۱۴۰۵ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

تا هست خامه خامه بهر بادیه ز ریگ وز باد غیبه غیبه بَرو نقش بی شمار. عسجدی.

 غیبه . [ غ َ / غ ِ ب َ / ب ِ ] (اِ) تیردان . (صحاح الفرس ) (فرهنگ اوبهی ) (برهان قاطع). کیش و جعبه. (برهان قاطع). ترکش و جعبه. (غیاث اللغات ). || هر یک از آهنهای تُنُک کوچک که بر هم نهند ساختن جوشن را. (از صحاح الفرس ). پاره های آهن باشد که در جیبه و بکتر و جوشن و دیگر اسلحه بکار برند. (فرهنگ جهانگیری ). پاره های آهن که در بکتر و جوشن که از جمله ٔ اسلحه ٔجنگ است بکار برده شود. (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). فولاد و آهن که بر جوشن نصب کنند. (فرهنگ رشیدی). پولکهای آهن و پولاد که بر جوشن نصب کنند. (آنندراج ) (انجمن آرا).

چو زر ساوچکان بلک از او چو بنشستی
شدی پشیزه ٔ سیمین غیبه ٔ جوشن.

شهید بلخی (در صفت آتش سده).


پرآب ترا غیبه های جوشن
پرخاک ترا چرخهای دیبا.

منجیک ترمذی.


از پشت یکی جوشن خرپشته فرونه
کز داشتنش غیبه ٔ جوشنت بفرکند.

عماره ٔ مروزی.


به چنگ اندرون شیرپیکر درفش
بر آن غیبه ٔ زنگ خورده بنفش.

فردوسی.


همان جوشن و خود غیبه به زر
بپوشید درزیرشان چون زبر.

فردوسی.


فلک چو غیبه ٔ جوشن ستاره زان دارد
که بی درنگ بر او گرز برزنی بشتاب.

فرخی.


تا چو سر از برف گرد اندرکشد سیمین زره
برگ شاخ رز چنان چون غیبه ٔ زرین شود.

فرخی.


همی ز جوشن برکند غیبه ٔ جوشن
همی ز مغفر بگسست رفرف مغفر.

فرخی .


به خار غیبه ربودی درختش از جوشن
به لمس جامه دریدی گیاهش از خفتان.

عنصری (از فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ سروری).


یکی بر قلعه ای کش کوه پاره ست
یکی بر جوشنی کش غیبه سندان .

عنصری.


تا هست خامه خامه به هر بادیه زریگ
وز باد غیبه غیبه بر او نقش بیشمار.

عسجدی.


ز خون غیبه ها لاله کردار گشت
سنان ارغوان تیغ گلنار گشت .

اسدی (گرشاسب نامه از جهانگیری ) (از انجمن آرا).


کجا گرز کین کوفت که غار شد
کجا نیزه زد غیبه گلنار شد.

اسدی (گرشاسب نامه).


طبع مغناطیس دارد زخم تو کز اسب خصم
بر دو منزل بگسلاند غیبه ٔ برگستوان.

ازرقی (از جهانگیری).


ریخت از شاخ درختان از نهیب تیر او
غیبه های جوشن رز آبگون بر آبگیر.

سوزنی.


حلقه ٔ سیمین زره چون ز شمرشد پدید
غیبه ٔ زرین فشاند بر سر او شاخسار.

خاقانی.


|| دایره هایی در سپر که از چوب و ابریشم پیچیده باشند. (از برهان قاطع). دوایری که بر سپر بود و آن چوبهاست که ابریشم و جز آن بر آن پیچند. (فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ خطی ). || پنبه ٔ محلوج. (از برهان قاطع).

||||||||||||||||||||||||||

بگتر. [ ب َ ت َ ] (اِ) نوعی از سلاح جنگ باشد، و آن آهنی چند است که بهم وصل کرده اند و بر روی آن مخمل و زربفت و امثال آن کشیده اند و در روزهای جنگ پوشند و به ترکی قتلاو گویند. (برهان ) (انجمن آرا) (از آنندراج ). کلمه ٔ ترکی جغتایی است . (از حاشیه ٔبرهان چ معین ). نوعی از لباس آهنین که در روی آن مخمل و زربفت کشیده در روز جنگ پوشند. (ناظم الاطباء) (فرهنگ خطی ). جامه ایست که در روز جنگ پوشند و گاهی از مخمل سازند و پاره های آهن موصل بر روی آن کشند. (رشیدی ). پاره های آهن موصل که مخمل به روی آن کشند و در روز جنگ پوشند و آن تابهای آهنی باشد که بر آن مخمل یا نبات کشیده استعمال مینمایند. (غیاث ). نوعی از سلاح باشد که در روز جنگ پوشند. (جهانگیری). سلاح آهنین که در وقت جنگ پوشند. (شرفنامه ٔ منیری) :
بسر بر نهاده ز زر مغفری
ز پولاد کرده به بر بگتری .

ابوشکور (از سروری) (شعوری).


ز تیر چارپر وز گرز ششپر
سپرها چون زره مغفر چو بگتر.

محمد عصار (از شعوری ج 1 ص 136).


دیده ٔ زره بر روی خود و برگستوان و بگتر و کجین دوختند. (نظام قاری).