درفش دیگر. آلت کفشگران و موزهدوزان و غیر آنها باشد، منجیک گوید:
از شَعر جُبّه باید و از گبر پوستین
بادخزان بر آمد ای بولبصر درفش.
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
بسیار خوب. این مدخل از نظر پژوهش شما جالبتر از «درفش = پرچم» است، زیرا اینجا درفش نام افزار کفاش و موزهدوز است؛ و بیت منجیک نیز دقیقاً در فضای پوشاک و فرا رسیدن سرما سروده شده است.
۱. معنی بیت منجیک
بیت را با نشانهگذاری معنایی بهتر است چنین بخوانیم:
از شَعرِ جُبّه باید و از گَبر پوستین
بادِ خزان برآمد، ای بوالبصر، درفش.
معنی واژهها:
- شَعر = موی، پشم و موی حیوان؛ در اینجا به احتمال زیاد موی و پشمِ بهکاررفته در جامه است.
- جُبّه = جامهٔ رویین و بلند؛ واژهای عربی.
- گَبر در این بیت به معنی زردشتی نیست؛ بلکه یکی از نامهای قدیم جامه/پوشش جنگی، زره یا پوشش ضخیم تن است.
- پوستین = جامهای از پوست که موی پوست بر آن باقی مانده باشد.
- باد خزان = باد پاییزی و آغاز سرما.
- درفش در این مدخل = مِخْرَز، افزار نوکتیز کفاشان برای سوراخ کردن چرم.
بنابراین مضمون بیت تقریباً چنین است:
«با آمدن باد پاییزی، هنگام آن رسیده است که جامهٔ مویی و پوستین فراهم کنیم؛ ای بوالبصر! [و برای کار با پوستین و چرم] درفش را آماده کن.»
یا آزادتر:
باد پاییز وزیدن گرفته است؛ اکنون جامهٔ گرمِ مویی و پوستین لازم است و ابزار کارِ پوست و چرم، یعنی درفش، به کار میآید.
البته ساختمان نحوی بیت بسیار کهن است و نباید «از شعر جبه باید و از گبر پوستین» را به صورت نثر امروزی کلمهبهکلمه بازسازی کرد.
۲. نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ «گبر»
در اینجا نباید گبرِ = زردشتی را با گبرِ = جامه/زره جنگی یکی گرفت.
دهخدا نیز برای همین شاهد، «گبر» را در معنی پوشاک جنگی آورده و شواهد فردوسی را کنار آن قرار داده است؛ مانند کاربردهای «خود و گبر»، «جوشن و گبر» و غیره.
پژوهش جدید دربارهٔ پوشاک و افزارهای جنگی فارسی نیز گبر را در کنار خفتان به عنوان نوعی پوشش/پوشاک جنگی میشناسد.
پس در بیت منجیک:
گبر ≠ زردشتی
بلکه:
گبر = پوشش جنگی/تنپوش ضخیم، و در این بافت احتمالاً جامهای که از آن پوستین یا پوشش گرم ساخته میشود.
این تمایز برای کار شما بسیار مهم است.
۳. لایهٔ پیشااسلامی واژگان بیت
اگر واژهها را از دید تاریخی دستهبندی کنیم:
| واژه | معنی | وضعیت تاریخی |
|---|---|---|
| درفش | مخرز، افزار سوراخ کردن چرم | ایرانی بسیار کهن |
| شَعر | مو، موی حیوان | عربی |
| جُبّه | جامهٔ رویین | عربی |
| گبر | پوشش/زره | احتمالاً ایرانی، ولی صورت تاریخی دقیق نیازمند احتیاط |
| پوست | پوست | ایرانی |
| پوستین | جامهٔ پوستین | ساخت فارسی از پوست + -ین |
| باد | باد | ایرانی کهن |
| خزان | پاییز | واژهای ایرانی شرقی/آسیای میانه، احتمالاً مرتبط با باختری؛ در هر حال عربی نیست |
| ای | حرف ندا | ایرانی |
| بوالبصر | کنیهٔ مخاطب | عربی |
یک نکتهٔ بسیار جالب این است که خزان برخلاف تصور نخستین، واژهای عربی نیست. این واژه در فارسی دری قدیم وجود داشته و منشأ آن را به حوزهٔ ایرانی شرقی، احتمالاً باختری، مرتبط دانستهاند؛ بیرونی نیز آن را واژهای تخاری گزارش کرده است.
۴. مهمترین واژه: «درفش»
برای درفش پشتوانهٔ بسیار محکمی داریم.
صورتهای تاریخی آن چنیناند:
اوستایی:
𐬛𐬭𐬀𐬟𐬴𐬀
drafša-
به معنی درفش، پرچم، نشان.
در فارسی میانه:
drafš
و در یک شیوهٔ نگارش پهلویِ کتیبهای، صورت تاریخی آن به صورت:
<dlpš>
بازسازی/خوانده شده است.
منبع مهم برای این موضوع Encyclopaedia Iranica است که صریحاً میگوید:
Av. drafša-, Mid. Pers. drafš
و پژوهش مربوط به ترجمههای پهلوی اوستا نیز نشان میدهد که واژهٔ اوستایی drafša- در پهلوی به drafš برگردانده شده است.
بنابراین اینجا با یک واژهٔ واقعاً پیشااسلامی ایرانی روبهرو هستیم.
۵. اما آیا «درفش = مخرز» همان واژهٔ «درفش = پرچم» است؟
اینجا باید احتیاط کنیم.
در فارسی جدید و کلاسیک، دو معنی بسیار مشخص داریم:
- درفش = پرچم، علم، نشان
- درفش = مخرز، افزار نوکتیز کفاش
منابع لغوی جدید معمولاً هر دو را ذیل درفش میآورند؛ اما از نظر ریشهشناسی، نمیتوان فقط به دلیل یکسانی صورت، با اطمینان گفت که معنی «مخرز» مستقیماً همان واژهٔ «درفش = پرچم» بوده است.
برای معنی «پرچم»، مسیر تاریخی کاملاً روشن است:
اوستایی drafša- → ایرانی میانه drafš → فارسی درفش
اما برای معنی «مخرز» باید جداگانه دربارهٔ رابطهٔ معنایی یا همریشگی تحقیق کرد.
پس در کار پژوهشی شما بهتر است فعلاً بنویسیم:
درفش، در این مدخل، واژهای ایرانی است؛ صورت فارسی میانهٔ drafš برای آن مسلم است، اما اتحاد قطعیِ معنای «مخرز» با واژهٔ «درفش = پرچم» نیازمند اثبات جداگانه است.
این از نظر علمی محکمتر است.
۶. «درفش» را نوشیروان و کرتیر چگونه مینوشتند؟
اینجا باید یک تفکیک زمانی بسیار دقیق داشته باشیم.
اگر منظور شما کرتیر باشد
کرتیر در دورهٔ ساسانی میزیست و کتیبههای او به فارسی میانه با خط کتیبهای پهلوی نوشته شدهاند.
بنابراین برای drafš، صورت کتیبهایِ شناختهشده:
𐭣𐭫𐭯𐭮
dlpš
است.
این نکته بسیار ارزشمند است، زیرا نشان میدهد چیزی که ما امروز drafš میخوانیم، الزاماً با حروفی که مستقیماً صدای «d-r-a-f-sh» را نشان دهند نوشته نمیشده است.
خط پهلوی هزوارش و املاهای تاریخی پیچیده دارد و خواندن آن بر اساس سنت زبان و مقایسهٔ متون انجام میشود.
۷. نوشیروان، بزرگمهر و موبدان
در مورد خسرو انوشیروان، بزرگمهر و موبد موبدان باید یک احتیاط مهم را رعایت کنیم:
ما نمونهای در دست نداریم که بتوانیم بگوییم:
«این دقیقاً دستخط شخص نوشیروان بود»
یا:
«بزرگمهر این واژه را دقیقاً به این شکل مینوشت.»
آنچه میتوانیم بگوییم این است که اگر یک دبیر ساسانی در زمان آنان میخواست drafš را به خط پهلوی ساسانی بنویسد، از سنت نوشتاری فارسی میانه استفاده میکرد؛ و شکل کتیبهایِ شناختهشدهٔ آن:
dlpš
است.
بنابراین:
نوشیروان ← خط پهلوی ساسانی، نه خط فارسی عربی
بزرگمهر ← اگر نوشتهای فارسی میانه داشته باشد، در همان سنت پهلوی
موبد موبدان ← پهلوی و در متون دینی احتمالاً سنتهای متفاوت کاتبان زردشتی
کرتیر ← خط پهلوی کتیبهای ساسانی
۸. و سرایندهٔ پس از اسلام، یعنی منجیک؟
این قسمت بسیار روشنتر است.
منجیک شاعر سدهٔ چهارم هجری است؛ یعنی زمانی که خط فارسی با الفبای عربی برای نوشتن فارسی به کار میرفت.
پس منجیک، اگر همین واژه را مینوشت، نه:
𐭣𐭫𐭯𐭮
بلکه با خط فارسی مینوشت:
درفش
و واژههای عربیِ بیت نیز در همان خط نوشته میشدند:
شعر، جبه، بوالبصر
در نتیجه، اینجا یک پدیدهٔ بسیار مهم تاریخی داریم:
واژهٔ ایرانیِ بسیار کهن «drafš» در زبان منجیک باقی مانده، ولی خطِ نوشتن آن عوض شده است.
یعنی:
drafša- ← اوستایی
drafš / dlpš ← فارسی میانه/پهلوی
درفش ← فارسی دری و فارسی کلاسیک با خط عربی
۹. «پوستین» از این نظر جالب است
پوستین از نظر ساخت فارسی بسیار طبیعی است:
پوست + ـین
و خود پوست واژهای ایرانی است. بنابراین اگر بخواهیم لایهٔ ایرانی بیت را برجسته کنیم، «پوستین» را باید در کنار باد، پوست، درفش قرار دهیم.
اما نباید شکل پوستین فارسی دری را بدون مدرک عیناً به فارسی میانه یا فارسی باستان نسبت دهیم.
یعنی:
ریشهٔ ایرانی: بله
صورت دقیق «پوستین» در فارسی باستان: قابل اثبات نیست
بازسازی صورت فارسی میانه: نیازمند شاهد مستقل است.
این همان احتیاطی است که در پروژهٔ «لغت فرس» بهتر است در همهٔ مدخلها رعایت کنیم.
۱۰. نتیجهٔ نهایی این مدخل
به نظر من برای پروندهٔ پژوهشی شما، نتیجهٔ نهایی درفش در این شاهد چنین باشد:
درفش در این مدخل به معنی مِخرَز و افزار نوکتیز کفاشان و موزهدوزان برای سوراخ کردن چرم است. شاهد منجیک نشان میدهد که این واژه در فارسی سدهٔ چهارم هجری زنده و شناختهشده بوده است.
از میان واژههای بیت، درفش، پوست، پوستین، باد و احتمالاً گبر دارای زمینهٔ ایرانیاند؛ شعر، جبه و بوالبصر عربیاند. خزان نیز واژهای ایرانیِ شرقی است و عربی نیست.
برای درفش پشتوانهٔ پیشااسلامی بسیار قوی داریم: اوستایی drafša- و فارسی میانه drafš؛ در سنت کتیبهای پهلوی، نگارش آن به صورت dlpš گزارش شده است.
بنابراین اگر کرتیر یا یک کاتب ساسانی میخواست واژهٔ مورد نظر را بنویسد، باید آن را در سنت پهلوی ساسانی و نه با خط فارسی عربی مینوشت؛ در مقابل، منجیکِ پس از اسلام آن را با صورت درفش و خط فارسیِ مبتنی بر الفبای عربی مینوشت.
نکتهٔ احتیاطی: هنوز نباید با قطعیت گفت که «درفش = مخرز» و «درفش = پرچم» از آغاز یک واژه و یک معنای واحد بودهاند. برای معنای «پرچم» ریشهٔ drafša-/drafš بهخوبی مستند است؛ رابطهٔ آن با معنای «مخرز» باید جداگانه بررسی شود.
این مدخل، بهخصوص به سبب drafša- اوستایی → drafš پهلوی → درفش فارسی، از نمونههای بسیار خوب برای نشان دادن تداوم یک واژهٔ ایرانی از دورهٔ پیش از اسلام تا فارسی دری است.
این مدخل «درفش» را میتوان چنین تحلیل کرد:
۱. معنی و مقصود مدخل
درفش در اینجا به معنی ابزار کار کفشگران، موزهدوزان و مانند آنان است؛ یعنی وسیلهای که کفاش برای سوراخ کردن یا آمادهکردن چرم به کار میبرد. این معنی با «درفش» به معنی پرچم یا «درفش» به معنی داغ و نشان که در مدخلهای دیگر دیده میشود، متفاوت است.
بیت منجیک نیز چنین است:
از شَعرِ جُبّه باید و از گبر پوستین
بادِ خزان برآمد، ای بولبصر، درفش
یعنی با فرارسیدن باد و سرمای خزان، برای پوشش مناسب باید از موی جُبّه و پوستین گبر استفاده کرد؛ و شاعر در پایان، «درفش» را در ارتباط با ابزار کفاشی/دوختن به کار آورده است.
۲. «درفش» در این معنی
از نظر ساختمان واژه، درفش در اینجا به احتمال بسیار زیاد واژهای ایرانی است و با واژهٔ فارسی درفش به معنی «پرچم» یکی نیست، هرچند صورت نوشتاری یکسان شده است.
برای ابزار کفاشی، مقایسه با خانوادهٔ واژههای ایرانیِ مربوط به دریدن، شکافتن، سوراخ کردن و ابزار نوکتیز میتواند راهگشا باشد. با این حال، نباید صرفاً بر اساس شباهت آوایی، ریشهای قطعی برای آن تعیین کرد.
۳. لایهٔ پیشااسلامی
این درفش از نظر کاربرد، واژهای کاملاً طبیعی در حوزهٔ صنایع چرمی و کفاشی ایران است و اصل ایرانی آن محتمل است؛ اما برای انتساب قطعی به فارسی باستان یا پهلوی، شاهد مستقیم لازم است.
نکته مهم این است که در فارسی میانه، برای ابزارهای کارگاهی و چرمگری واژگان تخصصی فراوانی وجود داشته و ممکن است این واژه از یک صورت ایرانی میانه به فارسی دری رسیده باشد.
۴. نگارش پهلوی
برای صورت فارسی میانهٔ احتمالی، فعلاً بهتر است بازسازی قطعی ارائه نکنیم. صورت فارسی درفش را نمیتوان بدون شاهد کتیبهای یا متنیِ پهلوی، با اطمینان به یک املای خاص پهلوی برگرداند؛ زیرا خط پهلوی در نمایش واکهها و برخی همخوانها ابهام دارد.
بنابراین در کار پژوهشی شما بهتر است ثبت شود:
درفش ← فارسی دری؛
صورت پهلوی: نامطمئن / نیازمند شاهد مستقیم.
نتیجهٔ نهایی
درفش در این مدخل، ابزار کفاش و موزهدوز، احتمالاً ابزاری نوکتیز برای کار بر چرم است. از نظر حوزهٔ معنایی، واژهای کهن و ایرانی به نظر میرسد، ولی برای ارائهٔ صورت فارسی باستان یا پهلوی آن هنوز دلیل کافی نداریم. همچنین این «درفش» را نباید با درفش = پرچم یا درفش = داغ یک واژهٔ واحد فرض کرد؛ احتمال همریشگی آنها باید جداگانه اثبات شود.
ترکش. [تَ کَ] (اِ مرکب) تیردان. (لغت فرس اسدی، چ. اقبال، ص ۲۱۸). مخفف تیرکش است که تیردان باشد. (برهان). در اصل تیرکش بود، به معنی جای تیرکشیدن؛ بجهت کثرت استعمال، کسره برای تخفیف به فتح بدل شده و یا را حذف کردند. (غیاث اللغات) (آنندراج). به معنی تیردان است و آن را مخفف تیرکش دانستهاند و آن را شغاوشگا، به کاف فارسی نیز گفتهاند. (انجمن آرا). تیردان و تیرکش. (ناظم الاطباء). ظرفی است که تیرها و پیکانها را در آن گذارند. (قاموس کتاب مقدس). کیش. فضه. جعبه. خوله:
گر کوک ترکشت ریخته شد
من دیده به ترکش برنشانم.
عماره.
بفرمای تا اسب و زین آورند
کمان و کمند گزین آورند
همان نیزه و خود و خفتان جنگ
یکی ترکش آگنده تیر خدنگ.
فردوسی.
پیاده بهکردار آتش بدند
سپردار با تیر و ترکش بدند.
فردوسی.
کماندار با تیر و ترکش هزار
بیاورد با خویشتن شهریار.
فردوسی.
کوکب ترکش کنند از گوهر تاج ملوک
وز شکسته دست بت، بر دست بترویان سوار.
فرخی.
گر ملک تیر و کمان درخور بازو کندی
بر سر که بردی ترکش او، ترکشگر
از بر و بازوی او چشم همی خیره شود
چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر.
فرخی.
ترکش، ای ترک، بهیکسو فکن و جامهٔ جنگ
چنگ برگیر و بنه درعه و شمشیر از چنگ.
فرخی.
هوا رزمگه، کوهش این ابرش است
درخشش کمان آسمان، ترکش است.
اسدی.
چنان دست زی تیغ و ترکش کشید
که یارد بنزدیک تیغش چخید.
اسدی.
از بر جود تو پر تیری
که برآرد زمانه از ترکش.
سوزنی.
امیدم باندازهٔ دل رسیدهست
خدنگم ۞ به بالای ترکش فتادهست.
خاقانی.
وز فمالحوت نهادی دندان
بر سر ترکش ترکان اسد.
خاقانی.
ترکش خیری تهی از تیر خار
گاه سپر خواسته، گه زینهار.
نظامی.
تیر اندازد بسوی سایهٔ او
ترکشش خالی شود در جستوجو.
مولوی.
چون به ترکش بنگرید آن بینظیر
دید کم از ترکشاش یک چوب تیر.
مولوی.
ترکش عمرش تهی شد، عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت.
مولوی.
آخرین تیر ترکش؛ آخرین چاره. آخرین وسیله.
ترکش انداختن؛ دو وجه میتواند باشد: یا از جهت خالی شدن ترکش از تیر بسبب تیراندازی، یا از جهت حمله بر دشمن؛ زیرا که وقت جنگ، هر چه به دست آید، بر دشمن انداخته شود. (از آنندراج). حمله کردن از روی خشم. (ناظم الاطباء):
سواران همه تیر پرداخته
گهی تیر و گه ترکش انداخته.
نظامی.
|| احتمال دارد که ترکش انداختن به معنی انداختن کیش فدا بود و آن چنان است که امرا و سلاطین ترکش مرصعی با خود دارند تا اگر حریف قصد ایشان بکند و ایشان بر او دست نیابند و بگریزند، ترکش مزبور را در راه بیندازند تا دشمن مشغول گرفتن آن شود و آنها در این فرصت از چنگ دشمن رهایی یابند. (از آنندراج).
ترکش بستن؛ آمادهٔ جنگ و خونریزی شدن:
ندیدمش روزی که ترکش نبست
ز پولاد پیکانش آتش نجست.
(بوستان).
|| فارغ شدن از جنگ و پیکار. (ناظم الاطباء).
|| بیزار شدن از زندگانی. (از ناظم الاطباء).
ترکش جوزا؛ ستارههایی را گویند در برج جوزا که بهصورت ترکش واقع شدهاند. (برهان) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء):
ز کیش ماست که پر تیر ترکش جوزاست
ز آس ماست که شد آسمان به مه انور.
نظام قاری.
|| تارهای روی سازها را نیز گفتهاند. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).
ترکش دوز؛ آنکه ترکش میسازد و ترکش مرمت میکند. (ناظم الاطباء):
ماه ترکشدوز قربان شد دل زارم از او
سینه همچون ترکش قیمه است افکارم از او.
سیفی (از آنندراج).
ترکش ریختن؛ مغلوب گشتن و تسلیم شدن. (ناظم الاطباء). رجوع به تیر ترکش ریختن در پایان این ترکیبها شود.
ترکش سهمالغیب؛ آفت ناگهان. (ناظم الاطباء). کنایه از بلای ناگهانی. (آنندراج):
کیست کز غمزهٔ تو تیر نهانی نخورد
صف مژگان کجت ترکش سهمالغیب است.
تأثیر (از آنندراج).
و رجوع به سهمالغیب شود.
ترکشکش؛ کسی که ترکش میبندد. (ناظم الاطباء).
|| کسی که ترکش پر تیر را با امیران و سواران و دلیران برد تا در هنگام حاجت بدان دسترسی یابند:
چو گیرد تک باد و ابر، ابرشم
سزد گر شود ماه ترکشکشم.
(گرشاسبنامه).
یلان کماندار نخجیرزن
غلامان ترکشکش و تیرزن.
(بوستان).
ترکشگر؛ که ترکش همراه سرداران و شاهان برد:
گر ملک تیر و کمان درخور بازو کندی
بر سر که بردی ترکش او ترکشگر
از بر و بازوی او چشم همی خیره شود
چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر.
فرخی (دیوان، چ. دبیرسیاقی، ص ۱۵۰).
ترکش نهادن؛ گذاشتن ترکش را از پیش خود به اراده، آنگه منبعد جنگ نکنند. (آنندراج). پرهیز کردن از جنگی که پس از این واقع گردد. (ناظم الاطباء). تسلیم شدن. دست از جنگ کشیدن:
بینداخت شمشیر و ترکش نهاد
چو بیچارگان دست برکش نهاد.
(بوستان).
تیر ترکش ریختن؛ تسلیم شدن. دست از مبارزه بداشتن. مغلوب شدن. غلبهٔ خصم را بر خود پذیرفتن:
چو دانست کز خصم نتوان گریخت
همان جایگه تیر ترکش بریخت.
(بوستان).
و رجوع به ترکش انداختن و ترکش ریختن شود.
