۱۴۰۵ تیر ۱۰, چهارشنبه

 فری .[ ف َ ] (ص ) از اوستایی فری به معنی دوست و محبوب ، در هندی باستان پریا . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). || خجسته . مبارک . با فر و شکوه :

همان گاودوشان به فرمانبری
همان تازی اسب رمیده فری .

فردوسی.


خرج ترا وفا نکند دخل تو که تو
افزون دهی ز دخل زهی خوی تو فری.

فرخی .


جشن سده و رسم جهاندار فریدون
بر شاه جهاندار فری باد و همایون.

عنصری.


سایه ٔ ذوالجلال بین وز فلک این نداشنو
اینت مجاهد هدی ، اینت مظفر فری.

خاقانی.


|| زیبا. نیکو. پسندیده . (یادداشت بخط مؤلف ) :
فری آن زلف مشکینش چو زنجیر
فتاده صدهزاران کلج بر کلج .

شاکر بخاری.


فری دو زلف سیه رنگ او چو خفته دو زاغ
بر آفتاب و دو گل هر یکی گرفته بچنگ.

فرخی.


|| (صوت ) چه خوب . فرخا :
فری خوی آن بت که وقت شراب
همه مدحت خواجه خواهد ز من.

فرخی .


کیست کو رای تو دیده ست و نمانده ست شگفت
کیست کو روی تو دیده ست و نگفته ست فری 

قطران .


فری آن قد و آن زلفش که گویی
فروهشته ست بر شمشاد شمشاد.

زینبی.


|| شگفت:
فری زآن تندرست زرد و آن فارغ دل گریان
شگفت آن راستگوی گنگ و آن قوت کن لاغر.

مسعودسعد.


خال ز غالیه نهد هر کس روی سیب را
خال ز خون نهاده ماه اینت مشاطه ٔ فری.

خاقانی.


|| خوشا. زها. حبذا :
فری آن فریبنده زلفین مشکین
فری آن فروزنده رخسار دلبر.

فرخی.