جا بمعنی کجا باشد و این لفظ مرغوب است، عسجدی گوید: عسکری شکر بود تو کو پیامی شکرم (؟) ای نموده ترش روی از جا بد این شوخی ترا.
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
مدخل «جا» در لغت فرس اسدی — شرح لغوی، تاریخی و خطشناختی
۱. ضبط مدخل و معنی بیت
مدخل: جا. به معنی «کجا» باشد و این لفظ مرغوب است. عسجدی گوید:
عسکری شکر بود تو کو پیامی شکرم (؟) ای نموده ترشروی از جا بد این شوخی ترا.
در این مدخل، اسدی طوسی واژهٔ «جا» را به معنی «کجا» ثبت کرده و آن را لفظی مرغوب، یعنی واژهای پسندیده و شایستهٔ کاربرد ادبی، شمرده است. اهمیت این مدخل در آن است که با یکی از ویژگیهای زبان شعر کهن فارسی روبهرو هستیم: کاربرد واژهای کوتاه و ساده در معنایی که ممکن است در فارسی امروز کمتر به آن توجه شود.
بااینحال، ضبط بیت در صورت نقلشده آسیبدیده یا مبهم است؛ بهویژه عبارت «تو کو پیامی شکرم» و ترکیب «از جا بد» نیازمند مقابله با نسخه یا چاپ معتبر است. بنابراین، بهتر است معنی نهایی بیت را تا روشن شدن ضبط آن قطعی ندانیم.
از بخش پایانی بیت، «ای نموده ترشروی»، میتوان دریافت که شاعر مخاطب خود را به سبب ترشرویی یا ناخشنودی خطاب میکند؛ اما رابطهٔ دقیق این تعبیر با «جا» به ضبط درست مصراع وابسته است.
۲. ریشه و تحول واژهٔ «جا»
واژهٔ فارسی جا در معنی مکان، جایگاه و محل، از واژگان دیرینهٔ ایرانی است. برای بررسی تاریخی آن باید میان دو کاربرد تمایز بگذاریم:
جا به معنی مکان و جایگاه: کاربردی که در فارسی میانه و فارسی نو سابقه دارد.
جا به معنی کجا: کاربرد پرسشی که در این مدخل ثبت شده و باید در بافت تاریخی خود بررسی شود.
در فارسی امروز، «کجا» واژهٔ پرسشی رایج است؛ اما در شعر کهن ممکن است صورتهای کوتاهتر یا کاربردهای نحوی متفاوتی از آن دیده شود. ثبت اسدی نشان میدهد که «جا» در سنت لغوی او با معنای «کجا» شناخته میشده است؛ این شاهد را نباید بیبررسی شواهد دیگر، به همهٔ دورههای زبان ایرانی تعمیم داد.
از نظر ریشهشناسی، واژهٔ فارسی «جا» را معمولاً با فارسی میانهٔ gyāg، به معنی «جای، مکان»، مرتبط میدانند. این صورت، برای بحث تاریخی مهمتر از آن است که صرفاً واژهٔ فارسی نو را به خطی باستانی برگردانیم.
۳. صورتهای ایرانی پیش از اسلام و شیوهٔ نگارش
gyāg
فارسی میانهگیـاگ / جایگاه
صورت شناختهشدهٔ فارسی میانه برای «جای، مکان». در آوانویسی علمی معمولاً آن را gyāg مینویسند. صورت خطی آن در خط پهلوی کتابی با حروف آرامیتبار نوشته میشد.
جا
فارسی نوصورت شعر عسجدی
این صورت متعلق به فارسی نو است. اگر بخواهیم آن را به خط پهلوی بازنویسی کنیم، باید میان بازنویسی آواییِ واژهٔ فارسی نو و بازسازی صورت تاریخی فارسی میانه تفاوت بگذاریم؛ این دو الزاماً یکسان نیستند.
آیا میتوان «جا» را به خط پهلوی نوشت؟
بله، میتوان صورت فارسی نو را بهطور تقریبی با حروف پهلوی بازنمایی کرد؛ اما برای آنکه شکل نوشتاری دقیق و قابل استناد ارائه شود، باید نوع خط پهلوی، ارزش آوایی حروف و شیوهٔ بازنویسی مشخص باشد. ازاینرو، صورت علمی gyāg را در اینجا بهعنوان واژهٔ تاریخی فارسی میانه عرضه میکنم، نه اینکه آن را بیقیدوشرط املای باستانی «جا» بدانیم.
آیا در فارسی باستان هخامنشی نیز همین واژه وجود داشته است؟
برای نسبتدادن همین واژه به فارسی باستانِ کتیبههای هخامنشی، شاهد مستقیم و مطمئنی در اختیار نداریم. واژههای مربوط به مکان در زبانهای ایرانی باستان سابقهای دیرینه دارند، اما وجود یک مفهوم مشترک بهتنهایی ثابت نمیکند که صورت «جا» با همین تلفظ و ساخت در فارسی باستان به کار میرفته است.
همچنین نباید برای این مدخل، بدون شاهد کتیبهای، املایی ساختگی به خط میخی فارسی باستان عرضه کرد.
۴. واژگان بیت از دیدگاه ایرانی و انیرانی
در جدول زیر، واژهها را بر پایهٔ منشأ تاریخیِ محتمل دستهبندی کردهام. این دستهبندی مقدماتی است؛ بهویژه در مورد برخی واژههای منفرد، تعیین ریشهٔ قطعی به شواهد زبانشناختی بیشتری نیاز دارد.
واژه | توضیح تاریخی |
|---|---|
جا | واژهای ایرانی؛ مقایسه با فارسی میانهٔ gyāg |
تو | ضمیر شخص دوم، از عناصر کهن و موروثی زبانهای ایرانی |
ای | حرف ندا، از عناصر موروثی فارسی |
نمودن | فعل ایرانی و موروثی؛ دارای سابقه در فارسی میانه و فارسی نو |
ترش | واژهای ایرانی با سابقهٔ کهن در خانوادهٔ زبانهای ایرانی |
روی | واژهای ایرانی؛ در اینجا به معنی چهره |
شوخی | ساختهشده از «شوخ» با پسوند فارسی «ـی»؛ تاریخ دقیق کاربرد این معنی باید جداگانه بررسی شود |
ترا | صورت کهن ضمیر «تو» در حالت مفعولی یا غیرمستقیم |
پیام | واژهٔ فارسی؛ برای تعیین دقیق پیشینهٔ آن باید صورتهای تاریخی و شواهد متنی را بررسی کرد |
شکر | واژهای با منشأ نهایی هندی؛ در فارسی از راه انتقال تاریخی واژگان شکر وارد شده است |
عسکری | واژهای عربیتبار، مرتبط با «عسکر» به معنی سپاه؛ البته در این بیت ضبط و نقش نحوی آن هنوز روشن نیست |
نکتهٔ مهم این است که ایرانی یا انیرانی بودن واژه، با پیشااسلامی یا پسااسلامی بودن کاربرد آن یکی نیست. واژهای با ریشهٔ ایرانی ممکن است در متنی پس از اسلام ثبت شده باشد و واژهای با ریشهٔ عربی یا هندی نیز ممکن است پیش از اسلام وارد زبانهای ایرانی شده باشد.
۵. اگر نوشیروان، بزرگمهر یا کرتیر این واژهها را مینوشتند، چه میکردند؟
برای پاسخ دقیق باید میان سه دوره فرق گذاشت:
کرتیر: از شخصیتهای دینی و سیاسی دورهٔ ساسانی است که کتیبههایش به زبان فارسی میانه و با خط کتیبهای پهلوی نوشته شدهاند.
نوشیروان و بزرگمهر: به دورهٔ ساسانی تعلق دارند؛ اما نمیتوان بدون سند تاریخی ادعا کرد که شخصاً همین بیت یا همین صورت از واژهٔ «جا» را نوشتهاند.
عسجدی و اسدی طوسی: به دورهٔ اسلامی تعلق دارند و آثارشان در سنت کتابت فارسی نو و با خط فارسی ـ عربی منتقل شده است.
اگر هدف، بازسازی زبان یک دبیر یا موبد ساسانی باشد، صورت تاریخی gyāg نقطهٔ شروع مناسبتری است. اگر هدف، بازنمایی خود بیت عسجدی به خط پهلوی باشد، باید آن را یک بازنویسی فرضی و آوایی از فارسی نو بنامیم، نه متن اصیل ساسانی.
همچنین واژگان عربیتبار مانند «عسکری» را نمیتوان صرفاً به این دلیل که در بیت آمدهاند، جزو واژگان کتیبهای عصر ساسانی شمرد. برای آنکه چنین واژهای در بازسازی یک متن ساسانی جای گیرد، باید وجود آن در آن دوره و در آن معنا مستقلاً اثبات شود.
۶. نتیجهٔ نهایی مدخل
1. اسدی طوسی «جا» را به معنی «کجا» ثبت کرده و آن را لفظی مرغوب دانسته است.
2. برای بررسی تاریخیِ واژه، فارسی میانهٔ gyāg به معنی «جای، مکان» شاهد مهمی است؛ بااینحال، این صورت را نباید بدون توضیح، املای قطعی فارسی باستان یا معادل مستقیمِ تمام کاربردهای «جا» در فارسی نو تلقی کرد.
3. در بیت عسجدی، ضبط «تو کو پیامی شکرم» و عبارت «از جا بد» هنوز به مقابلهٔ نسخهای نیاز دارند. بنابراین، تفسیر کامل بیت و تعیین دقیق نقش «جا» را باید موقت دانست.
4. بازنویسی فرضی بیت به خط پهلوی ممکن است، اما باید با برچسب «بازنویسی آوایی فارسی نو» از بازسازی تاریخی فارسی میانه و فارسی باستان جدا شود.
پیشنهاد پژوهشی: برای تثبیت این مدخل، مهمترین گام یافتن ضبط دقیق بیت عسجدی در نسخهها یا چاپهای معتبر دیوان اوست؛ زیرا روشن شدن همین ضبط میتواند تعیین کند که «جا» در این شاهد واقعاً معنای «کجا» دارد یا در ترکیب دیگری به کار رفته است.
///////////
جا — شرح مدخل لغت فرس اسدی
مدخل: جا؛ به معنی «کجا» باشد و این لفظ مرغوب است. عسجدی گوید:
عسکری شکر بود تو کو پیامی شکرم (؟) ای نموده ترشروی از جا بد این شوخی ترا.
این بیت، بهویژه مصراع نخست و عبارت «از جا بد»، ضبط دشواری دارد؛ بنابراین، لازم است میان معنیای که اسدی برای واژه ثبت کرده و تفسیری که از بیت به دست میآید، تفاوت بگذاریم.
۱. معنی «جا» در این مدخل
اسدی «جا» را به معنی کجا آورده و افزوده است که این لفظ «مرغوب» است؛ یعنی در نظر او واژهای پسندیده یا شایستهٔ کاربرد ادبی بوده است.
در فارسی امروز، «جا» معمولاً به معنی مکان و جایگاه است؛ اما در این مدخل، گویا با کاربردی پرسشی روبهرو هستیم که معنی «کجا؟» میدهد. این معنی را باید بهعنوان گزارشی از کاربردی کهن حفظ کرد، نه اینکه آن را بیدلیل با معنی رایج «مکان» یکی بدانیم.
۲. شرح بیت عسجدی
مصراع نخست، به صورت نقلشده، چنین است:
عسکری شکر بود تو کو پیامی شکرم (؟)
ترکیب «عسکری شکر بود» و عبارت «پیامی شکرم» روشن نیست. علامت پرسش پس از «شکرم» نیز نشان میدهد که ضبط واژه مورد تردید است. از این صورت نمیتوان ترجمهای پیوسته و مطمئن به دست داد.
مصراع دوم:
ای نموده ترشروی از جا بد این شوخی ترا.
در این مصراع، «ترشروی» به معنی اخمو یا ناخشنود است. اما عبارت «از جا بد» در ضبط حاضر روشن نیست و معلوم نیست «جا» دقیقاً چگونه در جمله به کار رفته است. اگر «جا» در اینجا همان کاربرد پرسشیِ ثبتشده به معنی «کجا» را داشته باشد، باید رابطهٔ نحوی آن با باقی مصراع مشخص شود؛ متن موجود برای اثبات این برداشت کافی نیست.
نتیجهٔ نسخهشناختی: تا وقتی ضبط معتبرتری از بیت پیدا نشده، بهتر است از بازسازی قطعی مصراعها پرهیز کنیم.
۳. پیشینهٔ ایرانی و سنجش تاریخی
«جا» در فارسی به معنی مکان و جایگاه واژهای دیرپا است. بااینحال، اینکه «جا» در این مدخل به معنی «کجا» آمده، مسئلهای جداگانه است.
برای تحلیل تاریخی باید این دو کاربرد را از هم جدا کرد:
جا به معنی مکان: کاربرد شناختهشده و گسترده در فارسی.
جا به معنی کجا: کاربردی که اسدی برای آن شاهد آورده و باید با شواهد دیگر متون کهن سنجیده شود.
در فارسی، واژههای پرسشی و مکانی گاه در ترکیبها و ساختهای گوناگون ظاهر میشوند؛ ولی از این اصل کلی نمیتوان نتیجه گرفت که «جا» بهتنهایی در همهٔ دورهها معادل «کجا» بوده است.
۴. آیا این کاربرد پیشااسلامی است؟
برای اثبات اینکه «جا» به معنی «کجا» در فارسی باستان یا فارسی میانه نیز به کار میرفته، باید شاهد متنی یا واژهنامهای معتبر یافت. در این مدخل، شاهد مستقیم ما از فارسی دورهٔ اسلامی است: توضیح اسدی و بیتی که به عسجدی نسبت داده شده است.
ازاینرو، باید از نسبتدادن همین معنی خاص به فارسی باستان، اوستایی یا پهلوی بدون سند پرهیز کرد.
۵. نگارش در خط پهلوی یا فارسی باستان
برای صورت «جا» با معنی خاص «کجا»، در این بررسی شاهد مستندی از کتیبههای فارسی باستان یا متون پهلوی در دست نداریم. بنابراین، ارائهٔ صورت پهلوی یا میخی و معرفی آن بهعنوان املای تاریخی این مدخل، قابل دفاع نیست.
البته میتوان واژهٔ «جا» به معنی مکان را در پژوهشی مستقل از نظر ریشهشناسی بررسی کرد؛ اما نتیجهٔ چنین پژوهشی را نباید خودبهخود به کاربرد پرسشیِ ثبتشده در لغت فرس تعمیم داد.
نتیجهٔ نهایی مدخل
جا در لغت فرس اسدی به معنی کجا ثبت شده و اسدی این کاربرد را «مرغوب» دانسته است. بااینحال، بیت عسجدی در ضبط نقلشده دشوار است؛ بهویژه عبارتهای «پیامی شکرم» و «از جا بد» برای تفسیر قطعی کافی نیستند. واژهٔ «جا» در معنی مکان در فارسی سابقهای کهن دارد، اما برای اثبات کاربرد پرسشیِ آن در زبانهای ایرانی پیشااسلامی و تعیین املای پهلوی یا فارسی باستان، هنوز شاهد مستقیم لازم است.
/////////////
جا. (اِ) معروف است که مکان و مقام باشد. (برهان). محل. مَعان. مستقر. موضع: عَثار؛ جای هلاک و بدی. خُنُس؛ جای آهوان. وَأطَه؛ جای ژرف از آب و جای بلند و مرتفع. نَجد؛ جای بلند. مندح، معاث؛ جای فراخ. اَذین؛ جایی که بانگ نماز از هر جهت در آنجا شنوده شود. کَر؛ جایی که آب را در آن جمع کنند تا صاف و روشن گردد. قماءة، مقماءة؛ جایی که آفتاب نرسد. کلاء؛ جایی که باد کم گذرد. قِتل؛ جایی که به زدن بر آنجا مردم هلاک گردد. کریص؛ جایی که در آن پنیر سازند. ملموءة؛ جایی که در آن چیزی سازند. مسیک؛ جایی که آب ایستد در وی، محلی که آب در آن جا گیرد. (منتهیالارب):
ز پیران بپرسید افراسیاب که این دشت جنگ است یا جای خواب.
فردوسی.
سبک بر سر آبگیر گلاب بفرمودشان ساختن جای خواب.
فردوسی.
گذر کرد باید اَبَر هفت کوه ز دیوان به هر جا گروهی گروه.
فردوسی.
به هر جا که در جنگ بنهند روی نمانند سنگ و نه رنگ و نه بوی.
فردوسی.
برای مهمی وی را به جایی فرستاده آید. (تاریخ بیهقی).
ز بهر آنکه بنمایندمان آن جای پنهانی دُمادُم شش تن آمد سوی ما پیغمبر از یزدان.
ناصرخسرو.
شکم هر جا و به هر چیز سیر میشود. (کلیله و دمنه). و بر سبیل شاگردی به هر جا میرود. (کلیله و دمنه).
مرا صورتگری آموختستند قبای جان دگر جا دوختستند.
نظامی.
میوهفروشی که یمن جاش بود روبهکی خازن کالاش بود.
نظامی.
بسا جایی که محمودش بنا کرد که از رفعت همی با مه مرا کرد.
نظامی.
چو آوردش به سوراخی که بودش نبودش جای آن اشترچه سودش.
عطار.
آنکه ناگاه کسی گشت به جایی نرسید این بتمکین و بزرگی بگذشت از همه چیز.
سعدی.
بر همه عالم همی تابد سهیل جایی انبان میکند، جایی ادیم.
سعدی.
چسان پرد مگس جایی که ریزد بال و پر عنقا.
هاتف.
|| کجا:
عسگری شکر بود تو کو بیامی شکرم ای نموده ترشروی از جا بد این شوخی ترا؟
عسجدی (از لغت فرس).
|| بستر. رختخواب. جامهٔ خواب.
|| جرأت. توانایی:
راه بنمایم ترا گر کبر بندازی ز دل جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست.
ناصرخسرو.
|| منزل. مأوی. حیّز.
|| ظرف. کاسه. بشقاب: «بخور آش، بشکن جاش».
|| قدر. حد. اندازه. مقام:
سخن چون به تندی بجایی رسید که این ماه را سر بباید برید.
فردوسی.
تا آنجا که ممکن بود، شد.
- از جا اندر آوردن؛ حرکت دادن:
اگر من ز جا اندر آرم سپاه ببندند بر مور و بر پشه راه.
فردوسی.
- از جایی به جایی افتادن.
- از جایی به جایی رفتن؛ تحول. تنقل. مَیز.
- از جایی به جایی شدن؛ شُخوص. (دهار). انتقال.
- از جایی پا کشیدن؛ بدانجا نشدن. دیگر بدانجا نرفتن.
- از جا برآمدن؛ بیحوصلگی کردن. (غیاثاللغات).
- از جا برآوردن و درآوردن؛ متزلزل کردن. به حرکت درآوردن از غضب و نشاط و جز آن. سراسیمه کردن. بیتاب کردن. بیقرار کردن:
کوه را از جا درآرد شوخی تمثال حسن نقش شیرین را به سنگ خاره چون فرهاد بست.
صائب.
نباشد هیچ در یکجا قرارم عجب حسنی مرا از جا برآورد.
تأثیر (از آنندراج).
- از جا برجهیدن؛ از جا برجستن. از جا برخاستن به چابکی:
اگر خفتهای زود برجه ز جای اگر خود بپایی زمانی مپای.
دقیقی.
- از جا برخاستن؛ حرکت کردن. قیام کردن:
چو برخاست از جا، گو پهلوان فرامرز را گفت اندر زمان.
فردوسی.
- از جا برداشتن؛ چیزی را از جای خود بلند کردن؛ چیزی را از محلی که در آن هست برگرفتن.
- || کسی را ترقی دادن. (غیاثاللغات). بر قدر کسی افزودن:
رفعت دنیای دون معراج پستیها بود گشت قارون هر کرا برداشت از جا آسمان.
سالک یزدی (از آنندراج).
- از جا بردن؛ بنیانکن کردن. نابود ساختن. استیصال:
جام مینائی می سدّ ره تنگدلیست منه از دست که سیل غمت از جا ببرد.
حافظ.
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد.
حافظ.
- از جا جنبیدن؛ حرکت کردن. تکان خوردن:
نجنبد ز جا ای پسر چون درخت به باد سحرگاه کوه ثبیر.
ناصرخسرو.
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای نبرد رگی تا نخواهد خدای.
- از جا درآمدن؛ از حالت نیک به حالت بد رفتن. (غیاثاللغات).
- || متلاطم شدن؛ به هم آمدن:
گر آن ژرف دریا درآید ز جای ندارد در آن داوری کوه پای.
نظامی.
- از جا دررفتن؛ یکباره سخت خشمگین شدن. برآشفتن. از جای بشدن.
- || بیرون آمدن استخوانی از جای طبیعی خود؛ بشدن استخوانی از تن و جای خود، چنانکه استخوان ران و دست و غیره.
- از جا شدن؛ خویشتن گم کردن. خود را باختن:
به قبول کسان ز جای مشو عندلیب سخنسرای مشو.
اوحدی.
- از جا نرفتن؛ ثابت ماندن. استوار ماندن:
مرد ثابتقدم آن است که از جا نرود.
- از جای رفتن؛ بیحوصلگی کردن و مضطرب شدن. (غیاثاللغات).
- || غضبناک شدن. (غیاثاللغات).
- || لرزیدن. لغزیدن. متزلزل شدن:
سیل است آب دیده و بر هر که بگذرد گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود.
حافظ.
- بهجا؛ بهموقع. در جای خود:
بخل بهجا به همت حاتم برابر است.
صائب.
- || ثابت. باقی. موجود:
آنچه به خروار ترا دادهاند با تو نه خروار بهجا نه قفیز.
کسایی.
یکایک نشانی بمن برنما اگر سر به تن خواهی و جان بهجا.
فردوسی.
به عدل و رادی ماند بهجای ملک جهان بلی و چون تو ندیدهست شاه عادل و راد.
مسعودسعد.
هستی حجرالاسود و کعبه علم شاه تا کعبه بهجاست در آن کعبه بهجایی.
خاقانی.
عهدیست مرا که تا بهجایم عهد تو بود رفیق رایم.
نظامی.
- بهجا آوردن و بهجای آوردن؛ دریافتن. فهمیدن: اما تجلدی تمام نمود تا بهجای نیاوردند که وی از جای بشده است. (تاریخ بیهقی، چ. ادیب، ص. ۵۷). مگر درویشی که بهجای آورد. (گلستان).
- || انجام دادن؛ ادا کردن، چنانکه نماز و اعمال حج و شکر را:
اگر اینکه گفتی بهجای آوری هنر با زبان رهنمای آوری.
فردوسی.
و واقف گردان او را بهدرستی اختیار کردنت در آنچه جستهای آن را و صواب بودن به آنچه اراده کردهای و آن را بهجای آوردهای. (تاریخ بیهقی، چ. ادیب، ص. ۳۱۴). مرا مهلت دهید تا توبه تمام بکنم و عبادت بهجای آورم. (فارسنامهٔ ابنالبلخی، ص. ۱۰۱). و رسم جشن بهجا آورد... و گفت این آیین بهجا بماند. (نوروزنامه).
بهجا آور ای خام، شکر خدای که چون ما نهای خام بر دست و پای.
سعدی.
دیدی که وفا بهجا نیاوردی رفتی و خلاف دوستی کردی.
سعدی.
کی این شکر نعمت بهجا آورم و گر پای گردد به خدمت سرم.
سعدی.
ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که بهجا آورد.
سعدی.
سپاس نعمت حق بهجای آوردم. (گلستان).
وعده خلاف کردی و شرط وفا بهجا نیاوردی. (گلستان). چرا خدمتی نکردی و شرط ادب بهجا نیاوردی. (گلستان).
- بهجا ماندن؛ برجا ماندن. باقی ماندن: ... و گفت این آیین بهجا بماند. (نوروزنامه).
- بهجایی رسیدن؛ مقام یافتن. ارتقاء. به مقصود رسیدن:
توقع مدار ای پسر گر کسی که بیسعی هرگز بهجایی رسی.
سعدی.
چو دید آنکه کارش بهجایی رسید کز او شاه را دولت آسوده دید.
سعدی.
- بهجایِ؛ در حق. دربارهٔ:
نه ساز داد که از بهر خویش سازم ملک نه خواسته که بهجای شما کنم احسان.
فرخی.
بدان کرامت کآنجا بهجای او کردی سزد که شکر تو گوید به صد هزار زبان.
فرخی.
بد کردم که بهجای تو جفا کردم نه نکو کردم، دانی که خطا کردم.
منوچهری.
اگر خواهی که رنج تو بهجای مردمان ضایع نشود، بهجای خویش ضایع مکن. (قابوسنامه).
بهجای خویش بد کردی، چه بد کردی کرا شائی، چه مر خود را نشایستی.
ناصرخسرو.
تو چه دانی که من از وفا چه نمودم بهجای تو علمالله که جان من چه کشید از جفای تو.
خاقانی.
چه کردهام بهجای تو که نیستم سزای تو نه از هوای دلبران بری شدم برای تو.
خاقانی.
آنکه آن بد بهجای خود میکرد خویشتن را دعای بد میکرد.
نظامی.
نکویی با بدان کردن چنان است که بد کردن بهجای نیکمردان.
سعدی.
پدر بهجای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد.
سعدی.
- || بهموقع. مناسب:
گفت بر من ترا گمان بد است گر عذابت کنم بهجای خود است.
نظامی.
- || عوض. بدل. ازاء:
همان که درمان باشد بهجای درد شود و باز درد همان کز نخست درمان بود.
رودکی.
بهجای مشک نبویند هیچکس سرگین بهجای باز ندارند هیچکس ورکاک.
ابوالعباس ربنجنی.
همیشه کفش و پیش را کفیده بینم من بهجای کفش و پیش دل کفیده بایستی.
معروفی.
فردا نروم جز به مرادت بهجای سه بوسه بدهم شش.
خفاف.
فرزند شایستهٔ خوارزمشاه را بهجای پدر خوارزمشاهی داده، به خوارزم فرستد. (تاریخ بیهقی).
رضای تو طلبم تا رضای من طلبند بهجای تو فلک پیر، دولت برنا.
سوزنی.
هست بهجای تحف طبع من در، شبه و سیم، سرب، زر، خزف.
سوزنی.
تا ترا جای شد ای سرو روان در دل من هیچکس مینپسندد که بهجای تو بود.
سعدی.
- بهجای گذاشتن؛ چیزی را که همراه است، عمداً یا سهواً و یا اجباراً ترک کردن و با خود نبردن:
قرةالعین مرا عمداً بهجا بگذاشتند یا خود آنان از ره دیگر مگر بازآمدند.
کمال اسماعیل.
رجوع به جاماندن شود.
- برجا، برجای؛ باقی. موجود: پادشاهان ما را آنان که گذشتهاند، ایزدشان بیامرزاد و آنچه برجایند باقی داراد. (تاریخ بیهقی).
تقدم هست یزدان را چو بر آحاد واحد را زمان حاصل مکان باطل حدث لازم قدم برجا.
ناصرخسرو.
و آن باغ که در او تخم انگور بکشتند هنوز برجاست. (نوروزنامه).
نبینی ز آن همه یک خشت برپای ثنای عنصری ماندهست برجای.
نظامی.
هزار دشمنی افتد میان بدگویان میان عاشق و معشوق دوستی برجاست.
سعدی.
مادام که این یکی برجاست، آن دگر برپاست. (گلستان).
شادتر گردم چو دلبر میکند با من عتیب زانکه باشد دوستی برجای تا باشد عتاب.
ابن یمین.
- || ثابت. ساکن:
هر روز منزلی ببری زین ره هرچند کارمیده و برجایی.
ناصرخسرو.
اکنونیان روان و تو برجایی زیرا که نیست جسم تو اکنونی.
ناصرخسرو.
- || بر جای خود؛ بهموقع. مناسب:
گر از رزمگه کاهل آیند پیش بود حملههاشان نه برجای خویش.
اسدی.
گفتم سخن تو هست برجای ای آینهروی آهنینپای.
نظامی.
- || بهجای. بهعوض. بدل:
دارو که پس از هلاک باشد برجای حریر خاک باشد.
امیرخسرو دهلوی.
رجوع به جای... شود.
- برجا داشتن؛ من چون آن را بدیدم، روح از تن من بشد و لرزه بر من افتاد، اما خود را به مردی برجا داشتم. (مجملالتواریخ).
- پابرجا؛ ثابت. استوار:
تا بدانی که بدل نقطهٔ پابرجا بود همچو پرگار بگردید، به سر باز آمد.
سعدی.
- || متین؛ باعزم. آنکه هوی و هوس در او نباشد:
چنین جوان که توئی، برقعی فروآویز وگرنه دل برود پیر پایبرجا را.
سعدی.
رجوع به پابرجا و پایبرجا شود.
- جا آمدن حال؛ به شدن. بهبود یافتن.
- جا آمدن حواس؛ افاقه. به هوش آمدن.
- جا آمدن دل؛ آرامش یافتن. مطمئن شدن.
- جا آوردن؛ شناختن. دریافتن. فهمیدن. رجوع به بهجا آوردن... شود.
- جا انداختن؛ رختخواب گستردن: «جای مرا بیندازید»؛ رختخواب مرا بگسترانید. رختخواب مرا پهن کنید. رجوع به همین عنوان شود.
- جابجا افتادن؛ فیالفور افتادن. در حال افتادن. رجوع به همین عنوان شود.
- جابجا مردن؛ فیالحال مردن. فیالفور مردن.
- جادار؛ ظرفی که مظروف بسیار تواند داشت.
- جا زدن؛ چیز بدی را بهجای چیزی خوب به فریب به کسی دادن یا فروختن. رجوع به همین عنوان شود.
- جا کردن؛ گنجاندن. درشدن:
بگذار خودم را جا کنم ببین با تو چهها کنم.
- جا گرم کردن؛ در جایی مستقر شدن. در جایی ساکن گردیدن و بدان الفت گرفتن.
- جا ماندن؛ فراموش شدن چیزی از کسی. بهجای ماندن چیزی از کسی عمداً یا سهواً. رجوع به بهجای گذاشتن شود.
- جا نیاوردن؛ نشناختن. نادریافتن. نفهمیدن.
- جای آن است؛ سزاوار است. درخور است. میزیبد:
میش با گرگ ز عدل تو همی آب خورد جای آن است که خوانند ترا نوشروان.
معزی.
- چه جایِ؛ نه چنین. نه آن چنین:
چو با عامه نشینی مسخ گردی چه جای مسخ، بلکه نسخ گردی.
شبستری.
- درجا زدن؛ پاها را به نوبت چپ و راست به زمین کوبیدن، بدون راه رفتن، چنانکه سربازان را مشق دهند.
- || کار عبث کردن. کار بیفایده کردن.
- || در یک شغل باقی بودن و ترقی نکردن.
- || زمان و عمر را بیهوده و به بطالت گذراندن.
- در جای سرد شدن؛ در حال مردن. فیالفور مردن. رجوع به درجای مردن شود.
- درجای مردن؛ فیالفور مردن. برجای خود در حال گذشتن. موت مُذعِف.
- سر جاش نشاندن؛ کسی یا کسانی را با قولی یا فعلی، حد و مرتبهٔ او یا آنان را نمودن که سپس تخطی نکنند.
- هرجایی؛ هرزه. آنکه در هر زمان پیش کسی یا جایی باشد. آنکه هر زمان دل در یکی بندد:
طبع تو سیر آمد از من، جای دیگر دل نهاد من کرا جویم که چون تو طبع هرجائیم نیست.
سعدی.
- || زن هرجایی. روسپی. بدکاره. رجوع به هرجایی شود.
- هیچ جا؛ هیچ مکان. هیچ منزل. هیچ وقت؛ هیچ زمان: و در آن طاعت به هیچ جا خجلت را به خویشتن راه ندهند. (تاریخ بیهقی).
- یک جا؛ یکباره. یک مرتبه. تماماً.
امثال:
تا شب نروی، روز بهجایی نرسی. نظیر: تروم العز ثم تنام لیلا. و رجوع به «از تو حرکت، از خدا برکت» شود.
جا تر است، بچه نیست. نظیر: «مرغ از قفس پریده است»:
چشم چو بگشود در آن دامنه دید که جا تر بود و بچه نه.
ایرج میرزا.
جای ارزن نیست؛ همهٔ مجلس یا محل انباشته از مردم است:
کس از مرد در شهر و از زن نماند در آن بتکده جای ارزن نماند.
سعدی.
جای دزدزده یا راه دزدزده تا چهل روز ایمن است؛ فعلاً بیم خطری نیست.
جای سوزن انداختن نیست؛ گربه را مجال گذر نیست. مجلس یا مکان انباشته است. رجوع به «جای ارزن نیست» شود.
جای شکرش باقیست؛ باید سپاس داشت که از این سختتر و بدتر نشده است. ولی این تعبیر بیشتر به طنزی آمیخته به مزاح، در خلاف این معنی گفته میشود.
جای شیران شغالان لانه دارند؛ بدان جای نیکان را گرفتهاند. نظیر: «بهجای شمع کافوری، چراغ نفت میسوزد».
جای گنج ویرانه است. رجوع به «گنج در ویرانه است» شود.
جای مهر گذاشتن را باقی نهاده؛ جای مهر گذاشتن مکانی است که مأموم در صف جماعت، شانه یا مهر یا سبحه در آن میگذارد تا پی انجام حاجت برود و برگردد. و این مثل کنایه است از بهانهٔ کوچکی برای تجدید دعوی.
جایی بنشین که برنخیزانندت؛ حد خود را بشناس. از حد خود بیجا برتری مجوی.
جایی رفت که عرب نی انداخت؛ به آنجا رفت که بازگشتی برای او نیست:
تا باد صبا پرده ز رخسار وی انداخت دل رفت به جایی که عرب رفت و نی انداخت؛
به آنجا رفت که بازگشتن برای او نیست.
جایی که بود گردی، امید سواری هست (از خاک وجود من شاید که گلی روید...). ابن یمین دوم؟
نظیر: البعرة تدل علی البعیر و القدم یدل علی المسیر.
جایی که راز گویند، گوش مدارید. (منسوب به انوشیروان).
جایی که شتر بود به یک غاز، خر قیمت واقعی ندارد.
نظیر:
جایی که عقاب پر بریزد از پشهٔ لاغری چه خیزد.
جایی که چو زن شود همی مرد، آنجا مرد است ابوالفضائل. (از کلیله و دمنه).
جایی که میوه نیست، چغندر سلطانالمرکبات است؛ در نبودن راجح، مرجوح مطلوب است. نظیر:
دستت که نمیرسد به بیبی دریاب کنیز مطبخی را.
جایی نمیخوابد که آب زیرش برود؛ او را نتوان فریفت.
هرکسی جایی دارد؛ مرتبهٔ هرکس باید محفوظ بماند. حد هرکس معین است.
همه جا خوب و بد هست؛ همیشه خوب و بد با هم میباشند. نظیر: ما من عزة الا و الی جنبها عرة. رجوع به «گنج و مار...» شود.
