باب الذال
آفرین بود، [منجیك
گوید:
آباد بر آن
سی و دو دانك[2] سیمین
چون بر درم
خرد زده سیم سماعیل[3]]
خاد[4]
زغن باشد یعنی مرغ
گوشت ربای و او را پند و غلیواج نیز گویند
خجسته گفت:
در آمد یکی خاد
چنگال تیز
ربوداز کفش
گوشت و برد و گریز
لاد[5]
دیبایی باشد تُنُک
و نرم، [ابو طاهر خسروانی گفت:
انگشت بر رویش
مانند تگرگ[6]
است
پولاد بر گردن
او همچون لاد است]
دیواری باشد که از
گل بر هم نهاده بود و [گویند] بچینه بر آورده است و بلاد کرده است، هر توی دیواری
که بر یکدیگر همی نهند لادی باشد، [عنصری گفت:
بپای پست کند بر گزیده گردن شیر
بِدَست رخنه کند لاد آهنین دیوار]
نُهازید[8]
چنان باشد که گویی
بترسید [از کسی] یا از چیزی [طییان[9]
گوید:
لبت گویی که نیم کَفته گل است
می و نوش اندرو نَهُفتَستی
زلف گویی ز لب نهازیده
است
بگله سوی چشم رفتستی]
بنلاد[10]
بنیاد باشد گویند
لاد بر سر بنلاد باشد یعنی بنیاد[فرالاوی گوید:
لاد را بر بنای
محکم نه
که
نگه دار لاد بُنلاد است]
داشاد[11]
دعا باشد و گویند عطا باشد، عنصری گفت:
خواستم با نیاز و داشادش
پدر اینجا بمن فرستادش
[حرکاتش همه رَهِ
هنر است بَرَم از جان من عزیز تر است[12]]
وسناد[13]
بسیار باشد [رودکی
گوید:
امروز باقبال تو ای
میر خراسان
هم نعمت و هم روی نکو دارم وسناد]
روخ چکاد[14]
اصلع باشد، حكاك[15]
گفت:
ایستاده بخشم بر در او این بنفرین سیاه روخ چکاد
فلخود[16]
پنبه دانه بود و فلخوده و فلخیده دانه کنده
بود از پنبه و غیره، طَیّان گفت:
موی زیر بغلش گشته دراز وز قفا موى پاك فلحیده
چکاد دیگر[17]
چنانکه پیشانی را چکاد گویند سر کوه را نیز چکاد خوانند، فردوسی
گفت:
بیامد دوان دیده بان از چکاد
که
آمد سپاهی ز ایران[18]
چو باد
گردباد[19]
آن بود که بر مثال آسیا همی گردد و بود که با گرد سخت بود،
[فرخی[20] گفت:
همی گرفت بِبَر[21]
و همی فکند بِیوز
چو گردباد همی
گشت بر یمین و یسار]
زشت یاد[22]
غیبت بود بِبدی، رودکی
گفت:
بتو باز گردد غم[23]عاشقی
نگارا
مکن بیش ازین[24] زشت
یاد
رد[25]
دانا و بخرد بود [عنصری
گوید:
سخندان چو رای ردان آورد
سخن از ردان بر زبان آورد[26]
فردوسی گوید:
یکی انجمن ساخت با
بخردان
هشیوار
و کار آزموده ردان[27]]
شعر بود، لبیبی گفت:
.
دگر نخواهم گفت همی
ثنا و غزل
که رفت یکسره[29]
بازار و و قیمت سرواد
هیربَد[30]
قاضی گبران باشد [فردوسی
گفت:
چو بر داشت پرده ز
در هیریَد
سیاوش همی بود
ترسان[31]
زِ بَد]
بَرازَد[32]
و زیبد یک
معنی دارد[فرخی گوید:
گر سیستان بنازد بر شهرها برازد[33]
زیرا که سیستان را زیبد
بخواجه مفخر[34]
فنُود[35]
فریفته بود گویند بِنفود
و همی فنود یعنی غره و فریفته میشود [رودکی گوید:
بِفنوده
است جهان بر درم و آب و زمین
دل او بر خرد و دانش و خوبین[36] و بفنود
رودکی گوید:
بدان مرغک مانم که
همی دوش
بر آن شلنك گلبن
همی فنود[37](؟)]
غنود[38]
بخواب اندر شده باشد [بوشکور
گوید:
بناپارسایی نگر نَغنَوی
نَیارم
نکو گفت اگر نشنوی[39]]
وَرارود[40]
ماوراء النهر است،
فردوسی گوید:
اگر پهلوانی ندانی
زبان
وَرارود
را ماوراء النهر خوان
یعنی نشان و رخنه
سر انگشت ناخن و انگشته در افگند، کسائی گفت:
یاسمن لعل پوش
سوسن گوهر فروش
بر زنخ
پیلغوش نقطه زد و بشکلید
شید و خورشید[42]
آفتابست [فردوسی
گوید:
بدو گفت زان سو که
تابنده شید
بر
آید یکی پرده بینم سپید
بتازی خَف باشد یعنی
آن که آتش از سنگ بر آید و در او گیرد و بترکی قاو گویند و پُده نیز گویند [منجیك
گوید:
گر بر فکنم[44]
گرم دل خویش بگوگرد.
بی پود[45]
از گوگرد زبانه زند آتش]
مانید[46]
چون جرمست چون کاری
یا سخنی کردنی و گفتنی نکند یا نگوید گویند مانید او را یعنی بماند [رودکی
گفت:
دریغ مدحت چون زر
و آبدار[47]
غزل
که چابکیش نباید
همی بلفظ پدید
اساس طبع بپایست نک قویتر از آن[48]
ز[49]آلت
سخن آید همی همه مانید]
وید[50]
گُم باشد ویدا نیز
گویند [رودکی گوید:
ای غافل[51]
از شمار چه پنداری
کت خالق
آفریده بهر کاری[52]
عمری که مر تُراست سرمایه
وید است و
کارهات بدین زاری[53]]
شُود[54]
شُد باشد[یعنی رفت[55]]،
خسروی گوید:
گفتا نزدم بتی بدیع
رسیده است
قدر همه نیکوان
و عِژّ بتان شود
بیجاد[56]
بیجاده باشد، خسروی
گوید:
یك ره که[57]
چو بیجاده شد آن دو رخ بیمار
باده خور از آن
صافی بر گونه بیجاد
ساد[58]
درختان که کشته نداریم یاد بدندان بدو نیمه[59]
کردند ساد
بیهوده[60]
چنان باشد که گویند
نزد سوختن رسید و جامه كه نزدیك آتش رسد. چنانکه از تف وی نیک زرد شود گویند بیهود،
و برهود نیز گویند، کسائی گفت:
جوانی رفت پنداری
نخواهد کرد بدرودم[61]
بخواهم سوختن دانم که هم آنجای بیهودم[62]
ناهید
زهره باشد [دقیقی
گوید:
ناهید چون عِقابِ ترا دید روز صید
گفتا درست هاروت
از بند رَسته شد[63]]
موبد[64]
عالِم بود [اشنانی جویباری گوید:
زُردبیهشت روزی ده
رفته روز شنبه[65]
قصد فگند زی ما[66]
باد، بدست موبد]
کُهبُد[67]
آن مرد باشد که زر
و سیم پادشاه بوی سِپارَد چون خازن و قابض [منجیك گوید:
مرا ز کهبد
زشتست غُبن بسیاری[68]
رها نکن سر او تا بود سلامت تو
ز تو همی بستاند بما
همی ندهد
محال باشد سیم
او برد ملامت او
بوشکور گوید:
همی گفت کاین رسم کهبد
نهاد
ازین
دل بگردان که بس بد نهاد[69]]
سپهبد[70]
سپاه سالار بود [فردوسی
گوید:
سپهبد چنین
کرد ما را امید که بر ما شب آرد بروز
سپید]
خوید[71]
کشت زار [جو] بود،
[ عماره گوید:
رویش میان حُلّه سبز
اندرون پدید
چون لاله برگ تازه شگفته میان خوید]
شَخود[72]
یعنی بناخن بکند [کسائی
گوید:
بمدحت کردن مخلوق
روح خویش بشخودم
نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نَستودم]
شَمید
و َشمیده
بیهوش باشد [منجیك
گوید:
پیشت بشمند
و بی روان گردند
شیران
عرین چو شید شادروان]
نوید[73]
نوان گشته[74]
باشد و کسی را که کسی آگاهی دهد و بنوید کند [عماره گوید:
نال دمیده بسان سوسن آزاد بنده بر آن نال نال وار نویده]
کَفید و کَفیده و کَفته[75]
نار از هم باز شده
باشد [رودکی گوید:
کفیدش دل
از هم چو یك کفته نار
کفیده
شود سنگ تیمار خوار ]
مخید[76]
یعنی بجنبید [بوشکور
گوید:
سبك نیك زن[77]
سوى چاكر دوید
برهنه
باندام من در مخید]
خَشانید[78]
یعنی بدندان ریش کرد [رودکی گوید:
دریا دو چشم و بر
دل آتش همی فراید
مردم میان دریا
واتش[79]
چگونه باید
بی شک[80]
نهنگ دارد دل را همی خشاید
ترسم که ناگوارد[81]
کایدون نه خرد خاید
نُماد[82]
یعنی نمود [عنصری
گوید:
زان گشاید فقع که
بگشادی
ران نماید
ترا که بِنمادی]
شَجَد[83]
سرمای سخت باشد، اگر کسی را سرمایی بزند گویند شجیده باشد
[دقیقی گفت:
صورت خشمت ار ز هیبت خویش
ذره ای را بخاک بنماید
خاک دریا شود بسوزد آب
بفسرد آفتاب و بشجاید]
پود[84]
پودنه[85]
باشد،
هید[86]
حق باشد،
کواشید[87](؟)
در مانده باشد.
نِژاد
اصل و نسب باشد [ابوشکور
گوید:
خداوند ما نوحِ
فرخ نژاد
که بر
شهریاران بگسترد دارد[88]
فردوسی گوید:
بپرسید ازو پهلوان
از نژاد بر او یك بیك سَروبُن كرد
یاد[89]]
ملحقات حرف ذال
لغات ذیل در نسخه
اصلی نیست ولی در نُسَخ دیگر تمام یا بعضی از آنها دیده میشود:
آباد[90]
جای آبادان باشد، کسائی
گوید:
مرا گفت بگیر این
و بزی خرم و شاد
اگر تَنَت
خرابست بدینَش كن آباد[91]
بنیاد[92]
بنای هر چیز باشد، کسائی گوید:
مباش غمگین یك لفظ یادگیر لطیف
شگفت و كوتَه لكن قوی و با بنیاد
طپید[93]
چیزی باشد که از
جایی جهد، آغاجی گوید:
کنون که نام کینه
بری دلم بِطَپَد
چنان کجا دل بد دل طَپَد بروز جدال
نوید[94]
چنان باشد که کسی
را بامید کنند، رودکی گوید:
اگر امیر جهاندار
دادِ من ندهد
چهار ساله نوید
مرا که هست خراب
[95]غوشاد
جایگاه گاوان و گوسفندان باشد، ابو العباس گوید:
سبوح و مزگت بِهمان
گرفت و دیزه[96] فلان
و ما چو گاوان گِرد
آمده بغوشادا
خشود[97]
شاخی باشد مانیده که بِپرایند، رودکی گوید:
اگر چه عُذر بسی
بود و روزگار نبود
چنانکه بود
بناچار خویشتن بخشود
نخچد[98]
ریم آهن بود و آن سنگ که حَلّاجان[99]
بان بر زنند تا درست[100]
گردد منجیك گفت:
دو مار گزنده به[101]
بر دو لب دو سال
زان قلیه چون طاعون زان نان چو نخچد
فرسد[102]
و فرساید یکی بود، رودکی گوید:
آخر هر کس از دو بیرون
نیست
یا بر آوردنی است یا زدنیست
نه بآخر همه بفرساید
هر که انجام راست فرسدنی
است
خشم گرفت و تیز شد
و درخت [که] شکوفه بیرون آورد گویند عنصری گوید درین معنی:
صد جای تخم اندر
افگند بخت بتندید
شاخ و بَر آورد
گلی است زرد، خُرد
برگ و خوشبوی، شاعر گوید:
که آن نو شگفته گل
نو رسید
همی گشت در
باد چون شنبلید
نهاد
رسم و آیین[105]
باشد، رودکی گوید:
خدای عرش جهان را
چنین نهاد نهاد
که گاه مردم شادان و گه بود ناشاد[106]
راد[107]
سخی باشد، عسجدی
گوید:
اگر نِسبَتَم نیست
یا هست حُرَّم
اگر نعمَتَم نیست
یا هست رادم
بالاد[108]
جَنیبَت باشد، فرالاوی
گفت:
من رهی پیر و سست
پای شدم
نتوان
راه کرد بی بالاد
یعنی خزید، کسائی
گوید:
زاع بیابان گزید
خود بِبیابان سِزید
باد بِگل بر وزید گل بگل اندر غژید
فخمید[110]
بمعنى فلخوده
باشد، طَیّان گوید:
جوان بودم و پنبه فحمیدمی
چو فخمیدمی
پنبه بر چیدمی
نام بادیه ای
بروزگار ضحاک از خوشی که بود، اسدی گوید:
ز خوشی بود مینو
آباد نام
چو بگذشت ازو
پهلوان شادکام
وُسَّد
بُّسَد باشد که
بتازی مرجان خوانند، اسدی گوید:
نگار من بدو رخ
آفتاب تابانست
لبی چو
وُسَّد و دندانکی چو مروارید
خار بود، رودکی گوید:
تن خشك[111]
بید ارچه باشد سپید
تری و نرمی نباشد چو بید
شَمَد
جنسی است از نان نیکو
و فراخ و سپید بود، رودکی گوید:
نانك كشکینت روا نیست
نیز
نان شمد
خواهی گرده کلان
گاودان بود، شاعر گوید:
گاو لاغر بزاغد
اندر کرد توده زر بکاغذ اندر کرد
فرود
زیر و بالا باشد، شاعر
گوید:
چون راست شودکار و
بارت بِندیش از فرودِ کارَت
کسی که کسی را
بطعنه باز نماید و حکایت کند ویرا بر همان ترتیب، طَیّان گفت:
مَردُم نِه ای آخر
بچه میماند رویَت
چون بوزنه ای کو
بِکَسی باز خماند
شمید و شمانید
دمادم از تشنگی و دمادم از گرسنگی و غریو و غرنگ و غرن،
عنصری گوید:
شَمید و
دلش موج بر زد بجوش
ز دل هوش و از
جان رمیده خروش
آواز و بانگی بود
که میان دو گروه افتد یا آوازی که از طاسی بر آید و چیزی سخت معروف و آشکار را خنید
گویند، فردوسی[112]
گوید:
یکی شادمانی بُد
اندر جهان
خُنیده
میان کِهان و مِهان
[1] - س: آباد
کلمه ایست که در دعا گویند یعنی آفرین کردن بود چنانکه گویند آباد بر فلانی بود
یعنی آفرین بر فلانی باد، چ: آباد کلمتی است که اندر دعا گویند یعنی آفرین
و یعنی که ویران مباد چنانکه گویند آباد بر فلان باد، منجیک گفت:
آباد بر آن کره خر ای پاکیت
آباد (؟)
بشناس مر آن را که خداوند ترا داد
معزی گفت:
آباد بر آن شاه که دارد چو
تو مونس
آباد بر
آن شهر که دارد چو تو داور
[2]- س: دندان که.
[3] - چون بر در خرده زده سیمین سماعیل (؟)، چ این بیت را ندارد و
بجای آن دو بیتی را که در حاشیه نقل کردیم آورده.
[4] - ن: زغن را گویند، س: خاد زغن باشد مرغ گوشت ربای، چ: خاد مرغ گوشت ربای باشد.
[5] چ: لاد دیبائی باشد سرخ نرم، س:
لاد دیبا باشد نیک (کذا) و نرم.
[6] - چ: ملوک (؟)، ن (درحاشیه):
بمانند تگرگ.
[7] - لاد دیگر دیواری است که بر هم نهاده گویند که بچینه برآورده است و
بلاد کرده و هر توئی
که از دیوار بر یکدیگر همی نهند لادی باشد، ن: لاد دیواری باشد که گِل بر
هم نهند و گویند بچین برآورده است و هر توی که بر وی نهی لادی بود، چ: لاد
دیواری که از گل بر هم نهاده بود گویند بچینه بر آورده است و از لاد کرده است.
[8] - چ این لغت را ندارد.
[9] - س: نهازید چنان بود که گویند بترسید، ن (در حاشیه):
نهازید بِترسید از چیزی یا از کسی.
[10] - ن: بنیاد باشد، س: (مثل متن)، چ: بنلاد بنا
باشد زیرا که لاد بر سر بنلاد نهند.
[12] - این بیت فقط در چ هست.
[13] - ن: وسناد و بفخم بسیار بود، س (مثل متن).
[14] - چ: روخ چکاد کلمتیست فهلوی، روخ روده
[کذا] باشد و چکاد
بالای پیشانی و بپهلوی روخ چکاد اصلع بود، ن: دوخ چکاد [کذا] مرد اصلع باشد
بپهلوی، س (مثل متن).
[15] - ن: مرغزی.
[16]
- این لغت فقط در ع و حاشیه ن هست، ن
(در حاشیه): فلخود [کذا] بیرون کرده چون پنبه را از پنبه دانه بیرون کنند گویند
فلخود.
[17] - ن: چکاد سر کوه بود، س (مثل متن)، چ: چکاد و
هباک و کلال میان سر باشد، طاهر فضل گوید:
گر خدو را بر آسمان فگنم بی
گمانم که بر چکاد آید
چکاد دیگر سر کوه باشد.
[18] - چ: ز ایران سواری.
[19] - س: گردباد آن بادی بود که بسر مثل آسیا می گردد،
ن: گردباد بادیست که بهم بر پیچد بیک جای و گرد آید و آنرا بتازی ذوبعه
خوانند، چ: گردباد دیو باد باد یود.
[20]- ن: عنصری.
[21]- س و ن بتیر.
[22] - سایر نسخ: زشت یاد غیبت کردن
باشد.
[23]- چ: همی.
[24] - س: این همه، بجای پیش از این.
[25] - ن: رد دانا و خردمند باشد، س: رد دانا و حکیم و بخرد
باشد، چ: مثل (متن).
[26] - این بیت فقط در س هست.
[27] - این بیت فقط در چ و ن هست.
[28] - چ: سرواد شعر را خوانند و چغامه و چگامه نیز، س این
لغت را ندارد، ن مثل متن.
[29] - چ: یک رهه.
[30] - ن: هیربَد شخصی باشد که گبرگان او را محتشم دارند و میان
ایشان داور باشد و آتش افروزد در گنبدشان،
س: هیربد قاضی و مفتی گَبران باشد، چ: هیربد قاضی گبرگان باشد.
[31]- ن: لرزان.
[32] - ن: برازد و زیبد یعنی همی شاید، س: برازد و زیبد هر دو
به یک معنی باشد، چ: برازد زیبد بود.
[33] - ن: روایست.
[34] - ن: زیرا که می برازد او را بخواجه مفخر.
[35] - س: فنود فریفته و غره باشد بفنود یعنی فریفته شد و بر او فرو
آرامید، ن: آرام گرفتن بود بر چیزی و غافل بودن، چ این لغت را
ندارد.
[36] - [کذا در س].
[37] - این بیت فقط در ن هست.
[38] - س: غنود یعنی بخواب اندر شد، چ این لغت را ندارد.
[39] - س: نیارم چنین گفت اگر بشنوی.
[40] - این لغت فقط در ع و ن هست.
[41] - ن: بشکلید یعنی بناخن نشان شکلیدن در افگند، س:
بشکلیدن یعنی نشان و رخنه در افگند سر و ناخن [ظ: بِسَرِ ناخن] و انگشت، چ
این لغت را ندارد.
[42] - ن: شید نام آفتابست و خُرشید نیز گویند، س: شید آفتاب
است، چ این لغت را ندارد.
[43] - س: پود و پده نیز گویند و بتازی خف باشد آن که آتش از سنگ و
آهن در او زنند، ن: پود و پوده بود، چ این لغت را ندارد.
[44] - س: بر فگند.
[45] - س: پده [کذا]..
[46] - س: (مانند متن) ن (در حاشیه): مانید خرم [ص=جرم] بود یعنی
فلان خرم [ص=جرم] کرد، چ: مانید بازماندگی باشد از چیزی یا از کاری.
[47] - ن: آبداده
[48] - چ: اساس طبع ثنایست بل قوی پر از آن [کذا]، س: اساس طببع بجایست
بل قوی تر از آن
[49] - س: از.
[50] - س: وید گم باشد یعنی ضایع چون ویدا، ن (در حاشیه): وید
گم بود همچون ویدا
[51]- ن (درحاشیه): عاقل.
[52]- ن (درحاشیه): کت
آفرید خالق بکاری، چ این لغت را ندارد.
[53] - س: بدین داری.
[54] - این لغت فقط در ع و س هست.
[55] - جمله بین دو قلاب را س اضافه دارد.
[56] -چ این لغت را ندارد.
[57] - س و ن (در حاشیه): یک راه.
[58] - چ این لغت را ندارد.
[59] - س و ن: بدو نیم.
[60] - س: بیهود چنان باشد
که گویند بیهود و برهود نیز گویند چنانکه فردوسی [کذا] گوید: بخواهم سوختن دانم که همانحا ببرهودم [کذا]، ن
(در حاشیه): بیهوده [کذا] جامهء تر که آتش بنزدیک او رسد نخواهد سوخت [کذا]، چ
این لغت را ندارد.
[61] - ن: نخواهم کردنش بدرود.
[62] - در اصل برمودم، ن (درحاشیه): اضافه دارد: برهود همین
معنی دارد، خسروی گوید:
آبی که آتش است جنبش او [کذا] پس کزو سوختست نا برهود
[63] - س: گفتا هارون از بند رها شد [کذا]، چ این لغت را
ندارد.
[64] - س: موبَد عالم و دانا باشد، چ: موبد دانشمند باشد، ن
این لغت را ندارد.
[65] - تصحیح قیاسی بقرینه قافیه، در نسخه ها "شنبه" که شکل جدید
این کلمه است.
[66]- چ: زنا (؟).
[67] - س: کهبد آن مرد
باشدکه سیم و زر پادشاه بدو سپارند و او بخزینه بسپارد، ن: کهبد مستخرج دیه
را گویند و غیره، کهبد مستخرج مزارع دهقان باشد.
[68]- تصحیح قیاسی، در س (که فقط همان دو بیت را دارد): مرا از
کهبد رشتیست یمین و یساری(؟)، از چ
مثال افتاده است.
[69] - این بیت فقط در ن هست.
[70] - این لغت فقط در ع و س هست.
[71] - این لغت نیز فقط در ع و س هست.
[72]- این لغت هم فقط در ع و س هست.
[73] - س: نوید نوان گشته باشد، چ و ن این لغت را باین
معنی ندارند، در رشیدی لبیبی گوید:
ز درد دل در آن شب بدان سان نوید که از ناله اش هیچکس نغنوید
[74] - در اصل: کشیده
[75] - چ و ن این لغت را ندارند، س: کفید و کفیده و
کفته هر سه از هم باز شده باشد.
[76] - ن: مخید یعنی نرم برفتار آمد و جنبده نرم را از جانور اگر
بزرگ بود اگر خُرد چون برفتار آید گویند بمخید، چ این لغت را ندارد.
[77] - ن: شرم زن، جهانگیری: پیرزن.
[78] - ن: خشاید گوئی همی کاود و شخود همی کند، ع و س:
خسانید، چ این لغت را ندارد.
[79] - ن: آتش و دریا.
[80] - ن: شکل.
[81] - ن: بد گوارد.
[82]- این لغت فقط در ع و حاشیه ن هست.
[83]- شجد سرمای سخت بود و آنکس که او را شجام بزند گویند بِشَجید و
بِشَجائید؛ چ این لغت را ندارد، س: شجد سرمای سخت باشد(بدون مثال).
[84] - این لغت فقط در ع هست و مثالی هم ندارد.
[85] - پودنه
یعنی نعناع( السامی فی الاسامی و مهذب الاسماء) و همانست که امروز پونه
گوئیم [کذا].
[86] - این لغت هم فقط در ع
هست و مثال هم ندارد.
[87] - این لغت هم بدون مثال فقط در ع هست.
[88]- این بیت فقط در س
هست.
[89] - این بیت فقط در ن (درحاشیه) و در چ آمده.
[90] - این لغت فقط در س و چ هست.
[91] - چ: دو بیت ذیل را مثال آورده یکی از معزی:
خراب کرده هر کس تو کرده ای آباد
مباد
هرگز آباد کرده تو خراب
دیگری از ابوالمظفر جمح [در چ
جخج]:
ویران شده دلها بمی آباد گردد آباد بر آن دست که پرورد آباد
[92]- این بیت فقط در س هست.
[93] - این بیت هم فقط در س هست.
[94]- این لغت فقط در س و حاشیه ن هست، ن
(درحاشیه) نوید وعده دادن بود بچیزی و پذیرفتن بنیکوئی، شاعر گوید:
دل مرد دانا بّبُد نا امید خرامش نیامد پدید از نوید
[95] - این لغت فقط در س هست.
[96]- ظاهرا دیر.
[97] - این لغت فقط در س هست.
[98] - ن معنی دوم این لغت را ندارد.
[99] - چ: ندافان.
[100] - چ: درشت، س مثال را ندارد.
[101] - چ: دو مار بگزنده.
[102] - ن: فرسد فرسوده بود، س مثال را ندارد.
[103] - این لغت فقط در س و ن(درحاشیه) هست، تندیددرختی باشد
که شکوفه برآورده باشد (بدون مثال).
[104]- این لغت فقط در س و ن(درحاشیه) هست و س
مثال را ندارد.
[105] - این کلمه در س نیست و ن این لغت را ندارد.
[106] - چ: که گاه مردم ازو شاد و گاه ناشادند.
[107] - ن: راد سخی و جواد بود، س این لغت را ندارد.
[108] - این لغت فقط در ن و س هست بیک مضمون.
[109] - این لغت فقط در ن هست.
[110] - این لغت و لغات بعد فقط در حاشیه ن هست.
[111] - در نسخه: خنک.
[112] - در رشیدی: فرخی.
