۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

آشنائی


Country: Switzerland

Subject Area: Social Sciences

Subject Category: Archeology

Publisher: Museum Rietberg. Publication type: Journals. ISSN: 00043648

Coverage: 2002-2009

H Index: 2

Scope:

ARTIBUS ASIAE is a semi-annual publication of scholarly articles and research notes devoted to the history of art and archaeology [...]
ARTIBUS ASIAE is a semi-annual publication of scholarly articles and research notes devoted to the history of art and archaeology of Asia. Initiated in 1925, it is now published by the Museum Rietberg Zurich in cooperation with the Arthur M. Sackler Gallery , Smithsonian Institution, Washington, D.C. Artibus Asiae Publishers have also produced over 45 monographs during the last eight decades (Supplementum Series). (source)Show full scope


ChartsData
SJR indicator vs. Cites per Doc (2y)


The SJR indicator measures the scientific influence of the average article in a journal, it expresses how central to the global scientific discussion an average article of the journal is. Cites per Doc. (2y) measures the scientific impact of an average article published in the journal, it is computed using the same formula that journal impact factor ™ (Thomson Reuters).

Citation vs. Self-Citation

Evolution of the total number of citations and journal's self-citations received by a journal's published documents during the three previous years.

Cites per Document vs. External Cites per Document

Evolution of the number of total cites per document and external cites per document (i.e. journal self-citations removed) received by a journal's published documents during the three previous years.

Cites per Document in 2, 3 and 4 years windows

Evolution of Citations per Document to a journal's published documents during the two, three and four previous years. The two years line is equivalent to journal impact factor ™ (Thomson Reuters) metric.

International Collaboration

International Collaboration accounts for the articles that have been produced by researchers from several countries. The chart shows the ratio of a journal's documents signed by researchers from more than one country.

Journal's Citable vs. Non Citable Documents

Not every article in a journal is considered primary research and therefore "citable", this chart shows the ratio of a journal's articles including substantial research (research articles, conference papers and reviews) in three year windows.

Journal's Cited vs. Uncited Documents

Ratio of a journal's items, grouped in three years windows, that have been cited at least once vs. those not cited during the following year.

Indicators 1999 2000 2001 2002 2003 2004 2005 2006 2007 2008 2009
SJR 0,000 0,000 0,000 0,000 0,039 0,036 0,034 0,031 0,029 0,027 0,029
Total Documents 0 0 0 6 6 7 8 13 12 8 5
Total Docs. (3years) 0 0 0 0 6 12 19 21 28 33 33
Total References 0 0 0 689 420 779 823 1.307 1.281 970 778
Total Cites (3years) 0 0 0 0 0 3 0 1 2 2 2
Self Cites (3years) 0 0 0 0 0 2 0 0 0 0 1
Citable Docs. (3years) 0 0 0 0 6 12 19 21 28 33 33
Cites / Doc. (4years) 0,00 0,00 0,00 0,00 0,00 0,25 0,00 0,04 0,09 0,05 0,05
Cites / Doc. (3years) 0,00 0,00 0,00 0,00 0,00 0,25 0,00 0,05 0,07 0,06 0,06
Cites / Doc. (2years) 0,00 0,00 0,00 0,00 0,00 0,25 0,00 0,07 0,05 0,04 0,10
References / Doc. 0,00 0,00 0,00 114,83 70,00 111,29 102,88 100,54 106,75 121,25 155,60
Cited Docs. 0 0 0 0 0 2 0 1 2 2 2
Uncited Docs. 0 0 0 0 6 10 19 20 26 31 31
% International Collaboration 0,00 0,00 0,00 0,00 0,00 0,00 0,00 0,00 0,00 0,00 0,00


Scimago Lab, Copyright 2007-2011. Data Source: Scopus®

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

کی کیست، برابرنهاده افغانی ها برای Who's who

کــی کیست در فــرهنــگ بــرون‌ مــرزی افغــانســتان
فــــرهنگی - کتـــابخـــانه خــــاوران
نوشته شده توسط بی بی سی فارسی
چهارشنبه ، 12 اسفند 1388 ، 11:59
"کی کیست در فرهنگ برون‌ مرزی افغانستان"، عنوان فرهنگ است دو جلدی است که به تازگی، جلد دوم آن در سوئد چاپ و منتشر شده است. جلد نخست این فرهنگ، در سال ۱۳۸۴ توسط "شورای فرهنگی افغانستان" در سوئد منتشر شده بود. این کتاب که نخستین فرهنگ مربوط به فعالان فرهنگی افغان در خارج از کشور به شمار می‌آید، به همت استاد رسول رهین تدوین و ویراستاری شده است.

سه شنبه 26 ژوئن 2007 - 05 تیر 1386
سپیده زرین پناه، در سوئد

فــرهنــگ دوجــلدی فعــالان فــرهنگی افغــانســتان در خــارج
"کی کیست در فرهنگ برون‌ مرزی افغانستان"، عنوان فرهنگ است دو جلدی است که به تازگی، جلد دوم آن در سوئد چاپ و منتشر شده است.

جلد نخست این فرهنگ، در سال ۱۳۸۴ توسط "شورای فرهنگی افغانستان" در سوئد منتشر شده بود.



این کتاب که نخستین فرهنگ مربوط به فعالان فرهنگی افغان در خارج از کشور به شمار می‌آید، به همت استاد رسول رهین تدوین و ویراستاری شده است.

این فرهنگ دو جلدی، شرح حال حدود دوصد تن از نویسندگان و فعالان فرهنگی افغان در خارج از کشور را در بر گرفته است.



گردآوردنده کتاب "کی کیست در فرهنگ برون‌مرزی افغانستان"، تلاش کرده تا اطلاعات خلاصه‌ای از کسانی ارائه دهد که از طریق نشر، مطبوعات، رادیوها، تلویزیون‌های برون‌مرزی، و سایت‌های اینترنتی در زمینه گسترش فرهنگ افغان فعالیت می‌کنند.

فعالان فرهنگی مطرح شده در این کتاب، در کشورهای مختلف از ازبکستان و تاجیکستان و هندوستان گرفته تا فرانسه، سوئد، بریتانیا و آمریکا زندگی می کنند.



او در مقدمه کتاب در این باره نوشته است که در مرحله آغاز کار "پرسشنامه‌ها به عموم کسانی که نشریه آریانای برون‌مرزی را می‌خواندند فرستاده شد و از آنها خواسته شد تا شهرت کامل خود را با پاسخ به پرسشنامه بفرستند.

وی در ادامه کار تعدادی از این شرح حال‌ها را از طریق اینترنت و نامه‌نگاری‌های الکترونیکی گرفته است.



آقای رهین در این باره می‌گوید: "در دو شماره ‌ای که تا به حال منتشر شده بیشتر به افراد دانشگاهی پرداخته شده است که بیشتر برای من دست‌یافتنی بودند، گرچه در بسیاری از رسانه‌های موجود اطلاعاتی از آنها وجود نداشته است. در مورد بسیاری نیز متاسفانه با اینکه در نشریه آریانای برون‌مرزی اعلام کرده بودیم، نه شرح حالی از آنها دریافت کردیم و نه به دلیل پراکندگی فعالان فرهنگی افغان در سراسر دنیا موفق به تماس شدیم. قصد داریم در جلد سوم، کتاب را تکمیل کنیم".

قرار است این کتاب در دو جلد خاتمه نیابد و تا زمان دربرگیری همه فعالان فرهنگی افغان در خارج از کشور تداوم پیدا کند.



همچنین در جلد بعدی، به شرح حال روزنامه‌نگاران افغان در خارج از کشور نیز پرداخته خواهد شد.

شرح حال فعالان فرهنگی افغان در فرهنگ دوجلدی "کی کیست در فرهنگ برون‌مرزی افغانستان"، از قالب و الگوی واحدی برخوردار نیست.



رسول رهین توضیح می‌دهد که در ارائه شرح حال نویسندگان تلاش کرده است تا به قالب آنچه توسط خود فعالان فرهنگی نوشته و ارسال شده است وفادار بماند و بیشتر به ویراستاری نحوی آنها توجه کند.

او می گوید: "قرار است پس از انتشار جلد سوم کتاب، نسخه انگلیسی آن در یک جلد منتشر شود. در این نسخه قصد دارم که همه شرح حال‌ها در الگویی واحد تنظیم شود".



آقای رهین زاده سال ۱۳۱۸ خورشیدی و فارغ‌ التحصیل رشته زبان و ادبیات از دانشگاه کابل و مدرک دکترا از دانشگاه دوشنبه در رشته اسنادشناسی است.

او در حال حاضر ساکن سوئد و صاحب‌امتیاز و مدیر مسئول نشریه "آریانای برون‌مرزی" و "خاوران" است.



رسول رهین همچنین ماهنامه‌ای به نام "کاپیسای بزرگ" را منتشر می‌کند که علاوه بر انتشار در سوئد، در کابل و ولایت کاپیسا نیز تکثیر می‌شود.

از رسول رهین تاکنون علاوه بر کتاب "کی کیست در فرهنگ برون‌مرزی افغانستان"، کتاب‌های "املا و انشای زبان دری"، "تاریخ مطبوعات افغانستان؛ از شمس‌النهار تا جمهوریت" و "سرگذشت زبان فارسی دری" منتشر شده است.



ناشر "کی کیست، در فرهنگ برون مرزی افغانستان" کتاب را به "روح و روان کسانی جان شیرین خود را در راه آموزش و پرورش فرزندان اصیل خراسان و بیدارسازی انسان مظلوم سرزمین خشک، کوهها و هامونهای سوزان آن از کف داده اند" پیشکش کرده است.




برای بدست آوردن این کتاب با آدرس زیر در تماس شوید

rahin@khawaran.comاین ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید




برگرفته از سایت فارسی بی بی سی

۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

داستان پینا و بره سریانی، برتولت لوفر

Thesis Updates

Botany and medieval travel writing, now with 20% more bizarre zoophytic hybrids.
Monday, November 8, 2010
The Story of Pinna and the Syrian Lamb (article)
The Story of Pinna and the Syrian Lamb
By Berthold Laufer, for The Journal of American Folklore (1915)

Every time I read an article by Berthold Laufer, I feel like I've been schooled.

Anyway:
Laufer's article begins with an assessment of the legends concerning pinna, named in some Chinese myths (in the Later Han Dynasty, for example, AD 25-220) as "water-sheep" (103). The pinna is a type of mollusc, rooted to a particular spot on the sea bed by threadlike filaments called byssi. The molluscs were a source of pearls and meat, and the byssi were spun into a fine golden cloth of surpassing beauty.

The pinna's importance is well-documented, and its function in the production of textiles has Hellenistic roots.

Aristotle mentions the pinna in a discourse on the hierarchy of the living world: though he places plants below animals in the spectrum of living things, within the realm of plants there is a hierarchy too. Some plants are closer than others to the rank of animals - particularly those living in the sea which exhibit animal characteristics (106). To show the occasional difficulty in discerning between plant and animal, Aristotle points to the pinna: "devoid of motion, [the pinna] is rooted like a plant to a fixed spot, and must perish when detached from its intrenchment." Tricky thing: it exhibits both plant and animal characteristics.

The pinna has a strong presence in early literature, mentioned by Aristotle, Theophrastus, Pliny, Aelian and others. It also has a strong presence in Chinese and Arabic legends. For Laufer, the transformation in legend to a terrestrial vegetable lamb simply "represents a metamorphosis of the biological condition of the" pinna" (117). His foundation for discussing the terrestrial vegetable lamb is sound, and bears repeating:

"I propose to examine this curious legend without any bias toward speculations which have previously been advanced" (116). And, "The student of folk-lore and the trained observer will be conscious of two points, - first that the germ of a fact or observation relative to natural history underlies the legend; and, second, that, as not all its constituents can satisfactorily be explained from natural events, it must have been construed with a certain end in view, which may have an allegorical purport or religious cause" (116).

Religious cause, hoo boy, just wait until he kicks off his discussion of some Talmudic texts and Syrian Christian symbolism. Anyway! Before we get there...

Now, Laufer first does a neat little pirouette and discusses the wide range of Chinese and other texts that discuss the vegetable lamb. Beyond the early legend of the water-sheep (pinna), and serving as a "continuation or further development of it" (115), we have a tradition in the Annals of the T'ang Dynasty (618-906). Here, "There are lambs engendered in the soil. The inhabitants wait till they are going to sprout, and then build enclosures around as a preventative measure for wild beasts that might rush in from outside to devour them" (115). These lambs are attached to the ground by an umbilical cord which, if forcibly severed, will kill the lamb. However, if the lambs separate themselves naturally from their "stalk", they become free animals. But it's key that the separation is instigated by the lamb itself.

Thus, when the men are ready for the lambs to be separated, in some versions of the legend they storm the pens on horseback bearing swords and shouting to frighten the lambs into severing their umbilical cords in order to flee. And interestingly, some Arabic stories around the marine sheep - the pinna - have a neat parallel. They claim that a crustacean predates the pinna, frightening the mollusk into "dropping" its byssi (threads). The crustacean consumes the mollusk, and the threads drift ashore, where they are collected by people and woven into textiles. In this Arabic tradition, the horsemen and the crustaceans, bearing their swords and pincers, serve much the same function.

Through this sort of metamorphoses of legends from sea-lamb to terrestrial zoophyte, Laufer also connects the pinna and the land-based vegetable lamb to a figure found in the Talmud that takes the form of a man that is connected to the ground by a stalk and stem. Where he takes it next breaks my brain:

The Talmudic text (the Mishna Kilaim, VIII, 5) refers to adne sadeh (translated by Laufer as "lords of the field"). In a commentary on this passage, Rabbi Simeon (d. 1235) claims this creature is "the man of the mountain", which "draws its food out of the soil by means of the umbilical cord: if its navel be cut, it cannot live" (120). Further, one Rabbi Meir claims there is an animal that "issues from the earth like the stem of a plant, just as a gourd. In all respects . . . [it] has a human form" (120), and "As far as the stem (or umbilical cord) stretches, it devours the herbage all around. Whoever is intent on capturing this animal must not approach it, but tear at the cord until it is ruptured, whereupon the animal soon dies" (120).

How do we interpret this? Says Laufer, speaking of symbolism in the Syrian Christian tradition, this Talmudic "man of the mountain" figure "unquestionably represents an illusion to the 'Divine Lamb standing on Mount Sion'" (121). However, "It is inconceivable that Christ should have been conceived as a lamb immovably rooting in the soil" (121).

Rather, ". . . it was the faithful who were thus depicted, either as the retinue of the Good Pastor, or enjoying the delights of Paradise after their Salvation. Essentially, the "lambs" are devotees, and the "umbilical cord" represents their attachment to earthly pleasures. The "lambs" are threatened by "beasts" (temptations) and can be protected by a "shepherd" (Christ) only to a point: they must ultimately save themselves by cutting the tether of their own umbilical cord (an act that cannot be performed on their behalf without killing them, as we see in the vegetable lamb/pinna legend). The "mounted horsemen" that frighten the "lambs" into freeing themselves actually represent the Last Judgment, and the severance of the "umbilical cord" frees them for redemption into Heaven.

Heavy shit.

However, as Laufer points out, the spiritual drift of the sacred Syrian allegory had long sunk into oblivion" (125) by the time Odoric and Mandeville were writing about the vegetable lamb. As both medieval travelers locate their vegetable lambs in Asia and offer a "worthy counterpart" (125) to the contemporaneous Chinese version, Laufer draws a connection between the two that has Odoric and Mandeville merely modifying an existing Oriental legend.

Interestingly, Laufer is quite vehement in his disgracing of Henry Lee (author of The Vegetable Lamb of Tartary: a Curious Fable of the Cotton Plant). The main points of his attack are (1) the fact that cotton production was well-known in Asia and Europe and an unlikely thing for people to widely mistake, and (2) his assessment takes into account only European legends and not the wealth of Asian ones. Still, he credits Lee with undoing the fable that the source of the vegetable lamb legend is in the manipulated rhizomes of a fern tree.

All in all, a long, frighteningly rigorous article. To read Laufer with Lee is to get a more balanced idea of how the legend grew in Asia and Europe respectively, and how the legends were received, modified and embellished as cultural objects. I'll write about Lee's booklet soon.
Composed by Jess around 7:28 PM
Email This BlogThis! Share to Twitter Share to Facebook Share to Google Buzz
May contain traces of: marvels (in general), odoric, vegetable lamb, warning: will induce headache

۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

از ساغرهای پرنده گردونه وار چینی آمریکائی آمور و برتولت لوفر

SUSAN PLUM
b. 1944
Carroza de Pajaros (Bird Chariot)
early 1990s
lampworked glass, lusters
21 x 21 x 8 inches
Museum purchase with funds provided in part by Mr. and Mrs. James R. Hedges, IV, in honor of Mrs. Earle R. Evans
1994.76
East Wing: Studio Glass (Gallery 20)
Analysis
Susan Plum was raised in Mexico and moved to the United States at the age of 20. Her works are deeply spiritual and inspired by mythology. Carroza de Pajaros shows bees transported by a chariot moved by birds. This represents the roles of both these animals in mythology. Bees are messengers of the gods. They communicate the gods' messages to the birds, who then impart them to humanity. Glass holds deeper meaning in Plum's work. For her, glass "represents the 'ethereal,' something like solidified water or air, and both are synonymous with spirit."

Hunter Museum10 BLUFF VIEW
CHATTANOOGA, TN 37403
P: (423) 267-0968
F: (423) 267-9844MainVisitLearnEventsExhibitionsCollectionsAboutJoinBuy TicketsRent Our FacilityNewsroomContact

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

آلبوم، مرقع... از لوح نگاشت سیاهه اسامی و فرمانها تا مرقع و ...

آلبوم. از لاتین در اصل به معنای لوحی که فرمانها و اسامی بر آن می نگاشتند. امروزه به مجموعه چون عکس و فیلم و تمبر و موسیقی و مواد دیداری شنیداری و نیز در انگلیسی برابر با مرقع عربی رایج در فارسی نیز گویند. مرقع:مجموعه ٔ ترتیب کرده از قطعات خطوط خوش نویسان . (یادداشت مرحوم دهخدا). کتاب تصاویر چون رقعه رقعه و پاره پاره به هم جمع کرده باشند. (غیاث اللغات ). آلبوم مانندی از قطعات و رقعات و صفحات به هم پیوسته ٔ کارهای هنری و ارزنده ٔ هنرمندان از قبیل خطوط خوش ، یا نقاشی یا برگهای تزیینی و غیره . ج ، مرقعات . در فن کتاب سازی و صحافی رقعه ، قطعه ٔ برگ ، ورق به ابعاد و اشکال مختلف از آثار هنری هنرمندان است از انواع خطوط خوش و رقعه های مذهب و انواع نقاشیها اعم از رنگ و روغن یا نقاشی ناخنی و برگهای تزیینی که هنرمندان خوش ذوق با صرف وقت و پشتکار فراوان به یکدیگر پیوسته و شیرازه بسته وبه صورت کتاب یا بیاض تجلید نموده و مجموعه ای دلکش و زیبا از هنرهای گوناگون پدید آورده اند، و خود ساختن و پرداختن مرقعات هنری جداگانه است از نظر فنون ظریفه ای چون قطاعی ، وصالی ، صحافی ، حاشیه سازی متن و حاشیه و سایر رموزی که به کار می رود.

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

ماهی درهم، هراتی، دلفین و ناهید، راوز و دُخس

نقش ترئینی در قالی و جز آن. در فرهنگ ایرانیان دلفین بستگی نزدیکی با آیین مهر دارد چنانکه در بسیاری از آثار برجا مانده از این آیین، مهر در دوران کودکی و در کنار مادرش ناهید یا به تنهایی سوار بر دلفین دیده می‌شود. در نقش نوعی از فرش‌های زیبای ایرانی با نام « ماهی در هم » یا « هراتی » نیز می‌توان ردی از دلفین و پیوند آن با دیگر نمادهای آیین مهر همچون گل نیلوفر را یافت. در تازی نام دیگر دلفین بر گرفته از یونانی دُخس یا تُخس است.

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

هفت و هفتاد و هفتسد و هفت

هفتاد گیاه دارویی و اثرات آنها


هفتاد گیاه دارویی و اثرات آنها

آرامبخش:

آویشن –بابونه رومی-بادرنج بویه-برگ بو -به لیمو-پونه-پیاز –پیم پینلا-جعفر- شبت - لاواند –لیمو ترش

ادرار آور :

آویشن – انیس – بابونه گاوی- برگ بو – بومادران- پیاز- پیم پینلا- ترپانتین – درخت زندگی- رازیانه – رز میری- زنبق- زیره – ساپین (ابهل)- سداب – سرو کوهی-سیر – شبت- شنبلیله- عرعر- فلفل سیاه- فلفل قرمز- کبابه چینی- کرفس- لاواند- لاواند اسپایک- لیمو ترش – مریم گلی

اشتها آور :

آویشن- اوریگانها- بابونه رومی- بابونه گاوی- بتل – برگ بو- پیم پینلا- ترخون- جعفری- رازیانه- زنجفیل- زیره – ساسافراس- سیر- مریم گلی

التیام دهنده :

آویشن – بابونه رومی – بابونه گاوی- بادرنج بویه- بومادران- به لیمو – پیاز- پیم پینلا- ترپانتین- رزماری- سداب – سیر- شبت – عرعر- کازوپوت – کوپایپا- لاواند- مرزه – مریم گلی- میخک-

بازکننده عروق:

اوکالیپتوس- ترپانتین- سیر- عنبر بید-لاواند اسپایک

باکتریسید:

بابونه رومی- سیر

باکتریو استاتیک:

بابونه رومی- سیر

بالا برنده فشار خون:

آویشن- گل عطری- مریم گلی

بالزامیک:

آویشن – ترپانتین- کاج صنوبر

بند آورنده خون:

بومادران- ترپانتین- دارچین- سرو کوهی- عرعر- لیمو ترش

پایین آورنده فشار خون:

سیتروئل لول- سیر- لاواند- لیمو ترش

تحلیل برنده:

پونه- پیاز- ترپانتین- خولنجان- رز ماری- سیر- مرزه- نعناع اخضر

تصفیه کننده خون:

زنبق-عرعر- لیمو ترش- مریم گلی

تنظیم کننده املاح:

پیاز-لیمو ترش

خلط آور:

آویشن – انیس- اوریگانها- بادیان ختایی- پونه- درخت زندگی- رازیانه- زنبق- عرعر- کاج پومیلیو- مرزه- زردار

خنک کننده:

به لیمو- گل عطری- لیمو ترش

خواب آور :

بابونه رومی- بادرنج بویه- بومادران- ریحان- لاواند- نارنج

دافع سموم:

بومادران- لاواند – لیمو ترش

رقیق کننده خون:

لیمو ترش

صفرا آور :

بابونه رومی- بابونه گاوی- بادرنج بویه- پونه- پیم پینلا- رز ماری- زیره – کرفس- لاواند

ضد آرتریت:

سیر- لیمو ترش

ضد اسپاسم:

آویشن – انیس- ائیسون بری- اوریگانها- بابونه رومی- بادرنج بویه- بادیان ختایی- برگاموت- پیاز- ترپانتین- ترخون- جوز هندی- دارچین- رازیانه- رزماری- ریحان- زیره-سرو کوهی- سیر- کازوپوت – کاسیا-لاواند- لاواند اسپایک – لیمو ترش- مرزه – مریم گلی- میخک- نعناع

ضد اسکاروز:

پیاز- سیر- لیمو ترش

ضد اسکوربوت :

پیاز- خردل سیاه- خردل سفید- دارچین- ریحان- زنجفیل- کاسیا- کبابه چینی- لیمو ترش

ضد اسهال:

آویشن – انیس- ائیسون بری- بابونه رومی- بومادران- پیاز- جوز هندی- رز ماری- زنبق- زنجفیل- سندل سفید- سیر – شنبلیله- عرعر- عنبر بید – فلفل قرمز- گل عطری- لاواند – لیمو ترش- مرزه – مریم گلی- میخک- نارنج- نعناع

ضد اسهال خونی:

بتل – زر دار- سیر- کازوپوت- لیمو ترش

ضد انگل:

آویشن- اوریگانها- اوکالیپتوس- ترپانتین- دارچین- رزماری- سیر- عرعر- کاسیا- گل عطری- لیمو ترش- میخک – نعناع

ضد بواسیر:

بومادران – به لیمو- درخت زندگی- زنبق- شنبلیله

ضد بیماری چشمی:

بابونه رومی- عنبر بید

ضد تب:

اوکالیپتوس -بابونه رومی- بومادران- به لیمو- جعفری- رز- زردار- زنجفیل- سیر- شنبلیله- عنبر بید- کرفس

لاواند اسپایک – لیمو ترش

ضد ترشح شیر:

مریم گلی- نعناع

ضد ترشح عرق:

مریم گلی

ضد چاقی:

پیاز- لیمو ترش

ضد خارش:

آویشن- بابونه رومی- لیمو ترش- نعناع

ضد درد:

بابونه رومی- بابونه گاوی- بادرنج بویه – به لیمو- پیاز- تر پانتین- جوز هندی- خولنجان- رزماری- ساسافراس- سیر – عرعر- فلفل سیاه – گل عطری- لاواند- مریم گلی-میخک-

ضد دیابت:

اوکالیپتوس- پیاز- عرعر- گل عطری

ضد راشیتیسم:

آویشن- اوریگانها- اوکالیپتوس- بابونه رومی- بادرنج بویه- بومادران- پیاز- سداب- سرو کوهی- سیر- شنبلیله- عرعر- عنبر بید –فلفل قرمز- کاج صنوبر-پیم پینلا- ترپانتین-ترخون- جعفری- رزماری- ریحان- ساسافراس- کازوپوت- گزنه سفید- لاواند-لاواند اسپایک – لیمو ترش- مریم گلی

محرک هضم :

انیس- بابونه رومی- بابونه گاوی- پونه- ترخون- خولنجان- رازیانه- رز- زیره- سیر- شبت – عرعر- فلفل سیاه- فلفل شیرین- مرزه

مسکن:

آویشن- انیس- بابونه رومی- برگاموت- ریحان- سیر- فلفل قرمز- کازوپوت- لاواند- مریم گلی

مقوی دستگاه ادراری:

رز - زنبق- شنبلیله- عنبربید- میخک

مقوی سمپاتیک:

بومادران- لیمو ترش

مقوی عروق:

سرو کوهی- لیمو ترش

مقوی معده :

آویشن – انیس- اوریگانها- بابونه گاوی- بادرنج بویه- بادیان ختایی- برگاموت- بو ماران- پالماروزا- پیاز- پیم پینلا- ترخون- جعفری- جوز هندی- خردل سیاه- خردل سفید- خولنجان- دارچین – رز- رزماری- ریحان- زنجفیل- زیره- سیر- عرعر- فلفل قرمز- کاسیا- کبابه چینی- کرفس- گشنیز- لاواند اسپایک- مرزه – مریم گلی- میخک- نعناع- نعناع اخضر- هل

منقبض کننده عروق :

سرو کوهی

مولد شیر:

انیس- بادیان ختایی- رازیانه- شبت

ضد عفونی کننده ادراری:

آویشن-پیاز- سندل سفید- عرعر- فلفل قرمز- کازوپوت- کبابه چینی- لاواند- ئلیموترش- مریم گلی- نعناع

ضد عفونی کننده روده ای:

آویشن- پیاز-ترخون- ترپانتین- دارچین- سیر- عرعر- کازوپوت- کاسیا- لاواند- لیمو ترش-مرزه- میخک

ضد عفونی کننده ریوی:

آویشن- اوریگانها- اوکالیپتوس- پونه- پیاز- ترپاتین- رزماری- سندل سفید- سیر- عرعر- کاج صنوبر- کازوپوت- کبابه چینی- لاواند- لیمو ترش

ضد عفونی کننده عمومی:

آویشن- اوکالیپتوس- بابونه رومی- بابونه گاوی- برگاموت- پرتقال- پونه- پیاز- تر پانتین- ترخون- دارچین- رزماری- زنجفیل- سیر- عرعر- کاجپومیلیو- کاج صنوبر- کازوپوت- کاسیا- گل عطری- لاواند- لیمو ترش- مرزه – مریم گلی- میخک- نعناع

ضد عفونی کننده کبدی:

زنبق- زنجفیل- کاج صنوبر- گل عطری

ضد کرم:

آویشن – ائیس بری- اوکالیپتوس- بابونه رومی- بتل- برگاموت- پیاز- ترخون- دارچین- رازیانه – زیره- ابهل- سیر- کازوپت- کاسیا- لاواند- لیمو ترش- مرزه- میخک- نعناع

ضد کم خونی:

آویشن- اوریگانها- بابونه رومی- بادرنج بویه- سیر- لیمو ترش

ضد میخچه:

سیر

ضد میگرن:

بادرنج بویه- بومادران- به لیمو- فلفل قرمز- لاواند- لاواند اسپایک

ضد نفخ :

اویشن –انیس-ائسیون بری – اوریگانها- بابو نه گاوی- بادرنج بویه – بادیان ختایی- هل – برگ بو – بومادران- به لیمو- |پونه- ترخون – جعفری- جوز هندی- خونجان- رازیانه- رزماری – زردار- زنجفیل- زیره- ساسافراس- سراب- سیر – شبت- شنبلیله – فلفل سیاه- فلفل شیرین- فلفل قرمز- کرفس- کوپایبا- گشنیز- لادانه اسپایک- لیمو ترش- مرزه- میخک- نعناع- نعناع اخضر

ضدنقرس:

اویشن- بابونه رومی- پونه – چیم پیتلا- ترپانتین- رازیانه- رزماری- ریحان- ساسافراس- سیر- عرعر- عنبر بید- کاج صنوبر- کازوپوت- لیموترش

قابض:

هل – رزدار- عنبر بید-کشنیز- مریم گلی

قاعده اور:

اویشن- اوریکانها- بابونه رومی- بابونه گاوی- بادرنج بویه- برگ بو- بو مادران- پونه- پیم پیتلا- ترخون-

جعفری- دارچین- درخت زندگی- رزماری- ریحان- زنبق- زیره – ابهل- سراب- شنبلیته- عرعر- لاواند

متعادل کننده عمومی وعصبی:

بادرنج بویه- رزماری- ریحان- سرو کوهی- لاواند-

محرک ترشح عرق:

اویشن- بابونه رومی- بابونه کوهی- بادرنج بویه- رزماری بو مادران پیم پیتلا- درخت زندگی- ساسافراس-

سرو کوهی- عرعر- فلفل سیاه- فلفل شیرین- گزنه سفید- لاواند

محرک تنفسی:

انیس- بادرنج بویه- برگ بو- پیاز- دارچین- سیر- شنبلیله-

محرک سیستم عصبی:

اویشن- پیاز- رازییانه- رزماری- ریحان- عرعر- کبابه چینی- لادانه- لیمو ترش- مریم گلی- نعناع

محرک عمومی:

اویشن- انیس- اوکالیپتوس- بابونه رومی- برگ بو- بو مادران- پالما روژا- پیاز- ترخون- جوز هندی-

خر دل سیاه – خردل سفید- خولنجان- رازیانه- رزماری- ساسافراس- سیر- شبت- لاوانه – لیمو ترش-

مریم گلی- میخک- نعناع- نعناع اخضر

محرک قلبی:

انیس- بادرنج بویه- بومادران- دارچین- رزماری- زیره- سیر- کشنیز- گل عطری- لیموترش

محرک قوای جنسی:

اویشن- انیس- اسئیونبری- بادرنج بویه- پیاز- دارچین- رزماری- زنجفیل- سندل سفید- شنبلیله- عرعر

کاج صنوبر- مرزه- میخک- نعناع-

محرک کبدی:

اویشن- پیاز- رز- رزماری- شنبلیله- لادانه اسپایک

محرک کلیوی:

اویشن- رز- لیموترش-

محرک کورتیکو سورنال:

رزماری- ریحان- کاج صنوبر- گل عطری- مرزه- مریم گلی

محرک گردش خون:

اویشن- جوز هندی- دارچین- زیره- سیر- کاسیا

محرک لوزالمعده:

شنبلیله- لاوانه اسپایک – لیموترش-

محرک مغزی:

اویشن- بادرنج بویه- پیاز- جوز هندی- رز ماری- ریحان- میخک

ضد سرطان:

پیاز- ترخون- درخت زندگی- سرو کوهی- سیر- گل عطری- مریم گلی-میخک

ضد سرفه:

بادیان ختایی- پونه- پیم بیتلا- رزماری- شنبلیله- فلفل قرمز

ضد سرماخوردگی:

اویشن- اوکالیپتوس- بابونه رومی- بادرنج بویه- برگ بو- پونه- پیاز- دارچین- رزماری- سروکوهی-

سیر- فلفل قرمز- کاج صنوبر- کاسیا- کبابه چینی- لاوانه- لیموترش- مریم کلی- نعناع

ضد سنگ های ادراری:

اوکالیپتوس- بو مادران- ترپانیتن- رازیانه- سیر - عرعر- کو پایبا- گل عطری

ضد سنگ های صفراوی:

پیاز- ترپانتین- جوز هندی- رزماری- عرعر- فلفل قرمز- لیموترش

ضد عفونت:

اویشن- اوکالیپتوس- سیتروئل- سیر- عرعر- لاوانه- لاوانه اسپایک- لیمو ترش- میخک


جهاد کشاورزی خراسان رضوی

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

مرگامرگی، طاعون

طاعون (Plague)
طاعون نوعی بیماری عفونی باکتریال مشترک بین انسان و حیوانات است که توسط جوندگان و کک آنها به سایر حیوانات و انسان منتقل می شود .
این بیماری در طول تاریخ، انسانهای زیادی را به هلاکت رسانده است و تجربیات گذشته نشان داده است که گاهی کانون های فعال طاعون به مدت ده سال یا بیشتر، غیرفعال و خاموش گردیده و ناگهان و بصورت انفجاری، مجددا فعال و موجب ابتلاء جوندگان یا انسان شده است.ضمنا از آنجا که عامل طاعون به عنوان یکی از جنگ افزارهای بیولوژیک، مطرح میباشد لازم است از این نظر نیز مورد توجه قرار گیرد، براساس اطلاعات موجود، کشورهائی نظیر روسیه و آمریکا این جنگ افزارها را از سال ها قبل ساخته و انباشته اند.

وضعیت جهانی و منطقه ای بیماری
تا کنون سه بارطاعون به صورت جهانگیر (پاندمیک) حادث شده است به طوریکه: اولین پاندمی ثبت شده در سال ۵۴۱ میلادی در مصر اتفاق افتاده و از آنجا به اروپا منتشر گردیده و موجب تلفات شدید و کاهش ۶۰ـ۵۰ درصد جمعیت در شمال آفریقا، اروپا و مرکز و جنوب آسیا شده است.دومین پاندمی طاعون که به ” مرگ سیاه” موسوم گردیده است در سال ۱۳۴۶ میلادی حادث گردیده و حدود ۳۰ـ۲۰ میلیون نفر یعنی یک سوم جمعیت اروپا را به هلاکت رسانده است.
طاعون به وسیله موش های صحرائی و انسان های مبتلا به آهستگی از روستائی به روستای دیگر و یا با سرعت بیشتری بوسیله کشتی از کشوری به کشور دیگر منتشر شده است ۰ این پاندمی به مدت ۱۳۰ سال ادامه یافته و مشکلات سیاسی، فرهنگی و عقیدتی فراوانی به بار آورده است. سومین پاندمی طاعون در سال ۱۸۵۵ در چین آغاز شده و به سایر مناطق انتشار یافته سرانجام موجب مرگ ۱۲ میلیون نفر از مردم هند و چین گردیده است و همچنان طغیان های کوچکی از این بیماری در نقاط مختلف جهان در جریان میباشد.
عامل بیماری
عامل بیماری شامل یرسینیاپستیس (Yersinia Pestis) است. هیچگونه دلیلی مبنی بر اینکه باقی ماندن باسیل طاعون در محیط اطراف بتواند باعث آلودگی محیط و تهدید بهداشتی شود، وجود ندارد، چرا که این باسیل، فاقد اسپور است و لذا نسبت به شرایط محیطی، بسیار حساس بوده و سریعا از بین می رود و از این گذشته یرسینیا پستیس، در برابر تابش نور خورشید و حرارت، بسیار حساس است و مدت زیادی در خارج از بدن میزبان، زنده نمی ماند. طبق نظر خبرگان سازمان جهانی بهداشت، حتی در بدبینانه ترین وضعیت، افشانه های حاوی باسیل طاعون فقط به مدت یک ساعت فعال باقی خواهد ماند و لذا در یک حمله بیوتروریستی مخفیانه، قبل از اینکه اولین مورد پنومونی طاعونی عارض شود باسیل های موجود در افشانه آلوده، از بین خواهند رفت.
برخی از ویژگی های ککهای ناقل طاعون :
از۳۰۰۰ - ۲۰۰۰ نوع کک موجود، حدود ۳۰ نوع آن قادر به انتقال طاعون، میباشند و ضمنا حداقل ۲۲۰ نوع جونده مختلف، نسبت به طاعون ، حساس بوده و ممکن است آلوده شوند.از آنجا که کک جزو موجودات خونسرد میباشد قادر به تنظیم درجه حرارت بدن خود نبوده ولذا در مناطقی که درجه حرارت و رطوبت هوا مناسب نباشد به سرعت، مایعات بدن خود را از دست، میدهد و قادر به ادامه حیات نمی باشد.
ثبوت کانونهای طاعون ، درگرو تعادل بین عادات کک و جوندگان مخزن و شرایط محیطی و آب و هوا میباشد. از طرفی مری کک (Proventriculus) طوری ساخته شده است که به طور منظم باز و بسته میشود و مواد مصرفی را به داخل معده، هدایت مینماید و در صورتی که کک، از خون آلوده به یرسینیا پستیس، تغذیه نموده باشد ابتدا مقداری خون وارد معده آن میگردد ولی از آنجا که این ارگانیسم ها کلنی هائی در مری تشکیل داده و با ایجاد لخته باعث انسداد آن میشوند راه ورود خون، به معده، کاملا مسدود میشود و باعث استفراغهای مکرری در کک میگردد و از طرفی این حشره به منظور رفع تشنگی و گرسنگی خود با حرص و ولع بیشتری به تغذیه، می پردازد و با استفراغ مواد آلوده و تلقیح آنها به میزبانهائی که از خون آنها تغذیه مینمایند یرسینیاپستیس را به بدن آنان منتقل میکند و سرانجام در اثر کم آبی، تلف میگردد.
در شرایط اقلیمی گرمتر، کک ها در موشهای مزارع و آنهائیکه داخل ساختمان ها ساکن هستند فراوانترند و در آب و هوای سردتر، آلودگی آنها به موشهای بناهای مسکونی انسان یا دیگر ساختمانها محدود میگردد. ضمنا گزنوپسیلا کئوپیس، ارتباط نزدیکی با موشها و اماکن مسکونی انسان دارد و در غیاب میزبان اصلی به گزش انسان میپردازد.

ککهای جوندگان وحشی در کانون طبیعی طاعون ایران
تاکنون ۱۳ نوع کک، بر روی جوندگان وحشی کانون طبیعی طاعون ایران شناخته شده است این ککها در جریان همه گیری طاعون حیوانات، (اپی زوسی) آلوده شده و باسیل طاعون را منتقل مینمایند. گزنوپسیلا کئوپیس Cheopis یکی از ککهای جوندگان وحشی است و حدود ۸۰% ککهای موجود در کانون طبیعی طاعون ایران را تشکیل میدهد و بر روی همه انواع جوندگان، یافت می گردد.ولی تعداد آن بر روی مریون پرسیکوس، بیشتر از سایر جوندگان است. این کک به علت نقشی که در انتشار پاندمیک و اپیدمیک طاعون انسانی ایفاء میکند به عنوان ناقل کلاسیک، در نظر گرفته شده است که گزنوپسیلا کئوپیس، نسبت به سایر ککها بسیار پرخور و حریص است و لذا ناقل موثرتری محسوب میگردد.
دوره نهفتگی:
دوره کمون طاعون در حدود ۷ـ۲ روز است.
سیر طبیعی
به دنبال پشت سرگذاشتن دوره کمون ۷ - ۲ روزه به صور مختلف طاعون خیارکی، طاعون سپتیسمیک ، طاعون پنومونیک تظاهر مینماید و موجب بروز علائم غیر اختصاصی نظیر کسالت، تهوع، استفراغ و اسهال، میگردد و در صورتی که سریعا درمان نشود در نیمی از موارد، به مرگ بیماران منجر میگردد ولی در صورتی که تحت درمان اختصاصی قرار گیرد میزان مرگ ناشی از آن به کمتر از ۵% تقلیل می یابد.
میزان موارد مرگ ناشی از بیماری در حالات زیر، بیشتر میباشد:
۱ ) پنومونی طاعونی
۲ ) لنفادنوپاتی زیر بغلی یا لنفادنوپاتی، در چند نقطه بدن
۳ ) در صورت وجود باسیل طاعون ، در اسمیر خون محیطی
۴ ) مثبت بودن کشت خون
۵ ) عدم تجویز آنتی بیوتیک مناسب
طاعون درمان نشده میتواند باعث ایجاد سقط و یا مرگ جنین در داخل رحم، بشود ولی در صورت درمان به موقع و مناسب، خطرات جنینی آن به حداقل میرسد.

تاثیر عوامل مساعد کننده بیماری
* افزایش جمعیت موشهای منطقه
* نامطلوب بودن شرایط بهداشتی
* حساسیت و مقاومت در مقابل بیماری
حساسیت نسبت به طاعون، عمومیت دارد و ایمنی حاصله در افرادی که جان سالمی به در میبرند، نسبی است به طوریکه در مقابل تلقیح تعداد زیادی باسیل، درهم میشکند.
منابع و مخازن، نحوه انتقال و دوره قابلیت سرایت
مخزن طبیعی عفونت را جوندگان وحشی مثل راسو ،جوندگان اهلی مثل موش و خرگوش اهلی، و گوشتخواران اهلی مانند گربه و سگ تشکیل میدهند.

راههای انتقال
۱ ) از طریق تماس با کک آلوده
۲ ) از طریق تماس مستقیم با انسانهای مبتلا به طاعون ریوی
۳ ) در اثر تماس و دستکاری نسوج حیوانات آلوده و محیط کشت باسیل طاعون
۴ ) در اثر تماس با گربه های آلوده به پنومونی طاعونی
۵ ) در اثر تماس با شپش و کنه آلوده
۶ ) انتشار عمدی از طریق افشانه های آلوده در حملات بیوتروریستی
انسان، با قرار گرفتن در چرخه انتقال حیوانی طاعون و یا با ورود حیوانات وحشی آلوده یا کک آنها به اجتماعات انسانی، به این بیماری، مبتلا میشود و حیوانات اهلی نیز ممکن است کک آلوده به طاعون جوندگان را به منازل، منتقل کنند.
آلودگی شدید جوندگان شهری، موجب همه گیری حیوانی و انسانی طاعون میشود و انسان، نقش میزبان اتفاقی را ایفاء میکند.
پستانداران گوشتخوار، نظیر سگ و گربه و بسیاری از گوشتخواران دیگر، در کانونهای بومی و همه گیر طاعون، مثبت هستند و این تغییرات سرمی، در اثر خوردن جوندگان مبتلا به طاعون، حاصل میشود.گربه های اهلی و سگها میتوانند وسیله ای جهت انتقال طاعون، به انسانها به حساب آیند و این حیوانات در اغلب موارد، جوندگان آلوده را به محیط خانه می آورند. ندرتا سگها و به نحوشایعی گربه ها به دنبال خوردن جوندگان مبتلا به طاعون، بصورت حادی بیمار میشوند و از طریق ترشحات آبسه های زیر پوستی، ترشحات دستگاه تنفسی ناشی از پنومونی، انتقال مکانیکی بوسیله گازگرفتن و چنگ زدن و ترشحات دهانی حلقی ناشی از کلونیزاسیون یرسینیا پستیس، به طور مستقیم، باعث آلودگی انسان میگردند.
علل انتشار طاعون بوسیله جوندگان
۱ ) گردش روزمره آنها در جستجوی غذا
۲ ) پراکندگی طبیعی
۳ ) حرکت دسته جمعی در ارتباط با فقدان منابع غذائی
۴ ) مهاجرت دسته جمعی در نتیجه انگیزه های غریزی یا عوامل غیرطبیعی نظیر سیل ، آتش سوزی ۰۰۰
یکی از پیش درآمد های طاعون انسانی، وقوع طاعون در بین موش های صحرائی است که باعث مرگ و میر فراوانی در آنها شده کک هائی که از بدن این جوندگان تغذیه می کنند مجبور به ترک میزبان طبیعی خود شده به بدن انسان راه می یابند و باعث بروز طاعون خیارکی و سپتی سمیک میشوند که معمولا بطور مستقیم از انسانی به انسان دیگر سرایت نمی کند ولی تعداد کمی از این بیماران متعاقبا دچار پنومونی ثانویه طاعونی میشوند و بیماری را مستقیما از طریق قطرات تنفسی، به سایر انسان ها منتقل میکنند و باعث بروز پنومونی اولیه طاعونی در آنها میشوند.
مکانیسم های دوام عامل طاعون درخلال دوره های طولانی خاموشی
۱ ) زنده ماندن ککهای آلوده به مدت بیش از یکسال، حتی بدون دسترسی به میزبان پستاندار زنده و آلوده سازی جوندگانی که جدیدا وارد نقب های زیرزمینی میگردند.
۲ ) زنده ماندن عامل طاعون در نسوج یخ زده حیوانات مبتلا به مدت بیش از یک سال و ورود مجدد یرسینیا به سیکل ” جونده ـ کک”.
۳ ) به علت زنده ماندن احتمالی یرسینیا در محیط خاک (که بعید بنظرمیرسد) ۰
۴ ) عفونت نهفته جوندگان.
علائم بیماری طاعون
×طاعون خیارکی
طاعون خیارکی شا یعترین چهره بالینی بیماری است پس از طی دوره کمون به دنبال گزش کک آلوده باسیل در غدد لنفاوی منطقه تکثیر پیدا کرده به طور نا گهانی با تب ۴۰-۵/۳۸ درجه سانتی گراد ، لرز، ضعف و سردرد می باشد. معمو لا همزمان باآن و یا چند ساعت پس از آن بیمار متو جه بر جستگی غدد در ناحیه کشاله ران ، زیر بغل یا گردن می شود این غدد ها دردناک بوده و به قدری حساس است که بیمار از هرگونه حرکتی اجتناب می نماید . این خیارک بصورت تورم بیضی شکل به اندازه ۱۰-۱ سانتی متر ظاهر و با عث کشیدگی پوست و قرمزی آن می گردد. طاعون به علت شروع ناگهانی و برق آسا بودن سیر بالینی می تواند در عرض ۴-۲ روز منجر به مرگ می شود.
× طاعون سپتی سمیک
علاوه بر خیارک در برخی موارد به علت رشد بی اندازه با سیل در خون سپتی سمیک ایجاد می شود . در برخی موارد بیمار تبدار و بسیار بد حال بوده و به سرعت می میرد بدون این که خیارک ایجاد شود.
× طاعون ریوی
یکی از خطر ناکترین عوارض طاعون خیارکی ،پنومونی ثانوی میباشد . عفونت ، تو سط خون از خیارک به ریه رسیده و ایجاد پنومونی میکند علاوه برمرگ و میر بالا این نوع طاعون شدیدا مسری بوده و انتقال از طریق ذرات تر شحی معلق در هوا صورت می گیرد.علا ئم مهم طاعون ریوی شامل : تب شدید نا گهانی ، سرفه با خلط خونی ، درد سینه ، لنفاد نوپاتی میباشد.طاعون ریوی میتواند سریعا باعث مرگ بیمار شود و از زمان ابتلا تا مرگ یک روز بطول انجامد. در صورتیکه آنتی بیوتیک بعد از ۲۰ ساعت از شروع طاعون ریوی آغاز شود معمولا بی تا ثیر بوده و طاعون کشنده خواهد بود .

پیشگیری اولیه به منظور حفظ افراد سالم
فرازی از پندارهای ابن سینا در مورد پیش آگهی طاعون
ورم طاعونی از رنگی که ورم دارد نسبت بدی و بدتری خود را نشان می دهد. ورم طاعونی که سرخ بد رنگ است امیدی به معالجه اش هست. در درجه دوم ورم طاعونی زرد رنگ می آید که از ورم سرخ رنگ، بدتر است ولی باز امیدی در معالجه اش هست. اما اگر ورم طاعونی سیاه رنگ باشد، رهایی از آن محال است و شخص ورم زده جواز مسافرت به آن جهان را گرفته است.
۱ گزارش تلفنی موارد مشکوک طاعون به سطوح بالاتر
۲ آموزش مردم در مناطق بومی در مورد راههای انتقال بیماری، نحوه کنترل موش و اهمیت محافظت از گزش کک و از بین بردن ککهای موجود در بدن سگ و گربه، درمناطق بومی.
۳ کاهش جمعیت موشها با مسموم کردن آنها به منظور تامین بهداشت محیط. کنترل جوندگان
در رابطه با کنترل بیماری تنها زمانی باید به مبارزه با موش های صحرائی و سایر جوندگان و کاهش جمعیت آنها اقدام شود که جهت از بین بردن ککهای جوندگان، ازحشره کش مناسبی استفاده شده باشد زیرا اگر قبل از نابود کردن کک ها اقدام به معدوم کردن جوندگان شود با از بین رفتن این میزبان ها کک آلوده آنها که از موجودات خونگرم تغذیه میکند به بدن انسان هجوم آورده باعث انتقال بیماری میگردد.
تنها روش کنترل جوندگان، کاهش یا حذف مواد غذائی و پناهگاه آنهاست و مسلما چنین اقداماتی در مورد جوندگان اهلی و نیمه اهلی، امکان پذیر بوده لیکن در مورد جوندگان وحشی از ارزش کمی برخوردار است. همچنین باید توجه داشته باشیم که نابود کردن جوندگان، بدون کاهش امکانات غذائی و پناهگاه آنها در بهترین شرایط، صرفا یک اقدام موقتی میباشد.
۴ جلوگیری از تماس جوندگان با مواد غذائی و اماکن انسانی
در رابطه با جلوگیری از تماس جوندگان با مواد غذائی و اماکن انسانی باید به موارد زیر، توجه داشته باشیم:
۱ ) جلوگیری ازتجمع علوفه وچوب درنزدیکی محل سکونت
۲ ) ازبین بردن علوفه اطراف منازل، انبارها و نواحی گردش و بازی
۳ ) معدوم کردن مواد زائد و فضولات به روش بهداشتی
۴ ) نگهداری غلات در ساختمان ها و انبارهای غیر قابل نفوذ جوندگان در نواحی دور از محل سکونت و بازی کودکان.
در رابطه با جستجوی کک و دور ساختن آن از بدن حیوانات دست آموز، توصیه شده است حداقل هفته ای یکبار بویژه در گربه ها، بچه گربه ها و توله سگهائی که در ارتباط با کودکان، قرار دارند این جستجو تکرار شود.
۵ جستجوی کک و دور ساختن آن از بدن حیوانات دست آموز
۶ واکسیناسیون افراد در معرض خطر نظیر کارکنان آزمایشگاههائی که با باسیل طاعون در تماس میباشند و ساکنین مناطقی که میزان بروز طاعون زیاد است و یاکسانی که به آن مناطق مسافرت مینمایند. واکسن طاعون، نوعی واکسن کشته شده است که بصورت ۲ دوز اولیه به فاصله سه ماه تزریق می شده و سپس هر شش ماه، یکبار اقدام به تزریق یادآور آن مینموده اند و با توجه به ایمنی کوتاه مدت و محدود ناشی از آن WHO مصرف این واکسن را تنها در شرایط زیر، توصیه می نموده است :
۱ ـ کارکنان آزمایشگاهی که در تماس احتمالی با باسیل طاعون هستند
۲ ـ کارکنان بهداشتی که در مناطق آندمیک طاعون، فعالیت دارند
ضمنا توصیه شده است از این واکسن صرفا به منظور پیشگیری بیماری ، استفاده شود وطی همه گیری ها به منظور کنترل بیماری نباید مورد استفاده، قرار گیرد. تولید واکسن کشته شده طاعون از سال ۱۹۹۹ متوقف شده است.
اقدام لازم در برخورد با بیماران
۱ استفاده از ماسک جراحی به منظور پیشگیری از انتقال پنومونی طاعونی در تماس یافتگان نزدیک
۲ در صورتیکه کمتر از ۴۸ ساعت از شروع درمان آنتی بیوتیکی در افراد مبتلا به پنومونی طاعونی می گذرد، افرادی که با آنان زندگی می کنند یا در تماس نزدیک با آنها هستند دریافت داروی پیشگیرنده لازم است
۳ از تماس های غیرضروری تا قبل از ۴۸ ساعت از شروع درمان بیماران مبتلا به پنومونی اجتناب شود.
۴ از سایر احتیاطهای تنفسی، نظیر استفاده از گان، دستکش و عینک محافظت کننده نیز استفاده نمایند.
۵ بیماران مبتلا به پنومونی طاعونی طی ۴۸ ساعت اول بعد از شروع آنتی بیوتیک و تا زمان ظهور اولین علائم بهبودی بالینی، همچنان ایزوله باشند ، اطاق های محل بستری شدن این بیماران بایستی پاکسازی نهائی شود و لباسها و وسایل آغشته به مایعات و ترشحات بیماران باید ضدعفونی گردد.
۶ جسد بیمارانی که به علت طاعون، تلف شده اند تحت شرایط کاملا بهداشتی بوسیله افراد تعلیم دیده دفن گردد.
۷ جدا سازی بیماران و آغشته کردن البسه و وسایل آنها با حشره کشهای موثر بر ککهای محلی، در مبتلایان به طاعون خیارکی که فاقد سرفه هستند و تصویر رادیوگرافی ریه آنها طبیعی است اجتناب از تماس با ترشحات خیارکها به مدت سه روز بعد از شروع درمان، کافی است. از طرفی مبتلایان به طاعون ریوی بایستی تا ۴۸ ساعت بعد از شروع درمان ویا تازمان منفی شدن کشت خلط، بطور مطلق، ایزوله شوند. لازم به ذکر است که طاعون پنومونیک، از فردی به فرد دیگر از طریق قطرات آلوده، منتقل میشودو لذا در تماسهای خیلی نزدیک یعنی فاصله کمتراز ۲ متر، امکانپذیر است .
۸ در صورت وقوع همه گیری پنومونی طاعونی، کلیه افرادی که دچار تب ۵/۳۸ درجه سانتیگراد یا بالاتر هستند یا جدیدا دچار سرفه شده اند لازم است سریعا تحت پوشش آنتی بیوتیک قرار گیرند .افراد فاقد علائم بالینی که در تماس خانوادگی یا بیمارستانی یا سایر تماس های نزدیک با افراد مبتلا به پنومونی طاعونی درمان نشده بوده اند نیز لازم است به مدت ۷ روز تحت پوشش پروفیلاکسی داروئی قرار گیرند و از نظر بروز تب و سرفه، تحت نظر باشند .
پیشگیری ثانویه به منظور اعاده سلامتی افراد بیمار و جلوگیری از بروز عوارض
تست تشخیصی سریعی وجود نداردو لذا توصیه شده است استرپتومایسین به عنوان داروی انتخابی انواع مختلف طاعون به مقدار ۳۰ میلی گرم / کیلوگرم / روز / عضلانی و به مدت ۱۰ روز هرچه سریعتر آغاز شود. پاسخ درمانی بسیار سریع است به طوری که اغلب بیماران به سرعت و در عرض ۳ روز عاری از تب می گردند. شایان ذکر است که در مواردی نظیر حاملگی، سالخوردگی و در زمینه اختلال شنوائی، دوره درمانی با این دارو را باید کاهش داده استرپتومایسین را فقط تا سه روز بعد از قطع تب ادامه دهیم. ضمنا در صورت وجود حساسیت نسبت به این دارو یا نیاز به درمان خوراکی، تتراسیکلین، جانشین مناسبی است و به مقدار ۴ـ۲ گرم / روز / ۱۰ روز تجویز میگردد.
پیشگیری ثالثیه، به منظور جلوگیری از پیشرفت عوارض و زمینگیر شدن بیمار
بیماری معمولا عوارض پایداری ایجاد نمیکند.
وضعیت کنونی طاعون سرایت طاعون در جهان ، طبق آمار سازمان بهداشت جهانی، قاره‌ی آفریقا ، ماداگاسکار، موزامبیک، تانزانیا، جمهوری دموکراتیک کنگو و سپس آسیا ، هند ، بالا‌ترین آمار مبتلایان به طاعون را دارند. این دو قاره به تنهایی ۹۹٪ مناطق طاعون‌‍‌زده در سال ۱۹۹۷در جهان را تشکیل می‌دادند. انواع بیماری طاعون می‌تواند به سه شکل در انسان ظاهر شود که این سه حالت می‌توانند جدا یا هم‌زمان با یک‌دیگر باشند.
طاعون خیارکی
طاعون خیارکی متداول‌ترین حالت طاعون است که طی نیش کک یا گازگرفتگی توسط موش آلوده به باسیل به وجود می‌آید. طاعون ابتدا باعث مرگ تعداد بسیار زیادی از موش‌ها می‌شود.
بنابراین، کک‌ها به دنبال میزبان دیگر، به انسان‌ها یا حیوانات خانگی حمله کرده و باعث آلودگی آن‌ها می‌شوند. دوره نهفتگی، دوره‌ی نهفتگی بیماری بین دو تا شش روز طول ‌می‌کشد.
سپس علایم اولیه، یعنی لرز و تب بالا، سرگیجه، درد شدید عضلات و مفاصل، کوفتگی و سر درد ظاهر می‌شوند.
پس از ۲۴ ساعت، خیارکهایی بر روی بدن بیمار به‌وجود می‌آیند. خیارک‌ها غدد لنفاوی هستند که متورم شده‌اند. این خیارک‌ها معمولاً در اطراف ناحیه‌ی نیش کک ظاهر می‌شوند و به تدریج بزرگ می‌شوند و بسیار دردناک و حساس هستند. از علایم دیگر کم‌شدن آب بدن و عطش دایمی بیمار است.
درصورتی که بیمار به‌موقع تحت علاج قرار نگیرد، علایم هشدار ‌دهنده‌ای همچون افزایش تعداد ضربان‌های قلب، آشفتگی و هذیان ظاهر می‌شوند. در این صورت بیمار پس از ۳۶ ساعت می‌میرد. البته بین ۲۰ تا ۴۰٪ این بیماران ممکن است به طور ناگهانی، پس از یک دوره‌ی نقاهت طولانی، از مرگ نجات یابند.
طاعون عفونتی خون
این طاعون بین ۱۰ تا ۲۰٪ طاعون‌ها را تشکیل می‌دهد. طاعون عفونتی خون در ادامه‌ی طاعون خیارکی به‌وجود آمده و نوع شدید شده‌ی آن است که طی تکثیر زیاد باسیل‌ها در دستگاه گردش خون، به صورت بیماری بروز می‌کند. این حالت هنگامی رخ می‌دهد که سیستم دفاعی غدد لنفاوی و سایر دفاع‌های بدن فعال شده‌باشد. ممکن خیارک‌های تشکیل شده آن‌قدر ریز باشند که دیده نشوند.
این نوع طاعون باعث تورم میوکارد ، قلب و افزایش حجم آن و تخریب بافت‌های کبد و طحال شود. افراد مبتلا به این نوع طاعون، دچار سرگیجه، حالت تحوع، اسهال ، درد‌های عضلانی وحشتناک، تخریب بافت‌ها و کاهش زیاد فشار خون می‌شوند.

طاعون ریوی
طاعون ریوی نسبت به طاعون خیارکی نادر است، اما به شدت مسری و به مراتب کشنده‌تر است. این حالت هنگامی رخ می‌دهد که باسیل یرسینیا پستیس مستقیماً از طریق ریه وارد بدن می‌شود (نه از طریق پوست). طاعون ریوی می‌تواند از طریق راه تنفسی، از بیماری که به طاعون خیارکی دچار است به فرد سالم منتقل شود. سرایت به بیماری از راه تماس با مایعات و لباس‌های آلوده به باسیل یا تنفس قطرات معلق در هوا، که با عطسه یا سرفه‌ی بیماران به محیط بیرون راه می‌یاند، انجام می‌گیرد.
در این حالت، دوره‌ی نهفتگی بیماری چند ساعت بیش‌تر طول نمی‌کشد. اولین علایم، تب، سرفه‌ی شدید، اختلال در تنفس و استفراغ خون چرک‌آلود میباشد. فرد بیمار می‌تواند به حالت کما نیز برود. طاعون ریوی، حتی با درمان آنتی‌بیوتیکی نیز بسیار کشنده است و فرد را در حد اکثر سه روز از پای در‌می‌آورد.
طاعون گاوی
طاعون گاوی (Rinderpest) RP یک بیماری ویروسی واگیردار است که درگاو و گاو میش اهلی وبعضی حیوانات وحشی بوجود می آید . این بیماری با تب زخمهای دهانی اسهال و نکروز غدد لنفاوی و مرگ ومیر زیاد مشخص میشود ظاهر میشود. ویروس طاعون گاوی تنها ویروس دارایRNA تک رشته ای است از خانواده بارا میکسوویریده ازجنس موربیلوویروس هاست .
دکتر مهرداد حلوائی
وبلاگ نویسان بدون مرز

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

مثل

هرچه داری بخدر ده که خدر مرد خداست . این مثل را در مورد اشخاص عزیز بی جهت بکار برند.

ضحاک، یکی از هزاران کاندر حکایت آمد

ضحاک


نسخه خطی شاهنامه: فریدون ضحاک را شکست می دهد.
ضَحاک (اوستایی:اَژی دهاکه/AŽI DAHĀKA؛ ارمنی: اَدَهَک/Àdahak)[۱] از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانیان است. در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. او پس از کشتن پدرش به ایران می‌تازد و جمشید را می‌کشد و بر تخت شاهی می‌نشیند. با بوسهٔ ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ابلیس به دست یاری او آمده و می‌گوید که باید در هر روز مغز سر دو جوان را به مارها خوراند تا گزندی به او نرسد.
و بدین‌سان روزگار فرمانروایی او هزار سال به درازا می‌کشد تا این که آهنگری به نام کاوه به پا می‌خیزد، چرم پارهٔ آهنگری‌اش، درفش کاویانی را بر می‌افرازد و مردم را به پشتیبانی فریدون و جنگ با ضحاک می‌خواند. فریدون ضحاک را در البرز کوه (دماوند) به بند می‌کشد.
•
ضحاک در اوستا


ضحاک بر تخت شاهی
در اوستا، (یسنا ۷ -۹؛ یشت‌ها ۳۳ - ۳۴:۵ ؛ ۱۴: ۴۰ ؛ ۲۷:۱۹)؛ ضحاک (در اوستا: اژی دهاک‌) اژدهایی سه سر است که ثریتونا (= فریدون‌) با او می‌جنگد. تنها در نوشته‌های پس از اوستا است که او را به شکل یکی از مردمان می‌بینیم.

در فرهنگ واژه‌های اوستا (بهرامی، احسان. فرهنگ واژه‌های اوستا. نشر بلخ.۱۳۶۹) واژهٔ دَهَه کَهَ برابر با ویران‌گر، نابود سازنده و واژهٔ دَهاکَه برابر با گزیدن، نیش زدن، اژدها و واژهٔ اژی دهاک برابر با مار نیش زننده، زهاک (ضحاک‌) آمده‌است. در پی نوشت واژهٔ اژی دهاک در فرهنگ واژه‌های اوستا می‌خوانیم:

«در شاهنامه، فردوسی او را یک مردی شناسانده که دو مار به انگیزهٔ بوسهٔ اهریمن از شانه‌هایش درآمده بود و سالیان دراز در ایران به ستم کاری و کشتار جوانان ایران و سود جویی ازمغز آنان برای خورش مارها ی روی شانه‌هایش می‌پرداخت تا سر انجام با رستاخیز کاوه آهنگر و فریدون پور آبتین، زهاک دستگیر و در دماوند زندانی گردید. واژهٔ اژدها یک واژهٔ اسطوره‌ای است و آن باید کوه آتشفشان ویرانگر و نابود کننده باشد.» (فرهنگ واژه‌های اوستا، بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. ص ۷۱۰)

در اوستا چگونگی نبردهای ضحاک با سه دشمنش، آتش (آتَر)، جم (یمه‌)، و فریدون (ثری ایدون‌) گزارش شده‌است.

در اوستا ضحاک با پاژنام (ضفت‌) ثری زَفَن برابر با سه پوزه و سه دهن و ثری کَمِرِذ برابر با سه کله یا سر نیز آمده‌است.

در اوستا، یشت ۱۹-۳۷ چنین می‌خوانیم:

(فریدون‌) که کشت
(مار) زهاک سه پوزهٔ سه سر را
با شش چشم و هزار گونه دریافت (ادراک)، آن دیو بسیار توانای دروغگو را.

بر پایه گزارش اوستا، ضحاک مردی سه سر، سه پوزه و شش چشم و دارای هزارگونه چالاکی و از مردم بابل است، سرزمینی که ایرانیان طایفه‌ای عرب نژاد از ساکنان آنجا را تازی می‌نامیدند؛ نامی که بعدها به همه اعراب دادند. در اوستا همچنین آمده‌است که ضحاک درسرزمین بوری بر چکاد (قله‌) کوهی برای اَرِدویسوَر اَناهیتا، فدیه و پیشکش بسیار کرد و از وی خواست که او را یاری دهد تا هر هفت کشور را از آدمی تهی سازد ولی او خواهش او را برنیاورد. در آبان یشت، کردهٔ ۸ چنین می‌خوانیم:
۲۹
«اَژی¬دَهاکِ» سه پوزه در زمین «بَوری» صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد...
۳۰
و از وی خواستار شد:
ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین !
مرا این کامیابی ارزانی دار که من هفت کشور را از مردمان تهی کنم.

در اوستا زاده شدن فریدون ارمغانی است که به آبتین، پدر فریدون و در پی ساختن نوشابهٔ هوم برای دومین بار در جهان به دستش، به او داده شده‌است و همان گاه ارمغان پیروزی او بر اژی دهاک نیز داده شده‌است. در یسنا، هات ۹ چنین می‌خوانیم:
(۶)
ای هَوم ِ !
کدامین کس، دیگر باره در میان مردمان جهان استومند، از تو نوشابه برگرفت‌؟ کدام پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟
(۷)
آنگاه هَوم ِ اَشَوَن دور دارنده مرگ، مرا پاسخ گفت:
دومین بار در میان مردمان جهان استومند، «آتبین» از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شد:
«فریدون» از خاندان توانا...
(۸)
... آن که «اژی دهاک» را فرو کوفت؛ [ اژی دهاک ] سه پوزه سه کله شش چشم را، آن دارنده هزار [ گونه ] چالاکی را،
آن دیو بسیار زورمند دروج را، آن دروند آسیب رسان جهان را، آن زورمندترین دروجی را که اهریمن برای تباه کردن جهان اشه، به پتیارگی در جهان استومند بیافرید.
همچنین داستان خواستار شدن فریدون از اهورامزدا پیروزی بر ضحاک را، در آبان یشت، کردهٔ ۸ چنین می‌خوانیم:
(۳۳)
فریدون پسر آتبین از خاندان توانا، در سرزمین چهار گوشه¬ی وَرِنَ، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد...
(۳۴)
و از وی خواستار شد:
ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین !
مرا این کامیابی ارزانی دار که من بر «اَژی¬دهاک» - [ اژی¬دهاک ِ ] سه پوزه¬ی سه کله¬ی شش چشم، آن دارنده¬ی هزار [ گونه ] چالاکی، آن دیو بسیار آرزومند ِدروج، آن دُروَند ِ آسیب رسان ِجهان و آن زورمندترین دروجی که اَهریمن برای تباه کردن جهان ِاَشَه، به پتیارگی در جهان اَستومَند بیافرید - پیروز شوم و هر دو همسرش «سَنگهَوک» و «اَرنَوَک» را - که برازنده¬ی نگاهداری خاندان و شایسته¬ی زایش و افزایش دودمانند - از وی بِرُبایم.
(۳۵)
اَرِدویسوَر اَناهیتا - که همیشه خواستار زَور نیاز کننده و به‌ایین پیشکش آورنده را کامروا کند - او را کامیابی بخشید.

ولی پس از چیرگی فریدون بر ضحاک، اهورمزدا فریدون را از کشتن ضحاک بازداشت و گفت: «اگر تو ضحاک را بکشی زمین از باشندگان موذی و زیان آور پر خواهد شد.» پس فریدون ضحاک را به بند کشید و در غاری به چکاد دماوند بیاویخت.

درپایان زمان، ضحاک زنجیر خود را خواهد گسست و یک سوم از مردم و ستوران را نابود خواهد کرد. آن گاه اهورامزدا گرشاسب را از زابلستان برمی‌انگیزد تا آن نابکار را از میان بردارد. گمان می‌رود که داستان این نجات از خاطره هجوم مردمان سامی که پیش از به پادشاهی رسیدن مادها و هخامنشیان بارها به ایران حمله آوردند سرچشمه گرفته باشد. به گمانی دیگر، ممکن است این افسانه منشاء طبیعی داشته باشد، زیرا در روزگاران گذشته کوه دماوند آتش فشانی فعال بود که هرچند یک بار به خروش درمی‌آمد و رودهای گدازه از آن بسان مارهایی دهشتناک و آتشین سرازیر می‌شدند. داستان به بند کشیده شدن ضحاک در دماوند شاید هم زمان با فروکش کردن آتش فشانی‌های دماوند پیدا شده باشد. همچنان که هراس همیشگی از بند گسستن دوباره ضحاک نیز نشانی از نگرانی پیرامون فعالیت دوباره این آتش فشان دارد.
سبب آنکه فریدون ضحاک را نمی‌کشد در سودکار نسک چنین آمده‌است که چون فریدون چند بار کوشش به کشتن او می‌کند و زهاک از پای در نمی‌آید، سرانجام اهورامزدا به او پیام می‌دهد که زهاک نباید کشته شود زیرا با کشته شدن او هزاران جانور موذی مانند مار و عقرب و خزنده‌های زهر آگین از بدنش در جهان پراکنده خواهند شد. پس بهتر آنکه فریدون او را در کوهی به بند کشد.
ضحاک در نوشته‌های پهلوی
در نوشته‌های پهلوی چون بُن دهش ۶ -۳۱ او را گاه دهاک و گاه اژی دهاک می‌خوانند و تا آن جا پیش می‌رود که تا چهارده پشت او را بر می‌شمارد و سرانجام او را به اهریمن می‌رساند.
در نوشته‌های پهلوی، ضحاک با پاژنام (صفت‌) بیور اسب برابر با دارندهٔ هزار اسب (اسبان بسیار) نیز آمده‌است.
چگونگی برخاستن ضحاک در پایان زمان و نبرد او با گرشاسپ در اوستا نیامده‌است. برای آگاهی از چگونگی این نبرد و سرنوشت ضحاک باید به زند وهومن یسن نگاه کنیم. در آن جا چنین می‌خوانیم:
در هزارهٔ هوشیدر ماه ‌(دومین هزاره از سه هزارهٔ نجات بخشی جهان در جهان بینی زرتشتی‌) مردم در پزشکی چنان ماهر باشند و دارو و درمان چنان به کار آورند و برند که جز به مرگ دادستانی (مرگ مقدّر) نمیرند، اگر چه به شمشیر و کارد بزنند و کشند..... پس بی دینی، از روی کین برخیزد و به بالای آن کوه دماوند به سوی بیور اسب (ضحاک‌) رود و گوید: اکنون نُه هزار سال است، فریدون زنده نیست، چرا تو این بند نگسلی و بر نخیزی که این جهان پر از مردم است....... اژدها از بیم فریدون نخست آن بند را نگسلد تا آن که آن بد کار آن بند را وچوب را از بُن بگسلد. پس زور ِ دهاک افزوده شود، بند را از بُن بگسلد، به تازش ایستد (یورش آغاز کند)، همان جا آن بد کار را ببلعد و گناه را کردن را در جهان رواج دهد و بی شمار گناهِ گران کند. یک سوم از مردم و گاو و گوسپند و آفریدگان دیگر اهورامزدا را ببلعد و آب و اتش و گیاه را تباه کند.
پس آب و آتش و گیاه پیش اورمزد خدای به گِله ایستند و بنالند که فریدون را باز زنده کن تا اژدها را بکشد، چه اگر تو ای اورمزد این نکنی ما در جهان نتوانیم بود. آتش گوید روشنی ندهم، و آب گوید که روان نشوم، و پس من دادار اورمزد به سروش و ایزد نریو سنگ گویم که: تن گرشاسپ سام را بجنبانند تا برخیزد. پس سروش و ایزد نریو سنگ به سوی گرشاسپ روند، سه بار بانگ کنند، بار چهارم سام با پیروزگری برخیزد، به نبرد اژدها رودو او (اژدها) سخن گرشاسپ نشنود، و گرشاسپ گُرز پیروزگر بر سر اژدها بکوبد و او را بزند و بکشد. پس رنج و پتیاره از این جهان برود تا هزاره را به پایان رسانم. پس سوشیانس آفرینش را دوباره پاک بسازد و رستاخیز و تن ِ پسین باشد.

بر پایهٔ روایات کُهن پهلوی، پهلوانی که می‌تواند ضحاک را یکسره از بین ببرد، گرشاسب، پهلوان افسانه‌ای ایران است که در هزارهٔ چهارم، ضحاک را که بند گسسته و جهان را برآشفته‌است از پای در خواهد انداخت:
«در آن هزاره، ضحاک از بند برهد؛ و فرمانروایی بر دیوان و مردمان را فراز گیرد. چنین گوید که: «هر که آب و آتش و گیاه را نیازارد، پس بیاورید؛ تا او را بجویم.» و آتش و آب و گیاه از بدی که مردمان بر آنان کنند، پیش هرمزد شکوه کنند؛ و گویند که: «فریدون را برخیزان تا ضحاک را بکشد؛ چه اگر جز این باشد، به زمین نباشیم.» پس هرمزد با امشاسپندان به نزدیک روان فریدون رود. بدو گوید که: «برخیز و ضحاک را بکش!» روان فریدون گوید که: «من کشتن نتوانم. نزد روان سامان گرشاسب روید.» پس هرمزد با امشاسپندان به نزدیک روان سامان رود؛ سامان گرشاسب را برخیزاند؛ و او ضحاک را بکشد.» (روایت پهلوی، ترجمه مهشید میرفخرایی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی تهران، ۱۳۶۷، ص ۶۰)
ضحاک در شاهنامه فردوسی
چکیدهٔ گزارش شاهنامه :
دوران ضحاک هزارسال بود. رفته رفته خردمندی و راستی نهان گشت و خرافات و گزند آشکارا. شهرناز و ارنواز (دختران جمشید) را به نزد ضحاک بردند. در آن زمان هرشب دو مرد را می‌گرفتند و از مغز سرآنان خوارک برای ماران ضحاک فراهم می‌آوردند. روزی دو تن بنامهای ارمایل و گرمایل چاره اندیشیدند تا به آشپزخانه ضحاک راه یابند تا روزی یک نفر که خونشان را می‌ریزند، رها سازند. چون دژخیمان دو مرد جوان را برای کشتن آورده وبرزمین افکندند، یکی را کشتند ومغزش را با مغزسرگوسفند آمیخته و به دیگری گفتند که در کوه و بیابان پنهان شود. بدین سان هرماه سی جوان را آزاد می‌ساختند و چندین بُز و میش بدیشان دادند تا راه دشتها را پیش گیرند. به گزارش شاهنامه اکنون کُردان از آن نژادند.
داستان ضحاک با پدرش
ضحاک فرزند امیری نیک سرشت و دادگر به نام مرداس بود. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست. پس خود را به شکل مردی نیک خواه و آراسته درآورد و نزد ضحاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهای نغز و فریبنده گفت. ضحاک فریفته او شد. آنگاه اهریمن گفت:«ای ضحاک، می‌خواهم رازی با تو درمیان بگذارم. اما باید سوگند بخوری که این راز را با کسی نگویی.» ضحاک سوگند خورد.
اهریمن چون بی بیم (مطمئن) شد گفت:«چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت پادشاهی کند؟ چرا سستی می‌کنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.» ضحاک که جوانی تهی مغز بود دلش از راه به در رفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمی‌دانست چگونه پدر را نابود کند. اهریمن گفت:«اندوهگین مباش چاره این کار با من است.» مرداس باغی دلکش داشت. هر روز بامداد از خواب برمی‌خواست و پیش از دمیدن آفتاب در آن به نیایش می‌پرداخت. اهریمن بر سر راه او چاهی کند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس نگون بخت که برای نیایش می‌رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک ناسپاس بر تخت شاهی نشست.
فریب اهریمن
چون ضحاک پادشاه شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت:«من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانه‌است.»
ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر روز غذای بهتری می‌ساخت.
روز چهارم ضحاک شکم پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت:«هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت:«شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی‌خواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.
روییدن مار بر دوش ضحاک
بر جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه روئید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیافتاد.
وقتی همه پزشکان درماندند اهریمن خود را به شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت:«بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.»
اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، می‌خواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمهٔ آدمیان را براندازد.
گرفتار شدن جمشید


ضحاک، امر کرد تا جمشید را به دو نیم کنند.
در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجو ی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود پادشاه کردند.
ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیده‌ها نهان می‌داشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به دست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت.
جمشید دو دختر خوب رو داشت: یکی شهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر اسیر شدند و از ترس به فرمان او در آمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل‌) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت.
گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را به ستم می‌گرفتند و به آشپزخانه می‌آوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد می‌کردند و روانه کوه و دشت می‌نمودند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش می‌ساختند.
نام دختران جمشید در اوستا:
ارنواز در اوستا با نام‌های اَرِنَواچی و اَرِنَواچ آمده‌است. در پی نوشت نام ارنواز در فرهنگ واژه‌های اوستا آمده‌است:
ارنواز (ارنواجی‌) به برگردان پرفسور کانگا نام یکی از خواهران جمشید شاه است. بنا بر شاهنامهٔ فردوسی ارنواز نام یکی از دختران جمشید است که هنگامیه که ضحاک به جمشید شاه پیروز شد او و خواهرش شهرناز، هر دو به دست ضحاک افتادند و سرانجام به دست فریدون از بند ضحاک رهایی یافتند.
از نام شهرناز در فرهنگ واژه‌های اوستا چیزی یافت نشد.
ضحاک سالیان دراز به ستم و بی داد پادشاهی کرد و گروه بسیاری از مردم بی گناه را برای خوراک ماران به کشتن داد. کینه او در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یک شب که ضحاک در کاخ شاهی خفته بود در خواب دید که ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی اوروی آوردند. از آن میان آنکه کوچک‌تر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آن گاه دست و پای او را با بند چرمی بست و کشان کشان به‌طرف کوه دماوند کشید، در حالی که گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند.
ضحاک به خود پیچید و ناگهان از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد که ستونهای کاخ به لرزه افتادند. ارنواز دختر جمشید که در کنار او بود حیرت کرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاک چنین خوابی دیده‌است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشه‌ای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب تو را بگزارند (تعبیر کنند).
ضحاک چنین کرد و خردمندان و خواب گزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همه خاموش ماندند جز یک تن که بی باک تر بود. وی گفت:«شاها، گزارش خواب تو این است که روزگارت به پایان رسیده و دیگری به جای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. فریدون نامی در جستجو ی تاج و تخت شاهی بر می‌آید و تورا با گرز گران از پای در می‌آورد و در بند می‌کشد.» از شنیدن این سخنان ضحاک مدهوش شد. چون به خود آمد در فکر چاره افتاد. اندیشید که دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجویند و فریدون را بیابند و به دست او بسپارند. دیگر خواب و آرام نداشت.
زادن فریدون
از ایرانیان آزاده مردی بود بنام آبتین که نژادش به شاهان قدیم ایران و تهمورث دیو بند می‌رسید. زن وی فرانک نام داشت. از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فره و شکوه جمشیدی داشت.
آبتین بر جان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سر انجام روزی گماشتگان ضحاک که برای مارهای شانه‌های وی در پی خوراک می‌گشتند به آبتین بر خوردند. او را به بند کشیدند و به دژخیمان سپردند.
فرانک، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاک در خواب دیده که شکستش به دست فریدون است بیمناک شد. فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد که چراگاه گاوی نامور به نام بُر مایه بود. از نگهبان مرغزار بزاری در خواست کرد که فریدون را چون فرزندی خود بپذیرد و به شیر برمایه بپرورد تا از ستم ضحاک دور بماند.
خبر یافتن ضحاک
نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدون را نزد خود نگاه داشت و به شیر گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو بر نداشت و سر انجام دانست که فریدون را برمایه در مرغزار می‌پرورد. گماشتگان خود را به دستگیری فریدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بیم ضحاک رو به دشت گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد. در البرز کوه فرانک فریدون را به پارسائی که در آنجا خانه داشت و از کار دنیا دور بود سپرد و گفت«ای نیکمرد، پدر این کودک فدای ماران ضحاک شد. ولی فریدون روزی سرور و پیشوای مردمان خواهدشد و کین کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور.» مرد پارسا پذیرفت وبه پرورش فریدون کمر بست.
آگاه شدن فریدون ازپشت (نسب) خود
سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد. جوانی بلند بالا و زورمند و دلاورشد. اما نمی‌دانست فرزند کیست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگوید پدرش کیست و از کدام نژاد است.
آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت«ای فرند دلیر، پدر تو آزاد مردی از ایرانیان بود. نژاد کیانی داشت و نسبتش به پشت تهمورث دیوبند پادشاه نامدار می‌رسید. مردی خردمند و نیک سرشت و بی آزار بود. ضحاک ستمگر او را به دژخیمان سپرد تا از مغزش برای ماران خورش ساختند. من بی شوهر شدم و تو بی پدر ماندی. آنگاه ضحاک خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران گفتند که فریدون نامی از ایرانیان به جنگ وی بر خواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوی تو افتاد. من از بیم تو را به نگهبان مرغزاری سپردم تا تورا پیش گاو گرانمایه‌ای که داشت بپرورد. به ضحاک آگاهی رسید. ضحاک گاو را کشت و خانه ما را ویران کرد. ناچار از خانه بریدم و تو را از ترس مار دوش ستمگر به البرز کوه پناه دادم.»
خشم فریدون
فریدون چون داستان را شنید خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین در درونش زبانه کشید. رو به مادر کرد و گفت:«مادر، اکنون که این ضحاک ستمگر روزگار ما را تباه کرده و این همه از ایرانیان را به خاک و خون کشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشیر خواهم برد و کاخ وایوان او را با خاک یکسان خواهم کرد.»
فرانک گفت:«فرزند دلاورم، این سخن از روی دانایی نیست. تو نمی‌توانی با جهانی در افتی. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگی آماده کارزار به خدمتش می‌آیند. جوانی مکن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره کار را نیافته‌ای دست به شمشیرمبر.»
بیم ضحاک و گرفتن گواهی بر دادگری خویش
از آن سوی ضحاک از اندیشه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه به گاه از وحشت نام فریدون را بر زبان می‌راند. می‌دانست که فریدون زنده‌است و به خون او تشنه.
روزی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروز ه بر سر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را بخوانند. آنگاه روی به آنان کرد و گفت:«شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلیر و نام جوست و در پی بر انداختن تاج و تخت من است. جانم ازاندیشه این دشمن همیشه در بیم است. باید چاره‌ای جست: باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشنده‌ام و جز راستی و نیکی نورزیده‌ام تا دشمن بد خواه بهانه کین جوئی نداشته باشد. باید همه بزرگان و نامداران این نامه را گواهی کنند.» ضحاک ستمگر و تند خو بود. از ترس خشمش همه بر دادگری ونیکی و بخشندگی ضحاک ستمگر گواهی نوشتند.
داستان کاوه
ضحاک چنان از فریدون به ترس و بیم افتاده بود که روزی بزرگان و نامداران را انجمن کرد تا بر دادگری و بخشندگی او گواهی بنویسند و آن را مُهر کنند - همهٔ بزرگان موبدان از ترس جانشان با ضحاک هم داستان شدند و بر دادگری او گواهی کردند. در همین هنگام بانگی از بیرون به گوش ضحاک رسید که فریاد می‌کرد - فرمان داد تا کسی را که فریاد می‌کند به نزدش ببرند - او کسی نبود جز کاوهٔ آهنگر.
کاوه فریاد زد که فرزندان من همه برای ساختن خورش مارانت کشته شدند و هم اکنون آخرین فرزندم را نیز میخواهند بکشند - ضحاک فرمان می‌دهد تا فرزند او را آزاد کنند و از کاوه می‌خواهد تا او نیز آن گواهی را مُهر کند. کاوه نامه را پاره کرده و به زیر پا می‌اندازد و بیرون می‌رود. سران از این کار کاوه به خشم می‌آیند و از ضحاک می‌پرسند چرا کاوه را زینهار دادی؟ او پاسخ می‌دهد که نمی‌دانم چرا پنداشتم میان من و او کوهی از آهن است و دست من بر کاوه کوتاه.

درفش کاویانی و چرایی نام آن
کاوه وقتی از بارگاه ضحاک بیرون می‌آید چرم آهنگریش را بر سر نیزه‌ای می‌زند و مردم را گرد خود گروه می‌کند و به سوی فریدون می‌رودند.
این در جهان نخستین بار بود که پرچم به دست گرفته شد تا دوستان از دشمنان شناخته شوند.
فریدون با دیدن سپاه کاوه شاد شد و آن پرچم را به گوهرهای گوناگون بیاراست و نامش را درفش کاویانی نهاد.
فریدون پس از تاج گذاری پیش مادر می‌رود و رخصت می‌گیرد تا به جنگ با ضحاک برود. فرانک برای او نیایش می‌کند و آرزوی کامیابی. فریدون به دو برادر بزرگ‌تر از خودش به نامهای کیانوش و پرمایه می‌گوید تا به یاری آهنگران رفته و گرزی مانند سر گاومیش بسازند. آن گرز را گرز گاو سر می‌نامند.
پایان کار ضحاک
فریدون در روز ششم ماه (ایرانیان به روز ششم ماه خرداد روز می‌گفتند) با سپاهیان به جنگ ضحاک رفت. به نزدیکی اروند رود که تازیان آن را دجله می‌خوانند می‌رسد.
فریدون از نگهبان رود خواست تا همهٔ سپاهیانش را با کشتی به آن سوی رود برساند. ولی نگهبان گفت فرمان پادشاه است که کسی بدون فرمان (مجوز) و مُهر شاه اجازه گذر از این رود را ندارد. فریدون از شنیدن این سخن خشمگین شد و بر اسب خویش (گلرنگ) نشست و بی باکانه به آب زد. سپاهیانش نیز به پیروی از او به آب زدند و تا آنجا داخل آب شدند که زین اسبان به درون آب رفته بود. چون به خشکی رسیدند به سوی دژ (قلعه) ضحاک در گنگ دژهوخت رفتند.
فریدون یک میل مانده دژ ضحاک را دید. دژ ضحاک چنان سربه آسمان می‌کشید که گویی می‌خواست ستاره از آسمان برباید. فریدون بی درنگ به یارانش می‌گوید که جنگ را آغاز کنند و خود با گرز گران در دست و سوار بر اسب تیزتک، چو زبانهٔ آتش از برابر دژبانان ضحاک جهید و به درون دژ رفت. فریدون، نشان ضحاک را که جز به نام پرودگار بود، به زیرکشید. با گرزگران سردمداران ضحاک را نابود کرد و برتخت نشست.
به بند کشیدن فریدون ضحاک را در کوه دماوند
فریدون هنگامی بر ضحاک ماردوش چیرگی پیدا می‌کند به ناگاه سروشی بر وی فرو آمده و او را از کشتن ضحاک اژدهافش باز می‌دارد و از فریدون می‌خواهد که او را در کوه به بند کشد. در کوه نیز، هنگامی که او قصد جان ضحاک می‌کند، سروش، دیگر بار، از وی می‌خواهد که ضحاک را به کوه دماوند برده و در آن جا به بند کشد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در شکافی بن‌ناپدید، با میخ‌های گران بر سنگ فرو می‌بندد.
ضحاک در نوشته‌های فارسی میانه
بر پایه گزارش نوشته‌های فارسی میانه، دماوند (دُمباوند) جایگاه به بند کشیده شدن ضحاک است.
معجم البلدان
یاقوت حموی در معجم البلدان پس از گزارشی کوتاه پیرامون شکوه و بزرگی و بلندی دماوند می‌نویسد که ضحاک مار دوش را فریدون یا به گفتهٔ خودش، افریدون ابن اثفیان الاصبهانی، در دماوند به بند کشیده‌است. از آن جا که پذیرفتن باور مردم کوچه و بازار برای یاقوت دشوار می‌نماید، خود از کوه بالا می‌رود تا به چشم خویش آن را ببیند. او می‌نویسد که : من با زحمت و خطر جانی فراوان تا نیمهٔ آن کوه رسیدم و گمان نمی‌کنم تا آن روز کسی از من بالا تر رفته باشد. نگاه کردم، چشمه‌ای از سرب مذاب بود که پیرامون آن چشمه سرب‌ها خشکیده بودند و هنگامی که خورشید به آن‌ها می‌تابید چون آتش می‌درخشیدند. میان کوه غارها و گودال‌هایی بود که وزش بادها از سوی‌های گوناگون در آن‌ها تولید پژواک‌ها و آهنگ‌های گوناگون درفواصل معین می‌کرد. یک بار چون شیههٔ اسب به گوش می‌رسید، یک بار چون عرعر خر و گاهی چون بانگ بلند و رسای مردمان که به کلی نا مفهوم می‌نمود و اهالی محل آن را زبان مردم بدوی می‌دانستند. دودهایی را که به نفس ضحاک تعبیر می‌کنند، بخاری است که از آن چشمهٔ مذاب بر می‌خیزد. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج ۳، ص۴۷۵)

مروج الذهب
مسعودی در مروج الذهب از به بند کشیده شدن ضحاک در کوه دماوند به دست فریدون و دود و دمه و برفچهٔ همیشگی بر چکاد (قلّه‌) دماوند و از رودی به رنگ زرد مانند زر که از پایینش جریان دارد سخن می‌گوید. (مسعودی، مروج الذهب، ص ۹۴-۱۹۳)

علی ابن زید
به گزارش علی ابن زید (؟):
از این کوه (دماوند) گوگرد خارج می‌شود که پارسیان جاهل (!!) معتقدند که آن زهر بیور اسب (ضحاک‌) است. آنان هفتاد سوراخ بر می‌شمرند که از آن بخار گوگرد متصاعد می‌شود. مردی اظهار می‌داشت که این دمه، نفس بیور اسب است. (بهار مختاریان، اسطورهٔ فریدون و ضحاک، ص۳۶۰-۳۷۰)

اخبار الطوال
به گزارش دینوری در اخبار الطوال:
... و او (نمرود = فریدون‌) تمام خویشاوندان ضحاک را در سرزمین بابل فرو گرفت و بر کشور و پارشاهی ضحاک پیروز شد و چون این خبر به ضحاک رسید به سوی نمرود آمد که نمرود بر او پیروز شد و با گرز آهنی ضربتی بر فرق ضحاک زد و او را زخمی ساخت. سپس او را استوار بست و در غاری در دماوند افکند و غار را مسدود ساخت. پادشاهی بر نمرود استوار و پایدار شد و نمرود همان کس است که ایرانیان او را فریدون خوانند. (اخبار الطوال، ابو حنیفه دینوری، ترجمهٔ محمود مهدوی دامغانی، ص ۳۰)

[ویرایش] المسالک و الممالک
به گزارش اصطخری در المسالک و الممالک:
کی ضحاک در این کوه (دماوند) است و هر شب جادوان بر آورند. (المسالک و الممالک، اصطخری، به کوشش ایرج افشار، ص ۱۳۲)

تاریخ طبری
به گزارش محمد ابن جریر طبری در تاریخ طبری:
ضحاک را هفت سر بوده و هم اکنون در کوه دماوند در بند است، ارباب تواریخ و سیَر بر آنند که او بر تمام اقطار عالم دست یافته و ساحر و فاجر بود......
او در ادامه می‌نویسد:
... شنیده‌ام که ضحاک همان نمرود بابلی بوده و ابراهیم خلیل الرحمان در عهد او به دنیا آمده و او همان کسی است که آهنگ سوزانیدن وی کرد...... فریدون در دماوند متولد شده و هنگامی سوی که وی غایب و به هندوستان رفته بوده...... چون ضحاک از ماجرا آگاه شد سوی فریدون در حرکت آمد. لیکن خداوند نیروی او سلب کرد و دولتش زوال یافت. فریدون بر او حمله کرد و دست و بازوی او را ببست...... پس از ان او را به کوه دماوند برد و به چاه افکند. (تاریخ طبری، ص ۳۹-۴۰)

تاریخ گردیزی
به گفته گردیزی در تاریخ گردیزی:
..... و افریدون ضحاک را بگرفت و از پوستش زهی بر گرفت و او را بدان ببست و به سوی کوه دماوند برد و و اندر راه فریدون را خواب برد. مر بنداد بن فیروز را فرمود تا ضحاک را نگه دارد که ابن بنداد معروف بود به دلیری و شیر مردی. و افریدون بخفت. ضحاک مر بنداد را گفت: اگر تو مرا رها کنی نیمی از پادشاهی تو را دهم. افریدون بشنید و بر خاست و بندهای دیگر بر وی نهاد....... پس او را به کوه دماوند برد.... (تاریخ گردیزی، ص ۳۶-۳۹)
تاریخ قم
به گزارش ابن اثیر در تاریخ قم ضحاک از بند فریدون بگریخت و:
افریدون در پی او برفت. او را یافت به موضعی که امروزه برابرقم است و معدن نمک است و در آن جا به قضای حاجت نشسته بود و غایط او نمک شده و معدن نمک گشت. (تاریخ قم، ص ۷۵)

آثار الباقیه
به گزارش ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه:
چون فریدون، ضحاک (بیوراسب‌) را از میان برد، گاوهای اثفیان (فریدون‌) را که ضحاک در موقعی که او را محاصره کرده بود و نمی‌گذاشت اثفیان به آن‌ها دست رسی داشته باشد را رها کرد و به خانه باز گردانید. (آثار الباقیه، ص ۳۴۶)

گزارش تاریخ طبری از این داستان به گونهٔ دیگری است:
فریدون پس از در بند کردن ضحاک بدو گفت:...... من تو را چون گاوی که در خانهٔ جدّم ذبح می‌شد می‌کشم. (تاریخ طبری، ص۴۱-۴۸)

تجارب الامم
این گزارش در تجارب الامم این گونه آمده‌است که فریدون در پاسخ بیوراسب که از او خواست: مرا به کین نیای خود، جم مکش؛ گفت:...... من تو را به خون خواهی گاو نری که در خانهٔ نیای من بود می‌کشم. (تجارب الامم، ص ۶۱)

دیگر نوشته‌های فارسی میانه که در آن‌ها گزارش‌های داستان ضحاک آمده‌است
التنبیه والاشراف (مسعودی، ترجمه ابولقاسم پاینده، ص ۸۲)، تاریخ ثعالبی (ترجمهٔ محمد فضایلی، پارهٔ نخست، ص ۲۷-۳۵)، آفرینش و تاریخ (مطهر ابن طاهر مقدسی، ترجمهٔ محمد رضا شفیعی کدکنی، ج۳- ص ۱۲۲-۱۲۳)، فارسنامه ابن بلخی (به اهتمام گای لسترنج و رینولد نیکلسون، ص۳۶-۳۷)، زین الاخبار گردیزی (زین الاخبار، ص۳۶-۳۹)، مجمل التواریخ و القصص (به تصحیح ملک الشعرا بهار، ص ۲۶-۲۷)، تاریخ کامل ابن اثیر (ترجمهٔ سید حسن روحانی، ص ۸۱-۸۲)، تاریخ طبرستان (محمد ابن اسفندیار کاتب، به تصحیح عباس اقبال، ص ۵۷-۵۸)، تاریخ گزیده (حمد الله مستوفی، به اهتمام عبد الحسین نوایی، ص۸۳-۸۴)، تاریخ قم (حسن ابن محمد حسن قمی، ترجمهٔ عبد الملک قمی، به تصحیح جلال الدین تهرانی‌) و روضة الصفا (میر خواند، ج۱، ص ۵۳۰-۵۴۳).

به کشته شدن ضحاک به دست فریدون در این نوشته‌ها نیز اشاره رفته‌است
تاریخ بلعمی (به تصحیح ملک الشعرا بهار و پروین گنابادی، ص ۱۴۶-۱۴۷)، تجارب الامم (ابو علی مسکویه رازی، ترجمه ابولقاسم امامی، ص۵۹)، آثار الباقیه (ابوریحان بیرونی، ترجمه اکبر دانا سرشت، ص۳۳۹)، طبقات ناصری (قاضی منهاج سراج، به تصحیح عبد الحی حبیبی، کابل۱۳۴۲، ج۱، ص ۱۳۷) و تاریخ بناکتی (به تصحیح جعفر شعار، ص۲۹-۱۰) اشاره شده‌است.
• فردوسی. «پادشاهی جمشید»، شاهنامه
• فردوسی. «پادشاهی ضحاک»، شاهنامه
1. ↑ دانشنامه ایرانیکا، سرواژهٔ "AŽDAHĀ "
از دانشنامه آزاد ویکی پدیا

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

محک: مرکز حمایت کودکان سرطانی: به کودکان سرطانی بدون هیچ هزینه ایی کمک کنید!

محک: به کودکان سرطانی بدون صرف هیچ هزینه ای کمک کنید

با سلام به تمام دوستانی عزیزی که این مطلب را می خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می کنند.




خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی کشن و لحظه‌ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانواده‌ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه‌های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای انجام کار خیر احتیاج نیست ما از نظر مالی به این جور کودکان کمک کنیم و خیلی راه‌های دیگری وجود دارد که از نظر مالی خیلی مهم‌تر هستند و اون حمایت منو شما و همه افرادی هستند که از بیماری این جور کودکان خبر داریم.



حال شما را با موسسه خیریه ای آشنا می کنیم که بهترین مکان را برای کودکان سرطانی را به وجود آورده است:


موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" به عنوان یک سازمان غیردولتی، غیرانتفاعی و غیرسیاسی در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسید و از همان زمان فعالیت رسمی خود را جهت تسکین آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده های آنان آغاز نمود.


از همان ابتدای تاسیس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسین متخصص و پاک نیت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از یک دهه با بهره گیری از اعتماد و حمایت های آحاد مردم و سخت کوشی اعضاء داوطلب و اعمال روش های علمی و تخصصی در مراقبت های ویژه از بیماران و خانواده های آنان در کنار پیشرفت های علم پزشکی آمار مرگ و میر را از 75 درصد در دهه 60 ، به 25 درصد در دهه 80 برساند.


موضوع فعالیت مؤسسه محک، انجام امور خیریه در زمینه های پزشکی، پژوهشی، پیشگیری، درمانی، خدماتی، بهداشتی، بیمارستانی، رفاهی و صرفا در جهت حمایت از کودکان مبتلا به سرطان می باشد.

محک تبلوری از ایفای نقش مشارکت مردمی در جامعه است که در بخش اول اساسی ترین شعار محک یعنی ”ما را یاری دهید و از ما یاری بخواهید” بر آن تصریح شده است. موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" توانسته است در طول 16 سال فعالیت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمایت قرار داده و امکان ساخت بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد.


کسانی که از نظر مالی می توانند به این کودکان کمک کنند از لینک زیر وارد سایت بشن:

http://www.mahak-charity.org


و حالا کسانی که نمی توانند از نظر مالی کمک کنند چه کاری می توانند انجام بدهند:

همون طور که می دانید ممکنه خیلی از افراد این صفحه را بخوانند و به کمک این موسسه بشتابند پس ما باید کاری کنیم که این صفحه را خیلی از افراد ببینند. اولین راه این است که این صفحه را به دوستان خود میل کنید. ممکنه شما با چند نفر فقط ارتباط دارید. ممکنه حتی شما ایمیل یکی از دوستانتان را دارید به آن دوست خود فقط بتوانید میل بزنید بعضی ها هم ممکن است صدها ایمیل از دوستان خود داشته باشن به آنها میل بزنند. مهم فرستادن ایمیل به دیگران است و تعداد آن مهم نیست. اگر همین کار ادامه پیدا کند زنجیره ای از ایمیل‌ها به وجود می آید که باعث می شود تمام ایرانیانی که در اینترنت هستند این صفحه رو بیینند.


راه دوم این است که این صفحه را در سایت یا وبلاگ خود قرار بدید تا افراد بیشتری این صفحه رو ببینند. همه ما امیدوار هستیم بازدید این صفحه از میلیون‌ها رد کند تا همه بدانند ایرانیان در کمک کردن به هموطنان خود حرف اول را می زنند. از شما ممنون هستیم که با نیت فقط خالصانه این کار را انجام می دهید.

آرزوی سلامتی برای تمام ایرانیان عزیز

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

بز، رَز، نخل، سور، سورستان، نخل سرخ، سورستان، کاسی ها کودورو، گاهشکار

ردپای "بز" منظومه ی "درخت آسوریک" در
کوه های لرستان

بقعه "شاهزاده احمد" که از بقاع مشهور و متبرک نزد مردم سراسر لرستان است، در شمال بخش"الوارگرمسیری" اندیمشک و در منطقه "بالاگریوه" واقع شده است. این مکان مذهبی مجموعه هویتی وسیعی، از باورها، داستانها و نامجاهایی را به خود اختصاص داده که هریک می تواند محل تامل و پژوهش های مردم شناسی بسیاری باشد. "بزِ یَه یَه احمد" یکی از داستان های حول این بقعه و شاید مشهورترین آن ها باشد.
افسانه اینگونه آغاز می شود که "شاهزاده احمد" صاحب بزی بود که به امر الهی بی آنکه با جنس نر آمیزش داشته باشد همواره دارای پستانهای پرشیر بود و شیر فراوان آن به مصرف مردم تهیدست می رسید .
این "بز" در نزدیکی محل کنونی بقعه و درکنار جایی که امروز به چشمه "بزگه" موسوم است نگهداری می شد و سه حیوان پلنگ، گرگ و سگ آن را نگهبانی می دادند.
روزی چند نفر به قصد ربودن به بز نزدیک می شوند. و بز تلاش می کند تا با سخن گفتن آنها را از عواقب این کار بر حذر دارد.
سارقان، (که در داستان "کافر" خوانده می شوند) سخن گفتن "بز" را جادوی "شاهزاده احمد" می خوانند و بی اعتنا به سخنان "بز"، آن را ربوده و در جایی موسوم به "بَردِگُردالا" سر می برند، خونی که از گلوی "بز مقدس" بر زمین می ریزد سنگ را می شکافد و وقتی به قصد بریان کردن قلوه های "بز" را بیرون آوردند، قلوه ها به سنگ تبدیل می شود.
(تخته سنگی به نام "بَرد گُردالا" ( معنی کلمه به لری = سنگ قلوه ها) در جنوب محل کنونی بقعه شاهزاده احمد وجود دارد که محل کشته شدن "بز" خوانده می شود. همچنین در نزدیک این محل آثاری از آنچه شکافته شدن سنگ پنداشته می شود وجود دارد که حالت شکافتگی از آن قابل تصور است).
چشمه "بُزگَه" محلی است مورد احترام زائران بقعه "شاهزاده احمد". پس از طی مسیری کمتر از یک ساعت پیاده روی و عبور از دره ای با شیب تند، در ارتفاع میانی کوه "اَو نِگون" در آفتاب نشین مقابل بقعه می توان به آن رسید. زوار این چشمه به قصد شفا از آن آب برمی دارند.
در مسیر چشمه چندین جا سلامگاه وکِل هایی (کِل = سنگچین عمودی) دیده می شد. پرچم سبزی هم در نزدیکی چشمه افراشته شده که نشانه ای برای یافتن راه توسط زوار است. به باور اهالی نقش پستانهای "بز شاهزاده احمد" بر این چشمه دیده می شود اما آنچه به چشم می خورد سنگی است قندیل گونه در فرو رفتگی کم عمق و غار مانند کوه که اثر سالها تراوش آب از آن، سطح سنگ را به شکل مخروطی واژگون در آورده است.
چکیدن آب از نوک این مخروط تداعی کننده حالت پستان شیردهنده بز بوده است . کمی پایین تر از چشمه نیز حوضچه ای سنگی کنده شده که آب چشمه هنگام عبور در آن جمع می شد و برداشت و استفاده از آن را تسهیل می کرد. (هنگام دیدار ما (بهمن 88) به دلیل خشکسالی چشمه خشکیده بود).
افسانه بز "یه یه احمد" و کشته شدن آن توسط کافران داستانی است با شناسه های سراسر مذهبی که اهالی منطقه اعتقادات بسیار عمیقی نسبت به آن دارند.

منطقه "بالاگریوه" یکی از کانون های مهم "کاسی" هاست. قوم باستانی "کاسی" ها در اوایل هزاره دوم قبل از میلاد سلسله ای را در زاگرس بنا نهادند و تا زمان هفتمین پادشاه خود به نام "آگوم دوم" در کوه های غرب ایران بسر بردند. پس از آن با هدف گسترش محدوده قدرت خویش به سمت دشت های "میان دورود" (بین النهرین، میانرودان سرازیر شدند.
قدیمی ترین مراجعی که در آنها ذکر قوم "کاسی" به میان آمده، متون مربوط به ۲۴00 ق.م است که متعلق به عهد "پوزوراینشوشیناک" است. همچنین گزارش هایی مربوط به عهد پسر "حمورابی"، "سمسو -ایلون" ۱۷۴۹ - ۱۷۱۱ ق.م از عقب راندن حملات قشون قوم "کاسی" سخن به میان آمده است.
در گزارش نظامی مربوط به نهمین سال پادشاهی "سمسوایلون" آمده است: "شاه سمسوایلون سپاه کاسی را شکست داد" این نخستین و مهمترین اشاره ای است که در متون بابلی به حضور قدرت نوظهور "کاسی ها" شده است.
این گزارش چگونگی ورود قوم کاسی به عصر تاریخی در میان دورود (بین النهرین) را نشان می دهد. از این زمان به بعد در مدت ۱۵۰ سال، (حدود ۱۵۹۵ ق.م) بابل در معرض نفوذ صلح جویانه این قوم بود که در جست وجوی شغل جدید به عنوان کشاورز به دشت سرازیر می شدند. سلطه طولانی زاگرس نشینان قوم "کاسی" بر میان دورود که در مدت ۴۳۸ سال به طول انجامید سرانجام از سوی عیلامی ها در سال ۱۱۵۷ ق.م خاتمه یافت.
"کاسی" ها اساساً مردمی اهل عمل بودند که مدیرانی لایق را پرورش دادند حضور آنها در بابل چند دستاورد مهم را برای تمدن های بین النهرین رقم زد نخست اصلاح تقویم که تا پیش از آنان تقویم بابلی به شکل جانشین سازی نظامی بود که سال های دوران پادشاهی هر شاه از نخستین سال نو پس از تاج گذاری و با ارقام شمارش می شد، مانند (سال های اول، دوم و... فلان پادشاه) که با جایگزین کردن نظام تاریخ گذاری سالنامه ای توسط آن ها دگرگون شد. نوآوری دیگر قوم کاسی "کودورو" است. در زبان "اکدی"، کودورو به معنی مرز است و عبارت بود از سنگ های یادمان کوچکی که اغلب سنگ های مرزی خوانده شده اند اما آنها در واقع سند مالکیت زمین ها بودند. (مصاحبه دکتر همایون حاتمیان- روزنامه ایران –منصور محرابی فرد) (هنوز هم این نوع مرزبندی در زاگرس وجود دارد "کِل" در گویش لری به سنگچین های عمودی گفته می شود که حدود مرزهای طوایف و... را نشان می دهد و در سراسر مناطق لر نشین استفاده می شود.)
درباره "بز" و سابقه نمادین آن می توان این بحث را مطرح کرد که این حیوان از لحاظ بیتولوژی و با توجه به اسناد موجود از قدیمی ترین نمادهای شناخته شده در تاریخ بشری است (رک رفیع فر 1381اب)
با استناد به نمونه های بدست آمده از مناطق مختلف ایران تصویر "بز" نشان دهنده اهمیت فوق العاده این حیوان و همچنین جایگاه مهم آن در باور و اساطیر مردمان گذشته بوده است.
بردبالاسر ـ روستای پامنار- شهیون-مجتبی گهستونی
باید در نظر داشته باشیم که در فلات ایران هرچه از تاریخ ورود آریاییها فاصله گرفته و به عقب می رویم حیوان بز اهمیت و جایگاه پررنگ تری پیدا می کند و به همین میزان نقش های نمادین این جانور در آثار پیش از آریایی بیشتر می شود.

تصویر این حیوان را در قالب های مختلف (مجسمه، نقاشی، کنده کاری) از اوایل دوران نوسنگی تا امروز می توان مشاهده کرد. نقش این حیوان علاوه بر صخره های مناطق مختلف و دیواره ی غارها از جمله (غار میر ملاس) لرستان، بر ظروف سفالی و به صورت نقاشی(سیلک، شوش، برنزهای لرستان،گنج دره،آسیاب،سراب و می توان مشاهده کرد) ..*
بز در اساطیر ایران باستان نماد آبادانی و فراوانی و هم چنین نماد آب بوده است. نقش این حیوان را، علاوه بر بقایای آثار پیش از تاریخ، برآثار دوران ماد و هخامنشی و مهمتر از همه در مفرغ های هزاره ی اول (ق م) در لرستان می توان مشاهده کرد. در این دوره بز نگهبان ماه در نظر گرفته شده است(صمدی 49:1367).
دربین النهرین بز (انکی) خدای آب بوده است (Schmandt-besserat1997) و همچنین میترا را با تصویر یک جفت گاو نر و نقش بزکوهی نمایش داده اند.
بی شک تکرار نقش "بز" در مفرغ های لرستان ریشه در باورهای آئینی مردم کوه نشین غرب ایران به این موجود داشته است.

اما پس ورود آریاییها رفته رفته جایگاه قدسی "بز" با حیوان "گاو" جایگزین می شود. به عبارت دیگر هرچه از دوره جوامع شکارگر و دامدار به سمت دوران تاریخی کشاورزی به پیش می رویم جایگاه "بز" کمرنگتر و نقش "گاو" که ابزار شخم زدن و لازمه ی کشاورزی است فزونی می گیرد.
کشاورزی آموزه ی اصلی "زردشت" در فلات ایران است. لذا در این آیین که همواره تاکید برکشاورزی و آباد کردن زمین دارد "گاو" جانوری مقدس شمرده می شود.
فریدون پادشاه اساطیری ایران که وارث فره ایزدی است وحاکمیت پادشاه انیرانی و اهریمنی (ضحاک) را در سرزمین ایران پایان می دهد پروریده ی ماده گاوی مقدس (پرمایه) است. گرزه ی "گاوروی" او که همچون درفش کاویان ابزار و سمبلی دیگر از انقلاب باستانی ایرانیان برعلیه بیگانگان است با نقش این گاو اساطیری زینت داده شده،" از آبتین تا جمشید هشت تن واسطه بوده اند و همه را نام "اثفیان" بوده و شهرت "سرخ گاو" و "زرد گاو" و "سیاه گاو"* *
رابطه ی "بز" شاهزاده احمد و منظومه درخت آسوریک
منظومه "درخت آسوریک" که ازمشهورترین آثار مکتوب بازمانده ایران باستان و به زبان پهلوی اشکانی است شرح مناظره ی حیوان "بز" و درخت "نخل" است. در تحلیل این منظومه کهن، گروهی از محققان "نخل" را نماد جامعه کشاورزی و "بز" را نماد جامعه شهری دانسته اند.
برخی دیگر از اندیشمندان این مناظره را نمونه ونماد مناقشه های دینی زردشتیان وهمسایگان غربی خود یعنی آسوریان دانسته اند، براین اساس "بز" نماد جامعه زردشتی ایران و "نخل" نماد دین چند گونه پرستی آسوریان است.
باید در نظر داشته باشیم که ورود آریاییها همزمان با رونق گرفتن کشاورزی است. در این زمان دو اتفاق نژادی و اجتماعی توام با یکدیگر در غرب ایران رخ می دهد. آریاییها جایگزین "کاسی" ها - عیلامیها و پس از آن الیمائیدها می شوند و همزمان کشاورزی نسبت به دامداری و شکار اهمیت پیدا می کند . قوت اندیشه های آریایی توام با دوران ترویج کشاورزی و تقدس "گاو" و پایین آمدن انسان شکارگر و دامدار از کوه و روی آوری به دشتهاست. (همزمان با حاکمان آریایی ماد – هخامنش و اشکانی) به همین دلیل جایگاه حیوان "گاو" که در خدمت کشاورزی بود ارتقاء یافت لذا "بز" که عنصر زندگی دوره ی پیش از کشاورزی است تنزل پیدا کرد"بز" حیوان مقدس اقوام پیش از آریایی است و این موضوع در دست ساخته های برنزی و مفرغی و سنگ نگاره ی غارهای لرستان و کوه های بختیاری به خوبی نمایان است.
مناقشه میان کشاورز یکجانشین و دامدار کوچ رو از همان دوران آغاز شد و زد و خوردها و جنگ ها و مفاخره هایی را بوجود آورد. که به احتمال منظومه درخت آسوریک شرح خلاصه ای از این مناظرات است. درخت "نخل" همچون حیوان"گاو" نمادی از جامعه کشاورزی است.
"بز" و "نخل" هر دو دارای اشتراکات و تفاوتهایی بودند.از آنجایی که هر دو قوت روزمره انسان را فراهم می کنند فصلی مشترک دارند و نقطه ی افتراق آن ها در جایی است که هریک متعلق به دو جامعه و دو شیوه زندگی متفاوت بوده است. تهیه غذا در دنیای باستان از چنان اهمیتی برخوردار بود که در جهان بینی و باور مردمان تاثیر مستقیم داشت. لذا مناظره ی بز و نخل ریشه در مناقشه ای طبیعی داشت. "بز" اگر چه در سراسر فلات ایران جایگاه تقدس خود را از دست داد، اما همچنان اهمیت و موقعیت خود را نزد دامداران وشکارگران زاگرس حفظ کرد. کوه های بختیاری و لرستان مامن و چراگاه انواع بزهای وحشی و اهلی بود.چون "بز" نسبت به سایر دام ها حیوانی قانع است و عشایر ساکن کوه های غربی ایران به جبر اقلیم ناهموار و دره های عمیق و کوه های بلند همچنان "بز" را که در خدمت این نوع معیشت بود عزیز می داشتند. شاید از همین روست که در منطقه صعب العبور و کوهستانی "بالاگریوه" بز مقدس "شاهزاده احمد" هنوز مورد حرمت اهالی است و نقش پستان های او بر چشمه "بزگه" محل زیارت مردم و آب تراویده از آن حاجت دهنده تلقی می شود.
آنچه از متن منظومه "درخت آسوریک" بر می آید آن است که موقعیت جغرافیایی "درخت آسوریک" و محل مناقشه ی این دو موجود در سرزمین کنونی عراق و دشت های غربی زاگرس است:
"آسوریک درختی است در"سورستان" زمین بنش خشک و بَرَش شیرین" (متن منظومه)
""سورستان" یکی از استان های ایران باستان است که حدود تقریبی آن، کشور امروزین عراق را در برمی گیرد. سورستان به هر روی جایی است در دشت آنچنانکه رویشگاه "نخلِ" منظومه آسوریک نیز
پژوهشگران در خصوص جایگاه و موطن "بز" که سوی دیگر این مناظره است سکوت اختیار کرده اند. اما خود منظومه نشانه های این موطن را می دهد هنگامی که "بز" مفاخره های خود را برای "نخل" بر می شمرد می خوانیم:

"بد‌ان که من د‌ر کوهستان‌های خوشبو چرا می‌کنم و از گیاهان تازه می‌خورم و از چشمه‌های پاک می‌نوشم. د‌ر حالی که تو همچون میخی بر زمین کوبید‌ه ‌شد‌ه‌ای و توان رفتن ند‌اری"

موطن "بز" در کوه است و نخل در دشت، جایگاه "بز" علی القائده می بایست در نزدیکترین اقلیم کوهستانی قلمرو فرهنگ ایرانی به کشور سورستان(رویشگاه نخل) تصور شود. کوههای زاگرس نزدیکترین اقلیم کوهستانی به "سورستان" زمین بوده است. در منظومه "درخت آسوریک" بز که نماد جامعه دامدار کوچنده است، نخل را که نماد جامعه کشاورز و یکجا نشین است را تحقیر می کند.
"بز" منظومه درخت آسوریک متعلق به جامعه ای کوه نشین و کوچ رو در شرق سورستان و عراق امروزین است . وقتی که در ادامه این منظومه از زبان "بز" می خوانیم:
"من می توانم از کوه به کوه د‌ر کشورهای بزرگ سفر کنم و مرد‌مانی از نژاد‌های د‌یگر را ببینم".
درمی یابیم که یکی دیگر از خصوصیات جامعه ای که بز آن متعلق است سفر و جابه جایی در کوهستانی با "چشمه های پاک" و "گیاهان خوشبو" است.
به باوراین قلم "بز" منظومه درخت آسوریک را می بایست نماد جامعه کوچنده ی شکارگر و دامدار پیشا آریایی در اقلیم لرستان و"نخل" را نماد جامعه کشاورز دانست.
می توان این مناقشه را قدری دقیق تر متعلق به دوران مواجه "کاسی" های دامدارِکوچ نشین با کشاورزانِ یکجانشین دشت های بین النهرین قلمداد کرد. استمرار اختلاف دامداران کوچ نشین و یکجانشینان از دلایل بجا ماندن این منظومه تا به امروز است و اینکه امروز متن این مناظره به زبان پهلوی اشکانی به دست ما رسیده است از آن روست که شرح این تضاد کهن میان دو جامعه همواره برزبان مردم جاری بود و در دوره های بعد به زبان اشکانی ثبت شده است.
نمونه های متاخرتر یا دگرگون شده ی این مناظره ی کهن را در اشعار فولکلوری چون "دارجَنگه" در لرستان و مثنوی "رز و میش" در بختیاری جستجو کرد. ***
جالب آنکه هنوز هم عشایر غرب ایران شیوه زندگی کوچ نشینی خود را بر زندگی کشاورزان مفاخره آمیز می دانند. نگارنده موارد بسیاری از این نوع مناظرات را میان عشایر دامدار و کشاورزان مشاهده کرده ام. عشایر بختیاری در مفاخره های خود خوردن آب سرد و استفاده از گیاهان خوشبو را دلیل تفوق خود بر یکجا نشینان می دانند و کشاورزان آبادی های چهارمحال را با القابی همچون "کوت کَش" (=کود کش) (یعنی کسی که کود حیوانی را به منظور باروری اراضی کشاورزی به دوش می کشد) نامیده و ساکنان یکجا نشین روستاهای خوزستان را "گرمسیری" می خواندند.
ای "چَویل" تو بو مَده دل زتو سیره
عزیزِ برف اَو خَورُم به گرمسیره
ای گیاه خوشبوی "چویل" (رویشگاه چویل در کوه های مرتفع است) عطر خود را پراکنده مکن که دل من از بوی خوش تو سیر است زیرا عزیز من که همواره آب سرد برفها را می نوشید در گرمسیر مانده است. (گرمسیر نماد غربت و در اقلیمی دور از طبیعت موطن اصلی بودن است). این شعر فولکلور که از آوازهای "برزگری" بختیاری اســـــت ـــ هم حامــــــل آن مفاخره های کهن است و مناظره ی بز و درخت آسوریک را به یاد می آورد.
با دقت در این شعر استمرار سه عنصر مفاخره آمیزی که در منظومه درخت آسوریک میان "بز" و درخت نخل می گذرد را مشاهده می کنیم. نخست "گیاه خوشبو" دوم "آب گوارا" و سوم تحقیر گرمسیر (محل روییدن نخل- نماد کشاورزی و یکجانشینی)
جامعه ای عشایری در کوهستانهای غرب ایران با کوه های بلند گیاهان خوشبو و چشمه های پاک که "بز" منظومه آسوریک از آن به عنوان سرزمین خود یاد می کند و در نزدیکترین فاصله مکانی با رویشگاه نخل است جز کوه های غرب زاگرس وموطن باستانی "کاسی" ها جای دیگری نمی تواند باشد.
"بز" درخت آسوریک به دلیل مشخصه های جغرافیایی و اقتضائات تاریخی و نشانه های هویتی که در متن منظومه بدان اشاره دارد با بز "شاهزاده احمد" قرابت بسیار دارد. اما این موضوع بدان معنا نیست که "بز" "یه یه احمد" مشخصا" سوی دیگر مناظره ی "درخت آسوریک" است؛ آنچه مورد نظر است آن است که دقت در داستان بز "یه یه احمد" و تقدس این موجود در باور مردم غرب ایران از دوران کاسی ها تا به امروز در تحلیل این منظومه محل تامل است .**** و بعید نیست که بزی که در منظومه "درخت آسوریک" به مناظره با "نخل" بر می خیزد نقشی نمادین برای مردم این خطه در مقابل ساکنان دشت های بین النهرین داشته است.
منظومه آسوریک به احتمال بسیار سندی مبتنی بر مناقشه ی دینی – قومی و هویتی تمدن دامدار، کوچ رو و کوه نشین غرب ایران با تمدن کشاورزِ و یکجانشین ساکن بین النهرین بوده است.

Eygum 1992 Broman-Morales and Smith 1990*
**حماسه سرایی در ایران – ذبیح ا... صفا /464. و "تاریخ گزیده" حمدا... مستوفی /83
*** "دارجنگه" مناظره ای به گویش لکی است سروده ی سید نوشاد ابوالوفایی میان شاعر و درخت "بلوط" .(رجوع کنید به مقاله "دارجنگه" نوشته مهدی ویس کرمی).
منظومه "رَز و میش" جزو دروس مکتبخانه های قدیم در بختیاری بوده است حکایت میشی است که از قحط سالی و مرگ جان به در می برد و در تاکستانی با درخت انگور به مناظره بر می خیزد. قالب این مناظره مثنوی و به زبان فارسی است و شباهت بسیار با منظومه درخت آسوریک دارد.
****درفاصله چند کیلومتری بقعه "شاهزاده احمد" در پای دژ"قلعه شاداب" منطقه "شهیون" دزفول سنگ قبرهایی با طرح بز و درخت نخل وجود دارد. همچنین نمونه های دیگری از این سنگها را در روستای "شَوی" سردشت دزفول می توان مشاهده کرد.

بردبالاسر ـ گورستان روستای پامنار- شهیون-مجتبی گهستونی




از کتاب "ریشه های کهن تر بلوط" سامان فرجی بیرگانی
سنگ نگاره ها





سنگ نگاره های ارسباران


در باره تصویر بزکوهی و سابقه نمادین آن می توان این بحث را مطرح کرد. با استناد به نمونه های بدست آمده از مناطق مختلف ایران و همچنین منطقه مورد بررسی (آذربایجان ، قفقاز)تصویر بزکوهی نشان دهنده اهمیت فوق العاده این حیوان و همچنین جایگاه مهم آن در باور و اساطیر مردمان گذشته بوده است. البته این حیوان را شاید بتوان با توجه به اسناد و مدارک موجود از قدیمی ترین نمادهای شناخته شده در تاریخ بشری نیز در نظر گرفت (رک رفیع فر 1381 اب )



در ایران باستان تصویر این حیوان را در قالب های مختلف (مجسمه، نقاشی، کنده کاری) از اوایل دوران نوسنگی تا امروز می توان مشاهده کرد. نقش این حیوان علاوه بر صخره های مناطق مختلف و دیواره ی غارها، بر ظروف سفالی به صورت نقاشی(سیلک، شوش، اسماعیل آباد و …) و حتی در قالب مجسمه از استقرارهای عصر نوسنگی نیز بدست آمده‌است.(گنج دره،آسیاب،سراب‌و…) ( Eygum 1992 Broman-Morales and Smith 1990) بز در اساطیر ایران باستان نماد آبادانی و فراوانی و هم چنین نماد آب بوده است. بز نماد ماه هم هست. نقش این حیوان را، علاوه بر بقایای آثار پیش از تاریخ، برآثار دوران ماد و هخامنشی و حتی مفرغ های هزاره ی اول (ق م) و بالاخره پیشرفته ترین شکل آن روی مهرها و ظروف دوره ی ساسانی می توان مشاهده کرد. در این دوره بز نگهبان ماه در نظر گرفته شده است(صمدی 49:1367).

در متون میخی اطلاعات ارزشمندی درباره ی سنت های خاورمیانه و به خصوص جایگاه نمادین حیوانات دیده می شود. دربین النهرین بز (انکی) خدای آب بوده است (Schmandt-besserat1997) و همچنین میترا را با تصویریک جفت گاو نر و نقش بزکوهی نمایش داده اند.

مسئله اساسی در مورد این نقوش سال یابی آنهاست. از آنجا که هنر صخره ای در اکثر موارد رابطه مستقیمی با زمین و لایه های باستانی آن ندارد (مگر در موارد خاص در غارها و پناه گاه های طبیعی و…) نمی توان سنگ نگاره های فضاهای باز و روی تخته سنگ های طبیعی را به سادگی سالیابی کرد و تنها روشی که تا حدودی به تعیین سن این نقوش کمک می کند، روش مقایسه ای و در نهایت سال یابی نسبی است.
در ابتدا لازم است بگوئیم که هیچ نشانه ای که معرف جدید بودن این آثار باشد تا کنون دیده نشده است . بررسی های مردم شناختی در محل ها هم نشان می دهد که این نقوش را افراد محلی ایجاد نکرده اند و حتی اجداد ساکنان فعلی نیز در ایجاد چنین نقوشی دست نداشته اند(حداقل شش نسل اخیر). از طرف دیگر ابزاری که در ایجاد این نقوش به کارگرفته شده دراکثر موارد ابزار سنگی است. نکته ی دیگری که تعلق این نقوش را به چوپانان محلی منتفی می کند، تکرار شدن ترکیب های شناسایی شده در این آثار و درمجموعه های مناطق دیگر است. تصویر بزکوهی تنها تصویری است که در لقلان روی صخره ها حک شده، در حالی که حیوانات دیگری چون گوزن، گرگ، گاو، اسب، سگ ، خرس و نوعی یوزپلنگ درمنطقه فراوان بوده و هست. نکته ی قابل توجه دیگر نبود تصاویر انسان در مجموعه ی لقلان است. تصاویر اخیر تصاویر در مجموعه های دیگری که در منطقه شناسایی شده نسبتاً فراوان است.(مثلاً سونگون، گغاما، قوبستان و…) در اینجا این سوال مطرح می شود که چرا فقط بزکوهی تصویر شده است؟ به خصوص که اگر قصد خاصی در کارنبوده، خالقان این تصاویر(چوپانان…!) باید تصاویری از حیوانات دیگر را هم در این مجموعه نقش می کردند.1


جهت اطلاعات بیشتر به کتاب : موزه های سنگی هنرهای صخره ای ( سنگ نگاره های ایران) اثرنگارنده مراجعه نمایید.


1 - قسمتی ازمقاله هنر صخره ای در شمال غرب ایران، (سنگ نگاره های هوندرا ، لقلان)- ازمجموعه مقالات همایش بین الملی باستان شناسی ایران ، 1383، : حوزه شمال غرب –(ص 122-111) سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ایران (پژوهشگاه)، پژوهشکده باستانشناسی

از سنگ نگاره های ایران

سور، سرخ، نخل سرخ، سورستان

روند تحولات چهارشنبه سوری از سنت تا مدرنیته



ایرانیان باستان مردمانی شاد بودند و به شاد زیستن اهمیت ویژه ای می دادند.
تحقیقات نشان می دهد همه آیین ها و یادمان هایی که مردم ایران در هنگامه های گوناگون برپا می داشتند ؛ که بخشی از آنها در فرهنگ این مرز و بوم پایدار شده و با منش و اخلاق و خرد نیاکان ما در آمیخته،اما مساله ای که در همه آنها صدق می کند،اعتقاد به پروردگار ،امید به زندگی ،نبرد با اهریمنان و بدسگالان، مرگ پرستان در قالب نمادها و آیین های گوناگونی بود.
چهارشنبه سوری، جشن زایش و رویش زمین بود و از نخستین لحظات آفرینش شادی با ایرانیان زاده شده بود.
برای ایرانیان آتش با شعله های زبانه زده نماد حیات،بقا، نور و روشنایی و حرارت است. در ایران باستان روشن کردن آتش ،پریدن از روی آن و رسومی از جمله قاشق زنی،فالگوش ایستادن ،کلید گذاشتن ،فال کوزه ،خوردن آجیل مخصوص چهارشنبه سوری ،تخم مرغ بازی، گره زدن بر جامه دختران دم بخت و پای کوبی در کنار آتش، شال اندازی، کوزه شکنی، بوته چینی، توپ مروارید، هدیه دادن به دوستان، شکستن برخی وسایل قدیمی و دور ریختن آنها، کجاوه بازی که غالبا به مناسبت بزرگداشت این روز برگزار می شد، بهانه ای برای پیشواز سال نو بود.
گفته شده است مختار سقفی پس از واقعه عاشورا و پس از آنكه از زندان آزاد مي شود ، به خون خواهي شهداي كربلا بر مي خيزد. آنگاه براي آنكه مخالف رااز موافق تشخيص دهدو بر كفارها بتازد فرمان داد تا شيعيان راستين آن حضرت بر بام خانه ها آتش بيفروزند ، شب آن فرمان مصادف با شب چهار شنبه آخر سال بود .
ایرانیان باستان با برگزاری جشن چهارشنبه به استقبال سالی نیکو و شاد می رفتند و هر یک از شهرهای ایران به نوعی خاص این جشن را برپا می کنند.
چهارشنبه سوری از 2 کلمه چهارشنبه و سور تشکیل شده است منظور از چهارشنبه، چهارشنبه آخر سال و سور در فارسی به معنای سرخ ،نخل سرخ و همچنین به معنی جشن است که در زبان پهلوی به آن جشن سوریک و داپک می گفتند.سرخ نماد شب بود و این مراسم به همراه افراختن آتش سرخ بود. کتاب دینی ما نیز برای چهارشنبه آخر سال اهمیت خاصی قائل است و آنرا شب اهل قبور می داند و مرسوم است مسلمانان شب تا سحر شمع روشن کنند. در کتاب اوستا نیز کلمه سور با واژه سوئریه به معنی چاشت است که به معنی مهمانی بزرگ به کار رفته است و سور همان آتش سرخ یا آذر سوئریه اوستایی آناهیتا یعنی روح آرام است.
رسم چهارشنبه سوری نه تنها در ایران بلکه در بخش هایی از افغانستان و ترکمنستان نیز رایج بوده است و زرتشتیان علاوه بر چهارشنبه آخر سال شامگاه سال نو نیز بر بام هایشان آتش می افروختند که اکنون نیزدر همه نقاط ایران مراسم چهارشنبه سوری وجود دارد اما نحوه برگزار کردن آن متفاوت است
در مورد تاریخ و زمان دقیق برگزاری چهارشنبه سوری دیدگاه های متفاوتی وجود دارد . استاد پور داوود می گوید: ایرانیان شنبه و آدینه نداشتند و هر یک 12 ماه نزد آنان بی کم و کاست 30 روز بود که هر روز به نامی خوانده می شد. دکتر کوروش نیکنام نیز چهارشنبه سوری را متعلق به ایرانیان باستان نمی داند و شکل گیری این مراسم را بعد از ورود اعراب به ایران می داند . سال ایرانیان 360 روز بوده است و 5 روز اضافه سال را آتش می افروختند تا ارواح نیاکان را به سوی منزل هدایت کنند.
دکتر روح الامینی نیز می گوید : چون در فرهنگ تازیان ،چهارشنبه نحس، نامبارک و بدیمن محسوب می شد از زمان ورود اعراب به بعد چهارشنبه آخر سال را با جشن سوری به شادمانی می پرداختند تا نحوست این شب را با جشن و پایکوبی بیرون کنند. ایرنیان معتقد بودند خاکستر چهارشنبه سوري، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روي آن، زردي و یيماري خود را، از راه جادوي سرايتي، به آتش مي دهند و در عوض سرخي و شادابي آتش را به خود منتقل مي کنند. پير و جوان و كوچك و بزرگ از روي آتش مي پرند و براي دفع شر و زيان ، اين شعر را مي خوانند :
زردي ما از تو ، سر خي تو از ما
آلا به در ، بلا به در دزد و حيز از دِها به در
با خواندن اين ترانه ها و پريدن از روي آتش آل ها و دزد ها و زيانكاران را از روستا و خانه هاي خود مي رانند
ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاي خانه را از موجودات زيانكار مي پالايند و ديو پليدي و ناپاكي را از محيط زيست دور و پاك مي سازند. براي اين كه آتش آلوده نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مي ريزند تا باد يا آب آن را با خود ببرد.
چندسالی است برخی از این مراسم سنتی جای خود را به ترقه بازی و صداهای وحشتناکی که هیچ ارتباطی با جشن چهارشنبه سوری که یکی از آیین های ایران باستان است، ندارد.
آری با گذشت زمان و رسیدن به مدرنیته چهارشنبه سوری نیز مدرن شده است و تنها خصوصیاتی که مشابه ایران باستان دارد دور هم جمع شدن است اما آن هم به سبک مدرن، اکنون هنگامی که چهارشنبه سوری می شود همه گان از ترس چهارشنبه سوری به پناهگاه می روند و جای رقص و پایکوبی صدای بمب و دینامیت است که به گوش می رسد اما سنت دیرینه باز بودن درب منازل هنوز پابرجاست اما مردم به جای تعارف آجیل و نقل عابران را به پناهگاه دعوت می کنند. آری برخی با ندانستن آئین کهن ایرانی و برخی تحریفات در آن سعی دارند آنرا از بین ببرند اما هنوز عده زیادی هستند که چهارشنبه سوری را به سبک قدیم بزرگ می دارند.

نگارنده: مرتضی زمان فشمی
پایان پیام