۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

Good Faith

Why was the lawyer studying the Bible right before he died?
He was looking for loopholes!

بلسان جلعاد

بَلَسان جلعاد *
47‌. در Yu yan tsa tsu1 یادداشت زیر درباره گیاهی بیگانه آمده كه تنها محصول سوریه دانسته شده است: ’’زیستگاه گیاه a-p‛o-ts‛an (*a-bwut-sam) در سرزمین فو‌ـ ‌لین (سوریه) است. بلندایش به بیش از سه‌متر می‌رسد. پوست درخت سبز و سفید است، با گلهای زیبا كه دو‌‌بدو روبروی هم بر شاخه می‌رویند. گلهای یكسره زردش به گل شلغم روغنی، man-tsin (Brassica rapa-depressa) ماند. دانه‌هایش چون دانه‌های گیاه فلفل، hu-tsiao (Piper nigrum) است. اگر شاخه‌های درخت را ببرند، شیره‌ای چون روغن به دست می‌آید كه طلا کنند درمان كچلی قارچی را و سود کند زدودن هرگونه بیماری را. روغنی است بس ارزشمند که هموزنش زر ‌دهند."
همانطور كه در Pen ts‛ao kan mu ši i2 آمده، دو کــتاب است كه این شـــرح گیاه a-p‛o-san را اقتباس كرده‌اند: Č‛en fu t‛un hwi كه تنها گفته است كه در فو‌ـ ‌لین می‌روید؛ و Hwa i hwa mu k‛ao (’’پژوهشی در باره گیاهان چین و سرزمینهای بیگانه‘‘) كه بازنمود Yu yan tsa tsu را بدون نام مأخذ بی کم و کاست واگفته است. هیچیك از این دو كتاب بر دانسته هایمان نیافزاید و بازنمائی که در Yu yan tsa tsu آمده، تنها چیزی است كه داریم.
آوانگاشتِ -sam (bwur) *a-bwut، كه بسیار دقیق است، ما را به واژه‌های آرامی و تلمودی afursama 3 (در یونانی، ، در عربی، balessān)، بلسان جلعاد (گیلیاد) (Amyris gileadensis ، Balsamodendron giliadense یا Commiphora apobalsamum ، تیره بورسراسه) می‌رساند كه آوازه ای کهن دارد. این مورد با قوت تمام نظر هیرت را پشتیبان است كه زبان فو‌ـ ‌لینی (یا در واقع یكی از زبانهای فو‌ـ ‌لینی) جزو زبانهای آرامی بوده است. دو نویسه آخر p‛o-ts‛an (*bwut-sam) را می‌توان آوانگاشتِ درستِ واژه یونانی balsam دانست؛ اما جزء نه در یونانی و نه در هیچ زبان دیگر كه این واژه در آن یافت می‌شود نیست و نمی توان جز آرامی به زبان دیگری نسبتش داد. در سریانی واژه apursāmā و pursāmā (pursmā) را داریم كه aprsam یا aprasam ارمنی هم از آن آمده است. 4 در عربی جدید، afobalsmōn یا afofalsmōn از واژه یونانی گرفته شده است. 1 فزون بر این ، حدس می زنند مراد از واژه عبری bāsām در عهد عتیق، بالزام ]بلسان[ باشد، و احتمالاً نمایانگر کهن الگوی یونانی آن، balsamon است، در حالی‌كه برخی نمی پذیرند كه واژه عبری چنین معنای خاصی داشته است. 2 از دید من، بر پایه واژه عبری نمی‌توان حرف یونانی را توضیح داد.
باز نمود‌توان چن‌ـ ‌شی (Twan Č‛en -ši) از این درخت، كه بر پایه گزارشی از دور صورت گرفته، به نسبت دقیق است. Amyris gileadensis، یا درخت بلسان درختچه یا درختی است همیشه‌سبز از راسته Amyridaceae از گرمسیر كه بیشتر در جنوب عربستان، بویژه در نزدیكی مكه و مدینه و در حبشه می‌روید. چنان كه نشان خواهیم داد، در دوره تاریخی این درخت به فلسطین برده شد و از اینرو توان حق داشته آنرا به فو‌ـ ‌لین نسبت دهد. بلندای درخت دور وبر چهار‌متر و قطر تنه آن به بیست تا بیست‌وپنج‌ سانتی‌متر می‌رسد. پوستی دو‌لایه دارد ـ پوست خارجی برونی و سرخ‌رنگ و پوست درونی كه ضخیم است و سبز‌رنگ؛ اگر جویده شود چرب‌مزه است و بویی خوش بر جای می‌گذارد. گلهایش روبروی می‌رویند و میوه‌ای دارد به رنگ قرمز خاكستری فام به اندازه نخودی كوچك و كشیده با دو سر تیز. این درخت بسیار کمیاب است و کاشتش دشوار. البته آنچه توان روغن بلسان نامیده، ژد ی است خوشبو به رنگ سبز ‌روشن كه از ساقه‌ها می‌تراود و همواره مرهمی بس ارزشند شمرده شده، بویژه درمان انواع زخم را سود کند. 3 روغن بلسان همیشه دارویی بسیار گرانبها بوده و نرخی كه توان بر آن گذاشته (همسنگش زر) با این گفته تئوفراستوس، كه بهای آن با دو برابر همسنگش سیم است می‌ خواند.
به باورفلاویوس جوزفوس (سده ‌ نخست میلادی)4 در ورود درخت بلسان به فلسطین، كه در زندگی او همچنان در‌ آنجا می‌روئید، ملكه سبا در کار بوده است. در جایی دیگر5 می گوید opobalsamum (شیره درخت) از انگدی (Engedi)، شهری در نزدیكی دریاچه اسفالتیتیس (Asphaltitis) در فاصله سیسد فورلونگ از اورشلیم خیزد ؛ و در جایی دیگر6 می‌گوید از اریحا خیزد : در این بخش می افزاید بلسان ارزشمندترین مرهمهاست كه با خراش دادن چوب درخت با سنگی تیز چون شیره برون ‌تراود.
از زمان سلیمان‌ نبی آن را در دو باغ شاهی كشت می‌كردند. تئوفراستوس1 كه شرح زیر را به دست داده این را می دانسته است:’’ بلسان در دره سوریه می‌روید. می‌گویند تنها در دو باغ می‌روید، یكی دور و بر چهار جریب است و دیگری بس كوچكتر. این درخت به بلندی درخت اناری است كه خوب رشد كرده باشد با شاخه‌های بسیار؛ برگش شبیه برگ سَداب است اما كمرنگتر؛ این درخت خزان نمی کند. میوه اش در اندازه و شكل و رنگ به بنه ماند؛ میوه‌اش هم بسیار خوشبوو در واقع خوشبو ‌تر از ژد آن است. می‌گویند برای گردآوری ژد این درخت، پوستش را در گرمای سوزان و زمان دیدن شعرای یمانی با تكه آهنی خمیده خراش می‌دهند؛ خراشها را هم در تنه و هم در قسمتهای بالائی درخت می اندازند. كارِ گردآوری را در سر‌تا‌سر تابستان پی می گیرند، اما آنچه سرازیر می‌شود زیاد نیست: و هر نفر در یك روز می‌تواند به اندازه یك نعلبكی گرآورد. عطرش بسیار زیاد و تند است، تا بدان پایه که اندک بوی آن از دور شنیده شود. به هر روی خالص این ژد به دست ما نمی‌رسد: محصولی را كه گرد‌آوری می‌كنند با مواد دیگر می‌آمیزند، زیرا به آسانی با مواد دیگر مخلوط می‌شود و بلسانی كه در یونان می‌شناسیم معمولاً آمیخته با مواد دیگر است. 2 شاخه‌های جوان نیز بسیار خوشبویند. در واقع می‌گویند این درخت را برای بهره گیری از همین شاخه‌ها (و نیز به دلیلی دیگر) هرس می‌كنند، زیرا شاخه‌های بریده را می‌توانند به بهای خوب بفروشند. راست اینکه کشت این درختان به همان انگیزه صورت می‌گیرد كه آبیاری آنها (زیرا پیوسته آنها را آبیاری می‌كنند). [؟]. همچنین گویا بلند‌نشدن درخت تا حدودی به علت هرس سر‌شاخه‌هاست؛ زیرا درخت به علت هرسهای پی درپی شاخه‌های پرشمار می‌آورد و تمام توان خود را در رشد در یك جهت نمیگذارد. می‌گویند بلسان هیچ‌جا خودرو ننیست. باغ بزرگتر دوازده ظرف بلسان بدست دهد كه گنجایش هر یك نزدیک یك‌و‌نیم لیتر است؛ از باغ دیگر تنها دو ظرف دست می‌آید. بهای ژد ناب دو برابر هموزنش سیم است و بهای بلسان ناب بستگی به درجه خلوصش دارد، پس معلوم می‌شود بلسان ارزشی خارق‌العاده دارد."
چون این درخت خودروی فلسطین نبود و تنها بستانی اش یافت می‌شد، و از آنجا كه زیستگاه آن جنوب عربستان است، داستان جوزفوس درست به ‌نظر می‌رسد، هر چند ضرورتی ندارد كه ورودش به ملكه سبا بسته شود.
استرابو1 در باز نمود جلگه اریحا از كاخی و باغ بلسانی سخن ‌ رانده می‌گوید: ’’بلسان درختچه‌ای است با بوئی خوش چون یونجه درختی (cyticus) (Medicago arborea) و بنه (terebinth tree/terminthus). پوست درخت را برش داده ظرفهایی در زیر برشها می گذارند تا شیره همچون شیر چرب در آنها ریزد. شیره در ظرف سخت می‌شود. دارویی است عالی برای علاج سر‌درد، آب آوردن چشم در مراحل آغازین، و تار ‌شدن دید. از همین رو بس گران است، بویژه چون از هیچ جای دیگر نخیزد."
دیوسكوریدس2 بخطا می‌گوید بلسان تنها از دره‌ای معین در هند، واز مصر خیزد؛ در حالی‌كه ابن‌بیطار،3 در تبرگردان كتاب دیوسكوریدس به زبان عربی گفته او رادرست كرده و در برگردان گوید این درخت تنها در یهودیه، در ناحیه‌ای بنام رور [کذا در متن؛ غور؟] (دره رود اردن) می‌روید. به سادگی می‌توان دریافت كه چگونه ممكن است در خط یونانی یهودیه به خطا هند خوانده شود.
پلینی4 تولید بلسان را منحصر به یهودیه می‌دانست (uni terrarum Iudaeae concessum). به پیروی از تئوفراستوس از دو باغ بلسان گفته و شرحی درازدامن از سه نوع بلسان آورده است.
تاسیتوس5، در باز نمود فلسطین، می‌گوید همه محصولات ایتالیا را فلسطین نیز دارد، به علاوه خرما و بلسان؛ و به طمع همین درخت بسیار نامی بوده كه مهاجمان پیوسته بدانجا یورش برده‌اند. پمپئی در سال 65 پیش از میلاد آن را در خیابانهای روم به نمایش گذاشت و یكی از درختهای اعجاب‌آور ملازم کشورگشائیهای وسپاسیان به سال 79 میلادی بود. طی یورش تیتوس، دو نبرد در باغهای بلسانِ اریحا در گرفت؛ دومی برای جلوگیری از نابودی درختان به دست یهودیان. از آن پس این درختان اموال عمومی اعلام شده پاسداران امپراطور آنها را زیر نظر گرفتند، اما نمی دانیم این دو باغ تا کی بر جای بود. در این مورد داستان چینی که در Yu yan tsa tsu آمده اهمیت دارد، زیرا می‌توان از آن دریافت كه بلسانِ مكّی باید در نیمه دوم سده نهم هنوز موجود بوده باشد. افزون بر این، شاهدی قاطع بر این واقعیت به دست می‌دهد كه یهودیه نیز در آنچه چینیان از سرزمین فو‌ـ‌ لین در ذهن داشتند می‌گنجیده است.
عبداللطیف (1231‌ـ‌1161)1 می گوید چگونه در زندگی او در مصر بلسان را جمع‌آوری می‌كردند. این كار ترجیحاً در تابستان صورت می‌گرفت. برگهای درخت را ریخته تنه درخت را به دقت برشهایی می دادند تا به چوب درخت آسیبی نرسد. شیره را در فصل گرما در كوزه‌هایی كه هنگام گرما در خــــاك فرو كرده بودند جمع می‌كردند ؛ سپس كوزه‌ها را بیرون آورده در آفتاب می گذاردند. مواد خارجی را از روغنی که بالا می آمد می زدودند. این بلسانِ راستین و ناب ترین نوع آن و تنها یكدهم شیره تراویده از درخت بود. امروزه در عربستان برگها و شاخه‌های درخت را می‌جوشانند. نخستین روغنی كه بالا می‌آید بهترین است و آن را برای حرمسرا نگاه داشته روغن دوم را به بازار ‌برند.
درخت بلسان از سده یازدهم تا سرآغازهای سده هفدهم در مصر بود ه است. شایداعراب آن را بدان‌جا برده باشند. دوربلو2 به نقل از نویسنده ای عرب می‌نویسد بلسان ناحیه مطره نزدیك قاهره بسیار دلخواه مسیحیان بود، زیرا به آن باور بسیار داشتند. آنان بلسان را روغن ویژه مراسم پذیرش كلیسا می‌كردند.
سایمون سیمیونیس، زائر ایرلندی كه در سال 1323 سفر خود به سرزمین مقدس را آغاز كرد، شرح جالب زیر را درباره درخت بلسان مصری به دست داده است:3 ’’در شمال شهر محلی است بنام مطریه (Matarieh) كه تاك مشهوری كه گویند پیشتر در عین‌جدی بوده (بسنجید با: Cant. , I, 13) در آنجاست و از آن بلسان تراود. سی ‌مرد به دقت از آن محافظت می‌كنند، چرا‌كه بیشتر در‌آمد سلطان از آن است. این تاك مانند تاكهای دیگر نیست، بلكه درختی است كوتاه و كوچك با پوست صیقلی، و خوشبو و در صیقلی بودن و پوست صاف به درخت فندق و برگهایش برگ گیاهی nasturcium aquaticum ]ترتیزك آبی[نام را ماند. ساقه اش كوتاه و نازك است و معمولاً درازایش به بیش از سی‌سانتی‌متر نمی‌رسد؛ هر سال شاخه‌های نو آرد كه درازای آنها به شصت تا نود سانتی‌متر می‌رسد و هیچ میوه‌ای نمی‌آورد. نگاهبانان تاكستان مسیحیان را بکار می گیرند و اینان با چاقو یا سنگهای تیز نوك این شاخه‌ها را در چندین جا ــ و همیشه هم چلیپاوار‌‌ــ ‌‌‌بریده یا می چاکند‌. در اندك زمانی بلسان از این بریدگیها بیرون ‌تراویده درون بطریهای شیشه‌ای ‌شود. نگهبانان مدعی‌اند كه وقتی مسیحیان این برشها را می دهند همیشه بلسان بیشتری از درخت بیرون می‌تراود تا وقتی كه كار به دست ساراسن‌ها ]مسلمانان[ انجام می‌گیرد."1
در سال 1550، پیر بلون2 درخت را در قاهره دید. تا سال 1612 هنوز دو نمونه موجود بود ، اما در سال 1615 آخرین درخت نیز خشكید.
گویا واژه سامی كه از راه كتاب Yu yan tsa tsu وارد زبان چینی شد به بوته فراموشی سپرده شده است. در Pen ts‛ao kan mu حتی نامی هم از آن نیست. به هر روی ، نخستین یسوعیانی كه به چین رفتند باری دیگر واژه بالزام ]بلسان[ را به چین بردند. در كتاب پرآوازه Či fan wai ki 3 در جغرافیای جهان كه نخستین ‌بار پانتوجا (Pantoja) طرح آن را افکند و پس از مرگش جولیو آلنی (Giulio Aleni) (1649‌ـ‌1582)به سال 1623 به گسترش و ویرایش آن پرداخت، بلسانِ پرو ذیل نام pa‛r-sa-mo بازنمائی شده است. فردیناند فربیست (Ferdinand Verbiest) (88 ‌ـ‌1623) در كتاب خویش K‛un yü t‛u šwo این ماده را همین نامیده است و این نام از همینجا وارد قرابادین چینیان شد، زیرا در Pen ts‛ao kan mu ši i این نام آمده است. 4 در فرهنگ جغرافیایی چینی ماكائو5 از ماده خوشبو pa‛r-su-ma به‌عنوان نوعی بنژوئن* از آن یاد شده است. در این جا با آوانگاشت واژه پرتغالی bálsamo سر و كار داریم. از کتاب در دست انتشار مرکز نشر دانشگاهی، به شناخت دو سویه ایران و چین باستان، ، بـــــرگردان فارسی مهرداد وحدتی دانشمند از ساینو-ایرانیکا اثر جــــــاوید برتولد لوفر، آمریکائی آلمانی تبار.

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

بلسان

بَلَسان ، درختچه ای خاردار، به نام علمی کُمّیفُرا اُپوبالسامُم (خانوادة بورْسِرائیان )، که از صَمغِ (شیرة ) آن ، روغنی خوشبو دارای خواص درمانی می گیرند.

واژگان . واژه های بلسان و بَلْسَم (= روغن / مرهمِ بلسان ) و بَشام (رجوع کنید به دنبالة مقاله ) در عربی ، bolesem یا em § s ¦ be عبری ، bؤlsamon یونانی ، و balsamum لاتینی با واژة اکّدیِ mu § bas و سُریانی ma ¦ rsa ¦ appu ، همه به یک معنی ، همریشه اند (رجوع کنید به تعلیقات لیوی بر اَقراباذینِ کِندی ، ش 43، ص 245؛ محمد سعید، ص 23ـ24).

پیشینه . بلسان از روزگار باستان در خاورمیانه و نزدیک و در حوزة دریای (مدیترانه ) شناخته شده بوده است . شاید قدیمترین وصف گیاهشناختی بلسان از آنِ حکیم و طبیعیدان یونانی ، تئوفراستوس (ح 371ـ287 ق م ) باشد، که می گوید: «درختِ همیشه سبزِ آن به بلندی یک ] درختچة [ انارِ نسبتاً بزرگ و دارای شاخه های بسیار است ؛ برگش مانند برگ سَداب ولی بسیار کمرنگتر از آن است ؛ میوه (دانه )اش در اندازه و شکل و رنگ مانند میوة بُطْم ] = درخت سقّز [ است ؛ این ] میوه [ هم بسیار خوشبو است و بویش حتی از بوی صمغ درخت تندتر است » (ج 2، ص 245ـ246). همین وصف با تفصیلی بیشتر از طریق ترجمة عربی کتاب ادویة مفردة پزشک و گیاهداروشناس یونانی دیوسکوریدس (سدة اول میلادی ) و شاید از منابع دیگری به حکمای دورة اسلامی رسیده است (مثلاً رجوع کنید به وصف حکیم مؤمن ، پزشک شاه سلیمان صفوی ، ص 176، 270؛ نیز رجوع کنید به تصویر).

دربارة رویشگاههای باستانی بلسان گزارشهای متفاوتی در نوشته های پیشینیان یافت می شود. ظاهراً قدیمترین منبع اطلاع حکمای دورة اسلامی در این باب ، گزارش دیوسکوریدس (ترجمة عربی به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 107؛ ترجمة قدیم انگلیسی ، ص 18ـ19) بوده است ، که می گوید بلسان فقط در «غَوْرِ» ] درّة رود اُردن [ بلاد یهود ] = فلسطین ، به معنای گسترده تر قدیم [ می روید (در ترجمة انگلیسی : «فقط در درّه ای در یهودیّه و در مصر»). اما برخی از این حکما (از جمله ماسرْجویة بصری و ارّجانی ، هردو به نقل ابوریحان بیرونی ، ص 125؛ ابن بیطار، همانجا؛ و انطاکی ] متوفی 1008 [ ، ص 121) و، به تبع اینان ، برخی از متأخّران (مثلاً مؤلفان برهان قاطع و منتهی الارب ، ذیل «بلسان »)، رویشگاه بلسان را فقط در مصر و آن هم در «روستا»یِ عین شمس (= شهر عین شمسِ کنونی ، نزدیک قاهره ) ذکر کرده اند. زکریای قزوینی (قرن هفتم )، بی ذکر مأخذ خود، می گوید: «رویشگاه بلسان جز در مطریّه ] روستایی در مصر قدیم ، دارای چاهی معروف [ در هیچ جای جهان نمی باشد و فقط در آنجاست که روغن آن را به دست می آورند» (ص 180ـ 181). انطاکی (همانجا) دربارة چاه مذکور از «کتب نصاری '» (؟) نقل می کند که حضرت مریم ، علیهاالسلام ، «وقتی که با ] فرزند خود [ مسیح گریخت ، به مطریه پناه برد و در کنار این چاه اقامت کرد، و وقتی که جامه های مسیح را شست و آب آنها را چلانید، بلسان ] در کنار آن چاه [ رویید. نصاری این درخت را بزرگ می دارند، روغن آن را به چند برابر وزن آن به زر می خرند، آن را در آب غسل تعمید می اندازند، و بطریقها و راهبان آن را ذخیره می کنند»، و قزوینی (همانجا) می افزاید که «در مطریه مردی نصرانی هست که ] شیرة [ بلسان را می پزد و با تصفیة آن ، روغن بلسان به دست می آورد، و هیچکس را از ] راز این [ صناعت آگاه نمی کند». برخلاف اینها، احمدبن محمد غافقی ، گیاهداروشناس اندلسی (متوفی 560) ادعا کرده است که بلسان در مصر نمی روید (ص 17). اما مصریان باستان روغن بلسان را از پونْت (= نام مصری قدیم برای بخشی از شرق افریقا، احتمالاً شامل سومالیِ امروزی و بخشی از حبشه ) و شاید از جایهای دیگر وارد می کردند (تعلیقات لیوی ، همانجا).

دربارة دیگر رویشگاههای قدیم بلسان این گزارشها را می یابیم : روغن بلسان در بابل بسیار شایع بود و مانند سَگْبینَج در پزشکی به کار می رفت (تعلیقات لیوی ، همانجا)؛ «بلسان در بادیة سوریا می رود؛ می گویند فقط دو باغ ] در آنجا [ هست که بلسان در آنها کاشته می شود... و بلسان در هیچ کجا خودرو نیست ... صمغ ناب ] حاصل از این دو کشتزار [ به دو برابر وزن خود به سیم فروخته می شود» (تئوفراستوس ، همانجا)؛ در روزگار عبرانیان ، بلسان در باغهایی نزدیک بحرالمیّت کاشته می شد؛ فاتحان رومیِ فلسطین این باغها را تصرف کردند و، از آن پس ، باغهای بلسانِ اریحا و عین جَدی منبع درآمد مهمی برای رومیان گردید ( د. جودائیکا ، ذیل "Balsam" ، به نقل از پلینیوس اصغر ] = پلینیوس اکبر؟ [ ؛ نیز رجوع کنید به گفتة نیقلاوس ] = نیکلائوسِ دمشقی ، سدة اول ق م [ ، به نقل ابوریحان بیرونی ، ص 125ـ 126: «بلسان در شام در نزدیکی بحرالزَّفت ] = بحرالمیّتِ مذکور [ می باشد»). به روایت جیمز هاکس (ص 186)، «بلسان ... در بلاد حَبَش ] ظاهراً منظور همان پونت است [ می روید؛ در قدیم ، بَلْسَمِ جِلْعاد ] ناحیه ای کوهستانی در فلسطین در مشرق رودخانة اُردن [ به خوبی و خوشبویی معروف بود و بازرگانان آن را خریده به مصر می بردند و اهالی مصر آن را برای تدهین اموات به کار می بردند... پس از چندی کمیاب شد... به طوری که به دوبرابر وزن با نقره فروخته می شد.»

بلسان گونه های بسیاری دارد، که برخی از آنها در سومالی و یَمَن یافت می شود؛ به حال خودرو در بادیة مکّه نیز می روید و در آنجا به آن ، بِشِم می گویند ( د. جودائیکا ، همانجا). واژة بشم صورت امروزین بَشام است که وصف مدلول آن در آثار برخی از پیشینیان یافت می شود. قدیمترین وصف آن شاید نوشتة کوتاه ابوحنیفة دینوری (قرن سوم ؛ ج 1، ص 46ـ47) باشد، که گیاهان عربستان را خوب می شناخت ، ولی او متعرّض قرابت بشام و بلسان نشده است . وصف گیاهشناس نامدار اندلسی ، ابوالعباس نباتی معروف به ابن الرومیّة (561ـ637)، صریحتر است (به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 95): «...بشام در کوههای مکّه بسیار است . شاخه ها و برگهای آن مانند آنِ بلسان ... ولی خود درختش بسی بزرگتر از بلسان است ... تازیان بادیه نشین میوه های آن را که مانند میوة مَحْلَب ] = گونه ای آلبالوی وحشی [ است ، می خورند... ] گذشته از شیرة سفید لزج خوشبوی آن [ ، همة درخت خوشبو و برگهای آن شیرین است ... حَبّ البلسان را به مکه می برند و می فروشند و از آنجا به کشورهای دیگر برده می شود» (نیز رجوع کنید به وصف انطاکی از بشام ، ص 112ـ113، که از جمله ، می گوید: «گیاهی در اصل حجازی که اکنون در بیت المقدس و عراق و مصر کاشته می شود و به جای بلسان به کار می رود»). این همان دانه ای است که دیوسکوریدس درباره اش گفته است (همانجا): «دانه هایی از بلادِ موسوم به بِتْراء (در متن عربی ، ناخوانا؛ شهری باستانی در شمال غربی عربستان ، در قسمت «صَخْریّة » ] سنگی [ آن ؛ اکنون در جنوب غربی اُردن ) آورده می شود، مانند دانه های هوفاریقون که دانه های بلسان را با آنها غِش می کنند...». «بَلسمِ مکّه » که هنوز هم مانند «بلسم جلعاد» شهرتی دارد ظاهراً از این گونة حجازی بلسان به دست می آید.

شیوة گرفتن و آزمودنِ روغن بلسان . تئوفراستوس در عهد باستان دربارة شیوة استحصال صمغ بلسان روایت کرده است (همانجا) که مؤلفان سپسین کمابیش نقل کرده اند: «گویند در وقت ] ظهورِ/طلوعِ ستارة [ کَلْب ] = شِعرای یَمانی [ که آفتابْ سوزان است ، شکافهایی با ابزار آهنیِ سَرْکج در تنه و در قسمتهای بالای درخت می دهند. گردآوری صمغ در سراسر تابستان ادامه دارد، اما مقداری که جاری می شود زیاد نیست ؛ در یک روز یک نفر می تواند به قدر یک صدف گرد آورد» (در دیوسکوریدس ، همانجا:«صمغ آن چندان اندک می چکد که سالی بیش از شش یا هفت رَطل یا اَوقیه نمی توانند به دست آورند») ابونصرحسن خطیبی (؟؛ به نقل ابوریحان بیرونی ، ص 126) می گوید: «در اواخر تابستان درخت را شکاف می دهند و قاروره هایی ] شیشه هایی [ در محل شکافها می آویزند که آنچه جاری می شود در آنها گرد آید.»

به سبب کمیابی و گرانی روغن بلسان ، در قدیم آن را به روشهای مختلف غِش می کردند، مثلاً با درآمیختن آن به عسل ، شمع ، تربانتین یا روغنهایی مانند روغن مَصْطَکی و سوسن (دیوسکوریدس ، همانجا). شیوه هایی که دانشمندان دورة اسلامی برای آزمودن نابی روغن بلسان ذکر کرده اند، عمدتاً همان گفته های دیوسکوریدس است : اگر تکّه ای پشم را به روغن ناب بلسان بیالایند و سپس با آب بشویند، اثری از روغن نمی ماند، اما در مورد روغن مغشوش ، روغن به پشم می چسبد. دیگر اینکه روغن ناب به آسانی در آب یا شیر حل می شود و آبْ شیرْ مانند می گردد، اما صمغ مغشوش بر روی آب می ماند...یا بر سطح آب پراکنده می شود. ماسَرجویه (به نقل ابوریحان بیرونی ، همانجا) می افزاید: «اگر آن را بر شیر بچکانند، شیر را دَلَمه می کند.» بیرونی نیز پدیدة شگفت انگیزی را از محمدِ زکریای رازی نقل کرده (همانجا) که اگر روغن ناب بلسان «بر کُرّاث (= گندِنا، تَره ) و آهن ] نهند [ شعله ور می شود» (رجوع کنید به شهمردان رازی ، ص 238ـ239، که در شرح این نکته می گوید: «جوالدوز بِدو ] = به روغن ناب بلسان [ فرا زنند و به چراغ یا آتش دارند، بیفروزد و اگر بر گندنا نهند، همچنین بسوزد»).

مصارف . در روزگار قدیم ، روغن بلسان بهترین و گرانبهاترین «اَطْیاب » (موادّ خوشبوی ) گیاهی به شمار می آمد، اما امروزه دیگر چنین مصرفی ندارد ( د. جودائیکا ، همانجا). شاخه های نازک خوشبوی بشام را تازیان بادیه نشین به عنوان مسواک و برگهایش را برای سیاه کردن موی سر به کار می بردند (دینوری ، همانجا).

مصارف درمانی بسیاری برای اجزای گوناگون بلسان (میوه / دانه ، چوب ، برگ و، بویژه ، صمغ آن ) ذکر کرده اند. حسب المعمول ، تجویزات حکمای دورة اسلامی در این خصوص هم عمدتاً برگرفته از نوشته های جالینوس و دیوسکوریدس (یا پیروان او) است (با تغییراتی در عبارات ). به تشخیص جالینوس (به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 108)، بلسان ، بویژه روغن آن ، در درجة دوم «مُجفِّف » (خشکاننده ) و «مُسخِّن » (گرم کننده ) و، با وجود این ، «لطیف » است . دیوسکوریدس (همانجا) بیش از بیست مورد درمانی برای اجزای بلسان ذکر کرده است : 1) روغن بلسان «چیزهایی را که باعث تیرگی مردمک چشم می شود، می زداید» (در هروی ، ص 61ـ62: «چشم را روشنی بیفزاید» و «بَصَررا تیز کند») سَردی زِهدان را درمان می کند؛ جنین و مَشیمه را بیرون می راند (در هروی ، ص 62: «کودک را بیرون می آورد»)؛ ریم کورَکها را می زداید (در هروی ، همانجا: «ریشهای گَسْت ] = زشت و چرکین [ را پاک گرداند»)؛ مُدرِّ پیشاب و برای عُسرالبَول سودمند است ؛ «پادزهر اقونیطُن (= خانِق النِّمِر رجوع کنید به بیش * ) و زهر افعی است » (در هروی ، همانجا: «کسی را که خانق النمر خورده باشد یا افیون یا فُطر ] = قارچ سمّی [ سود کند»)؛ از اخلاط بعض روغنها و مرهمها و معجونهاست ؛ 2) دانة بلسان برای درمان «شَوْصَة » (= ذات الجنب ؟)، آماس گرم در شُش ، سرفه ، عِرق النَّسا (= سیاتیک )، صرع ، سرگیجه ، نفسْتنگی ، عسرالبول ، گزش افعی ، مَغْص (= درد و پیچش روده )، درد زهدان ، و غیره سودمند است ؛ 3) چوب بلسان برای سوءهاضمه ، گزش افعی ، تشنج عصب ، زخمهای سَر، و ادرار پیشاب سودمند است ؛ برای غلیظ کردنِ روغنها و مرهمها به آنها آمیخته می شود. در حالی که بعض حکیمان دورة اسلامی (مثلاً، ابن سینا، ج 1، ص 420ـ 421؛ هروی ، ص 61ـ62؛ انصاری شیرازی ، ص 72ـ73؛ حکیم مؤمن ، ص 176، 270، 395ـ396، 617ـ618) عمدتاً همین مطالب را تکرار کرده اند. موارد استعمال جدیدی هم در نوشته های برخی دیگر یافت می شود، مثلاً (همه به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 108ـ 109)؛ سنگ کلیه و مثانه را خُرد می کند؛ به بارداری کمک می نماید (محمد زکریای رازی )؛ برای کژدم گزیدگی سودمند است ؛ چکاندن آن در گوش ، گوشْ درد را آرام می کند (علی بن سهلِ طبری )؛ مالیدن آن بر «بَیاض » (= بَهَق ؛ رجوع کنید به بَرَص * ) آن را می زداید؛ (عصارة برگ آن ) زالوی به گلو چسبیده را بَر می کَنَد، و طِلای پوست سوختة چوب آن ، آمیخته به سرکه ، زگیل را رفع می کند (اسحاق بن سلیمان اسرائیلی )؛ روغن بلسان یکی از اجزای اصلی «تِریاق فاروق » (رجوع کنید به تِریاق * ) است ؛ برای درمان سکتة مغزی ، ابتدا «نزول آب » (= آب مروارید)، «اختلاج » (تشنج )، رَعشه ، لَقوه ، ضعیفی نبض ، کُندی و سنگینی حرکت ، و جز آنها، سودمند است (ابن أبی الاشْعَث ).

در روزگار ما، بسیاری از مصارف درمانی بلسان در شرق متروک شده است . روغن بلسان را بیشتر به عنوان مرهمی برای زخمها و به عنوان پادزهر مار و عقرب گزیدگی ( د. جودائیکا ، همانجا) و، در ایران ، برای درمان همه گونه زخم و ضربدیدگی (شلیمر ، ص 72) به کار می بردند. به گزارش د. هوپر (ص 104)، در ایران و عراق «دانه های بلسان را به عنوان بادشکن ، مقوّی معده ، خلط آور و محرّک به کار می برند و، در اصفهان ، چند دانة آن را برای جلوگیری از سرماخوردگی و لَرزه ، دُرُسته می بلعند».

منابع : ابن بیطار، الجامع لمفردات الادویة والاغذیة ، بولاق 1291؛

ابن سینا، القانون فی الطب ، چاپ ادوار القش ، بیروت 1408/1987؛ محمدبن احمد ابوریحان بیرونی ، کتاب الصیدنة فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران 1370 ش ؛ علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی : قسمت مفردات ، چاپ محمدتقی میر، تهران 1371 ش ؛ داوودبن عمر انطاکی ، تذکرة اولی الالباب والجامع للعجب

العجاب ، چاپ علی شیری ، بیروت 1411/1991؛ محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمدمعین ، تهران 1361 ش ؛ محمد مؤمن بن محمد زمان حکیم مؤمن ، تحفة حکیم مؤمن ، تهران ] 1360 ش ؟ [ ؛ احمد بن داوود دینوری ، کتاب النبات ، ج 1، چاپ برنهارد لوین ،

اوپسالا 1953؛ شهمردان رازی ، نزهت نامة علائی ، چاپ فرهنگ جهانپور، تهران 1362 ش ؛ عبدالرحیم بن عبدالکریم صفی پوری ، منتهی الارب فی لغة العرب ، چاپ سنگی تهران 1297ـ 1298، چاپ افست تهران 1377؛ احمد بن محمد غافقی ، منتخب کتاب جامع المفردات ، انتخبه ابوالفرج غریغوریوس المعروف بابن العبری ،

نشره مع ترجمة الانجلیزیة و شروحات ماکس مایرهوف و جورجی صبحی ، قاهره 1932ـ 1938؛ زکریا بن محمد قزوینی ، کتاب آثار البلاد و اخبار العباد ، چاپ فردیناند ووستنفلد، گوتینگن 1848ـ1849، چاپ افست ویسبادن 1967؛ جیمز هاکس ، قاموس کتاب مقدس ، بیروت 1928، چاپ افست تهران 1349 ش ؛ موفق بن علی هروی ، الابنیة عن حقایق الادویة ، بتصحیح احمد بهمنیار، چاپ حسین محبوبی اردکانی ، تهران 1346 ش ؛

Pedanius Dioscorides, The Greek herbal of Dioscorides , tr. John Goodyer, 1655, ed. R. T. Gunther, Oxford 1934; Encyclopaedia Judaica , Jerusalem 1978-1982, s.v. "Balsam" (by Jehuda Feliks): David Hooper, Useful plants and drugs of Iran and Iraq , with notes by Henri Field, ed. B. E. Dahlgren, Chicago 1937; Ya`qub b. Ish ¤ a ¦ q Kind ¦ â , The medical formulary or Aqra ¦ ba ¦ dh i ¦ n of al-Kind i ¦ , ed, & tr. Martin Levey, Madison 1966; Mohammad Sa`id, "Medicinal and aromatic plants in history", in The History of medicinal and aromatic plants , ed. Abdallah Adly, Karachi 1982, 13-31; J. L. Schlimmer, Terminologie mإdico- pharmaceutique et anthropologique fraµaise- persane , Tehran 1874 (litho), repr. Tehran 1970; Theophrastus, Peri phyton istorias = Enquiry into plants , ed, and tr. Arthur Hort, London 1916, repr. 1948.

/ هوشنگ اعلم /

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

Literature

Literature is news that stays news.
- Ezra Pound

سراب، شهیدی

اون نگاه گرم تو جام شرابه

اما سرابه !

زندگی بی چشم تو رنج و عذابه

رنج و عذابه

با دلم بازی نکن ، عاشق و اسیره

ترسم بمیره

یک شب از روی صفا ای بلای دل

با ما وفا کن

یا وفا کن با دلم یا منو رها کن

یا دلم رها کن

می شکنی شیشه ی دلم ، قدرشو ندونی

قدرشو ندونی

مهربونی با همه ، با من و دل من نامهربونی !

نرگس

46‌. در Yu yan tsa tsu1 چنین آمده است: ’’زیستگاه nai-k‛i در سرزمین فو‌ـ ‌لین (سوریه) است. بلندای جوانه‌های آن پس از رشد به نود تا سد و‌بیست سانتی‌متر می‌رسد. بیخش به اندازه تخم اردک است. برگ آن به برگ سیر (Allium sativum) شباهت دارد. از محل اتصال برگها ساقه‌ای بسیار بلند خارج می‌شود که بر تارک آن یک گل شش‌پر به رنگ سفید سرخ‌فام می‌شکفد. 2 این گل مرکزی به رنگ قرمز زرد فام دارد و تشکیل میوه نمی‌دهد. این گیاه در زمستان رشد می‌کند و در طی تابستان خشک می‌شود. تا حدودی شبیه به چنته چوپان عربی ]کیسه کشیش[ (tsi ، Capsella bursa-pastoris) و گندم است. 3 از فشردن گلبرگها روغنی به دست آید که برای پیشگیری از سرماخوردگی به بدن می‌مالند و شاه فو‌ـ ‌لین و اشراف کشوری نیز کار گیرند."
لی‌ شی‌ـ‌چن در Pen ts‛ao kan mu 4 این چکیده را در نوشته خود درباره šwi sien (Narcissus tazetta)5 آورده و در پیش چنین گفته است: ’’با توجه به این باز نمود از گیاه، می‌توان گفت شبیه به نرگس است؛ البته نمی‌توان انتظار داشت نام بیگانه آن درست مانند نام آن نزد ما باشد."6 سراسر درست می گوید، زیرا این بازنمود یکسره با این گیاه می خواند، مگر از نظر تشبیه آن به Caspella ]چنته چوپان[. دیوسکوریدس نیز برگهای Narcissus ]نرگس[ را به برگهای Allium ]سیر[ تشبیه کرده و گفته است بیخش گرد است چون پیاز. 7
شواهد لغت‌شناختی با این توضیح می‌خواند، زیرا nai-k‛i، *nai-gi بروشنی همبرابر است با *nargi فارسی میانه، و nargis فارسی امروزی (narjis عربی)،8 narkim آرامی، nargēs ارمنی (وام‌گرفته‌ از فارسی) که نام Narcissus tazetta است که هنوز هم در ایران کشت می‌شود و در قرابادین به کار می‌رود. 1 از نرگس‌روغنی می‌گرفتند که در پاپیروسهای یونانی نامیده شده است. 2
هیرت3 بخطا این نام چینی را نامِ سنبل هندی (nard) دانسته است. نه‌ تنها وصف آمده در Yu yan tsa tsu به هیچ روی با این گیاه نمی‌خواند، بازسازی‌ای که او از نظر آواشناسی انجام داده نیز درست نیست. برخلاف ادعای هیرت، کان‌ـ ‌هی (K‛an -hi) نویسه نخست را not نخوانده بلکه تلفظ های nai،ni ، وyin را به دست داده است. نویسه دوم k‛i تلفظ می‌شود که از دگرسانی *gi ایجاد شده اما برخلاف برداشت هیرت نمایانگر ti نیست. 4
به دلایل دیگر نیز برداشت سنبل هندی از واژه nai-k‛i به هیچ روی درست نیست، زیرا چینیان با سنبل هند که محصول هند است با نام kan su hia بخوبی آشنایند. 5 نیازی نبود چینی‌ها به فو‌ـ ‌لین بروند تا با محصولی که از هند به آنها رسیده بود و خود سوریها نیز آن را از راه ایران از هند دریافت کردند، آشنا شوند. 6 واژه عبری nērd (غزلهای سلیمان)، یونانی 7 nard و nārd فارسی همه از واژه سنسکریت nalada گرفته شده‌اند که پیشتر در آتارواودا (Atharvaveda) آمده است8. نظر هیرت با این فرضیه او که زبان فو‌ـ ‌لینی از زبانهای آرامی بوده است نیز ناساز است، زیرا واژه nard در زبان آرامی نیست. از کتاب در دست انتشار مرکز نشر دانشگاهی، به شناخت دو سویه ایران و چین باستان، ، بـــــرگردان فارسی مهرداد وحدتی دانشمند از ساینو-ایرانیکا اثر جــــــاوید برتولد لوفر، آمریکائی آلمانی تبار. لغت نامه دهخدا.

فلوس، خرنوب، بکبر لالکی

44. چن تسان ‌ـ‌ کی در Pen ts‛ao ši i که در نیمه نخست سده هشتم نگاشته، اطلاعات زیر را دربــاره گیاهی بیــــــــگانه به دســــــــــت داده است:’’ a-lo-p‛o (*a-lak-bwut) در ســـــــــــــــرزمــــــــــین فو‌ـ ‌لین (سوریه) می‌روید، میـــــــــــــوه آن به tsao kia (Gleditschia ]لیلکی[ یا Gymnocladus sinensis) می ماند اما گردتر و درازتر؛ شیرین است و خوشمزه."1
در Čen lei pen ts‛ao2 آمده است: ’’a-lo-p‛o در سرزمین فو‌ـ ‌شی (Fu-ši) می‌روید‘‘؛ یعنی بو‌جا (Bhoja)، سوماترا. سپس همان باز نمود بالا را بر پایه نوشته چن تسان ‌ـ ‌کی، و p‛o-lo-men tsao kia را هم همبرابرش آورده است. به گفته لی شی ‌ـ ‌چن3 در اینجا پو‌ـ ‌لو من (P‛o-lo-men) نام سرزمینی در ســی ‌‌ـ ‌یو (Si-yü) (’’سرزمین های باختری ‘‘) و پو‌ـ‌ سه نام سرزمین بربرهای جنوب‌باختری، یعنی پو‌ـ‌سه مالایاست. وی نام p‛o-lo-men tsao kia را که بدین ترتیب به معنای ’’Gleditschia ی سرزمین پو‌‌ـ‌لو‌ـ‌من‘‘ است به چن تسان‌ ـ‌ کی نسبت داده، اما در متنی که از این نویسنده آورده است چنین نامی نیست. سرزمین پو‌ـ‌لو‌ـ منِ مورد بحث در اینجا همان است که در Man šu آمده است. 4
تعریفی به نسبت کاملتر از این درخت بیگانه در Yu yan tsa tsu5 آمده است: ’’زیستگاه tsao kia (Gleditschia)‌ی ایرانی در سرزمین پو‌ـ ‌سه (ایران) است و در آنجا آن‌ را hu-ye-yen-mo می‌نامند، حال آنکه در فو‌ـ ‌لین a-li-k‛ü-fa نامیده می‌شود. 6 بلندای درخت بین ده تا دوازده متر است و دورتنه آن یک تا یک‌و‌نیم متر با برگهای چـــــون Citrus medica ]لیمو‌ترش[ (kou yüan ) اما کوچکتر و کوتاهتر. در فصل سرد خزان نمی‌کند. 7 گل نمی دهد، اما میوه می‌آورد. 8 درازای نیام آن حدود شصت سانتی‌متر است. درون نیام پوسته‌هایی (ko ko ) هست . درون هر یک از این پوسته‌ها دانه سرخ و بسیار سخت یک انگشتی هست. قسمت داخلی ]گوشت آن[ به سیاهی مرکب ]چین[ و به شیرینی نبات است. خوردنی است و آن را در قرابادین نیز کنند."
درخت مورد بحث هنوز شناسایی نشده است، یا دست‌کم در منابع چین‌شناسی چنین نشده است. 1 نام a-lo-p‛o سنسکریت است؛ و صورت باستـــــــــــانی (bud)-bwut (rak , rag) *a-lakآوانگاشت درست و منطقی aragbadha ، aragvadha ، āragvadha یا ārgvadha ، است؛ همان Cassia یا Cathartocarpus fistula (Leguminosae) که پیشتر کرکه (Caraka) حکیم از آن نام برده و آن را suvarnaka (’’زرین‘‘) و rājataru (’’درخت شاه‘‘) نیز نامیده‌اند. 2 این درخت، که آن را آبنوس دروغین هند (Indian laburnum) یا فلوس (purging cassia یا pudding pipe tree) می‌نامند؛ بخاطر ماده‌ای که از غلافهای خاص آن به دست می‌آید (در فرانسه canéficier)، بومی هند، سیلان و مجمع‌الجزایر3 (سوماترا و پوـ سه مالایا در نزد چینی‌ها) است که ’’وقتی به گل می‌نشیند زیبایی شگفت انگیزی دارد و اندک‌اند درختانی که در زیبایی به پای انبوه خوشه‌های بلند و آویخته گلهای زرد روشن در میان شاخ و برگهای نورسیده سبز شاداب آن برسند. 4‘‘ میوه، که در بیشتر بازارهای هند یافت می‌شود، نیامی است قهوه‌ای‌ به درازای نزدیک به شصت و قطر دو سانتی‌متر. این نیام به شماری بیش از چهل خانه بخش شده و در هر یک از آنها یک دانه خاگی براق و صیقلی جای دارد. ازیراست که چینی‌ها آن را چون نیام Gleditschia دانسته‌اند که کاملاً بجاست. این نیامها را غلاف فلوس می‌شناسند. در کــــــــــــتاب ’’گنجیـــــــــــنه گیاه‌شناسی‘‘ [Treasury & Botany] غلاف فلوس را چنین خوانده اند: ’’استوانه‌ای، سیاه‌رنگ، چوبی، به درازای سی تا شصت سانتی‌متر، بی چاک اما دارای سه چین دراز، درونه آن با تیغه‌هایی عرضی بیرون زده‌ از نهنج به چندین خانه تقسیم شده است. هر خانه میوه دانه ای دارد که در گوشت میوه جای گرفته و به عنوان مسهلی ملایم بکار رود." من از کشت این درخت در آسیا اطلاعی ندارم؛ گارسیا دا اورتا تأکید کرده که تنها خودروی آنرا دیده است. 1 بازنمود درخت و میوه آن در Yu yan tsa tsu کمابیش درست است. بلندای Cassia fistula ]فلوس[ براستی بین شش تا نه متر است (در جامائیکا بلندای آن حتی به پانزده متر می‌رسد). همانطور که در این مرجع گفته شده، دانه آن قهوه‌ای سرخ فام و گوشتش سیاه‌رنگ و لزج است.
وقتی شناسائی نام سنسکریت بالا برایم قطعی شد، کاملاً طبیعی بود که به "Shokubutsu mei-i" نوشته ماتسومورا مراجعه کنم و در شماره 754 پی Cassia fistula بگردم: با شگفتی و خشنودی دیدم که همانجا آمده است: "Cassia fistula namban-saikachi". معنای واژه به واژه ی این نام ژاپنی عبارت است از: "Gleditschia japonica (saikači برابر است با همان tsao kia-tse چینی) از بربرهای جنوبی" (همان نان فان/Nan Fan چینی). بدین ترتیب گیاهشناسان ژاپنی توانسته بودند از روی باز نمود این گیاه به تشخیصی مشابه برسند، اما چنان که از پیروی آنها از صورت نادرست a-p‛o-lo که در pen ts‛ao kan mu تأیید شده بر می آید به تناظرِ لغت‌شناختی این نام با نام سنسکریت درخت توجه نکرده‌اند. این مورد از نظر روش‌شناسی جالب است، زیرا نشان می‌دهد که پژوهشهای گیاه‌شناختی و زبان‌شناختی چطور مکمل و موید یکدیگر توانند بود: پس نتیجه این شناسایی چون و چرا نمی پذیرد؛ فرایند ردّ a-p‛o-lo کامل می‌شود، و نشاندن a-lo-p‛o به جای آن، چنان که در Čen lei pen ts‛ao آمده، دیگر تنها حدس یا تصحیح لغت‌شناسی نیست بلکه قطعیت یک حقیقت مسلم را می‌یابد.
اعراب میوه این درخت را xarnub hindi ]خرنوب هندی[ (’’indian carob‘‘)2 و xiyār šanbār ]خیار شنبر[ (’’خیار گردنبند ‌دار‘‘ به دلیل رشته‌های دراز گلهای طلایی آن) می‌نامند. 3 ابوالعباس ملقب به النّباتی (’’گیاهشناس‘‘)، که به سال 1239 در اشبیلیه (سِویل) در گذشت و معلم ابن‌بیطار بود که قسمتهایی از کتاب از دست رفته وی ]استاد خود[ به نام رحله (’’سفر‘‘) را حفظ کرده می‌گوید Cassia fistula در مصر، بویژه در اسکندریه و اطراف آن بسیار یافت می‌شود و میوه آن از آنجا به سوریه صادر؛4 این درخت در بصره نیز بسیار ‌روید و از آنجا به خاور طالع و عراق صادر می‌شود. وی شکل درخت فلوس را به گردو و میوه آن را به خرنوب مانند کرده است. اسحاق‌بن‌عمران نیز همین شباهتها را یافته و در ترجمه لوکلر از قول او می‌خوانیم:


ایرانیان این میوه را از اعراب و نیز صفحات شمال باختری هند دریافت کردند. آنها نام عربی xiyār-šanbār ]خیار شنبر[1 را اختیار و آن را به صورت xiyār-čambar ]خیار چمبر[ وارد زبان خود کردند (بسنجید با xiar-šamb ارمنی و ، یونانی بیزانسی)؛ و گونه فارسی میانه این الگو را می‌توان در این آوانگاری’’فارسی‘‘ مندرج در Yu yan tsa tsu یافت: hu-ye-yen-mo که در عهد باستان (bäk, bäx) -m'wäk (dzem) -ya-džem (xur) *xut تلفظ می‌شده است. سرنمونی که می‌توان بازسازی کرد احتمالاً *xaryadžambax بوده است. برای همین درخت و میوه واژه فارسی امروزی بکبر bakbar نیز هست. همچنین آن را کابلی، kābuli نیز می‌ گویند.
نام فو‌ـ ‌لینی این گیاه a-li-k‛ü-fa ، -go-vaδ (ri) *a-li است. لوو2 نام آرامی Cassia fistula را نیاورده و اشاره‌ای هم به این درخت نکرده است و من نیز نتوانستم در فرهنگهای آرامی نام آن را پیدا کنم. باید توجه داشت که این درخت بومی سرزمین های باختر آسیا و مصر نیست و اعراب آن را از هند بدان‌جا بردند. (نک نامهای عربی پیشگفته، ’’خروب هندی‘‘ و ’’خیار هندی‘‘). واژه فو‌ـ ‌لینی گویا وام‌ واژه‌ای از زبان هندی است، زیرا آوانگاشت *a-ri-go-vaδ درست با واژه سنسکریت ārgvadha همخوانی دارد که خود با صورت آرامی فرضی *arigbada یا *arigfada همبرابر است. در بعضی نسخه‌های Yu yan tsa tsu ، واژه فو ـ ‌لینی به صورت a-li یا a-li-fa، *a-ri-vaδ فرونگاشته شده است. اینها نیز صورتهای محتملی هستند، زیرا گونه سنسکریت ārevata و صورتی در زبانهای بومی هند (گویش پنجابی) یعنی واژه ali نیز هست .
نوشته های بر‌گرفته از چن تسانک ی و توان چن‌ـ‌ شی، نویسنده Yu yan tsa tsu که پیشتر یاد شد شد، فرصتی برای اظهار‌نظر بیشتر در اختیار می‌گذارند. پلیو3 عقیده داشت نویسنده دومی که در اواخر سده نهم می‌زیست اغلب اطلاعات خود را از نویسنده اولی گرفته است که در نیمه نخست سده هشتم می‌نوشت؛1 پلیو، بر این پایه که چن در بسیاری موارد نام بیگانه گیاهان بیگانه را می آورد، به این برداشت کشانده شده که توان نام فو‌ـ ‌لینی گیاهان را نیز از وی گرفته است. این برداشت بهیچ‌ روی درست نیست. تقریباً تمامی نوشته هائی را که زیر نام چن حفظ شده (یا کتاب وی، Pen ts‛ao ši i) در Čen lei pen ts‛ao و Pen ts‛ao kan mu و همه مطالب توان درباره گیاهان را به دقت خوانده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که توان، بجز چند استثنای انگشت‌شمار، مستقل از چن نوشته است. در مورد نامهای فو‌ـ‌لینی بای گفت، چن هیچ نام فو‌ـ ‌لینی را ثبت نکرده و متن بالا تنها متنی است که نام سرزمین فو‌ـ‌لین در آن آمده، ضمن آنکه تنها صورت سنسکریت نام این گیاه را آورده است. در واقع، کلیه نامهای بیگانه که چن فرونگاشته از ناحیه هند و مالایا است. این نمونه بروشنی نشان می‌دهد که اطلاعات توان بهیچ روی بر پایه آنچه در کتاب چن آمده نیست: دو متن هم از نظر باز نمود و هم از نظر نامگذاریها با یکدیگر متفاوت‌اند. در مورد اطلاعات توان درباره سرزمین فو‌ـ ‌لین، عقیده هیرت2 سراسر درست است: این اطلاعات را راهب وان که یکراست از فو‌ـ ‌لین آمده بود در اختیار وی گذاشته بود. 3 مشخص نیست که این راهب کی می‌زیسته اما به احتمال زیاد هم روزگار توان بوده است. بدین ترتیب، نامهای فو‌ـ ‌لینی نه از سده هشتم بلکه از نیمه دوم سده نهم اند.
در این قضیه نکته جالب این است که هم پو‌ـ ‌سه ایران و هم پو‌ـ ‌سه مالایا در مورد درخت و میوه مورد بحث نقشی ایفا کرده‌اند. تا آنجا که من می‌دانم، این تنها مورد از این دست است. خوشبختانه وضعیت در هر دو سوی قضیه کاملاً روشن است. این حقیقت که مراد توان چن‌ـ ‌شی پو‌ـ ‌سه ایرانی (ایران) است به روشنی پیداست، زیرا نام ایرانی را اضافه کرده است؛ در حالی که خود درخت در ایران یافت نمی‌شد وتنها میوه آن را از سوریه یا هند به ایران می‌آوردند. مراد از پو‌ـ ‌سه‌ای که در Čen lei pen ts‛ao بدان اشاره و فرض شده که خاستگاه آن کتاب چن تسان‌ـ کی بوده است، بی‌تردید پو‌ـ ‌سه مالایا است: این نام در کنار نام سوماترا و پو‌ـ ‌لو‌ـ ‌من (P‛o-lo-men) آمده است؛ و گفته شده که Cassia fistula در آنجا می‌روید و در واقع هم این درخت درمنطقه مالایا می‌روید. از این گذشته، لی‌ـ‌ شی‌ـ ‌چن تعریفی چنان روشن از موقعیت این پو‌ـ ‌سه به دست داده که هیچ شک و شبهه‌ای در مورد کیستی آن بر جای نمی‌ماند.
45‌. به شباهت غلاف سنا به غلاف خرنوب اشاره شده و دور نیست که چینی‌ها نام ’’لیلکی ایرانی‘‘ را شامل خرنوب نیز دانسته باشند. درخت خرنوب، Ceratonia siliqua، به بلندای نه متر، نیز جنسی از تیره Leguminósae ]پروانه‌واران[ است و نوعاً درمنطقه مدیترانه کشت می‌شود. در غلافهای آن، که غلاف خرنوب یا لوبیای خرنوب یا گاه غلاف شکر نامیده می‌شوند، مقدار زیادی ماده قندی چسبناک هست که معمولاً در جنوب اروپا خوراک چهار پایان میشود و گاه در کمبود خوراک، مردم را نیـــز آن کار آید. نامهـــــای عامــــــــــــــیانه locust-pods ]غلافهای اقاقیا/ ملخ[ یا ’’نانِ قدیس جانِ ‘‘ بر این برداشت استوار است که غلافها در بادیه خوراک جانِ قدیس بوده است (لوقا، باب پانزدهم، آیه شانزدهم)؛ اما دلایلی قانع‌کننده‌تر نشان می دهد Locustهای قدیس جان ملخ بوده و نه گیاه، و هنوز هم در خاور زمین این ملخها خوراک شوند. نام سامی متداول برای این درخت و میوه آن xarūbu آشوری، xārūbā آرامی، xarrūb و xarnub عربی است1 واژه xurnūb یا xarnūb ، و نیز xarrūb فارسی امروز که واژه ترکی عثمانی xarúp،2 واژه یونانی جدید، carrobo یا carrubo ایتالیایی، algarrobo اسپانیایی، caroube یا carouge فرانسوی از آن گرفته شده‌اند) بر پایه نام سامی است. به گفته شلمیر،3 Leleki ]للکی[ نام فارسی دیگر این درخت تنها در سرزمینهای گیلان است.
اعراب سه نوع خرنوب می‌شناسند که دو نوع آنها saidalāni و šābuni نام دارند. 4 بی‌تردید اعراب که در انتقال این درخت به باختر دست داشتند آن را به ایران نیز منتقل کرده‌اند. دوکاندول از وجود خرنوب در ایران سخنی نمی گوید. به هر روی نویسندگان مسلمان که در مورد ایران نوشته‌اند از آن یاد کرده‌اند. مقدسی5 و یاقوت6 به کشت آن در ولایت Sābūr ]سابور[ اشاره کرده‌اند. ابو‌منصور در دارونامه خویش به بحث درباره خواص دارویی میوه این درخت پرداخته و از خرنوب سوری و نبطی سخن می راند. 7 شلمیر8 می گوید این درخت در جنگل گیلان فراوان است؛ غلاف آن خوراک گاو‌هاست و نیز شربتی شیرین و دلچسب از آن سازند. این درخت هیچ نام سنسکریتی ندارد و در در هند باستان نبوده است. 1
از نظر گیاهشناسی یک مسئله در مورد Cassia fistula حل‌ناشده باقی‌مانده است. دوهالد2 از وجود درختان کاسیا (Cassia fistula) در ولایت یون‌ـ ‌نان در جانب قلمرو آوا (Ava) یاد می‌کند: این درختان به نسبت بلندند و غلافهای دراز می‌آورند و از همین رو چینی‌ها آن را Chang-ko-tse-shu ، درختِ میوه دراز ( ) می‌نامند؛ غلافهای آن از آنچه در اروپا می‌بینیم درازتر است و همچون حبوبات رسمی از دو پوسته کاو ساخته نشده بلکه به صورت چند لوله‌ میان‌تهی است که تیغه‌هایی آنها را به خانه‌هایی تقسیم کرده و داخل این خانه‌ها ماده‌ای چون مغز میوه قرار دارد که از هر لحاظ شبیه به فلوسی است که ما بکار می گیریم. ویلیامز3 چنین نوشته است:’’ Cassia fistula hwai hwa ts‛in، نام غلافهای دراز و استوانه‌ای درخت سنا (Cathartocarpus) است که چینی‌ها آن را به نام č‛an kwo- tse šu، یا درخت میوه دراز، می‌شناسند. در کوان‌ـ ‌سی (Kwan-si) این میوه‌ها را برای گوشت و دانه‌شان که خواص دارویی دارند گرد می آورند. گوشت میوه سرخ‌رنگ و شیرین است اما به اندازه نوع امریکایی مؤثر نیست؛ چنانچه پیش از رسیدن دانه‌ها آن را بچینند، مزه به نسبت تندی دارد. میزان صدور آن در باختر دماغه چندان زیاد نیست." اسمیت4 در برابر این گفته ویلیامز تصریح می‌کند که این دارو را در مرکز چین نمی‌شناسند و در صفحات گیاهنامه‌ها یافت نشده است. استوارت5 نیز درباره آنچه دوهالد و ویلیامز گفته‌اند می‌گوید: ’’هیچ منبع دیگری به‌وجود این گیاه در چین اشاره نکرده و در گیاهنامه‌ها هم نامی از آن نیست. در سیاهه گمرکات نیز؛ پس ، چنانچه طبق ادعای ویلیامز صادر می‌شده از راه زمین بوده است. موضوع شایان تحقیق است." در کتاب فوربز و همزلی نامی از Cassia fistula برده نشده است.
بی تردید درختانی که دوهالد و ویلیامز دیده‌اند وجود دارند، اما باید روشن شود درست شناسای کرده‌اند یا نه. نام hwai که ویلیامز به کار برده ترجیحاً نام نوعی Sophora ]هُر[ است که آن نیز غلافی دراز دارد که پذیرای یک تا پنج دانه است و اینکه گوشت میوه را سرخ‌ خوانده با Cassia fistula نمی‌خواند. بر‌خلاف نظر اسمیت و استوارت، در Pen ts‛ao kan mu گونه مورد بحث ویلیامز آمده است. 1 لی‌شی‌ـ‌ چن در تکمله بر مطلع a-p‛o-lo (به جای a-lo-p‛o) به دانـــه‌های گـــــــــــــــیاهی بنام lo-wan-tse پرداخته و به نقل از Kwei hai yü henči نوشته فان چن‌ـ‌تا (Fan č‛en-ta) (93‌ـ1126) آورده است: ’’زیستگاه آن کوان‌ـ‌‌سی است. درازای غلافهای آن به چندین سانتی‌متر می‌رسد و به غلافهای fei tsao (Gleditschia یا Gymnocladus sinensis) و tao tou (Canavallia ensiformis) میماند. رنگ ]گوشت میوه[ سرخ استانده است. درونش دو یا سه دانه دارد که وقتی بو دهنــــد خوردنی ‌شوند، شیرین وخوشمزه."2 این lo-wan را Tamarindus indica ]تمر‌ هندی[ دانسته‌اند،3 و به نظر من، گیاه مورد بحث ویلیامز نیز باید همین باشد، و جدای از Cassia fistula ؛ زیرا لی‌شی‌ـ ‌چن گیاه دومی را گیاهی کاملاً بیگانه می نماید اما نمی‌گوید که در چین هست ؛ او lo-wan را هم بابت غلافهای خاص آن تنها گیاه خویشاوند می‌داند: البته نه بدین معنی که درختانی که چنین غلافهایی می‌آورند گونه‌های هم خانواده اند. میوه Tamarindus indica ]تمر هندی[ غلافی است بزرگ و بر آمده به درازای ده تا دوازده سانتی‌متر وآکنده از گوشتی ترش‌مزه در درون. در هند آن چاشنی خوراکهای کاری و ترشیهایشان و فر‌آوردن ماهی کنند. با تمر ‌هندی نوشیدنی یا شربتی خنک نیز سازند.4 از کتاب در دست انتشار مرکز نشر دانشگاهی، به شناخت دو سویه ایران و چین باستان، ، بـــــرگردان فارسی مهرداد وحدتی دانشمند از ساینو-ایرانیکا اثر جــــــاوید برتولد لوفر، آمریکائی آلمانی تبار. لغت نامه دهخدا

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

طاقتم ده، دیگه خیلی نمونده

خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بینصیبان طاقتم ده، طاقتم ده!
قبله گاه ما غریبان طاقتم ده، طاقتم ده!

ساغرم شکست ای ساقی!
رفته ام ز دست ای ساقی!

در میان توفان،
بر موج غم نشسته منم
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم!

تا نام من رقم زده شد،
یکباره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم!

ساغرم شکست ای ساقی!
رفته ام ز دست ای ساقی!

تو تشنه کامم کُشتی،
در سراب ناکامیها،
ای بلای نا فرجامیها

نبرده لب بر جامی،
میکشم به دوش از حسرت،
بار مستی و بدنامیها

بر موج غم نشسته منم،
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم!

تا نام من رقم زده شد،
یک باره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت عالم!

ساغرم شکست ای ساقی!
رفته ام ز دست ای ساقی!

حکایت از چه کنم؟
شکایت از چه کنم؟
که خود به دست خود
آتش بر دل خونشده ی نگران زده ام!

بر موج غم نشسته منم،
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم!

تا نام من رقم زده شد،
یکباره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم!

ساغرم شکست ای ساقی!
رفته ام ز دست ای ساقی!


ترانه سرا: رحیم معینی کرمانشاهی

چشم من یاری کن، اردلان سرفراز، داریوش اقبالی

چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه ی گذشته های خوبمون
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره
خورشید روشن مارو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

زیتون

43‌. در Yu yan tsa tsu1 درباره گیاهی بیگانه چنین آمده است: ’’زیستگاه درخت ts‛i-t‛un (*dzi-tun، *zi-tun) در سرزمین پو‌ـ ‌سه (ایران) و نیز در سرزمین فو‌ـ ‌لین (سوریه) واقع است. در زبان فو‌ـ ‌لینی آن را ts‛i-t‛i 2 (zi-ti و *dzi) می‌نامند. بلندای این درخت به هفت تا ده متر می‌رسد. پوست درخت سبز و گلهــــــــــــــــــایش سفید‌رنگ و شبیــــــــــــــــــــه به بهار دارابی ( yu، Citrus grandis) و بس خوشبوست. میــــــــــــوه اش که به می ماند yan-t‛ao (Averrhoa carambola)* در ماه پنجم سال می‌رسد. مردم سرزمینهای باختری افشره روغنی آن را برای سرخ كردن كلوچه و میوه به كار می‌برند، همان طور که در چین دانه‌های كنجد (kü-šen )3 بکار است."
هیرت4 درست دریافته است كه ts‛i-t‛un آوانگاشت همان زیتون، zeitun فارسی است، كه البته باید افزود این صورت از فارسی‌میانه است، و ts‛i-t‛i در زبان فو‌ـ ‌لینی آوانگاشت زیتا، zaitā آرامی (zayiθ عبری) است. مراد همان درخت زیتون (Olea Europoea)5 است. وام واژه فارسی از زبانی سامی است و تلفظ سامی متداول این نام *zeitu (zeitun عربی ) است. جالب آنكه صورت فو‌ـ لینی این واژه به zet‛i در زبان گروزنیایی و آسی، jēt و dzēt (’’روغن زیتون‘‘)، zeit (’’زیتون‘‘) ارمنی، و zait عربی6 نزدیكتر است تا به واژه آرامی. درخت زیتون كه در نوشته های پهلوی آمده (ص 193) در ایران و بلوچستان خودروست. اما ایرانیان (و نیز ارمنیان) به احتمال زیاد گونه بستانی آن را از سامیان گرفتند. زیتون بن از دیر‌باز در میانرودان ‌شناخته بود: اجسام گلی به شكل دانه زیتون از عصر اوروكاگینا (urukagina)، یكی از حكمرانان لاگاش (Lagash) پیش از حكمرانان سارگنی (Sargonic) هنوز موجود است. 7

شلیمر1 می‌گوید مردم منجیل، بین رشت و قزوین در ایران، Olea europaea را فراوان كشت می‌كنند که بسیارخوب است هرچند با روغنی بسیار بد و ناخوردنی[!]. اشپیگل پراكندگی جغرافیایی درخت زیتون در ایران را به خوبی نشان داده است. 2
فرهنگ‌نویسان فغفور كی ین‌ـ‌ لون (K‛ien-lun) (95‌ـ‌1736) واژه ts‛i-t‛un را جاودانه كرده‌اند. این واژه در فرهنگ چهارزبانه، در بخش ’’میوه بیگانه ‘‘ آمده است. 3 در یكی از فرهنگها، صورتهای تبتّی و مغولی به ترتیب به این شـــكل آوانگاری شده‌اند: č‛i-tun siu (آوانگاری tse ) و čitun jimin ؛ اما شگفت اینکه در زبان مانچویی واژه ulusun را برای زیتون می‌یابیم كه گاربلنتس (H. C. v. d. Gabelentz) و زاخارف (Sakharov) به درستی توضیح داده‌اند. در فرهنگ مانچویی‌ـ‌چینی Ts‛in wen pu hui ، كه به سال 1771 منتشر شد، ulusun به زبان چینی چنین تعریف شده: ’’ts‛i-t‛un میوه‌ای بیگانه است كه از سرزمین پو‌ـ ‌سه (ایران) خیزد. پوست درخت سبز و گلهای آن سفید و خوشبو است. میوه اش در ماه پنجم سال می‌رسد و از آن روغنی گیرند ‌ درخور سرخ كردن كلوچه." این تعریف آشــــــــــــــــــكارا بر پایه متنی است كه در Yu yan tsa tsu آمده. گویا واژه مانچویی ulusun (-sun پایانه‌ای در زبان مانچویی است) ساختی من درآوردی دارد بر مبنای oleum لاتین (بر گرفته از elaion یونانی) كه احتمالاً بدست مبلغان یسوعی منتقل شده است.
ژاپنی‌ها زیتون را نمی‌شناختند؛ در گیاهشناسی امروزی ژاپن آن را oreifu می‌نامند كه باز‌آفرینی همان ’’olive‘‘ زبان انگلیسی است.1 گیاهشناسان ژاپنی بدون آگاهی از معنای ts‛i-tun نویسه‌های این واژه را (كه آن را ego-no-ki تلفظ می‌كنند) برای نامیدن Styrax japonica بکار برده اند.2
آنچه زیتون چینی نامیده می‌شود، kan-lan ، هیچ نسبتی با زیتون راستین منطقه باخترآسیا و مدیترانه ندارد، هر چند به ظاهر بســیار بدان ماند. 3 kan-lan نام Canarium album و C. pimela ازتیره Burseraceae ]بورسراسه[ است، حال آن ‌كه زیتون جزو تیره Oleaceae ]زیتونیان[ است. 1 ما چی (Ma Či) در گیاهنامه خود، K‛ai pao pen ts‛ao (كه در فاصله 968- 976 میلادی نوشته) پس از باز نمود kan-lan ، می‌گوید: ’’ نوع دیگری نیز هست كه آن را Po-se kan-lan (kan-lan ایرانی) می‌شناسند و در یون ‌ـ چو (Yun čou) می‌روید2 و در شكل و رنگ به kan-lan ماند ، جز اینکه مغز هسته آن دو پاره است و با ماده‌ای چون عسل که در آب خیساننند و خورند." در Šan se čou či3 این گیاه از محصولات شان ‌ـ ‌سه‌ چو (Šan -se čou) در كوان‌ ـ ‌سی شمرده شده است. ممكن است وسوسه شویم برابر نظر محتاطانه استوارت4 این درخت را زیتون حقیقی بدانیم، اما تا گیاهشناسان اثبات نكنند درخت زیتون براستی در كوان‌ ـ ‌سی می‌‌روید به پذیرشش تن نمی دهم. ناگفته نماند كه دلایلی قوی علیه این گمان هست . اولاً Po-se kan-lan درختی است خودرو: کوچکترین سخنی مورد كشت آن یا اینكه آن را از ایران وارد چین كرده باشند در میان نیست. اگر این درخت را از ایران آورده بودند، بی چون و چرا آن را به صورت بستانی می‌یافتیم؛ و اگر این گیاه از ایران وارد چین شده، چرا باید كشت آن به چند منطقه انگشت‌شمار در كوان ـ سی محدود شود؟ لی‌شی ـ چن در این مورچیزی نمی گوید؛ جز اینکه fan lan ، گونه‌ای دیگر از Canarium است كه در كوان ـ سی (بدون ذكر ناحیه) یافت می‌شود، نوعی از انواع Po-se Kan-lan است و همین نکته به روشنی نشان می دهد آن را گیاهی خودرو می‌داند. نویسندگان تانگ درباره ورود زیتون به چین خاموشند؛ با این همه، از باز نمود آن در كتاب Yu yan tsa tsu می‌توان دریافت این میوه در دوره تانگ از ایران به چین رفته است. شاید دادن نام Po-se kan-lan بخاطر شباهتش به میوه زیتون بوده است؛ به هر روی از این مسئله چیزی نمی دانیم. یك مورد خاص در منابع هست كه نشان می‌دهد مراد از پو‌ـ‌ سه ی ما چی (Ma či) پو‌ـ ‌سه مالایا است (ص )؛ ممكن است در اینجا نیز اشاره به همان باشد، اما در مورد این ارتباط نیز چیزی نمی‌دانیم.
ژولین1 تصریح می‌كند نویسنده چینی كه وی اطلاعات خود را از او گرفته، درخت زیتون و میوه آن را وصف كرده، اما در ادامه می‌گوید كه کاربرد آن بس اندک است. نام چینی درخت نیامده است. در پایان باید این نكته را هم افزود كه ابن‌بطوطه كه در سده چهاردهم م. می‌زیست وجود زیتون در چین را قاطعانه رد می‌كند. 2 البته این نویسنده عرب مرجع درستی در امور مربوط به چین نبوده بسیاری از اطلاعت وی در باره چین یكسره بی ارزش است. بسا که به گفته فران (G. Ferrand)، حتی پایش به خاك چین نرسیده باشد؛ با این همه ممكن است در این مورد خاص حق با او باشد. اسقف اعظم سلطانیه نیز در سال 1330 نوشته است: ’’هیچ رقم زیتون روغنی در آن سرزمین نمی‌روید."3 از کتاب در دست انتشار مرکز نشر دانشگاهی، به شناخت دو سویه ایران و چین باستان، ، بـــــرگردان فارسی مهرداد وحدتی دانشمند از ساینو-ایرانیکا اثر جــــــاوید برتولد لوفر، آمریکائی آلمانی تبار. لغت نامه دهخدا

انجیر، طین ، هِژیر، اِزیر

42. امروزه انجیر (Ficus carica) را در دره رود یانگ‌تسه‌ چون درختچه‌های نامنظم می کارند و میوه آن بسیار کوچکتر و پست تر از گونه‌های ایرانی است.1 بر پایه آنچه در Pen ts‛ao kanmu آمده، زیستگاه آن یان‌ـ‌چو (Yan-čou) (منطقه یانگ ‌تسه پائین) و یون‌ ـ ‌نان است. لی شی ‌ـ‌ چن در ادامه می‌گوید این گیاه در روزگار وی در چه ‌ـ ‌کیان (Če-kian)، کیان ‌ـ‌ سو (Kian-su)، هو‌ـ‌ پی (Hu-pei)، هو ‌ـ نان (Hu-nan)، فو‌ـ ‌کی‌ین (Fu-kien) و کوان ـ تون (Kwan-tun)( ) با قلمه‌زنی کشت می‌شده است. نکته اخیر بسیار مهم است از آنرو که نشان می‌دهد چینی‌ها از شیوه گرده‌افشانی بکمک گلهای انجیر خودرو بی‌خبر مانده‌اند و در کتابهای آنها هم نیامده است. انجیر بومی چین نیست، اما با وجود اینکه در منابع چینی هیچ اطلاعاتی درباره زمان و چگونگی ورود آن به چین به چشم نمی‌خورد، بس روشن است که این گیاه از ایران و هند وارد چین شده و این رویداد پیش از دوره تانگ نبوده است.
نامهای زیر برای انجیر به دست ما رسیده است:
(1) a-ži پو‌ـ ‌سه (ایرانی) (žir) *a-žit (یا ayi، *a-yik)،2 که همبرابر است با صورتی فارسی بدون n که هنوز هم در hežīr یا ezir کردی هست. قرائت دیگری به صورت tsan هست که نمی توان همچون واترز3 و هیرت4 از آغاز رد کرد. در Pen ts‛ao kan mu5 آمده که باید این نویسه را čeu، *dzu و *tsu و *ts‛u تلفظ کرد (که گویا سفرنگی است کهن) طوری‌که *adzu، *atsu، *ats‛u به دست ‌آید. حاصل با صورت فارسی باستانی*aju همبرابر است. در هر صورت، آوانگاشتهای چینی، به هر صورتی هم که آنها را بپذیریم، برخلاف ادعای هیرت، هیچ ربطی به انجیر، anjīr فارسی امروزی ندارد بلکه از دوره ‌ای کهن‌تر یعنی فارسی میانه است.
(2) yin-ži،1 (r)*an-žit. این واژه، برخلاف ادعای هیرت، "ظاهراً آوانگاشت واژه هندوستانی انجیر (añjir)" نیست، بلکه آوانگاشت anjīr یا enjīr فارسی امروزی است و واژه هندوستانی (و نیز añjīra سنسکریت) از زبان فارسی وام گرفته‌ شده‌اند؛ injir در فارسی تخاری، intsir در زبان افغانی، و indžaru در زبان روسی.
(3) ti-ni یا ti-čen یا (*ti-tsen، *ti-ten) در زبان فو‌ـ ‌لین؛ که گونه آخری را برخلاف نظر هیرت نباید حتماً مردود دانست. نک tittu آشوری (بر گرفته از *tintu)؛ tīn در فنیقی؛ ti‛nu ، te‛ēnāh در عبری؛2 tīn ، tine ، tima در عربی؛ ts‛īntā ، tēnta ، tena در آرامی؛ tin در پهلوی (وام‌واژه سامی). گفته‌اند که خاستگاه این نام سامی جنوب‌خاوری عربستان بوده است که به نظر گیاه‌شناسان خاستگاه کشت انجیر را نیز باید در همان‌جا جست؛ اما با توجه به واژه آشوری و دیرندگی انجیر در آشور،3 این نظریه متحمل به نظر نمی‌رسد. تردیدی نیست که آوانگاشت چینی با نامی سامی همخوانی دارد؛ آرامی بودن این نام، که هیرت بر آن اصرار می‌ورزد تا نظریه‌اش را مبنی بر آرامی بودنِ زبانِ فو‌ـ ‌لین اثبات کند، جای تردید دارد. بر‌عکس، آوانگاشت ti-ni به صورتهای عربی، فنیقی و عبری بسیار نزدیکتر است. 4
(4) (یا بهتر، ) yu-t‛an-po، *u-dan-pat (par)، *u-dan-bar برابر با udambara سنسکریت (Ficus glomerata). 5 به گفته لی‌ شی‌ ـ‌ چن این نام در کوان ‌ـ ‌تون متداول است.
(5) wu hwa kwo (’’میوه بی‌گل‘‘)،6 ičijiku در ژاپنی. این پندار نادرست که درخت انجیر شکوفه نمی‌کند، بر‌خلاف تصور هیرت، منحصر به آلبرتوس ماگنوس (Albertus Magnus) نیست بلکه ریشه در عهد باستان دارد و در آثار ارسطو و پلینی دیده می‌شود. 1 خاستگاه این نظر نادرست این است که گلهای انجیر، بر‌خلاف بیشتر درختان میوه، به چشم نمی‌آیند و در درون میوه و روی رویه درونی آن پنهان می‌شوند. اگر انجیری را که به یک سوم رشدش رسیده باشد بشکافیم، گلها را در اوج شکفتگی می‌بینیم. 2
در نجد ایران پراکندگی انجیر رسمی (Ficus carica) به اندازه انار است. نوع rupestris آن در کوههای کهگیلویه یافت می‌شود؛ و گونه دیگر آن، Ficus johannis در افغانستان[!] بین طبس (Tebbes) و هرات و نیز در بلوچستان می‌روید. در بخشهای کوهستانی توروس در ارمنستان و در زمینهای جلگه‌ای ایران، انجیر کاری از مدتها پیش پیشرفت بسیار کرده است. کشت این درخت در جهت خاور تا به خراسان، هرات، افغانستان و نیز مرو و خیوه گسترش یافته است. در این هم تردیدی نیست که انجیر در ایران ساسانی کشت می‌شده، زیرا در نوشته های پهلوی از آن سخن رفته است (نک: ص. 192) و شاهد رسمی این واقعیت را در سالنامه دودمان لیانگ ‌توان یافت که udambara را به پو‌ـ ‌سه (ایران) نسبت داده و شکوفه‌های آن را دل‌انگیز شمرده است. 5 همان‌طور که گفته شد، در هند این نام به Ficus glomerata اشاره دارد؛ اما البته در چین ظاهراً Ficus carica ]انجیر رسمی [ را نیز به همین نام می‌نامند. هوان تسان6 (Hüan Tsan) udambara را درشمار میوه‌های هند برده است.
استرابو7 ‌گوید در هیرکانیه (Hyrcania)(در باکتریا) هر درخت انجیر سالانه شصت مدیمنی (medimni) (برابر با یک‌و‌نیم بوشل ]پیمانه‌ای حدوداً برابر با 54 لیتر یا دوازده گالن[) محصول می‌آورد. به گفته هرودوت،8 کروسئوس به این بهانه از لشکرکشی علیه کورش درگذشت که ایرانیان حتی شراب نمی‌نوشند و نوشیدنیشان تنها آب است و انجیر هم برای خوردن ندارند. البته این افسانه ای است بدور از هر‌گونه ارزش تاریخی، زیرا روشن است که در ایران کهن هم شراب بود هم انگور. بر پایه داستان سیاسی دیگری از یونانیان، خشایار شاه که روزانه همراه خوراک انجیر سرزمین آتیک می خورد هرروز به یاد می‌آورد سرزمینی که این میوه از آن خیزد هنوز از آن وی نیست. یافته اخیر در مورد وجود انجیر در بابل باستان ما را به این نتیجه می رساند که انجیر در ایران باستان نیز شناخته بود و خورده می‌شد.
به هیچ روی نمی‌توان با اطمینان گفت که انجیر کِی و چگونه از ایران به چین رفت. در کتاب yu yan tsa tsu درباره انتقال انجیر به چین چیزی گفته نشده و تنها در باز نمود درخت آمده است که در فو‌ـ ‌لین و ایران یافت می‌شود. 1 هرچه باشد ، گواهی سلیمان، بازرگان عرب، در دسترس است که در سال 851 میلادی می نویسد انجیر در آن زمان در شمار میوه‌های چین بوده است. 2
برتشنایدر هیچ‌گاه در این باره چیزی نیاورده اما در مکاتبات خود با زولمز‌ـ ‌لوباخ (Solms-Laubach) گیاهشناس نکاتی را مطرح کرده و جورج آیزن آن یادداشتها را از لوباخ گرفته است.3 به این ترتیب است که خطای فاحشش به دست ما رسیده است: ’’گمان می‌رود انجیر در فرمانروائی فغفور چان‌ـ‌کی‌ین ]کذا[! که در سال 127 م. هیئتی را به توران گسیل داشت به چین رسیده باشد." ]کذا [. خطا نیست اگر بگوییم دور است همه این مهملات را برتشنایدر به هم بافته باشد؛ اما با چشم بستن بر این خطاهای فاحش باز این حقیقت تأسف بار به جای می‌ماند که وی ورود انجیر را هم به چان ‌کی‌ین نسبت داده، در حالی که در هیچ یک از نوشته های چینی چنین ادعایی نشده است. دایه دلسوزتر از مادر که نباید بود و این بیماری "چان کی‌ین بزرگ‌بینی" هم دیگر به مراحل نگران کننده‌ای رسیده است. چه غولی بوده است این چان کی‌ین! در تاریخ جهان نداشته ایم که یک نفر به تنهایی شمار چنین بزرگی از گیاهان را که ستایشگران چان ‌کی‌ین چشم بسته به او نسبت می‌دهند وارد کشوری کرده باشد.
لی‌شی‌ـ‌چن در یاد‌داشت خود راجع به ’’میوه بی‌گل‘‘، به هیچ گیاهنامه پیش از خود تکیه نکرده و از میان آثار پیشین تنها از Yu ya tsa tsu و Fa yü či یاد می کند که در آندو udambara محصول کوان‌ ـ ‌سی (Kwa -si) شمرده شده است.
خوب است در اینجا یادی هم از انجیر یون ‌ـ‌ نان شود. وو کی ‌ـ ‌تسون (Wu K‛i-tsun)، نویسنده گیاهنامه گرانسنگ či wu min ao ، فصلی (36) را به گیاهان یون ‌ـ ‌نان داده که نخستین آنها گل yu-t‛an (udambara) همراه با دو تصویر است. آنچه این نویسنده گرد آورده نشان می دهد این درخت را راهبان بودایی از هند وارد یون ‌ـ‌ نان کرده‌اند. از جمله داستانهایی که در کتابش آورده یکی هم مربوط به راهب پو‌ـ ‌تی (p‛u-t‛i) (بوذی)‌ـ ‌پا‌ ـ‌ پو (pa-po) است که سینسون1 به برگردان آن پرداخته؛ اما گرچه یان‌شن (Yan Šen) در کتاب خود، Nan čao ye ši ، که به سال 1550 نوشته می گوید یکی از درختانی که این راهب کاشته هنوز در معبد روح نگهبان در یون ـ نان‌ فو (Yün-nan fu) دیده می شود، وو کی‌ ـ تسون در پیروی از کتاب Yün-nan t‛un či می‌گوید به علت ویرانیها و آتش‌سوزیهایی که سپاهیان به بار آوردند تا مدتها هیچ درختی به جای نمانده بود. تصاویر نشان می ‌دهد درخت انجیر یون‌ـ‌ نان گونه‌ای متفاوت با Ficus carica ]انجیر رسمی [ بوده است. جنس Ficus بالغ بر سد و شصت گونه را در بر می‌گیرد و انجیر بستانی خود انواع متعددی دارد.
بر پایه Yamato-honzō ،2 ازسال 1709 ، انجیر (ičijiku در ژاپنی) نخستین بار در دوره کوان ائی (Kwan-ei) (44ـ1624) از جزایر جنوب ‌باختری اقیانوس وارد ناگازاکی شد. این سخن با این گفته کمفر3 که پرتغالیها انجیر را به ژاپن بردند و کاشتند همخوانی دارد. از کتاب در دست انتشار مرکز نشر دانشگاهی، به شناخت دو سویه ایران و چین باستان، ، بـــــرگردان فارسی مهرداد وحدتی دانشمند از ساینو-ایرانیکا اثر جــــــاوید برتولد لوفر، آمریکائی آلمانی تبار. لغت نامه دهخدا

بادام

41‌. ایران مرکز گسترش بادام (Amygdalus communis یاPrunus amygdalus ) به اروپا و نیز به چین، تبت و هند بود. بادام در هند کشت می‌شود؛ در کشمیر و پنجاب هم اینجا و آنجا می کارند که مرغوب نیست. بی‌تردید بادام از ایران به هند دامن کشیده. از درختش ژدی آید که از ایران به بمبئی و از آنجا به اروپا برند. 1 بادام در افغانستان و در جهت شمال‌خاوری در قسمتهای بالای دره زرافشان و در کوههای چوتکال در بلندیهای هزار تا هزار و سیسد ‌متری و نیز در آذربایجان، کردستان و میانرودان خودروست. به گفته شلمیر،2 Amygdalus coparia در کوههای بلند بسیار دیده می‌شود و چوب آن بهترین زغال شود. 3
یونانیها بادام را از آسیای مرکزی گرفتند و گویا از یونان به ایتالیا رسیده باشد. 4 در بخشهای شمالی سرزمین ماد خوراک مردم میوه های درختی بود سیبها را خرد و خشک کرده با آن کلوچه سیب، و با بادام تفت داده نان می‌پختند. 5 فرمان بود همه روزه مقدار معینی بادام شیرین خشک بر خوان شاهان ایران گذارده شود. 6 در نوشته های پهلوی از این میوه نام برده شده است (ص کتاب پیش رو ).
در (yin yai šen lan) بادام میان گیاهان عدن نام برده شده. 7 تازیش لوز، lewze یا lauz است. در دارونامه ابو‌منصور که هم بادام شیرین را می‌شناخت و هم بادام تلخ را، خواص دارویی بادام زیر نام لوز بحث شده. 8 طرفه آنکه در کشور مغولان بادام تلخ پول بود. این بادامها را که در سرزمین های خشک و بی آب و علف بین سنگها می‌روید از ایران به استان گجرات می‌بردند؛ به تلخی حنظل است و هیچ نگرانی نیست که خوردنش سرگرمی کودکان شود. 1

بیشتر گفته های واترز2 درباره بادام نا‌دقیق یا نادرست است. "گویا نویسندگان چینی و دیگران برای نامیدن بادام که در چین نمی‌روید تنها نام فارسی بادان (Bádán) را به کار می‌برند. همین نام را چینی‌ها به صورت pa-tan یا و نیز، شاید چنان که برتشنایدر عنوان کرده به صورت pa-lan آوانگاری کرده‌اند. " نخست نام فارسی bādām (بادام) است؛ دودیگر نویسه‌هایی که واترز ارائه کرده آوانگاشت چینی این واژه نیستند، زیرا مجموعه نویسه‌های اولی همبرابر اســـت بـــــــا *pat-dam باستانی، و دومی همبرابر است با *pa-dan. هم و هم تنها یک صوت لبی گنگ آغازین داشتند و هیچ‌گاه دارای واکه‌گون لبی نبودند و به
همین دلیل نمی‌شده در دوره تانگ، یعنی دوره‌ای که بادام نخستین‌بار وارد چین شد، آنها را برای آوانگاری ba در واژه ای بیگانه بکار گرفته باشند،. گذشته از این، نویسه که خیشومی لبی پایانی ندارد، باز‌آفرینی چندان خوبِ جزء dam در چینی نیست. در واقع، واترز نویسه‌هایی را که به دست داده از Pen ts‛ao kanmu گرفته است،3 و این نویسه‌ها تنها دخل و تصرف هائی به نسبت نو در صورت اولیه را در دوره‌ای نشان می‌دهند که آواهای واکه‌گون به آواهای گنگ تبدیل شدند. صورت اولی که واترز ارائه کرده، چنان که در خود Pen ts‛ao تصریح شده است، از Yin šan čen yao (نک : ص ) نوشته هو سه‌ـ‌ هویی (Ho Se-hwi) در دوره یوآن گرفته شده است؛ اما صورت دوم، چــــنان که (Li Ši-čen ) خود بروشنی گفته، کار اوست و از همین رو هیــــــچ ارزش آواشناختی ندارد. اما آوانگاشت دقیقی از واژه ایرانی در اختیار است که از دوره تانگ به جا مانده؛ دوره‌ای که چینی‌ها هنوز از نعمت گوشهای ورزیده برخوردار بودند و با توجه به شمار بیشتر اصواتی که در گفتارشان بود این توانایی را داشتند که آنها را با دقت در زبان خود بازآفرینی کنند. این آوانگاشت به صورت p‛o-tan ، *bwa-dam، بادام (Amygdalus communis یا pr‘unus amygdalus ) است که در واقع آوانگاری واژه vadam فارســــــــــــــــــــــــی میـــــــــــــــــــانه، bādām فارسی نو (badem ، beïv و baif ’’درخت بادام‘‘ در زبان کردی) است. 1 تا آنجا که من می‌دانم، این نام نخستین بار در Yu ya tsa tsu آمده،2 و گوید: "هلوی تخت در سرزمین پو‌ـ ‌سه (ایران) می‌روید و در آنجا آن را p‛o-tan می‌نامند. بلندای درخت به شانزده تا هجده متر و دور تنه آن به 120 تا 150 سانتی‌متر می‌رسد. برگهای آن به برگ هلو ماند، اما پهن‌تر و بزرگتر است. در سومین ماه شکوفه‌های سفید آرد. وقتی شکوفه‌ها می‌ریزد، میوه بظاهر چون هلو اما تخت است. از این رو آن را ’هلوی تخت‘ می‌نامند. گوشتش تلخ و گزنده است و ناجویدنی؛ اما مغز هسته آن شیرین است و در سرزمین های باختری و کلیه سرزمینهای دیگر برای آن ارزش فراوان قائل‌اند." گرچه نویسنده ، توان چن‌ـ شی (Twan Č‛en -ši)، بر ورود این گیاه به چین تأکید نکرده، بازنمود وی که گوئی خود بچشم دیده شاهدی است بر کشت بادام در آن خاک. شهادت سلیمان، تاجر عرب در سال 851 میلادی که بادام را در میان میوه‌هایی بر‌شمرده که از چین خیزد، این برداشت را تقویت می‌کند. 3 صورت تبتی ba-dam ، اویغوری و عثمانی badam ، و vātāma یا bādāma سنسکریت، بر گرفته از فارسی میانه، صحت آوانگاری چینی نام ایرانی بادام را تأیید می‌کنند. 4
بدبختانه لی شی‌ـ‌ چن، نویسنده Pen ts‛ao kanmu متنِ پایه‌ Yu yan tsa tsu را ندیده و ازیرا به این تعریف ناروشن رسیده که بادام از قلمرو قدیم مسلمانان می‌آید و می‌افزاید در روزگار او درخت بادام در کلیه سرزمین های باختر گذرگاه (کوان سی Kwan si ؛ یعنی کان‌سو/ Kan-su شِن‌ـ ‌سی / Šen-si ) بود ه است. برتشنایدر در برگردان این متن این جمله را انداخته،5 شاید از آنرو که با دیدگاه شتابزده و بی‌پایه اش که درخت بادام در چین نمی‌روید نمی خوانده است. او هم متن Yu yan tsa tsu را در نیافته و دوکاندول هم پذیرای داده های گنگ او شده.
لوریرو1 می‌گوید بادام در چین خودرو و بستانی است. بانج می‌گوید کشت بادام در شمال چین متداول است، اما گیاهشناسانِ متأخر آن را در جنوب چین نیافته اند و آن نوع که نزدیک پکن می کارند Prunus davidiana است که گونه‌ای اســــت از P. persica ]هلو[. 2 به هر روی، این داده ها با گزارشهای چینی که در آنها کشت درخت بادام به چین نسبت داده شده نمی‌خواند و بسیاردور است که چینی‌ها درخت بادام را با زرد‌آلو که از گذشته بسیار دور بومی آن کشور بوده است جابجا گرفته باشند. واترز مدعی است که ’’چینی‌ها بادامِ بیگانه را با زردآلوی کشور خود در آمیخته‌اند. نام درخت زردآلو hin است و نام مغز میوه آن که برای خوردن خشک می‌کنند hin-žen . این نام را از آنرو به مغز بادام وارداتی داده‌اند که شکل و تا‌حدودی مزه آن شبیه مغز هسته زرد‌آلوست." اینکه گوشت بادام را ’’مغز زردآلو‘‘ گفته‌اند گواه آن نیست که hin و hin-žen ، یا بادام و زردآلو را با هم در آمیخته‌اند. شاید کار بیگانگانی باشد که مغز زردآلو را با بادام جابجا می‌گیرند.3
برتشنایدر4 می‌گوید واژه pa-lan (*pa-lam) که جهانگردانی چون یه‌ـ لو چو‌ـ‌ تسای (Ye-lu Č‛u-ts‛ai) و چان چون (Č‛an Č‛un) به کار برده‌اند شاید آوانگاشت واژه فارسی bādām باشد. این صورت نخستین بار در(باب 490) sun ši در شرح فو‌ـ ‌لین (Fu-lin) آمده و در آنجا جزء نخست با آوای آمده،5 طوری که می‌توان تقریباً با اطمینان نتیجه گرفت که این واژه از زبانی که در فو‌ـ ‌لین رایج بود منتقل شده است. به احتمال قریب به یقین، پای واژه‌ای از زبان فو‌ـ‌ لین در میان است از سنخ Palam یا param (احتمالاً *faram، fram یا حتی *spram).
بسا که میوه pa-lan در چین دوره سونگ شناخته بوده است، زیرا فان چن‌ـ‌تا (Fan Č‛en -ta) (93‌ـ‌1126) در کتاب خود، Kwei hai yü hen či،1 در باز نمود ši li (Aleurites triloba / تونگ سه ‌لُبی) که گفته می‌شود شبیه به pa-la-tse است، آن را آورده است. در فرهنگ جـــــــغرافیایی چـــن ـ ته فو (Čen-te-fu) ، pa-lan žen گونه‌ای زردآلو شمرده شده است. 2
هو یی‌ـ ‌هین (Ho yi-hin) در کتاب خود، Čen su wen ، که به سال 1884 منتشر شد،3 می‌گوید ’’امروزه مردم پایتخت بادام را pa-ta می‌نامند که همان pa-tan است. مردم تسی (Ts‛i) خاوری (شان ـ تون Šan-tun) بادام را اگر شیرین و مرغوب باشد čen hin (زردآلوی فندقی) می‌نامند چرا که مزه فندق دارد.4. بر پایه آنچه در Hian tsu pi ki آمده، نوعی خاص از بادام بنام ’بادامِ پارکِ I wu hui ‘ از هرات صادر می‌شود. امروزه درخت بادام در شمال چین یافت می‌شود. بادامی که در پایتخت عرضه می‌شود درشت و شیرین است، اما محصول شان ‌ـ ‌تون کوچک است با گوشتی اندک و نازک."
کهن داستان خاستگاه بادام در ایران هنوز در میان نویسندگان امروزی چین زنده است. در فرهنگ جغرافیایی شان ‌ـ سه‌ چو (Šan -se čou) در شهرستان تای ‌ـ ‌‌پین (T‛ai-p‛in) در استان کوان ‌ـ سی (Kwan-si) آمده است که هلوی تخت از محصولات بســـــتانی سرزمین پو‌ـ ‌سه (ایران) است. 5 درخت بادام در آن سرزمین کشت می‌شود (یا می‌شد). در (p. 29b) Hwa mu siao či 6 آمده است که درخت بادام در نزدیکی جانب خاوری کوهها یافت می‌شود و به این ترتیب بر کشت آن در چین گواهی داده شده است. البته این احتمال هست که بادام به سرنوشت خرما دچار و کشت آن در چین دیگر منسوخ شده باشد. 7 از کتاب در دست انتشار مرکز نشر دانشگاهی، به شناخت دو سویه ایران و چین باستان، ، بـــــرگردان فارسی مهرداد وحدتی دانشمند از ساینو-ایرانیکا اثر جــــــاوید برتولد لوفر، آمریکائی آلمانی تبار. لغت نامه دهخدا.

Careful

When you think of the long and gloomy history of man, you will find more hideous crimes have been committed in the name of obedience than have ever been committed in the name of rebellion.
- C. P. Snow
It is even harder for the average ape to believe that he has descended from man.
- H. L. Mencken

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

کرچک، بید انجیر، خروع

كرچك*
40. گزارشهای چینی‌ها درباره Ricinus communis (از تیره Euphorbiaceae ]فرفیون[) سوای کاستی بسیار نا پذرفتنی است و بی تردید از خارج وارد چین شده، زیرا تنها بستانیش یافت می‌شود و تا پیش از دوره تانگ (906‌ـ ‌618 ) كه آن را به مردمان هو بستند نامی از آن نیست.1 سوكون در T‛an pen ts‛ao می‌گوید: "برگهای این گیاه كه به دست بشر كشت می‌شود چون شاهدانه است و (Cannabis sativa) بس بزرگ. دانه‌های آن به كنه گاوی (niu pei ) ماند. 2 ساقه آن گونه كه امروزه از سرزمین مردمان هو3 می‌آید سرخ است، با بلندائی بیش از سه متر. ساقه‌هایش به اندازه tsao kia (Gleditschia sinensis) است. مغز دانه است كه کار آید و بسیار خوب است." پس دو گونه كرچك درنگر بوده، یكی ساقه‌سفید كه پیش از دوره سو كون شناخته بوده است و دیگری ساقه‌سرخ كه در دوره زندگی وی وارد چین شده است. از بخت بد در مورد محل و تاریخ درست ورود این گیاه به چین چیزی نمی دانیم.
نخست هرودوت4 نامش برده و از مصریان مرداب نشینی دانسته كه از روغن فشرده دانه تن خود چرب کنند. او این گیاه را sillikyprion نامیده5 و نام مصری آن را kiki دانسته. 6 این گیاه در یونان خودروست ( ) اما مصریان آن را در كناره رودخانه‌ها و دریاچه‌ها كشت می‌كنند كه پر‌محصول هرچند بد بوی است. محصول را پس از گردآوری ‌كوبیده و ‌فشرده یا تفت داده می‌جوشانند و روغنش
می‌گیرند. این روغن برای سوخت چراغ كم از روغن زیتون نیست، جز اینکه بوی ناخوشایندی بر آرد. دانه‌های كرچك در آرامگاههای مصر دیده شده و هنوز در آن سرزمین كشت می‌شود. پلینی1 ‌گوید دیری از ورود آن به ایتالیا نمی‌گذرد. دوكاندول2خاستگاه آن را سرزمین های استوایی افریقا می‌داند و با او همداستانم. همچنین، بر این باورم كه از مصر به هند سر کشیده هر چند هیچ مدركی موّید این مدّعا در اختیار نداریم. كرچك جزو گیاهانی نیست كه ایرانی‌ها و هند و آریایی‌ها به یك اندازه با آن آشنایی داشتند. از آن در وداها یا قوانین مانو Manu]، در اساطیر دین هندو[ نامی نیست. 3 نخستین اشارات تاریخ پذیر به آن در دستنوشته باور (Bower Manuscript)آمده و روغن و ریشه زیر نامهای eranda ، gandharva ، rubūgaka ، و vaks?ana آمده است. نامهای دیگر عبارت‌اند از ruvu ، ruvuka، یا vuvūka ، citraka ، gandharva-hastaka ، vyāghrapuccha (’’دم ببر‘‘). چینی‌ها با این واژه eranda بـــــــه صورت i-lan آشنا شده‌اند،4و به صورت hiranda وارد زبان كوچایی (Kuča) (تخاری ب) شده است. 5 گویا این گیاه از هند به مجمع‌الجزایرمالایا* و هندوچین رفته‌ باشد (jarak در زبانهای مالایایی، سوندایی و جاوه‌ای؛ lohon در زبان خمری؛du du tran ، kai-dua، یا kai-du-du-tia در زبان آنامی؛ tamnön، lahaun ، lahon در زبان چامی). 6 گویا مردمان میائو (Miao) و لو‌ـ ‌لو (Lo-lo) با این گیاه آشنا باشند؛ مردم میائو آن را zrwa-no ،7 و مردم لو‌ـ ‌لو آن را č‛e-tu-ma (یعنی "میوه برای مسموم كردن سگها") می‌نامند. 8
در ایران كشت كرچك بسیار اهمیت یافته است، اما هیچ سندی درباره زمان انتقال كشت آن به ایران در دست نیست. به هر روی می‌توان پذیرفت پیش از سده بیستم در ایران دربست شناخته بوده‌ است.1 نامهای فارسیش بیدانجیر*، bedānjir ، pandu ، punde یا pendu است و در عربی خروع xarva یا xirva گویند. از کتاب در دست انتشار مرکز نشر دانشگاهی، به شناخت دو سویه ایران و چین باستان، ، بـــــرگردان فارسی مهرداد وحدتی دانشمند از ساینو-ایرانیکا اثر جــــــاوید برتولد لوفر، آمریکائی آلمانی تبار. لغت نامه دهخدا

سوری

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم
کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد
به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن
که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

Haste makes waste

Most men pursue pleasure with such breathless haste that they hurry past it.
- Soren Kierkegaard

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

رها عنقا

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

چغندر قند، کاهو

37. در يادداشتهای پیش گفته شد که نام گونه‌ای از Beta در هند به اسفناج داده شد و هنوز هم در چين اسفناج را به همين نام می‌نامند. همچنين نامی چينی‌ـ‌ايرانی برای نوعی Beta هست : ، kün-t'a، *gwun-d'ar، که از گياهان گزيده سرزمين موـ‌لو (Mo-lu)، *Mar-luk، در عربستان بود. در Čen su wen آمده که اين گياه امروزه بنادرست ken ta ts'ai يا ta ken ts'ai ناميده می‌شود که همان tien ts'ai ("سبزی شيرين") است. استوارت نام آخری را همراه با kün-t'a آورده و آن را همان Beta vulgaris، چغندر قند سفيد، دانسته که به گفته وی در چين می‌رويد. اما لغزشش آنجاست که می‌گويد در گياهنامه‌ها نامی از آن برده نشده. نامش هم در Čen lei pen ts'ao آمده و هم در Pen ts'ao kan mu و در دومی kün-t'a هم آمده که در اولی نيست. لی شی‌ـ‌چن درباره اين نام می‌گويد توضيح داده نشده، و اين نظر معمولاً نشانه بیگانه بودن واژه است، اما نام مأخذ خود را نمی‌ گوید. ترديدی نيست که اين kün-t'a تنها نگارش ديگری است از که پيشتر یاد شد. پیشینه فرونگاشت به دوره تانگ می‌رسد و در Yu yan tsa tsu آمده و در آنـــجا برگ yu tien ts'ao ("گياه با خالهای روغنی") با برگ kün-t'a مقايسه شده است. در اين کتاب وصف kün-t'a نيامده، اما از همين اشاره گذرا می شود نتيجه گرفت که اين گياه در نيمه دوم سده نهم سراپا شناخته بوده است.
در فارسی امروزی Beta vulgaris راچُغُندَر، čugundur يا چِگُندِر، čegonder می‌گويند و ابومنصور از آن نام برده است. تازی اش سِلق (silk) است. ظاهراً آوانگاشت چينی مربوط به دوره تانگ بر مبنای صورت فارسی ميانه‌ای ازجنس
*gundar يا *gundur ساخته شده است. Beta vulgaris از گياهان مديترانه‌ای و باختر آسيايي است که تا پیرامون دريای خزر و ايران کشت می‌شود. به گفته دوکاندول، دیرندگی کشت آن به بيش از سه يا چهار سده پیش میلاد نمی‌رسد. از دید من تصوير مصری که اف ووينگ در تأييد فرضيه کشت چغندر در مصر باستان آورده قانع‌کننده نيست.
بنابراين، هرچند هيچ مدرکی نمایانگر ورود Beta vulgaris به چين در اختيار نداريم، چه بسا که اين گياه در دوره تانگ، شايد به دست اعراب که بسياری واژه‌ها و محصولات ايرانی را به چين آوردند، وارد آن سرزمين شده باشد. به همين دليل در اسناد چينی گاه واژه‌های ايرانی را به تاـ‌شی (Ta-ši) (اعراب) نسبت داده اند؛ برای مثال شماره های تاس که در واقع فارسی است، اما آن را به اعراب بسته اند.
نام چينی راستین اين گياه tien ts'ai است که نويسه نخست آن از لحاظ صدا و معنا با tien ("شيرين") توضيح داده می‌شود. لی شی‌ـ‌چن tien ts'ai را همان kün-t'a می‌داند. کهن ‌ترين توصيف tien ts'ai را سو کون (Su kun) از دوره تانگ به دست داده است؛ او برگهــــــایش را به šen ma Actea spicata، از گياهان تيره آلاله مانند کرده و افزوده مردم جنوب جوانه‌های آن را با بخار پخته می‌خورند و خوراکی است بسيارخوشمزه و خوشبو . هرچند بروشنی گفته نشده که tien ts'ai گياهی است وارداتی.
38. در صفحات پیش از متن ارزشمند T'an hui yao یاد کردیم که در آن نام محصولات گياهی سرزمينهای بيگانه که به درخواست روشن فغفور تايي تسون (T'ai Tsun) از دودمان تانگ در سال 647 م به دربار وی فرستاده شد آمده است. در اين متن، پس ازنام بردن از اسفناج نپال، آمده است: "در ميان آنها ts'o ts'ai ("سبزی شراب") نيز بود با برگهای پهن و دراز. طعمی چون شراب خوب دارد و k'u ts'ai (سبزی تلخ، کاهو، Lactuca) که بظاهر چون

kü است، اما برگهای آن درازتر و پهن‌تر است. گرچه به نسبت تلخ است، خوردن دراز مدتش سود آرد. hu k'in بظاهر چون k'in ("کرفس"، Apium graveolens) است و خوشبو."
از اين توصيف می‌توان بر می آید گویا سبزی ts'o ts'ai گونه‌ای از Lactuca Cichorium، يا Sonchus بوده است. اين جنسها ارتباطی نزديک با يکديگر دارند و همگی از تيره Cichoraceae اند و چينی‌ها با گذاشتن نامهائی چند بر آنها موجب درآشفتگی شان با هم شده‌اند. دو کاندول گمان می‌کرد که کاهو (Lactuca sativa) در دورانهای قديم در چين شناخته نبوده، زيرا به گفته لوريرو (Loureiro)، اروپاييان آن را به ماکائو برده بودند. نگر برتشنايدر درباره اين گفته اين است که شاید دوکاندول درست رفته هر چند در گياهنامه‌ها سخنی از ورود آن به چين در ميان نيست؛ به نظر نمی‌رسد نويسندگان پيش از دوره تانگ (906-618) از šen ts'ai (نام متداول کاهو در پکن) يا pai-kü نام برده باشند." دوکاندول در اين مورد نيز به اين مطلب استناد کرده و آن را در کتاب خود خاستگاه گياهان بستانی (ص 96) آورده است. به هر روی ، مسئله به اين سادگيها نيست. چه بسا برتشنايدر در آن زمان گياهنامه‌های چينی را به نسبت سطحی خوانده باشد، زيرا در آنها برخی گونه‌های Lactuca بروشنی دارای خاستگاه بیگانه دانسته شده است. وی بيست و پنج سال سپس این باری دیگر در همين موضوع نوشت، و کمترین سخنی از ورود اين گياه به چين نگفت و برعکس از نوشته او برمی‌آيد که Lactuca، Cichorium و Sonchus از دوران باستان بومی چين بوده‌اند، زيرا در Pen kin و Pie lu از سبزی تلخ (k'u ts'ai) نام برده شده است.
گمان می رود نامهای pai kü و ku kü نام Cichorium endivia تره فرنگی، آنديو باشند؛ و wo-kü نام Lactuca sativa [کاهو]، لی شی‌ـ‌چن در توضيح نام آخری به نقل از Mo k'o hui si نوشته پن چن (P'en Čen)، در نيمه نخست سده يازدهم، می‌گويد wo ts'ai ("سبزی wo") از سرزمين کوا (Kwa) آمده و نامش را از همين جا گرفته است. در Ts'in I lu نوشته تائو کو (T'ao ku) از دوره سونگ، آمده است: فرستادگانی از سرزمين کوا (Kwa) به چين آمدند و به درخواست مردم تخم نوعی سبزی را پخش کردند؛ پاداش اين کار آنان چنان سخاوتمندانه بود که اين سبزی ts'ien kin ts'ai ("سبزی هزار اشرفی") ناميده شد؛ اکنون اين سبزی را wo-kü می‌نامند." اين افسانه ها گنگ و کودکانه و بدور از درستی تاريخی‌اند. هيچ سرزمينی به نام کوا نیست و اين نام را تنها از نويسه در آورده اند و در هيچ متن تاريخی چنين روايتی نيامده است. نام wo-kü در دوره تانگ یکسره شناخته بود و در Pen ts'ao ši i نوشته چن تسان‌ـ‌کی آمده است؛ وی دو گونه سفيد و بنفش راشناسائی کرده، اما در مورد ورود آن به چين خاموشی گزیده است. هرچند با آوردن مثالی چند می‌توان نشان داد اين نویسنده در شناخت گياهان و محصولات بیگانه بسيار دقيق بوده و همواره وقتی گياه يا محصولی بیگانه بوده گوشزد کرده است. هيچ مدرکی برای اثبات اين مدعا که Lactuca از خارج وارد چين شده نیست. تنها می‌توان گفت همان‌طور که از متن بالا در T'an hui yao برمی‌آيد، احتمالاً انواع مرغوب‌تر آن
از باختر وارد چين شده است.
در ايران Lactuca sativa کاهو (kāho فارسی ) خودرو و بستانی يافت می‌شود. Cichoreum در فارسی کاسنی، kasnī و در عربی و ترکی عثمانی هندبا hindubā نام دارد.
39. hu k'in که در متن بالا از T'an hui yao یاد شده شاید نام کرفس بستانی ، Apium graveolens باختر، کرفس، (kerefs يا karafs فارسی) (يا احتمالاً جعفری، Apium petroselinum) باشد. به نظر می‌رسد اين گياه با hu k'in که پيشتر (ص 196) آوردیم متفاوت باشد.
hu k'in نيز در شمار بهترين سبزيهای سرزمين Mo-lu، *Mwat-luk، Mar-luk، در عربستان شمرده شده است.
برای پایان دادن به بحث مجموعه سبزيهايي که در متن T'an hui yao برشمرده شده می‌توان مطلب زير را در اينجا افزود.
در سال 647 ميلادی، شاه قندهار (در شمال باختری هند) سبزی‌ای به دربار چين فرستاد به نام fu-t'u ("سبزی سرزمين بودا") که هر ساقه آن پنج برگ داشت با گلهای سرخ، مغز زرد و پرچم‌های ارغوانی. از کتاب در دست انتشار مرکز نشر دانشگاهی، به شناخت دو سویه ایران و چین باستان، ، بـــــرگردان فارسی مهرداد وحدتی دانشمند از ساینو-ایرانیکا اثر جــــــاوید برتولد لوفر، آمریکائی آلمانی تبار. لغت نامه دهخدا.

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

کی

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند
گفتم که خواجه کی به سر حجله می‌رود
گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند
گفتم دعای دولت او ورد حافظ است
گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند