فش. مانند باشد، فردوسی گوید:
چنین گفت رستم که ای شیرفش
مرا پرورانید باید بکش
همه نیوشهٔ نادان بجنگ و کار نغام مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
بسیار خوب. در این مدخل، نکتهٔ اصلی خودِ «فَش» است؛ و باید میان دو «فش» همصورت ولی متفاوت فرق بگذاریم: یکی پسوند تشبیه، و دیگری فَش = یال و کاکل اسب. در این بیت، بیتردید همان پسوند تشبیه است.
۱. معنی مدخل
فَش: «مانند، شبیه، بهمانندِ»؛ پسوندی است که به واژهٔ پیش از خود میپیوندد و صفتی تشبیهی میسازد.
بنابراین:
شیرفش = شیرمانند، مانند شیر، شیرصفت، دلیر و پهلوان.
در لغتنامهٔ دهخدا نیز «فش» بهصراحت پسوند تشبیه دانسته شده و برای آن نمونههایی مانند اژدهافش، بندهفش، پرستارفش، خورشیدفش، دیوفش، شاهفش و شیرفش آمده است.
بیت فردوسی:
چنین گفت رستم که ای شیرفش
مرا پرورانید باید بهکَش
یعنی بهطور ساده:
رستم گفت: «ای مردِ شیرمانند و شیرصفت، مرا باید پرورش دهید و بزرگ کنید.»
در اینجا «شیرفش» صرفاً «شبیه شیر از نظر ظاهر» نیست؛ شیر در سنت حماسی نشانهٔ دلیری و نیروی جنگاوری است، پس «شیرفش» در بافت شاهنامه معنای شیرصفت، دلیر، پهلوان و نیرومند پیدا میکند.
۲. آیا «فش» واژهای ایرانی و پیشااسلامی است؟
اینجا باید کمی محتاط باشیم.
صورت فارسیِ فَش در این کاربرد به احتمال زیاد با خانوادهٔ کهنِ پسوند ـوش / -vaš، یعنی «مانند و شبیه»، ارتباط دارد. خودِ ـوش در فارسی نیز پسوند شناختهشدهٔ تشبیه است؛ مانند:
- ماهوش = مانند ماه
- پریوش = مانند پری
- شیرَوَش/شیروَش = مانند شیر
در پژوهشهای ساختواژی جدید نیز -vaš از پسوندهای کهنِ بیانکنندهٔ شباهت در فارسی شناخته شده و آن را صورت کمکاربرد و کهنشدهای دانستهاند.
اما یک نکته بسیار مهم:
*من برای «فش» با معنی «مانند» سند مستقیمی ندارم که بتوان بر اساس آن با اطمینان گفت صورتِ فارسی باستانِ آن مثلاً ... بوده است. بنابراین نباید یک صورت باستانی فرضی را به عنوان «صورت قطعی» عرضه کنیم.
بهویژه نباید «فش» به معنی «یال اسب» را با این پسوند یکی گرفت. آن «فش» واژهای جداگانه است و در فرهنگها با «بش» و صورتهای ایرانی کهن مربوط به یال اسب مقایسه شده است.
۳. «فش» در «شیرفش» را چگونه باید از نظر تاریخی تحلیل کرد؟
ساخت واژه بسیار روشن است:
شیر + فش → شیرفش
یعنی:
[شیر] + [مانند] → شیرمانند
از لحاظ تاریخی، محتملترین توضیح این است که فش صورت دگرگونشده یا گونهای کهن از خانوادهٔ ـوش / -vaš باشد؛ ولی این را باید در حد پیشنهاد ریشهشناختی نگاه داشت، نه یک حقیقت قطعی.
بنابراین برای کار ما در «لغت فرس» بهترین طبقهبندی این است:
فش: واژه/پسوند ایرانی، با معنای تشبیه؛ احتمالاً از خانوادهٔ کهن ایرانیِ -vaš / -waš «مانند، شبیه».
و نه:
«فش حتماً صورت فارسی باستان فلان واژه بوده است.»
۴. آیا «فش» را میتوان به خط پهلوی نوشت؟
اینجا باید میان بازسازی زبان و بازسازی خط فرق بگذاریم.
اگر مقصود شما این باشد که:
«اگر یک ایرانی ساسانی میخواست مفهومی نزدیک به این پسوند را در فارسی میانه بنویسد، چه شکلی ممکن بود داشته باشد؟»
میتوان صورت فارسی میانهٔ -waš / -wiš را در نظر گرفت؛ اما صورت دقیقِ «شیرفش» با همین ساخت در متون پهلویِ باقیمانده، تا جایی که سند داریم، گواهی نشده است.
پس برای پژوهش شما من اینگونه ثبت میکنم:
| دوره | صورت | وضعیت |
|---|---|---|
| فارسی نو | فَش | گواهیشده |
| فارسی نو | ـوش / -vaš | گواهیشده، پسوند تشبیه |
| فارسی میانه | *-waš / *-vaš | بازسازی محتاطانه |
| فارسی باستان | صورت قطعی برای این «فش» | نامشخص / بدون گواه مستقیم |
| خط پهلوی | برای صورت بازسازیشده | قابل بازسازی، نه کتیبهایِ قطعی |
۵. اگر موبد مؤید، کرتیر یا بزرگمهر میخواستند آن را بنویسند؟
این پرسش شما بسیار مهم است، زیرا نباید خط پهلوی را با زبان پهلوی یکی گرفت.
اگر در دورهٔ ساسانی بخواهیم صورت بازسازیشدهٔ فارسی میانه را بنویسیم، برای بخش «ـوش/ـوش» میتوان از ساختی بر پایهٔ w + š سخن گفت؛ یعنی از نظر آوانویسی چیزی مانند:
-waš / -wš
و در خط پهلوی، حرف w (واو) و š (شین) نقش اصلی را خواهند داشت.
اما اگر بخواهیم کل ترکیب را بهصورت فرضی بازسازی کنیم، مثلاً:
šēr-waš = شیرمانند
این یک بازسازی زبانشناختی است، نه اینکه بگوییم «این دقیقاً همان املایی است که بزرگمهر یا کرتیر نوشتهاند».
این تمایز برای کار شما بسیار ارزشمند است.
۶. دربارهٔ «شیر»
در مورد شیر نیز باید احتیاط مضاعف کرد.
در منابع زبانشناختی برای نام شیر در زبانهای ایرانی صورتهای کهن مانند *پارسی باستانِ بازسازیشدهٔ šarga- و صورتهای ایرانی میانه مانند šēr / šahr مطرح شدهاند؛ بنابراین نمیتوان شکل فارسی نو شیر را مستقیماً به همان صورت به خط میخی هخامنشی منتقل کرد.
پس برای «شیرفش» سه مرحله را باید از هم جدا کنیم:
فارسی نو:
شیرفش
بازسازی تقریبی فارسی میانه:
šēr-waš «شیرمانند»
پارسی باستان:
برای کل ترکیب صورت مستند و قطعی نداریم؛ بنابراین ساختن یک املای میخیِ قطعی برای آن علمی نیست.
۷. دربارهٔ «نیوشهٔ نادان بجنگ و کار»
عبارت پایانیِ پیام شما:
همه نیوشهٔ نادان بجنگ و کار
ظاهراً از مدخل قبلی نیوش/نیوشه وارد این متن شده و به بیت «شیرفش» تعلق ندارد. بنابراین در نتیجهٔ این مدخل آن را دخالت نمیدهم. «نیوشه» را همانطور که قبلاً بررسی کردیم، جداگانه دنبال میکنیم.
نتیجهٔ نهایی مدخل «فش»
فَش در این شاهد:
چنین گفت رستم که ای شیرفش
پسوند تشبیه است و معنای آن «مانند، شبیه، ـسان» است؛ بنابراین شیرفش = شیرمانند، شیرصفت، دلیر و پهلوان.
از نظر تاریخی، پیوند آن با ـوش / -vaš بسیار محتمل است، اما برای نسبت دادن مستقیم آن به یک صورت معین در فارسی باستان سند کافی نداریم. بنابراین در پژوهش «لغت فرس» بهتر است آن را چنین علامتگذاری کنیم:
فش ← پسوند تشبیه ایرانی؛ احتمالاً از خانوادهٔ کهنِ -vaš / -waš «مانند، شبیه»؛ صورت فارسی نوِ گواهیشده.
و اگر بخواهیم صورت ساسانی را بازسازی کنیم، *-waš / -vaš از نظر روششناختی قابل طرح است، ولی باید حتماً با علامت بازسازی (*) بیاید و نباید آن را «صورت قطعی پهلوی» معرفی کرد.
نکتهٔ مهم برای پروژهٔ شما: در این مدخل، برخلاف بسیاری از واژههایی که مستقیماً میتوان برایشان برابرِ اوستایی یا فارسی میانه پیدا کرد، ارزش علمی کار بیشتر در نشان دادن تداوم یک سازهٔ ایرانیِ تشبیهی از دورههای کهن تا فارسی نو است، نه در ساختن یک املای پهلویِ ظاهراً قطعی برای «شیرفش».
//////////////
این مدخل «فَش» از آن مواردی است که باید میان معنی مستقلِ فَش و کاربرد آن در ترکیب شیرفش فرق گذاشت.
شرح و معنی
فَش در این مدخل به معنی مانند، شبیه، همتا است.
بنابراین:
چنین گفت رستم که ای شیرفش
مرا پرورانید باید بکش
یعنی رستم خطاب به کسی میگوید: «ای آنکه مانند شیر هستی / شیرمانند هستی، مرا باید پرورش دهی.»
در شیرفش، «شیر» مشبّهبه و «فش» به معنی مانند و شبیه است؛ پس شیرفش = شیرمانند، چون شیر.
لایهٔ پیشااسلامی
خودِ فَش واژهای بسیار جالب از نظر تاریخی است؛ زیرا این معنیِ «مانند، شبیه» در فارسی حماسی و کهن، بازماندهٔ یک ساخت قدیمی ایرانی به نظر میرسد و کاربرد آن در ترکیباتی مانند شیرفش نشان میدهد که در زبان ادبیِ دورهٔ فردوسی هنوز زنده بوده است.
اما باید احتیاط کرد: صرفِ حضور واژه در شاهنامه بهتنهایی ثابت نمیکند که همین صورت دقیقاً در فارسی باستان یا زبان عصر هخامنشی وجود داشته است. برای نسبت دادن آن به لایهٔ هخامنشی باید تطبیق زبانشناختی جداگانه انجام شود.
صورت پهلوی
برای فش نمیتوان بدون شاهد مستقیم متنی، یک املای پهلوی را با قطعیت ارائه کرد. خط پهلوی، بهویژه در واژههای کوتاه، به سبب کمبود مصوتنویسی و املاهای تاریخی، اجازه نمیدهد صرفاً از روی صورت فارسی فش املای قطعی بازسازی کنیم.
بنابراین در کار پژوهشی شما بهتر است بنویسیم:
فَش ← «مانند، شبیه»؛ صورت فارسیِ کهن؛ املای پهلویِ قطعی نیازمند شاهد متنی است.
نتیجهٔ نهایی
فَش = مانند، شبیه، همتا
شیرفش = شیرمانند، چون شیر، دلیر و نیرومند همچون شیر
و از نظر اهمیت برای «لغت فرس»، این مدخل نمونهٔ خوبی از واژهٔ کوتاه و کهن ایرانی در ساخت صفتهای تشبیهی است؛ هرچند نسبت دادن مستقیم آن به فارسی باستان یا ارائهٔ املای قطعی پهلوی بدون شاهد، علمی نیست.
///////////
حتماً. در این ویرایش، ترتیب مدخلها و ابیات را دست نزدم و فقط نقطهگذاری، فاصلهگذاری، نیمفاصله و نشانههای لازم را اصلاح کردم.
فش. [فَ] (پسوند) بهصورت پسوند تشبیه در آخر کلمات میآید:
ارمنیفش؛ کافر. بیدین. نامسلمان:
به دست یکی بدکنش بندهای
پلید ارمنیفش، پرستندهای.
فردوسی.
اژدهافش؛ دلیر. قوی. زورمند. مانند اژدها:
برآمد بر این روزگاری دراز
که شد اژدهافش به تنگی فراز.
فردوسی.
|| با شکوه و هیبت. هراسانگیز:
سپهبد به خفتان و رومیکلاه
ز برش اژدهافش درفش سیاه.
اسدی.
بندهفش؛ بندهمانند. چون غلامی زرخرید. پرستارفش:
باستاد در پیش وی بندهفش
سرافکنده و دست کرده به کش.
فردوسی.
پرستارفش؛ مانند پرستار. بندهفش:
بر شاه شد دست کرده به کش
چنان چون بباید پرستارفش.
فردوسی.
همی بود پیشش پرستارفش
پراندیشه و دست کرده به کش.
فردوسی.
تیرهفش؛ تیرهگون. تیرهرنگ:
آب کز خاک تیرهفش گردد
هم به تدبیر خاک خوش گردد.
نظامی.
جادوفش؛ مانند جادوگران. فریبنده:
کاخ او پُربتان جادوفش
باغ او پُرفغان کبک خرام.
فرخی.
جوزافش؛ درخشان. روشن و خجسته:
امشب بر من زمانه شاد آوردهست
جوزافش و مشترینهاد آوردهست.
مجیر بیلقانی.
حاتمفش؛ بخشنده. مانند حاتم طایی:
ای دریغ آن کو هنگام سخا حاتمفش
ای دریغ آن کو هنگام وغا سامگرای.
رودکی.
حورفش؛ زیبا. مانند زیبایان بهشتی:
ای حورفش بتی که چو بینند روی تو
گویند خوبرویان ماه میاوری (؟).
خسروی سرخسی.
خورشیدفش؛ درخشان. روشن، مانند خورشید:
دلیران همه دست کرده به کش
به پیش جهانجوی خورشیدفش.
فردوسی.
وز آن پس، روان، دست کرده به کش
بیامد بر شاه خورشیدفش.
فردوسی.
چو شاپور را سال شد بیستوشش
جوان خسروی گشت خورشیدفش.
فردوسی.
دیوفش؛ دیومانند. شیطانصفت:
بدو گفت شاپور کای دیوفش
سر خویش در بندگی کرده کش.
فردوسی.
رضوانفش؛ مانند رضوان، خازن بهشت:
خوی خوش، روی خوش، نوازش خوش
بزم تو روضه و تو رضوانفش.
نظامی.
زبانیفش؛ مانند دیوان. دیوفش:
گفت رخم گرچه زبانیفش است
ایمنم از ریشکشان، هم خوش است.
نظامی.
زنگیفش؛ زنگیوش. تیرهرنگ. سیاهچهره:
سیاهان مغرب که زنگیفشاند
به صفرای آن زعفران دلخوشاند.
نظامی.
سمندرفش؛ آنکه مانند سمندر خود را به آتش زند. بیباک:
سمندی نگویم سمندرفشی
سمندرفشی نه سکندرکشی.
نظامی.
شاهفش؛ مانند شاه. شاهانه:
نگهبان او پای کرده به کش
نشسته به پیش اندرون شاهفش.
فردوسی.
پسر بود او را گرانمایه شش
همه راد و بینادل و شاهفش.
فردوسی.
شیرفش؛ دلیر. مانند شیر:
بدو گفت رستم که این شیرفش
مرا پرورانید باید به کش.
فردوسی.
یکی بچه بد چون گوی شیرفش
به بالا بلند و به دیدار کش.
فردوسی.
زآن گرانمایهگهر کو هست از روی قیاس
پردلی باشد از این شیرفشی، پرجگری.
فرخی.
طاووسفش؛ مانند طاووس. زیبا و دلانگیز:
از خراسان بر دمد طاووسفش
سوی خاور میشتابد شاد و کش.
رودکی.
کوهفش؛ بزرگ. عظیم. مانند کوه. کوهپیکر:
هامونگذاری کوهفش، دل بر تحمل کرده خوش
تا روز هر شب بارکش، هر روز تا شب خارکن.
امیرمعزی.
گیاهفش؛ ناچیز. مانند گیاهی خرد:
سرو با قامتت گیاهفشی
طشت مه با تو آفتابهکشی.
نظامی.
مینوفش؛ بهشتمانند. خرم و سرسبز:
شد برون زآن سرای مینوفش
سر سوی خانه کرد با دل خوش.
نظامی.
