دیگه مدرسه ش دیر نمیشه
روزی روزگاری، من هم ساکن نازیآباد بودم؛ محلهای که هنوز بوی خاطراتش از ذهنم نرفته است. هر بار نامش را میشنوم، انگار در کوچههای آجریاش قدم میزنم. محلهای در جنوب تهران، نزدیک کشتارگاه قدیم؛ با آپارتمانهای آجری سرخرنگ که میگفتند یادگار روزگار حضور آلمانیها در ایران است و شاید همین، دلیل نام «نازیآباد» بود.از آن محله، خیابانی باریک به سمت کشتارگاه میرفت؛ اما در همان کوچههای ساده و صمیمی، سرنوشت کودکی رقم خورد که قرار نبود تا همیشه فقط یک پسربچه شیطانِ نازیآبادی بماند.پسرکی تپل، پرجنبوجوش و خندان... آنقدر شیطان که انگار تمام کوچهها با خندههایش جان میگرفتند. از دیوار بالا میرفت، میدوید، بازی میکرد و دنیا را فقط در شادی کودکانهاش میدید. هیچکس آن روزها نمیدانست که روزی همین کودک، مهمان خانههای میلیونها ایرانی خواهد شد.سرنوشت اما گاهی در یک جمعه ساده، مسیر زندگی آدم را عوض میکند.روزی سیاووش طهمورث برای کوهنوردی به شمال تهران رفته بود، نگاهش به همان پسرک افتاد؛ کودکی که با شور و شوق میرقصید، میخندید و بیخبر از آینده، زندگی را زندگی میکرد. همانجا بود که طهمورث فهمید این همان چهرهای است که برای نمایش کودکانهاش در تئاتر شهر دنبالش میگردد.
پسرک وارد دنیای تئاتر شد؛ بیآنکه حتی یک کلاس بازیگری دیده باشد. استعداد، گاهی از هر آموزشی جلوتر میایستد. درخشید، دیده شد و خیلی زود راهش به تلویزیون و برنامه محبوب «بازم مدرسهم دیر شد» باز شد.
کمکم دیگر فقط آن بچه شیطان نبود؛ بازیگری شد توانا، دوستداشتنی و باورپذیر. هر نقشی را با دل بازی میکرد و لبخند و اشک را همزمان به چهره مردم میآورد. او با استعداد خدادادیاش ثابت کرد که عشق، بزرگترین دانشگاه هنر است.اما...دیروز، این قصه به پایان رسید.در ۶۵ سالگی، در تهران، برای همیشه چشم از جهان فروبست و پرده آخر زندگیاش آرام پایین آمد.چه سخت است باور کنیم کودک بازیگوش کوچههای نازیآباد، دیگر هرگز به صحنه بازنمیگردد؛ دیگر صدایش را نمیشنویم و لبخندش را نمیبینیم. گاهی مرگ، فقط خاموش شدن یک انسان نیست؛ خاموش شدن بخشی از خاطرات یک نسل است.عکسی که میبینید، یادگاری است از روزهای شیرین برنامه «بازم مدرسهم دیر شد»؛ او در کنار برخی از سازندگان آن مجموعه و یکی از بانوان هنرمند نشسته است؛ عکسی که امروز دیگر فقط یک عکس نیست، تکهای از تاریخ تلویزیون ایران است.راستی..بعضی آدمها وقتی میروند، انگار چراغ یک گوشه از خاطرات ما خاموش میشود.
او فقط یک بازیگر نبود؛ بخشی از کودکی ما بود. بخشی از روزهایی که بیدغدغه پای تلویزیون مینشستیم و با خندههایش میخندیدیم. حالا آن کودک شیطانِ نازیآباد، خودش به خاطرهای شیرین تبدیل شده است؛ خاطرهای که دیگر تکرار نخواهد شد
اگر امروز از کنار کوچههای نازیآباد بگذرید، شاید دیگر خبری از آن پسرک تپل و بازیگوش نباشد؛ اما صدای خندههایش هنوز در حافظه یک نسل میپیچد. بعضی آدمها نمیمیرند؛ فقط از قاب تلویزیون به قاب خاطرات ما کوچ میکنند.اگر او را شناختید، نامش را بنویسید و بگویید از کدام نقش یا کدام خاطرهاش هنوز لبخند یا اشک بر دلتان مانده است. بگذارید امشب، یادش را با هم زنده نگه داریم.
