بیت از کیست
یل [ه] - چون بزیر آمدن بود چیزی از چیزی و نیز دل را از اندیشه بود. رودکی[کذا!] گوید :
زِاسب یّلی[1]
آمد آنگه نرم نرم تا بَرَند اسبش هم
آنگه گرم گرم[2].
[1] -
"نچ: یکی.
[2] -
این بیت در "ا" بشاهد لغت ابسل بمعنی دزد اسب که جز اسب دزدیدن کارش
نبود نیز آمده است. با تغییر مختصر چنین:
این بیت از منجیک تِرمِذی (شاعر نامدار اواخر عصر سامانی) است، نه رودکی.
جالب اینجاست که خودِ اسدی طوسی در کتاب لغت فرس (ذیل واژهٔ «یَل» یا «یلآمدن») این بیت را به عنوان شاهد مثال ذکر کرده، اما در برخی از نسخههای خطی یا تصحیحهای قدیمیترِ لغت فرس، به اشتباه نام رودکی یا شعراء دیگر در کنار آن آمده است (که کلمهٔ «کذا!» در متن شما هم به همین سردرگمی و اشتباهِ نسخهبرداران اشاره دارد).
بررسی بیت و معنای آن
شکل دقیقتر و تصحیحشدهٔ بیت بر اساس نسخههای معتبر لغت فرس به این صورت است:
ز اسب یل آمد آنگه نرمنرم تا برند اسبش هم اندر گرمگرم
یَل آمدن (یا فرود یل آمدن): به معنی پایین آمدن، فرو آمدن یا پیاده شدن از اسب است (همانطور که در توصیف شما آمده: بزیر آمدن چیزی از چیزی).
گرمگرم: در اینجا کنایه از فوراً، بیدرنگ و تا هنوز اسب از دویدن داغ است، میباشد.
مفهوم بیت: او نرم و آهسته از اسب پایین آمد تا ملازمانش فوراً اسب را (برای خنک کردن یا تیمار) ببرند.
اسپیک آمد [ هم ] آنگه نرم نرم
تا برد مر اسپ او را گرم گرم.
لیکن ظاهراً در بیت فوق اسپیک معنی دزد اسب ندارد، یاءیای نسبت است و کاف ، کاف تعریف مانند مردک ، و هاء مانند پسره ، و در لغت فرس چ تهران کلمه اسپیل ضبط شده و همین بیت رودکی شاهد آمده است . رجوع به اسپیل شود.
بر راغشان نیستان وغیش
یله شیر هر سو ز اندازه بیش .
- شیر یله ؛ شیر آزاد و رهاشده :
منم آن پیل ژیان و منم آن شیر یله
نام من بهرام گور و کنیتم بوجبله .
بدو داد یک دست از آن لشکرش
که شیر یله نامدی هم برش .
بدان گاه شیر یله سیر بود
غلام از بر و شیر در زیر بود.
همان گیل مردم چو شیر یله
ابا طوق زرین و مشکین کله .
که من زین سرافراز شیر یله
سوی پهلوان آمدم با گله .
نتوان جست خلافش به سلاح و به سپاه
زانکه نندیشد شیر یله از یشک گراز.
چنین هریکی همچو شیر یله
همی رفت وشد تا به شهر کله .
- هزبر یله ؛ شیر یله . شیر آزاد و رهاکرده شده :
که آمد به نزدیک او کاکله
ابا لشکری چون هزبر یله .
- هیون یله ؛ جانور رهاشده و آزاد. شتر جماز رهاکرده :
شترمرغ دیدند جایی گله
دوان هریکی چون هیونی یله.
- یله آمدن ؛ فروآمدن و پایین آمدن . (ناظم الاطباء).
- یله گردیدن (گشتن) ؛ آزاد گذاشته شدن. رها شدن . آزاد گردیدن. رها گشتن :
که گوری پدید آمد اندر گله
چو دیوی که از بند گردد یله .
- || از دست شدن . (یادداشت مؤلف ) :
همی آمد افزونی اندر گله
بدان سان که گشتی شمارش یله .
- || خوابیدن و افتادن . (از انجمن آرا) (از آنندراج ) :
همی اسب بر اسب خوردی ز گرد
هم اسب اوفتادی هم از اسب مرد
چو دو پاره ٔ کوه از زلزله
خورد بر هم و هر دو گردد یله.
- یله ماندن ؛ بر جای ماندن :
لبت خامش و جان به چندین گله
برفت و تنت ماند ایدر یله.
|| به آزادی در چراگاه گذاشته شده و به چرا سرداده شده . (ناظم الاطباء) :
از اسبان جنگ آنکه بودش یله
به شهر اندر آورد چندی گله .
گله هرچه بودش ز اسبان یله
به شهر اندر آورد یک سر گله.
بیابان و دریا و اسبان یله
به ناآشنا چون سپارم گله .
گرانمایه اسبان که بودش یله
به طوس سپهبد سپردش گله .
وگر اسب یابند جایی یله
که دهقان به در بر کند زان گله.
- یله کرده (کرده یله )؛ رهاشده و آزادگذاشته . رهاکرده شده چریدن را :
چنان شدکه بر کوه ایشان گله
بدی بی نگهبان و کرده یله.
فسیله بسی داشتی در گله
به کوه و بیابان نکرده یله.
|| چیزی که از چیزی آویخته باشد. || خوابیده و افتاده . (انجمن آرا) (آنندراج ). || کج . ضد راست . (ناظم الاطباء). کج که در مقابل راست باشد. (برهان ). کج و کجی ، چنانکه گویند که این پیاله را یله کرد؛ مراد آن باشد که کج کرد. (فرهنگ جهانگیری ). به معنی کج کرده نیز آمده چنانکه گویند این پیاله را یله کن ؛ یعنی کج کن و یله شو؛ یعنی خمیده شو. (انجمن آرا) (آنندراج ) :
بر سر یله نهاده کلاه و نشسته تند
آن حوصله که راست که زانسو نگه کند.
|| ناحق و ناراست و باطل و بیهوده. || آواره . || هرزه و اوباش . (ناظم الاطباء). || هرزه و بیهوده. (فرهنگ جهانگیری )(آنندراج ) (برهان ). || روسپی . زن زناکار و فاحشه . (ناظم الاطباء). زن فاحشه را نامند. (از فرهنگ جهانگیری ). زن فاحشه و قحبه . (برهان ). زن هرزه گرد و بیهوده رو. (انجمن آرا) (آنندراج ) :
گشته یلی زن همه بر بانگ نی
همچو زنان یله از بهر می .
|| گول و احمق. || تنها و منفرد. (ناظم الاطباء). تنها و مفرد. (برهان ). تنها و فرد. (آنندراج ). تنها. (فرهنگ جهانگیری ). || دوان و دونده . تازان و تازنده . (ناظم الاطباء). به معنی دوان که از دویدن و تازان که از تاختن باشد هم آمده است . (برهان ). دوان و تازان . (از فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج).
- یله شدن ؛ دوان و تازان شدن . (از فرهنگ جهانگیری) :
دلیران و شیران این سلسله
شدند از پی صید دولت یله .
|| حمله کننده . (ناظم الاطباء). || یل . پهلوان . (انجمن آرا) (آنندراج ). پهلوان . گُرد. گندآور. (یادداشت مؤلف ). || (اِ) نجات و خلاص و رهایی و خلاصی . (ناظم الاطباء). نجات و خلاص . (برهان).
