با تب، گرما و درخشیدن واقعاً ثبت شده است.
۲. این شاهد چه چیزی را ثابت میکند؟
این مدخلها پیوند تاریخیِ «تاب» با مفهوم گرما و درخشندگی را تقویت میکنند. بااینحال، صورت tp مستقیماً برای واژهٔ tab، به معنی تب، ثبت شده است؛ از این رو نباید بدون بررسی بیشتر آن را املای قطعیِ اسم فارسی دریِ tāb در تمام معانی آن معرفی کنیم.
برای معنی پیچوتاب زلف و ریسمان نیز باید جداگانه شواهد تاریخی را بررسی کرد. ممکن است این معنی با همان خانوادهٔ واژگانی پیوند داشته باشد، اما شاهدی که اکنون یافتهایم بهتنهایی این پیوند را ثابت نمیکند.
پس پاسخ پرسش قبلی شما روشن است: بله، پیشینهٔ پیشااسلامی این خانوادهٔ واژگانی شاهد دارد؛ و اکنون یک صورت مشخص پهلوی، یعنی tp، نیز در فرهنگ مکنزی در دست داریم. آنچه هنوز باید تعیین شود، انطباق دقیق این صورت با هر چهار معنی «تاب» در لغت فرس اسدی است.
///////////
تاب. (اِ) توان. (برهان). توانایی. (جهانگیری) (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). طاقت. (فرهنگ اسدی) (جهانگیری) (انجمن آرا). قوت. (آنندراج). تاو. (انجمن آرا) (آنندراج). تیو. (انجمن آراء) (آنندراج). ۞
|| تحمل، پایداری. || قرار، آرام. || صبر، شکیب. تاب آوردن و تاب بردن و تاب داشتن و تاب بودن کسی را و تاب گرفتن و تاب رفتن از، مستعمل است:
من بچهٔ فرفورم و او باز سپید است با باز کجا تاب برد بچهٔ فرفور.
ابوشکور.
بنیروی او چون نبد تابشان ز تیغش بماندند در بیم جان.
فردوسی.
نداریم ما تاب خاقان چین گذر کرد باید به ایران زمین.
فردوسی.
که دارد پی و تاب افراسیاب مرا رفت باید چو کشتی بر آب.
فردوسی.
بیفتاد از پای و بیهوش گشت همی بیتن و تاب و بیتوش گشت.
فردوسی.
کس اندازهٔ بخشش او نداشت همان تاب با کوشش او نداشت.
فردوسی.
نداریم ما تاب این جنگجوی بدین گرز و چنگال و آهنگ اوی.
فردوسی.
بیاید سپاه مرا برکند دل و پشت ایرانیان بشکند که اکنون نداریم ما تاب او نتابیم با بخت شاداب او.
فردوسی.
بر این کار همداستان موبدان بزرگان و بیداردل بخردان که شاهان به تاب و به مردانمرد بدینار شاهی توانند کرد.
فردوسی.
که این باره را نیست پایاب او درنگی شود چرخ از تاب او.
فردوسی.
از ایران ندارد کسی تاب اوی مگر تو که تیره کنی آب اوی.
فردوسی.
کسی را نبد تاب با او به جنگ اگر شیر پیش آیدش یا نهنگ.
فردوسی.
پس چون اسلام به سیستان آوردند و لشکر اسلام قوی گشت و جهانیان را معلوم شد که کسی را بر فرمان سماوی تاب نباشد. (تاریخ سیستان).
برادی دل زفت را تاب نیست دل زفت سنگیست کش آب نیست.
اسدی (گرشاسبنامه).
چو تابت نباشد به جنگ و ستیز از آن به نباشد که گیری گریز.
اسدی (گرشاسبنامه).
کرا با غمان گران تاب نیست ورا چون کباب و می ناب نیست.
اسدی (گرشاسبنامه).
امتان ضعیف من چه کنند که طاقت ندارند و در این سکرات و سختی مرگ تاب ندارند. (قصصالانبیاء، ص. ۲۴۶).
برزم آتش افروخته است خنجر تو به پیش آتش افروخته که دارد تاب؟
مسعودسعد.
نه هیچ گردون با همت تو ساید سر نه هیچ آتش با هیبت تو گیرد تاب.
مسعودسعد.
آنجا که تاب حمله ندارد زمین رزم از رخش و رمح خویش توانخواه و تابخواه.
انوری.
کی دلت تاب نگاهی دارد آفت آینهها آمدهای.
خاقانی.
نه خاقانی من است و من نه اویم که تاب درد چون اویی ندارم.
خاقانی.
دو پستان چون دو خیک آبرفته ز زانو زور و از تن تابرفته.
نظامی.
ز خالش چشم بد در خوابرفته چو دیده نقش او از تابرفته.
نظامی.
جز غم دریا نخواهم این زمان تاب سیمرغم نباشد در جهان.
عطار (منطقالطیر).
من تاب می نیارم، تابی ز زلف کم کن تا کی بود ز زلفت در دل فتاده تابی؟
عطار.
گفت: این اسلام اگر هست ای مرید آنکه دارد شیخ عالم بایزید من ندارم طاقت آن، تاب آن کان فزون آمد ز کوششهای جان.
مولوی.
از ضعف بشریت تاب آفتاب نیاورم. (گلستان).
شبی بر سرش لشکر آورد خواب که چند آورد مرد ناخفته تاب؟
سعدی (بوستان).
من شمع جانگدازم، تو صبح دلگشایی سوزم گرت نبینم، میرم چو رخ نمایی نزدیک آنچنانم، دور اینچنین که گفتم نی تاب وصل دارم، نی طاقت جدایی.
امیرخسرو.
پریرو تاب مستوری ندارد چو دربندی ز روزن سر برآرد.
شبستری.
رها کن عقل را با حق همی باش که تاب خور ندارد چشم خفاش.
شبستری.
آینه دانی که تاب آه ندارد...
حافظ.
ز خود روم چو بیاد آورم خیال ترا کجاست تاب که بینم مه جمال ترا؟
نطقی.
برای عشق تو بر جان من ز دشمن و دوست ملامتیست که کوه گران نیارد تاب.
دلی میباید و صبری، که آرد تاب دیدارش.
کرم شبتاب پیش چشمهٔ آفتاب چه تاب دارد؟
میرفت و عالمی نگرانش، ولی کسی رشکم به دل فزود که تاب نظر نداشت.
|| چرخ و پیچ که در طناب و کمند و زلف میباشد. (برهان). پیچوشکن. (آنندراج). پیچ. (فرهنگ جهانگیری). چرخ و پیچ که در طناب و کمند و زلف میافتد. (انجمن آرای ناصری). پیچ و تاب که در رسن و رشتهٔ زلف نیکوان باشد. (فرهنگ اسدی). پیچ و خم و شکن و چین و هر یک از خمیدگیهای رسن و موی و زلف؛ و چینهای صورت و ابرو را تاب گویند: تاب زلف، تاب ابریشم، تاب ابرو، تابداده (کمند)، پرتاب، بتاب:
چون او حلقه کرد آن کمند بتاب پذیره نیارد شدن آفتاب.
دقیقی.
مر این بند را راست گردان ز تاب چو کردم، ز دستم فرو شد به آب.
فردوسی.
بینداخت آن تابداده کمند سران سواران همی کرد بند.
فردوسی.
برآویخت با دیو پولادوند بینداخت آن تابداده کمند.
فردوسی.
دو رخ زرد و چهره پر از آب کرد همان چهر خندان پر از تاب کرد.
فردوسی.
که دارد گه کینه پایاب او ندیدی بروهای پرتاب او؟
فردوسی.
ترا نیست در جنگ پایاب او ندیدی بروهای پرتاب او؟
فردوسی.
به چهره چو تاب اندر آورد بخت بر آن نامداران بشد کار سخت.
فردوسی.
ز تیمار، مژگان پر از آب کرد روانش بروها پر از تاب کرد.
فردوسی.
و گر هیچ تاب اندر آرد به چهر به یزدان که بر پای دارد سپهر.
فردوسی.
چو آن دلو در چاه پرآب گشت پرستنده را روی پرتاب گشت.
فردوسی.
دژم گشت و دیده پر از آب کرد بروهای جنگی پر از تاب کرد.
فردوسی.
همه ناخنش پر ز خوناب کرد به روی سپهبد پر از تاب کرد.
فردوسی.
سیه زلف آن سرو سیمین من همه تاب و پیچ است و بند و شکن.
فرخی.
چشم تو پرخواب و سحر، روی تو پرسیم و گل جعد تو پرچین و پیچ، زلف تو پربند و تاب.
فرخی.
ز بس پیچ و چین، تاب و خم زلف دلبر گهی همچو چوگان شود، گاه چنبر.
فرخی.
معشوق او بتی که دل اندر دو زلف او گم کرده از خم و گره و تاب و پیچ و چین.
فرخی.
با دو زلف سیاه دست افکند تاب او باز کرد یک ز دگر.
فرخی.
ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف بتاب لالهٔ سنبل حجابی یا مه عنبرنقاب.
عنصری.
تا بادها وزان شد بر روی آبها آن آبها گرفت شکنها و تابها.
منوچهری.
چو از زلف شب باز شد تابها فرو مرد قندیل محرابها.
منوچهری.
بمیخوارگان ساقی آواز داد فکنده به زلف اندرون تابها.
منوچهری.
تا خیام چرخ را نبود شرج همچون ستون تا طناب صبح را نبود گره چونانکه تاب در جهان جاه لشکرگاه اقبال ترا خیمه اندر خیمه بادا و طناب اندر طناب.
انوری.
کم دید چشم من چو تو، زیرا که چون کمند همواره پر ز پیچ و پر از تاب و پرخمی.
ناصرخسرو.
آب نمانده در آن دو رنگین سوسن تاب نمانده در آن دو مشکین چنبر.
مسعودسعد.
تا تو بتاب کردی زلف سیاه را در تو بماند چشم، به خوبی، سپاه را.
مسعودسعد.
همچو مشاطگان کند بر چشم جلوهٔ روی خوب و زلف بتاب.
مسعودسعد.
از چاه دولت آب کشیدن طمع مدار کان دلوها درید و رسنها ز تاب شد.
خاقانی.
یارب اندر چشم خونریزش چه خواب است آنهمه در سر زلف دلاویزش چه تاب است آنهمه؟
خاقانی.
زلف تو کمند تو سنان است مشکین سر زلف تابداده.
خاقانی.
توبه و سوگند ما را تاب از هم باز کرد زلف را تا تاب داد و بر رخ تابان نهاد.
رشیدی سمرقندی.
پای میکوفت با هزار شکن پیچدرپیچتر ز تاب رسن.
نظامی.
بنفشه تاب زلف افکنده بر دوش گشاده باد نسرین را بناگوش.
نظامی.
ز تاب زلف خویش آرم بتابش فروبندم به سحر غمزه خوابش.
نظامی.
ز جعد بنفشه برانگیز تاب سر نرگس مست برکش ز خواب.
نظامی.
کمند عنبرین او که چندین تاب و چین دارد ز ماه آسمان سر از درازی بر زمین دارد.
عطار.
وز دیده فروباری اگر آب شوم از زلف برون کنی اگر تاب شوم در دست نگیری ار می ناب شوم در چشم تو درنیایم ار خواب شوم.
کمال اسماعیل.
ز هر خمی بدر آید هزار نافهٔ چین چو باد باز کند از کمند زلف تو تاب.
(از صحاح الفرس).
تب به تاب رشته میبندند مردم، لیکن او هر شبی بندد به تاب رشته تب بر خویشتن.
سلمان ساوجی.
چون ناز کشم باری ز آن زلف بتاب، اولی.
حافظ.
هموار کن از تاب زدن رشتهٔ خود را شیرازهٔ جمعیت صد عقد گهر باش.
صائب.
برخاست پی رقص وز صد دلشده جان برد تابی به کمر داد و دلم را ز میان برد.
ابراهیم شوکتی.
دل چون سر زلف نیکوان است بد باشد اگر بتاب نبود.
ضیاءالدین بسطامی.
عقیق را ز لبت آب در دهان آمد خدنگ را ز قدت تاب در میان افتاد.
اشهری نیشابوری.
|| حرکت دادن، پیچانیدن، دوران دادن:
سرنیزه را سوی سهراب کرد عنان و سنان را پر از تاب کرد.
فردوسی.
در تن هر شاه فرمان تو آوردهست خم در دل هر شیر شمشیر تو افکنده است تاب.
امیرمعزی.
شمشیر کشید و داد تابش گفتا که بدین دهم جوابش.
نظامی.
|| اعراض. (آنندراج). سرکشی و رویگردانی و روی برتافتن و راه خلاف رفتن، مقاومت کردن:
نگر سر نپیچی ز فرمان من نگه دار بیدار پیمان من و گر هیچ تاب اندر آری به دل بیارم یکی لشکر دلگسل.
فردوسی.
و گر بینم اندر سرش پیچ و تاب هیونی فرستم هم اندر شتاب.
فردوسی.
یکی طوس را داد آن تخت عاج همان یاره و طوق و منشور چاچ بدو گفت هر کس که تاب آورد دگر یاد افراسیاب آورد همانگه سرش را ز تن دور کن وزو کرکسان را یکی سور کن.
فردوسی.
به یزدان چنین گفت کای کامگار توانا و دارندهٔ روزگار اگر تاب گیرد دل من ز داد از آن پس مرا تخت شاهی مباد.
فردوسی.
|| حدت، شدت، سورت:
از آن سو به تاب و شتاب اندرند وزین سو تو گویی به خواب اندرند.
فردوسی.
صبحدمان دوش خضر بر درم آمد به تاب کرد به آواز نرم صبحکالله خطاب.
خاقانی.
تاب سرما که برد از آتش تاب آب را تیغ و تیغ را کرد آب.
نظامی.
|| خلل، فساد. تاب آوردن در کاری: ایجاد فتنه و فساد و خلل کردن در آن؛ لاف انداختن در کار (در تداول):
برفتند هر کس که بد کرده بود بدان کار تاب اندر آورده بود.
فردوسی.
دگر هیچ تاب اندر آری به کار نبینی بهجز گردش روزگار.
فردوسی.
چنین گفت با خویشتن شهریار که گفتار هر دو نیاید به کار بر این کار بر نیست جای شتاب که تنگی دل آرد خرد را به تاب.
|| خشم، قهر، هیجان، افروختگی، معارضه، فشار:
سر از خواب برداشت افراسیاب سیه کرده دل را ز کین و ز تاب.
فردوسی.
به گفتار اگر هیچ تاب آوریم خرد را همی سربهخواب آوریم.
فردوسی.
اگر تاب بودی به سرش اندرون به دل کین و اندر جگر جوش خون.
فردوسی.
نهانی همی بود با تاب و خشم پس آنگه چنین گفت با آب چشم.
فردوسی.
بیندازند زوبین را گه تاب چو اندازد کمانور تیر پرتاب.
اسعد گرگانی (ویس و رامین).
امیر از آن سخت در تاب شد. (تاریخ بیهقی، ص. ۴۱۷). چون نزدیک خواجه رسیدم، یافتم وی را سخت در تاب و خشم. (تاریخ بیهقی، ص. ۱۶۳). بونصر گفت: خداوند در تاب چرا میشود؟ بوالقاسم بهیچ حال زهره ندارد که مال بیتالمال ببرد و اگر بفرمایی نزدیک وی روم و پنبه از گوش وی بیرون کنم. (تاریخ بیهقی، ص. ۳۶۸).
همه شب دژم هر دو از مهر و تاب نه در دل شکیب و نه در دیده خواب.
اسدی (گرشاسبنامه).
بیامد سوی خیمه هنگام خواب ز نادیدن ببر پرخشم و تاب.
اسدی (گرشاسبنامه).
سپهبد بدید آن هم اندر شتاب چو شیر دمان جست با خشم و تاب.
اسدی (گرشاسبنامه).
نه کس را بد آرامش از جنگ و تاب نه در مغز هوش و نه در دیده خواب.
اسدی (گرشاسبنامه).
در سکون برترم ز کوه که من در جواب عدو نگیرم تاب.
مسعودسعد.
چه کار باشدم اندر دیار هندستان که هست بر من شاهنشه جهان در تاب.
مسعودسعد.
از بوی تو در تاب شود آهوی مشکین گر بازکنند از شکن زلف تو تایی.
سعدی.
شنید این یکی مرد پوشیدهچشم بگفتا چه در تابت آورد و خشم؟
سعدی (بوستان).
نشسته غنچه به یاد دهان تو دلتنگ بنفشه از سر زلف تو رفته اندر تاب.
(از صحاح الفرس).
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم تو سیاه کمبها بین که چه در دماغ دارد؟
حافظ.
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود.
حافظ.
بتاب موی و ز من روی خوب خویش متاب مخواه ز آتش هجران دل من اندر تاب.
شیبانی.
اگرچه رشته از تاب گهر بیجان و لاغر شد کشید از مغز گوهر انتقام آهستهآهسته.
صائب.
جان ما تاب ز هر زلف پریشان نخورد دل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد.
صائب.
|| اضطراب، غم، رنج. (برهان). مشقت. (جهانگیری) (برهان). محنت. (جهانگیری) (برهان). در تاب داشتن: موجب غم و غصه شدن:
به خط و آن لب و دندانش بنگر که همواره مرا دارند در تاب یکی همچون پرن بر اوج خورشید یکی چون شایورد از گرد مهتاب.
فیروز مشرقی.
چه از عود و عنبر، چه از مشک ناب که آمد از آن بر بداندیش تاب.
فردوسی.
از ایران بگرداند او رنج و تاب بود بر کفش هوش افراسیاب.
فردوسی.
بیکسان پدر خون چکاند همی برخ بر ز خون سیل راند همی همه دوده با وی به تاب اندرند ز دیده به خون و به آب اندرند.
شمسی (یوسف و زلیخا).
ز فرزند بینم همه درد و تاب ز پیوند یابم همه خون و تاب.
شمسی (یوسف و زلیخا).
ز دل برکشد می تف و درد و تاب چنان چون بخار زمین آفتاب.
اسدی (گرشاسبنامه).
از تاب درد، سوزش تن هست وز بار ضعف قوت تن نیست.
مسعودسعد.
روز نیمی به آفتاب شدی شب بدو در به رنج و تاب شدی.
سنایی.
در این جهان که سرای غم است و تاسه و تاب چو خاشه بر سر آبیم و تیره از سر آب.
سوزنی.
به جان آنکه چو عیسیم برد بر سر دار نشست زیر و جهودانه میگریست به تاب.
خاقانی.
بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب جسمی دارم چو جان مجنون همه درد جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب.
خاقانی.
کاشکی رنجه شدی باری بدیدی کز غمش در دل تاریک خاقانی چه تاب است آنهمه.
خاقانی.
وآن نافه که مشک ناب دارد خون ریختنش چه تاب دارد.
نظامی.
تنی کآنهمه مالش و تاب یافت به مالشگر آسایش و خواب یافت.
نظامی (شرفنامه، ص. ۳۳۹).
سگالش بسی شد در آن رنج و تاب نیفتاد از آن جمله رایی صواب.
نظامی.
از همچو تو دلداری دل برنکنم باری گر تاب کشم باری ز آن زلف بتاب، اولی.
حافظ (دیوان، چ. قدسی).
می صوفیافکن کجا میفروشند که در تابم از دست زهد ریایی.
حافظ.
تاب بنفشه میدهد طرهٔ مشکسای تو پردهٔ غنچه میدرد خندهٔ دلگشای تو.
حافظ.
نباید طالبان را تاب خوردن گهر ناید به کف بیغوص کردن.
کاتبی.
بتاب موی و ز من روی خوب خویش متاب مخواه ز آتش هجران دل من اندر تاب.
شیبانی.
|| حرارت و گرمی. (جهانگیری) (برهان). تبش، گرمی. (فرهنگ اسدی). گرمی. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج):
از بهر که بایدت بدینسان شو و گیر وز بهر چه بایدت بدینسان تف و تاب؟
کسائی.
اگر تاب تیغم به جیحون رسد وگر باد گرزم به هامون رسد.
فردوسی.
گریزان بشد پیش افراسیاب دلش پر ز خون و جگر پر ز تاب.
فردوسی.
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف گفتا که مشک ناب ندارد قرار تاب.
عنصری.
چو برزد آتش مهرش ز دل تاب بیامد رشک و بر آتش فشاند آب.
اسعد گرگانی (ویس و رامین).
دل سنگینش لختی نرم گشتی به تاب مهربانی گرم گشتی.
اسعد گرگانی (ویس و رامین).
دل آن سنگدل را نرم گردان به تاب مهر لختی گرم گردان.
اسعد گرگانی (ویس و رامین).
چو دوزخ بود جان تو ز بس تاب چو دریا بود چشم تو ز بس آب.
اسعد گرگانی (ویس و رامین).
دمید آتش از خشکی و تف و تاب ز سردی و تری پدید آمد آب.
اسدی (گرشاسبنامه).
ز بس در زمین از تف نعل تاب به دریای قلزم بجوش آمد آب.
اسدی (گرشاسبنامه).
چون بشنوی که مکه گرفتهست فاطمی بر دلت ذل ببارد و بر تنت تاب و تب.
ناصرخسرو.
آبست و آتش است حسامش به گاه رزم روی زمین و چرخ پر از موج و تاب او.
مسعودسعد.
تیر پرتاب تو در دیدهٔ بدخواه تو باد تا بود راستی تیرکژ از تاب و زرم.
سوزنی.
تابیست در دلم ز رخ آبدار دوست کان را به پیش کس نکند آشکار دل.
سوزنی.
آب را تا لطف و صفوت، نار را تاب و تبش خاک را حلم و درنگ و باد را خشم و شتاب جاودان بادی به عالم پادشاه کامران خاک حلم و باد شوکت، آب لطف و نار تاب.
سوزنی.
تاب و تب او مبین به ظاهر کاندر دلش آتشیست مدغم.
خاقانی.
بیمارم و چون گل که نهی در دم کوره گه در عرقم غرقه و گه در تبم از تاب.
خاقانی.
مبادا که آن آتش آید به تاب که ننشیند آنگه به دریای آب.
نظامی.
شه از بهر آن سروشمشاد رنگ چنان سوخت کز تاب آتش خدنگ.
نظامی.
تاب سرما که برد از آتش تاب آب را تیغ و تیغ را کرد آب.
نظامی.
زهی ز گونهٔ رخسار تو به تاب آتش چو جان سوخته گیرد میان آب آتش.
سیف اسفرنگ.
گر جهان پر برف گردد سربهسر تاب خور بگدازدش از یک نظر.
مولوی.
گفت آتش من همانم ای شمن اندرآ تا تو ببینی تاب من.
مولوی.
شنیدم که مستی ز تاب نبیذ به مقصورهٔ مسجدی دردوید.
سعدی (بوستان).
شرابی از ازل درداد ما را هنوز از تاب آن می در خماریم.
سعدی.
هر که در این کیش از او خم نرفت راست نشد تا به جهنم نرفت تیر که در کیش کمانوش بود عاقبتش تاب ز آتش بود.
امیرخسرو.
زهی گرفته ز روی تو شمع گردون تاب تنم ز آتش عشقت چو آهن اندر تاب.
(از صحاح الفرس، ص. ۳۷).
جوهر او نپوسد اندر آب آتش او نسوزد اندر تاب.
اوحدی.
مرا دولت ز خود پرتاب میکرد تنم پر تب، دلم پرتاب میکرد.
اوحدی.
از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی چون قطرههای شبنم بر برگ گل چکیده.
حافظ.
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی ز آن عرقچینم.
حافظ (دیوان، چ. قزوینی، ص. ۲۴۳).
ز تاب هجر تو دارد شرار دوزخ تاب.
حافظ.
آب آن روضهٔ دین افروزد تاب این خرمن ایمان سوزد.
جامی.
عیش جهان چو خنجر تیز است و شاخ نو لهو جهان چو شربت گرم است و تاب و تب.
سیدحسن اشرفی.
|| فروغ و تابش. (فرهنگ اسدی). تابش و روشنایی و فروغ. (آنندراج). پرتو و فروغ. (جهانگیری) (انجمن آرای ناصری). روشنی آفتاب و شمع و چراغ و امثال آن. (انجمن آرای ناصری). تافتن هر چیزی که نورانی باشد، همچون فروغ و پرتو آفتاب و شمع و چراغ و مانند آن. (برهان). عکس، انعکاس:
اگر ماهی گرفتی تو به گوراب چو روز آید شود آن ماه بیتاب.
اسعد گرگانی (ویس و رامین).
به روز اندهگسارم آفتاب است که چون رخسار تو با نور و تاب است.
اسعد گرگانی (ویس و رامین).
به شب همچو آتش نمودی ز تاب گرفتی به روز آتش از آفتاب.
اسدی (گرشاسبنامه).
همی آفتاب فلک فرّ و تاب ز تاج تو گیرد چو مه ز آفتاب.
اسدی (گرشاسبنامه، ص. ۲۷۲).
چنان خیل پروین بدیدار و تاب که عقدی ز لؤلؤ گسسته در آب.
اسدی (گرشاسبنامه).
چنان هر ستونی که از رنگ و تاب گرفتی ز دیدار او دیده آب.
اسدی (گرشاسبنامه).
تاب و نور از روی من میبرد ماه تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب.
ناصرخسرو.
پیچ و تابش نور و تاب از من ببرد تا بماندم تافته بینور و تاب.
ناصرخسرو.
تاب در آفتاب جاهش باد چون فروماند آفتاب از تاب.
سوزنی.
سایهای ز آن سایهپروردند خلق از عدل تو آفتابی، وز تو عالم را ضیا و نور و تاب.
سوزنی.
با من چو بخندید خوش آن در خوشاب بر چهر ز شرم دست را کرده نقاب عکس لب او ز پشت دست پرتاب میتافت چو از جام بلورین می ناب.
فلکی شیروانی.
در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست؟ عشاق ترا بدیده در خواب کجاست؟ خورشید ز غیرتت چنین میگوید کز آتش تو بسوختم، آب کجاست؟
خاقانی.
به تاب آینهٔ دل در این سیاه غلاف به آب آینهٔ جان در این کبود سرای.
خاقانی.
مر زمین را آسمان میداشت دوش از مه چراغ صبح چون دم زد نماند آن تاب اندر آفتاب.
سیف اسفرنگ.
و بر سر هر قبه منجوق یاقوتی سرخ که از دور در نظر آید و از تاب چون آفتاب نماید. (تفسیر بینام، مائهٔ هفتم، متعلق به عبدالعلی صدرالاشرافی).
سلیمان در هنگام کوچ سایه کردن فرمود بر تخت خویش، مقداری تاب آفتاب یافت، در پرندگان نظر کرد، غایب بودن هدهد دریافت. (ایضاً تفسیر بینام مزبور).
جامهٔ ما روز، تاب آفتاب شب نهالین و لحاف از ماهتاب.
مولوی.
ور فکند رای تو بر بنده تاب ذره شوم پیش چنان آفتاب.
امیرخسرو.
ماه است جام و باده در او تاب آفتاب.
(از صحاح الفرس).
زهی گرفته ز روی تو شمع گردون تاب تنم ز آتش عشقت چو آهن اندر تاب.
(از صحاح الفرس).
چنانکه تاب آفتاب... میوههای خام را و غورهٔ خام را شیرین میگرداند... (کتاب المعارف).
اگر ماه گیرد ز روی تو تاب کند مهر را ذرهٔ خود حساب.
ظهوری.
صفها از تاب تیغ و نیزه و زوبین گفتی اطراف راه کاهکشان است.
|| عنصری در قطعهٔ ذیل تاب را به معانی متعدد آورده است:
گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب گفتا ز بهر تاب تو دارم چنین به تاب گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف گفتا که مشک ناب ندارد قرار تاب گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف گفتا که دود دارد با تف خویش تاب.
عنصری.
|| در چشم به معنی کژی و اعوجاج است: «چشم او تاب برداشته»، یعنی کمی کژی و اعوجاج در نگاه کردن او پدیدار است؛ «در چشمهاش تابی هست»، یعنی چپ است.
|| رنگ:
زر سرخ است او سیهتاب آمده از برای رشک این احمقکده.
مولوی.
|| آشفتگی:
خمار ساقیان افتاده در تاب دماغ مطربان پیچیده در خواب.
نظامی.
|| تاب گاه پس از «تک» آید و همان معنی را افاده کند:
در تک و تاب ز آنکه تاخته بود مغزش از تشنگی گداخته بود.
نظامی.
تک و تاب شاهان بود اندکی.
نظامی.
خسک بر گذر ریخته خواب را فراموش کرده تک و تاب را.
نظامی.
|| نیز «تاب» پس از «تب» آید، به همان معنی «تب و تاب».
|| تاب در ترکیباتی نظیر شبتاب، جهانتاب، عالمتاب، جگرتاب، رسنتاب، تونتاب، عنانتاب، صفت فاعلی مرکب مرخم سازد، به معنی تابندهٔ جهان، تابندهٔ عالم، تابندهٔ جگر:
شب زمستان بود و کپی سرد یافت کرمکی شبتاب ناگاهی بتافت کپیان آتش همی پنداشتند پشتهٔ هیزم بدو برداشتند.
رودکی (کلیله و دمنه).
درای جگرتاب و فریاد زنگ ز سر مغز میبرد از روی رنگ.
نظامی.
هوایی ز دوزخ جگرتابتر.
نظامی.
جگرتاب شد نعرههای بلند.
نظامی.
شهنشاه برخاست هم در زمان عنانتاب گشت از بر همگنان.
نظامی.
عنانتاب شد شاه پیروزبخت.
نظامی.
روان کرد رخش عنانتاب را برانگیخت چون آتش آن آب را.
نظامی.
نهاده یکی خوان خورشیدتاب بر او چهار کاسه ز بلور ناب.
نظامی.
تا یمنتاب شد سهیل سپهر آن پرستش نه ماه دید و نه مهر.
نظامی.
چراغ جهانتاب را هست نور.
نظامی.
سهیل یمنتاب را با ادیم همان شد که بوی مرا با نسیم.
نظامی.
چو در آب جام جهانتاب دید ز یک شربتش خلق سیراب دید.
نظامی.
پیش مردان آفتابصفت باضافت چو کرم شبتابی.
سعدی.
گوهری ده که چرختاب بود در خور گوش آفتاب بود.
امیرخسرو.
|| مؤلف آنندراج آرد: چون در آخر چیزی ملحق شود، گاه افادهٔ آن کند که این شیء ملحق به چیزی دیگر را تاب داده است و گاه افادهٔ آن کند که از چیزی تاب خورده؛ پس این لفظ مرکب که به تاب ترکیب یافته، خواه تاب به معنی روشنی و گرمی بود و خواه به معنی پیچ و انعطاف باشد، چون صفت چیزی واقع شود، آن موصوف معقول بوده و در صورت اول، چنانکه گویی «آب آهنتاب»، یعنی آبی که آهن او را تاب داده است و فاعل باشد در صورت دوم، چنانکه گویی «آفتاب جهانتاب»، یعنی آفتابی که جهان را او تاب داده است. و از قبیل اول است «رخش عنانتاب»، یعنی اسبی که عنان تاب میدهد او را، ای به مجرد اشارهٔ عنان مطاوعت کند و سوار را در سواری آن احتیاج به مهمیز و قمچی نباشد. و مخفی نماند که لفظ تاب با لفظ خوردن و دادن و عندالاضافه به سوی کمر و زلف و مانند آن، افادهٔ معنی دوم کند، و افادهٔ معنی اول کند با لفظ افتادن و افکندن و گرفتن، و افادهٔ هر دو معنی کند با لفظ زدن... ـ انتهی.
|| تاب دادن، به معنی سرخ کردن در روغن و غیره است.
|| پرتو افکندن و روشن ساختن:
سنانها همی داد در گرد تاب چو آتش زبانهزنان اندر آب.
اسدی (گرشاسبنامه).
تاب دادن در بیت ذیل ظاهراً به معنی ذوب کردن آید:
تنش چون کوه برفین تاب میداد ز حسرت شاه را برف آب میداد.
نظامی.
|| تاب گرفتن، به معنی نور گرفتن و از پرتو چیزی روشن شدن آمده است:
باشد چو طبع مهر من اندر هوای تو چون تاب گیرد از حرکات خور آینه.
خاقانی.
