باب
الجیم
تلاج[1]
بانگ و مشغله باشد، [طَیّان
گوید :
شب بیامد بر درم دربان باج[2]
در بجنبانید با بانك و تلاج ]
تاراج[3]
غارت بود[4]،
[دقیقی گوید :
دانی که دل من که فگنده است بتاراج
آن دو خط مشکین که پدید
آمدش از عاج
گروهی پنیرك را خوانند و آن گیاهی بود برگ او
سبز و به هر سویی که قرصه آفتاب رود آن سو همی گردد، [آغاجی[6]
گوید :
مثال بنده و توای نگار دلبر من
بقرص شمس و بورتاج سخت میماند]
ثِقلی بود که در خواب بر مردم اوفتد[8]
و آنرا بِتازی کابوس
خوانند، آغاجی گوید :
بوصال اندر ایمن بُدَم از گشت زمان
تا فراق آمد و بگرفتم چون برخفجا]
غَلقِ در باشد، [علی
قرط اندگانی گوید :
در بفلجم[10]
کرده بودم استوار
وز
کلیدانه[11]
فرو هشته مَدنَ گ]
آکَج[12]
گُلاّبی بود آهنین بر سر چوبی کرده سقایان و
فقاعیان نیز دارند که بدان پاره های یخ کشند از یخدان، عنصری گفت :
بجستند تاراج و زشتیش را بِاکَج
کشیدند کشتیش را
تَنج[13]
گویی بِتَنج یعنی فراهم فشار، رودکی
گوید:
مهر مفکن برین[14]
سرای سپنج
کاین
جهان پاک بازی و نیرنج
نیكِ او را فسانه دار و شُد[15]
بدِ
او را كمرت نیك بنتج]
خَنج
نفع باشد[16]
و ناز و طرب، عنصری گوید[17] :
مرا هر چه ملك و سپاهست و گنج
همه زان تُست[18]
و ترازوست خَنج
نشكنج[19]
بناخن گرفتن بود، عنصری گفت:
آن صنم را ز گاز وز نشکنج
تن بنفشه شد و دو لب نارنج
آرَنج
بندگاه دست بود میان ساعد و بازو[20]،
[بوشکور گوید :
گَهی ببازی بازوش را فراشته داشت
گهی برنج جهان
اندرون سپرد[21] آرنج ]
یَغَنج[22]
ماری بود زرد بی زهر میگزد و زخم نکند و بیشتر
در معادن و باغ باشد، شهید گفت :
مار یغنج[23]
اگرت دی[24]
بگزید[25]
نوبت مار افعی است امروز
آگنج[26]
امعاء گوسفند باشد آ’نده کرده بگوشت یا چیزی که رسم او بود، [کسائی
گفت :
عصیب و گُرده[27]
برون کن و زو زونج نورد
جگر بیاژن
و آگنج را بسامان کن ]
زَوَنج[28]
عصیب و روده و مانند آن بود که فراهم نَوَردَند
گِرد یا دراز، [رودکی گوید:
اگر من زَوَنجَت نخوردم گَهی تو
اکنون بیا و زَوَنجَم بخور[29]]
بازپیچ[30]
و جنبلبود نیز گویند ریسمانی باشد که
کودکان هر دو سرهاش برهم بندند و از جایی در آویزند و در میان آن نشینند و از بهر
بازی بجنبانند و آنرا بترکی سالنجاق گویند، [بو المثل گوید :
ز تاک خوشه فروهشته و ز باد نَوان
چو
زنگیانی بر باز پیچ بازیگر ].
الفنج[31]
اندوختن بود، بوشکور گفت:
مَیلفَنج[32]
دشمن که دشمن یکی
فراوان و دوست از هزار اندکی
فُرُنج[33]
پیرامن دهان باشد، [رودکی گوید :
سر فرو بردم[34]
میان آبخور از فرنج منش خشم آمد
مگر[35] ]
مُنج[36]
نحل انگبین باشد، منجیك گفت :
هر چند حقیرم سخنم عالی و شیرین
آری عسل شیرین ناید مگر از منج [37]
لُنج[38]
بیرون روی[39]
باشد، عماره گفت :
گفت من نیز گیرم اندر کون[40]
سِبلَت و ریش و موی[41]
لُنج ترا
[و لیبی گفت :
کُرّه ای را که کسی نرم نکرده است متاز
بجوانی و بزور
و هنر خویش مناز
نه همه کار تو دانی نه همه زور تُراست
لُنج پر باد
مکن بیش[42]
و کتف بر مفراز[43]]
كنج[44]
چون گوشه باشد در جایی بیغوله
و بیغله نیز گویندش، [فردوسی گوید:
اگر تند بادی بر آید ز کُنج بخاک
افکند نارسیده ترنج]
حلوایی باشد که آنرا لابرلا
نیز خوانند، [لبیبی گوید :
گولانج
و گوشت
و گُرده و گوز آب و گادنی
گرمابه
و گل و گل و گنجینه و گِلیم ]
بَنانَج
مردی که دو زن دارد آن زنان یکدیگر را بنانج
گویند[45]
و وسنی همان بود، شهید گفت :
همی نسازد با داغ عاشقی صبرم
چنان کجا بِنَسازَد بنانج بازِ[46]
بنانج
آخشیج
ضِد باشد چون مخالف، بوشکور گفت :
کجا گوهری خیره[47]
شد زین چهار
یکی آخشیجش
بر او بر گُمار
دیگر طبایع بود .
واذیج[48]
رشته انگور بود، شاکر بخاری[49]
گوید :
همه واذیج پر انگور و همه جای عصیر
رنج ورزید کنون بَر
بِخورَد بَرزِگرا
فَژَه بود یعنی پلید و زشت، [لبیبی گوید :
ای بلفرخج ساده همیدون همه فرخج
نامت فرخج و کنیت ملعونت بلفرخج]
كَلَخج[51]
شوخی و چرکی که بر دست و اندام بود، عماره
گوید :
گَنده و بی قیمت و دون و پلید[52]
ریش پر از گوه
و تن همه[53] کَلَخج
گیج
مُعجَب و
احمق[54]
بود [قریع[55]
گفت :
همه با حیزان حیز و همه با گیجان گیج
همه با دزدان دزد و همه
با شنگان شنگ]
کَلج[56]
سبد حمّامی باشد که بدان زَبال کشد، طیان
گفت :
صد[57]
کَلج پر از گوه عطا کرده بر آن ریش
گفتم گُه بر آن ریش که دی خواجه همی شاند[58]
لَخج
زاگ سیه که رنگ رزان[59]
دارند، [طیان گوید :
بینی آن زلفین او[60]
همچون چنبر بالان بِخَم
گر بِلخخ اندر زنی
ایدون[61]
بود چون آبنوس
لفج
لب ستبر بود و کسی را گویند که بخشم لفج
فروهشته، فردوسی گوید :
خروشان بکابل[62]
همی رفت زال
فروهشته لفج و برآورده یال
سَفج
خربزه نارسیده بود[63]،
بوالمثل گفت:
نُقل ما خوشه انگور بود[64]
ساغر سفج
بلبل و صُلصُل رامشگر
و بر دست عصیر
سُمج و سُمجه[65]
نقب
و حفره زده و بزیر زمین اندر کنده چون خانه نیز باشد، رودکی گفت :
شو
بدان کنج اندرون حتى بجوی
زیر
آن سمچ است[66]
بیرون شو بدوی
غِلغِلیج[67]
دغدغه
باشد یعنی آن که پهلوی کسی را یا زیرِ کَش بر انگشت بکاوی و بجنبانی تا
بخندد، [لبیبی گفت :
چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست
که
بر سکیزد[68]
چون من فرو سپوزم بیش
چنان بدانم من جای غلغلیجگهش
کجا بمالش اول بر اوفتد بِسریش[69] ]
کوچ[70]
جُغد
بُوَد، کوف نیز
گویند، بترکی بیغوش
گویند، [کسائی[71]
گوید:
اندر آن ناحیت بمعدن کوچ دزدگَه داشتندکوچ و بلوچ]
لوچ
أحوَل
بود، خطیری[72]
گوید :
آن
تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ و بلوچ
و آن تویی گول و تویی دول[73]
و تویی پایت لنگ
بَفج[74]
خیو دهان مردم باشد، شهید گفت :
قِی افتد آنرا که سر و ریش[75]
تو بینَد
زان خُلم و زان بَفجِ
چکان بر سر و رویت[76]
کاج
سیلی باشد، [عنصری گوید :
مرو را گشت[77]
گردن و سر و پشت
سر پسر کوفته بكاج و بمشت].
كابلیج
انگشت کهین پای را گویند، [عسجدی گفت:
پِل[78]
بکوش[79]
اندر بِکُفت[80] و
آبله شد کابلیچ
ز بسی غمها بِبَسته
عمر گل پارا بپا(؟)[81]]
پِج پِج[82]
لفظی است که بُز را گویند و نوازند، رودکی
گفت :
زه دانا را گویند که داند گفت هیچ
نادان را داننده نگوید زه.
سخن شیرین از زفت نیاید بر بُز بِپچ
پچ نشود هرگز فربه[83]
غِلج[84]
گره دو تا باشد که آسان
نگشایند، [معروفی گوید:
ای آنکه
عاشقی بغم اندر غمی شده
دامن
بیا بدامن من غِلج بر فِگَن]
چون پاره گوشت سرخ بود بر سر خروس، دیگر برتری
طاق ایوان و بر ترکها نیز گویند، فردوسی گفت:
سپاهی بکردار کوچ و بلوچ سگالنده جنگ و بر آورده[86]
خوچ*
لگد باشد بِپُشت پای، [منجیك گفت :
یك روز بگرمابه همی آب فرو ریخت
مردی بزدم[88]
لج بغلط بر در دهلیز[89] ]
کَبج[90]
خری بود بریده دم، [ابو العباس گوید :
ندانستی تو ای خر عمر كبج لاك پالانی(؟)
که با خرسنگ بر ناید سروزن
پور ترخانی (؟)[91]]
سپنج[92]
منزل یك شبه بود، فردوسی گوید :
سپنجی
سراییست دنیای دون
بسی چون
تو میرفت غمگین برون]
فنج
دبّه خایه بود و غُر همین بود،[منجیك گوید :
عجب آید مرا از تو که همی
چون کشی آن کلان[93]
دو خایه فنج]
لنج[94]
آهیختن بود چیزی را از جایی بجایی و لنج دیگر
از جای کشیدن
باشد، [طیان گفت :
کسی کورا[95]
تو بینی درد کولنج[96]
بکافَش
پشت و زو سرگین برون لنج]
غارج[97]
صبوح باشد و غارجی صبوحی، [شاکر بخاری[98]
گوید:
خوشا نبید[99]
غارجی با دوستان یک دله
گیتی بارام اندرون مجلس ببانگ و
ولوله]
هج[100]
راست باز کردن بود چیزی [را]
چون علم یا نیزه و مانند آن
گویند هج کرد و اگر چیزی بر
زمین افکنی راست بایستد گویند هج کرد، [منجیك گوید :
گردون عَلَمِ محنت[101]
بر بام[102] تو هج کرد
بینی سخط[103]
خویش بکوس و علم اندر ]
آماج[104]
معروفست، عماره گوید :
سرشک دیده بِرُخسار من[105]
فرو گذرد
هر
آنگهی که بِاماجگاه او گذرم[106]]
آن باشد که برای تاریکی یا گودی بدست آوردن یا
بردن ببسند (؟) [ببسویند]
ورتیج [108]
سمانه[109]
باشد [زینبی[110] گوید :
آید از باغ بی سرود و بازیج
دستك
بكراغه می برآرد ورتیج ]
*****************
ملحقات
حرف جیم
لغات ذیل در نسخه اصل نیست ولی نسخ دیگر هر
کدام عده ای از آنها را شاملند بقرار ذیل :
سارنج[111]
مرغی باشد كوچك، صفار
مرغزی راست:
تو كودك خرد و من چنان سارنجم
جانم
بِبری همی ندانی رنجم
غليواج[112]
زَغَن باشد یعنی موش گیر، چنانکه ابو العباس
گوید :
آن روز نخستین كه ملك جامه بپوشید
بر کنگره کوشک
بدم همچو[113] غلیواج
[لبیبی
گوید :
ای بچه حمدونه
بترسم که غلیواج
ناگه
بِربایدَت در این خانه نهان شو[114]]
نمج[115]
نم باشد، عنصری[116]
گوید :
سنگ بی نمج و آب بی زایش[117]
همچو نادان بود بآرایش
تَرنَج[118]
بتنجید عذرا چو مردان جنگ ترنجید بر بارگی تنگ تنگ
باطلست [کذا[121]]،
بوشکور گفت :
سکنجیده همی داردم بدرد برنجیده[122]
همی داردم برنج
تخمه
باشد که در گلو آید و خرک نیز گویند .
ترفنج[124]
راه باریك و دشوار باشد، رودکی گفت :
راهی کو راستست[125]
بگزین ای دوست
دور شو از راه بی کرانه و[126]
ترفنج
شَنج[127]
سُرین مردم و چهار پای بود، منجیك گفت :
پیری و درازی و خشک شنجی
گویی
بَگُه آلوده لتره[128] غنجی[129]
ارمیج[130]
نعلین باشد.
گیایی
درشت باشد که خاک رویان بدان زمین روبند، طیان گفت :
دست و کف پای پیران پر کلخج
ریش
پیران زرد از بس دود نخج
بَرواج[132]
آبی که از باران بسقف خانه فرو چکد.
غفج و آبگیر و شمر یکی باشد، عنصری گفت :
بهر تلی بر، از خسته گروهی
بهر غفجی بر، از فرخسته پنجاه
پسیج[134]
ساختن کاری باشد، فردوسی گفت :
بدو گفت رو خود میندیش هیچ
هشیواری و رای و دانش پسیج
فنگ باشد که در خایه
و زهار پدید آید، قریع الدهر گوید :
تقویم
بفرتان
چنان خوار شد امسال
چون جخج بخمناوز و چون فنج بخالنگ[136]*(؟)
غنج[137]
جوال بود، لبیبی گفت :
و آن بادریسه هفته دیگر غضاره شد
و اکنون غضاره همچو یکی غنج
پیسه گشت.
خشكانج[138]
یعنی
خشک اندام چنانکه لبیبی گوید :
تو
چنین فربه و آکنده چرایی پدرت
هندویی بود یکی لاغر و
خشکانج و نحیف
کیچ کیچ[139]
یعنى بتفرقه [و] بهره بهره، رودکی گوید :
بجمله خواهم یك ماه بوسه از تو وینا بتا
بکیج کیچ
نخواهم که فام[140]
من توزی[141]
***
لغات ذیل منحصراً در حاشیه ن آمده و در
هیچیك از نسخ دیگر نیست:
نام پادشاه هندوستانست، اسدی گوید :
بزرگی ترا شاه مهراج داد کت او رنج چیز و که ات تاج داد
غَنج
نیکو بود و خوش، مسعودی گوید:
نوای مطرب خوش نغمه و سرودی غنج
خروش عاشق
سرگشته و عتاب نگار
بیمار غنج
بیمارناك
بود چنانکه رودکی گفت :
چو گشت آن پری چهره بیمار غنج
ببرید
دل زین سرای سپنج
انگز بود و بت که تراشند، شاعر گوید:
چون غلیجی که بُنه بَر
کَنَد [کذا؟]
کیست چون
تو فژاگن و فرغند
سَکِج
مویز بود، لیبی گوید :
همچو انگور آبدار بدی نون شدی چون سكج ز پیری خشك
نام شاعر[ی] بوده است راوی رودکی
گوید:
ای مَج
شعر نو ز نو[142]
از برکن و بخوان
از من دل و سگالش
از تو تن و روان
گُنجشك
بود، عنصری گوید :
شکار باشه وُنج
است و کبوتر
فَرخَنج
نصیب باشد، اسدی گوید :
مرا از تو فرخنج جز درد نیست
چو من سوخته در
جهان مرد نیست
كوچ و بلوچ
گروهی
اند بیابانی که قافله ها زنند و بیشتر تیرانداز باشند[143]
***
در حاشیه ن در آخر باب الجیم لغات ذیل
بدون شاهد بخطی جدیدتر بر نسخه الحاق شده که غالب آنها تکرار لغات سابق است معهدا
باز ما آنها را عینأ در اینجا نقل میکنیم :
گیج:
معجب بود و چیزی طرفه را بپارسی گیج خوانند، گنج (؟) شوخ
مردار باشد، شفشاهنج:
شکنجه بود، پخج: پهن شده را گویند ، فلج: غلق در باشد، کبج:
[ص: کلج] سبد تونیان بود، لج [ص – لخج] زاگ رنگرزان بود، فرخج:
پلید باشد .
کبج
دیگر[ص - کلج] : شکن و چین باشد در زلف و رسن و جامه
غرنج:
ارزن کوفته باشد، لج دیگر لگد کوب باشد بزبان پارسی کوج: جغد بود یعنی
کوف، كابليج: انگشت كوچك بود، غلج:
بندی بودچون شلوار بند و غيره، غفج: مغاك، فخوج [ص - خوج] :
افسر دولت بود، کَشتَج: گیاهی بود خوشبوی، هج: راست
بود یعنی بپا کرده، نمج: تری بود که از سنگ یا از جای نم بر آید، تمساح
نهنگ بود چنانکه شاعر گوید :
از چه می ترسی من یقین دارم ليس في البحر غيرنا تمساح
-------***--------
باب
الحاء
نیامد
[1] - س این لغت را ندارد.
[2] - چ: آمد این شبدیز با مرد خراج.
[3]- س این لغت را ندارد.
[4]- ن: تاراج غارت و
یغما بود.
[5] - س این لغت را ندارد، چ: ورتاج این گیائی باشد که پنیرک
خوانندش، ن: ورتاج پنیرک بود گیاهی بود سبز و برگ او گرد هرکجا که قرص
خورشید می روداز آن سو همی گردد.
[6]- چ: منجیک گوید:
مثال بنده و آن تو نگارا کلیچه آفتاب و برگ ورتاج
[7] - س ابن لغت را ندارد.
[8] - از این جا ببعد فقط در ع هست.
[9] - س این لغت
را ندارد، ن: بفلنج (؟) قفل در باشد.
[10] - ن: بفتنج.
[11] - وز کلید اندر فرو، رسیدی: در کلیدان اندرون.
[12]- س این لغت را ندارد، ن: آکج کلنگ سرتیز فقاعیان
که بدان یخ شکنند، [عنصری] گوید:
بزخم عدو دسته شد ناپدید[کذا] آکج را گرفته به جنگ آمدند(؟) چ (ص 16)
آکج قلابی بود آهنین بر سر چوبی بسته، و در ص 15: آکج قلابی آهنین بود که سقایان
بدان یخ از یخدان بکنار کشند.
[13] - در ع: در محلی دیگر فرو نشاندن بود (بدون مثال). در س تعریف این لغت از قلم افتاده، چ:تنج
در هم فشردن باشد.
[14] - ن: درین.
[15] - س: شده.
[16] - از اینجا ببعد در چ و ن نیست.
[17] - س این بیت دیگر عنصری را مثال آورده:
ای مایه طربم و آرام روز و شبم
من خنج
تو طلبم و تو رنج من طلبی
در ن علاوه بر بیت
مذکور در متن این بیت دیگر عنصری آمدهـ
من طالب خنج تو شب و روز اندر پی کشتنم چرائی
[18] - چ: همه آن توست، ن: همه آن تو.
[19] - س: نشکنج فراز گرفتن از دست و اندام و ناخن گرفتن، چ: فراز
گرفتن بود از دست و اندام بناخن، ن: فرا گرفتن بود از اندام بسر دو ناخن.
[20] - چ: بندگاه دست بود که پیوسته ساعد بودزیر بازو.
[21] - س و ن: بود.
[22] - س: یغنج مار زردی باشد گزد لیکن زخم و زهر ندارد و در باغ
بیشتر باشد، چ: یغتنج [کذا] مار باغی باشد، ن: یقنج [کذا] ماری باشد
گزنده و زهردار [کذا؟؟].
[23] - چ: یغتنج، ن: یقنج.
[24] - س: دی گَرَت.
[25] - ن: نگزید.
[26] - سک آکنج روده گوسفند بودکه آگنده بگوشت و دنبه کنند، ن:
آگنج امعای گاو و گوسفند باشدآگنده بگوشت، چ:آگنج و آگن امعای گوسفند باشد
که بچیزی بیاگنند.
[27] - س: روده، ن: عصیب و گرده برون کن تو زود بر هم کوب.
[28] - سک زونج عصیب و روده و پیه بود و مانند اینها که فراهم
نوردند، چ: زونج لکانه عصب بود، ن: زویج [کذا] عصب باشد و لکانه نیز
گویند
[29]- در چ و ن این بیت معروفی آمده است:
همی ز آرزوی کیر خواجه را گَهِ خوان
بجز زونج
نباشد خورش بخوانش بر
[30] - چ: بازپیچ رسنی باشد که زنان و کودکان ببندند و برو نشینند و
می آیند و میروند در هوا معلق، س این لغت را ندارد، ن: بازبیج [کذا]
رسنی باشد دو تا از سقف فروهشته بر میان ان رسن بنشینند و پای فرو هلند و بباد زور خویش همی آید و می شود.
[31] - ن: الفنج اندوختن بود الفغده نیز
گویند، س: الفنج اندوختن و جمع کردن بود.
[32] - ن: مألفنج.
[33] - فُرُنج و پوز و نول همه پیرامن دهان باشد.
[34] - چ: کردم.
[35] - س: از فُرُنج من بخشم آمد مگر.
[36] - س: مُنج زنبور انگبین باشد و آنرا بعربی نحل گویند.
[37] - س: زاید همی از مُنج.
[38]- س و ن:
بیرون روی را لنج گویند.
[39] - چ: رخ.
[40] - س: گفت من تیز دارم اندر کون.
[41] - ع: روی، ن: موی و.
[42] - چ: هیچ.
[43] - این قطعه در ن و ع نیست، چ هم فقط بیت دوم را
دارد.
[44] - ن: کنج بتازی زاویه خوانند، چ: کنج بیغوله باشد، س:
مطابق متن الا آنکه لغت بیغله را ندارد، ن (در حاشیه): کنج و سمج نقب و
حفره و بزیر زمین اندر کَنده رودکی گوید:
شو بدان کنج اندرون خمّ بجوی زیر آن سمجی است بیرون شو بدو
[45] - جمله بعد فقط در ع و چ هست.
[46] - یعنی با، ن: با بتانج (کذا؟).
[47] - در جمیع نسخ خیره آمده با این حال باز شاید صحیح چیره باشد یعنی غالب
و سعدی در همین خصوص گوید:
گر یکی زین چهار شد غالب جان
شیرین بر آمد از قالب
[48] - این لغت فقط در ع بصورت آونج آمده و آن ظاهرا تصرفی است از
نَسّاخ، چ: وادنج کوی چفته رز باشد، س: واذیج جائی که انگور رسته
باشد، ن: وازیج چوب انگور باشد که رسته بود.
[49] - در ن (فقط) زبیبی.
[50]- س: فرخج فژه بود
یعنی زشت، ن: فرخج پلید و پلشت بودو فژه همین معنی دارد، چ: فرخج و
پلشت فَژاگن همه پلید باشد و زشت.
[51] - ن (در حاشیه) کَلَخج شوخی باشد که بر اندام بود.
[52] - چ و ن (در حاشی): حقیر.
[53] - س و چ: همه تن، ن (در حاشیه): جمله تنش.
[54]- چ اضافه دارد: [و خویشتن ستای].
[55] - ن (درحاشیه) مثل متن اما در س: قریع الفرس و در چ:
قریع الدهر.
[56] - س: کلج سبیده و سوده گرمابه [کذا؟] باشد، چ: کلج شکن و
چین باشد، شاکر بخاری گفت:
فری زان زلف مشکینش چو زنجیر ستاده صد هزاران کلج بر کلج، کلج
دیگر سبد گرمابه بانان باشد، ن: کلج دو نوع است یکی چین و شکن بود چنانکه
شاکر بخاری گفت (همان بیت فوق) و معنی دیگر از نسخه افتاده است.
[57] - در چ: سد.
[58]- شاند از مصدر شاندن بمعنی شانه کردن و همی شاند یعنی پیوسته شانه
میکرد.
[59] - س و چ: صبّاغان.
[60] -چ و ن: زلفینگان.
[61] ن: اکنون.
[62] - ن: ز زاول.
[63] - س اضافه دارد: [که آنرا بشکنند و بان شراب خورند]، ن
اضافه داردک [و نقل کنند در شراب]، چ اضافه دارد: [و بماوراء انهر او را بِشکنند و میانش تهی کنند و بدو
شراب خورند].
[64] - س:بدو.
[65]- س: سمج و سمجه
نقب و حجره که بر زمین کنده باشند، چ: سمج و آهون نقب باشد، ن (رجوع شود بذیل لغت کنج).
[66] - چ: سُمجیست.
[67] - غلغلیج دغدغه باشد چنانکه بغل کسی را بکاوند تا بخندد، س:
غلغلیج دغدغه باشد چنانکه کسی را پهلو یا زیر کش بکاوی
بخندد، چ: غلغلجه و دغدغه و کَلخَرجه
این همه آن باشد.
[68]- سکیزیدن بر وزن ستیزیدن بمعنی جَتن و خاست است و بر سکیزد یعنی
بر جهد.
[69] - یکی از معانی سریش که در اینجا همان مراد است ناله و افغان
باشد. این قطعه بتمامی فقط در چ
هست، در س:
چنان بدانم من جای غلغلیجگهش که هم بمالِش اول بر افتدش خنده
و در ن:
چنان من بدانم جای غلغلیگهش که چون بمالم بر
خنده خنده افزاید.
[70] - ن: کوچ مرغی است خقیر که بشب بانگ کند و خود را از درخت
آویزد، شعر:
کوچ ز شاخ درخت خویش آویخته بانگ کُنان
تا سر آب دهن ریخته
س: کوچ جغد بود و کوف نیز گویند، چ: کوچ و جغد و چغو جمله کُنگُر باشند.
[71]- چ: عنصری.
[72] - چ: مثل متن، س: عنصری، ن: لبیبی.
[74]- چ: بفج کسی که بوقت سخن گفتن خدو از دهن می آیدش گویند
بفجش همی شود، س این لغت را ندارد، ن (در حاشیه) بفج کف دهان و خذوی
دهان مردم باشد.
[75]- در ع این لغت را کاتب بغلط کفج ضبط کرده.
[76] - چ: روی.
[77] - چ: مرد را کرد.
[78] - چ:گویا همین صحیح است
که مطابق س و ن در متن آمده یعنی پِل که
بمعنی پاشنه پاست.
[80]- بگفتم و آن غلط است، صحیح بکفت و
بکفتم استاز مصدر کفتن بمعنی شکافتن و ترکیدن.
[81] - مصراع دوم بشکلی که در چ آمده و در متن آوردیم درست نیست، در ن:
از پس غم های تو تا تو مگر کی آئیا که گویا
اصلاحی است از یکی از خوانندگان و در س: از بس غم های بیشه از دیا کاملیخ
(؟؟)
[82] - س: پچبج لفظی است که بز را نوازند و نیز سخن بود پنهان گفتن
یعنی مردم پج پج میکنند. چ این لغت
را ندارد.
[83]- ن فقط بیت دوم را دارد، ع مصراع اول و چهارم را.
[84] - چ: غلج گره بعلقه باشد، س: غلج گره باشد که آسان
نگشایند.، ن: غلج گره دو تا باشد.
[85] - خوج آن پاره گوشت باشد که بسر خروس رسته باشد. ن (در حاشیه): خوچ افسر خروس بود، چ:
خوچ تاج خروس بود و خوچه نیز گویند.
[86]- ع: برازنده
* نرموره بانوچ آمده تاج
خره خوچ آمده
مرد دوبین لوچ آمده لاغر بدن لخ
لخ بود.
ادیب الممالک فراهانی
[88] - ن: بزدش.
[89] - چ این قطعه یوسف عروضی را اضافه دارد:
معاذ الله که نالم من ز چشمش[کذا!] وگر شمشیر
بارد ز آسمانش
بیک پُف خَف توان کرد مرو را بیک لج پخج هم کردن توانش
[90]- این لغت فقط در ع و س هست، در س: کیج [کذا]
خر دم بریده باشد و نیز چهارپای بود.
[91] - معنی و ضبط این شعر که فقط در س هست معلوم نشد.
[92] - این لغت فقط در ع و ن (در حاشیه) هست. ن (در حاشیه): سپنج رهگذری باش و
کاروانسرای.
[93] - در س و رشیدی : گران.
[94]- س این لغت را
ندارد، چ: لنج آهختن بود چنان [که] گوییبرون لنج و برون آهنج، ن:
لنج آهختن بود یعنی بیرون کشیدن از جائی
[95] - ن: کسی را کش.
[96] - چ: کسی کو را تو بینی گو برون لنج [کذا؟].
[97]- چ: غارج صبوح
کردن باشد،ن: غارج صبوح باشد.
[98] - متن مطابق س و ن، چ: عرتامی(؟؟)
[99]-س: خوش چون نبیذ.
[100]- ن: هج راست باز کردن علم بود، س هج راست باز کردن
بود چون علمی و یا نیزه ای و مانند این اگر راست بر زمین بستاد گویند هج کرد، چ:
هج راست باز کردن بود چون علمی یا منجوقی که راست باز کنند گویند هج کرد و اگر
چیزی از دست بیفگنی و راست ایستد گویند هج کرد.
[101] - س: حکمت.
[102] - س و ن: نام.
[103] - چ: بخط.
[104] - س: آماج آن خاکی باشد توده گرد کرده که نشانه تیر برو نهند.
[105] - چ: تو.
[106] - چ: گذری.
[107] - ضبط و معنی این لغت که در هیچیک از نسخه هاس دیگر نیست معلوم نشدشاید
همان برمج فرهنگه باشد که بمعنی لامسه آمده.
[108] - این لغت در س نیست.
[109] - سمانه نام مرغ کوچکی است که بعربی آنرا سُمانی و سلوی میخوانند، میدانی
در کتاب السامی فی الأسامی سمانی و سلوی را بسمانه ترجمه کرده و زمخشری نیز در
مقدمه الأدب در ترجه سُمانی و سلوی کلمه فارسی ورتیج را آورده پس شکی نمیماند که
ورتیج و سمانه بمعنی همین مرغی است که امروز آنرا بلدرچین که نام ترکی آن است میخوانند،
مولوی گوید:
چون مست شود ز باده حق شهباز شود کهین سمانه
غالب فرهنگ نویسان فارسی
ندانسته سمانه را مخفف آسمانه که بمعنی سقف خانه است گرفته انه و شمس فخری لغت ورتیج
را
ورسیج خوانده و بعادت ناخوش
خود شعری هم بعنوان مثال برای آن ساخته است که جهت متاخرین سند شده است.
[110]- چ: زینتی، ن (در حاشیه): بینی [کذا].
[111] - این لغت فقط در چ و س هست.
[112] - این لغت فقط در چ و س و حاشیه ن هست، متن مطابق س است، چ:
غلیواج ویش (؟)باشد،
ن (در حاشیه): غلیواج مرغ گوشت ربای یعنی زغن بود.
[113]- چ: من چو.
[114] - این بیت فقط در ن (در حاشیه) هست.
[115] - این لغت در هر سه نسخه دیگر هست و از نسخه اصل ساقط است.
[116] - س: کسائی.
[117] - س: بی آتش.
[118] - فقط در چ و ن.
[119]- یعنی در هم فشرده.
[120] - این لغت فقط در چ هست.
[121] - سکنج بمعنی باطل در هیچیک از فرهنگ ها بدست نیامد و ظاهرأ متن غلط
است و مثال نیز میفهماند که سکنجیده در آنجا بمعنی باطل استعمال نشده. سکنجیدن بمعنی تراشیدن و گزیدن و خراشیدن است
چنانکه ناصرخسرو گوید:
رخسار ترا ناخن این چرخ سکنجد تا چند لب لعل دلارام سکنجی
و در بیت بوشکور هم همین معنی
مناسب است.
[122] - ظاهرأ صحیح ترنجیده است بمعنی در فشار و فشرده
[123] - این لغت فقط در چ هست بدون ذکر مثالی، در فرهنگ جهانگیری و
رشیدی: جخج و
جخش نام علتی که مانند بادنجان بزرگ از زیر گلوی مردم آویزان شود، لبیبی
گوید:
از گردن او جخش در آویخته گوئی
گوئی خیکی است پر از باد
در آویخته از بار
[124] - این لغت فقط در چ و ن هست.
[125] - چ: راهی آسان و راست.
[126] - چ: بی کرانهء.
[127] - این لغت فقط در چ و ن هست.
[128] - لتره یعنی پاره پاره و کهنه.
[129] - غنج یعنی جوال و خرجین.
[130] - این لغت بدون ذکر مثالی فقط در چ هست و در هیچ فرهنگی نیز
باین صورت یافت نشد.
[131] - این لغت فقط در چ و حاشیه ن هست، ن (در حاشیه): نخ گیاهی بود که از
او جارو سازند.
[132] - این لغت فقط در چ هست و مثال هم ندارد.
[133] - این لغت فقط در چ هست و در آنجا بجای غفج غفجی چاپ شده.
[134] - ایضأ فقط در چ.
[135] - این لغت هم فقط در چ هست
[136]- ضبط و معنی درست این شعر مفهوم نشد.
*تقویم به فرتان [شاید:
بفرغانه] چنان خوار شد امسال
چون جخج به خمناوز و چون فنج
به خالنگ.
قریع الدهر.
https://vajehyab.com/dehkhoda/%D8%AC%D8%AE%D8%AC?q=%D8%AC%D8%AE%D8%AC
[137]- این لغت فقط در چ هست، در ن (در حاشیه): ایزغنج
جوال بود و غنج نیز گویند و همین شعر را مثال آورده با این تفاوت که مصراع دوم در
آنجا باین شکل است:
و اکنون غضاره همچو یکی ایزغنج گشت: ایزغنج در
فرهنگ ها بدست نیامد و محتملست که ناشی از غلط کتا و سهو نساخ باشد.
[138] - این لغت فقط در ن هست.
[139] - ن و چ و چ [کذا؟]: کیچ تفاریق باشد یعنی بهره بهره.
[140] - فام شکل دیگر وام یعنی قرض.
[142] -در فرهنگها ، ای مج کنون تو شعر من.
[143] - برای مثال آن که در نسخه نیست رجوع کنید بلغت "لوچ و "خوچ" که سابقأ گذشت.
