درباره ی رًمان «سفر به انتهای شب» اثر درخشان «فردینان سلین» که یکی از درخشان ترین رُمان های نوشته شده در جهان است در همین صفحه قبلاً مطلبی نوشته ام که معرفی کوتاهی بود از این رُمان که اشارتی بود به رنج و بی معنایی و ابتذال در جنگ که تا دورترین سرزمین ها هم بالای سرت بال بال می زند.
به هر سمتی که می چرخی، مین گذاری شده است. گاهی پشت پلکی، گاهی زیر پوست پرستاری کنار زخمی ها و یا گوشه ی لب های آشنایی که در هر جفت و تاق شدنی، تنهایی و تاریکی از آن می ریزد. گاهی نه پاهایی که مسافر برده اند برمی گردند و نه سرهایی که دزدکی نگاهت می کردند.
فردینان باردامو سربازِ فرانسوی ی فراری از جنگ است. فردینان و دوستش آرتور که هر دو دانشجوی پزشکی هستند، هر دو همان روز اوّل جنگ تصمیم می گیرند که در جنگ شرکت کنند.
فردینان بعد از مدتی زخمی می شود و در دوره ی نقاهت در پاریس با لولا دختری آمریکایی آشنا می شود. لولا از طرف صلیب سرخ آمریکا آمده و در هتلی در پاریس زندگی می کند. او سرپرست اشپزخانه ای ست که برای نظامی ها و زخمی های جنگی پیراشکی درست می کنند.
فردینان احساس می کند که گول خورده است که در جنگ شرکت کرده است و دیگر هیچ چیزی جز رهایی از این وضعیّت برایش مهم نیست. ولی لولا خیلی حرف های میهن پرستانه و پر از امید و غرور می زند.
برای فردینان این حرف ها دیگر هیج معنانی ندارد و در همه چیز یک ابتذال می بیند ولی خیلی با لولا در این موارد مخالفت نمی کند. می خواهد لولا را حفظ کند. بخصوص که گوشه ی چشمی هم به این دارد که اگر شد سفری به آمریکا کند.
لولا از اینکه به خاطر چشیدن پیراشکی ها یک کیلو چاق شده سخت افسرده شده است و این برای فردینان که صحنه های وحشتناکی در جنگ دیده بود و خود نیز زخمی آن بود غیر قابل درک بود.
دوستی آنها تا مدتی ادامه دارد تا اینکه بالاخره فردینان از جنگ فرار می کند و خودش را به آفریقا می رساند. ولی گرمای طاقت فرسا و زندگی سخت و پشه های مزاحم او را وادار می کنند که هر طور شده خودش را به آمریکا برساند. فردینان می داند که لولا به امریکا برگشته است و امید دارد در آنجا بماند اگر شانس و لولا یاری اش کنند.
ورود غیرقانونی و بسیار سخت و پر از وحشت و سختی فردینان، به آمریکا و دیدن شهر نیویورک و دیدن آن همه ساختمان های بلند و آن جمعیتی که روز ها و شب ها در همه جا حضور دارند و بی پولی و گرسنگی و این که شاید بتواند لولا را پیدا کند یکی از زیباترین بخش های این رًمان است. او در نهایت لولا را پیدا می کند.
ولی لولا خیلی سرد با او رفتار می کند و سعی می کند این سردی را هم نشان دهد. لولا در یک آپارتمان با یک خدمتکار مرد سیاه پوستی که کمی خُل و چل هم هست زندگی می کند.
آنچه که در روزهای ورود فردینان به نیویورک می گذرد و تجربه های او و گفتگوهای او با لولا و تصویر و تصورش از جهان بعد از شروع جنگ بیش از پیش در همین دوران تاریک تر می شود.
لولا در واقع دنبال زندگی خودش است. مثل میلیون ها انسان دیگر فقط می آیند تا اگر افتخاری هم در جنگ هست آنها هم از آن سهمی در پشت جبهه ببرند.
وگرنه همیشه و هم جا آنها نیستند که تاوان این فضاحت های انسانی را می دهند. فردینان با خود فکر می کرد که حتی بدبختی هم فقط نوع خوش آب و رنگش خریدار دارد. فردینان در رفتارهای آدمی نوعی خباثت می دید و خودش را هم مستثنی نمی دانست.
او آمده بود کمی پول از لولا بگیرند تا به شهر دیگری که شنیده بود کار هست برود و در نهایت شاید این روزهایی که او در نیویورک تجربه کرده بود به نظرش سخت ترین روزهایی ممکن بود.
او همین تقاضای پول کردن از لولا را هم جزو خباثت های خودش می دانست. او می خواست هر طور شده زنده بماند و خودش را به نوعی نجات دهد. او هم عوض شده بود. جنگ همه را عوض می کند.
برای فردینان همین روزهایی که او هزاران کیلومتر از جبهه های جنگ دور بود بیشتر از هر زمانی دیگری او را در شب می برد. تاریکی را بیشتر از هر زمانی در این دوران احساس کرده بود.
او دیگر باور داشت وسط ابتذال است. کشمکش های میان او و لولا انگار در همه جای دیگر این جهان که همه با هم می جنگد در جریان بود. هر کس هم نقشی بازی می کند.
ترس از یک کیلو بالا رفتن لولا در وسط جنگ برای چشیدن پیراشکی های که او در پاریس می پخت و فرار خودش و دروغ های ژنرال ها و سرود های تهییچ کنندِه، همه بخشی از این ابتذال بودند.
دوست داشتن کودکان و یا حتی به سرپرستی گرفتن آنها که لولا دوست داشت برای یکی از آنها مادری کند و یا حتی آشنایی با روانشنانسی کودکان و یا حرف های شاعرانه زدن در باره ی کودکان بیشتر از هر چیزی انسان را از بچه دار شدن منصرف می کند. به نظر فردینان هر فضیلتی ادبیات مهوع مخصوص به خودش را دارد.
وقتی هم چیز به سردترین درجه ی خودش رسیده بود و دست های سرد لولا در دست هایش بود می دانست که لولا او را حتماً از خانه بیرون خواهد انداخت. با همان صد دلاری که با هزار ترفندی از او گرفته بود.
فردینان اما به خود دلداری می داد که:« فکرش را هم نکن، فردینان، وقتی که همهٔ درها به رویت بسته شد، حتماً بامبولی را که همهٔ این اراذل را می ترساند و لابد جایی در انتهای شب مخفی شده، پیدا می کنی. شاید به همین دلیل باشد که خودشان به آخر شب نمی روند!»
و این سفر در تاریکی هنوز ادامه دارد در جهانی که خطر جنگی دیگر تهدیدش می کند. همان آدمها، همان خصلت ها، همان ترس ها. انتهای شب، شاید در انتهای یک قرن نیست. انتهای شب شاید در ابتدای یک قرن نیست. انتهای شب شاید در ما گم شده. چه کسی می داند؟
