۱۴۰۵ مهر ۳۰, پنجشنبه

ناب. خالص باشد بی غش فرخی گفت: ناب است هر آن چیز که آلوده نباشد زین روی ترا گویم کآزاده نابی.

 ناب.    خالص باشد بی غش  فرخی گفت:    

ناب است هر آن چیز که آلوده نباشد       زین روی ترا گویم کآزاده نابی.                                                                                                                                    مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

بررسی مدخل «ناب» در لغت فرس اسدی

۱. ضبط مدخل و معنی بیت فرخی

ناب: خالص باشد، بی‌غش.

فرخی سیستانی گوید:

ناب است هر آن چیز که آلوده نباشد زین روی ترا گویم کآزاده نابی

در ضبطی که فرستاده‌اید، عبارت «زین روی ترا ضگویم» ظاهراً خطای کتابتی یا OCR است و با توجه به معنی، احتمالاً باید «زین روی ترا گویم» خوانده شود؛ البته برای اطمینان از ضبط اصیل، مقابله با نسخه یا چاپ معتبر لازم است.

معنی بیت

مصراع نخست: هر چیزی که آلوده به ناخالصی و آمیختگی نباشد، ناب و خالص است.

مصراع دوم: از همین رو، تو را آزاده‌ای ناب و خالص می‌خوانم؛ یعنی آزادگی تو از آلودگی به فرومایگی، نادرستی و خصلت‌های ناپسند پاک است.

فرخی با انتقال معنای مادی «ناب» به قلمرو اخلاق، میان خلوص یک چیز و پاکی منش انسان ارتباط برقرار می‌کند. در مصراع نخست، ناب بودن به پاکی از آمیختگی اشاره دارد و در مصراع دوم، به پاکی سرشت و آزادگی ممدوح.

۲. ریشه‌شناسی «ناب»

«ناب» در فارسی به معنی خالص، سره، پاک و بی‌آمیختگی است. این واژه از واژگان کهن ایرانی است و کاربرد آن در شعر فرخی نشان می‌دهد که در فارسی دریِ سدهٔ چهارم و پنجم هجری، واژه‌ای شناخته‌شده و زنده بوده است.

برای بررسی تاریخی باید میان سه موضوع تفاوت گذاشت:

  • فارسی باستان: زبان کتیبه‌های شاهنشاهی هخامنشی.

  • فارسی میانه یا پهلوی: زبان ایرانی میانهٔ دورهٔ ساسانی و دوره‌های نزدیک به آن.

  • فارسی دری: زبان شعر فرخی و لغت‌نویسی اسدی.

برای «ناب» می‌توان صورت‌های نوشتاری پیشنهادی را در خط‌های ایرانی باستان بررسی کرد، اما نباید صورت بازسازی‌شده را با واژه‌ای که واقعاً در کتیبه یا متن پهلوی گواهی شده است، یکی دانست.

آیا «ناب» پیشینهٔ ایرانی دارد؟

بله؛ «ناب» واژه‌ای ایرانی است و برای آن نیازی به فرض وام‌گیری از عربی یا یونانی نیست. بااین‌حال، تعیین دقیق صورت آن در فارسی باستان، بدون شاهد مستقیم یا بازسازی زبان‌شناختی مستند، قطعی نخواهد بود.

در فارسی امروز نیز ترکیب‌هایی چون «طلای ناب»، «شراب ناب» و «دوستی ناب» استمرار همین معنای اصلی را نشان می‌دهند.

۳. نگارش در خط‌های پیشااسلامی

در این بخش باید میان صورت تاریخیِ مستند و بازنویسی فرضی فرق بگذاریم.

فارسی باستان

خط میخی فارسی باستان برای نوشتن کتیبه‌های هخامنشی به کار می‌رفت. نمی‌توان بدون بازسازی واج‌شناختی، صورت امروزی «ناب» را مستقیماً به آن خط منتقل کرد و آن را صورت تاریخی قطعی دانست.

پهلوی ساسانی

برای نمایش فرضیِ واژه، باید نخست صورت تاریخی آن در فارسی میانه مشخص شود. نوشتن صورت امروزی «ناب» با حروف پهلوی، به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کند که همین واژه با همین تلفظ در متون ساسانی وجود داشته است.

اوستایی

خط اوستایی برای نوشتن متون دینی زرتشتی به کار می‌رفت. صرف ایرانی بودن یک واژه مجوز آن نیست که صورت اوستایی برای آن بسازیم؛ برای چنین کاری به شاهد واژگانی یا بازسازی مستدل نیاز است.

بنابراین، در حال حاضر صورت پهلویِ «ناب» را به‌عنوان املای تاریخیِ اثبات‌شده عرضه نمی‌کنم؛ زیرا چنین کاری ممکن است بازسازی حدسی را به‌جای سند تاریخی بنشاند.

۴. نوشیروان، بزرگمهر، موبدان و کرتیر چگونه می‌نوشتند؟

اگر مقصود این است که واژه در روزگار ساسانی چگونه نوشته می‌شد، پاسخ را باید از روی نظام نوشتاری همان دوره داد، نه از روی فارسی امروزی.

  • نوشیروان و بزرگمهر: برای نسبت دادن املایی خاص به آنان، شاهد مستقیمی از نوشته‌های خودشان در دست نیست که بتوان به آن استناد کرد.

  • موبدان ساسانی: در متون دینی و اداریِ فارسی میانه از خط‌ها و قراردادهای نوشتاری آن دوره استفاده می‌شد؛ اما املای یک واژه باید جداگانه اثبات شود.

  • کرتیر: کتیبه‌های او از مهم‌ترین اسناد زبان و خط دورهٔ ساسانی‌اند. بااین‌حال، تا هنگامی که صورت متناظر «ناب» در کتیبه یا متنی هم‌دوره شناسایی نشود، نمی‌توان ادعا کرد که کرتیر این واژه را به شکل معینی می‌نوشت.

  • فرخی سیستانی: چون فرخی شاعر دورهٔ اسلامی است، صورت مکتوب بیت او در سنت خط فارسی پس از اسلام قرار می‌گیرد. اینکه اگر در دورهٔ ساسانی می‌زیست، واژه را چگونه می‌نوشت، پرسشی فرضی دربارهٔ املای تاریخی است، نه ضبط واقعی شعر او.

۵. نتیجهٔ نهایی مدخل

1. معنی: ناب یعنی خالص، سره و بی‌غش؛ در بیت فرخی، این معنی از پاکی مادی به پاکی اخلاقی و آزادگی گسترش یافته است.

2. خاستگاه: واژه از واژگان ایرانی فارسی است؛ اما تعیین صورت دقیق آن در فارسی باستان یا فارسی میانه نیازمند بررسی تاریخی و زبان‌شناختی است.

3. خط پهلوی: تا وقتی شاهد مستقیمی برای املای این واژه در متون پهلوی معرفی نشده باشد، ارائهٔ یک رشته‌نویسهٔ پهلوی به‌عنوان صورت قطعی آن درست نیست.

4. نوشیروان، بزرگمهر و کرتیر: می‌توان دربارهٔ شیوهٔ نوشتاری عصر آنان بر اساس اسناد کتیبه‌ای و متون پهلوی بحث کرد، اما نمی‌توان املای مشخصی را بدون شاهد به آنان نسبت داد.

نکتهٔ مهم برای پژوهش لغت فرس: در این مدخل، معنای «ناب» روشن است؛ مسئلهٔ بازمانده، اثبات صورت تاریخی واژه در فارسی میانه و یافتن شاهدی معتبر برای املای آن در خط پهلوی است.

//////////////

واژه «ناب» یک واژه کاملاً اصیل ایرانی با ریشه هندواروپایی است که در سیر تحول خود از پارسی باستان و اوستایی به پهلوی (پارسی میانه) و سپس به فارسی نو رسیده است. این واژه در اصل از ترکیب یک پیشوند سلب/منفی‌کننده و واژه «آب» ساخته شده و معنای اولیه آن «بدون آب، ناآمیخته و خالص» بوده است. [1, 2, 3]
اطلاعات ریشه‌شناختی و املای اولیه این واژه در دوره‌های مختلف زبان‌های ایرانی به شرح زیر است:
دوره زبانیاملای اولیه / آوانویسیساختار و اجزای واژهمعنای اولیه
اوستایی / پارسی باستان𐬀𐬥𐬁𐬞𐬀 / an-āpa-an- (پیشوند منفی‌کننده «نا») + āp- (آب)بی‌آب، شراب یا مایع خالص و آمیخته‌نشده با آب
پهلوی (پارسی میانه)𐭥𐭠𐭧 / an-āb یا nyābپیشوند منفی‌کننده مکرر تبدیل به n- + ābناب، خالص، زلال، سره و بی‌غش
فارسی نونابتحول‌یافته مستقیم از دوره میانهدرجه یک، اصیل، پاک، بدون آمیزش
نکات ریشه‌شناسی (Etymology)
  • در زبان‌های باستان، برای منفی کردن کلماتی که با مصوت (مثل آ) شروع می‌شدند، از پیشوند -an (هم‌ریشه با un در انگلیسی و نا/ان در فارسی) استفاده می‌شد. بنابراین an-āpa یعنی چیزی که به آن آب اضافه نشده است. [1, 2]
  • در گذر زمان و در دوره پهلوی، واج «پ» (p) در کلمه āpa بر اساس قوانین زبان‌شناختی به «ب» (b) تبدیل شد و پیشوند آن نیز کوتاه‌تر گردید تا کلمه به شکل «ناب» امروزی درآمد. [1]
اگر مایلید، می‌توانم تحول واژه‌های هم‌ریشه دیگری در حوزه نوشیدنی‌ها یا مفاهیم اصالت را در پارسی باستان برای شما استخراج کنم. مایلید کدام واژه را بررسی کنیم؟

در ادامه، روند تحول چند واژه اصیل دیگر در زبان‌های پارسی باستان، اوستایی و پهلوی که به حوزه نوشیدنی‌ها، مایعات و مفاهیم اصالت و پاکی مربوط می‌شوند را با املای اولیه و ساختار آن‌ها بررسی می‌کنیم:
۱. اَناهیتا (آناهیتا - نماد پاکی و آب‌های روان)
این واژه نمونه کاملی از مفهوم «اصالت و آلوده نشدن» است که به ایزدبانوی آب‌ها در ایران باستان اطلاق می‌شد.
  • پارسی باستان / اوستایی: 𐬀𐬥𐬁𐬵𐬌𐬲𐬀 / An-āhita-
  • ریشه‌شناسی: از پیشوند منفی‌کننده -an (نا) + واژه āhita (آلوده، چرک).
  • سیر تحول و معنا: معنای اولیه آن «ناآلوده، پاک و بی‌آلایش» است. در دوره پهلوی به صورت Anāhīd (آناهید) درآمد و امروز علاوه بر نام، مظهر پاکی مطلق است. [1]
۲. باده (شراب، نوشیدنی اصیل)
واژه‌ای که امروز مظهر نوشیدنی خالص شاعرانه است، ریشه‌ای بسیار جالب در ارتباط با رنگ و آیین‌های باستان دارد.
  • اوستایی / پارسی باستان: Bāta- یا در ریشه‌های کهن‌تر هند‌و‌اروپایی Bhā-
  • پهلوی (پارسی میانه): 𐭪𐭠𐭲𐭩 / Bādag
  • ریشه‌شناسی و معنا: این واژه در اصل به معنی «تصفیه شده، صاف‌شده یا درخشنده» (از ریشه روشنی و درخشش) بوده است. در زبان پهلوی با افزودن پسوند تکواژ -ag به بادت یا باده تبدیل شد و منحصراً به نوشیدنی خالص و جاودان اشاره داشت.
۳. هوم (نوشیدنی مقدس آیینی)
افسانه‌ای‌ترین نوشیدنی ایران باستان که مظهر نیرو، بی‌مرگی و اصالت بوده است.
  • پارسی باستان / اوستایی: 𐬵𐬀𐬁 𐬀 / Haoma- (در سانسکریت: Soma)
  • پهلوی (پارسی میانه): Hōm
  • ریشه‌شناسی: از ریشه هندواروپایی hu- به معنی «فشردن و عصاره گرفتن».
  • معنای اولیه: «عصاره فشرده‌شده و خالص از یک گیاه کوهی مقوی» که در مراسم‌های آیینی هخامنشیان و زرتشتیان برای پاکی روان نوشیده می‌شد.
۴. سِره (خالص، ناب و دست‌نخورده)
واژه‌ای که امروز مترادف با «ناب» به کار می‌رود و اصالت چیزی را نشان می‌دهد. [1]
  • اوستایی: Thra- / Thraya-
  • پهلوی (پارسی میانه): Srah یا Thrah
  • معنای اولیه: به معنی «پالوده، غربال‌شده و جداشده از ناخالصی». این واژه نشان‌دهنده فرآیند مکانیکی پاک‌سازی مایعات یا فلزات (مثل طلا و نقره) بوده تا به خلوص کامل برسند.

جدول مقایسه‌ای سیر تحول واژگان
واژه امروزاملای باستان (آوانویسی)ریشه معنایی اولیهتحول در پهلوی
آناهیتاAn-āhita-ناآلوده، پاکAnāhīd
بادهBāta-درخشنده، صاف‌شدهBādag
هومHaoma-عصاره فشرده و خالصHōm
سرهThraya-پالوده، بدون غشSrah
ریشه‌شناسی کدام یک از این مفاهیم برای شما جذاب‌تر است؟ اگر تمایل دارید، می‌توانیم روی سنگ‌نبشته‌های هخامنشی یا متون پهلوی ساسانی تمرکز کنیم تا ببینیم این واژه‌ها در چه جملاتی به کار رفته‌اند.

برویم.

Let's dive directly into how these concepts of purity and sacred drinks were written and used in actual ancient texts.
Below are two authentic examples showing these words in action: one from the Old Persian cuneiform inscriptions of the Achaemenid Kings, and one from the Middle Persian (Pahlavi) Zoroastrian books.

1. Old Persian (Achaemenid Royal Inscription)
The word Anāhita (The Pure One) famously appears in the inscriptions of King Artaxerxes II (404–358 BCE) at Susa and Ecbatana. This marked a historical shift where deities were explicitly named alongside Ahuramazda.
  • The Original Cuneiform (Old Persian):
    𐎠𐎪𐎠𐎾𐎪𐎠𐎸𐏐𐎠𐎥𐎠𐎶𐎠𐎫𐎠𐏐𐎠𐎾𐎢𐎾𐎶𐎪𐎠𐏐𐎠𐎥𐎠𐎶𐎠𐎫𐎠
  • Transliteration:
    ...vašnā Auramazdāhā Anāhita utā Mithra...
  • Literal Translation:
    "...By the grace of Ahuramazda, Anahita [the Pure One], and Mithra..."
  • Context: The king invokes the goddess of pure waters to protect his palace from harm.

2. Middle Persian / Pahlavi (Zoroastrian Text)
The sacred drink Hōm (the pure, pressed extract) is extensively discussed in the Dēnkard and the Bundahišn (foundational Middle Persian books). It was described not just as a liquid, but as a spiritual entity of ultimate purity.
  • Pahlavi Script (Book Pahlavi):
    𐭤𐭥𐭬 𐭩 𐭠𐭭𐭥𐭱𐭦𐭩𐭥𐭱𐭭
  • Transliteration:
    Hōm ī anōš-zīrišn
  • Literal Translation:
    "Hom, the source of immortal life."
  • Context: In Pahlavi literature, the "White Hom" (Hōm ī spēd) is a mythical plant growing in the cosmic ocean. It represents the absolute pinnacle of Nab (purity) because it is the remedy that will bring about immortality during the renovation of the world (Frashengird).

Key Linguistic Shift Observed:
When moving from Old Persian to Pahlavi, words became shorter and more practical:
  1. Grammar dropped endings: The Old Persian ending -a or -as disappeared. For example, Haoma became Hōm.
  2. Sound Softening: The sharp "h" sounds often softened or merged, preparing the words to easily transition into Modern Persian.
Would you like to see how the cuneiform symbols or Pahlavi letters are specifically broken down character-by-character, or should we explore a different category of ancient words, like royal titles or cosmic concepts?

//////////////////

ناب. (ص) ۞ خالص. (جهانگیری) (نظام) (انجمن آرا) (آنندراج) (معیار جمالی). بی‌غش. (اسدی). بی‌آمیزش. (اوبهی). مُضاض. (منتهی‌الارب). بی‌بار. غیرمخلوط. ناممزوج. بی‌آمیغ. ناآلوده:

بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی. (منسوب به رودکی).

سرش را به دلق و به مشک و گلاب بشویید و تن را به کافور ناب. فردوسی.

یکی تخت بنهاده نزدیک آب بر او ریخته مشک ناب و گلاب. فردوسی.

چو بان و چو کافور و چون مشک ناب چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب. فردوسی.

ناب است هر آن چیز که آلوده نباشد زین روی ترا گویم کازادهٔ نابی. فرخی.

گفتم که مشک ناب است آن جعد زلف تو گفتا به بوی و رنگ عزیز است مشک ناب. عنصری.

تا به هامون نفکند از قعر، درّ ناب، بحر تا به صحرا ناورد از برگ لعل سرخ، کان. عنصری.

این به رنگ سبز کرده پای‌ها را سبزفام و آن به مشک ناب کرده چنگ‌ها را مشکبار. منوچهری.

تنش سیم است و لب یاقوت ناب است همه دندان او درّ خوشاب است. (ویس و رامین).

دوده انگشتری از ناب گوهر بسی مشک و بسی کافور و عنبر. (ویس و رامین).

نه هر آهویی را بود مشک ناب نه از هر صدف درّ خیزد خوشاب. اسدی.

و آن نقاب عقیق‌رنگ ترا کرده خوش‌خوش به زر ناب خضاب. ناصرخسرو.

بر گل عبیر داری و بر لاله مشک ناب بر نار دانهٔ لؤلؤ و بر ناردان گلاب. سعادت، پسر مسعودسعد.

سرشک من که به سیماب نسبتی دارد چو برچکد به رخ زرد من شود زر ناب. ابوالمعالی رازی.

به چهره راحت روحی، به طره دزد دلی به غمزه حنظل نابی، ولی به لب شکری. سوزنی.

شکر ز لعل تو در لؤلؤ خوشاب شکست صبا به زلف تو ناموس مشک ناب شکست. اثیرالدین اخسیکتی.

و قوام‌الدین به ذات خویش لب ناب آن اکابر و مخ خالص آن اکارم ... (تاریخ سلاجقهٔ کرمان).

کاغذ به دست کردم و برداشتم قلم و آلوده کرده نوک قلم را به مشک ناب. انوری.

غصه‌ها ریخت خون خاقانی دیتش هم به خون ناب دهند. خاقانی.

خنده‌زنان از کمرش لعل ناب بر کمر لعل‌کش آفتاب. نظامی.

همه بار شه بود پر زر ناب بدان نقره نامد دلش را شتاب. نظامی.

تاب روی تو آفتاب نداشت بوی زلف تو مشک ناب نداشت. عطار.

صد گره هست از تو بر کارم گرهی نو ز مشک ناب مزن. عطار.

دعوی درست نیست گر از دست نازنین چون شربت شکر نخوری زهر ناب را. سعدی.

گل سرخ‌رویم نگر، زرّ ناب فرو رفت چون زرد شد آفتاب. سعدی (بوستان).

همیشه تا که نگویند ناب را مغشوش. (معیار جمالی).

|| صاف و پاک. (برهان قاطع). صاف. (غیاث) (شعوری). زلال. (ناظم‌الاطباء). چکیده. (فرهنگ آموزگار). صافی. مصفّی:

من خواب ز دیده به می ناب ربایم آری، عدوی خواب جوانان می ناب است. منوچهری.

رادمردان را هنگام عصیر شاید ار می نبود صافی و ناب. منوچهری.

طریق و مذهب عیسی به بادهٔ خوش و ناب نگاهدار و مزن بخت خویش را به لگد. منوچهری.

جز دوستی ناب نیابی ز من همی واجب بود که از تو بیابم نبید ناب. مسعودسعد.

هر که پنج قدح شراب ناب بخورد، آنچه اندر اوست، از نیک و بد، از او بترابد و گوهر خویش پدید کند. (نوروزنامه).

چون سر سجاده به آب افکنند رنگ عسل بر می ناب افکنند. نظامی.

جان من از جهان غم سوخته شد، به جان تو جام بیار و درفکن بادهٔ ناب، ای پسر. عطار.

آب حیات است می و من چو شمع مرده‌دلم بی‌می ناب، ای پسر. عطار.

مانع آید او ز دید آفتاب چون‌که گردش رفت، شد صافی و ناب. مولوی.

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است صراحی می ناب و سفینهٔ غزل است. حافظ.

ز تاب در دل خصم تو باد دایم خار ز فتح بر کف احباب دولتت می ناب. (معیار جمالی).

|| ساده. بحت. محض. صرف. یکدست و یکپارچه و یک‌رنگ:

هر آن ماهی‌ای کو فتادی ز آب بر آن باد جستی، شدی سنگ ناب. اسدی.

گنه ناب را ز نامهٔ خویش پاک بستر به دین خالص و ناب. ناصرخسرو.

گرچه بی‌خیر است گیتی مر ترا زو شود حاصل به دنیا خیر ناب. ناصرخسرو.

زود بینی کنون ز اشهب روز ادهم ناب شب شده ارجل. ابوالفرج رونی.

مطبخی دارد از هوا و هوس پر ز نفرین صرف و لعنت ناب. سوزنی.

شه میران، نظام دولت و دین آن سرشته‌شده ز رحمت ناب. سوزنی.

سرشت و نهاد وی از خلق و خُلق ز انصاف صرف است و از عدل ناب. سوزنی.

ای زبان راست‌گویت هم حدیث غیب صرف وی خیال راست‌بینت همنشین وحی ناب. انوری.

گفتم بگوی، گفت من از گفته‌های خود آورده‌ام چو زادهٔ طبع تو سحر ناب. انوری.

عکس رای سماک پیرایش قلب را کیمیای ناب کند. خاقانی.

از لب نوش تو به خاقانی قسم جز زهر ناب می‌نرسد. خاقانی.

همه عالم گرفت ننگ نفاق نام اخلاص ناب نشنیدم. خاقانی.

در آب چشمه‌سار آن شکر ناب ز بهر میهمان می‌ساخت جلاب. نظامی.

|| (اِ) گوی است که از فربهی بر کفل اسب می‌افتد و چون «ب» با «و» بدل شود، آن را ناو نیز گویند. (آنندراج) (انجمن آرا) (جهانگیری) (رشیدی). ناوی که از فربهی بر کفل اسب و استر و امثال آن افتد. (برهان قاطع). رجوع به «ناو» شود. ۞.

|| خطی را که میان شمشیر باشد، در طول، در هندوستان «ناب» گویند و ظاهراً آن هم فارسی است؛ لیکن در اشعار استادان دیده نشد. (فرهنگ نظام، از سراج).

|| مانند و مشابه. (ناظم‌الاطباء).

واژه‌های قبلی و بعدی

ناب. (ص) ۞ خالص. (جهانگیری) (نظام) (انجمن آرا) (آنندراج) (معیار جمالی). بی‌غش. (اسدی). بی‌آمیزش. (اوبهی). مُضاض. (منتهی‌الارب). بی‌بار. غیرمخلوط. ناممزوج. بی‌آمیغ. ناآلوده:

بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی. (منسوب به رودکی).

سرش را به دلق و به مشک و گلاب بشویید و تن را به کافور ناب. فردوسی.

یکی تخت بنهاده نزدیک آب بر او ریخته مشک ناب و گلاب. فردوسی.

چو بان و چو کافور و چون مشک ناب چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب. فردوسی.

ناب است هر آن چیز که آلوده نباشد زین روی ترا گویم کازادهٔ نابی. فرخی.

گفتم که مشک ناب است آن جعد زلف تو گفتا به بوی و رنگ عزیز است مشک ناب. عنصری.

تا به هامون نفکند از قعر، درّ ناب، بحر تا به صحرا ناورد از برگ لعل سرخ، کان. عنصری.

این به رنگ سبز کرده پای‌ها را سبزفام و آن به مشک ناب کرده چنگ‌ها را مشکبار. منوچهری.

تنش سیم است و لب یاقوت ناب است همه دندان او درّ خوشاب است. (ویس و رامین).

دوده انگشتری از ناب گوهر بسی مشک و بسی کافور و عنبر. (ویس و رامین).

نه هر آهویی را بود مشک ناب نه از هر صدف درّ خیزد خوشاب. اسدی.

و آن نقاب عقیق‌رنگ ترا کرده خوش‌خوش به زر ناب خضاب. ناصرخسرو.

بر گل عبیر داری و بر لاله مشک ناب بر نار دانهٔ لؤلؤ و بر ناردان گلاب. سعادت، پسر مسعودسعد.

سرشک من که به سیماب نسبتی دارد چو برچکد به رخ زرد من شود زر ناب. ابوالمعالی رازی.

به چهره راحت روحی، به طره دزد دلی به غمزه حنظل نابی، ولی به لب شکری. سوزنی.

شکر ز لعل تو در لؤلؤ خوشاب شکست صبا به زلف تو ناموس مشک ناب شکست. اثیرالدین اخسیکتی.

و قوام‌الدین به ذات خویش لب ناب آن اکابر و مخ خالص آن اکارم ... (تاریخ سلاجقهٔ کرمان).

کاغذ به دست کردم و برداشتم قلم و آلوده کرده نوک قلم را به مشک ناب. انوری.

غصه‌ها ریخت خون خاقانی دیتش هم به خون ناب دهند. خاقانی.

خنده‌زنان از کمرش لعل ناب بر کمر لعل‌کش آفتاب. نظامی.

همه بار شه بود پر زر ناب بدان نقره نامد دلش را شتاب. نظامی.

تاب روی تو آفتاب نداشت بوی زلف تو مشک ناب نداشت. عطار.

صد گره هست از تو بر کارم گرهی نو ز مشک ناب مزن. عطار.

دعوی درست نیست گر از دست نازنین چون شربت شکر نخوری زهر ناب را. سعدی.

گل سرخ‌رویم نگر، زرّ ناب فرو رفت چون زرد شد آفتاب. سعدی (بوستان).

همیشه تا که نگویند ناب را مغشوش. (معیار جمالی).

|| صاف و پاک. (برهان قاطع). صاف. (غیاث) (شعوری). زلال. (ناظم‌الاطباء). چکیده. (فرهنگ آموزگار). صافی. مصفّی:

من خواب ز دیده به می ناب ربایم آری، عدوی خواب جوانان می ناب است. منوچهری.

رادمردان را هنگام عصیر شاید ار می نبود صافی و ناب. منوچهری.

طریق و مذهب عیسی به بادهٔ خوش و ناب نگاهدار و مزن بخت خویش را به لگد. منوچهری.

جز دوستی ناب نیابی ز من همی واجب بود که از تو بیابم نبید ناب. مسعودسعد.

هر که پنج قدح شراب ناب بخورد، آنچه اندر اوست، از نیک و بد، از او بترابد و گوهر خویش پدید کند. (نوروزنامه).

چون سر سجاده به آب افکنند رنگ عسل بر می ناب افکنند. نظامی.

جان من از جهان غم سوخته شد، به جان تو جام بیار و درفکن بادهٔ ناب، ای پسر. عطار.

آب حیات است می و من چو شمع مرده‌دلم بی‌می ناب، ای پسر. عطار.

مانع آید او ز دید آفتاب چون‌که گردش رفت، شد صافی و ناب. مولوی.

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است صراحی می ناب و سفینهٔ غزل است. حافظ.

ز تاب در دل خصم تو باد دایم خار ز فتح بر کف احباب دولتت می ناب. (معیار جمالی).

|| ساده. بحت. محض. صرف. یکدست و یکپارچه و یک‌رنگ:

هر آن ماهی‌ای کو فتادی ز آب بر آن باد جستی، شدی سنگ ناب. اسدی.

گنه ناب را ز نامهٔ خویش پاک بستر به دین خالص و ناب. ناصرخسرو.

گرچه بی‌خیر است گیتی مر ترا زو شود حاصل به دنیا خیر ناب. ناصرخسرو.

زود بینی کنون ز اشهب روز ادهم ناب شب شده ارجل. ابوالفرج رونی.

مطبخی دارد از هوا و هوس پر ز نفرین صرف و لعنت ناب. سوزنی.

شه میران، نظام دولت و دین آن سرشته‌شده ز رحمت ناب. سوزنی.

سرشت و نهاد وی از خلق و خُلق ز انصاف صرف است و از عدل ناب. سوزنی.

ای زبان راست‌گویت هم حدیث غیب صرف وی خیال راست‌بینت همنشین وحی ناب. انوری.

گفتم بگوی، گفت من از گفته‌های خود آورده‌ام چو زادهٔ طبع تو سحر ناب. انوری.

عکس رای سماک پیرایش قلب را کیمیای ناب کند. خاقانی.

از لب نوش تو به خاقانی قسم جز زهر ناب می‌نرسد. خاقانی.

همه عالم گرفت ننگ نفاق نام اخلاص ناب نشنیدم. خاقانی.

در آب چشمه‌سار آن شکر ناب ز بهر میهمان می‌ساخت جلاب. نظامی.

|| (اِ) گوی است که از فربهی بر کفل اسب می‌افتد و چون «ب» با «و» بدل شود، آن را ناو نیز گویند. (آنندراج) (انجمن آرا) (جهانگیری) (رشیدی). ناوی که از فربهی بر کفل اسب و استر و امثال آن افتد. (برهان قاطع). رجوع به «ناو» شود. ۞.

|| خطی را که میان شمشیر باشد، در طول، در هندوستان «ناب» گویند و ظاهراً آن هم فارسی است؛ لیکن در اشعار استادان دیده نشد. (فرهنگ نظام، از سراج).

|| مانند و مشابه. (ناظم‌الاطباء).