سرشت امریکا را
مردم حسن می کنند، حکومت باور ندارد
محمد حقیقت
در آمریکا، دولتها تغییر میکنند، حزبها جابهجا میشوند، رئیسجمهورها با زبانها و چهرههای متفاوت میآیند و میروند؛ اما جهت اصلی قدرت، بهویژه در سیاست خارجی و در مناسبات بنیادین اقتصاد داخلی، کمتر دگرگون میشود. این پایداری تصادفی نیست. پشت صحنۀ پرهیاهوی انتخابات، مناظرهها و رقابتهای حزبی، ساختاری نیرومند از سرمایه مالی، شرکتهای بزرگ، لابیها، رسانهها و مجتمع نظامی ـ صنعتی قرار دارد که میدان سیاست را شکل میدهد و حدود حرکت دولتها را تعیین میکند.
از این منظر، مسئلۀ اصلی آمریکا این نیست که ترامپ بر سر کار باشد یا بایدن، جمهوریخواهان پیروز شوند یا دموکراتها. مسئله آن است که در پسِ تغییر مدیران سیاسی، ساختار قدرتی پابرجاست که منافع خود را در داخل و خارج بازتولید میکند. آنچه در آمریکا تغییر میکند، چهرۀ مدیریت قدرت است؛ آنچه تغییر نمیکند، ساختار قدرت است.
همین ساختار است که در داخل، ثروت را در دست اقلیتی کوچک متمرکز میکند، طبقات فرودست و زحمتکش را زیر فشار میگذارد، جامعه را در چرخه مصرف، بدهی، ناامنی اقتصادی و سرگرمیهای فرساینده گرفتار میسازد، و توان سازمانیابی جمعی مردم را فرسوده میکند. همین ساختار، در خارج از مرزها، با ابزارهایی دیگر عمل میکند: جنگ، تحریم، کودتا، انقلاب رنگی، بدهی، فشار مالی، حمایت از الیگارشیهای وابسته و تحمیل سیاستهای نئولیبرالی.
بنابراین، سلطه فقط آن هنگام عمل نمیکند که بمب میریزد؛ وقتی انتخابات را به میدان پول، جامعه را به میدان مصرف، و جهان را به میدان بدهی، تحریم و وابستگی تبدیل میکند، همان منطق را پیش میبرد. فهم آمریکا، بدون فهم این منطق واحد، ممکن نیست. این مقاله تلاشی است برای دیدن همین پیوند پنهان؛ پیوند میان سیاست داخلی و خارجی آمریکا، میان سرمایه مالی و جنگ، میان دموکراسی انتخاباتی و الیگارشی اقتصادی، و میان ادعای آزادی با واقعیت سلطه.
آنچه در آمریکا معمولاً تغییر میکند، شیوه مدیریت قدرت است، نه ساختار قدرت. یک دولت ممکن است با زبان دیپلماسی سخن بگوید و دولتی دیگر با ادبیاتی تند و بیپرده؛ یکی بر ائتلافها تکیه کند و دیگری بر فشار مستقیم. اما هرگاه پای منافع راهبردی، برتری مالی، جایگاه دلار، نفوذ شرکتهای بزرگ، مجتمع نظامی ـ صنعتی و حفظ موقعیت جهانی آمریکا در میان باشد، تفاوتها بهمراتب کمتر از آن چیزی است که در رقابتهای انتخاباتی به نمایش گذاشته میشود.
از این منظر، رقابتهای انتخاباتی در آمریکا بیش از آنکه عرصه تغییر جهت حرکت نظام باشد، عرصه جابهجایی مدیرانی است که هر یک با سبک و ادبیات خود، در چارچوب همان منافع ساختاری عمل میکنند. به همین دلیل، برای فهم رفتار آمریکا، نباید تنها به چهرههای روی صحنه نگریست؛ باید ساختاری را شناخت که پشت صحنه، قواعد بازی را تعیین میکند.
وقتی ساختار واقعی قدرت در آمریکا بر محور سرمایه مالی، شرکتهای بزرگ و شبکههای نفوذ سازمان یافته است، طبیعی است که منطق عملکرد آن نیز تنها به مرزهای آمریکا محدود نماند. در عرصه جهانی نیز همان منطق را با ابزارهایی دیگر بازتولید میکند. از همین رو، آنچه در داخل آمریکا رخ میدهد و آنچه در عرصه جهانی دنبال میشود، دو سیاست جداگانه نیستند؛ دو جلوه از یک منطق واحدند.
از همین رو، جنگ، تحریم، نئولیبرالیسم، حمایت از الیگارشیهای وابسته و سلطه مالی، سیاستهایی جدا از هم نیستند. آنها ابزارهای متفاوت یک راهبرد واحدند؛ راهبردی که هدف آن، حفظ نظمی است که در آن، سرمایه مالی جهانی بتواند بر جریان ثروت، قدرت و تصمیمگیری سیاسی، هم در داخل آمریکا و هم در بخش بزرگی از جهان، برتری ساختاری خود را بازتولید و تثبیت کند.
سلطه تنها با لشکرکشی و بمباران عمل نمیکند. هر جا که بتوان با وابستهسازی اقتصادی، بدهکار کردن کشورها، تحمیل سیاستهای نئولیبرالی، حمایت از الیگارشیهای همسو، نفوذ رسانهای، فشار مالی یا مهندسی فضای سیاسی، همان ساختار وابستگی را ایجاد کرد، نیازی به جنگ نیست. اما هرگاه این ابزارها ناکافی باشند و کشوری بر استقلال سیاسی و اقتصادی خود پافشاری کند، جنگ، تحریم، بیثباتسازی یا مداخله مستقیم نیز به همان زنجیره افزوده میشود.
هدف نهایی نه تنها انباشت سرمایه، بلکه بازتولید مستمر سلطه است.
جنگ، پرهزینهترین و پرریسکترین ابزار این سلطه است؛ نه نخستین ابزار آن. پیش از آنکه نخستین موشک شلیک شود، معمولاً ابزارهای دیگری به میدان می آیند: نفوذ مالی، وابستهسازی اقتصادی، تحریم، فشار دیپلماتیک، عملیات رسانهای، حمایت از الیگارشیهای همسو، تحمیل الگوهای نئولیبرالی و در مواردی، مداخله در فرایندهای سیاسی کشورها.
اگر این ابزارها بتوانند ساختار قدرت کشوری را در مسیر مطلوب قرار دهند، دیگر نیازی به جنگ نیست. اما هرگاه ملتی بر استقلال سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خود پافشاری کند، جنگ نیز بهعنوان آخرین حلقه این زنجیره وارد عمل میشود.
از همین رو، خطاست اگر جنگ، تحریم، نئولیبرالیسم، حمایت از الیگارشیهای وابسته، نفوذ رسانهای و سلطه مالی را پدیدههایی جدا از یکدیگر بدانیم. اینها اجزای یک منظومهاند.
ترامپ شاید چهره عریانتر و بیپرواتر این ساختار باشد، اما خالق آن نیست. او بیش از آنکه استثنای سیاست آمریکا باشد، پرده از حقیقتی برمیدارد که سالها پشت واژههایی چون حقوق بشر، دموکراسی، بازار آزاد و نظم بینالمللی پنهان شده بود. تفاوت او با بسیاری از پیشینیانش در آن است که کمتر میکوشد سلطه را بزک کند.
از این منظر، مسئله اصلی آن نیست که چه کسی در کاخ سفید نشسته است؛ مسئله این است که کاخ سفید، تا چه اندازه خود درون شبکهای بزرگتر از سرمایه مالی، لابیها، رسانهها، مجتمع نظامی ـ صنعتی و منافع راهبردی قرار دارد. دولتها میآیند و میروند، اما ساختاری که آنان را احاطه کرده است، باقی میماند.
همینجاست که فهم آمریکا، از سطح سیاست روز فراتر میرود. تا زمانی که این ساختار پابرجاست، تغییر چهرهها ممکن است لحن سیاست را تغییر دهد، اما منطق آن را نه. امپراتوری، ابزارهای خود را تغییر میدهد؛ اما هدف خود را تغییر نمیدهد.
ایران امروز نه با مجموعهای از رخدادهای پراکنده، بلکه با مراحل مختلف یک راهبرد واحد روبهروست. جنگ، تحریم، مذاکره، فشار رسانهای، عملیات روانی، انزوای دیپلماتیک، حمایت از اپوزیسیون، فشار بر متحدان و همپیمانان منطقهای ایران و حتی تلاش برای ایجاد شکاف میان دولت و ملت، تنها زمانی درست فهمیده میشوند که آنها را اجزای یک راهبرد واحد بدانیم، نه سیاستهایی مستقل از یکدیگر.
در چنین چارچوبی، مذاکره نیز نه نفی مقاومت است و نه جایگزین آن؛ بلکه یکی از ابزارهای دفاع از منافع ملی است، مشروط بر آنکه بر پایه برابری، احترام متقابل و پایبندی واقعی همه طرفها به تعهدات استوار باشد. اما اگر مذاکره به ابزاری برای خرید زمان، تشدید فشار، یا آمادهسازی دور تازهای از تهدید و تجاوز تبدیل شود، ادامه آن نه نشانه واقعبینی، بلکه نادیده گرفتن تجربهای است که ملت ایران بهای سنگینی برای آن پرداخته است.
مردم ایران در جنگ اخیر نشان دادند که حاضرند برای استقلال کشور هزینه بدهند، اما حاضر نیستند استقلال خود را معامله کنند. همین واقعیت، بزرگترین سرمایه راهبردی ایران در هر مذاکره و هر رویارویی آینده است. دیپلماسی، هنگامی موفق خواهد بود که بر پشتوانه چنین سرمایهای و بر توان واقعی بازدارندگی کشور تکیه داشته باشد، نه بر امید به تغییر اراده قدرتی که بارها نشان داده است میان مذاکره و فشار، تناقضی نمیبیند.
در برابر چنین ساختاری، راهبرد کارآمد نه تسلیم است و نه ماجراجویی؛ بلکه ترکیب هوشمندانه مقاومت، بازدارندگی و دیپلماسی مقتدرانه است. صلح پایدار، تنها زمانی معنا پیدا میکند که بر پایه احترام متقابل، پایبندی به تعهدات و پذیرش استقلال ملتها استوار باشد؛ وگرنه صلحی که بر تهدید، تحریم و برتریطلبی بنا شود، تنها وقفهای میان دو رویارویی است.
آنچه امروز در برابر ایران، فلسطین، لبنان، یمن، روسیه، چین و بسیاری از ملتهای مستقل قرار دارد، صرفاً مجموعهای از بحرانهای جداگانه نیست. اینها جلوههای گوناگون رویارویی با نظمی است که میکوشد سلطه خود را با ابزارهای متنوع، از جنگ و تحریم گرفته تا بدهی، سلطه رسانهای، الیگارشیهای وابسته و حتی زبان فریبندۀ دموکراسی و حقوق بشر، بازتولید کند.
هر سلطهای، هنگامی با بحران روبهرو میشود که منطق آن برای ملتها آشکار شود. قدرتی که سالها خود را پشت واژههای زیبایی چون دموکراسی، حقوق بشر و نظم بینالمللی پنهان میکرد، امروز بیش از هر زمان دیگری ناچار شده است چهرۀ واقعی خود را آشکار سازد. از همین رو، افول مشروعیت آمریکا صرفاً نتیجه شکستهای نظامی یا اقتصادی نیست؛ نتیجه آن است که فاصله میان ادعا و عمل، میان حقوق بشر و حمایت از جنگ، میان دموکراسی و سلطه پول، میان صلحطلبی و تحریم، دیگر به آسانی پنهان نمیماند.
در چنین جهانی، ملتهایی که بر استقلال خود پافشاری میکنند، نه فقط از مرزهای جغرافیایی خود دفاع میکنند، بلکه از امکان شکلگیری نظمی دیگر دفاع میکنند؛ نظمی که در آن، قدرت یک کشور یا یک طبقه جهانی نتواند سرنوشت ملتها را با بمب، بدهی، تحریم یا فریب رسانهای تعیین کند. این مسیر آسان نیست، اما تاریخ هیچگاه با تسلیم ملتها نوشته نشده است.
جهان امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند شناخت این منطق است. زیرا تا زمانی که سلطه تنها در چهرۀ جنگ دیده شود، شکلهای پنهانتر آن از چشم پنهان میماند. اما هنگامی که ملتها دریابند بمب، تحریم، بدهی، رسانه، مصرفگرایی، الیگارشی و فشار دیپلماتیک، ابزارهای گوناگون یک راهبرد واحدند، آنگاه مقاومت نیز از سطح واکنشهای پراکنده فراتر میرود و به آگاهی تاریخی تبدیل میشود.
از همینرو، نبرد اصلی جهان امروز فقط میان دولتها نیست؛ میان دو منطق است: منطقی که میخواهد سلطه را با ابزارهای نو بازتولید کند، و منطقی که میخواهد استقلال، عدالت، کرامت انسانی و حق ملتها برای تعیین سرنوشت خود را از نو به مرکز سیاست جهانی بازگرداند. آینده، نه از آنِ قدرتهایی است که ابزارهای سلطه را هر بار نو میکنند، بلکه از آنِ ملتهایی است که منطق سلطه را میشناسند، فریب تغییر چهرهها و ابزارها را نمیخورند، و استقلال، عدالت و کرامت انسانی را از نو به بنیان سیاست و روابط بینالملل بازمیگردانند.
نقل از مجله جنوب جهانی (خلاصه شده).
