باردیگر دوست فرهیخته ای پای از دایره هستی بیرون نهاد
با آخرین نوشته اش در فیس بوک یاد اورا گرامی می داریم
دکتر ابوالفضل خطیبی در باره حوادث این ایام چنین می نگارد :
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار!
بازهم دختر نازنین دیگری حدیث نجفی از دیار کرج به خاک و خون کشیده شد. گل نشکفتۀ دیگری پرپر شد. زمان را گم کردهام احمد! در چه زمانی و زمانهای هستم؟ شاید من مرده باشم احمد! و حدیث، زنده چون ماه در آسمان و با نورِ خود این قافله را تا مقصدِ خویش رهنمون میکند. بوی خون میآید احمد! بوی باروت و خون! نگاه کن! اینان همان نوباوگان زمانِ تو بودند احمد! قاتلانش با گلوله با او سخن گفتند، آن هم پنج گلوله. اینان از تو درس نگرفتند احمد! و من هم هرچه از شاهنامه در گوشِ کرشان میخوانم درس نمیگیرند، احمد!
هر آن خون كه آيد به كين ريخته/ گنهكار اوي است و آويخته
پاسخگو)
دیگر تمام شد. من میبینم و تو هم از گرودمان میبینی احمد! اینان در راهِ خطرناکی گام نهاده بودند و هم اینک در مسیر خطرناکتری بهتاخت راه میپویند، از میان خون و باروت.

