"خب، گاهی آدم میخواند، رمانی نیمه تمام دارد، میرود خانه چای دم میکند، سیگاری زیر لب میگذارد، تکیه به بالشی میدهد و نرم نرم میخواند. خب، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد. اما بدبختی این است که هر شب نمیشود این کار را کرد. آدم گاهی دلش میخواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خواندهاست حرف بزند، درست انگار دارد دورهاش میکند. اما کو تا یکی اینطور و آنهمه اخت پیدا بشود؟"
__هوشنگ گلشیری__
چقدر دلم برای خواندن متنی تازه از هوشنگ گلشیری تنگ است. چرا هیچوقت این تصویر گلشیری از ذهنم خارج نمی شود؟! محال است این تصویر را ببینم و آه از درونم برنخیزد. در این تصویر به غایت تلخ، مراتب درد و اندوهی که بر نسل سترون و سوخته و تباه ما رفته، در چهره و عضلات رخ گلشیری هویداست. بازتابی از هر چه هست و هر چه نیستِ آن چه که رخ داد و نباید می داد! این تصویر، مراتب تولید درد است. دردی که التیام ناپذیر است. تا ابد.
