پیش از رسیدن به قریه، یک چوپان مسلمان را دید. با خود گفت:
بگذار از همین چوپان ساده شروع کنم و او را در دینش دچار شک کنم.
پس خود را بهصورت یک مسلمان مسافر نشان داد و پس از کمی صحبت گفت:
آیا نمیبینی که حفظ قرآن برای ما مسلمانان سخت است؟ چون سی جزء دارد و آیات زیادی شبیه هم هستند.
چرا این آیات مشابه را حذف نکنیم؟ چون بهنظر میرسد تکراری و بیفایدهاند!
اگر حذف شوند، قرآن کوتاهتر میشود و حفظ آن آسانتر.
چوپان با دقت گوش داد و بعد گفت:
حرفهایت زیبا و قانعکننده به نظر میرسد…
مرد یهودی خوشحال شد و فکر کرد او را فریب داده است.
اما چوپان ادامه داد:
یک سؤال دارم:
آیا در بدن تو چیزهای مشابه و بهظاهر تکراری وجود ندارد؟
مثل دو دست، دو پا، دو گوش و دو چشم؟
پس چرا اینها را قطع نکنیم تا بدنت سبکتر شود و از غذایت بهتر استفاده کند؟
چون اینها هم به نظر «تکراری» هستند!
در اینجا مرد یهودی ساکت شد، برخاست و با شرمندگی رفت، در حالی که میگفت:
اگر پاسخ یک چوپان اینگونه است، پس پاسخ عالمانشان چگونه خواهد بود؟
خدایا! ما را در دین دانا کن و بر راه راست ثابت قدم بدار.
