فصل پنَجاه و یِکُم
روح-فواره
روزها هفته ها شُد و شُد وعاج
نشان پیکوآد با نسیم ملایم در بادبانها، به
آرامی سراسرِ چهار میدان گشت زنی متمایِز؛ برابر ساحل آزور؛ دماغه سبز؛ آنچه (اصطلاحا) پلاته خوانند و جائی است برابر
دهانه ریو دِلا پِلاتا؛ و کارول گراند، ناحیه آبی مرزبندی نشده در جنوب جزیره سَنت هِلِنا، را جُستُجو می کرد.
مهتاب
شبی حین گشت در همین آبهای اخیر، وقتی همه امواج چون سیمین طومارهای غلتان می گذشت؛ و با نَرم جوشش های اِشباع
گَرِ
خویش باعث می شد آنچه سیمگون سکوت دیده می شد خَلوَت
نباشد؛ در آرام شبی چنین سیمگون فَواره ای در فاصله ای دور از سپید آبسَواران دماغه کشتی دیده
شد. تابناک در مهتاب اَفلاکی بنظر می رسید؛ چونان رَخشان بَغی پَرآذین در عُروج از دریا. فتح الله نخستین کسی بود که این فواره دید. چون که عادت
داشت
در آن شب های مهتابی سَرِ دکل اصلی رفته با چنان دقت دیده
بانی
کند که گوئی روز است. با این حال گرچه گله
های وال شب ها دیده می شدند صد یک وال شکاران خطر قارب اندازی در پی آنان نمی
کرد. از اینرو توانید تصور کرد مَلَوانان با چه هیجانی در نظاره این شرقی پیر در آن ساعت غریب
در آن بالا با سفید دستار مُرافقِ سیمین مهتاب در آسمانی واحد بودند. اما وقتی پس
از سپری کردن مدت
زمانی مشابه
در چَند شب متوالی بدون بر آوردن کَمترین صدا؛ وقتی، پس از تمامی
این سکوت، صدای نا زَمینی او در
اعلام آن سیمگون فواره روشن از مهتاب شنیده شد، یکایک
لَمیده
دریانوردان چنان بَرپا
شُدَند
که گوئی روحی بالدار در میان باددبان
بندی کشتی فرودآمده صلای خدمه فانی دهد. آنجا
فواره زند. حتی دمیدن صور اسرافیل نِیارِست بیش از این لرزانشان کند؛ با این حال نه ترس که بیشتر کِیف می
کردند. زیرا آن فریاد، با همه نامعتاد تَرینِگیِ
ساعت، چنان مُحَرِک و
موجد هیجانی تب آلود بود که کمابیش همه افراد کشتی به شکلی غریزی خواهان قارب اندازی بود.
آخاب در حالی که یک بری روی عرشه شِلَنگ می
انداخت
دستور داد بادبان
های ردیف های چهارم و پنجم[1] و بادبانهای کوچک بالای آنها را که
رویال[2]
گویند بکشند و همه بادبان
های کمکی[3] گُستَرَند. بهترین نفر کشتی سُکاندار شود.
سپس در حالی که سرِ هر دکل ملاحی مستقر بود کشتیِ تمامی بادبان ها افراشته
پیشاپیش باد می رفت. مِیلِ غریب فَراز کِش و خیزاننده نَسیم نرده پاشنه که گودی آن همه بادبان پُر میکرد باعث این احساس می شد
که شناور عرشه معلق بجای
آب هوا بِزیر دارد؛ کشتی همچنان می
شتافت
در حالی که به نظر می رسید دو نیروی متخاصم درو بِجَنگَند-یکی برای صعود مستقیم به آسمان و
دیگری به قصد انِحِرافش سوی
هدفی تقریبا اُفقُی. و، با نگاهی به صورت آخاب در آن شب، بدین فکر می افتادید
که در وجود او نیز دو امر مُتِضاد بِسِتیزند. درحالی که پای زنده اش روی عرشه پِژواک هایی سَرزِنده می انداخت هر ضربه مُرده پا آوای تَقِّه به تابوت
داشت. پیر، بر مرگ و زندگی راهی
بود. اما با همه تُند شِتافتِ کشتی
و این که همه چشم ها تیر نگاه مشتاق روانه
می کردند، سیمگون فواره دیگر در آن شب دیده نشد.
یکایک مَلَوانان سوگند خوردند یکبار آنرا دیدند، نه بیشتر.
فواره نیم شبی
تقریبا بفراموشی سپرده شده بود که پس از گذشت چند شبانه روز بارِ دِگَر در کمال شگفتی در همان ساعتِ سکوت رویَتُش اعلام شد؛ همه تشخیصَش
دادند؛ اما در پی افراشتن بادبان بَهرِ گِرِفتَنَش برای دومین بار چنان ناپدید شد
که گوئی هرگز نبوده. و بدین شکل شب همه شب
بکارمان گرفت تا این که کسی جز شِگِفتی اعتنایِ آن
نکرد. رازگونه و حَسبِ وضعیت در مهتاب یا اخترتاب فواره می زد؛ باری دگر یک،
دو، سه شبانه روز تمام ناپدید می شد؛ و در هر تکرار چنان واضح دیده می شد که گویی این تَک فواره
که پیشاپیش کشتی
دور تر و دور تر می شد ما را تا ابد اِغوا کند.
با توجه به دیرنده خرافات طایفه مَلَوانان و فراطبیعیتی که در بسیاری امور مَکتوم در پیکوآد دیده می شد کم نبودند برخی از مَلَوانانی که سوگند می خوردند هر وقت و هرکجا که آن
فواره، هر چقدر در زمان ها و طول و عرض های جغرافیایی دور مشاهده شده، آن فواره
دور از دسترس، درست از
همان
وال و آن هم، موبی دیک بوده است. مدتی هم
نوعی حس وحشتی غریب نسبت بدین تیزرو ظهور پیدا
شده بود، تو گویی فریبکارانه و پی
درپی ما را سوی خود خواند بلکه آن اژدها سوی ما برگشته سرانجام در دور ترین
و خَشِن ترین دریاها از هم دَرَد.
این گُذَرا دلهره های
چنان مُبهَم و همزمان مهیب از آرامش مُختَلِفِ هوا غریب نیرویی می گرفت، زیرا به تصور برخی، در
زیر همه آن دِژَم مَلال آمیزی طِلِسمی اَهریمنی در کَمین بود،
این در حالی که، چندین روز پیاپی راحِلِ
دریاهایی چنان ملال آور و بی کِسانه حَلیم بودیم که به نظر می رسید، تمامی
فَضا، در کِراهیَتِ ماموریتِ کینه کِشانه ما پیشِ دماغه خاکِستَر دان شِکلِ کشتی مان زندگی بازَد.
اما، سَرانَجام، وقتی سویِ شرق گَشتیم
بادهای دماغه گِردِمان نوفیدن گِرِفت و
روی امواج بلند و طوفانی آنجا
بالا و پائین می شدیم؛ وقتی پیکوآد عاج
نشان در برابر تُندباد به شدت سَر
فرود می آورد،
و از خشم به امواج تیره سُرو می زد
تا وقتی کَف پاره ها چون رَگبار خرده سیم روی نرده های عرشه ریختند و پس از آن
تمامی این شیوه زندگی در حَزین خلاء جای
به مناظری غم
اَفزاتر از پیش سپرد.
برابر دیدگان ما نزدیک دماغه کشتی اشکالی غریب
این سو و آن سو می جهید؛ در حالی که در پاشنه کشتی باکلان های غامِض در
پرواز بودند. هر بامداد ردیف هائی از این
پرندگان نشسته بر شِداد های ما دیده می شدند و با وجودِ کیش و پیشتِ ما مدتی مَدید خیره سرانه به کَنَف چسبیده بودند،
چِنانکه کشتی
ما را نوعی تُهی ناوِ دستخوش امواج پِنداشتند؛ چیزی
به تخریب گُمارده، و زینرو دَرخوردِ خوابگَه خودِ بی خانمانشان. و دَریایِ مُظلِم پیوسته بالا و
بالاتر می آمد، چنِانکه امواج عظیمَش وجدانی است؛
و روح کلی عالم،
بخاطر مِحنَت و معصیتِ
طولانی که بار
آورده
در اندوه و نِدامَت.
دماغه امید نیک، واقعا تو را گویند؟ اولی تر که به نام قدیم دماغه طوفان خوانده شَوی؛ چرا
که پس از مدت ها اِغراء با غادر آرامِش هایی که
پیشتر دَستگیری مان کرده بودی خود را به دریای عذاب آور اَنداخته یافتیم، جائی که بنظر می رسید
موجودات گُنَهکار بدان مُرغان و این
ماهیان نَسخ یافته محکوم به
شنای اَزَلی اَند،
بی مأمنی ذخیره یا توان چیرگی بر آن دیزه هوای عاری
از هر چشم انداز. از سوی
دیگر
هنوز گهگاه آن تَک فواره
آرام، سفید
برفی
و ثابِت مشاهده می شدکه همچنان پیشاپیشِمان در دوردست پَرسان فواره اِغراء به آسمان فرستد.
دَر اثناء
تمامی این ظُلمَتِ آخشیجان، با این که آخاب برای مدتی فرماندهی تقریبا مُداوِم عرشه خیس و خطرناک را عهده
دار
شده بود، فسرده ترین توداری را نشان
می داد
و کم حرف تر از همیشه با نُوّابِ خود
بود. در اوقات طوفانی نظیر این، وقتی همه
چیز روی عرشه و بالاترین
نقطه کشتی محکم بسته می شود، کاری بیش از انتظار منفعلانه سَرآمدنِ تندباد نتوان کرد. در این مواقع است که ناخدا و خدمه معتقد
قضا و قَدَر
می شوند. از همینرو آخاب با نَهادنِ پای استخوانی در سوفارِ مُعتاد و چنگ
زدن در بادبانی ساعت ها ساعت خیره در جهت باد می ایستاد در حالی که گهگاهی زوبعه برف
یا یَخبار[4] تا
مُژه هاش می فِسُرد.
در این مدت خدمه که از خَطیر رَگبارِ امواجی که روی دماغه کشتی در هم می شکست از بخش
مقدم
به کمرگاه کشتی
پس رانده وکنار نرده عرشه بصف شده بَهرِ حفاظت بیشتر برابر جهنده
امواج
به میان نوعی کَمَر گِرِه محکم بسته به نرده رفته بودند، تِلویِ
مردی در سُست کَمَر بند
داشتند. اگر هم گلامی گفته می شد بس اندک
بود و کشتی صامت، چنانکه خدمه ای از رنگین پیکره های شَمعی دارد،
روزها میان چابُک فِیرانی و جنونِ امواج
اهریمنی می تَراکید. شبانگاهان نیز همان نوفه مُحیط و خامُشی مَردُم غالِب بود؛
هنوز خموش جاشوان به تِلو در کَمَر گِرِه و آخاب زبان بکام کشیده روی در روی تُندباد ایستاده.
حتی وقتی بنظر می رسید طبیعَتِ خَسته راحَت طَلبد آن آسایش در نَنوی خویش نمی جُست. استارباک هیچگاه نمی توانست آن منَظَرِکهن مرد فَراموشَد، وقتی
شبی وارد کابین اش شد
تا فشار بارپیما ثَبت کُنَد
و او را با چشمانی بسته راست در
صندلی کف پیچ خود
نشسته دید که باران و یَخبارِ نیم
آب شده طوفانی که مدتی پیش از آن بیرون شده
بود همچنان به آرامی اَز نَکَنده کلاه و پالتوش چِکَد. روی میز کنار او یکی از همان نقشه های پیش گفته جریان ها و
کِشَند ها
گسترده بود با فانوسش که
از دَستِ سخت فِشُرده دِلنَگان بود. با همه افراختگی بدن سر به عقب کرده بود تا بسته
چشمان متوجه عقربه گویا قطب نمای کابین[5] باشد
که از تیری در سقف دِلنَگان بود.*
شِگَرف پیری! استارباک با لرزه ای بر اندام در این اندیشه که
حتی خفته در این
طوفان اُستُوار هدفِ خود پائی.
*قطب
نمای کابینِ ناخدا را گویا[6]
خوانند زیرا تواند از همان پائین بی نیاز از رفتن کنار قطب
نمایِ سُکان از مَسیرِ حرکت
کشتی آگاه شود.
فصل
پنَجاه و دُوُّم
قادوس[7]
در جنوب شرقی دماغه، برابر دوردست جزایر کروزه، میدان گشت
مناسبِ والشکارانِ هو نَهَنگ، بادبانی نمایان شد از
آنِ کشتی موسوم به گوونی (قادوس). [8]
هنگامی
که
کشتی به آرامی نزدیک
شد
از بلند آشیان خویش در سر دکل پیشین دید خوبی
بدان منظره چنان جالب برای
هر تازه
کار صید نهنگ در مُحیط
دوردست داشتم- کشتی وال شکاری در دریا که مدت ها دور از وطن بوده.
چنانکه امواج گازُری کرده باشند، این جَهاز به اسکلت سفید
شده مُرسی به ساحل افتاده مانِست. زَنگارِ سرخ در سَراپایِ اطراف کشتی،
بر این ظاهِر شَبَح
وار شیار های طَویل انداخته و تمامی دَکَل ها و بادبان بندی اش چونان اَنبوه شاخسار
درختانی پوشیده از فِسُرده شَبنَم بود. تنها فُرودین بادبانها گشوده بود. دیدن
دیده بانهای ریش بلندش سر آن سه دکل مُتِوَحِّش منظره ای بود. رَخت هاشان
که قریب چهار
سال سفر
دریایی
را پائیده بود چنان مُرَقَّع و ژِنده که
گویی پوست دَدگِان به بَر دارند.
ایستاده بر آهنین طوق میخکوب به
دکل در نَوَسانِ
آونگ
و تاب فراز نادَریاب دریا؛ و با این که کشتی به نَرمی از کنار پاشنه ما گذشت ما شش مَرد که در هَوا آنچنان به هم نزدیک ی بودیم که تقریبا توانستیم از سر
دکلی به سر دکل دیگر کشتی پریم، آن بی کَس نما صیادان که هنگام گذر آرام نگاهمان می کردند
کلامی به دیده بان های ما نگفتند در حالی که صدایی از عرشه کوچک
عقب کشتی
در زیر پایمان شنیده شد.
"آهای کشتی! وال زال دیده اید؟"
اما غریب
ناخداکه روی نرده رنگ و
رو رفته خَم شُده بود
درحال بردن بوق به
دهان بود که به نحوی از دستش به دریا افتاد، و با بادی که در نهایت
شدت می وزید بیهوده کوشید بدون
آن صدا رِسانَد. در این
اثنا
کشتی اش همچنان فاصله می فزود. در حالی که
دریانوردان پیکوآد به انواع طرق خاموش اِستنباطِ خویش از این حادثه شوم در
نخستین ذِکرِ صِرفِ نام
وال زال به کشتی دیگر را ابراز می
کردند، آخاب دَمی دِرَنگید؛ تقریبا چنین بنظر می رسید گَر بادِ تَهدید گَر مانع نمی شد برای رفتن به کشتی غریبه قارب
به آب می انداخت. اما با بَهره
گیری
از موقِفِ موافق باد خویش و بدان علت که از ظاهر آن کشتی بیگانه به این نتیجه رسیده بود که نانتوکتی است و زودا که روانه
خانه
شود بار دگر بوق خود برگرفته با صدای بلند گفت-آهای شُمایان! این کشتی پیکوآد است روانه گِردِ
جهان!
بگوئید تمامی نامه های آتی را روانه مُحیطِ هادی[9] کنند!
و بگوئید گَر پس از گذشت سه سال در همین وقت به خانه بر نگشتم نامه ها را بفرستند
به-
در آن دم اَثر رَدّ کشتی ها بَر هَم بِروشنَی خاجی شد و دمی
بعد گَله های خُردَک ماهیان بی آزاری که چند روز گذشته را به آرامی کنار ما شنا می کردند، به شیوه مُنحَصِر بِفَرد خویش، با باله هایی بظاهر
لَرزان، شِتابان از ما
دور شده در پس و پیش طرفین کشتی بیگانه قرار گرفتند. با این که آخاب به احتمال زیاد در جریان سفرهای همیشگی اغلب منظره مشابهی دیده بود،
با این حال، نَزدِ تک
شیدا مَردُم، مشابه ترین امور
جزئی دلالت های موهوم یابند.
آخاب، خیره در آب
از بالا، ژَکید،
"از من گریزید، بله؟" چندان چیزی
در این کلمات دیده نمی شد، اما لحن،
بیشتر گویای آن ژرف اندوه ناگزیری بود
که شوریده پیر
پیشتر همواره نشان داده
بود. با این همه با گشتن سوی سُکاندار، که
تاکنون کشتی را در باد نگاه داشته بود تا از سرعتش بکاهد، با
همان آشنا صدای شیرآسا بانگ
زد- سکان[10]بالا، بَهرِ سفر دورادورِ دنیا!
گِردِ جَهان! در این صدا بسی چیزهای مُلهِمِ احساس
غرور
هست؛ اما این همه کشتی
رانی گردجهان
کجامان بَرَد؟ تنها با گذر از مخاطرات بی شمار به همان نقطه عزیمت رسیم، همانجا که آن کسان که
در امن پشت
سر گذاردیم و هماره پیشِمان
بودند.
گر این عالم بی کَران دشتی بود و توانستیم با سَفَر به شرق تا اَبَد به نقاط دوردست جدید رسید و مناظری شِگِفت تر و زیباتر از هر
جزایر سیکلاد یا جزایر سلیمان یافت، در
آن صورت اُمیدی در این سفر بود. اما در تَعقیبِ آن معماهای نادَسترَس که خوابش بینیم، یا در مُعَذِّبِ جستجویِ آن اهریمن شَبَح که پاری
اوقات بَرابرِ ضمیر همه مردم شنا کند؛ حین چنین جستجو گِردِ این مُستَدیر کُره، به سِتَروَن سرگشتگی ها کِشانده
یا نیمه راه غَرقِه گُذارَده شویم.
فصل
پنَجاه و سِوُّم
گَم[11]
دلیل ظاهری نرفتن
آخاب به عرشه وال شِکارِ مذکور این بود: باد و نشانه های خیزش طوفان. اما حتی اگر هم علت این نبود، با این وجود، -از روی رَفتارش در رویدادهای مُشابِه بعدی- می شد گفت اگر در جریان خوش و بش، از پرسش
خویش درباره دیدن وال زال پاسخ منفی می گرفت احتمالا بدان کشتی نمی رفت. زیرا همانطور که سرانجام روشن شد اهمیتی به
حتی پنج دقیقه مصاحبت
ناخدای غریبه نمی داد مگر توانست اطلاعاتی را که چنان مُشتاقانه می جُست به او رِسانَد. اما
اگر یادی از غریب رسوم کشتی
های وال شکار هنگام دیدار در آب های بیگانه، بویژه میدان های مشترک گشت
زنی
نشود بسا که همه این ها درست تَقدیر نشده
مانَد.
گر دو بیگانه حسب اتفاق در گذر از پهنه کاج پوش ایالت
نیویورک موسوم به پاین
بَرِنز
یا همانقدر مَتروک دشت
سالزبوری
انگلستان؛ در چنان خَشِن سرزمین های دور افتاده، با
هم روبرو
شوند،
آن دو تَن بخاطر زندگی خود نتانند راحت از تَحیَّت مُتِقابِل تن زده دَمی برای تبادل اخبار عِنان نَکِشَند؛ شاید
هم لختی نشسته با همدلی لَمَند؛ بنابراین چقدر طبیعی تر است که دو کشتی وال شکار در بیکران پاین
بَرِنز
و دشتِ
سالزبوریِ
دریا، وقتی یکدیگر را در انتهای عالم بینند-بَرابرِ
تَک جزیره فنینگ/ تابوآئران، یا
برابر دورافتاده جزایر
کینگزمیل/ گیلبرت؛
تحت چنین شرایط چقدر طبیعی تر است که نه تنها به تَبادُلِ تَحیَّت
پرداخته بلکه به ارتباطی دوستانه تر و آمیزگار تر
پردازند. البته بخصوص در صورتی که مالکان
دوکشتی از یک بندر بوده و ناخداها، افسران و شمار قابل توجهی از مردان آنها شخصا
یکدیگر شناخته و در نتیجه همه نوع امور داخلیِ مورد علاقه برای گفتگو داشته باشند، این امر منطقی تر هم می شود.
چه بسا کشتی برون رو برای
کشتی که مدت ها غایب
بوده نامه داشته باشد؛ به هر
حال
قطعأ شماری روزنامه یکی دو سال قدیمی تر از آخرین شماره، در پوشه های تیره و سائیده از
اثر انگشت خود را به کشتی عازم میهن دهد.
و دَر
عَوَضِ
آن مُجامِلِة کشتی برون رو آخرین
اطلاعات صید
وال
در میدان گشت زنی را که احتمالا عازم آن است و برایش نَهایَتِ
اهمیت را دارد دریافت خواهد کرد. همه این
ها در ارتباط با کشتی های وال شکاری که در خودِ میدان گشت زنی تلاقی کنند کَمابیش صِدق می
کُنَد
با این که هر دو به یک اندازه از میهن دور بوده اند. زیرا احتمال دارد یکی از آنها نامه هائی از
کشتی ثالثی که اکنون بسیار دور شده گرفته باشد و چه بسا برخی از آن نامه ها برای
افراد کشتی باشد که اینک ملاقات می کند.
افزون بر این معمولا به تبادل اخبار صید وال و گَپی خوشایند پردازند.
زیرا نه تنها با همه غَمخواری های مَلَوانان دیدار کنند،
بلکه همراه با همه مُوافِقَت های خاصِ زاده
پیشه مشترک و محرومیت ها و مخاطراتی که دو طَرَف سهیم
آنهایند.
اِختلافِ کشور
نیز فرقی چندان اَساسی ایجاد
نمی کند؛ یعنی تاوقتی که دو طَرَف به
زبانی واحد تکلم کنند، مانند امریکائیان و انگلیسی ها. گرچه مطمئنا بخاطر شمار اندک کشتی های وال شکار
انگلیسی کمتر چنین دیدار هائی رخ می دهد و در صورت اتفاق هم احتمال فراوان وجود
نوعی پَرهیز میان آنان هست؛ زیرا انگلیسی ها تاحدی تودارند و یانکی ها نیز هیچ کس جز خود را در حد و قواره شکارِ
وال نپندارند. افزون بر این برخی اوقات وال گیران انگلیسی احساس نوعی برتری شهرنشینانه نسبت به وال شکاران امریکایی دارند و کشتی
های دراز و باریک نانتوکتی با حالت ولایتی مُتِوَسِّط شان
را نوعی رَعیت
دریائی بینند. اما وقتی می بینیم جمع یک
روز شکارِ والِ یانکی ها بیش از مجموع صید
انگلیسیان در ده سال است، دشوار توان گفت این برتری وال
گیران انگلیسی واقعا مرکب
از
چیست. اما این آهویی بی آزار در اخلاق وال-شکاران انگلیسی است که نانتوکتی
چندان به دل
نگیرد؛
احتمالا زانرو که داند خود نیز معایبی چند دارد.
بنابر
این
می بینیم از میان تمام کشتی هائی که که یکه و تنها بَحر
پِیماینَد کشتی های وال-شکار بیشترین دلیل را برای اجتماعی بودن
دارند-و همینطور هم هستند. این در حالی است که برخی کشتی
های تجاری
که در میانه
اقیانوس اطلس
با یکدیگر روبرو شوند غالبأ چونان
دو خودآرا در خیابان برادوی بدون ادای حتی یک کلمه آشنائی از طرفین آب-شیار[12]
یکدیگر در دریای
آزاد قطع
کنند؛
و احتمالا تمام این مدت دلی از
عزای
انتقاد مشکل پسندانه از بادبان بندی یکدیگر درآرند. اما کشتی های جنگی هنگام روبرویی در دریا ابتدا
چنان به رشته احترامات
دریایی بچگانه چون پائین آوردن پرچم پردازند که بنظر نمی رسد متضمن هیچ
حسن نیت کاملا صمیمانه و محبت
برادرانه
باشد. در مورد برخورد کشتی های برده کِش باید گفت باید گفت شگفتا که در
اسرع وقت با شتابی شِگَرف از هم
گریزند. اما وقتی کشتی های دزدان دریایی حسب اتفاق چشمشان به پرچم های جمجمه
و استخوان یکدگر افتد نخستین فریاد-"چند جمجمه است؟"- به همان نحو که
کشتی های وال شِکَرد از"چند بشکه؟" پرسند. به محض دریافت پاسخ بی درنگ از هم دور شوند زیرا طرفین چالاکانی دوزخی اند و
فزون دیدن شباهت های شریرانه یکدیگر خوش ندارند.
حال نگاهی به وال شِکَردِ تَقی، راستکار، فروتن، مِهمان نَواز، اجتماعی، آزاده و بی ریا اندازید.
وقتی وال شِکَرد در هرگونه شرایط آب و هوائیِ مناسب به همتای خود
بر می
خورد چه می کند؟ آیین گَم بَرگُزارَد؛ امری
بکلی ناشناخته بر کشتی های دیگر که هیچگاه حتی نامش نشنیده اند و گر حسب تصادف به
گوششان خُورَد صرفا نیشخندی
زده
به تکرار الفاظی چون "هَرزه دَرای"
و "پیه جوش" و این گونه عِتاب های زننده شوخ چشمانه پردازند. این که چرا همه دریانوردان کشتی های تجاری و
تمامی مردان دزدان دریایی و ناوهای جنگی و کشتی های برده کِش چنین احساس تحقیر آمیزی نسبت به کشتی وال شکرد به دل دارند، پرسشی است دشوار. زیرا فِی المَثَل در مورد دزدان دریایی خیلی
مایلم بدانم در پیشه آنان چه ویژه اَفرَندی است. گاه ترفیعی
بِراستی نامتعارف، صُرفا
بر دار، یابند.
از این گذشته وقتی مردم بدان شِگِفت شیوه تَعالی یابد هیچ
شایسته بُنیاد بَهرِ آن والا رفعَت
ندارد. از این جا نتیجه می
گیرم وقتی دزد دریائی از برتری خود بر وال شکرد لافَد فاقد هر مُحکَم پایگاه بهر این مُدِّعاست.
اما گَم چیست؟ بسا که پی یافتن این واژه سَبّابِه در بالا و پائین ستون های لغت
نامه ها فَرسائید و هرگز نیابید. دکتر جانسون هرگز بدین مَعرِفَت نرسید؛ سَفینه لغت نُوا[13]وِبستر فاقد آن است. با این
حال سالهاست که همین بلیغ کَلَمه میان
حدود پانزده هزار یانکی پاک
زاد
پیوسته بکار می رفته. همانا که
نیاز به تَعریفی دارد و باید به لُغَت نامه اَفزوده شود.
از اینرو رُخصَت دهید مُتِعَلِّمانه
تعریفش کنم.
گَم. دیدار آمیزگارانه دو (یا بیشتر) کشتی وال شکرد، معمولا در یک میدان گشت زنی؛ وقتی که پس از تبادل درود، خدمه قارب کشتی ها به کشتی یکدیگر می روند و در این مدت
دو ناخدا در یک کشتی و دو نایب اول در کشتی دیگرند.
یک مورد کوچک دیگر در مورد دیدار وال شکردان در دریا هست که نباید در اینجا از قَلَم اُفتَد. همه
پیشه ها در جزئیات غرابت های
کوچک خود دارند و والگیری نیز. در کشتی
های دزدان دریایی، جنگی یا برده کش وقتی پاروزنان ناخدا را در قاربش جایی برند، همواره در فضای پاشنه روی مَقَرّی راحت و بعضا بالشتک دار نشیند و اغلب قارب را با اهرم سکانی کوچک مُزَّیَن به قیطان و نوارهای زنده و خوشرنگ کلاهدوزان هدایت کند. اما قارب وال گیری هیچ مقری در پاشنه نداشته
فاقد هرگونه اریکه از آن
دست است، بدون اهرم. گر ناخدای کشتی وال
شکرد را روی آب چونان نِقرِسی کَدیوران سالخورده نشسته بر صندلی چرخدار جابجا کنند براستی اسباب خنده و تفریح خواهد
شد. در مورد اهرم سکانی نیز قارب وال شکار هیچگاه اجازه هیچگونه زَن سانی ندهد؛ بنابراین از آنجا که در دیدار دریایی لازم است تمامی خدمه یک قارب
کشتی را ترک کنند و ازآنرو
که قارِب ران یا زوبین انداز[14] در یک شمار است و
در این موقع، همان زیردست است که سُکان دارَد،
ناخدا را که جایی بهر نشستن نیست چون صَنوبَر، ایستاده
به میقات بَرَند. و اغلب می بینید این ایستاده ناخدا که می داند دیدگان تمام عالم و آدمِ مشهود از
کناره های دو کشتی بدو
است بخوبی از اهمیت حفظ کرامت خویش با نگه داشتن پاها آگاه است.
البته این مسئله چندان
آسان نیست؛ زیرا حرکات کلان پاروی هدایت قارب گَهگاه از پَس به نازُک
تُهیگاهَش کوبد
و در پیش، آخرین
پاروی انتهای قارب، متناوِبَأ زانو نوازَد. در این حالت گیر افتادگی از پس و پیش تنها امکان حرکت به طرفین با تکیه بر گشوده پاها دارد؛
هر چند اغلب یک تکان شدید
ناگهانیِ قارب موجب سرنگونی است،
زیرا صِرفِ طولِ پایگاه بدون عرض متناظر در حکم هیچ است. تشکیل گُشاده زاویه، صرفأ با برپائی
دو چوب متکی در رأس ناشدنی است. این امکان
هم نیست که ناخدای ایستاده
بر دو گشوده
پا را بینند که در معرضِ دیدگانِ بدو دوخته
شدهِ عالمیان، وَلو با چنگ زدن در حَشیشی[15]استوار ایستد؛
درواقع به نِشانِ تَسَّلُطِ کامل بر سَبُک اَلِف قامتیِ خویش، معمولأ دو دست در جیبهای شَلوار دارَد؛ ولی بسا که همین دست های عمومأ بزرگ
و سنگین پاسَنگِ تَوازُن
کُنَد. با این
همه مواردی کاملا مُوَثَق پیش
آمده که ناخدا در یکی دو لحظه فوق
العاده بُحرانی، مثل زوبعه ناگهانی- زُلف نزدیک
ترین پارزون گرفته و چونان مخوف مرگ نگاه
داشته.
فصل
پنَجاه و چهارم
داستان
تاون-هو[16]
(رِوایَتِ
مهمانخانه زرین)
دماغه
امید نیک
و منطقه آبی پیرامون آن بسیار شبیه نوعی نامی تَقاطُعِ شاهراهی بزرگ است که در آن بیش از هر بخش دیگر
به راهیان بَر می خورید.
خیلی
از صحبت با گوونی
نگذشته بود که به تان-هو*
برخوردیم. تقریبا همه نفراتش پولینزیایی بودند. در
گَمِ کوتاهی که در پی
آمد خَبَرهایی مُوَثَّق درباره موبی دیک داد. اینک، نزد برخی مَلَوانان علاقه معمول به
وال زال با چگونگی
داستان تان-هو، که بنظر می رسید بشکلی مبهم وال
را دست اندرکار نوعی شِگَرف مکافات معکوس الهی می شِمُرد که گاه قضای الهی خوانند و بر برخی مردم مستولی شود، دیوانه وار بالا
گرفت.
این رویداد اخیر با
ضَمایِمِ خاصِّ آن که چیزی را تشکیل می داد که
می تواند بخش سِّری فاجعه ای که
نقل می کنم نام گیرد، هیچگاه به گوش ناخدا آخاب یا نُوّابَش نرسید. زیرا خود ناخدای تان-هو
هم آن بخش سِرّی قصه را نشنید. این راز مالِ خصوصی سه سفید
ملاح متحد در آن
کشتی بود و بنظر می رسد یکی از آنها آن را به قید سوگندِ کاتولیکیِ رازداری به تاشتگو منتقل کرد، اما شب بعد درخواب پریشان
گفت
و بدین طریق آن مقدار از آن را فاش
کرد
که وقتی بیدارش
کردند نتوانست بقیه را مکتوم
دارد. با این حال تأثیر این رویداد بر مَلَوانان پیکوآد
که از کل ماجرا خبر شدند چنان قوی بود و
گر بتوان چنین گفت، با چنان شگرف ظرافتی تحت تأثیرشان گذارد که راز را میان خود نگاه داشته هیچگاه نگذاشتند
به عقب تر از
دکل اصلی کشتی رسد. اینک با دَرهَم
بافت
این سیَه رشته
در جایگاهی مناسب از داستانی که در کشتی سر زبان ها بود سراسر این قضیّه شگرف را برای ثبت ماندگار می آورم.
مَحضِ طیبَت شَخصی سبکی را که پیشتر در نقل آن در لیما در مَحفِل لمیده
دوستان اسپانیایی خویش در شب هالووینی،[17]حین
تَدخین روی
کاشی های دارای مُطَّلاکاری ضخیم صحن مهمانخانه
زرین
داشتم، حفظ می کنم. از میان آن شِگَرف رادمردان، دو جوان، دُن پدرو و دُن سباستیان، به من نزدیک تر بودند و
از همینروست پرسش های گهگاه میانه
صحبت
و پاسخ های فَراخور که
همانجا داده شد.
آقایان، حدود دو سال پیش از نخستین اطلاعم از رویدادهایی که می خواهم برایتان
نَقل کنم، کشتی صید نهنگ عنبر موسوم به تاون- هو از
نانتوکت، در آبهای اقیانوس آرامیِ شما در همین منطقه، در حال گشت بود و بیش از چند
روز سفر در جهت شرق از رُخ
بام
همین نیک مهمانخانه زرین فاصله نگرفته بود و جائی شمال خط استوا قرار داشت.
بامدادی هنگام استفاده
روزانه از تُلُمبِه ها معلوم شد انبار کشتی بیش از حد معمول آب گرفته.
آقایان، گمان زَخمه شمشیرماهی بردند. اما ناخدا که به دلیلی غریب معتقد
بود در آن عرض های جغرافیای نادر خوش اقبالی مُنتَظِرِ اوست؛
و از همینرو بسیار مخالف منصرف
شدن
بود و از آنجا که در آن لحظه نشت آب به هیچ روی خطرناک شمرده نمی شد، و با اینکه درواقع با همه جستجو در پائین ترین
قسمت های انبار، که در آن هوای نسبتا خفه امکان پذیر بود، منشأ نشت را نیافتند، کشتی همچنان به
گشت زنی خود ادامه داد و جاشوان با وقفه های
بلند و آسان تلمبه
می زدند؛ اما هیچ بخت خوشی روی ننمود؛ روزهای بیشتری گذشت و نه تنها نشتی یافت نشده
ماند بلکه به شکلی محسوس فزونی گرفت.
چنان
زیاد
که ناخدا که اینک قدری هراسیده بود
با افراشتن همه بادبان ها ترک
گشت زنی گفته
راه نزدیک ترین بندر جزایر پیش گرفت تا بدنه کشتی از آب خارج و ترمیم شود.
"با همه درازیِ سِیرِ پیشِ
رو، در صورت دستگیری عادی ترین اقبال، هیچ بیم فرو رَوی کشتی
در طول مسیر نبود، زیرا حتی با دوبرابر شدن نشت، سی و شش جاشو با بهترین تلمبه ها و
راحَت باشِ مرتب، براحتی کشتی را خالی از آب نگاه می داشتند. درحقیقت تقریبا در تمامی سفر باد بس موافق با تان-هو همراهی
کرده بود و
گر برتری جوئی وحشیانه
رادنی، نایب واین
یاردی[18]
ناخدا، و حِسِّ اِنتِقامِ بِشِدَّت تحریک
شده
استیل کیلت، یاغی دریاچه ای[19]از بوفالوی نیویورک، نبود هَمانا کشتی در کمال ایمنی و
بدون کمترین بَدفَرجامی به
بندر هدف می رسید.
دُن سباستیان، خاسته در حصیری بانوج خویش، گفت "دریاچه ای!- بوفالو! خواهش می کنم بگوئید دریاچه ای چه و بوفالو کجاست؟"
"در
ساحل شرقی دریاچه
ایِری،
دُن؛ اما استدعا می کنم اجازه ادامه دهید- باشد که
بزودی از همه این ها بیشتر شِنَوید. خوب، آقایان
این دریاچه ایِ زادهِ قلبِ محصور
در خشکی
امریکای ما، تا آن
وقت،
در دودَکَله های چهارگوش
بادبان
و کشتی
های سه دکله
قریب به عظمت و قدرت
بزرگترین کشتی هایی که از کُهَن بندرِکالائوی شما تا مانیل رفته اند، با همه تَصَوُّراتِ تاراج های ارضی که عوام به دریاهای آزاد بندند بزرگ
شده
بود. زیرا عظیم دریاچه های آب شیرین ما، ایِری، اُنتاریو، هیوران، سوپریور و میشیگان، که جمیع آب
های خود به هم آمیزند- به پَهناوری مُحیط اند و
نژادها و اقلیم های پُر
شُمار گرداگردشان بسی از والاترین فروزه های آن دارَند. با مجمع
الجزایری تمام و
کمال،
متشکل از جزایر خیال
انگیزی
که حتی پهلو به جزایر آب های پُلینِزی زند؛ همچون اقیانوس اطلس عُمدتا با دو ملت بزرگ متضاد در دو کرانه؛ این دریاچه ها راه های دریائی دور و
دراز
به مهاجرنشین های منطقه ای پرشمارمان در
شرق را که گِرداگِر کرانه ها را
نقطه چین کرده اند، فراهم می کنند؛ کرانه هائی که اینجا و آنجا با آتشبار و زُمُخت توپ های بُزوارِ رَفیع دژ مکیناو، روی
تُرُش
کرده اند؛ گُذَرا غُرِّش های پیروزی های دریائی را
شنیده اند؛ گَهگاه اینجا و آنجا، کرانه ها ارزانی شَرزه
وحشیانی دارند که اُخرایی صورت
هاشان از بیرون پوستین کَپَر[20]ها نَمایانند؛ طرفین این
دریاچه ها را فَرسَنگها فرسنگ کُهَن جنگل
هایی بِکر، با لَندوک صِنوبَرهایِ فِشُرده صفوف، شبیه
به طَبَقاتِ سلاطینِ وَحشی، در
میان گرفته؛ همان جنگلهایِ مأمِنِ شَرزه جانورانِ شکاری آفریقایی و ابریشمین حیواناتی که پوست صادراتی شان ردای شاهان تاتار شود؛
بازتاب پایتخت های سنگفرش شده بوفالو و کلیولند و
دهکده های سرخپوستان وینه
بِگو[21]؛ با
کشتی های تجاری سه دکله، رزم
ناوهای زرهی دولت، کشتی های بُخار
و قارب های ساحلی شناور بر آن؛ با وَزان تُندبادهای های شمالی و دَکَل شِکَن به همان تَرسناکی
تندبادهائی
که بر شور مُوجه شلاق
زند؛ کشتی شکستگی شناسند، زیرا با همه درون بومی، دور از چشم خشکی نشینان، بسی کشتی ها را با
تمامی فغانی خدمه در نیمه های شب غرق کرده
اند. بدین ترتیب، آقایان استیلکیلت با همه درونبومی چون زادگان و پرورش
یافتگان طوفانی-محیط بود و نه کم از هیچ پُردِل دریانورد.
اما رادنی، گرچه
احتمالا در خُردی در یکه ساحل نانتوکت آرمیده بود تا کنار دریای
مادری پرورش یابد؛ هرچند در مرحله بعدی زندگی مدت های مدید مُریدِ مُحیطِ اَطلَسِ خُشکه مقدس ما و محیطِ آرامِ فکور شما شد؛ با این حال چون دریانوردان برخاسته از جنگل های دورافتاده که تازه از خِطِّه حاملان کاردهای شکاریِ دسته شاخی آمده اند کینه توز و آکنده از نِزاع جمعی بود. با این
حال
این نانتوکتی مردی بود با برخی خصایصِ مِهروَرزانه و آن دریاچه ای، بَحّاری که گرچه
براستی نوعی اَهریمن بود، ولی می شد با رفتاری آمیخته با صلابتی استوار که تنها با نزاکتِ متعارفِ زاده پذیرش بَشَریِ حقِ پست
ترین بردگان تعدیل می شد رام گردد و با همین شیوه
مدت ها رام و بی آزار نگاه داشته شده بود. به هر حال، تا آن لحظه چنین نشان داده بود؛ اما
رادنی بَداَختَر بود و
دیوانه شد و اسکیلت-اما، آقایان، هر سخن
جایی و هر نکته مقامی دارد.
"حتی با بالاترین تخمین بیش از یکی دور
روز از گرداندن دماغه
کشتی
سوی بندرگاه جزیره
ای نگذشته بود که بنظر رسید نشت آب تان-هو بالا گرفته است، هرچند صرفا تا بدان
پایه که تنها به یک ساعت یا بیشتر تلمبه زنی نیاز بود. باید دانست که بعنوان مثال برخی ناخدا ها در تمامی گذر از محیط مسکون و متمدنی چون اطلس ما کمتر به تلمبه زنی اندیشند؛
هرچند اگر افسر نگهبان عرشه در آرام شبی خواب آلود حسب اتفاق وظیفه خود در این
زمینه
را از یاد بَرَد احتمال این
هست که خود و هم ناویانش جُملگی به آرامی کف دریا رفته هرگز
دوباره ضرورت تلمبه زدن را بخاطر نیاورند.
آقایان، حتی در دریاهای پَرت و وحشی دوردست
غربِ شما، روی هم
رفته نارَوال نیست که جاشوان حتی در سفرهای بس دراز، سرِ دسته های
تلمبه،
در هم
نوائی کامل،
جَرَنگند؛ یعنی اگر ساحل قابل دسترسی خارج از حد تحمل کشتی
نبوده، یا مَلجَأ قابل قبول دیگری حصول پذیر باشد.
تنها در مواقعی که تَراوا کشتی در نقاط بسیار دور از مسیر آن آبها و در
محیطی براستی دور از خشکی است ناخدا اندک دل نگرانی بخود را دهد.
"وضعیت تان-هو هم تا حدود زیاد بر همین مِنوال بود و
از اینرو وقتی معلوم شد نشتی فزونی گرفته
چند تن از جمع، بویژه رادنی، نایبِ ناخدا، براستی کمی نگرانی نشان
دادند. فرمان
داد
بادبان های فوقانی را خوب بالا برده دوباره در جایگاه ها مستقر کرده به هر طریق برابر باد گُستَرَند. اَمّا، آقایان، بِگُمانَم این
رادنی کمی ترسو بود، و
به اندازه هر موجود نترس و بی پروا که به
راحتی توانید در دریا و خشکی تصور کرد، اندکی مستعد دلواپسی عصبی
در مورد شخص خود. از اینرو وقتی نگرانی در
مورد ایمنی کشتی اِفشا کرد
برخی از دریانوردان آنرا زاده سهیم بودن در مالکیت کشتی شمردند. بنابراین
وقتی در آن غروب گرم
تلمبه زدن بودند و پاهاشان پیاپی زیر لَب پَرهای آب صاف، به زُلالی چشمه کوهسار میرفت-آقایان، وقتی فَوَرانِ تلمبه ها عرض عرشه می پیمود و بصورت فواره های یکنواخت از زِه سوراخهای سمت بادپناه عرشه بیرون می ریخت، همه نوع شوخی های نیشدار موذیانه سر این نکته روان بود.
"خوب، همانطور
که بخوبی آگاهید، در این دنیای متعارف ما-آبی یا جُز آن، کم نیست مواردی که
شخص گمارده شده به فرماندهی هم قطاران، یکی از آنان را در سرآمدی کلی مردانگی، بس برتر از
خود یابد و بَرفور علیه او بیزاری و بدخواهی مهار ناپذیر پَروَرَد؛ و گَر فرصت یابد
بُرج آن زیردست ویران و
تبدیل به تَلِّ خاک کند. آقایان،
گرچه ممکن است زاده تصورِ من
باشد، به
هرحال
استیلکیلت بِشکوه جانوری بُلَندبالا، رومی سر، با توپی ریشِ طلائی مانند بَرگُستُوان مَنگوله دار شَخیران اسب
جنگی آخرین نایب السلطنه شما؛
و آقایان، این استیلکیلت مغز و قلب و روحی داشت که گَر برایِ پدر شارلِمِن زاده شده بود شارلِمِن می شد. اما رادنی، نایب ناخدا، زشت چون قاطر و به همان اندازه نترس و
پرطاقت،
ستیزه
جو
و زِشت کار بود.
"دریاچه ای که با دیگران در کَدح سَرِ تلمبه بود نزدیک شدن نایب دیده وانمودِ
ندیدن کرد و بی باکانه پیِ شاد شوخی
های کنایه دار
خویش گرفت.
"بله، بله، شادان مردان من، پُرزور نَشتی است، یکی آبخوری زیرَش
گیرد لَبی
بزنیم. بخدا
سوگند خوردِ بُطری کردن است! گویمتان
چه!
سرمایه رادنی پیر باید در این
کار رَوَد؛
بهتر است همین تِکه از بدنه کشتی را کنده تا خانه یدک
کِشَد. رُفَقا قَدرِ مُسَلَّم این است که شمشیر ماهی کار را سَر گِرِفت و بَس؛ حال با دسته ای از نَجّاران کشتی، اَرّه ماهی و سوهان ماهی و جُز آن برگشته و کل این گروه مسلح سخت گرم بُرِش و شِکافِشِ زیر کشتی
اند، بگمانم بهر تکمیل. گر رادنی پیر اینجا بود می گفتم به دریا
پریده متفرقشان کُنَد.
توانَمَش گفت گرمِ تخریب دارائی اویند.
اما این رادنی فرسوده آدمی نادان است و
خوبروی
نیز. بچه ها، گویند بقیه مال صرف آیینه کرده. از خود پرسم بُوَد آیا که نمونه بینی خود ارزانی مِسکین شَریری چو من دارد"
رادنی با تظاهر به
نشنیدن صحبت مَلَوانان توفید"لعنت بر شما، چرا آن تلمبه خوابیده؟ زود، سَرِ تلمبه!"
استیلکیلت به شادی زنجره ای گفت، "بله، بله، قربان". "بچه ها تند، پُرزور، حالا!"
و با این کلام تلمبه با قدرت پنجاه تلمبه
اطفاء جرنگید؛ مردان کلاه از سر افکندند و دیری نپائید که آن غَریب هِن هِنِ شُش ها که نمایانگر نهایت فشار بر برترین قُوای حیات است بُلَند شَد.
"سرانجام دریاچه ای و گروهش جملگی تلمبه را رها کردند و او نَفَس
نَفَس زَنان
پیش رفته روی چرخ
لنگر
نشست، با سیمائی آذرگون و چشمانی خون
گرفته،
وافِر عَرَقِ جبین می سِتُرد. خوب، آقایان،
از این که کدامین شیطانِ اِغواگَر بر رادنی مسلط شد تا سَر به سر چنان خَسته تَن مردی گذارَد بی خبرم؛ اما
چنین شد. نایب ناخدا پس از طی عرشه با شِلَنگ
اَندازی توان فرسا فرمان داد جاروئی
برداشته تخته ها روبَد و خاک
اندازی
بَهرِ سِتُردن سرگین حاصلِ یله کردن خوکی روی عرشه.
خوب،
آقایان رُفت و روب عرشه در دریا، بخشی از
کارهای
خانگی کشتی است که جز در سخت تندباد همیشه هر شامگاه بدان پردازند؛ خبر
داریم که حتی در مواقعی که کشتی عملا در شُرُفِ فرورفتن بوده رُفت و روب عرشه انجام می گرفته. آقایان ثُباتِ رسوم دریایی و حُبِّ ذاتی دریانوردان به پاکیزگی چنان است که برخی از آنان، گر
توانند،
بی روشوئی غرق
نشوند. اما در همه کشتی ها، کار رُفت و
روب حوزه مُجاز خانه شاگردهاست، هرگاه خانه شاگردی داشته باشند. وانگهی مردان قوی تر تان-هو به دسته
های کار سر تلمبه ها تقسیم شده و استیلکیلت، تنومند ترین همه دریانوردان، پیاپی سَرِ یکی
از این دسته ها گمارده می شد؛
در نتیجه
قاعدتا می بایست، همچون دیگر همقطارانش،
از هر خُرده کار بی
ارتباط
با وظائفِ بِراستی دریائی معاف باشد.
ازآنرو همه این جزئیات گویم تا
دقیقا دریابید قضیه این
دو تن چگونه بود.
"اما
کار از ناروائی فراتر می رفت؛ امر به سِرگین کِشی تقریبا بروشنی توهین و نیش زنی رادنی به استیلکیلت، هَمچو خدو اندازی بر
صورتش بود. هرکس ملاح کشتی
وال شکار شده باشد این را دریابد، و آقایان، وقتی نایب کشتی دستور خود صادر کرد،
بی گُمان دریاچه ای این همه و بس فراتر از آن بخوبی دریافت. با
این همه، همانطور که دمی آرام نشسته بود، همچنان که سَرسَختانه به چشمان کینه جویِ نایب
می نگریست، آتَشِ فتیله انفجاری را دید که بی صدا به پُشته بشکه های باروت انباشته در
درون وی نزدیک می شود؛ وقتی همه این ها را
بشکلِ غریزی دید،
آن ناشناخته شَکیب و بی رِغبتی به تحریکِ بیشترِ تُندخوییِ هر موجود از پیش خشمگین- انزجاری که اگر هم اصلا احساس شود، مختص مردانِ بِراستی شجاع، حتی به
هنگام آزردگی است-آقایان، چنین نادِر حالَتِ ناشناخته وجود استیلکیلت را فرا گرفت.
"ازاینرو، با همان لحن روزمره خویش، که در نتیجه خستگی جسمانی گذرا کمی بُریده بُریده بود، پاسخ داد جاروکشی عرشه کار او نیست و
نخواهد کرد. سپس بی نام
بردن
از خاک
انداز اشاره به سه جَوانَکی کرد که معمولا به جاروکشی می پرداختند و چون کار تلمبه زنی بدانها داده نشده بود از بام تا شام جزخرده
کاری دستی به سیاه و سفید نزده بودند.
رادنی در پاسخ دُشنامی داد و
به آمرانه ترین، زشت ترین
و قطعی ترین شکل فرمان خویش تِکرار کرده
در همین حال با آخته پُتک چلیک سازی رُبوده از بِرمیلی در
آن نزدیکی پیشِ دریاچه ایِ هنوز نشسته شُد.
"استیلکیلت غرق در عرق، با همه خشم و آزُردگی زاده کارِ متناوبِ سر
تلمبه، با همه احساس ناشناخته شَکیب اولیه، بناچار تحمل این رفتار نایب
را از دست می داد؛ با این حال همچنان هرطور شده آتش درون خفه می
کرد و بی کلام
سرسختانه
سرجای
خود نشسته بود تا اینکه سرانجام رادنی برافروخته پُتک را نزدیک صورتش جُنبانده خشمگِنانه امر به
اجرای دستور خود کرد.
"استیلکیلت برخاست و درحالی که آرام گرد چرخ لنگر پَس می رفت و نایب با پُتک تهدید پیوسته در پی
اش، عمدا عَزم نافرمانی تکرار
کرد. به هر روی وقتی دید شَکیب کمترین تأثیری ندارد با علامت زشت و ناگفتنی حرکت دست بدان ابله نابخرد هشدار پَرهیز داد
که البته اثر نکرد. دو مرد بدین نحو یکبار دور چرخ لنگر پیمودند تا
این که دریاچه ای که سرانجام بر آن
شد
تا دیگر پس ننشیند، و با این فکر که تا آنجا که با خُلقَش می
ساخت تحمل کرده، سر دریچه
ها ایستاد و به نایب گفت:
"آقای رادنی، فرمان نبرم. آن پُتک دور دار یا مراقب خود باش." اما نایب فَلَک زده به نقطه ای که دریاچه ای ثابت
ایستاده بود نزدیک تر شده پُتک را در یک بوصة ای دندانش تِکانده رَگبار گِران دُشنام ها از سرگرفت.
استیلکیلت که یکهزارم بوصة پس
نرفته به دشنه نِگاه
راسِخ چشمانِ
نایب می سِپوخت و دست
راست پشت خود گِرِه کرده و دزدانه پَس کشانده بود، آزارنده را گفت کُشَدَش گر پُتک حتی گونه اش خَراشَد. اما آقایان، خدایان این گول را داغ کُشت زده
بودند. بلافاصله پُتک گونه سود و دَردَم فک
زیرین نایب جمجمه سِپوخت؛ روی دریچه افتاد و فَواره وال گونه خون.
"پیش از این که ویله توانست به پاشنه رسید، استیلکیلت یکی از طناب های محافظ مُنتَهی به فراز دکل، پاسگاه دو
رفیق کانالی خود را،
می تکاند.
دُن پدرو بلند پرسید، "کانالی، بسی کشتی وال شکار در بنادر خود
دیده ایم اما هیچ از این کانالی ها که گوئید نشنیده ایم. پوزش از پرسش: اینان که و چه اند؟"
"دُن، کانالی ها کرجی
بانانِ
کبیر آبراه اِری مایند
که قاعدتا به گوشتان خورده."
"نه، آقا؛
در این وادی، در این مُمِلّ سرزمینِ گَرم، عاطِل و مُوروثی چندان
خبری از سرسخت شُمالِتان نداریم.
عجب؟ خُب
پَس، دُن، لطفا جامی دگر؛ چیچا[22]ی شما
بسیار خوب است و پیش از ادامه
داستان خواهمتان گفت کانالی های ما چه اند زیرا چنین اطلاعات جانبی داستان را روشن تر کند.
آقایان، کانال به طول سیصد و شصت مایل، برابر
با عرض کل
ایالت نیویورک، از میانِ بَسی شهرهای پُرجمعیت و بالنده ترین روستاها، از
میان طَویل خِلاش های ترسناکِ نامسکون و غَنی مزارع زیرِ کِشتِ بی مانند در حاصل
خیزی،
از کنار اطاق
های بیلیارد
و اطاق های بار، از میان قُدس الاقداس کَلان جنگل ها، فراز چشمه پل های رومی که روی رود های سرخپوستان زده
اند، در آفتاب و سایه، از
کنار دلشادان یا شکسته
دلان،
از میان تمامی پهناور مَناظِر متضادِ والا ولایات موهاک، و بویژه کنار صَف های خُرد کلیساهای سفید
برفی با مِنار[23]های رُک که تقریبا حکم فرسنگ شمار یافته اند، جریانی دائمی از زندگی
فاسد وِنیزوار و غالبا بی
قانون رَوان
است. آقایان، آشانتی واقعی همانجاست؛ خِطه نَعره های بی دینان؛ جائی که همسایه دیوار به دیوارتان شوند؛ زیر سایه طویل و کَنَفِ حمایت آرام بخشِ کلیسا ها.
زیرا همانطور که اغلب دیده
می شود،
تاراج گَران شهرنشین، حسب نوعی قَضای غَریب، هماره گرد ستادهای عدل[24] جا خوش کنند، به
همین نهج
آقایان، عاصیان نیز بیشتر در جَوار مُقَدَس ترین مواضع بالند.
دُن پدرو با نگاهی به میدانِ شلوغ زیر
پا، با دِلواپسی طیبت آمیز گفت، "راهب سائِل است که آنجا رود؟"
دُن سباستین به خنده گفت، "خوب، بخاطر
دوست شمالی مان تفتیش
عقاید ملکه
ایزابلا روی به پایان گُذارَد، ادامه
دهید
آقا."
یکی دیگر از مَجلِسیان
فریاد زد، "آقایان، ببخشید، یک لحظه! جناب دریانورد، بنام همه لیمائی های حاضر می گویم به هیچ روی ظِرافَت تان در نشاندن ونیز دوردست
بجای لیمای امروزی در قیاسِ فساد نادیده
نماند. اوه! لطفا
سر فرود
نیاورده
و متحیر نَنُمائید؛ ضرب
المثل رایج تمامی این ساحل-"فاسد چون لیما" را می دانید. همچنین اثبات گفته شما در مورد فزونی
کلیساها بر تعداد میزهای بیلیارد هم هست؛ کلیساهائی همیشه دائر- و فاسد چون لیما. ونیز نیز؛
آنجا بوده ام، شهر مقدس قِدّیس مَرقُس[25] مُبَشِّر مُتبِارک!-قدیس دومینیک تَطهیرش کن! جامتان!
ممنون: بارِ
دگر می ریزم؛
اینک بی
واهمه حَرفِ دلتان از سرگیرید."[26]
آقایان، شَرحِ رُک و راست کانالی در پیشه خودش، با آن حد از مِهارتِ وافر و جالب، او را قهرمان خوبی
برای نمایش سازد. همچون مارک
آنتونی روزها و روزها در امتداد سرسبز و گُل آگین نیلِ خویش به تن آسائی کرجی رانَد و از سَرِ صِدق به کلئوپاترای سرخ گونه خود اندیشیده زردآلو ران در آفتاب
عرشه رِسانَد. اما
در ساحل، این همه زن
خویی گُذارده شَوَد.
آن پوشش تاراج گرانه که چنان سرافرازانه بِرُخ کِشَد؛ و آن کلاه لبه پهن با نَوارِ روشن حاکی از خصایص والای
اوست. در شهرها نیز ازسیه سیما و تَبَختُر جسورانه اش، این
مایه دِهشَتِ خَندان عِصمَت روستاهایی که گهگاه از میانشان گذرد، می
پرهیزند.
روزگاری که در همین کانال خانه بدوش بودم از یکی از همین کانالی ها نِکویی دیدم؛ از صمیمانه از او تشکر می کنم؛ خوشحال که ناسپاس
نیستم؛ اما اغلب یکی از برجسته ترین سُتوده صفات مردان خشونت این
است که در حِمایت بی نوا غریبه ای در تنگنا همان قدر سخت بازویند که در غارت توانگر. آقایان، حاصِل کلام این که آنچه موکدا توحش
زندگی در این کانال را نشان
می دهد وجود این همه فرهیخته ترین فارع
التحصیل
آن در خطیر صنعت وال شِکرد ما و این حقیقت است که سوای اهالی سیدنی، نادِر نژاد
بشر
است که تا این حد مورد بدگمانی
ناخداهای وال شَکَرد ما باشد. این که
زندگی موقت در کانالِ بزرگ برای هزاران پسر و نوجوان روستائی ما که
در کنار آن زاده شده اند تنها گُذارِ بین برداشت آرام در شَفیق مزرعه
ذرت
مسیحی و شیارکردن بی باکانه آبهای
بی رحم ترین دریاهاست به هیچ روی از غرابَتِ این اَمر نکاهَد.
دُن پدرو همزمان با ریختن چیچا روی سیم گون چینِ پیراهن خود بی پروا بانگ زد، "می فهمم! می فهمم!
نیازی به سَفَر نیست! کل عالم یک لیماست.
تصور می کردم در شمالِ معتدل تان مردم به رَفعَت و نِزاهَت گِریوه اند.-اما ادامه داستان."
"آنجا دنباله داستان رها کردم که دریاچه
ای طناب
محافظ دکل تِکاند. هنوز این عمل به پایان نرسانده بود که سه همقطار جوان و
چهار زوبین انداز در میانش
گرفته سوی عرشه راندند. اما دو
کانالی چونان شوم شَهاب از طناب ها پائین سُریده به دل معرکه زده کوشیدند یارخود
بیرون از غوغا و سویِ پیش
خانه
کِشَند. مَلَوانان دیگر بدین تلاش ایشان پیوستند و بَد آشوبی از پی آمد؛ بَهادُر
ناخدا، در فاصله ای دور از گزند، با سَرکَج نیزه بُرِش پیه وال جَست و خیزکنان از نایبانش می خواست آن سَبُع رَذل را به عُنف گرفته به عرشه
ناخدا کِشانَند. گهگاه خود را
به گَردان حاشیه اِغتشاش رسانده قلب آن به نوک سَرکَج نیزه بُرِش پیه وال می کافت بلکه با زدنِ آماج خشم خویش بیرونَش کِشَد. اما زور استیلکیلت و طاغیان ازجان
گذشته
او بر مجموع آنان می چربید؛ این پاریسی انقلابیون دریا توانستند عرشه پیش
خانه گِرِفته شتابان حدود
سه چهار بُشکه بزرگ را هم راستای چرخ لنگر غلطانده پشت این مانع سَنگَر
گیرند.
"ناخدا با دو تپانچه تازه آوردِ پیشکار در دو دست تهدیدکنان خُروشید،
بیرون، دزدان! بیرون، خونیان!"
"استیلکیلت روی مانع جَسته با ایستادگی برابر بَدترین تأثیر تپانچه ها شِلَنگان بالا و پائین رفته خوب برای
ناخدا روشن کرد
مرگ وی علامتی برای آغاز شورشِ خونین همگانی خواهد بود. ناخدا که ترس به دلش افتاد مَبادا
براستی چنین شود با این که اندکی پا پس
کشید
امر به بازگشت فوری مُتِمَّرِدان به سر
کارشان کرد.
سردسته آنان
پرسید، "قول می
دهید گر بر گردیم دَستِمان نزنید؟
"برگردید!، برگردید! برگردید سر
کارتان! می خواهید با دست کشیدن در چنین خطیر زمان کشتی را غرق کنید؟
برگردید!" و دوباره تپانچه
بالا برد.
استیلکیلت فریاد زد، "غرق کردن کشتی؟
آری بُگذار غرق شود. تا قول ندهید
حتی نَخِ
طناب
به هیچ کدام از ما نزنید برنگردیم. سویِ
رفقای خود بر گشته پرسید مردان نظر شما چیست؟" پاسخشان شَرزه غریوی بود.
اینک دریاچه ای آغاز پاسداری روی مانع کرده در حالی که یکسره چشم به ناخدای
خود داشت تند و
عصبی گفت:-گناهِ ما
نیست، ما چنین نخواستیم، گفتم پُتک را کنار گُذارَد، این کار وظیفه جَوانَک هاست؛ احتمالا پیش از این ماجرا مرا می شناخته؛
گفتمش سیخونک به بوفالو نزن، بگمانم در ضربه بدان چانه
لعنتی یک انگشت خودم هم شکسته؛ مردان آن کارد های پیه خورد کنی در
پیش خانه نیست؟ رفقای من حواستان بدان دِیلم ها
باشد. ناخدا شما را بخدا نگاهی به خود انداز، قول بده؛ احمق مباش؛ همه ماجرا فراموش کن؛ آماده ایم سر کار
برگردیم؛ با ما محترمانه رفتار کن و در خدمتت خواهیم بود؛ اما تازیانه نخوریم."
"برگردید! هیچ قولی نمی دهم، گفتم
برگردید!"
دریاچه ای دستی سوی وی برآورده بانگ زد، در اینصورت گوش کن؛ می دانید مشتی از ما که اینجائیم (من هم یکی)
تنها برای
این گَشت اجیر شده ایم و همانطور که خوب می دانید قربان
توانیم به محض لنگر اندازی خواستار ترخیص
شویم، پس سِتیزه نجوئیم، مَصلِحَتِ مان
نیست، آرامش طلبیم، آماده بِکاریم اما تازیانه نخوریم.
استیلکیلت لختی نگاهی گِردِ خود
انداخته گفت، حال ناخدا گویمت به جای
آویخته شدن بابَتِ کشتنِ پست رَذلی چون
تو، تا به ما حمله نکنید دست رویتان بلند نکنیم؛ با
این همه تا قول شلاق نزدن ندهید کار نکنیم.
"پس درون پیش
خانه
شوید. آنقدر آنجا نگهتان دارم تا خَسته شوید.
پائین!"
سَردسته به فریاد از یاران خود پرسید،"برویم؟" بیشترشان مخالف بودند اما سرانجام، در طاعَتِ
استیلکیلت و در پی او، چون خرس هائی که غرعرکنان درون غار شوند به سیَه کُنام خویش فرو رفته و از دیده نهان شدند.
"تا برهنه سَرِ دریاچه ای هم
تراز تخته های
عرشه شد ناخدا و جَماعَتش از روی
مانع جهیده بسرعت دریچه کشوئی روزنِ عرشه کشیده همه دستان بر آن گذاده به بانگ بلند پیشکار را گفتند
سَنگین قُفل
آویز بِرِنجی ویژه خَرپُشته پِلِّکان آرَد.
سپس ناخدا دریچه را اندکی گشوده از درون شکاف
به نجوا چیزی گفته دوباره بست و پس از قفل کردن در بروی آنان-ده نفر-کلید در جیب
گذارده حدود بیست تن یا بیشتر از مَلَوانان را که تا این دم بی طرف مانده بودند روی عرشه
جا گذاشت.
"سراسر شب همه نایبان با هُشیاری در
عقب و جلوی کشتی، بویژه اطراف روزنِ پیش
خانه
و دریچه پیشین
که بیم آن می رفت متمردان با شکستن دیواره از آن
بیرون آیند، نِگَهبانی کردند.
اما ساعات تاریکی در آرامش سپری شد؛
مردانی که هنوز سر کارِ خویش
مانده بودند سر تلمبه جان می
کندند،
با چَکاچاکی غم افزا که در فواصل زمانی آن شَبِ دلگیر در همه
کشتی می خَنید.
"با برآمدن آفتاب ناخدا به جلوی کشتی رفت و با کوبیدن بر عرشه زندانیان را به کار فراخواند؛ اما
با فریاد نَپَذیرُفتند. آب برایشان پائین فرستادند و در پی آن مُشتی چند خشکه فطیر[27] پرتاب کردند
و ناخدا بار دگر در برویشان قفل کرده کلید در جیب به عرشه خویش بازگشت.
به مدت سه روز و هر روز دوبار این عمل تکرار شد؛ اما در چهارمین بامداد، حین
ایراد دعوت
به کارِ
معتاد صدای آشفته مجادله و درگیری دنبال
آن شنیده شد و ناگاه چهار تن با اعلام آمادگی بازگشت به کار از پیش خانه بیرون
زدند. گرمی و رطوبتِ هوای مُتِعَفِّن و خوراکی که بسیار گرسنه شان می داشت، احتمالا همراه با نوعی ترس از کیفر نَهایی ناچارشان
کرده بود صلاح در تسلیم بینند. ناخدا که از این امر دِل قَوی شده بود خواسته خود از دیگران را تِکرار کرد،
اما استیلکیلت به فریاد و با اشاره ای مَهیب گفت وِرّاجی گذارده آنجا رَوَد که درخور اوست. در
پنجمین بامداد سه شورشی دیگر
خود را از نومید دَستانِ
زیر عرشه که در پی مهارشان بودند
رهانده به هوای آزاد جَهیدند. تنها سه تن بجای ماندند.
ناخدا به طعنه ای سنگدلانه گفت، "حال، برگشت سر تلمبه ها بهتر نیست؟"
استیلکیلت فریاد زد، "دوباره دَر برویمان بَند، ممکنه؟"
ناخدا گفت، "بله حتما، و
کلید تِقّی کرد."
آقایان، اینجا بود که استیلکلت خشمگین از خیانت هفت تن از رفقای پیشین
خویش و زخم
زبان تَمَسخُر
آمیزی
که بارَش شده بود و دیوانه از مدفون شدگی طولانی در درجائی به سیاهی رودگانی های یأس، به
دو کانالی که هَنوز بظاهر
همفکرش بودند پیشنهاد کرد در
نوبت بعدی بخط شدن نگهبانان از سوراخ بیرون جهیده و مجهز به تیز کاردهای پیه خوردکنی خود (ابزار طویل سنگین هلالی دوسر دسته) بدون نظم و ترتیب از دیرک سینه گاه تا نرده پاشنه کشتی بدوند، شاید با هر مقدار شِرارت زاده از جان گذشتگی که ممکن باشد، کشتی رُبایَند. چرا
که خود او، با، یا بدون آنها، چنین خواهد کرد و آن، آخرین شبی است که در آن لانه گُذَرانَد.
اما آن دو تن هیچ مخالفتی با این نقشه نکرده سوگند
خوردند آماده انجام آن یا هر اقدام دیوانه وار دیگر، جز تسلیم اند. گذشته از این هریک از آن دو پای می فشرد وقتی فرصت حمله رسد نخستین کسی باشد که به عرشه
می رود. اما رهبرشان به تُندی واسَرَنگیده آن اولویت بَهرِ خود نگاه
داشت؛
به ویژه از آن رو که هیچ یک از آن دو رفیق در آن مورد تن
به گذشت بخاطر
دیگری نمی داد و نمی شد هردو با هم اولین باشند زیرا هربار تنها یک نفر می توانست
از نردبان بالا
رود. اینجا بود که باید حُقِه آن دو
نابکار برملا می شد.
"بنظر می رسید با شنیدن نقشه نابخردانه رهبر بناگاه در نَهاد هریک از آن دو جداگانه برق فکر نارویی مشابه رَخشید، بدین صورت که: مُقَدَّمِ خارج
شوندگان
باشد، بلکه با این که در شمار آخرین افراد از گروه ده نفری است که تسلیم می شود،
دست کم در میان آن سه تن پایانی، نخستین فرد باشد و بخاطر این عمل بهره مندی از هرگونه احتمال ناچیز عفو را تضمین کند.
اما وقتی استلکیلت عزم خود
به رهبریشان تا پایان را بیان کرد در نتیجه نوعی فعل و انفعال ظریف نابکاری ناروهای های پیشتر
مکنون خویش به هم
آمیختند
و وقتی رهبرشان پینکی رفت دهان
گشوده
در سه جمله راز درون به هم گفتند؛ نیم شبان خواب برده را بسته و ریسمان به دهان زده فریادِ ناخدا،
ناخدا برآوردند.
"ناخدا که تصور وقوع جنایت کرده در تاریکی
پی استشمامِ بوی خون بود،
همراه همه نایبان و زوبین اندازان مسلحانه به سینه گاه شتافتند.
ظَرف چند دقیقه دریچه باز
شد و سردسته دست و پا بسته که هنوز تقلا می
کرد بدست سُست
پِیمان
یاران خویش که بَرفور مدعی گرفتن مردی شدند که کاملا مستعد جنایت بود، به بالا و هوای آزاد رانده شد. اما همه را پالهنگ به گردن چون لاشه احشام در طول عرشه کشیده چون سه نیم شَقّه کنار هم به تیر
بادبان دکل کوتاه
عقب کشتی کشیده و تا صبح همانجا آویزان گذاردند. ناخدا در حالی که برابرشان پس و پیش می رفت فریا زد "لعنت
بر شما،
لاشخورها هم شما سفلگان لَمس نکنند.
"با برآمدن آفتاب همه خدمه را احضار کرد و با جدا کردن شورشیان از کسانی که هیچ نقشی در تَمَرُّد نداشتند
گروه اول را گفت مصمم
بوده جملگی را حسابی شَلّاق زند-فکر کرده بود با در نظر گرفتن همه جوانب این
کار را خواهد کرد-باید می کرد- عدالت چنین می
طَلَبید؛
اما فِعلا، با توجه
به تسلیم به
موقع
اجازه می دهد مجازات نشوند
و بر
همین اساس به زبان
عامیانه دستور اجرا داد.
" خطاب به سه مرد بسته به تیر بادبان گفت اما شما، شما مُردار ناکسان را قیمه قیمه دیگ های
پیه
جوش کنم؛" و، طنابی برگرفته با تمام توان آنقدر به پشت دو خیانتکار زد تا بی فغان، سر های بی جان، بدانسان
که دو دزد مصلوب همراه عیسی ترسیم شده
اند، به
پهلو اوفتاد.
سرآخر فریاد زد، مُچَم از زدن شما پیچ
خورده؛
"اما هنوز طناب کافی که از کار نیفتد برای تو خروس
جنگی کامِل هست.
آن دهان بند از دهانش برگیرید تا ببینم چه حرفی دارد.
"شورشی خسته یک
لحظه لرزان حرکتی
به فَکِّ گرفته خود داد و در پی آن، سرِ خود
به درد بَرگَردانده با
نوعی فَحیح گفت؛
حرف من این است-خوب توجه
کنید-گر
تازیانه ام زنید می کُشَمِتان!"
"که اینطور، پس ببین چقدر ترسیدم"-ناخدا
طناب را برای زدن پَس
کشید.
دریاچه ای به فَحیح-"بهتر
است نزنی."
"اما
باید بزنم"- و طناب بار دیگر برای ضربه پَس
کشیده
شد.
اینجا بود که استیلکیلت به فَحیح چیزی نامسموع گفت ک
جز ناخدا کس نشنید، چیزی که باعث شد در میان شگفتی همه
خدمه عقب پریده، دو سه بار شِتابان عرشه پیموده ناگاه طناب خود انداخته گوید،
این کار نکنم-رهایش کنید-بندها بریده پائینش آرید: می شنوید؟"
اما در حالی که وردستان
نایبان
به اجرای این فرمان می
شتافتند،
زَرد مردی با سرِ تنزیب پیچ-رادنی،
نایب اول ناخدا-جِلو گِرِفت. او که از مُشت خوردن تاکنون در خوابگاه خود زیر عرشه اُفتاده بود، آن
بامداد، با شنیدن هیاهوی روی
عرشه، بالا مَخیده و کل صحنه را تا
اینجا دیده بود. حالَت دهانش
چنان بود که به سختی حرف می زد؛ اما به لُنده چیزی در باره اشتیاق و توانائی خود
به انجام آنچه ناخدا جرأتش نکرده بود گفت و قاپیده طناب نزد خَصمِ کفتر بندِ خویش شد.
دریاچه ای به فَحیح گفت، "بُزدِلی"
"هستم، اما نوش کن."
نایب در شَرَفِ زدن بود
که فَحیحی دیگر
دستِ بالا برده ایست
کرد. دِرَنگی و در
پی، علی رغم نوعِ تهدید استیلکیلت، بی مُماطَلَة گفته
خود عملی کرد. سپس با گشودن بندها سه مرد را
پائین آورده همه پِیِ کار رفتند و آهنین تلمبه ها بدست مَلَوانان عبوس، همچون گذشته، به چَکاچاک غم افزا فُتادند.
آنروز، درست پس از تاریک شدن هوا، وقتی پست
تحویل و نگهبان برای
راحت باش
زیر عرشه رفت در سینه گاه کشتی هیاهو شد و دو خیانتکار لرزان بالا
دویده به کابین ناخدا درآویخته گفتند جرأت نمی
کنند هم
نشین
خدمه شَوَند. تمنا، و سیلی و لگد دورشان
نمی کرد و از همینرو، به تمنای
خودشان برای نجات در انبار
زیر خط شاهین عقب
کشتی[28]جای
گرفتند. با این حال هیچ نشانه ای از شورش
مجدد در میان بقیه پدیدار
نشد. بر عکس، بنظر
می رسید
عمدتا به تحریک
استیلکیلت عزم کرده اند کامل ترین آرامش را حفظ کرده تا پایان اطاعت تمامی
فرامین کرده
با رسیدن کشتی به بندر گروهی بِتَرکَش
گویند. اما برای تضمین سریع
ترین
پایانِ سفر جملگی در یک مورد دیگر هم همداستان شدند-این که در صورت یافتنِ وال فَریاد نکنند. زیرا تان-هو باوجود نشتی،
و همه مخاطرات دیگر
هنوز هم دیده
بان سر دکل داشت و ناخدایش، هم اکنون نیز همچون نخستین روز رسیدن کشتی به میدانِ گَشت،
مشتاق آب انداختن قارِب ها بود و رادنی نایب نیز به همین اندازه آماده
بود با آن دهان تنزیب پیچ قارِب را جایگزین بستر کرده بکوشد فک
حیات وال بَندَد.
"اما گرچه دریاچه ای دریانوردان را واداشته بود پذیرای این صنف فَرمانبُرداری در رفتار خود شوند برنامه خویش در مورد انتقام شخصیِ بموقع از گزنده ی بطن قلبش را(دست
کم تا اِنتفاء کل مسئله) نِگاه داشته بود. استیلکیلت در پاس رادنی نایب اول بود؛ و توگوئی آن واله مرد می کوشید بیش از نیمی از راهِ نِیل فنای خویش
پیماید، پس از آن صحنه تیر بادبان، خَلاف اندرز صریح
ناخدای خویش، اصرار کرد ریاست پاس شب خویش از سر
گیرد. استیلکیلت بر این مبنا و دو وَضعیَت دیگر نقشه انتقام گام به گام خود را تنظیم
کرد.
"رادنی رَسم داشت در طول شب به شیوه ای نادریانوردانه روی دیواره عرشه
ناخدا
نشسته بازوی خود
به لبه قاربی که آنجا، کمی بالاتر از
پهلوی کشتی افراخته بود تکیه دهد. واضح بود
که گاه در این حالت پینکی می رود. بین قارب
و کشتی فضای خالی بزرگی بود و
دریا در زیر. استیلکیلت زمان خویش در نظر گرفت و دریافت که نوبت بعدی او سر سکان حدود
دو بامدادِ سومِ روز بعد از نارو فرا رَسَد. فواصل فراغت میان نگهبانی در زیر عرشه را با دقت بکار بافت چیزی می زد.
چه فکر می
کنی؟ به چه
مانَد؟
چون بندی برای تَمچه ات،
هرچند غریب بنظرم
می رسد.
دریاچه ای آنرا به طول بازو برابر خود گرفته گفت، بله قدری عجیب و غریب ولی بنظرم کار آید. همناوی، ریسمان کافی ندارم،-هیچ داری؟
"اما در عرشه ناخدا هیچ نبود.
"پس باید از راد پیر گیرم" و خاست تا
عقب کشتی رود.
ملوانی گفت"منظورت این نیست که برای
درخواست نزد او روی؟"
"چرا نه؟
همناوی، فکر می کُنی لطفی که در نهایت کمکی به خود اوست به من نکند؟"
و با رفتن نزد نایب آرام بدو نگریسته درخواست مقداری ریسمان بهر اصلاح نَنوی خویش کرد.
ریسمان به او داده شد-نه ریسمان و نه بند
دوباره دیده نشد؛ اما شب بعد وقتی دریاچه ای داشت نیم تنه ملاحی خود را تا می کرد تا بالش ننوی خود کند بخشی از آهنین گوئی بدقت تور
پیچی شده
از جیبش بیرون غلطید. بیست
و چهار ساعت بعد، نوبت او سر سکان ساکت-نزدیک
مردی که اغلب بالای قبر همیشه کنده و آمده پذیرش دریانورد، پینکی می رفت-آن ساعت مهلک فرا می رسید؛ و در روح از پیش
مُقَدَّرِ
استیلکیلت نایب پیشاپیش نَعشی خشک و
سرد پَهن بر
زمین با پیشانی خُرد
شده
بود.
"اما، آقایان، احمقی این
قاتل بعد از
این
را از خونین عَمَلی که اندیشیده بود رَهانید. با
این حال بی مُنتَقِم شدن
استیلکیلت انتقام بی کم و کاست گرفته شد.
چرا که بنظر رسید خود آسمان[29] توسط
نوعی تَقدیرِ مرموز مداخله کرد تا آن کار لعن آفرین را که می توانست بدست استیلکیلت به انجام رسیده
باشد در دستان خود گیرد.
"بامداد دوم روز، دقیقا در فاصله سپیده دم و برآمدن آفتاب، هنگام شستشوی عرشه حین آبکشی از روی رَف مهاربند دکل
اصلی[30]
تِنِریفی بناگاه فریاد زد، "آنجا مَراغه[31] زَنَد،
مَراغه
زَنَد، خدایا چه
والی! این موبی دیک بود.
"دون سباستین بانگ زد، موبی دیک!؛ جناب
دریانورد بحق سن دومینیک! وال ها هم نام
تعمیدی
دارند؟ کِرا موبی
دیک خوانید؟"
"دیوی بس سفید و مُهلِک، نامی و نامیرا، دون؛-اما نَقلَش بس دراز.
همه اسپانیولی های جوان ازدحام کرده
فریاد برآوردند، چرا! چرا!
نه دون ها، دون ها- نه! نه! حالا نتوانم واگویَم.
آقایان بگذارید بیشتر هوا خورَم.
دون پدرو فریاد زد چیچا! چیچا آرید! گویا قوی دوستمان
ضعف دارد. جام خالیش پُر کنید.
"نیازی نیست، آقایان، دَمی و ادامه.- باری، آقایان، مرد تِنِریفی با دیدن بَس ناگهانی بَرفگون وال در پنجاه قدمی کشتی، در هیجانِ آن
لحظه-پِیمانِ خدمه فراموش کرده
- غریزی و نابخود فریاد دیدن دیو سر داد، در حالی که سه گِرِفتِه دیده بان سر دکل از چند لحظ پیش دیده بودندش. غُلغُله ای
بپا شد. از ناخدا گرفته تا نایبان و زوبین
اندازان، بی واهمه از شایعات ترسناک، سراپا
اشتیاق صید چنان نامی ماهیِ ثَمین،
فریاد وال زال!- وال زال! سر داده بودند؛ در حالی که سِتیهَندِه خدمه ناسزاگویان چپ چپ نگاه می کردند،
مَخوف زیبائیِ آن توده عظیم شیری،
روشن از رخشان خورشید افقی تاب،
چون عین الشمسی[32] زنده در نیلگون دریای صبحگاهی می رفت و می
رَخشید. آقایان تقدیری غریب بر تمامی سِیر این رویدادها حاکم است، بدانسان که گوئی بِراستی پیش از کشیدن
نقشه
خودِ جهان بدقت
طراحی
شده. شورشی پاروزن دماغه قاربِ نایب بود و وظیفه داشت هنگام نشستن
زوبین بر بدن وال
کنار او نشسته حین ایستادنِ رادنیِ نیزه به دست در دماغه، به فرمان او
ریسمان دهد یا کِشَد. از
این گذشته وقتی چهار قارب به آب
انداخته می شد آنِ نایب پیشاپیش بود و هیچ کس هنگام پارو زدن شدید تر از
استیلکیلت نَعره سُرور سر نمی داد.
پس از پاروزنی شدید زوبینِ زوبین اندازشان به بدن وال قلاب
شد
و رادنی نیزه به
دست به دماغه قارِب جَهید. به نظر می رسد همیشه در قارب شرزه مردی
بود و اینک فریاد آن دهان تنزیب پیچ این
که فراز پشت وال رسانده شود. پاروزن دماغه اش بی مخالفت از میان کف کورکننده ای که
دو سفیدی به هم می
آمیخت بالا و بالا تَرَش کشید؛ تا اینکه ناگهان قارب به برآمدگی فرورفته در آب خورده واژگون شد و
ایستاده نایب بیرون
فِکَند. در آن دَم، وقتی
نایب روی لغزنده پشت
وال افتاد، قارب راست و با خیزش آب کنار زده شد و همزمان نایب از پهلوی دیگر
وال به دریا پرت شد. از میان رَشَحات امواج بیرون زد و یک دم به ابهام از
میان آن حِجاب دیده
شد که به شدت ِپیِ دور
کردن
خویش از چشم موبی دیک است. اما وال با ایجاد
گِردابی
ناگهانی بسرعت دوری
زده
شناگر میان آرواره ها گرفته سرِ خود بالا
برده
دوباره با سر
فرو رفت.
"در این بین مرد دریاچه ای که با اولین
ضربه به کَفِ قارب
طناب وال شُل کرده بود تا عقب گرداب اُفتَد در نِظاره ای آرام به افکار خود می
اندیشید. اما مَهیب کِشِشِ
ناگهانی قارب به
پائین کاردَش به طناب رساند. طناب برید و وال رها شد. اما موبی دیک قدری
دور تر دوباره بالا آمد با تکه های سُرخ پیراهنِ پشمینه رادنی
گیر
کرده
میان دندان هائی که نیستِش کرده بود.
هر چهار قارب دوباره وال را پِی کردند اما از آنان گُریخت و سراَنجام یِکسره ناپَدید
شد.
"تان-هو
بموقع به
بندر خود رسید-جائی پَرت و وحشی- که
هیچ مَخلوق مُتِمَدِّنی در آن نمی
زیست. آنجا بود که همه مَلَوانان سینه
گاه کشتی،
جُز پنج
شش نفر بعمد از کشتی
گُریخته میان نخل ها شدند و سراَنجام معلوم
شد پاهی[33]بزرگی از
وحشیان ربوده راهی ناوپناهی دیگر شده اند.
"از آنجا که شمار ناویان کشتی به تنی
چند تَقلیل یافته
بود ناخدا از جَزایریان خواست در کار شاق بالا کشیدن کشتی از آب برای سَدِّ نشت کمک
کنند. اما این گروه کوچک سفید بخاطر ضرورت
نظارت
دقیق
و دائمی بر خطیر متحدان خویش
در شب و در روز، و در نتیجه کار سخت، چنان
ضَعیف شده
بودند که هنگام آمادگی مجدد کشتی برای
سفر دریایی ناخدا جرأت
نکرد
با این وضع و حال آنان و چنان سنگین سفینه، ادامه سفر دهد. پس از
رایزنی با نایبان خود تا حد امکان دور از ساحل لنگر انداخته دو توپ دماغه کشتی پُر و هویدا و تفنگ ها در عرشه نرده دار عقب[34] چاتمه کرده به جزایریان هشدار داد خَطَرِ نزدیک
شدن
به کشتی نکنند؛ جاشویی برداشته با بهترین قارب وال شکار کشتی راهی شده پیشاپیش باد یکراست سوی تاهیتی در فاصله پانصد مایلی راند تا تدارک تقویت خدمه
خود بیند.
"روز چهارم سفر قاربی بزرگ از دور دیده شد که بنظر می رسید کنارِ پَست جزیره
ای مرجانی توقف کرده. ناخدا
دور شد اما سَفینه وحشیان به سرعت به او رسید؛ و خیلی زود استیلکیلت فریاد زد متوقف یا غرق شَوَد. ناخدا پیشتاب کشید. دریاچه ای، دو پا بر دماغه های قارب
های جنگی متصل
به هم
خنده ای به تمسخر تحویل
داد، با این تأکید که حتی اگر صدای آزاد کردن ضامنِ پیشتاب آید او را میان کف و حباب ها دفن خواهد
کرد.
ناخدا بانگ زد، "از من چه خواهی"
استیلکیلت پرسید، "عازم کجائی و چرا؟؛ "دروغ
هم نگو."
"تاهیتی، تا ملوان بگیرم"
"بسیار خوب، بگذار دمی به قاربت آیم- در صلح و صفا."
با این گفته از پاهی پریده شناکنان به قارب رسیده از لبه بالا
رفته رودرروی ناخدا ایستاد.
"قربان، دست ها چلیپا کرده، سر را عقب برید. حال آنچه
گویم تکرار کنید. سوگند می
خورم به محض تَرکِ
استیلکیلت با این قارب در آن جزیر کرانه گیرم و شش روز همانجا بمانم و وَرنَه بَرقَم زند!
دریاچه ای به خنده گفت، "شاگردِ زِرَنگ."
با گفتن "آدیوس، سینیور!" به دریا پریده سوی رفقای خود شنا کرد.
"استیلکیلت قارب را تا زمانی که کاملا به ساحل کشیده و روی ریشه های درختان
کاکائو متوقف
شد پایید و سپس پی سفر گرفت و به موقع به مقصد خود،
تاهیتی، رسید. در آنجا بَخت یارَش
شد،
دوکشتی در پی عزیمت به فرانسه بودند و از مَشیَّت، دقیقا به
همان تعداد افراد زیردست او احتیاج داشتند.
سوار
شدند
و برای همیشه بر ناخدای خود پیشی گرفتند، حتی
اگر فکر مجازات قانونی آن ها
را بسر داشت.
"ده روزی پس از عزیمت کشتی های فرانسوی
قارب وال شکار به تاهیتی رسید و ناخدا مجبور شد برخی از اهالی متمدن تر تاهیتی را
که تا حدودی به دریا خوگر شده بودند به خدمت گیرد. با اجیر کردن یک کشتی دو دکله کوچک بومی با
آنها به کشتی خود بازگشت و وقتی همه چیز را رضایت بخش دید بار دگر گشت زنی از سر
گرفت.
"آقایان، هیچ کس نمی
داند استیلکیلت اینک کجاست اما بیوه رادنی
در جزیره نانتوکت هماره به دریائی نِگَرَد که از تسلیم مرده خویش تَن زَنَد؛ هنوز هم مهیب وال زالی را که نابودَش
کرد
خواب بیند.
دون سباستین آرام گفت، "تمام
شد؟"
"بله دون."
"بنابراین استدعا دارم
بگوئید اعتقاد راسخ دارید این قصه شما در
مضمون واقعا درست است؟
داستانی بَس شِگَرف است! آیا آنرا از مَنبَعی مُوَثَّق شنیده
اید؟ گر بنظر می رسد تحت فشارتان می گذارم
تَحَّمُلَم
کنید.
جمع با علاقه مُفرَط فریاد
بر آورد، "همچنین همه ما را جناب دریانورد، زیرا همه ما به درخواست دون
سباستین می پیوندیم.
آقایان، "آیا در مهمانخانه زرین جِلدی اَناجیل هست؟"
دون سباستین گفت، "نه ولی هَژیر کشیشی در این نزدیکی شناسم که زودی یکی
برایم تَهیّه
کند. اما جوانب کار را در نظر گرفته
اید؟ ممکن است کار بیخ پیدا کند."
"دون، ممکن است لطف کرده شخص کشیش را هم
بیاورید؟"
یکی از مجلسیان دیگری را گفت، گرچه در حال حاضر در لیما محکمه اقدام ایمانی[35]نداریم می ترسم
دوست دریانوردمان در خطر تشکیلات اسقف اعظم قرار گیرد.
دون سباستیان، "ببخشید که پی تان دویدم؛
اما ممکن است این خواهش را هم داشته باشم که دقت کنید بزرگترین اَناجیل ممکن تَهیّه
شود."
دون سباستین هنگام بازگشت با شخصی بالا بُلَند و مُوَقَّر، متین و شمرده گفت، "ایشان همان کشیش
است که برایتان اَناجیل آورده."
"بگذارید کلاه
از سر گیرم. حال کشیش مقدس،
بیشتر سمت روشنائی آمده کتاب
مقدس
برابرم گیرید تا دست بر
آن گذارم.
"خدا را
به شهادت گرفته
و به شِرافَتَم سوگند می خورم که آقایان داستانی که برایتان نقل کردم
در اساس و بَخش های مهم حقیقت دارد. آنرا درست می دانم؛ در این کُره رخ داده؛ درکشتی گام زده ام؛ خدمه را می شناختم؛ پس از مرگ رادنی استیلکیلت
را دیده و با او صحبت کرده ام."
درباره
تصاویر اهریمنی وال ها
بزودی تا آن
حد که بدون بوم مُیَسَّر است، شکل راستین وال از دریچه
چشم وال شِکَرد را، در آن حالت که کُلِّ بدنش پهلوی کشتی وال گیری بسته
می شود
و می توان واقعا قدم رویَش گذارد، نَقش خواهم کرد.
بنابراین می
ارزد که نخست بدان
تصاویر خیالی غریب وال توجه
کنیم
که حتی تا امروز با
اطمینان عقیده خشگی
نشینان را به چالش می
کشند. وَقتِ آن است که با اثبات نادُرُستی
تمام تصاویری که تاکنون
از وال ها بدست داده شده عالم و آدم را از اشتباه در این باب بِدَر
آریم.
بسا که منشأ اولیه تمامی
آن اوهام تصویری در کُهَن ترین حَجّاری های هندو، مِصری و یونانی
باشد. زیرا از همان دوران مُبدِع ولی بی پَروا که
روی مَرمَرین قاب
بندی
های تزیینی مَعابِد، پایه های مُجَسَّمِه ها، سِپَرها، نشان های بزرگ، جام ها و سکه ها دُخس[36] را در
فلس های زره صلاح الدین وار،
با سری خود پوش چون سن جورج ترسیم کردند، از همان وقت، چیزی از همین صنف بی پروایی، نه تنها در عوامانه ترین تصاویر
وال، بلکه در بسیاری بازنمائی های علمی او
جاری و ساری بوده است.
باری، تردیدی نیست که کُهَن ترین تصویر موجود که به هر طریق شکل وال تداعی کند
در نامی بتکده غاری الفانته هند یافت می شود. بَرَهمَن ها مُدَّعی اند
که در حَجّاری های تقریبا بی
پایان
آن قَدیم فَرخار، تمام حِرَف و پیشه ها، یکایک اِشتِغال های ممکن مردم، قرن ها قبل از حدوث، پیش اِنگاشت شده اند. پس جای شگفتی نیست که مِثالِ نوعیِ پیشه شریف
والگیری ما نیز در آنجا سایه افکن شده باشد.
وال هندویی که
بدان اشاره شد در
بَخشی مُجَزّا از
دیوار آمده که تَجَسُّد ویشنو به
صورت لویاتان را نماید که عالمانه اَوِتارِ[37] ماتسیا نامیده اند.
اما گرچه این حجاری نیم انسان و نیم وال است، و تنها دُم دومی را نماید،
همان قسمت کوچک از بدن نیز سراپا خَطاست. بیشتر به دُمِ باریک آناکوندا ماند تا
پَهن کف های دُم شاهوارِ والِ راستین.
حال صِرفا سَری
به کهن تالارهای نقاشی زده نگاهی به تصویر یکی
از بزرگ نقاشان مسیحی از
این ماهی اندازید؛ زیرا موفق تر از هندوهای پیش از توفان نوح نیست.
پرده نجات آندرومدا توسط پرسئوس از هیولای دریا یا وال، کار گیدو رنی. پرسش
این است که گیدو مدل
موجودی چنین غریب را از کجا آورده. هوگارت نیز در پرده خود از همین صحنه با نام فرود پرسئوس هیچ بهتر
نیست. عَظیم فَربهی دیوِ هوگارت که روی سطح در تَمَوُّج است کمتر از یک بوصه آب جابجا کُنَد. نوعی هودَج بر
پشت دارد و آماسیده دهان عاج
دارش
که امواج
دَرونَش غلتند تواند
که با دروازه
خائنان
که از راه آبِ رود تیمس به برج لندن رسد، مُشتَبَه شود. در
پی این ها می رسیم به وال های اَوَلیه رابرت سیبالد، پیرِ اسکاتلندی، و وال یونس بدان
صورت که در عتیق اناجیل و باسمه های دیرین کتاب های قرائت مقدماتی آمده.
درباره این ها چه توان گفت؟ در مورد وال آن صحاف که چون ساقه
تاکی گِردِ تنه نازِل لنگری پیچیده-بدانصورت
که در صفحه
عنوان
و ظَهرِ بسیاری
از کتاب های قدیم و جدید زرکوبی شده- توان
گفت موجودی است بس زیبا و صرفا افسانه
ای که بگمانم تقلید تصاویر مشابه گلدان های کهن
است. گرچه عموما ماهی صحاف را دُخس نامیده اند، با این حال آنرا تلاش نمایش وال می دانم؛ از آنروی که وقتی این نشان برای
نخستین بار ایجاد شد قصد چنین نمایشی داشتند. یک ناشر قَدیم
ایتالیایی جائی
حدود قرن پانزدهم
م. در دوره نوزائی آنرا باب
کرد
و عَوام در آن روزها و حتی تا دوره نسبتأ اخیر دُخس
را گونه ای لویاتان می شمردند.
در باسمه های نقش و نگار و
دیگر تزئینات برخی کهن کتاب ها گَهگاه به استفاده های بس غریب از وال بَر می
خورید
که در آنها همه انواع فَوَران، فَواره، چشمه آب گرم و سرد، ساراتوگا و بادِن
بادِن،
حُباب کنان از مغز بی اِنتِهایش خیزد. در صفحه
عنوان نُسخه اصلی ترقیِ دانش، بعضی وال
های عجیب یابید.
اما بگذارید همه این دست آزمایی های ناشایست ترسیم وال را بِتَرک گفته به آن تصویرهای
لویاتانِ دانَندِگانی که مدعی ترسیم خردمندانه و مُبتَنی
بر دانش
اند نگاهی بیاندازیم. در مجموعه سفرهای هریسِ پیر، برخی
لوحه های وال برگرفته از
کتاب
هلندی سفرنامه
ها که در سال 1671م. با
عنوان "سفر
والگیری به اسپیتزبرگن[38] در کشتی یونس
در ماهی،
پیتر پیترسون فریزلندی، ناخدا" منتشر شد، آمده است. در یکی از آن لوحه ها، وال ها چونان کَلَک های بزرگ
الواری میان جزایر
یخ
نشان داده می شوند، با خرس های سفید دوان بر زنده پُشتِشان. در
لوحه ای دیگر خَطای مُدهِش نمایش کَف های دُم وال بصورت عَمودی است.
از طرف
دیگر،
رَحلی بزرگی با عنوان "سفر
دور دماغه هورن به دریاهای جنوب به قصد توسعه صید نهنگ عنبر"
به خامه ناخدا کُلنت نامی
که در نیروی دریایی انگلیس مَنصَبِ ناخدایی کشتی داشته در دسترس است. در این کتاب "طرحی است
که ظاهرا تصویر فیزیتِر یا نهنگ عَنبَری را نماید که از روی نهنگی که
در اوت 1973 در ساحل مکزیک کُشته
و روی عرشه کِشیده
شد،
با مقیاس ترسیم شده." شک ندارم ناخدا دستور ترسیم این دَقیق تصویر را برای استفاده ناویان خود داده است. فقط محض ذکر یک نکته در مورد این تصویر بگذارید
بگویم واله چشمی دارد که در صورت اِعمالِ
مقیاسِ مُلازِمَش در ترسیم
نهنگ عنبری بالغ،
اَبعادَ پیش
آمده پنجره
کمانی پنج قدمی شاه نشین بدان چشم دَهَد. آه، دلیر
ناخدای من چرا در این تصویر یونس را در
حال تماشا از پنجره آن چشم نکشیدی!
دقیق ترین تألیفات تاریخ
طبیعی
برای استفاده جوانان و نوباوگان خالی
از همین خطای زِشت نیست.
نگاهی بدان اَثَرِ مشهور، تاریخ
طبیعتِ جاندارِ
گُلداسمیت، بیاندازید.
در نسخه تلخیص شده
لندن که در سال 1807 چاپ شده لوحه هایی از "والی" ادعائی و یک "ختو[39]"آمده. نمی خواهم بی ذوق بنظر آیم، اما این زِشت وال بسیار شبیه مادینه خوکی بریده دست و پاست و در
مورد ذوالقرن هم
تنها یک وَراَنداز کافی است تا در شگفت شد چگونه می شد چنین اسب-دالی را در
قرن نوزدهم بعنوان چیزی اصیل به جمعی شاگرد مدرسه ای هوشمَند اَنداخت.
سپس، باری دیگر، بِرنار ژِرمن، کُنت
دو لاسِپد،
طبیعی
دان
بزرگ، در 1825 والنامه ای عِلمی و رَوِشمَند منتشر
کرد با چندین تصویر گونه های مختلف لویاتان.
تمام این تصاویرچنان نادرست است که حتی اسکورزبی، با آن همه تجربه در مورد میستیسیتوس یا وال گرینلندی (یعنی هونهنگ) گفت همتائی برای آن در طبیعت یافت می نشود.
اما نَقشِ گزاردن آخرین بافه تکمیل این خرمن خطاهای
فاحش
برای فِردریک
کوویه،
برادر بارون
مشهور
نگاه داشته بود. وی در سال 1836 تاریخ طبیعی حوتیه را منتشر کرد با تصویری از آنچه نهنگ عنبر می
خواند. بهتر است پیش از نشان دادن آن
تصویر به کسی از اهالی نانتوکت پیش بینی فرار فوری از آن شهر کرده باشید. در یک
کلام،
نهنگ عنبر فردریک کوویه، نه آن، که کدو حلوائی
است. البته ایشان هیچگاه مزیت سفر وال گیری نصیبش نشد(بندرت نصیب چنین مردان
شود)، اما کی تواند گفت آن تصویر را از کجا آورده؟ شاید همچون سَلَفِ علمی
خویش در همین رشته، دماره، از اشکال
واقعا کج و کوله، یعنی از یک نقاشی چینی اقتباس کرده باشد. وفور فنجان نعلبکی های غریب نشان می دهد جوانان چینی
چه منبع پُرتلاش نقاشی با ریزقلم مویند.
اما در مورد وال هایِ تابلو نویس ها، آویخته از بالای دُکان روغنی هایِ خیابان ها چه توان
گفت؟ عموما وال هائی اند به شکل گُرازِ
سفیدِ
نِشان اَشرافی ریچارد سوم، با کوهان شتر و بس دَرَّنده، که صبحانه شان فطیرة سه چهار ملاح، یعنی قارب وال گیری پُر از
دریانوردان است، با بدن هایی کج و کوله در تقلا میان دریائی از خون و رنگ
آبی.
با این همه، خطاهای فراوان در نمایش وال
خیلی عجیب نیست.
فراموش نشود! بیشتر این طرح ها از روی وال
های به خشکی افتاده کشیده شده و همان قدر که تصویر مغروق کَشتیِ شکسته
پُشت
تواند اُستُوار فَخرِکَشتی
نَمایَد، قادر به نمایش صحیح این
حیوان باشَکوه اند. گرچه پیلان تَمام
قَد
برابر نقاشان بوده اند تاکنون هیچگاه لویاتانِ[40]
زنده تمام و کمال روی آب نیامده تا صورتَش کِشَند. وال زنده در تمام عظمت و دِلالَت خود تنها در دریا و آب های نادَریاب دیده شود؛ و هنگام شناوری بر آب، هِنگُفت حَجمَش، چونان
سنگین
رزمناوِ
خطِ
مقدمِ
به آب
انداخته،
پنهان از دید است، و برای میرا مَردُم، بیرون کشیدن لویاتان از آن آخشیج و افراختن کُلِّ پیکرش در هوا برای حفظ تمامی
سُتُرگ برجستگی ها و پستی و بلندی های آن تنه تا اَبَد ناممکن. و چنانچه
از تفاوت بس قابل
پیش بینی ریخت نوباوه وال شیرخوار با لویاتان بالِغِ مُثُلِ افلاطونی هم حرفی به میان نیاوریم؛ باز
هم، حتی اگر یکی از آن نوباوه وال
های شیرخوار روی
عرشه کشتی کشیده شود، هیأتی چنان عجیب، شُل و وِل ، متفاوت و مارماهی
مانند
دارد که حتی خود شیطان هم نتواند صورت دَقیقِ وال
را از آن دریابَد.
با این
حال شاید تصور شود
می توان از روی عریان استخوان بندی وال
به ساحل افتاده اشاراتی دقیق در باره راستین هیأت او استنتاج کرد. به هیچ روی. زیرا
یکی از ویژگی های
مهم لویاتان این است که استخوان بندی چندان
خَبَری
درباره هیأت کُلّیِ
او نَدَهَد. گرچه اسکلت جِرِمی بِنتهام که جای شَمعدان در کتابخانه یکی از اوصیاء او در
معرض تماشاست بدرستی طرحِ آقای پیر فایده گرایِ ستبر ابرو همراه با تمامی دیگر عمده خصایص شخصی جِرِمی را می رساند؛ با این همه از استخوانهای متصل به هم لویاتان هیچ چیز از این دست استنتاج
نشود. درواقع همانطور که هانتر کبیر
گوید صرف اسکلت وال همان نسبت را با هیکل
حیوان پُر و پیمانِ پوشیده از گوشت و پوست دارد که حشره به پیله ای که با چنان فربهی گِرداگِردش پوشَد.
همانطور که در بخشی از کتاب پیشِ رو به
شکلی گذرا
نشان خواهیم داد این غِرابَت بوضوح در سر حیوان آشکار است. غرابتی که بویژه در باله جانبی
وال که استخوان هایش تقریبأ عین انگشت
های دست مَردُم است و
صرفا شست ندارد، نشان داده می شود. باله چهار استخوان انگشتِ عادی: اشاره، میانی، انگشتری و کوچک را دارد. اما همه این ها چونان دست مردم در پوشش مصنوعی،
همواره در پوششی گوشتی جای دارند. روزی استاب
بذله گو گفت "هر چقدر هم خدمتش به ما گهگاه پُرخطر باشد نمی توان بدرستی ادعا کرده هیچگاه بی دستکش کار کرده باشد."
پس، به همه این دلائل، به هر شکل که توانید به
قضیه بنگرید قطعأ بدین
نتیجه می رسید که کبیر لویاتان تنها مخلوق جهان
است که باید تا پایان نامُصَوَّر ماند.
درست که ممکن است تصویری بمراتب بیش از بقیه به هدف نزدیک شود اما هیچ کدام
نتوانند با دَرَجاتی از دقت چشمگیر بر هدف نِشینَد. از اینرو هیچ راهِ ناسوتی برای پی
بردن
به این که وال دقیقأ چه شکل است وجود ندارد. و تنها شیوه که حتی بتوان رأیی تأئید
پذیر
از هیئت زنده اش استنتاج کرد
این است که خود به وال شِکَرد
رَوید. هرچند در اینکار خطر قارب شکستگی و غرق ابدی توسط وال کم نیست. بدین سبب بنظرم
بهتر است در کنجکاوی خود درباره این لویاتان زیاده
باریک بین نباشید.
فصل
پنَجاه و ششم
درباره
تصاویر کم خطا تر وال ها و
تصاویر راستین صحنه های وال شکرد
اینجا در
ارتباط با تصاویر اهریمنی وال ها
بشدت وسوسه می شوم وارد بحث داستان های اهریمنی تر وال ها گردم که در برخی کتابهای
قدیم و جدید، بویژه پلینی، پِرچِس، هَکلوت، هَریس، کوویه و
غیره آمده. اما از این موضوع در می گذرم.
تنها از چهار مجموعه طرح منتشر شده از خَطیر نهنگ عنبر با خبرم، کُلنت، هاگینز، فردریک کوویه و بیل. در فصل پیش به کوویه و کُلنت اشاره شد.
آنِ هاگینز بمراتب بهتر از کار آنان است؛ اما کارِ
بیل
با تفاوت بسیار، بهترین
است.
تمام طرح های بیل از این نهنگ خوب است بجز
تصویر میانی از سه تصویر وال در حالات گوناگون، همان که در مقدمه فصل
دوم کتابش آورده. گرچه بی گمان تصویر سرلوحه کتابش با
عنوان قارب ها در حمله به عنبرنهنگان، تحریک ارتیاب مودبانه برخی پیشکاران را در نظر داشته، در
تأثیر کلی به شکلی پسندیده درست و واقعی است. برخی طرح های نهنگ عنبر در کتاب جان
راس براون
در شکل بس درست و در باسمه زَبون
است. هر چند کاستی از او نیست.
بهترین طرح های هو
نهنگ کار اسکورزبی است اما در مقیاسی چنان کوچک که تأثیر مطلوب را نمی رسانند. او تنها
یک تصویر از صحنه های وال گیری دارد و این نقیصه اسباب
تأسف
است، زیرا تنها با این گونه تصاویر است که می توانید به تصوری اصیل از
وال زنده بدان صورت که بچشم زنده صیادان آید برسید.
اما، روی هم
رفته،
دو باسمه بزرگ فرانسوی که بخوبی از روی نقاشی های گارنری نامی ساخته شده با همه خطاها در نمایش برخی
جزئیات، با فاصله فراوان، فاخرترین
نمایش وال و صحنه های وال شکرد است که جائی توان یافت. این دو باسمه بترتیب حمله به عنبر وال و شال را نماید. باسمه نخست والا عنبر والی
را در نهایتِ عظمت قدرت نقش
کرده،
که از اعماقِ دریابار درست زیر قارب بالا آمده و شکسته تخته پاره های ترسناکش را
بر پشت خود به هوا پرتاب
کرده.
دماغه قارب تا اندازه ای سالم است و
در توازن روی مازه هیولا؛ و برآن
دماغه، در آن تک لَمحه تقدیر ناپذیر، پاروزنی بینید نیم پوشیده در جوشان فواره شرزه وال، گوئی در جَهِش از لبه پرتگاهی. عَرضِ کارِ کُل ماجرا بغایَت خوب و
حقیقی است. طشت طناب نیم تهی بر دریای سفید شده شناور است؛ با چوب های پراکنده زوبین ها اُریب دَروا شده در
آن؛ کَلِّه های خدمهِ شناور پراکنده نزدیک وال با قیافه های متفاوت از وحشت، در حالی که خود کشتی در سیه دریای طوفانی در فاصله از این صحنه در تقلاست. از خطای خطیر در
جزئیات کالبد شناختی این وال بگذرید، زیرا حتی با
نهایت تلاش
نیز اثری بدین خوبی ترسیم
نتانم.
در باسمه
دوم،
قارب در کار تَقَرُّب به مُحاذاتِ صَدَف پوش پَهلویِ کَلان هو نهنگی گریزان است که سیاه تنه علف پوش خود را چون ریزش سنگ از خزه
پوش صخره های پاتاگونی پیش رانَد. فواره
هایش قائم، کامِل و سیاه چون دوده است؛ طوری که از دود وافِر دودکش به
این فکر اوفتید که
قطعا در کلان اندرونه زیرآب شاهانه شامی پزند. مرغان دریائی به خُرد خرچنگ ها، صدف ماهییان و دیگر آب نبات های دریائی و ماکارونی که برخی مواقع هو نهنگ
بر مَرگبار پشت خویش حمل می کند نوک می
زنند. و در این
بین لویاتانِ لَب کُلفُت در دریابار شِتافته انبوهی از سفید کفِ متلاطم در پی
گُذارده باعث می شود سبک قارب چون قاربی گرفتارِ جَوارِ چرخ
پرهِ
کشتی
بخار اقیانوسی،
در بلند امواج به
لرزه درآید. نتیجه
اینکه پیش مَنظَرِ پرده
همه غوغایِ خَشم است؛ اما در وَرا با ستودنی تضاد هنری، بیجان سطح زُجاجی دریای
آرام، اُفتاده شِراع های نَرمِ کَشتیِ بی
توان،
و توده ساکن والی بی جان؛ دژی تسخیر شده،
با پرچم تَسخیر که کاهلانه از آکِجِ فروکرده در مِنخَرِ وال آویزان است،
دیده می شود.
ندانم گارنری نقاش که بوده یا هست. اما به جان خودم سوگند یا عملا با موضوع نقاشی خود آشنایی
یافته
یا کاردیده وال شِکَردی
شِگَرف آموزِشَش
داده. فرانسوی ها مَرد عرِض
کار
در نقاشی اند. بروید تمام نقاشی های
اروپائی را بدقت بنگرید؛ کجا جُز تالار پیروزیِ وِرسای چنین غوغای زنده و مُتِنَفِس بر بوم یابید، جایی که بیننده بدون هر ترتیب در میان نبردهای بزرگ و پی در پی
فرانسه شِتابَد، آنجا که هر شمشیرچون برق شَفَقِ قُطبی دیده شود و مُسَلَّح شاهان
و امپراطوران چون تاخت قنطورِس های تاجدار بسرعت از
برابرتان گذرند. این تابلوهای نبرد دریایی
گارنری برای جایگاهی در آن تالار یکسره ناشایا نیست.
بنظر می رسد استعداد ذاتی
فرانسویان در ضَبط زیبائی، بویژه در نقاشی ها و باسمه هایی که از صحنه های وال شِکَرد خود دارند، مَشهود است. با
این که فرانسویان یک دهم انگلیسیان و کمتر از یک هزارم تجربه شکار وال آمریکائیان
را دارند طرح هائی قادر به اِنتِقال روح واقعی وال شکرد را ارزانی این دو کشور کرده
اند. بنظر می رسد بیشتر رَسّامان
انگلیسی و امریکایی وال دربست قانع به نمایش طرحی بی فکر و احساس از چیزهائی چون تُهی نیمرخ وال
بوده اند؛ امری که از لحاظ زیبائی
اثر
تقریبا مرادف ترسیم
نمای هرمی است. حتی اسکورزبی که بحق شهرت صیاد شال
یافته، پس از ارائه خشک طرح تمام قد وال گرینلندی و سه چهار مینیاتور ظریف ختو و گراز
ماهی
ما را به تماشای مجموعه هائی از باسمه های قلاب
قایق،
ساطور، چِنگَک مهمان
می کند؛ و نود و شش روگرفت بلورهای
بزرگنمائی شده برف شمالگان را با
دقت میکرُسکُپ لِیوِنهوک در معرض دید عالم و آدمی که از
سرما می لرزند
می گذارد. پِی تخفیف این مسافر مُمتاز نیستم
(بعنوان یک کهنه
کار تَکریمَش می
کنم)، اما در مسأله ای
چنین مهم نیاوردن استشهاد به قید سوگندِ یکایک
بلورهای برف به مَحضَرِ دادرسِ
دادگاهِ
بخش گرینلند قطعا غَفلَت بشمار
می رود.
علاوه
بر
باسمه های فاخر
گارنری دو باسمه دیگر فرانسوی، اثر کسی که خود را اچ.
دوراند
می نامد، داریم که شایان ذِکر اند. یکی از
آنها،
با اینکه دقیقا مناسب مَنظور فِعلی ما نیست، سِزاوارِ یادکرد
است. صحنه، ظهری است ساکن میان جزایر
اقیانوس آرام؛
کشتی وال شکرد فرانسوی لنگر انداخته در آرامش نزدیک ساحل، در حال کشیدن کاهِلانه آب به عرشه؛ رَها بادبان های کشتی با بُلَند برگ
های نخل در پس زمینه، هر دو مُتِدَلّی در هوای بی
نسیم.
تأثیرِ عرض
کار،
وقتی در ارتباط با نمایش وال شِکردان پُر دِل در یکی از معدود مناظر
استراحتشان در شرق دیده شود، عالی است. باسمه
دیگر،
قِصِّه ای یکسره دیگَر است؛ کشتی ای در میان دریا، درست در دل زندگی لویاتانی، با
هونهنگی در کنار، دماغه
رو به باد کرده؛
و(گَرمِ بُرِش
پیه)
چنان خود را به هیولا
چسبانده که گوئی باراَندازی است؛
و قاربی، در تلاش خروج شتابان از این صحنه عمل، در شُرُف تعقیب وال هایی در
دوردست. زوبین ها و نیزه ها برای استفاده در جای خود قرار گرفته؛ سه
پارو زن صرفأ گرم نشاندن دکل در سوراخ اند، در حالی که قارب کوچک در نتیجه خیزش ناگهانی موج چونان اسبی که روی دو پا بلند شود نیم افراخته بر آب است. از کشتی همانند دود فراز روستای آهنگران، دود
عذاب های جوشاندن وال بلند است؛ در حالی که بنظر می رسد بر آمدن ابر سیاه همراه با
پیش درآمد زوبعه و
باران در جهت حرکت باد، تلاش دریانوردان برانگیخته را تسریع می کند.
فصل
پنَجاه و هفتم
درباره
وال در
نقاشی؛ در دندان، در چوب؛ در آهن-وَرَق؛ در
سنگ؛ در کوهها؛ در ستاره ها
احتمالأ در سرازیر شدن از فراز تپه برج لندن سوی ِلنگرگاه های شهر، گدا (یا
به گفته دریانوردان کِجِری) را دیده اید که نَقش لوحی، عرضِ کارِ صحنه دلخراشِ از دست دادن پایش، برابر خود گرفته. در این پرده سه وال و سه قارب دیده می شود و
یکی از قوارِب که از قرار باید حاوی پای قطع شده در کُلِّ تمامیتِ اولیه آن باشد) با آرواره های والی که ازهمه جلوتر
است، جویده می شود. مرا گفته اند که آن مرد این دهساله بارها تصویر را بالا برده و آن بریده پا را به عالمیان ناباوَر نشان داده.
اما اکنون زمان اِحقاق او فرا رسیده.
به هر
حال،
سه والِ تصویر او به همان خوبی وال هائی است که در واپینگ چاپ شده؛ و بریده پایش باندازه هر پای بریده که در پاک تراشی های غرب یابید، مُسَلَّم. اما این مسکین والگیر با این که همیشه بر آن
بریده پا ایستاده هرگز نطق مُکَرَّر نکند؛ بلکه با چشمانی محزون در
تأسف
و تفکر در قطع
پای
خویش می ایستد.
علاوه بر سراسر اقیانوسِ آرام، در نانتوکت،
نیوبِدفورد و سَگ هاربِر، به طرح هائی سرزنده از
وال و صحنه های وال شکرد بر می خورید که خود وای شکردان روی دندان
عنبر نهنگ،
یا زِوارِ کُرسِتِ بانوان که از
استخوان شال سازند، و
دیگر اَقلامِ مشابه عاج تراشی[41]؛
نامی که صیادان نهنگ به پر شمار ابداعات استادانه کوچکِ پُر نقش و نِگاری که در
اوقات فراغت خود
در دریا، دراین ماده سخت نقر می کُنَند، داده اند. برخی وال شکردان طَبله هائی دارند
با ابزارهائی شبیه وسائل دندان سازی که مخصوص عاج
تراشی
ساخته شده اند. اما، بیشترشان تنها با چاقوی خود زَحمَت می کشند و با
آن ابزار تقریبا همه
کاره جاشوان، با تخیل دریانوردانه، هرچه خشنودتان کند سازند.
دِراز دوری از
تمدن و مسیحیت ناگزیر مردم را به همان شرایط که خداوند قرار داد، یعنی توحش بَرگَردانَد.
وال شکردِ راستین همانقدر وحشی است که مَردُمِ ایروکوا. خود
من وحشی ام و جز با شاه آدمخواران با کسی بیعتی نداشته هَردَم آماده شوریدن بر او هم هستم.
باید
توجه داشت
یکی از خصائصِ غریبِ وحشی در اوقات شخصی خود شگرف شکیبایی در کوشایی است. کهن
گُرز جنگی یا زوبین-پاروی هاوائی[42]،
در کثرت و پیچیدگی کنده
کاری های خود به همان اندازه بُزُرگ قاموسِ لاتین، یادبود مَردُم پشتکار است.
زیرا آن ریز
آرایشِ اِعجازیِ تور-کاریِ چوبی
صرفا با خُرده صدف های دریا یا دندان کوسه، حاصلِ سال ها مُمارِسَت است.
آنچه در مورد وحشی هاوائی گفتیم در مورد سفید ملاح
وحشی هم صادق است. با همان تحمل شگرف ،
و با همان تک دندان کوسه، تیغه مسکین چاقویِ خویش، قطعه مجسمه ای از استخوان تَراشَدِتان
که گرچه چیره دستی سپر آن وحشی یونانی، آشیل؛ و آکندگی از روح و تَفَکّر اَنگیزی گوتیک باسمه های آن پیر وحشی فاخرِ آلمانی، آلبرشت دورِر را ندارد، اما در هزارتویی طرح به اندازه آنها در هم فشرده است.
وال های چوبین، یا
والهایی که صورتشان را با نقر لوح های سیاه چوب جنگی[43] خاص دریای جنوب در آورده
اند اغلب در سینه گاه کشتی های وال شکرد امریکائی دیده می شود. برخی از آنها را بسیار با دقت ساخته اند.
در برخی کهن خانه هایِ روستائیِ شیروانی بام وال های برنجی بینید
آویخته به دُم از کوبه درِ
سمت جاده. آنجا که دربان خواب
آلود
باشد وال کله سندانی برای
این منظور بهترین است. اما نادِرَند
کوبه های وال شکلی که بعنوان طبع آزمایی دقیق چشمگیر
باشند. فراز مِنارهای مخروطی برخی کلیساهای سبک قدیم وال هایی از ورق
آهن
بینید که بعنوان خروس
باد نما
نصب شده اند؛ اما در چنان رَفعَت و
همراه با چنان علامت
"دست مزنید" که با هر نیت و منظور نتوان آنقدر نزدیک شد که وارسی تعین ارزششان ممکن
شود.
در بخش های استخوانی دنده ای زمین، جائی که توده های
سنگ در دسته هایی شگرف پای رَفیع صخره های شکسته در مَرغزار پراکنده شده اند، اغلب نمونه سنگواره صورت لویاتان بینید که بخشی از آن درعلف
هایی فرورفته که در
روزهای بادی بصورت کوهه سبز امواج بدانها
کوبند.
از این گذشته، رهپوی
سرزمین های کوهستانی که پیوسته محاط در حلقه ارتفاعات پیرامون است؛ اینجا و آنجا از برخی خجسته مَنظَر گاهها گُذَرا نگاه هایی به صورت والهای متمایز شده در امتداد مواج لبه های کوهها اندازد. اما برای دین چنین مناظری باید وال شکردی تمام و کمال باشید؛ و نه تنها این، چنانچه میل دوباره دیدن چنین
منظره ای دارید، باید حتما مُلتقای طول و
عرض جغرافیایی
مَنظَر گاه اولیه را یاد داشت کنید؛ وَرنَه مشاهده چنین مناظر در تپه ها چنان الله بختی
است که بازیابی محل دقیق مَنظَر گاه پیشین مستلزم دشوار کشف
مجدد
آن است؛ مثل جزایر سلیمان، که هنوز ناشناخته مانده[!]، با اینکه یکبار دِمَندانیای یقه بلند بر آن گام گذارد و فیگوئرای پیر آنرا ثبت کرد.
همینطور وقتی با مسئله خود وسیعأ استعلا یابید
قطعأ وال های بزرگ و قارب های تعقیب کننده شان در فَلَکِ پرستاره یابید؛ مثل روزگاری که ملل مشرق زمین که مدتها سری آکنده از اندیشه جنگ داشتند، در
میان ابرها لشکرهای درگیر جنگ می دیدند.
بدین گونه سرگردان و بی حاصل لویاتان را گِرداگردِ قطب شمال، با گردش آن نقاط روشنی که نخستین بار آشنایم ساخت تعقیب کرده ام. و سوار بر سَفینه، زیر رخشان آسمان
جنوبگان، به تعقیب قیطس پرستاره در فراسوی دورترین امتداد مار/شجاع و ماهیِ پَرنده پیوسته ام.
لَنگَرِ کشتی تُندرُو دهنه و تَبَرپوشی از آکج ها را مهمیز کنم بلکه توانم سوار بر آن نهنگ
به رفیع ترین افلاک پریده
ببینم آیا قدرت
های آسمانی افسانه ای براستی با بی
شمار خیام
خود وَرایِ دید بشری من اردو زده اند!
فصل پنجاه
و هشتم
بریت
در حرکت از جزایر کروزِت به جهت شمال شرق در وسیع مَرغزارهای
بریت، ریز ماده زردی که خوراک اصلی
هو نهنگ است، افتادیم. این ماده
فرسنگ ها فرسنگ گِردِمان موج می زد، چنان که بنظر می رسید از میان بیکران مزارع رسیده گَندُم طلائی کشتی
رانیم.
روز دوم شماری شال دیدیم که چون از حمله کشتی
صیاد نهنگ عنبری چون پیکوآد، در امان
بودند، با فک های باز کاهلانه میان بریتی شنا می کردند که به الیاف حاشیه [والانه]، آن کرکره شگفت
انگیز دهان، می چسبید و بدین شکل از آب خروجی میان لبهای وال جدا می شد.
این هیولاها با همه شناوری همچو علف چین های بامدادی که پهلو به پهلو به کندی ولی پیوسته داس خود
میان بلند علف های باطلاقی مَرغزارها دَوانَند؛ صدای غریب
برش علف کرده پشت سر خود در دریای زرد فام باریکه های آبی بی پایان بجا می گذاردند.*
*وجه تسمیه آن بخش دریا که در میان وال شکردان به
"سواحل برزیل" معروف است، نه مثل سواحل نیوفاندلند، وجود تُنُک آبهای
نیازمند ژرفا سنجی، بلکه نمود حیرت
زای مرغزار مانند زاده تجمع های بریتی است که پیوسته در آن عرض حغرافیایی شناور است، همانجا که اغلب به صید شال
پردازند.
اما آنچه باعث می شد شخص بیاد علف چین ها افتد صرفا صدائی بود که هنگام سوا کردن بریت
می کردند. در نگاه
از فراز دکل، بویژه بوقت دِرَنگ و لختی سُکون، مشکین کالبد های
عظیم به توده بی جان صخره
ها می ماند، تا چیزی دیگر. مثل بُزِرگ شِکارگاه های هند گاه غریبه در دور دست از دشت های
خوابیده پیلان گذرد بدون این که آنها را فیل داند گمان برد مشکی برآمدگی ها عریان زمین اند؛ اغلب وضعیت کسی که برای نخستین بار
در اینگونه از لویاتان ها نظاره کند
همین طور است. حتی وقتی
هم سرانجام شناخته شوند عظمت حجمشان چنان سُتُرگ اند
که باور راستین به این امکان را که چنین توده های بیش از حد رشد یافته، در همه
اجزاء بدن خود، قَدرِ سگ یا اسب آکنده از
حیات باشند، بسیار دشوار می سازد.
درواقع، از جهات دیگر، دشوار توان، هیچیک از موجودات ژرف زی را واجد همان حواس
موجودات خشکی دانست. زیرا گرچه برخی طبیعت شناسان قدیم ادعا می کردند همه موجودات خشکی از نوع نظائر خود در
دریایند؛ و گرچه با نگاه بسیار گسترده به موضوع احتمال بسیار هست که چنین باشد؛ با
این حال وقتی به ویژگی ها می رسیم، به عنوان مثال دریا کجا ماهی آرد
که در سِرِشت مشابه
مهربانی هوشمندانه سگ
باشد. تنها کوسه ملعون است
که توان گفت بطور کلی تاب قیاس
تطبیقی
با سگ را دارد.
اما گرچه عموم خشکی نشینان، بومی ساکنان دریاها را دارای احساساتِ وصف
ناپذیرِ
اجتماع گریز و ناپذیرا شمرده اند؛ گرچه دریا را جاوید حیطه
ناشناخته
دانیم، تا بدان پایه که کلمبوس از بی شمار جهان های ناشناخته گذشت تا تک دنیای سطحی غربی خود را کشف کند، هرچند به احتمال فراوان، هولناک ترین مَصائِب مُهلِک از قدیم الایام و بی تمییز بَر ده ها و صدها هزار تن از بر آب رفتگان حادث شده؛
گرچه دمی تأمل پَندمان
دَهَد
هر چقدر هم جوجه مردم لاف معرفت و مهارت خویش زند، و هر چقدر هم در آینده ای خوشایند، آن علم و مهارت فزونی تواند؛ با این وجود، تا اَبَدُالآباد و روز رستاخیز، دریا مردم را به خواری کُشَد و بِشکوه ترین
و سُتوار ترین رزمناوی را که تواند ساخت دَر هَم کوبَد؛ و با این حال، تکرار مداوم همین خاطرات سبب شده مردم احساس هراس تام و تمام از دریا را که از ازل
مُلازِمِ نامَش بوده، پَسِ
پُشت
اَفکَنَد.
بَرابَرِ آنچه خوانده ایم نخستین کشتی آن بود که با خطیر نیروی پرتغالی، بدون بیوه کردن حتی یک تن، بر دریایی که کل عالم پوشاند، شناور شد.
همان دریا امروز هم غلطان است،
همان که شکسته کشتی هایِ دیسال تبه
کرد. آری نابِخرَد خاکیان، طوفان نوح هنوز فروکش نکرده و دو سوم عالم زیبا هنوز زیرآبست.
تفاوت دریا وخشکی در کجاست که آنچه در یکی معجزه است در دیگری نیست؟ وقتی زمین زنده
زیر پای قارون و یارانش دهان گشود
و آنها را برای همیشه به کام خویش فرو
برد وحشت های اِستثِنائی به جان عبرانیان افتاد؛ در حالی که امروزه روزی نیست که خورشید پنهان
شود و دریای زنده کشتی ها و خدمه آنها را دقیقأ به همین نهج فرو نبرده باشد.
اما دریا نه تنها دشمن بیگانه مردم، که خونیِ سُلاله خویش
نیز هست؛ بدتر از آن میزبانِ میهمان کُش پارسی، چرا که حتی موجوداتِ خود زاده فرو نگذارد. چونان درنده ماده
ببری
که گرم لولیدن در جنگل توله های خود خفه کند حتی قوی ترین وال ها را به صخره ها کوفته کنار شکسته کشتی های دو نیم شده بِتَرک گوید. مِهاریش جز قُدرَت و رَحمَتِ خودش
نیست. دریابار بی سر چون آتشین اَسب جنگیِ
فُتاده سوار نفس زنان و شَخیر کِشان
بر کره زمین تازَد.
در ظِرافت دریا اندیشه کنید؛ چگونه ترسناک ترین موجوداتش عمدتا نهان از دید زیر آب خَرامَند و فریبکارانه زیر دلنشین ترین نیلگون فام ها
پنهان شده اند. همینطور در رَخشِش و زیبایی اهریمنی بسیاری از قاسی ترین تیره هایش، چون شکل بسیاری از انواع کوسه که به زیبائی آراسته تأمل
کنید. یکبار دیگر، به همنوع خواری در سراسر دریا اندیشید که تمامی موجوداتش در ادامه جنگ ابدی که از آغاز جهان بوده صید یِکدِگَر کنند.
همه این ها در نِگَر گرفته سوی سبز زمینِ بَس رام و آرام
گردید. زمین و دریا، هر دو را در نظر آرید؛ شباهتی غریب با چیزی در خود نبینید؟ زیرا همان
طور که این مخوف دریا زمین سرسبز را در میان گرفته، در روح بشر نیز منزوی تاهیتی آکنده از آرامش و شادی محاط در دهشت های
زندگی نیم شناخته ست. خدا نگهدارت! از آن
جزیره مَران که هرگز رِجعَت
نتانی.
فصل
پنجاه و نُهُم
ماهی
مرکب
پیکوآد
با گذر آرام
از میان بریت زارها همچنان در جهت شمال شرق سوی جزیره جاوه روان بود؛ هوائی ملایم مازه اش پیش می راند و سه
دکل مخروطی اش در آرامش پیرامونی برابر نسیم کم زور چونان سه نخل ملایم در دشت نوسانی آرام
داشت. با این همه، آن تک افتاده فواره افسونگر، پی فترت
های دراز، در سیمگون شب دیده می شد.
اما در نیلگون بامدادی روشن وقتی سکونی تقریبأ فَرا آئین بر روی دریابار گسترده بود؛ هرچند بدور از
هرنوع آرامشِ ایستا؛ وقتی
دراز انعکاس آفتاب رخشان بر آبها
چون زرین انگشتی نهاده بر آنها دیده می شد که امر به
نوعی رازداری کُنَد؛ وقتی نرم رو امواج در جنبش های ملایم با هم راز می
گفتند؛
در این آرام سکوت ژرف مُحیط مشهود داگو
از فراز دکل اصلی شِگَرف شَبَحی دید.
در دور
دست
سپید جثه ای عظیم آرام بَر
آمد،
بالا و بالاتر رفت و خود را از آب نیلگون جدا کرد و سرآخر جلوی دماغه کشتی چونان بهمنی که
تازه از کوه ها لغزیده برابر
دیدگانمان رَخشید. بدین
ترتیب لحظه ای رخشید و
آرام فرو نشست و زیر آب شد. سپس باری دیگر بر آمد و و بی صدا رخشید. وال بنظر نمی رسید ولی داگو با خود اندیشید
موبی دیک همین است؟ شَبَح دوباره پائین
رفت اما بمحض پدیدار شدن مجدد آن زنگی با فریادی خنجر سان چرت همه پاره کرد- آنجا، آنجا دوباره! آنجا از آب بیرون پرد! درست
روبرو! وال زال، وال زال!"
مَلَوانان با این نعره بدانسان که مجموعه زنبورها هنگام بچه کردن کندو سوی شاخه ها
شتابند به منتهی
علیه طرفین کشتی
دویدند. آخاب که با دستی بس عقب کشیده جهت
صدور فرمان به سکاندار در آفتاب سوزان سر برهنه روی دیرک
سینه کشتی
ایستاده بود نگاهِ مشتاق سوی جهتی انداخت که گشوده بازوی بی حرکت داگو از بالای
دکل نشان می داد.
خواه
از آنرو که سَیّار حضور تک فواره
ای خاموش بتدریج بر آخاب اثر کرده بود،
طوری که اینک آماده بود افکار
ملایمت و آرامش را به نحوی به نخستین رویت ویژه والی که در پی اش بود پیوند
زند؛ یا اینکه اشتیاق مشتش باز می کرد، به
هر روی، به محض تشخیص متمایز توده سفید برفور با شدت و سرعت دستور به آب انداختن
قارب ها را داد.
دیری نکشید که چهار قارب بر آب بودند و آخاب در
پیشاپیش، جملگی شتابان سوی شکار خود پارو می زدند. کمی بعد زیر آب رفت و در حینی که با تعلیق
پاروها در انتظار ظهور مجددش بودیم، ببین! در همان نقطه که فرو رفته بود به آرامی
دوباره بالا آمد. یک آن تمام افکار موبی
دیک را تقریبأ از یاد برده به شگرف ترین پدیده ای که تاکنون دریاهای مرموز بر بشر
آشکار کرده خیره شدیم. عظیم توده ای خمیری به
طول و عرض چندین فرلانگ [!][44]،
برنگ نخودی رخشان بر سطح آب شناور بود و بی شمار
بازوهای دراز مُنشَعِب از میانش که چون لانه ای پُر آناکوندا می لولیدند، چنانکه گوئی کورکورانه به هر
موجود نگون بختی که در
دسترس
باشد چنگ زنند. هیچ صورت یا پیشانی واضحی نداشت؛
بدون هرگونه نشانه معقول احساس یا شعور
حیوانی؛
بلکه نمودی نازمینی، بی
شکل و تصادفی از
حیات در نَوَسان بر اَمواج.
با خفیف صدای مَکِش
دوباره آرام ناپدید شد؛ استارباک هنوز خیره به مضطَرِب آبِ
جائی که فرو رفت سَبُعانه بانگید-"چقدر
ترجیح می دادم بجای تو سفید روح موبی
دیک را دیده و با او جنگیده بودم.
فلاسک گفت، "این چه بود قربان؟"
"سبیدَج عِملاق زنده که گویند معدودند
کشتی های والشکاری که پس از دیدنش به بندر خود برگشته اند تا خبرش گویند."
اما آخاب هیچ نگفت؛ سر قارب خویش سوی کشتی
گردانده باز گشت و دیگران، در سکوت در پی او.
گذشته از هر خرافه که صیادان نهنگ عنبر همیشه به رویت این جسم بسته اند، بی
گمان
مشاهده اش بس نادر است و
همین کار را به افراط و بدشگون
شمردنش کشانده. چنان بندرت دیده شود که
گرچه همه دریانوردان
بدون استثنا
آنرا بزرگترین موجود زنده دریا
شمارند معدودند کسانی که اطلاعی فراتر از مبهم ترین تصورات در
باره هیأت و طبیعتِ دقیق آن داشته باشند؛ ولی با این همه معتقدند تنها منبع تغذیه عنبر نهنگان است. زیرا گرچه دیگر انواع وال خوراک خود روی آب
یابند و مردم توانند خوردنشان بینند، وال اسپرماسِتا همه
خوراک خود از مناطقی ناشناخته در زیر آب گیرد و تنها با استنتاج توان
گفت آن خوراک دقیقا متشکل از
چیست. گهگاه در تعقیب نزدیک آنچه را گمان
می رود بریده بازوهای سبیدَج باشد بالا آورد که طول برخی از آنها که بدین شکل بر آب
افتند
بیست سی قدم است. به گمان دریانوردان غولی
که این بازوها متعلق بدان است معمولا در بستر دریا به نهنگ عنبر می چسبد و این که این نهنگان برخلاف دیگر گونه ها دندان
حمله و دَریدَنَش دارند.
بنظر می رسد این تصور که کلان کراکن اسقف پانتابیدِن در
نهایت امر سبیدَج از آب درآید چندان بی پایه
نیست. شیوه اسقف در توصیف آن، این که به
تناوب زیر و زبر آب می رود و برخی دیگر خصایص که برایش بر شمارد، در هردو مشابه
است. با این حال باید حجم باورنکردنی را
که بدان نسبت می دهد بسیار تنزل
داد.
برخی طبیعت شناسان که شایعات مبهمی در باره مرموز موجود مذکور شنیده اند آنرا
در شمار سبیداجان
آرند و بنظر می رسد از برخی جنبه های برونی در زمره همان ها باشد، البته تنها
بصورت عَنّاق غولِ این قبیله.
فصل شستم
بند
لازم است در اینجا در ارتباط با صحنه وال شِکَردی که بزودی شرحش خواهد آمد، و
درک بهتر تمام صحنه های مشابه که در جاهای دیگر توصیف شده، از شگرف بندِ گاه ناگوارِ صید
وال گویم.
بندهایی که در آغاز در کارِ صید نهنگ می کردند از بهترین کنفِ جزئی
بخور قیر دیده
بود، نه مثل طناب های متعارف اشباع از
قیر، زیرا گرچه قیر بدان صورت که معمولا بکار می رود، انعطاف طناب برای بافنده را فزوده،
استفاده از آن در گوناگون مصارف متعارف کشتی را برای مَلَوانان راحت می کند، با این حال نه تنها
موجب سفتی بیش
از حد طناب وال شِکَرد برای تنگ پیچیِ لازم
می شود، بلکه همانطور که بسیاری از دریانوردان آغاز توجه کرده اند، در کُلّ قیر هر
چقدر هم که رخشش و فشردگی به طناب دهد استحکام یا دوامَش نَفزاید.
اخیرا در صید نهنگ امریکائیان بند موسوم به بند مانیلا تقریبا بکلی جایگزین کنف
بعنوان ماده اولیه بافت بند والگیری شده؛ زیرا، گرچه دوام کنف را ندارد محکم تر و
بمراتب نرم تر و خم
پذیر
تر است؛ و (از آنجا که هر چیز جمالیاتی دارد)
می افزایم که برای قارب بمراتب زیباتر و زیبنده تر است. کنف سیه چرده و دلگیر و نوعی هندی است؛
اما مانیلا چرکسی مو طلایی
دیده شود. سِتبَری بند وال گیری تنها سه چهارم اینچ است. در نگاه اول گمان به این همه سخت جانی اش
نرود. تجربه نشان می دهد هر یک از پنجاه و یک رشته آن به تنهائی یکصد و بیست پوند را می کِشَد و کُلِّ بند کششی نزدیک به ده خروار را تاب آرد. طول بند والگیری مُتعارف قدری بیشتر از دویست قولاج
است. کل بند را حلزون
وار در طشتی نزدیک پاشنه قارب چنبره سازند،
البته نه به صورت مارپیچ انبیق، بلکه به شکلی که توده ای مدور چون قرص پنیری متشکل از "بافه"یا
لایه های چنبره های هم
مرکز،
بدون هرگونه کاواک جُز "میان"،
یا خُرد لوله عمودی
که در محور این
پنیر شکل
گیرد. از آنجا که کوچکترین گیر یا تاب خوردگی در چنبره کردن بند، قطعا باعث می شود هنگام ریسمان
دادن دست یا پای کسی کنده یا کل بدن به بیرون پرتاب شود، در چینِش بند
در طشت نهایت احتیاط در
کار کنند. برخی زوبین اندازان تقریبا
تمامی یک بام تا نیمروز را صرف این
کار کرده بند را بالا برده
رو به پائین از قرقره ای رو
به طشت می گذرانند تا در کار پیچیدن هرگونه پیچ و تاب محتملِ بند
گیرند.
در قارب های انگلیسی بجای یک دو طشت کار گیرند؛
و ادامه بندی واحد را در طشت دوم پیچند. این کار را سودی است؛
دو طشت چنان کوچک اند که آسان تر در قارب جاسازی شده زیاده فشار
نیارند؛ در حالی که طشت قارب های امریکائی که نزدیک سه قدم قطر و عمقی متناسب با آن دارد برای قاربی که
صخامت تخته
های کَفَش
بیش از نیم اینچ نیست باری است به نسبت گران، زیرا
کف قاربِ
وال شکرد خطیر یخی را ماند که فراوان وزن پراکنده را
تاب آرد و ستبر بار را نِی. با انداختِ قلمکار پوشش برزنتی روی طشت طناب امریکایی، قارب چون حامل شِگَرف کیک
بزرگ عروسی برای تقدیم به
وال ها دیده
شود.
هر دو سَرِ بند هُویداست. سَرِ زیرین به قلاب سر طناب یا حلقه ای ختم می شود که از کف طشت چسبیده به
دیواره بالا آمده و بدور از هر قید و بند از لبه آویزان است. این آرایش سر زیرین به دو علت ضروری
است. نخست: بَهرِ تسهیل بستن به بند اضافی در قارب مجاور، در صورتی که وال زوبین خورده
چنان فرو رود که خطر بردن کل بند اصلی متصل به زوبین در میان باشد. طبعا در این موارد وال را
چون کاسه ای مَزر از قاربی به قارب دیگر دهند،
هرچند قارب اول همواره برای کمک به انباز خود در همان نزدیکی منتظر می ماند. دودیگر: این ترتیب برای برای ایمنی همه اساسی است؛
زیرا گَر انتهای زیرین بند را به هر نحو به قارب الصاق کنند
و وال مثل برخی مواقع، تقریبا به کوتاهی دقیقه ای تَدخین، کل
بند را با خود بِبَرَد، کار به همین جا ختم نمی شود، زیرا قطعا قارب محکوم
به فنا
را پی خود به ژرفای دریا کِشَد و در این صورت هرگز هیچ مُنادی دوباره نَیابَدَش.
پیش از آب
اندازی
قارب برای شکار، سَرِ
بالائی طناب را از طشت به پَسِ قارب کشیده با گذراندن از تیرک
ریسمان بند
برگردانده بار دگر تمامی طول قارب را پیموده چلیپا
وار
روی دسته بیل های تک تک افراد قرار می گیرد،
طوری که هنگام پاروزنی روی مچ پاروزن بالا و پائین رود؛ همچنین با گذر از میان مردان، درحالی که بِتَناوُب کنار دیواره های متقابل قارب نشسته
اند، سوی قلاب های هادی طناب یا شکاف هایی در مُنتَهای تیز دماغه قارب می رود، جائی که میخ یا سیخکی چوبین باندازه
دوکی متعارف مانع بیرون افتادنش از قارب شود. طناب به شکل هلالی کوچک از قلاب های روی دماغه
قارب آویخته دوباره بِدَرون بر می گردد؛ و حدود ده یا بیست قولاجِ آن (موسوم به طنابِ داخل طشت) در طشت دماغه ها
چنبره شده، راه خود را کمی عقب تر بسوی انتهای دیواره قارب ادامه داده به ریسمانی
کوتاه، همان که
اتصال بلافصل به زوبین دارد، بسته شود؛ هرچند این کوتاه ریسمان زوبین، پیش
از این اتصال به بند وال شِکَرد، اِلتِوائی چنان
متنوع یابد که
ملال شرحش در این مجال نگُنجَد.
بدینسان بند وال شِکَرد با پیچ و تاب خود
حول قارب کل آنرا در همه جهات در بغرنج لُفوف خود درهم پیچد. همه پارو
زنان درگیر خطیر پیچیدگی های
آنند؛ طوری که بِچَشم کَم دل خشکی نشیان تردستان هندی آیند که مهلک ترین مارها بازیگوشانه گُلبَند اَطرافِشان شده
اند. هیچ پورِ فانی مام نتاند
برای نخستین بار میان آن پیچیدگی سازو نشیند و در حالی که با تمام توان گرم پاروست، اندیشناک
نباشد که در هر لحظه نامعین احتمال پرتاب زوبین و بکار افتادن تمامی این مهیب پیچیدگیها چونان آذرخش های حلقوی میرود؛ در این شرایط گریزی از
لرزشی که مغز استخوانها را چون لرزانک مُرتَعَش کند نیست.
با این همه چه کارها که از عادت، این چیز غریب، بر نیاید. هیچگاه
سرِ میزِ سرخِ چوب ماهونِ خویش
کنایه هایی شادتر، سُروری خوشایند تر، لطیفه های
بهتر و حاضر جوابی های هوشمندانه تر از
آنچه روی سفید اُرس نیم
اینچی قارب وال شکرد شنیده شود بگوشتان نخورده، آنهم وقتی که شش خدمه قارب، طوری
که گوئی خِناقِ خَنّاق بِگَردَن
دارند، همانند آن شش شریفِ بندر کاله در پیشگاه ادوارد شاه، سوی آرواره های مرگ پارو زنند.
با این اوصاف شاید مختصر اندیشه یاریگر توضیح
مصائب مکرر والگیری گردد که قلیلی از آنها ضبط و ثبت می شود-اینکه فلان یا بهمان
مرد، گرفتار بند والگیری، از قارب به دریا افتاد و فوت
شد. زیرا وقتی بند والگیری شتابان بیرون
می رود، نشستگی در
قارب به نشستن میان غِژ غِژِ پرشمار قطعاتِ مُحَرِّکِ بُخارِ غُرابی در اوج تکاپو و خراشیدگی از گردش سریع هر پَرّه و محور و چرخ
آن مانَد. حتی بد تر، زیرا امکان ساکن نشینی
در دل این مخاطرات نیست،
زانرو که قارب چون گاهواره در تکان است و بدون کوچکترین هُشدار این
سو آنسو پرتاب شوید؛
و تنها با نوعی انعطاف در تَعدیلِ خود و
تَزامُن اراده و عَمَل است که
توان از سرنوشت مازپا و افتادن
بجائی که خورشید جهانتاب هم نَیابَد، پَرهیخت.
دو دیگر:
همانطور که شاید آن ژرف آرامش که تنها بظاهر پیش از نُبُوَّتِ طوفان
آید از خود آن ترسناک تر باشد، زیرا در واقع چیزی جز غَلاف و لفاف طوفان نیست؛ سکون دلپذیر بند
پیش از کار، بَر مثالِ تفنگ بظاهر بی
آزاری
است که باروت و ساچمه و انفجار پنهان
دارد،
بی صدا گرد مِجدَفان پیچاپیچَد-این
است آن چیزی که بیش از هر جنبه دیگرِ
این خطیر کار، آبِستَن خوف حقیقی است. چه نیاز
پُرگویی؟ همین نه بَس که همه مردم مَحفوف در
بند والگیری اند و جملگی به پالهنگ زایند. اما همین فانی
مردم تنها رویارویِ مرگ مفاجاست که خاموش مخاطرات نامَحسوسِ هماره حاضر حیات دریابند.
با این همه، فرزانه مرد، با همه قارب نشستگی، در ته دل ذره ای بیش
از آن نترسد که سیخ
بخاری
بجای زوبین در کنار برابر
آتش شبانگاهی خانه نشسته باشد.
کاملأ در این سریع دنباله و چندین قولاج
عقب تر سترگ والی نر، پیر و کوهاندار شنا می کرد، که حرکت به نسبت کند و لکه های
زرد نامتعارفی پوستش حکایت از ابتلا
به یرقان
یا نوعی بیمار دیگرداشت.
فصل
شست و یکم
استاب والی
کُشَد
گر در نظر استارباک سبیدَج قِسمی
بدشگونی داشت برای کوئیکوئِک موضوع یکسره دیگر بود.
کوئیکوئِک، گرم تیز کردن زوبین خویش در دماغه اَفراخته قارِبَش گفت: "وقتی اون، "بیدَج" دید، زود آن نَبَر
نهنگ دید."
دِگَر
روز، زیاده
ساکن و شرجی بود و
خدمه پیکوآد، بدون اشتغالی خاص، بسختی یارای مقاومت برابر افسون خوابی داشتند که چنان تُهی دریا القا می کرد.
زیرا این منطقه از اقیانوس هند که در آن سفر می کردیم آنچه والگیران میدان پُرحادثه می نامند، نیست؛ یعنی به نسبت میدان های پر جنب و جوش ترِ ریو دلا پلاتا و میدان ساحلی پرو، کمتر
به گُراز
ماهی،
دُخس، ماهی پرنده و دیگر ساکنان سرزنده بر می خورید.
نوبت ایستادنم سر دکل پیشین بود و با تکیه شانه
ها به بالاترین
بادبانهای[45]
شُل شُده
از نبود باد در هوائی که مَسحور بنظر
میرسید کاهلانه پس و پیش می شدم. هیچ عَزمی را تاب ایستادگی نبود؛ سرانجام در آن حالت خواب
آلودگی،
روح از بَدَنَم بیرون شد؛ هر چند بدنم مثل آونگی که مدتها پس از نیرویی که اول بار حرکتش داده تاب
می خورد همچنان در حرکت بود.
پیش از استیلای تمام و
کمال فراموشی، دیده بودم مَلَوانان سر دکل های اصلی و پاشنه نیز به پینکی فتاده اند. طوری
که سَرآخِر هر سه بیحال روی دکلها تاب می خوردیم و با هر تاب ما سرِ
خُفته سُکانداران درزیر می جُنبید. امواج
نیز کاهل یال های
خود می جنباندند و در پهنه گُسترده خلسه دریا، شرق به غرب و خورشید فرازِ همه، می
جنبید.
ناگاه بنظر آمد آبسوران زیر
بسته چشمانم تَرِکند؛
دستانم چون دو گیره چنگ در
شراع ها زد، نوعی نیروی لطیف نِگَهَم داشت؛ ضربه ای بزندگی بازم گرداند. و بِنگَر که در
جهت باد پناه نزدیک کشتی، در فاصله چهل قولاج، نهنگ عنبری غول پیکر قرار
داشت
که چون واژگون تنه ناوچه ای در آب می رفت و پَهن پُشت بَرّاق حَبَشی فامَش چون
آینه در اشعه آفتاب
رخشان بود. اما با بالا و پائین رفتن کاهلانه میان دریا و آن
آرام فواره زدن گاه و
بیگاه
چونان فربه شریفی گرم
کشیدن سبیل خویش در بعد از ظهری گرم دیده می شد.
هرچند این آخرین سبیل نِگون بَخت وال بود. بناگاه، گوئی با عصای افسونگر، کشتی
خوابناک و همه
خفتگان هشیار از خواب بِدَر شده همزمان با آهنگ سه دیده بان سر دکل ها، بیش
از بیست صدا از همه قسمت های کشتی
فریاد مألوف دیدن نهنگ سر داد، در حالی که
هَنگُفت ماهی آرام و منظم رخشان شورآب به هوا فواره می زد.
آخاب خروشید ،قارب
ها دور! بادبان جهت باد! و پیش از آنکه سُکاندار دست در پَرّه ها کُنَد در اجرای فرمان خویش بسرعت سکان را پائین گرداند.
بسا که فریادهای
ناگهانی خدمه وال را ترسانده بود؛ و پیش از پائین رفتن قارب ها، شاهانه به بادسوی کشتی چرخید، اما با چنان متین آسودگی و اندک تَمَوُج که گفتی با همه این اوصاف هنوز نَرَمیده؛ از همینرو آخاب فرمان داد بیلی درکار نشده و گفتگویی نباشد مگر بِنَجوا. از
این رو چون سرخپوستان انتاریو، نشسته بر دیواره قارب ها، بسرعت ولی بیصدا پاروچه زنان پیش رفتیم؛ آرامی هوا حتی اجازه نصب بادبان های بی صدا را هم
نمی داد. در آن حال که بدین شکل بیصدا پِی شکار روان بودیم غول بَرفور دُم خویش را چهل قدم راست اَفراخت و سپس
چونان برجی فرو خورده در آب، از دیده نهان شد.
استاب بلافاصله بعد
از شنیدنِ اعلانِ "آنجا، باله های دُم پائین می رود"، با وقفه ای که پیش آمد، کبریت خویش درآورده سبیل چاق کرد. وال پس از گذشت کامل
مدت ژرف پیمائی خود دوباره بالا آمد و چون
اینک جلوی قارِبِ سِبیلی قرار
داشت و بسی بیشتر از دیگر قارب ها بدان نزدیک بود، استاب انتظار داشت شَرَفِ گرفتن وال
آنِ او شَوَد. اینک آشکار بود که سرانجام هوشیار تعقیب
کنندگان
خویش شده. بنابراین دیگر سکوتِ احتیاط سودی نداشت. پاروچه ها انداخته و پاروهای پُر صدا در کار
شد. استاب که هنوز به سِبیلَش پُک می زد خدمه
خود به حمله می
انگیخت.
آری، ماهی تغییری شِگَرف کرده بود.
با هوشیاری کامل از خطر جانی،
"افراخته سر"، در حالی که آن بخش از بدن خود را بشکل اُریب از خَطیر خمیره ای که
پیرامون خویش می سِرِشت* بیرون
داده بود، می گریخت.
*جایی دیگر خواهیم دید کُلِّ اندرون هِنگُفت سَرِ
نَهنگ عنبر از چه ماده بسیار سبکی تشکیل شده.
گرچه سر وال بظاهر کلان ترین بخش بدن اوست بمراتب سبک تر از دیگر بخش های بدن آن است. طوری که براحتی در هوا اَفرازَد و وقتی با حد اکثر سرعت خویش می رود همیشه همین کُنَد. از این گذشته، بخش بالایی جلوی سرش چنان عریض و
بخش زیرین شکلی چنان باریکِ آب شکاف دارد که وقتی سر خویش قیقاجی بالا گیرد توان
گفت خود را از کرجی کُندِ پَهن دماغه بَدَل به نوک
تیز قایق راهنمای نیویورکی کند.
استاب، دود پَراکَن در سُخَن، خُروشید: "قارِب
به پیش، قارب به پیش، مردان من! خود تعجیل نکنید؛ به فُرصَت-اما
پیشَش رانید، همچو آسمان غُرُنبه، همین!" "تاشتگو، به پیش، حالا، ضربه
ها قوی و بلند. به پیش تاش، پسر من- به
پیش، همه؛ اما خونسرد مانید، خونسرد مانید-چون خیار-آرام، آرام-فقط پیشَش بَرید
چون عبوس مرگ و مُتَهانِف شیاطین؛ و مدفون مردگان را راست قامت از گور هاشان
خیزانید،
پسران- همین. پیشش رانید!"
گِی هدی در پاسخ فریادِ "وو-هوو! وا-هی!" کشیده
نوعی کهن غریوِ رَزمِ به اَفلاک رِساند، در حالی که همه
پاروزنان خَسته قارب با هرعظیم ضربه پاروی
مقدم سرخ
پوستِ مشتاق بی اختیار به جلو پرتاب می شدند.
اما پاسخ دیگران به فریادهای وحشیانه او همانقدر وحشیانه بود. نعره داگو که تقلا کنان، چون ببری در قفس، روی نِشیمَن خود پس
و پیش می رفت "کی-هی، کی-هی!" بود.
غرش
کوئیکوئک "کا-لا! کو-لو!" بود، چونان مَلَچ مُلوچ دهانی پر از استیک گرادِنِیر. بدین سان
به بیل و غَریوِ نفرات
مازه قارب دریا می شکافت. در این بین استاب ضمن حفظ پیشتازی قارب و
تحریک مردان خود به حمله پیوسته دود از دهان بیرون می
داد. چون از جان گذشتگان تا لحظه شنیدن دلنشین بانگ –"بلند
شو، تاشتگو! زوبینش ده!" تلاش و تقلا
کردند. زوبین پرتاب شد. "همه عقب
زنند!"
پارو زنان قارب را عقب کشیدند؛ همان
دَم چیزی سوزان و وِز کُنان از روی مُچ تَک تَکِ
نَفَرات گذشت؛ همان
بند سِحرآمیز که
استاب دمی پیشتر بِشِتاب دو دورِ دیگر گِردِ تیرک
ریسمان بند پاشنه پیچانده بود و از همینرو، بسبب افزایش سرعتِ گردش دودی آبی، چون کنف سوزان برخاسته
با پِی در
پِی دودِ سِبیلَش درآمیخت. بند
پیش از رسیدن به تیرکِ مهار
ریسمان در پاشنه قارب و گردش بدور آن تاول
زنان
از میان هردو دست استاب می گذشت، زیرا از قضا دستگیره یا آجیده کرباسِ چارگوشی را که گاه در این گونه موارد دست گیرند،
انداخته بود. وضعیتی چون گرفتن تیغه شمشیر دودَمِ دشمنی که یکسره می کوشد از چنگتان کِشَد.
استاب بر پاروزن نزدیک طشتِ طناب بانگ زد، خیسَش کن! خیسَش کن! (و
او که کنار طشت نشسته بود) کلاه از سر ربوده زودی آبِ
دریا درونش ریخت*
*بهتر است در اینجا، تا حدوی بَهرِ نَمایِشِ ناگُزیری این عمل، یادآور شوم که در ماهیگیری
قدیم هلند لته ای را
در کار خیس کردن رَوان
ریسمان میکردند؛ در بسیاری از دیگر کشتی ها سَطلی
چوبین یا آبگردان بدین کار تخصیص دهند.
با این همه آسان ترین
کار استفاده از کلاه است.
از تُرَنگان ریسمان که در سراسر بخش فَرازین قارب کشیده و سِفت تر از
تار چنگ شده
بود، تصور می کردید اینک قارب صاحب دو مازه است-یکی آنکه آب شکافد، دیگری هوا-چرا که قارب
همزمان کَف
کنان
این دو عنصر متضاد می آشُفت. پیوسته شُرشَره ای پیشِ دماغه و پایِسته گِردابی به چَرخش در پِی؛ و کوچکترین حرکت، حتی جنباندن انگشت کوچک، لَرزان لبه شِتابان قارب را به درون دریا کج می کرد. بدین
سان می شتافتند و یکایک مردان با همه توش و توان به نِشیمَن خود
چسبیده بود تا مانع پرتاب به میان امواج شود؛ و تاشتگوی بالا بُلَند سَرِ خَلِه بَهرِ تنزیل گِرانیگاهِ خود تقریبا دولا شده
بود. پیش از آنکه سرانجام وال کَمی از سرعتِ گریز خود کاهد بنظر رسید از کل دو اقیانوس اطلس و آرام شتابان
گذشتند.
استاب بر مَلاّح دماغه چی بانگ زد، "بِکِش نزدیک-بِکِش!"
و همه روی به
وال آورده، ابتِدای کشاندن
قارب بسویَش کردند، در حالی که همچنان پی وال کشیده می
شد. به محض رسیدن به پَهلویِ وال، استاب با استوار کردن
زانو در اِتِّصال تخته وال شِکَرد، زوبین پُشتِ زوبین بر گریزان ماهی انداخت و قارب به دستوری و نوبَت از سوی مَهیب
غوطه وال پَس می
کشید
و آنگاه برای پرتابی دیگر نزدیک می شد.
اینک سُرخ موجه چونان
جوی های سرازیر از
تپه گِرداگِردِ دیو می ریخت. مُعَذَّب پیکرش غلطان، نه در شوراب که در
خونی جوشان و خروشان تا
چند فرلانگ پشت سر ادامه داشت. رقصِ نورِ خورشید اریب تاب بر این خونین حوضِ دریا، سرخ بازتابی بر چهره ها می انداخت، چنان که همه در چشم یکدیگر
فُروزِش سرخ پوستان داشتند. در
تمام این مدت
فواره پشت
فواره سفید دودِ مولِم از روزَنَک وال و آتشین پک های پیوسته
شوریده پیشوا/جلادِ قارب هوا می رفت؛ استاب پس از هر پرتاب زوبین
کج شده را (با ریسمان متصل بدان) تو کشیده با چند کوبش سریع به دیواره قارب صاف کرده بارها روانه پیکر
وال ساخت.
در حالی که خشم وال رو به زوال فروکش می
کرد استاب فریا زد "نزدیک شو!-نزدیک
شو! برو کنارش!" و قارب هم
راستای
پَهلوی وال
شد. آنگاه استاب با دِرازیدَنِ خود روی دماغه به آرامی تیز نیزه بلند در تن
وال شور داده همانجا بدقت می چرخاند و می
چرخاند، گوئی محتاطانه پی لمس ساعتِ
طلائی است که وال به احتمال بلعیده و تَرسَد مبادا پیش از بیرون کشیدن شَکَنَد. اما آن زرین ساعت که می جست عُمقِ عُمرِ وال
بود. اینک نیزه همانجا خورده بود؛ زیرا
وال با تکانی از خلسه خود
به در آمده بدان نا گُفتنی تکان های نَزع افتاد؛ دیو ترسناک غوطه ای در
خون خود خورده سراپای خویش مَلفوفِ مَنیع اَفشانه ای جوشان و خروشان کرد؛ با
چنان شدت که قارب بخطر
افتاده دَردَم پس کشید و در تلاش کورکورانه خروج از آن آشُفته گُرگ و میش و رسیدن به هوایِ صافِ روز سخت
به زحمت افتاد.
اینک وال، با فرونشست نزع
بار دیگر به غَلطی پیدا
شده
از پهلوئی
به پهلوی دیگر
برآمده به تشنج و با مُعَذَّب تَنَفُّسِ تند و پُرصدا فواره حفره خود باز و بست می
کرد. سرآخر فواره فواره لخته سرخ خون چون بنفش دُردیِ شراب قرمز به هول انگیز هوا پرتاب شده پس
از سقوط روی بی
حرکت پهلوهایش به دریا چکید. قَلبَش شِکافته بود!
داگو گفت، "آقای استاب، وال مرده."
استاب گفت،"آری، هردو نای از
دود افتاد" و سبیل از دهان برگرفته فسرده خاکستر بر آب
فِشاند؛ و دمی، اندیشناک خیره در کَلان لاشه خود ساخته شد.
فصل شَست
و دُوُّم
زوبین
گُفتاری درباره پیشامدِ واپسین فصل.
طِبقِ ثابِت سُنَّتِ این صَناعَت، هنگام
جدا شدن قارِبِ
وال-شکرد
از کشتی، پیشواِ یا وال کُش خله بان موقت
است و زوبین انداز یا وال بند، کِشَنده جلوترین پارو، همانکه پاروی زوبین
انداز خوانند. از آنجا که برای زدن نخستین زوبین به وال
می بایست سنگین آلتی که اغلب دراز نیزه
خوانند از فاصله بیست سی قدمی پرتاب شود، بازو
باید قوی و عَضُلانی باشد. اما تعقیب وال هر چقدر هم طولانی و طاقت
فرسا از زوبین انداز انتظار می رود در تمام
این مدت
با نهایت توان
پارو زند، در واقع توقع دارند سرمشق تلاشی فرامردمی برای
دیگران باشد، نه تنها در شِگَرف پاروزنی، بلکه
با مکرر فریاد های بلند و دلیرانه؛ جز آنها که خود آزموده اند کس نداند فریاد زدن
مداوم در اوج صدا در حالی که تمامی دیگر عضلات خسته و نیم
مانده اند چگونه است. من یکی، نَتانَم با تمام وجود فریاد زنم و
همزمان بس متهورانه کار
کنم. در این غریوان حالِ تقلایِ پاروکشی
پشت به وال، یکباره سُتوهیده پارو زن، اَنگیزان بانگِ "برخیز و بِزَن!" نیوشَد. حال
باید انداخته پارو استوار ساخته، نیم دوری درجا چرخیده زوبین از فاق برداشته با ته مانده توان تلاش پرتاب و نشاندَنَش در تن وال کند. نَشِگِفت که در
کُلِّ زوبین های پرتابی وال شکردان
از هر پنجاه فرصت مُناسِب کمتر از پنج پرتاب موفق است. نَشِگِفت که نصیب
شماری چنان بزرگ از زوبین اندازان نگون بخت جز طَعن و لَعن دیوانه وار نیست؛ نَشِگِفت که
برخی از آنها عملا در
قارب دچار خون مردگی می شوند؛ نَشِگِفت که
برخی صیادان نهنگ عنبر با چهار بشکه روغن چهار سال غایِب شوند؛ نَشِگِفت که برای
بسیاری از مالکان
کشتی
صید وال کسب و کاری زیان ده است؛ چرا که زوبین انداز است که سَفَر سازَد، و چون از نفسَش اندازید چه چشم داشت پُرنَفَسی
در آن هنگام که بیش از هر زمان نیاز است توان داشت!
از این گذشته، چنانچه زوبین بر هَدَف نشیند، در دومین لحظه خطیر، یعنی آغاز پویِش وال، پیشواِ و زوبین انداز نیز با بخطر انداختن حتمی خود و
دیگران به جلو و عقب قارب پویَند. در
این هنگام است که جای خود عوض می کنند؛ پیشواِ، سالار این خُردَک قارب، در جای ویژه خود در دماغه مستقر می شود.
ازاینروست که بی توجه به نظر هر مخالف گویم
این کار یاوه و زائد است. پیشواِ باید از آغاز تا پایان در دماغه مانده زوبین و نیزه پَرتاَبد و هیچگونه انتظار پاروزنی از وی نرود، جز در شرایط بدیهی برای صیادان.
می دانم گاه این کار مُستَلزِمِ اندک کاهش سرعتِ
یوزِش است، اما طَویل تجربه ام در گوناگون کشتی های وال شکرد بیش از
یک کشور قانِعَم کرده اکثر
خطا رفتن های زوبین به هیچ روی نه زاده سُرعَتِ نهنگ
بلکه ناشی از سُتوهیدگی پیش گفته زوبین انداز بوده.
لازمه تَضمینِ نَهایت کفایَت، انتِهاضِ زوبین اندازان این عالم از بِطالَت است نه مِحنَت.
فصل شَست و سِوُّم
فاق
از تنه شاخه روید و از
شاخه تَرکه. همینطور است رویش فصول
کتاب از موضوعاتِ زایا. فاق مذکور در صفحه رویداد پیش شایای یادکردی جُداگانه است. فاق چاکیده چوبی است به شکلی خاص به طول
حدود دو قدم که عَمودی در لبه راست قارب نزدیک دماغه جای
گرفته
تا مُتَّکای چوبین انتهای زوبینی باشد که بِرَهنه سَرِ خاردارَش شیب دار از دماغه قارب بیرون زده. از این رو پرتابگَر دسترسی بَرفور بدین سلاح دارد و و چنان آسانَش از مَقَّرّ قاپَد که روستایی تُفَنگَش از
دیوار. معمولأ دو
زوبین که به
ترتیب آهَنِ اول و دوم نامند در فاق گُذارَند.
اما این هر دو با ریسمان خود به بند متصل شده اند، با این هدف که
در صورت امکان هردو را پیاپی در تن والی واحد نشانند تا چناچه در اثر کِشِشِ آینده وال یکی بیرون آید دیگری همچنان متصل مانَد. این عمل دو برابر کردن فرصت صید است. هرچند بسیار پیش آید که بعلت گریز آنی، خشن و تکان
دهنده
وال در پی برخورد آهن نخست، هرچقدر هم حرکات زوبین انداز برق آسا باشد پرتاب و
نشاندن آهن دوم در پیکر وال غیر ممکن می شود.
با این حال، از
آنجا که
آهن دوم از پیش به بند وصل شده و بند هم بسرعت روان است باید به هر صورت و به هر
طریق پیشدستانه جایی بیرون
از قارب پرتاب شود وَرنَه وحشتناک
ترین خطر برای
همه سرنشینان گَردَد. وقتی هم که به آب
انداخته شود، مثل همه این گونه موارد حلقه های اضافی بند مستقر در جعبه دماغه (مذکور
در فصلی پیشین) است که این شاهکار را، در
بیشتر مَوارِد،
محتاطانه شُدَنی
سازد. اما این خَطیر اقدام همیشه
عاری از مُهِلک
ترین
و غمبار
ترین تلفات
نیست.
از این
گذشته
باید بدانید زوبین دوم به محض پرتاب به دریا تبدیل به آویزان تهدید تیزدَمی شود که رَمان گِردِ قارب و وال بالا و پائین رفته، با بُریدَن یا به هم
پیچاندن
بندها سهمگین غُلغُلِه ای همه جانبه انگیزد. ضمن اینکه، بطور
کلی،
تا جسد وال کاملا گرفته نشود نتوان آن زوبین بازگرفت.
حال بِسَنجید وقتی
چهار قارب جملگی درگیر
نبرد با
نهنگی پُرزور، چابک و زیرکی نامتعارف باشند؛ وقتی بخاطر وجود این کیفیات در او،
و صدها حادثه ملازم چنین خطیر پیشه، هشت یا ده یله آهن دوم همزمان گرد و او آویزان باشد اوضاع
چگونه خواهد بود. زیرا البته هر قارب چندین زوبین ذخیره دارد تا چنانچه پرتاب اول بی نتیجه و زوبین دست
نیافتنی
شد به بَند بَندَند. بازگوئی امانَتدارانه این همه جزئیات در
اینجا زانروست که قطعا به روشن
کردن
چندین قطعه بسیار مهم اما پیچیده که زین پس توصیف می شود کمک می کند.
فصل شَست و چهارم
شام استاب
وال استاب دور از کشتی کشته شده بود. دریا آرام بود، بنابراین، با تشکیل سُتونی از سه قارِب آغاز کُند کارِ کِشِشِ غَنیمَت به پیکوآد کردیم.
اینک ما هجده مرد با سی و شش بازو و یکصد و هشتاد شست و اَنگُشت ساعت های مُتِمادی سَرِ آن کُند جُثه بی جان به آرامی در دریا جان کَندیم؛ و
بنظر می رسید، جز در فواصل طولانی چَندان جُم نِمی خورَد؛ همین گُواهِ هِنگُفتی جِسمی که
حرکت می دادیم. اَزیراک،
در پیاده
راه کبیر
کانال هانگ-هو،
یا هر نام
دیگرش
که خوانند، در چین؛ چهار پنج کارگر جانک حامِلِ هِنگُفت بار
را به سرعت یک
مایل در ساعت می کشند، اما این کَلان کشتی که ما می کشیدیم چنان دُشوار حمل می شد
که گوئی پیکری سُرب
آگین دارد.
تاریکی فرارسید؛ اما سه چراغ فَراز و فُرود بادبان بندی اصلی پیکوآد کورسو زنان راهِمان می نِمود؛ تا اینکه نزدیک تر شده آخاب را دیدیم نور یکی
از چنیدن فانوس از نرده عرشه پائین
افکنده. دَمی تُهی نِگاهی به کِشیده وال انداخته مَعمول فرمان هایِ بَستِش در شب
داد و با سِپارش
فانوس خود به یکی از دریانوردن
روانه کابین خویش شد و تا بامداد سر و
کله
اش پیدا نَشُد.
گرچه ناخدا آخاب در پایِش پی کردنِ این وال به اصطلاح سخت کوشی معمول خود
را نشان
داده
بود؛ با این همه، اینک، پس از مرگ جانور، چنین می
نِمود
نوعی ناخُرسندی یا ناشکیبی یا نومیدی مُبهَم در
او بِکار است؛ اِنگار دیدن نَعش یادآور هنوز کشته نشدن موبی دیک بود؛ و گَرهِزار وال
دیگر به کشتی اش آوردند، آن
همه، ذَرِّه ای تقرب به خَطیر هدف تک
شیدایانه
او بِشُمار نمی آمد. زودا که
از سر و صدای عرشه های پیکوآد فکر می کردید
جملگی آماده لنگراندازی در ژرف دریا شوند، زیرا زنجیرهای سنگین را در طول عرشه کشیده
از رُوزَن به
دریا می انداختند. اما هدف جَرَنگان زنجیرها تثبیت خودِ آن کلان جثه بود، نه کشتی. در آن سیاهی شب که تیرها و بادبان بندی را در هوا می پوشاند، وال
از سر به پاشنه و از دُم به دماغه کشتی بسته بود و این دو-کشتی و وال، با آن سیَه بَدَنِ چسبیده به بدنه، چونان دو ضَخیم ورزایِ یوغ بسته،
یکی لمیده و دیگری ایستاده باقی.*
* می توان در اینجا مورد
کوچکی را هم نقل کرد. وقتی
وال را پهلوی کشتی بندند مُحکَم ترین و مُتقَن ترین مَهار فّلوک یا دُم است؛ و این قسمت از بدن وال به علت تراکم بیشتر
به استثنای باله
های جانبی
از همه دیگر بخش های بدن به
نسبت سنگین تر است، و انعطافش حتی در مرگ سَبَب می
شود زیر سَطح فرو رَوَد و
درنتیجه از درون قایق نمی توان با دست بدان رسید تا زنجیر به گِردَش انداخت.
اما مبتکرانه بر
این دُشواری چیره شده اند، بندی کوچِک و مُحکَم با شِناوَری چوبی در انتهای بیرونی و وَزنه ای در میانه ساز کُنَند، در حالی که سر دیگر به کشتی محکم شده. به
تَرتیبی چیره دستانه کاری کنند که شناور چوبی آنسوی وال رَوَد، طوری
که بند دورِ
وال گیرد
و زنجیر را [به آن سرِ بند که درکشتی است
بسته] بِراحتی بدنبالش فِرِستَاده با سُراندن در راستای جَسَد وال سرانجام
در کوچکترین بخش دم، در مُلتقای آن با پهن فّلوک یا لَخت ها محکم بَندَند.
گر اینک فِسُرده آخاب، دست کم تا آن حد که می شد از روی عرشه دریافت سراپا سُکون بود،
نایب دومش، بَراَفروخته از پیروزی، هیجانی ناروال، هرچند خوشخو نشان می داد. متین استاب
در چنان جُنب و جوش ناروالی بود که استارباک، مافوق رسمی او، بی سر و صدا مدیریت انحصاری امور در آن مدت را به او واگُذارد. دیری نپائید که یک علت کوچکِ مُمِدِّ این نشاط استاب به بِشِکلِ
غریب
هُویدا شد؛ او خوشگذران بود و وال به مَذاقَش زیاده خوش
طعم.
"استیک، استیک، پیش از خواب! تو، داگو!
از عرشه پائین رو و تکه ای از لُمبَرَش بِبُر!"
ناگفته
نماند،
گرچه این صَیّادانِ وَحشی، مَعمولا، و بر
طبق یک والا آئین بزرگ رزم (دست کم پیش از تَحَقُق عایدات سفر) دشمن
را وادار بِه پَرداخت غَرامَت های متداول جنگ نمی کنند، با این حال گهگاه برخی از این
نانتوکتی ها را می یابید که از خوردن آن بخش بخصوص وال که استاب نام بُرد و مُنتَهای مخروطی لاشه را تشکیل می دهد، لذتی واقعی برند.
حوالی نیمه شب آن استیک بریده و پخته شد؛ و
استاب درنور دو فانوس روغن
نهنگ عنبر
چنان محکم سَرِ
شام خود از گوشت همان نهنگ روی کله چرخ لنگر ایستاده بود که گوئی میز
پادیواری
است. البته آن شب تنها استاب میهمان سور گوشت
نهنگ نبود. هزاران هزار کوسه گرد مرده لویاتان انبوهی کرده، مَلَچ مُلوچ
کنان سور فَربِهی او
چرانده خفه
صدای جویدن
خویش با خایش های خود او در می آمیختند. معدود کسانی که زیر عرشه در تخت های دیوارچسب خود خوابیده بودند اغلب از ضربات شدیدی که در
فاصله چند اینجی قلب خفتگان با دم خود به بدنه کشتی می زدند از جا می پریدند. با نگاهی
دقیق
از کناره کشتی (همانطور که پیشتر می شنیدی) آنها را می دیدی که غلتان در دِلگیر سیه آب به پشت چرخیده کلان تکه
های کروی به بزرگی کله آدمی از وال می کَنَند. این نمایان کار بخصوص کوسه بس شگفت انگیز بنظر می رسد.
این که چگونه توانند در سطحی بظاهر چنان مَنیع تدبیر کَندَن چنان یکسان لقمه های دهان پُرکُن سازند
بخشی از معمای فراگیر همه امور عالم باقی مانَد. می توان نشانی را که بدینسان بر
وال می گذارند به خزینه ای ماننده کرد
که نَجّار برای فرو نشاندن پیچ در آوَرَد.
گرچه درهِنگامه همه دودگِن دِهشَت و شیطان صِفتَی نبرد دریائی، کوسه
ها بینی که چون گرسنه سگ ها
گِرد میزی که سرش سرخ گوشت بُرَند مُشتاقانه چشم
به بالا و عرشه کشتی دوخته آماده اند هر کشتـه
که پیششان اندازَند فرو برند؛ و گرچه دلاور خونریزان سر میزِعرشه چنین وحشیانه زنده زنده گوشت یکدیگر را با مُطَلّا کاردهای
گوشت بُری منگوله دار می بُرَند، کوسه ها نیز زیر میز با دهانهای نگین دار ستیزه
جویانه گوشت مِیِّت
کَنَند، و با این که گَر کُلِّ قضیه را وارونه می کردید، باز هم نتیجه، همان
پیشه هولناک کوسه وار، تقریبأ و در حد کفایت برای هر دو دسته،
یکسان می ماند؛ و گرچه کوسه ها ثابت جلودارانِ
تمامی بَرده کِش های گُذَری از اقیانوس
اطلس
اند و مُنَظَّمأ کنار کشتی روانَند تا چنانچه بسته
ای باید به جائی بُرده، یا مُرده بَرده ای مُحتَرَمانه دفن شود، در دسترس باشند؛ و گرچه می توان یکی دو مثال مشابه
دیگر آورد که
کوسه ها حسب شرایط، مکان و مناسبت، به آمیزگارانه ترین شکل جمع شده و شادمانه ترین سور چرانند؛ با این حال هیچ زمان یا مناسبت قابل
تصوری
نیست که بتوانید آنها را چنین بی
شمار
و با روحیه ای مسرور تر و مَلَنگ تر از تجمعشان گرد جسد نهنگ عنبری یابید که شب
هنگام به کشتی وال گیری بسته
شده. گر هیچگاه چنین منظره ای
ندیده اید صدورِ قرار درستی شیطان پَرَستی و اِقتِضای اِستِمالَتِ شیطان را مسکوت گذارید.
اما، تا این دم، استاب توجهی به صدای جَویدَنِ سوری که چنان نزدیک در جریان بود نداشت، همانطور که کوسه ها پروای مَلَچ مُلوچ عَیّاش لب
های خود او نداشتند.
استاب پس از مدتی در حالی که پاها را گُشوده تر می
گذاشت چنانکه خواهد پایه ای مُحکَم تَر
براس شامش تدارک بیند و در حالی که همزمان چنگال را همچون نیزه پرتابی خود به خوراک میزد، بانگید، "آشپز!،
آشپز! اون فلیسِ پیر کجاست؟"؛ "آشپز، با توام آشپز!-
اینسو بِران، آشپز!"
سیاه پیر،
که چون در بی موقع ترین
زمان از گرم ننوی خویش بیرون
کشیده
شده بود دل و دماغی نداشت، تِلو خوران از آشپزخانه خود
بیرون آمد، زیرا همچون بسیاری از پیر سیاهان کاسه
زانویش عِلَّتی داشت که چون دیگر کاسه هایش خوب سائیده نگاه نمی داشت؛ باری این سیاه که پیر فلیسَش می
گفتند بکمک اَنبُری که در اِقتِفایِ شیوه ای خامدستانه از حلقه های راست
شده
آهن ساخته شده بود لنگان و چَپ و
راست روان پیش آمد؛ این پیر آبنوس با مَشِقَّت پیش آمده، آنسوی میز پادیواری استاب،
بِناگاه در اطاعت فرمان، ایستاد؛ حال،
دو دست بر سینه و مُتَّکی بر عَصای دو پایه، هِلالی پشت خَمیده تر کرده همزمان سر خود یِک وَری کرد تا
گوش شِنَواتَر درکار آرَد.
استاب، در حالی که تُندی لقمه نسبتأ سُرخ فام به دهان می بُرد گفت
"فکر نمی کنی این استیک نسبتأ زیادی پخته؟ آشپز،
زیاد کوفتی و خیلی تُرد
شده. نه همیشه می گویم استیک وال سِفتَش خوب
است؟ آن کوسه های کنار کشتی را نمی بینی
گوشت سفت و خام ترجیح دهند؟
چه هیاهوئی راه انداخته اند! آشپز برو باهاشون حرف بزن؛ بهشون بگو چنانچه
با اِعتِدال و نِزاکَت بخورند خوش آمده اند؛ اما باید ساکت مانَند. لعنت، صدای خودم رو هم نمی شنوم. آشپز برو و پیامَم بِرِسان.
فانوسی از میز
پادیواری برداشته گفت،" بگیر و برو موَعظه شان
کُن!"
فلیسِ پیر با دِلخوری فانوس پیشنهادی را
گرفته تا دیواره روی عرشه کشتی لَنگید؛ سپس در حالی که با یک دست نور بر دریا فکنده
بود تا حُضّارِ خود نیک بیند، با دست دیگر موقرانه اَنبُر خویش در هوا تکان داده با خم شدن فراوان از روی نرده جویده جویده خِطابِ کوسه ها آغازید و استاب
که پاوَرچین پشت سرش رفته بود، هرآنچه گفته شد شنید.
همنوغان، اینجه دستول دالَم
بِگَم باس اون گال و مَگالِ نَعلَتی اونجا نو بَن بیلالین. میشنُفین؟
اون مَنَج مونوجِ نعلتی
لباته بَن
بیالین! آقا استاب گفته می تونَن شیکم نَعلَتی لو تا خِلخِله پُل کنه، خدا بِسَل شاخده باس اون سَل و
صدا
بَن بیالین!"
اینجا بود که استاب حرفش بریده همزمان با کلام
ضربه ای به شانه اش زد و گفت، اِی
بابا،
لعنت
بر تو،
نباید حین وَعظ اینطور ناسزا گوئی، این راه تغییر گنهکاران نیست، آشپز!"
فلیسِ در حالی که بناگاه با دِلخوری چرخید تا برود گفت، "کیا؟ پس خودت بَلاش
موعظه کنه."
"نه، آشپز؛ ادامه بده، ادامه بده."
"بِسیال خوب، پس، همنوغان گِلامی:"-
استاب به تأئید فریاد زد، این درسته، با چَرب زبانی وادارشان کن؛ این راه رو امتحان
کن،" و فلیس ادامه داد.
"شما همه وال باشَن و پُل خولی ذاتِی، با این همه به شما
همنوعان گویم با همه پل خولی-اون کوبیدن دُمِ
نعلتی لو بَن بیالین. اَگَل به اون دم
کوبی نعلتی و زَلبه زدن دل اونجا ادامه بدین چه جولی میشنُفین؟"
استاب با گرفتن گریبانش فریاد زد، "این ناسزاگوئی را تحمل نمی
کنم، با آنها محترمانه حرف
بزن."
دوباره وعظ ادامه یافت.
"همنوغان، شُمالو خیلی واسه پُل خولی صَل زَنِش نکنم، ضاته و کالیش نَشه کَلد اما نقطه مهم تَشَّلُط به اون خبیث ضاته. شوما کوسه
هست و شک نیست،
اما اَگَل بَل کوسه دَلون تَشَّلُط
کنید، حَقّا که فِلِشته شَبید؛ چون کُلِّ فِلِشته جز کوسه ای نیست که خوب بَل اون
مُشَّلطَ شده باشَن. حالا، بَلادَلان فقط
بِکوشَن در خولدَن اون واله با ادب باشه. میگم، پیه واله لو از دَهَنِ همسایه نَکَنید. اون کوسه همقَدِ دیگَل کوسه ها نسبت به واله حَقّ
نَداله؟ تازه، بخدا قسم هیچکدومتون حقی به
واله ندالین چون مالِ غِیله. می دونم بعضیتون دهن خیلی گُنده دالَن، گُنده تَل از دهن دیگَلان؛ اما پاری وَختا دهن
های بَزُلگ شیکمبه کوچِیک
داله؛ جولی که بُزُلگی دَهَن نه واسه بَلغ، بلکه
بَلای کندن پیه واسه کوسه های کوچیکه که نتونَن وُلود به ازتخام و خولدَن کُنَه.
استاب فریاد زد، "احسنت فلیس
پیر، مسیحیت همینه، ادامه
بده."
"ادامه بی فایدَس آقا استاب، این بَدذات های نَعلَتی به ازتخام و کوبیدن به هم ادامه میدن؛ حتی یک کلام هم
نمیشنفَن، تا این پُل خول ها شکم خود لو که ته ندالَه پُل نَکُنَن
وَعظ فایده ای نَداله، و وقته هم پُل کُنَن حَلف نمیشنفَن چون ته آب و خواب عمیق لوی مَلجان ها میلَن و هیش
وقت هیش نَشنَوَند.
"به جان خودم، من هم نظری تقریبا مشابه دارم؛ پس فلیس بَرِکَتِشان دِه
و من سر شامَم رَوَم."
اینجا بود که فلیس با افراشتن دو دست فراز
جماعت ماهیگی صدای جیغ وار بالا برده فریاد زد- مَلغون همنوعان، نَعلَتی تَلین
صَل و صدایی که می تونیین لا بیاَندازین؛ شیکمای نَعَلتی تون لو پُل کُنین، تا بِتِلِکنَد
و بِمیلین."
استاب با از سر گرفتن شام سر چرخ لنگر گفت،
"حالا آشپز درست همان جای سابق، آنجا، درست روبروی من، بایست و خوب توجه
کن."
فلیس در حالی که دو باره در جای مورد نظر روی
انبر خود خم شده بود گفت، "سَل تا پا توجه"
استاب در حالی که فراوان می خورد گفت، "خوب، حالا
به موضوع استیک بر می گردم. اول این که
چند سال داری آشپز؟"
سیاه پیر با ناراحتی گفت، "چه لبطی به ستِک داله؟"
"ساکت، چند سالته آشپز؟"
با ناراحتی مِنّ و مِنّ کرد، "میگن اُدود نود."
استاب در حالی که به سرعت محتوی دهان پُری دیگر
را در پایان آخرین کلمه فرو می داد طوری که آن لقمه امتداد پُرسِشَش بنظر می رسید،
گفت، "آشپز، تو حدود صد سال در این دنیا زندگی کرده ای و نمی دانی چگونه
استیک وال پزی؟" "کجا دنیا آمدی
آشپز؟"
"پشت دَلیچه فَلابَلی لوی لود
لوآنوک."
"تَوَّلُد در فَرابَر؟ آن هم غریب
است. اما آشپز، می خواهم بدانم در کدام
کشور بدنیا آمدی!
به تندی فریاد زد، "نگفتم دَل کِشوَل لوآنوک؟"
"نه، نگفتی آشپز؛ اما بهت می گَم منظورم
چیست. باید برگردی به زادگاهت و دوباره
زاده شوی؛ هنوز نمی دانی چطور یک استیک وال پزی."
در حالی که می چرخید ال برود، خشمگین خروشید، "نَعلت
بَل من اَگَل
دوباله بپزم."
"برگرد اینجا آشپز؛ -اون انبر رو بده من؛-
حالا اون تکه استیک رو از آونجا بردار و بگو آیا آنطور که باید پخته شده؟ در حالی که انبر را سوی وی گرفته بود گفت، "گفتم بردار-"بردار و بِچِش."
سیاه پیر لحظه ای چروکیده لب ها به استیک زده
زمزمه کزد، "بِهتَلین استیکی که چِشیدَم؛ آبدال، خیلی آبدال."
استاب در حالی که یکبار دیگر خود را متوازن می
کرد پرسید؛ " کلیسائی میری؟"
پیرمرد، با کَج خُلقی گفت،"یک بال از جلوی یکی تو کیپ
تاون
گذشتم."
استاب گفت، "آشپز، با این که یکبار در همه
عمر از برابر کلیسای مقدسی در
کیپ تاون گذشته و بی گُمان سخنان
سِپَنتا کشیش خَطاب به مُستَمِعان خویش بعنوان همنوعان عزیزش به
گوشت خورده،
می آئی اینجا و دروغی وحشتناک، مثل این
که همین حالا گفتی تحویل من دَهی؟ انتظار
داری به کجا روی آشپز؟"
مِنّ و مِنّ کنان و نیم دور زنان حین صحبت، "به بِستَل، خیلی زود."
"ایست! بی حرکت! آشپز،
منظورم پس از مرگ است. سئوال ناخوشایندی است.
برای این چه پاسخی داری؟"
سیاه، ضمن تَغییرِ آرامِ کل حالت و رفتار گفت، "وقتی این سیاه مَلدِ پیل بِمیله خودش
هیچ جا نمیله، بلکه فِلِشته ای مُتِبَلِّک میاد می بَلِتِش."
"می بَرَدِش؟ چطور؟ با گردونه چهاراَسبه بدان صورت که الیاس بُردند؟ و به کجا؟"
فلیس در حالی که اَنُبر خویش بَس مُوَّقَرانه راست بالا سر گرفته بود گُفت، "اون
بالا."
"که اینطور، پس آشپز انتظار داری وقتی
مردی روی سکوی
دَکَل
رَوی؟ اما، مگر نمیدانی هرچه بالاتر روی
سرد تر می شود؟ سکوی
دَکَل؟"
فلیس دوباره اخمو شد و
گفت، "اصلا چنین چیزی نگفتم."
"گفتی اون بالا، نگفتی؟ خود نگاه کن و
ببین انبرت به کدام سوست. اما آشپز، شاید
انتظار داری با خزیدن از روزنِ سکو به گَرَزمان روی؛
نه، نه، آشپز، آنجا نتوانی رسید، مگر از طریق معمول از راهِ بادبان بندی.
کاری مستلزم
دقت و مهارت؛
وَرنَه نَرَوی. اما هیچ یک از ما هنوز گَرَوسمانی نشده ایم.
آشپز، انبر بُگذار و فرامینَم نیوش.
شنیدی؟ آشپز، وقتی فرمان می دهم کلاه
را در دستی گرفته و فورأ آن دیگری را روی قلبت بگذار.
چی! اون قلبته در اونجا؟- اون که اِشکَمه! بالاتر!
بالاتر!-خودشه-حالا شد. دستت رو
همانجا نگه دار و توجه کن."
سیاه پیر که هر دو دست را به شکل مطلوب نهاده
بود، در حالی که سرِ سپید
موی چنان می جنباند که گوئی بیهوده می کوشد هر دو گوش را همزمان پیش آرد
گفت، "سَلاپا توجهم."
"بسیار خوب، آشپز می بینی این استیک وال چنان بد بود که مجبور شدم به محض امکان از جلوی چشم دور
کنم؛ می بینی که، نه؟ بسیار خوب، بهت می
گم در آینده وقتی استیک وال دیگری برای این میز شخصی من، این چرخ لنگر می پزی چه
کنی تا با پخت بیش از حد خرابَش نکنی.
استیک را در دستی گرفته با دستی دیگر اَخگَر نزدیکش کن؛ سپس در
بشقاب گذار؛
می شنوی؟ اما فردا وقت پیه کَنی ماهی حتما حاضر باش تا نوک باله هایش را گرفته ترشی اندازی.
انتهای باله های دم را هم در نمک آب انداز.
همین؛ حالا می تونی بری."
اما هنوز فلیس سه گام دور نشده بود که دوباره
خوانده شد.
آشپز، فرداشب در پاس میانی برای شام شَریحه می
خواهم. شنیدی؟ حالا برو. –آهوی! بایست! پیش از رفتن، تعظیم. ایست! باز هم بی حرکت! کوفته وال برای صبحانه-یادت نرود."
پیر مرد در حالی که لنگان دور می شد زمزمه کرد،
"الهی بجای وال خولدَن وال اینو بخوله.
لعنت بَل من اَگَل این کوسه تَل از خود آقا کوسه نباشه،" با این پیرانه دعا به ننوی خود رفت.
فصل شَست و پنجم
وال
بعنوان خوراک
این که فانی
مردم موجود تأمین کننده روغن چراغِ خود را
خوراک کند و همانند استاب زیر نور خودش بخورد، به قول گفتنی، چیزی است چنان غریب که
لازم آرد کمی به تاریخچه و فلسفه اش پردازیم.
تاریخ نشان
می دهد که سه سده پیش زبان هونهنگ در فرانسه خوراکی
بس لذیذ شمرده می شد
و گران بود. همینطور در دوران هانری هشتم،
آشپزی در دربار بخاطر تهیه چاشنی عالی برای کباب گرازماهی، که
گر خاطرتان باشد، نوعی وال است، پاداشی هنگفت گرفت.
در واقع تا همین امروز هم گراز ماهی خوراکی لذیذ شمرده می شود.
گوشت گرازماهی را کوفته هایی باندازه توپ بیلیارد سازند و گر خوب چاشنی و ادویه زنند ممکن
است با کوفته لاک
پشت
یا کوفته گوساله
اشتباه شود. راهبانِ
قدیم دانفِرملین شفیته
این کوفته ها بودند. شاه امتیاز عمده
صید گراز ماهی بدانان داده بود.
حقیقت این
است که وال، دست کم نزد همه صیادانش، خوراکی گِرانبها محسوب
می شد، گر این همه نبود؛ اما
نشستن سر فطیر گوشت حدودِ صد قدم اِشتهات بَرَد. امروزه تنها واقع
بین
ترین مردانی چون استاب پَخته وال خورند؛ اما اسکیمو ها چنین مُشکِل پسند نیستند.
همه می دانیم چگونه با خوردن وال زندگی کنند و کهنه شراب های کمیاب از کُهَن روغن اعلای وال دارند. زورگاندا، یکی
از نامی ترین دکتر هاشان شریحه پیه را از آنرو که بس آبدار و مُغَذّی است برای نوزادانشان تجویز می کند.
همین بیادم آرد که سالها پیش وقتی کشتی وال شکاری تصادفا برخی
از انگلیسیان را در گرین لند جا گذارده بود عملا بمدت چندین ماه با خوردن بوزَکی ضایعات وال
هائی که بعد از پیه
بُری از تنه
در ساحل مانده بود زندگی کردند.
وال شِکَردان هلندی این ها را "کوکو"نامند؛ و از جهت تردی و
رنگ قهوه ای و بوئی چون تازه کلوچه یا کیک روغنی که کدبوبانو های قدیم
هلند می پختند، براستی شباهت فراوان بدان دارد. ظاهری چنان
مأکول دارند
که مُرتاض ترین غریبه نیز بسختی
توانست دست فرو
داشت.
اما آنچه موجب تشدید خوار شماری وال بعنوان خوراکی متمدنانه می شود چربی بسیار است.
وال عظیم گاو غَنیمتِ دریا و فربه تر از
آن که خوشمزه باشد. نگاهی
کوهانش بیاندازید که گر چنین فشرده هِرَمِ چربی نبود می توانست همچون کوهان گامیش (که اَرج و قُربِ طُرفه خوراکی دارد) لذیذ باشد. اما خود سفید
موم
سر نهنگ عنبر با همه خوشایندی و خامه واری و شباهت به سفید مَغز شفاف و نیم لرزانَکی نارگیل در سِیُّم ماه رشد خود، بسی چرب تر از
آن است که جایگزین کَره شود. با
این همه، بسیاری وال شِکَردان راهی برای جَذبَش به
درون ماده ای دیگر و خوردنَش
یافته اند. دریانوردان رسم دارند در مدید پاس های شبانه نان
کشتی
خود را درون کلان پاتیل های روغن گیری انداخته لختی سرخ کنند. بسی نیک شام
ها که بدین سان ساخته ام.
اما مَغزِ خُرد نهنگِ
عنبر خوراکی خوب شمرده می
شود. کاسه سر را با
تبر شکافته و دو لُبِ گِرد و قُلُنبه را (که درست مانند دو پودینگ بزرگ
اند) در آورده، با
آرد مخلوط کرده بصورت لذیذ ترین خوراک، با طعمی نسبتا شبیه کله گوساله که در
میان برخی شِکَم پَرَستان غذایی است عالی است می پزند؛ و همه می دانند برخی جوانک های آنان با خوردن مداوم مغز گوساله، به مرور کمتر مغزی از خود خواهند داشت
تا توانند سر خود از آنِ گوساله شناسند؛ امری که براستی تشخیصِ اِستثنایی طلبد. ازهمینروست که نشستنشان برابر کله بظاهر هوشمند گوساله بنوعی سوزناک ترین
صحنه ای است که توان دید. گوئی که با نوعی
نگاه پُر مَلامَت آمیخته به "تو هم بروتوس!" به او
نِگَرَد.
شاید علت این که بنظر می رسد خشکی نشینان از خوردن
وال بیزارند مُنحَصِر به چربی بیش از حد نبوده؛ بلکه به طریقی زاده مُراعاتِ پیش
گفته، یعنی نخوردن دریازیی تازه کشته، آن هم در پرتو نورِ خودَش باشد. اما بی گُمان،
نخستین مَردُم که گاوی کشت خونی شِمُرده می شد؛ شاید دارَش
زدند؛
و اگر گاو محاکمه اش می
کرد، هرآیینه به دار کشیده می شد؛ و بیگُمان مثل هر خونی دیگر
همین سِزید. شنبه شب به راسته قَصّابان روید و جمعیت دوپایان در
ورانداز طویل ردیف
های بی جان چارپایان
بینید. آیا دیدن چنان صحنه دندانی از
آرواره آدَمخوار نَکَنَد؟ آدمخوار؟ کی نیست؟ از دید من، در روز داوری، عَمَلِ آن فیجیائی آینده نگر که لاغر مُبَّلِغی را بهر آمادگی برابر قحطی آینده در سَردابَش نمک سود کرده،
پذیرفتنی تر است تا تو شِکَمباره متمدن رُوشَن رای که غازها به
زمین بسته با جگرهای بزور پَرواری شان سورِ پاته جَگَرِ چَرب چَرانی.
اما استاب وال را در پرتو خودَش خورَد، واقعأ؟ و این
فُزودَنِ توهین به سِتَم است، نیست!
اَیا شِکَمباره متمدن رُوشَن رای روست
بیف
خوار، نگاهی به دسته
کارد
خویش انداز، از چه ساخته شده؟-چه چیز جز استخوان های برادر همان گاو که خوری؟ و پس از بلع آن فربه
غاز دندان را با چه خلال کُنی؟ با پَرِ همان غاز. و دبیر انجمن جلوگیری از آزارِ غازها با کدام قَلَمِ
پَر رسمأ بخشنامه های
خود اِنشاء کرد. تازه ظرف همین
یکی دو ماه گذشته بود که انجمن قطعنامه ای گُذَراند که چیزی جز سر قلم فولادی نَخَرَد.
فصل
شَست و ششم
کُشتار کوسه
در صیادی نهنگ جنوب، وقتی اواخر شب نهنگ عنبر
صید شده را پس از کار
طولانی و خسته کننده به مُوازاتِ کشتی می آورند، دست کم علی القاعده، عُرف نیست که
بی درنگ اقدام
به کار پیه کَنی کنند. زیرا
کاری است بس شاق؛ زود انجام نیست؛
و نیاز است جملگی بدان پردازند. ازاینرو رَویه مُتِداوِل این است که همه بادبانها را جمع کرده، سکان را در بادسوی بسته؛ سپس
یکایک خدمه را تا روشن شدن هوا به ننوی خود در زیر عرشه فرستند، با این شرط که تا
برآمدن آفتاب، پاس لَنگَر، یعنی پاس دو به دو یک ساعته، برقرار باشد و
خدمه، نوبتی فرا عرشه روند تا ببینند همه چیز روبراه باشد.
اما گَهگاه، بویژه در مسیر اقیانوس آرام، این تدبیر به هیچ روی کار
ناید؛
چرا که گروههای چنان بی شمار کوسه گِردِ لاشه به
کشتی بسته
جمع شوند که گر بعنوان مثال شش ساعت مداوم بحال خود گذارده شود در
بامداد اندکی بیش از اسکلت دیده نشود.
هرچند در بیشتر دیگر نقاط اقیانوس، جائی که این ماهیان اینقدر زیاد
نیستند، گهگاه می توان دَرَّندِگی شِگَرفشان را
با شدید آشوب وال- بیلِ تیز بسیار کاهش داد، گو اینکه برخی
موارد این رَوِش صرفأ قلقلک محرک تکاپوی بیشتر بنظر می رسد. اما در مورد
فعلی کوسه های پیکوآد چنین نبود؛
گرچه بی گمان هر ناآشنا با این گونه منظره ها که
شبانگاه از لَبه پیکوآد نگاهی به آب می انداخت
می پِنداشت کل دریا کُره کَلان پنیری است و آن کوسه ها کِرم هاش.
با این همه، وقتی استاب در پایانِ شام
پاس لنگر تعین کرد؛ و از همینرو کوئیکوئک و یکی از مَلَوانان پیش خانه روی عرشه آمدند شوری عظیم
میان کوسه ها افتاد؛ زیرا این دو ملاح بی دِرنگ سکوهای پیه بُری از لَبه کشتی آویخته با پائین دادن سه فانوس به منظور افکندن طویل کورسو بر تیره دریا و زدن وال-بیلِ خود
گرم قتل بی وقفه کوسه ها* از طریق فرو کردن تیز فولاد درون جمجه
که ظاهرأ تنها عضو حیاتی شان بود، شدند. اما در کِف آلود اغتشاش گروه های درهم و بر هم و مُتخاصم نشانه
گیران
نمی توانستند همیشه بر هدف زنند و همین موجب کَشف های تازه در درنده
خوئی باورنکردنی حریف شد. نه تنها شریرانه احشاء بیرون ریخته یکدیگر گاز می
زدند، بلکه چونان نَرم کَمان گِرد شده دل و روده خود می خوردند؛ تا جائی که بنظر رسید
یک دهان بارها و بارها احشائی بلعد که در دیگر سو از گُشوده زخم تخلیه شود. و این نه همه ماجرا بود. حتی درگیری با لاشه و روح این موجودات هم خطرِ خود را داشت.
بنظر می رسید پس از آنچه می توان مُفارِقَت حَیاتِ فردی نامید، نوعی نیروی حیاتِ عام یا وحدت
وجودی
در خود مَفاصِل و استخوانهاشان مَکنون است. چیزی نمانده بود یکی از کشته کوسه هایی که بهر
کندن پوست روی عرشه افراخته بودند
آنگاه که بی نوا
کوئیکوئک کوشید نیام مرده آرواره مَرگبارَش بَندَد، دَستَش بِکَنَد.
*وال-بیلی که
در کار پیه
کَنی
کنند از بهترین فولاد
سازند؛ به بزرگی مردم پنجه است؛
در شکل
کلی مُطابِق همان
باغ اوزاری است
که نام از آن دارد؛ جز اینکه طَرَفین آن تمامأ
صاف و بخش فوقانی بس باریک تر از تحتانی است. این سلاح را همواره تا سرحد امکان تیز نگاه می
دارند و هنگام استفاده نیز گهگاه چون تیغ تیزش
کنند. سخت چوبی بطول بیست تا سی قدم بعنوان دسته در حفره، بیل فرو کنند.
وحشی، در حالی که دَردگِنانه دستش را بالا و پائین می برد گفت؛
"کوئیکوئک اهمیتی نداد کدام خدا او کوسه ساخت، چه فیجی خدا، چه
نانتوکت خدا؛ اما اون خدا که کوسه ساخت، باس نَعلَتی دیوانده بیده."
فصل شَست و هفتم
پیه کَنی
شنبه
شبی بود، و چه سبتی در پی!
اساتید رسمی سِبت شِکَنی همه وال شِکَردانند. عاج
نشان پیکوآد تبدیل
به چیزی شبیه به سلاخ
خانه
و هر وال شِکرد، سَلاخِی
شد. گوئی بیش از ده هزار سرخ
گاو تقدیم خدایان دریا می
کردیم.
در وَهله اول، عَظیم قرقره-طناب های برش که از جمله دیگر اقلام سنگین تشکیل دهنده مجموعه قرقره ای است و عمومأ برنگ سبز، و
هیچ کس را یارای بلند کردنش به تنهائی نیست-
این کلان خوشه انگور را فراز سکوی شاه دکل افراشته و سِفت به سَر دکل
زیرین، محکم ترین
نقطه روی عرشه، تسمه پیچ می بندند.
انتهای طنابِ هاوزِر شکل، پیچان از میان پیچ و خم ها سوی چرخ بالابر هدایت
و سُتُرگ قرقره زیرینِ مجموعه قرقره-طناب ها فراز وال آونگان می شد
و کلان قلاب
پیه
به وزن حدود یکصد
پوند را به همین قرقره زیرین می بستند. حال نایبان استارباک و استاب که روی داربست های
آویزان از لبه کشتی تاب می خوردند، مسلح به طویل وال-بیل های
خود آغاز ایجاد
سوراخی
در بدن وال، جهت فرو
کردن قلاب کردند؛ درست بالای یکی از دو باله
جانبی
که نزدیک تر بود. سپس بُرِش بزرگ نیم دایره ای گرد سوراخ در آورده، قلاب را وارد کرده و گروه عمده خدمه بشکل جمعی
متراکم گِرد چرخ بالابر دَمِ همخوانی خشن گرفته آغاز بالا
کشیدن
کنند. اینجاست که بَرفور کل کشتی به پهلو کج می
شود؛ تک تک پیچ هایش
چون سرمیخ های کهن خانه ای در یخبندان تکان می خورَد؛ کشتی می
لرزد،
مرتعش می شود و ترسیده سر دکل هاش برابر آسمان سر تعظیم فرود می آورند.
بیشتر و بیشتر روی وال کج می
شود، در حالی که هر بالا
کشیدن نفس
زنان چرخ بالابر با برآمدن مُعین امواج پاسخ
داده می شود؛ تا اینکه سرانجام ناگهانی صدای ترسناک گُسستی بگوش
رسد؛ کشتی با عظیم پاشِش آب از وال دور شده به بالا رانده می شود و طناب و قرقره پیروزمند، در حالی که هلالی سَرِ
نخستین نوار پیه نهنگ جدا شده را بدنبال می کشد بالا و
به چشم می آید. از
آنجا که
پیه، بدنه وال را دقیقا به همان شکل پوشانده که پوست پرتقال را، پیه بدن را درست به همان شکل پوست پرتقال
مارپیچ از
تنش کَنَند. زیرا فشار مداوم چرخ بالابر باعث
مکرر چرخش وال در آب می شود و در حالی که پیه، همزمان با برش وال-بیل های دو نایب، استارباک و
استاب، بصورت نواری یکنواخت در راستای خط موسوم به "شال" کنده می
شود؛ و درست با همان سرعت که پیه بدین روش
کنده شود، و درواقع با همین کندن، همواره بالا و بالاتر رود تا وقتی که انتهای
فوقانی اش سکوی فوقانی شاه
دکل
خَراشَد؛ اینجاست که مردانِ سرِ چرخ بالابر دست
کِشَند و دمی چند عظیم توده خون چکان چنان پس و پیش تاب خورد که گوئی از آسمان
نازل شده،
و یکایک افراد حاضر باید خیلی مراقب بوده هنگام تاب خوردنش جاخالی دهد ورنه بسا که بیخ
گوشش خورده به سر به دریاش اندازد.
اینک یکی از مُلازِم زوبین اندازان با طویل سلاحی بُرّا موسوم به شمشیرِ عرشه
کِشی پیش
رفته
با اغتنام فرصت استادانه کَلان سوراخی در بخش پائینی تاب خور توده
در می آورد. سپس سَرِ دومین عَظیم قرقره-طناب جایگزین درین سورخ گیرانَند تا پیه
را آماده آنچه در پی آید نگه
دارد. پس از این کار، ورزیده شمشیرزن پس از
هشدار دورباش به همه افراد، دوباره بدقت سمت توده دویده با چند بُرِشِ سَخت و ناگهانیِ از
پهلو دربَست دو تکه اش کند؛ طوری که گرچه کوته تکه پائینی هنوز محکم بسته به قرقره-طناب مانده، طویل نوار فوقانی،
موسوم به تکه-پتو، آونگان آزاد و همه آماده پائین
آوردن شود. اینک بالابرهای جلو سُرود از سر گرفته، در حالی که یک قرقره-طناب گرم کندن و بالا
کشیدن
نوار دوم از تنه وال است آن دیگری را نَرم نَرم شُل و دور
کرده نخستین نوار از دهانه اصلی یکراست به زیرعرشه و بِرهنه تالاری موسوم
به پیه خانه رود. گوناگون دست های فرز طویل پتو را درون این دِلگیر خانه کشیده چنان پیچند که گوئی کلان توده ای زنده از
بافته افعی هاست است.
و کار بدین نَهج پیش می رود؛ دو قرقره-طناب همزمان بالا می کشند و پائین می آورند؛ وال و چرخ بالابر هر دو
می گردند، بالابران می خوانند؛ مردان پیه-خانه می پیچند، نایبان شال سازند؛ کشتی به تقلا و همه
افراد، ناسزاگوی گاه و
بیگاه در تخفیف اصطکاک معمول.
فصل شَست و هشتم
پتو
بدان بِکر موضوع، پوست
وال، کم توجه نکرده ام.
با خِبره وال شِکَردان
کشتی، و فَرزانه طبیعت شناسان خشکی جَدَل ها داشته ام.
عقیده
اولیه من پابرجاست؛ هرچند صرفا یک عقیدَست.
مسئله این
است که پوست وال
چیست و کجاست؟ اینک می دانید پیه وال چیست.
چیزی است به استحکام گوشت سفت و متراکم گاو، هرچند محکم تر، کِشسان تر و فشرده تر،
با ضِخامَتی در محدوده هشت
تا ده تا دوازده تا پانزده اینچ.
باری، هرچقدر هم این سخن که پوستِ موجودی چنان تراکم
و ضخامتی دارد در نظر اول نامعقول بِنَظَر
آید،
درواقع این دو کیفیت هیچ مباینتی با نگره پوست شمردن پیه وال ندارند؛ زیرا جز از همان پیه، نمی توان ازهیچ سخت لایه پوشاننده بَدَنَش
یاد کرد؛ و خارجی ترین لایه پوششیِ هر حیوان، در صورت داشتن استحکام
معقول، جز پوست چه تواند بود؟ گرچه درست
است که می توان از جسد دست
نخورده وال با دست ماده ای بی
نهایت نازک و شفاف، کَمی شبیه به نازک ترین رشته های سریشم
ماهی تراشید، با این تفاوت که تقریبأ نرمی و انعطاف حَریر دارد؛
البته پیش از خشک شدن که باعث می شود نه تنها منقبض و ضخیم بلکه نسبتأ سفت و تُرد
شود. چند تا از این دست قطعات خشک شده دارم که چوب الف وال کتاب های
خود کنم. همانطور که گفتم شفاف است و گاه
با این خیالبافی که گذاردنش روی صفحه چاپی تأثیر بزرگ
نمائی دارد، خود را سرگرم کرده ام.
به هر
روی توان گفت، خواندن درباره وال ها از پشت عینک خودشان سرگرم
کننده است. اما در اینجا منظور این است که نمی توان آن ماده
سریشم ماهی بی نهایت نازک را که تصدیق می
کنم کل بدن
وال را پوشانده پوست حیوان شمرد و بهتر که
پوستِ پوست به شمار آید؛ زیرا این صحبت که راستین پوستِ ضخیم وال نازک تر و نرم تر از پوست نوزادی است،
بوضوح نامعقول است. بُگذَریم.
گَر پیه را پوست وال گیریم،
آنگاه که، چون مورد کَلان عنبر والی، یکصد بشکه روغن دهد؛ وقتی در نظر گیریم که مقدار، یا به عبارت بهتر، وزن آن افشرده روغن تنها سه چهارم، نه کل اصل پوست را
تشکیل می دهد؛ می توان تصوری از ضخامت آن توده زنده بدست آورد که تنها بخشی از پوشش محضش
چنین دریائی از روغن بدست دهد. اگر هر ده
بشکه را یک تن بگیریم از وزن خالص سه چهارم ماده
تشکیل دهنده پوست نهنگ ده تن روغن آیَد.
بهنگام حیات، پیدا سطح عنبر وال نیز یکی از
بسیار شگفتی هایِ دیگرِ اوست. تقریبا همیشه روی تمامی سطح بی شمار انبوه آرایه ای
مرکب
از راست علائمی شبیه
ظریف ترین باسمه های
ایتالیائی یکدیگر را اُریب قطع و
بازقطع می کنند. اما بنظر
نمی رسد این علائم نه اثر
مهر
زنی روی ماده سریشم ماهی پیش گفته ، بلکه به گونه ای است که گوئی روی خود پوست حک
شده و میان آن ماده دیده می شود. اما شگفتنی
به همین تمام نمی شود. در برخی موارد آن
علائم خطی، همانند حکاکی واقعی در نظر هشیارِ تیزبین، میدانی برای دگر
توصیف فراهم
کند.
این خطوط هیروگلیفی است؛ یعنی گر آن نمادهای روی دیوارهای اَهرام هیروگلیف باشند واژه خوردِ زمینه حاضر همان هیروگلیفی است. از آنجا که هیروگلیف های والی بخصوص را بخاطر
داشتم، از دیدن لوحی
نمایانگر کهن حروف سرخپوستی، منقور بر نامی دیوار صخره های هیروگلیف دار بَرِ می سی سی پی علیا، در شگفت شدم. والِ
دارایِ نشانه های مَرموز همانند آن باطنی صخره ها نادَریاب مانَد. این گُریززنی به صخره های سرخ پوستان چیز دیگریم یاد آرَد. جُدا از تمام دیگر نِمودهایی که هِیئت عنبر وال نَمایَد، بسیاری مواقع پشت، بویژه
جناحین خودر را، نمایان سازد که بخش اعظم آن توسط خَشِن خراش های پُرشمار، ظاهر خطی
متعارف خود را از دست داده و رویهم رفته نِمودی نامنظم و عَشوائی یافته.
باید
بگویم آن صخره های ساحل نیو انگلند که آگاسی نشانه
های خشن اصطکاک های خراشنده با عظیم کوه
های یخ شناور انگارد- بله باید بگویم آن صخره ها نباید در این فقره
کوچکترین شباهتی به
عنبر وال داشته باشد. همچنین بنظرم می رسد
این دست خراش ها احتمالأ زاده اصطکاک های خصمانه با
دیگر وال هاست؛ زیرا بیشتر مواقع آنها را بر بدن کلان نر های بالغِ این گونه دیده ام.
یکی دو کلمه دیگر درباره موضوع پوست یا پیه می افزایم. پیشتر گفته شد که این پیه را در قطعات طویل موسوم
به تکه پتو از بدن وال می کَنَند. این لفظ نیز مثل بسیاری دیگر از اصطلاحات
دریائی بجا و پُر مَعناست.
زیرا وال عملا پیچیده در این پیه است، همانند پتو
یا روتختی
واقعی؛ یا به عبارت بهتر پانچو سرخ
پوستی
است که لغزیده از سر،
تا دورترین نقاط بدن وال را احاطه کرده. به دلیل همین پوشش گرم و
نرم
بدن است که وال تواند همیشه خود را در هر هوا، دریا
و خیزاب آسوده دارد.
بعنوان مثال اگر این بالاپوش گرم و
نرم نبود در آن لرزآور دریاهای یخی شمال چه بر سر وال گرینلندی می آمد؟
درست است که برخی ماهیان در آبهای شمالگانی بس سرزنده دیده
می شوند؛ اما باید گفت که
این ماهیان خونسرد و بی شش اند، با شکمی یخچال سان؛
موجوداتی که خود را زیر حفاظ کوه
یخ گرم کنند، بسان مسافر
زمستانه برابر آتش مهمانخانه؛ اما
وال، چون مردم شش و گرم
خون
دارد. خونش اَفسُرید، میرَد. بنابراین، چه شگفت انگیز است -پیش از توضیح
فوق- که این عظیم غول که برایش گرمای بدن همان اندازه حیاتی است که برای مردم؛
چقدر شگفت انگیز است که در حالی که برای زنده ماندن در آن آبهای شمالگانی تا لب ها در آب فرو رفته خود را درخانه حس می
کند! همانجا که گر ملاحی به دریا اوفتد، بعضأ ماه ها بعد چونان مگسی در کهربا به حال ایستاده در قلب پهنه های یخ فِسُرده پیدا
شود. شگفت انگیز تر علم بدین است که تجربه نشان داده خون وال قطبی از آنِ سیاه بُرنئوئی در
تابستان گرم تر است.
واقعأ بنظرم می رسد در وال نادر فضیلت سرزندگی منحصر
بفرد پهلوانی، و کمیاب حُسنِ ضَخیم حِفاظ ها، و شگَرف کیفیت فساحَتِ درون بینیم.
هان ای پسر! وال سِتای و وال سان شو! تو هم،
میان یخ گرم بمان. تو هم، در این عالم زی،
بی آنکه زان باشی. در استوا آرام مان و
در قطب، خونِ خویش سائل
دار. هان ای پسر، چون کبیر گنبد سن پیتر، و چونان کبیر وال،
در همه فصول حَرارَت خویش یکسان دار.
اما تعلیم این نَغز نُکات چه سَهلست و
چه بیهوده! چه
انگشت شمار بناها که چون سن پیتر گنبد دارند و چه
اندک موجودات فِساحَت وال!
فصل
شَست و نهم
تَدفین.
اینک عظیم قرقره-طناب ها وظیفه خود
را انجام داده اند. سپید پیکر پوست
گرفته
وال سر بریده چون مرمرین مَرقَد رَخشَد؛ با همه تغییر
رنگ
کاهش محسوسی در جُثه دیده نمی شود و هنوزغول
آساست. شناور بر آب،
آرام آرام دور و دورتر می شود و آب پیرامونش را
کوسه های سیری
ناپذیر ترشح کُنان می
شکافند
و آرامش هوای فرازش را درنده پروازهای جیغ
کشان مرغانی برهم
زند
که منقارهاشان
چون بی شمار دشنه به وال حمله برند. کلان
شبح بی سر سفید از کشتی دور و دورتر می شود و با هر راد دور شدن آنچه مربع رودهای کوسه
ها و مکعب رودهای مرغان
بنظر می رسد، غوغای سَبُعانه خود فَزاید. آن شَنیع صحنه ساعت
ها ساعت از کشتی تقریبا ساکن دیده
شود و آن عظیم توده مرگ زیر صاف آسمان نیلی روشَن، شناور بر زیبا سطح دلپذیر دریا که شادان نسیم ها به تموج اندازد، آنقدر
رَوَد تا در بی نهایتِ چِشم اَنداز گُم شود.
تدفینی بَس اندوهبار و همانقدر تقلیدی! کرکس های
دریا در[سپید ردای]عزای پارسایانه و کوسه های مُبادی آدابِ هوا، سیاه پوش یا خالدار. مَگَر، گاسَم، گر وال بدوران حیات، برسبیل
اتفاق،
نیازمند کمک می شد، کمترکُدامشان دَستگیریش می کردند؛ اما وَلیمه تدفینش، بَس زاهِدانه به چنگال
رُبایَند. فَغان از ژیان دِژکاک وارگی عاَلم! که عَظیم ترین وال نه مصون از آن است.
این هنوز پایان کار نیست. کین
توز
روح، اِرهاب را، فَرازِ
مَهتوک جِسم، دَروا باقی مانَد.
وقتی چشم ناخدایِ آن بُزدِل رزمناو یا ناشی کشتی
اکتشافی
از فاصله ای آنقدر
دور صحنه ای بیند که ازدحام مرغان
پنهان داشته و با این
همه سفید توده شناور
را در آفتاب، با ابری از ذرات آب نشان دهد که از اصابت مستقیم به بی آزار لاشه وال بلند شود، با انگشتانی لرزان در روزنامه کشتی نویسد-زِنهار، آب های
کم عمق،
صخره، موج
شِکَنا در نزدیکی اینجا! و
شاید، تا سال ها بعد کشتی ها از آن محل دوری کنند و چنان
از رویش پَرَند که گول
گوسفندان از روی خلاء، چرا که
اول بار قوچ
پیشاهنگ گله
از روی چوب چوپان پریده. همین
صنف است قانونِ عرف و فایده سُنَن، همین
جاست قصه بقای سرسختانه کهنه اعقاداتی که هرگز اساسی در زمین نداشته و حال، حتی در هوا هم تاب نخورند! این
است کیش!
بدینسان، گرچه جثه عظیم وال می توانسته در حیات موجب دهشتی راستین
برای معاندان خود باشد، روحش در ممات مبدل به هراسی بی
فایده
برای عالَم گردد.
به روح اعتقاد داری دوست من؟ ارواحی دیگر سوای روح عمارت کاک-لین هست که مردانی بس دانِشی تر از دکتر جانسون بدان ها اعتقاد دارند.
فصل
هفتاد
ابوالهول
نباید از قلم
می افتاد
که پیش از سربسر لخت کردن لویاتان سر از تنش گُشودند. باری، سَربُریدَنِ عنبر وال شاهکار اُستادانه کالبد شناختی است که مُجَرَّب جَرّاحان وال بس بدان بالَند: نه
بی دلیل.
در نظر داشته باشید که وال هیچ چیز که
بتوان بدرستی گَردَن گُفت
ندارد؛ بَرعَکس، مُلتقای سَر و تَن، درست همانجا، سِتبَر ترین نقطه بدن
اوست. همچنین از یاد نبرید که بُرِش جراح باید از ارتفاع و فاصله حدود هشت تا ده قدمی حیوان صورت
گیرد، و مَعمول، تقریبا مَستور درآلوده دریای غَلتانِ اغلب متلاطم و خروشان است. این
را هم در نظر
داشته باشید
که در چنیین نامُساعِد شرایط
باید چندین قدم در عمق لاشه شِکافَد؛
آنهم در حالی که درآب فرو رفته و مجبور است حتی بدون امکان نیم
نگاهی
به درون بریدگی دائم الانقباضی که بدینسان ایجاد کرده، ماهرانه و با اجتناب
از تمامی نقاط ممنوعه مجاور، پیش رفته ستون فقرات را دقیقا نزدیک نقطه حیاتی اِلحاق به
جمجمه جُدا
کند.
حال، از این لاف استاب
که برای برداشتن سر عنبر وال تنها ده دقیقه نیاز دارد،
به شگفتی نمی
افتید؟
سر وال را به محض بریدن پس کشتی انداخته تا پایان لخت کردن لاشه با طنابی
سیمی
همانجا نگاه می دارند. پِیِ انجام آن کار،
گر سر وال کوچکی باشد بالای عرشه آویزند تا آهسته
و با برنامه
بدور
اندازند. کاری که در مورد لویاتان های بالغ مُستَحیل است؛
زیرا کله عنبر وال یک سوم کل تنه را
تشکیل می دهد، و سراسر آویختن چنان بار، حتی
از عظیم قرقره طناب های کشتی والشِکرد، همانقدر بیهودست که تلاش توزین انبار هلندی با میزان جوهری.
پس از سر
بریدن
وال پیکوآد و لخت کردن بدنش، سر را از بدنه
کشتی نیم افراختند-طوری که تا نیمه از آب بیرون باشد و بخش عمده آن بتواند بخاطر ماده ذاتی خود شِناوَرمانَد.
و در آنجا، در حالی که کشتی زیرعظیم فشار کشش زیرسوی سر دکل زیرین، بِشِدَّت روی کله کج شده و تمام
سر تیرک های دکل های
آن سمت، چون جرّ
ثقیل فراز امواج پیش
رفته
بود؛ در آنجا، آن خون
چکان
سر آویخته از میانگاه پیکوآد،غول آسا سَرِ هولوفرنس آویخته از کمربند جودیت را
مانِست.
این واپسین مُهِمّ نیمروز به انجام رسید
و ملاحان، ناهاری را،
زیر عرشه رفتند. سکوت بر
عرشه پیشتر گوشخراشِ اینک
مَتروک مُستُولی شد. عمیق آرامشی مِسی فام، چون زرد لوطوسی عالَمگیر،
بیشتر و بیشتر پَهن برگ
های بی صدای خویش
بر دریا می گُشود.
کوتاه مدتی گذشت و
آخاب با خروج از کابین خویش، تَک و تَنها وارد
این بی صدائی شد. پس
از چند گشت روی عرشه انتهایی برای نِگاهی به پهلوی کشتی
درنگید، سپس آرام روی خُرد سکوی مَهار دکل
اصلی
رفته بلند وال-بیلِ
استاب را که پس از اعدام وال هنوز در آنجا مانده بود برداشت-و با فرو کردن در
بخش زیرین توده نیم-آویز دیگر سر را عُکّاز وار زیر بازو نهاده
در حالی که به دقت به
کله خیره شده بود متکی بدان
ایستاد.
آونگان کله سیاه بُرنُس پوش در دل چنان ژرف سکوت به سر ابوالهول در صحرا
مانِست. آخاب زیرلبی گفت،"حرف بزن ای بزرگ سرِ پیر، که گرچه نه آراسته به ریشی، با این همه اینجا و آنجا با خَزه اَشیَب نمائی؛ اَیا عظیم سر، لَب بُگُشای و بگو رازی که در
سینه داری. ژَرف تَر
از همه آب بازان رفته
ای. سَری که کنون زِبَرین آفتاب بر او
تابَد در مَبانی این عالَم گشته است. آنجا که گزارش ناشده نامداران و رزمناوها بِریزَند، و
نا گفته امیدها و پیوندها فرو
ریزند؛
جائی که پاسناوِ زمین استخوان های هزاران هزار مَغروق را تَرازگَرِ مَرگبار انبار خویش ساخته؛ همانجا، آن مهیب آبی بوم، همان
مألوف ترین
خانه ات. جاها بوده ای که هرگز غواص یا ناقوسی نرفته.
کنار چه
بسیار
ملاح خفته ای که بیدار
مادران برای خواباندنشان
جان نثار کنند. دلدادگان را دیده ای که یکدیگر را بغل کرده
از مُشتَعِل کشتی به دریا پریده و عاشقانه زیر موج پیروزمند رفته اند؛ صادق با
یکدیگر
وقتی فَلَک غَداّر می نمود.
قَتیل نایب
دیده ای که دزدان دریائی از عرشه نیم شبی به دریا انداخته اند و ساعت ها
به درون ژرف تر نیم شبِ آن شکم سیری ناپذیر فرو می رفت؛ و با این حال قاتلان سالم کشتی
می راندند-در همان حال که آذرخش های ناگهانی، کشتی ای در همان نزدیکی را که توانست دُرُستکار شوئی را سوی گشوده بازوانی مشتاق بَرَد، می لرزاند. سَرا،
آنقدر دیده ای که سَیاّرات توانی شکافت و ابراهیم کافِر ساخت و با این همه حتی یک واج از خود نداری."
شادمان صدایی از سر دکل اصلی بانگ
زد، "آهای،
بادبان!"
آخاب در حالی که برفور قامت می افراخت، زدوده ابرهای
آذرخش دار
از پیشانی، فریاد زد،"راستی؟ خوب این دِلگَرم کننده است." آن سرزنده فریاد
در این مُهلِک آرامش تقریبا می توانست موجب تَحَوُّلِ مردی بهتر از آخاب هم بشود. – کُدام جِهَت؟"
سه درجه سمت راست دماغه قربان، و بخاطر ما بادبان کم می کند!"
"بهتر و بهتر، مَرد. بُوَد آیا که
سنت پاول از آن
راه آمده نسیم
خویش به از نفس افتادگی
من رساند! اَیا طَبیعَت و ای روح بشر، شباهت هاتان تا چهِ پایه ی فراتر از هر توصیف
مرتبط
است! کوچکترین ذره
نمی جُنبَد
یا در ماده
نمی زید که مُحیل لِنگه
خویش در ذهن بشر نداشته باشد."
فصل
هفتاد و یکم
قصه
یِرُبعُام
کشتی و
نسیم، هَم دوش پیش می رفتند، اما نسیم تند تر از کشتی شد و بَرفُور پیکوآد آغاز پیشروی کرد.
با نگاه از میان
عدسی دوربین،
خیلی
زود
قارب ها و سردکل های دیده بان دار کشتی ناآشنا، وال
شکردیش نِمود. اما
از آنجا که خیلی دور و در جهت
باد موافق
بود و بسرعت
می سیر
می کرد و بظاهر در گذر به میدانی دیگری می نمود، پیکوآد نمی توانست امیدی به رسیدن بدان
بندد. از اینرو علامت کشتی افراختند تا
معلوم شود پاسخ چیست.
همینجا بگویم ناوگان وال شکرد امریکایی
همانند کشتی های
نظامی هر یک نشان اختصاصی دارد؛
و همه این علائم همراه
با نام کشتی در کتابی گردآوری شده و هر ناخدا یکی از آن دارد. از این طریق فرماندهان وال شکردها می توانند از
فاصله بس دور و بدون کوچکترین وسیله
یکدیگر را در اقیانوس ها شناسَند.
سرانجام کشتی ناشناس با بالابردن پرچمِ نشان خود به علامت پیکوآد پاسخ و نشان داد کشتی یِرُبُعام از نانتوکت است. با عمود کردن تیرهای افقی بادبان بر مازه تغییر مکان داده و در سمت بادپناه پیکوآد، در جهت عمود بر درازای کشتی، قرار گرفت و قاربی به آب انداخت؛ دیری نپائید
که قارب نزدیک شد،
اما در حالی که به دستور استارباک نردبان
جانبی آماده آویختن برای پذیرش ناخدای
میهمان می شدند، غریبه موصوف با حرکت دست از پاشنه قارب خود علامت داد آن اقدام بکلی غیرضروری
است. مشخص شد در یِرُبُعام همه
گیری منحوسی شایع
است و ناخدای کشتی، مِیهیو نام، نِگَرانِ آلودن پیکواد نشینان است.
زیرا گرچه خود و خدمه قارب نالوده مانده اند و کشتی اش بقدر نیم
تیررس
تُفَنگ از پکود فاصله داشت و غلتان هوا و دریای نالودنی در میان، با این همه با پایبندی وجدانی به هَراسنده قرنطینه خشکی، قاطعانه از
تماس مستقیم با پیکوآد سرباز زد.
اما این به هیچ
روی مانع هرگونه ارتباط
نشد. قارب یِرُبُعام با حفظ فاصله چند
متری
با کشتی و استفاده از پاروهای خویش حسب
موقعیت،
می کوشید خود را در موازات پیکوآدی نگاه
دارد که اینک به شدت در دریا پیش می
رفت(حالا
خیلی پیش می رفت) چرا که فرازین
بادبان دکل اصلی
را عَقَب داده بود؛ با اینکه درعمل گهگاه قایق با هجوم ناگهانی غلتان موجی
بزرگ قدری جلو تر از کشتی می افتاد؛ دوباره بسرعت و با مهارت به محل مناسب خود بازگردانده می شد. با همه اینها و دیگر وَقفه های
مشابه گهگاهی، گفتگوی دو طرف ادامه
یافت؛
هرچند در برخی فواصل وقفه هائی از نوعی بس متفاوت پیش می آمد.
در قارب یِرُبُعام مردی پارو می زد که حتی در آن درهم و
برهم زندگی وال گیری که کل مجموعه ها را افرادی شِگُفت تشکیل می دهند، ظاهری منحصر بفرد داشت.
ریز اندام و پَست قد مردی نسبتأ جوان، با صورتی سراسر کک مکی و زیاده موهایی زرد.
پوشیده در پالتوئی دراز
دامن
با بُرِش کابالایی گردوئی فامِ رنگ و رو رفته؛ مُطَبَق آستین ها را تا مُچ بالا زده بود. با
ژرف شوریدگی متعصبانه جای
گرفته
در چشمان.
به محض اولین مشاهده این شخص استاب فریاد زده بود-خودشه! خودشه!- همان رذل بُزدل دراز جامه که افراد تاون-هو گفتند."
در اینجا استاب به قصه ای شگرف در مورد یِرُبُعام و مردی مُعَیَّن در میان
خدمه آن گریز
می زد
که مدتی پیش در گفتگوی پیکوآد با کشتی
تاون-هو نقل شده بود. بر پایه این روایت و
آنچه بعدأ دانسته شد ظاهرا بُزدل موصوف تقریبا بر همه افراد یِرُبُعام شِگَرف سیادتی
یافته بود. حدیث او بدین
قرار:
وی دَر اَصل پروریده مجنون فرقه شِیکرز نیسکِیونا و نزد آنان پیامبری بود که
چندین بار در سِرّی جلسات
احمقانه شان از میان روزِن از گَرَزمان نازل شده خبر گشودن سریع هفتمین
شیشه را که
در جیب جلیقه خود حمل می کرد داده بود؛ شیشه ای که
گمان میرفت بجای باروت[1] لادانوم دارد. هوای اُسقُفانه غریبی بر وی مستولی شده نیسکِیونا را به مقصد
نانتوکت ترک کرده و در آنجا با آن مَکرِ ویژه جنون، تقلید ظاهری عاقل و متین کرده تازه کار داوطلب سفر والگیری یِرُبُعام شده بود. اَجیرَش کردند اما تا خُشکی
از کِشتی نَهان شد جُنونَش طغیان کرد. خود را رئیس الملائکه، جبرئیل، اِعلام و به
ناخدا امر کرد به
دریا پَرَد. در مَرامنامه ای که منتشر کرد خود را مُنجی جزایر و نایب مطران کل اقیانوسیه مطرح کرد. جِدیت راسِخی که در اعلام این
چیزها کار برد؛- پریشان بازی بیباکانه بی قرار تخیل شوریده او و تمامی دهشت های فراطبیعی راستین هَذیان، دست
به هم داده این جبرئیل را در ذهن بیشتر خدمه جاهِل حال و هوای قِداسَت داده بود. علاوه بر این از او می ترسیدند. به هر حال، از آنجا که چنین مردی چندان فایده عملی برای
کشتی نداشت، بویژه ازآنرو که جز به رضایت خود از کار سرباز می زد، ناخدای شکاک آرزوی رانَدنَش داشت؛ اما رئیس الملائکه با آگاهی از این که آن فرد قصد پیاده کردنش
در اولین بندر در دسترس را دارد، بَرفور همه مُهر ها و شیشه های خویش
گشود-کشتی و همه نفرات را نفرین تباهی بی چون و چرا در صورت اجرای این قصد کرد. چنان شدید روی حواریون خویش میان خدمه کار می کرد که سرانجام جملگی نزد ناخدا رفته گفتند چنانچه جبرئیل از کشتی رانده شود هیچ یک از آنان نخواهند ماند. از
اینرو
ناخدا ناگزیر شد از
نقشه خویش دست
کِشَد. همچنین اجازه هیچگونه بدرفتاری با
جبرئیل را نمی دادند و آزاد بود هرچه خواهد گوید و کُنَد؛ تا بدان حد که پذیرفته
شد
در کشتی آزادی
مطلق
دارد. نتیجه همه
این ها این که رئیس الملائکه کمترین اهمیتی به ناخدا و نایبانش نمی داد؛ و از وقتی همه گیری شایع
شده بود،
بیش از هَمیشه تَفَوّق یافته گفت، آنچه
وَبا می
نامید مُنحَصِرأ تحت فرمان اوست؛ و جز به مِیل او نباید پایان پذیرد. مَلَوانان که بیشترشان افرادی مسکین بودند فروتنی کرده و برخی از آنان حتی تَعظیمش می کردند؛ برخی مواقع در اطاعت فرامینش، شخصأ نمازش می بردند، چون
خدا. ممکن است چنین چیزها باور
نکردنی
بنظر رسد، اما هرچقدر هم شِگَرف،
حقیقت دارد. تاریخ دیوانگان نیز از نظر خود
فریبی بی حد خود دیوانه به اندازه نصف قدرت بی پایان نیرنگ و افسون شماری چنان بزرگ، چِشمگیر نیست. اینک وقت برگشت به پیکوآد است.
آخاب از کنار نرده کشتی به ناخدا مِیهیو گفت: "از همه گیری نمی
ترسم مرد، روی عرشه بیا."
اما اینک جبرئیل بر پا خاست.
"اندیشه کنید، به تب های زرد و صفراوی بیندیشید! زینهاراز وبای مهیب!"
ناخدا مِیهیو فریاد زد، "جبرئیل، جبرئیل،
باید یا-" اما در آن لحظه شتابان موجی قارب را بسیار پیش راند و جوشش آن همه صحبت را خفه کرد.
با رانِش قارب به عقب آخاب پرسید، "وال زال را دیده
ای!"
"فکر کن، به قارب والگیری درهم شکسته و غرق شده ات اندیش! از دُم
دِهشتناکش بپرهیز!"
"باز هم به تو می گویم جبرئیل که-"
اما قارِب چنان دوباره پیش شِتافت که اِنگار شَیاطین اَش کِشَند. در
هنگام گذر سلسله موج
های سرکشی که توسط یکی از آن بُوالهَوَسی های گاه و بیگاه دریاها رقصان، نَه خیزان، می
شدند، برای چند لحظه هیچ گفته نشد. در این
بین افراخته سر
عنبروال سخت تِلو می
خورد
و جبرئیل دیده شد که با هراسی بیش از آن که جایگاه رئیس الملائکه مُجاز دارَد، بدان می نگریست.
با پایانِ این فترت ناخدا مِیهیو آغاز داستانی شوم درباره موبی دیک کرد، البته نه خالی از وقفه های
مکرر توسط جبرئیل با هر بار برده شدن نام وال و دیوانه دریایی
که گوئی با اوهمداستان شده.
معلوم شد خیلی از عزیمت یِرُبُعام از نانتوکت
نگذشته بود که سرنشینان از گفتگو با کشتی وال شکردی از وجود موبی دیک، و خرابی که
بار آورده بود اطلاعی موثق یافتند. جبرئیل با دریافت حریصانه این
اطلاعات به جِدّ به ناخدا هشدار
داد در صورت رؤیت به وال زال حمله نکند و با وراجی زاده
جنون خویش اعلام کرد وال زال چیزی جز تجسم خدای
شیکرها نیست؛ همانان
که معنای اِنجیل دریابَند. اما
وقتی یک دو سال بعد موبی دیک بروشنی از سر
دکل دیده
شد،
مِیسی، نایب
ارشد
کشتی، در تب رویاروئی با او می سوخت، و خود ناخدا خود بی میل نبود با
همه تقبیح و اِنذارهای رئیس الملائکه این فرصت را
بدو دهد و میسی هم توانست پنج نفر را مُتِقاعِد کند
خدمه قاربش شوند. با آنان از کشتی جُدا شد؛ و پس از بسی پاروزنی خسته
کننده
و چندین حمله خطرناک نافرجام سرانجام توانست زوبینی دَرو نِشانَد. در این بین، جبرئیل که بالای زبرین بخش دکل رفته بود، یک بازوی خویش را با حرکاتی دیوانه وار تکان داده پیشگوئی های مرگ مفاجای بی دین مهاجمان به خدای خویش روان می ساخت. باری، در حالی که میسی، نایب، در دماغه قارب خویش
ایستاده بود، و با همه توان لاقیدانه طایفه خویش وحشیانه غُرِّش های خود نِثار وال کرده و می کوشید مُناسِب فُرصَتی برای آماده نِیزه خود بدست آرَد، بِنگَر! پَهن سایه ای سفید از دریا برآمده با فِرز حرکتی بادزَن وار، لَختی نفس پاروزنان برید. دَمی بعد، نِگون بَخت نایب، تا بدان پایه سرشار از حیاتی ویرانگر با ضربه ای به هوا پرتاب شد و با ساخت بلند کمانه ای در سقوط در فاصله پناه متری به آب افتاد؛ نه
سر سوزنی از قارب آسیب دید نه سرِ مویِ پاروزنی و نایب بود که برای همیشه زیرآب رفت.
خوب است در اینجا این نکته را هم بِگُنجانَم که در میان مرگبار حوادث صید عنبروال احتمالا این صِنف نیز به اندازه هر رویداد دیگر از این دست رایج است.
پاری اوقات جز مردی که بدینسان نابود شود هیچ چیز آسیبیی نبیند؛ در بیشترینه این مواقع دماغه قارب کَنده شود، یا تخته مُتَّکایِ ران، که سَرکرده در آن
ایستد، جاکن
شده مُلازِم بدن گرد. اما شِگرف تر از همه آن وضعیت که بارها، وقتی جسد از آب گرفته اند، حتی یک نشان خشونت بر بدن نه پیدا و مرد، پاک مرده.
کل مُصیبَت،
همراه با اُفتان پیکر میسی بِروشَنی از کشتی دیده شد. جبرئیل با سردادن جیغ گوش خراش- "شیشه! شیشه!" مَلَوانان وحشتزده را از
ادامه تَعقیب وال
بازداشت. این رویداد دِهشَتناک رئیس الملائکه را جامهِ فزوده نفوذ پوشاند؛ زیرا
ساده حواریونَش بر
این گمان
بودند که بجای آن سِنخ پیش
بینی تَعمیم پَذیر
که از عهده هر کس بر می آمد و اجازه می داد از میان گسترده طیف احتمالات یکی درست
درآید، مُشخَّصَا
آنرا پیشگوئی کرده
بود. بدین ترتیب بدل به وحشت بی نام
کشتی شده بود.
وقتی میهیو
داستان
خود به پایان
رساند آخاب چنان پرسش هایی از او کرد که که ناخدای غریبه نتواست
نپرسد آیا قصد
آخاب شکار والِ زال در صورت پیش آمدن فرصت دارد. پاسخ آخاب بدین پرسش
"آری" بود. همین شد که،
جبرئیل باری
دیگر، بی
درنگ برپا شده خیره
بر کهن مرد، با انگشتی رو به پائین، بشدت توپید،
"اندیشه کن، به کافِر
اندیش-مرده و بدان اعماق رفته!-از فرجام آن کافر پرهیز!"
آخاب، بی تفاوت روی گرداند، سپس
خطاب به میهیو گفت، "ناخدا، همین حالا کیسه نامه
ها را یاد
آوردم، غَلَط
نکنم نامه ای برای یکی از اَفسرانَت
هست. استارباک، کیسه را بِگَرد."
هر
کشتی وال شِکَرد شماری به
نسبت بزرگ نامه برای کشتی های جور واجور با خود می بَرَد که تحویلشان
به مخاطبان بَستگی محض به اِحتِمال برخورد با آنان در چهار اقیانوس
دارد. از
اینرو بیشتر نامه ها هرگز به مَقصَد نمی
رسد؛ و بسیاری از آنها پس از رسیدن
به دو تا سه سالگی دریافت
می شوند.
چیزی
نگذشت که استارباک با نامه ای دردست بازگشت.
سخت رنگ و
رو رفته، نَمور
و پوشیده از کَدَر کَپَکی
سبز و خالدار،
نَتیجه
نگهداری در تاریک گنجه
کابین. چنین نامه را شَخصِ مَرگ هم
توانست پِیکی کرد.
آخاب بانگید،
"نمی توانی بخوانیش؟ بده به من مرد.
آری، آری، خرچنگ قورباغه
ای است ناخوانا؛- این
چیست؟ در حالی که گرم خواندن بود استارباک طویل تیر وال-بیلی
برداشته با چاقوی خویش اندک شکافی در انتهایش ایجاد و نامه در آن فرو کرد تا بدین
ترتیب، بدون نزدیک تر شدن قارب به کشتی، تحویل شَوَد.
در این
حیص
و بیص
آخاب، نامه بدست، زیرلبی گفت، آقای هَر- بله، آقای هَری-(دستخط لطیف
زنانه-شرط می
بندم دستخط همسرِ مَرده)-آری-آقای هری میسی، کشتی
یِرُبُعام؛-ای
بابا، برای میسی است که مرده!"
میهو
آهی کشید و گفت، "مِسکین،
مِسکین! آنهم از همسرش، با این همه به مَنَش دِه."
جبرئیل
بر آخاب خروشید، "نه، خودت
نِگَهِش دار، زودا که همان راه روی."
آخاب
در پاسخ گفت، "بَلا خفه
ات کند." "ناخدا میهیو، آماده
گِرِفتَن باش"؛ و آن واپسین نامه از
دست استارباک گرفته، درون شِکاف
تیر گیرداده به
سمت قارب دراز کرد. اما وقتی چنین کرد،
پاروزنان منتظرانه
دست از پارو کشیدند؛
قارب اندکی سوی پاشنه
کشتی پس رفت، طوری
که گوئی به
جادو، ناگاه نامه در میدان مُشتاق دستان جبرئیل قرار گرفت. بَرفور چنگ
در نامه زده چاقوی قارب قاپیده نامه را بر آن کشیده به کشتی برگرداند. نامه بر پای آخاب افتاد. سپس جبرئیل با جیغی به رفقای خود
گفت سرعت پارو کاهند
و بدین نحو قارب بسرعت
از پیکوآد دور شد.
وقتی
دریانوردان پس از این فترت کار خود روی پوست
وال از سر
گرفتند به بسیاری اُمور شگرف در ارتباط با
این قضیه خارق العاده اِشاره شد.
فصل
هفتاد و دوم
طناب عَنتَر
در مُتلاطِم اَمرِ
پیه بری و پرداختن به
وال، بسی پس و پیش دویدن خدمه داریم.
اینجا کمک لازم است و دِگَر بار، آنجا. نه امکانِ پایش در تک جائی، زیرا در آنِ واحد باید
همه چیز در همه جا انجام شود. اوضاعِ تلاش توصیفگرِ
این صحنه هم بر همین سیاق است. حال باید اندکی به عقب برگردیم. گفتیم که پس از شکافت پُشتِ وال قلاب پیه وارد شِکاف
اولیه ای شد که با وال-بیل
نایبان آنجا بریده شده بود. اما جِسمی به زُمُختی و سنگینی قلاب
پیه چگونه در آن شکاف اُستوار شد؟ جای
دادن قلاب در شکاف بِدَستِ دوست خاّصِ من کوئیکوئک بود که وظیفه زوبین
اندازیش حکم می کرد برای ویژه مقصود مذکور بر پشت غول فَرود شَوَد. اما در موارد پُر شُمار شرایط ایجاب می کند زوبین انداز تا پایان پوست گیری یا پیه کنی همانجا بِمانَد. توجه داشته باشید که وال به
استثنای
بخش های مُجاوِرِ کار تقریبا بکلی مَغمور
است. ازاینرو، مسکین زوبین انداز، آن پائین، حدود ده قدم پائین تر
از سطح عرشه، در حالی که آن عظیم تنه چون پای آس زیر پایش گَردَد، نیمی بر وال و نیمی در آب، بزحمت کوشَد. در آن اقیانوس چنان بنظر می رسید که کوئیکوئک لباس ویژه اسکاتلندی-جُبّه و جوراب- به تن دارد، و در آن پوشش، دست کم به چشم من،
امتیازی بی
همتا
داشت، و همانطور که همین
حالا خواهیم دید، هیچ کس بهتر از من مَجال دیدنش
نداشت.
بعنوان دماغه نشین، یعنی پاروزن دماغه قارب آن وحشی (نفر دوم از
جلو) خوشایند وظیفه
ام بود در آن بی مزد و منت تقلّا بر پشت مرده وال، چاکِریش کنم. عنتری پِسَرَکان ارگ
نواز ایتالیائی را دیده
اید که رقصان عنتر با بلند ریسمان نگاه
دارند. درست
به همان شکل، کوئیکوئک را، از سراشیب
دیواره کشتی، آن پائین، در دریا، با آنچه در صنعت وال شِکَرد اصطلاحأ طناب
عنتر
نامند و به مُحکَم نوار کرباس دور کمرش
بسته شده
بود، نِگَه می
داشتم.
معامله ای که
به شکلی مُضحِک برای هردوی ما خطیر بود. بهتر است پیش از ادامه گفته
شود هر دو سر طناب عنتر بسته است؛ متصل به پهن کمربند کرباسی کوئیکوئک و بسته به
باریک کمربند چرمی من. طوری که ما دو
تن، طی آن مدت، در خوب و بد، به یکدیگر پیوسته بودیم؛ و چنانچه مسکین کوئیکوئک برای همیشه غرق
می شد، هم عُرف و هم شَرَف ایجاب می کرد، بجای بریدن طناب، مرا در پی خود پائین
کشد. بنابراین، دراز رشته سیامی
متحدمان کرده بود. کوئیکوئک برادر توأمان جُدا
نشدنی ام بود و من نیز به هیچ روی نمی توانستم از تبعات خطرناکی که آن پیوند کنفی
بدنبال داشت خلاص شوم.
در آن وقت، با چنان صَلابَت و حِکمَتی وضعیت خود را می فهمیدم که بنظر می
رسید، ضِمنِ پایش مُجِّدانه حرکات او، بِوُضوح درک می کنم که فَردیَتِ خود
من در یک شرکت
سهامی دو نفره اِدغام شده؛
اینکه اِختیارم زخمی مُهلِک خورده؛
و خطا یا شوربختی دیگری
مَنِ بی گناه را ناروا غرق در مصیبت و مرگ کند. ازاینرو
دریافتم نوعی فَترَت در مشیت الهی پیش آمده، وَرَنه عدل مُنصِفانه او
هرگز اجازه چنین ستم فاحِشی ندهد. با این حال با تأمل بیشتر- در حالی که گاه گاه او را از گیر افتادن
میان وال و کشتی، که خطر مَنگِنه کردنش داشت، بسرعت
بیرون می کشیدم-
آری، باید بگویم، با تأمل بازهم بیشتر، متوجه شدم این وضعیت من دقیقأ وضعیت هر نَفَس کِش فانی است؛ تنها تفاوت این که
در بیشتر موارد همین وابستگی سیامی را، بدین یا بدان شکل، با کثیری از دیگر فانیان دارد. گر بانکدارتان وَرشِکَست شود، دَرهَم شکنید، گر داروگَرِتان به غَلَط سَمّ در قُرص هاتان
فرستد می میرید. این درست که ممکن است بگوئید با هُشیاری بیش از حد احتمالأ
توانید از این ها و بی
شمار بَد بیاری های دیگرِ زندگی بُگریزید. اما
با این که تا آنجا که در توانم بود طناب عنتر کوئیکوئک را با دقت بکار می
بردم گاه چنان می
کِشید
که به لغزیدن از کشتی
به دریا بسیار نزدیک می شدم. امکان
نداشت این را هم فراموش کنم که با همه این احوال، تنها اداره یک سرِ طناب با من بود.*
*طناب عنتر در همه کشتی های وال شکرد یافت می
شود، اما تنها در کشتی پیکوآد عنتر و نگه
دارنده هماره بهم بسته بودند. این اصلاح
در استفاده اولیه از این طناب را شخص استاب کرده بود تا قوی ترین تضمین وفاداری و
هشیاری نگهدارنده طاب عنتر برای زوبین انداز در خطر باشد.
اشاره کرده
ام که اغلب مسکین کوئیکوئک را از میان وال و کشتی بسرعت
بیرون می کشیدم-
جائی که در
نتیجه گَردِش و جُنبِش های بی وقفه هردو،
گهگاه بدان می افتاد. اما او صرفا در معرض
خطر مَنگِنه شدن نبود. کوسه های بی واهمه از کُشتارِ شبانه،
اینک که بسته خون
پیشین از لاشه روان
شده بود با گُستاخی و اشتیاق بیشتر جَلب می شدند-هار موجوداتی در اِزدِحام گِردِ لاشه چون
زنبورانِ مُنج آشیان.
و درست در میان چنان کوسه ها کوئیکوئک قرار
داشت که اغلب می کوشید با مَغروق پای خود کنارشان زَنَد. امری بکُلّی باورنکردنی؛ مگر در نظر گیریم کوسه همه گوشت خواری که جذب طُعمه ای
چون مرده وال شده، بندرت به مَردُم زند.
با این همه، از آنجا که کوسه ها چنین حریصانه گرم خوردن اند بهتر است باور دارید که عاقلانه آن
است که بدقت
مراقبشان
باشید. از همین رو، علاوه بر طناب عنتر که
هَر اَز گاهی با آن بینوا رفیق را از
نزدیکی بیش از حد به شِکَمِ کوسه
ای که درنده خوئی خاصی داشت بسرعت دور
میکردم،
محفاظت دیگری
برایش تَدارُک شده
بود. تاشتِگو و داگو ایستاده بر لبه یکی
از سکو ها پیوسته دو وال-بیل تیز را
بالای سرش پس و پیش برده، با آنها، هر تعداد کوسه را که دستشان می رسید می
کشتند. بی گمان این طرز
عمل
آنها بسیار بدوراز
منافع شخصی
و زاده نیکخواهی آنان
بود. تصدیق
می کنم
قصدشان بهترین کامکاری برای
کوئیکوئک بود؛ اما در شتاب
زده شور و شوق همراهی با وی،
و در شرایطی که گهگاه او و کوسه ها نیم پنهان در خون
آلود
آب می شدند، احتمال بیشتر می رفت که آن بی احتیاط وال-بیل ها،
بجای زدن غول ها،
پای کوئیکوئک قطع
کنند. اما بگمانم بینوا کوئیکوئک که در آنجا نفس
زنان
با آن خطیر قلاب
آهنین در تقلا بود،
تنها به درگاه یوجوی خویش
دعا می
کرد و زندگی خویش را به دستان خدایان خود سپرده بود.
در حالی که با هر برآمدن دریا
طناب را کشیده و سپس
شُل می
کردم، با خود اندیشیدم خُب، خُب،
رَفیق عزیز
و برادر
دوقلو-از همه
این ها گذشته
چه اهمیتی
دارد؟ نه خود قیمتی تصویر همه
ما مردان در این عالم والگیریستی؟ آن بَحرِ محیطِ ناپیموده ژرفا که در آن بسختی نفس زنی، حیات؛ آن
کوسه ها خَصمان؛ و آن
وال-بیل
ها، دوستان؛ و تو، بی نوا فَتی، چه
ای در این حزین مخمصه و خطر میان کوسه ها و وال-بیل
ها.
اما دل قوی دار
کوئیکوئک! شادی در راه
است. در حالی که سرانجام کوفته وَحشی،
کَبود لب و پُرخون چشم از زنجیرها
بالا آید
و سراپا
آبچکان و بی اختیار لرزان بر عرشه
ایستد؛ خوانسالار پیش رفته
با مُشفِق نگاهی
تَسَلّی
بخش چیزی دستش
دهد- چه؟ قدری کنیاک
داغ؟ نه، یا خدا!
جامی
زَنجِبیل
آب وِلَرم!
استاب
در حال نزدیک شدن با بَدگُمانی
پرسید، زنجبیل؟ بوی زنجبیل آید؟ در حالی که نگاهی
دقیق به جام هنوز ناچشیده می
انداخت گفت، "بله این باید زنجبیل باشد." سپس لختی چون ناباوران ایستاد و بعد آرام سوی حیران خوانسالار رفته آهسته گفت، زنجبیل؟ زنجبیل؟ و ممکن است جناب داوبوی
لطفا به من بِگید اثر زنجبیل چیست؟
زنجبیل! داوبوی، زنجبیل نوعی سوخت است
که در کار آذر افروزی در
این لرزان آدمیخوار کنی؟ زنجبیل!-جَلَّ الخالِق، زنجبیل چیست؟-زغال بحری؟ هیمه؟- کبریت شیطان؟-گیرانه؟- یَمسو؟- می
پرسم این زنجبیل چه کوفتی است که بدین مسکین کوئیکوئک دهی؟"
اینک با نزیک شدن به استارباک که تازه از جلوی
کشتی آمده بود بناگاه افزود، "در این امر باید دستِ پنهان نهضت انجمن مبارزه با مشروبات الکلی درکار
باشد." قربان، ممکنه نگاهی بدان فنجان انداخته و گر مایلید بو
کنید." سپس با نگاه به چهره نایب افزود،
"آقای استارباک خوانسالار آنقدر
گُستاخ است
که به این کوئیکوئک که همین حالا از کار روی وال خلاص شده کالومِل و جَلَب دهد.
قربان این خوانسالار داروگَر است؟ و می توانم بپرسم آیا این از سنخ آن تَلخ هاست که جان به تن مرد نیم مغروق باز دَمَد؟"
استارباک پاسخ داد، "گمان نکنم، چیز مُزَخرفی
است."
استاب به فریاد گفت، خوب، خوب، خوانسالار، حال فرا
گیری چطور به زوبین انداز اِکسیر دهی،
هیچ یک از دَواهای عطاریت
اینجا نباشد؛ می خواهی شَرَنگمان دهی،
ها؟ بیمه
عمرمان
کرده و پس از کشتن همه، وصولی ها را
به جیب
زنی،
ها؟"
داوبوی بانگ زد، "کارِ مَن نیست، عمه کریمه بود
که زنجبیل به کشتی آورد و به من گفت هرگز هیچ الکلی به زوبین اندازان ندهم، جُز به قول او از این تُنگِ زَنِجبیل"
"تُنگِ زَنِجبیل! ناکِس بُزدِل! بَرَش
دار! و بِدو بِبَر سمت گنجه ها و چیزی بهتر آر.
آقای استارباک، امید که غَلَطی نکنم . دستور شخص ناخداست که به زوبین اندازی که روی وال کار
کرده رام داده شود."
استارباک پاسخ داد، "بَسه، فقط دوباره نزنَش،
اما-"
"اِه، در لَت هیچگاه آسیب نزنم،
جز در زدن وال یا چیزی از آن دست؛ و این بابا، راسوئی بیش نیست.
چه می گفتید، قربان؟"
"با او زیر عرشه رو و آنچه خود خواهی
بردار، همین"
استاب دوباره
پیدا شد
و با شیشه ای در یک دست و صِنفی چادان در دیگری، آمد. اولی حاوی عَرَقی مَرد
اَفکَن
که به کوئیگوئک داده شد؛ دُوُّمی، هدیه عمه کریمه، که اَرزانی امواج گشت.
فصل
هفتاد و سوم
استاب
و فلاسک هونهنگی
کُشَند و سپس سر آن گفتگو دارند.
باید در نظر داشت تمام این مدت، خطیر کله
عنبر وال را آویخته از پَهلوی پیکوآد داشتیم.
اما باید تا رسیدن فرصت رسیدگی می گذاشتیم مدتی همانجا آویزان باشد. اینک امور دیگر مهم تر است و بهترین کاری که فعلا برای کله توان کرد دعا
بدرگاه خداوند است بلکه طناب و
قرقره ها
ها پایدار مانند.
باری، طی شب گذشته و پیش از
ظهر،
پیکوآد رفته
رفته به دریایی رانده شده بود که با زَرد لکه های بریت گاه و بیگاه نشانه هایِ نا متعارف نزدیکی شال، گونه
ای از لویاتان که کمتر کسی گمان می بُرد در این بُرهه خاص در این حوالی پنهان شده باشد، نمایان می ساخت. و گرچه معمولا همه صِید آن کِهتَر حیوانات را به سُخره می
گرفتند؛ و با اینکه پیکوآد به هیچ
روی مأمور گشتِ
یافتِ آنان نشده بود و هرچند نزدیک کروزِت بدون قایق اندازی از کنار شماری از آنان گذشته
بود؛ با این همه حالا که عنبر والی را کنار کشتی کشیده سرش برداشته بودند، در میان حیرت همگان اعلام شد آن روز، در صورتی که فرصت دست دهد، باید
هو نهنگی صید شود.
تحقق این امر خیلی
زمان نَبُرد.
بلند فواره هائی در سَمتِ بادخورِ کشتی دیده شد و دو قارب استاب و فلاسک به
تعقیب
اعزام شدند.
پاروزنان دور و دور تر و سرانجام تقریبأ از دید مردان سر دکل نهان
شدند. اما ناگهان در فاصله دور دست عظیم پُشته سفید
آبی
متلاطم دیدند
و اندکی پس از آن از
بالا
خبر رسید که به احتمال زیاد یک یا هر دو قارب زوبین در تن وال نشانده اند. مدتی
گذشت و قارب ها در مَعرَض دید
قرار گرفتند، در حالی که کِشَنده وال
یکراست سوی کشتی یدک می
کشیدشان. دیو چنان به بدنه نزدیک شد که ابتدا بنظر رسید سَرِ
کین
توزی
دارد؛ اما ناگاه در فاصله چهار قَصَبه از تخته ها در گِردابی فرو شده
به شکلی که گوئی بزیر مازه شیرجه
رفته، بکلی از
دیده نهان شد.
"بِبُرید!
بّبُرید!" فریاد کشتی نشینان به سرنشینان قارب ها بود که در یک آن بنظر رسید با سرعتی مرگبار برابرِ کناره
کشتی آورده شوند.
اما از آنجا که هنوز خیلی طناب در طشت ها داشتند و وال خیلی سریع پائین نمی رفت طناب زیادی داده همزمان با تمام توان چنان
پارو زدند تا در جلوی کشتی قرار گیرند.
این کشاکش چند دقیقه بشدت بُحرانی بود؛
زیرا در حالی که هنوز سِفت شده طناب را در یک جهت شل می
کردند و همچنان پاروهاشان را در جهتی دیگر کار می
گرفتند،
خطر آن
بود که کِشِش مخالف زیر آبشان بَرَد. اما تنها در طلب چند
قدم پیشروی بودند. و همچنان متصل به وال ماندند تا بدان رسیدند؛
اینجا بود که بَرفور سریع لَرزِشی احساس
شد
که چون بَرق زیر مازه
پوئید و تنجیده طناب با خراشیدن زیر
کشتی، ناگهان زیر دماغه بر آب شد، مُرتَعِش و تَرَق تروق کنان، و قطرات آبَش چنان پرتاب می شد
که گوئی ذَرّاتِ شکسته
شیشه بر آب
ریزد، و همزمان، وال آنسوی کشتی به چشم
آمد
و باری دیگر قاربها آزادانه بحرکت در آمد. اما خسته وال
سرعت کاست و کورکورانه تغیر مسیر داده
دور پاشنه کشتی چرخیده دو قارب را در پی کشید طوری که دوری کامل زدند.
در این بین طناب ها را بیشتر و فزونتر کشیدند تا اینکه دو قارب قریب جناحین او قرار گرفتند و هر نیزه فلاسک
بر تن وال را نیزه ضرب استاب پاسخ بود؛ و نبرد، بدین شکل، با
چنیدین دور گردش دور پیکوآد ادامه یافت،
در حالی که جماهیر کوسه
ها که پیشتر گرد جسد عنبر وال ازدحام کرده بودند سوی خون نوریخته شنا کرده
و عطشان، به
نوشیدن خون از هر تازه شِکاف
پرداختند، به همان نهج که بنی
اسرائیل
آبی را که از چشمه های نو شِکُفتِ شکسته سنگ روان
بود.
سرانجام فواره غلیظ شد و جسد با هَراش و
غَلتی مَهیب به پُشت چرخید.
در حالی که دو فرمانده گرم بستن ریسمان به باله عمودی دُم و آمادن
جسد به دیگر طُرُق برای یدک کشی بودند، صحبتی میان آنان در گرفت.
استاب نه بی رَمِش از
فکر پرداختن به لویاتانی چنین خَسیس گفت،
در شِگِفتَم کهن
مرد این توده پیه پَلید را
بهر چه خواهد."
فلاسک ضمن چنبر کَردَن قدری طناب
ذخیره در سینه قارب گفت، "چه خواهد؟ هیچ شنیده ای آن کشتی که تنها
یکبار
کله عنبر وال را در سمت راست خود اَفرازَد و همزمان سر هو نهنگی را سمت چپ؛ هیچ بگوشت نخورده، که چنان کشتی را زان پس
هرگز اِنقلابی
نَبُوَد؟"
"چرا نه؟"
"نمی دانم، اما شنیدم آن زَردَنبو
شَبَح، فتح الله، چنین گفت و بنظر می رسد همه چیز در
باره طِلِسم های کشتی داند، اما گاه فکر می کنم سرانجام
کشتی را طلسمی بی فایده کند. استاب،
من اصلا از این این بابا خوشم نمی یاد. هیچ دقت کرده ای پنداری آن دراز دندانش در سَرِ ماری تراشیده شده؟"
"غَرقَش کُنَم! هیچوقت نگاهش هم نمی کنم؛ اما گَر تاریک شبی فرصت یابم و کنار نرده کشتی ایستاده و کسی آن
نزدیکی نباشد، فلاسک آن پائین را نِگَر- و در همین حال با حرکت خاص دست به دریا
اشاره کرد- آری، حتمأ این کار را می کنم! فلاسک، من فتح الله را شیطان مُتِنَکِّر دانم.
آن دروغ قصه قاچاقی کشتی
سوار شدنش را باور می کنی؟ گَمانَم خود شیطان است. زانرو دُم اَش نبینی که جمع کرده نَهانَش دارد؛
حَدس می
زنم چنبره به جیبَش بَرَد. لعنت بر او! حالا که
فکرشو می کنم،
همیشه کنف خواهد تا در پَنجه چکمه های خود تَپانَد."
"چکمه پوش خوابد، نه؟ نَنویی ندارد؛ اما دیده ام شب ها در چنبره طناب های بادبان بندی آرَمَد."
"بِلاشَکّ، و علت
همان ملعون دم است، می دانی، توی سوراخ چنبره طنابها پِنهانَش می کند."
"چطوری است که کهن مرد این همه کار با او دارد؟"
"گمانم، بَهرِ نیل به
تَبادُل یا معامله
ای."
"معامله- سر چه؟"
"خوب، نمی بینی پیر مرد سخت مصمم به تعقیب والِ زال است و شیطان می کوشد با تغییر
نظر به تبادل سیمین ساعت، یا
روح خود، یا چیزی از همان سِنخ، در ازاء تحویل موبی
دیک، راضیش کند.
"دِه!
استاب، بازیگوشی می
کنی؛ چگونه فتح الله تواند چنین کند؟"
"نمی دانم فلاسک، اما بتو می گویم، شیطان غریب
مُصاحِبی است، شَریر هم. خوب، می گویند چگونه یکبار به پَرسه به پیر ناو سرفرماندهی رفته در حالی که آقامنشانه با سُهولتی اهریمنی دم می
جنبانده سُراغ پیر پدر گیرد. خوب، پدر حاضر بوده و از شیطان پرسیده چه می
خواهد. شیطان، سُم جُنبان، گفته، "یحیی را." پدر
گوید، "برای چه؟" ژیان شیطان گوید، "به تو چه دَخلی دارد، می
خواهم از او استفاده کنم." پدر گوید،
"بِبَرِش" و سوگند
به خدا
فلاسک که گَر شیطان پیش از اِتمام
کارش
با یحیی مبتلا به وبای آسیاییش
نکرده باشد این وال به یک لقمه خورم. فقط عجله کنید، همه آماده؟ خوب، پس، پارو به پیش تا وال کِنارِ کشتی رسانیم."
وقتی سرانجام دو قارب با بار خود به کندی به
کشتی نزدیک می شدند فلاسک گفت، "گمانم داستانی چون آنچه گفتی یاد دارم، اما کُجایش
را نه."
"سه اسپانیائی؟ ماجراهای آن سه سَفّاک سرباز؟
آنجا خواندی فلاسک؟ گمانم همانجا
بوده؟"
"نه، هیچوقت چنین کتابی ندیده، اما شنیده
ام. اما حالا بگو فکر می کنی شیطانی که
گفتی اینجا، در پیکوآد است؟
"آیا همان کَس اَم که به کشتن این وال کمک
کردم؟ آیا شیطان تا ابد زنده نیست؛ شده تا
بحال کسی مرگ ابلیس شنیده باشد؟ هیچوقت
دیدی کشیشی رَختِ عزای
ابلیس پوشَد؟ و فکر
نمی کنی شیطان که کلید در ورود به کابین دریاسالار دارد، تواند از پَنجره
هم در آید. پاسخم دِه، فلاسک."
"استاب، حدس میزنی این فتح الله چند ساله
باشد؟"
با اشاره به کشتی "آن دکل اصلی را آنجا می
بینی؟ خوب، آن رَقَمِ یک
است، حال تمام حلقه های انبار پیکوآد را گرفته جایِ صفر جلوی آن
دکل اصلی ردیف کن؛
خوب، این همه حتی آغاز سن فتح الله هم نیست.
حتی تمام چلیک سازان عالم نتوانند آنقدر حلقه پیش آرند که نمایش صفرهای سِنّ
او را کَفاف
کند."
"ولی استاب، اِلتفات کن، گمانم همین حالا با اندک تَفاخَر گفتی قصد
دریا فِکَنی فتح الله در فرصت مناسب داری. خُب، گر چنان پیر است
که حلقه هائی که گفتی حکایت کند، و گر تا ابد زنده است، چه سود از بدریا افکندنش- به
من بگو؟
"هرطور شده، خوب زیرآبش کنم."
"اما به شنا
برگردد."
"دوباره زیرآبش کنم و
ادامه دهم."
"آمدیم و بسرش زد تو را زیر آب کند- آری
غرقه در آب- بعدش چی؟
"دوست دارم امتحان کردنش بینم؛ به ضربی دو
چشمش چنان کبود کنم که تا مدتی جرأت نکند دوباره صورت خود در کابین دَریابُد نمایان کند، چه رسد در منزلَش،
در عَرشه تحتانی کشتی، یا دور و اطراف عرشه های فوقانی که اَغلَب دُزدانه رَوَد.
شیطان سگ کی باشد فلاسک، گُمان بَری از شیطان واهمه ای دارم؟ کی از او ترسد، غیر از پدر پیر که جرأت ندارد چنان
که مُستَحَقّش
است گیرد و بر دو دستش دست بند زند، و می گذارد پرسه زده مردم رُباید، و با
او عهد و
پیمان بَسته هر
تعداد مردم که رباید برایش کباب کند؟ این هم از پدر!"
"گمان بری فتح الله پی ربودن ناخدا آخاب
است؟"
"گمان بَرَم؟ خیلی زود خواهی دید فلاسک." اما قصد دارم بدقت زیر
نظرش
گیرم، و گر چیزی خیلی مشکوک بینم، فقط پَسِ گَردَنَش گرفته گویم- مرا ببین، بَعل الذُباب،
نتوانی چنین کنی؛ و بخدا قسم گر جنجالی کند،
پِیِ دُم دست در جیبش برده تا چرخ
لنگر
کشیده چنانش پیچم و کِشَم که دُم از بیخ کنده
شود- مُلتَفِتِ
منظورم هستی که؟ بنوعی گُمان بَرَم،
وقتی خود را در آن بیواره وَضع یابد بدون اندک خرسندیِ احساسِ دُم میان دو پای خود، دُزدانه بگریزد."
"و با آن دُم چه کنی استاب؟"
"چه کنم؟
پِیِ بَرگَشت به نانتوکت بعنوان تازانه ی وَرزا-نره فروشَم؛- به چه کار دگر آید؟"
"حالا بگو استاب، در آنچه می گوئی و تمام
این مدت می گفتی راسخی؟"
"باشم یا نباشم، به کشتی رسیدیم."
اینجا بود
که از قارب ها خواسته
شد
وال را به سمت چپ
کشتی
کِشَند، جائی که زنجیر
های بستن وال
و دیگر مَلزومات
پیشاپیش
برای بَستَن آماده بود.
فلاسک گفت، "نَگُفتَم؟ آری زودا که سر این
هو نهنگ افراخته بینی برابر سر آن
عنبر وال."
دیری نپائید که گفته استاب مُحَقق شد. از
آنجا که پیشتر پیکوآد بشدت به سمت کله
عنبر وال مُتِمایِل شده بود، اینک، با پارسنگ دو کله، تَراز مازه بازیافت؛
هرچند بی گمان به
سختی در
فشار. باری، وقتی
در یک سمت کشتی کله لاک اَفرازی،
بدان سمت متمایل شوی؛ اما اینک در دیگر سمت کله کانت افراز
و بازگشت تَوازُن؛ هرچند در مَخمَصِه ای رِقَّت بار. برخی
اذهان بدین شکل تا ابد به تعدیل کشتی ادامه دهند.
اَیا گولان، همه این مُبهَمات بدریا ریخته راست و سَبُک بار رَوید.
در آمادَن بدن هو نهنگ، پس از استقرار در موازات کشتی،
معمولا همان اِقداماتِ مقدماتی صورت
می گیرد
که در مورد عنبر وال؛ جُز این که در مورد اخیر کله را دُرُسته می بُرَند و در اولی زبان و لب ها را
جدا
گانه برداشته بهمراه تمامی سیاه والانه معروف، متصل
به استخوان موسوم به تارُک، روی
عرشه افرازند. اما در مورد حاضر هیچ
اقدامی از این دست صورت نگرفته بود. جَسَد هر دو وال را پَسِ کشتی انداختند؛ و کشتی سنگین
بار از کله، بس
شبیه قاطر در حمل دو گران لنگه.
در این
بین
فتح الله آرام به
کله هو نهنگ خیره
شده
بود و گهگاه نگاه
از ژرف آژَنگ های
کله برگرفته به خطوط دست
خویش می انداخت. و اتفاق را،
آخاب چنان ایستاد که پارسی در سایه اش اوفتاد؛ در
حالی که بنظر می رسید اگر اصلأ سایه ای داشته باشد با آنِ آخاب درآمیخته و تَطویلَش داده. در حالی که خدمه همچنان زحمت
می کشیدند تخمین هائی در مورد شیطان در همه این گُذَرا اوضاع میانشان رد و
بدل
می شد.
فصل هفتاد و چهارُم
کله
عنبر وال-دید مُتِخالِف.
نَک،
اینجا، دو وال بزرگ داریم، سر در کِنار؛ بیائید بدانها پیوسته سرهای خود کنارشان گُذاریم.
در والا راسته وال
های رَحلی، عنبر
نهنگ و هو نهنگ بِمراتِب مُهِم تر از بقیه اند. این دو، تنها وال هائی اند که پیوسته صِیدِ مَردُم
شوند. بچشم نانتوکتی ها این دو وال نمایانگر
دو اِنتهای طیف تمام ارقام شناخته شده وال اند. از آنجا که تفاوت های بیرونی آنها عمدتا در کله
ها مشهود است، و هم اینک سر هریک از این دو از پهلوی پیکوآد آویزان؛ و از آنرو که می توان به صِرفِ پیمایِش
عرض عرشه از یکی سوی دیگری رفت:- مایلم بدانم، کجا فرصتی بهتر از این برای وال شناسی عَمَلی توان یافت.
نُخُست، از تبایُنِ عامّ این
کله ها بُهت زده شوید. بی
شک هر دو کله، حسب هر
مِعیار مَعقول بَس خَطیرَند، در کله
عنبروال نوعی تقارن
ریاضی
هست که هو نهنگ ندارد. شخصیت کله
نهنگ عنبر بیشتر است. حین نِظاره آن بی
اختیار-
عظیم برتری از
نظر کِرامَتِ عامّ را به
کله عنبر وال دهید. در مورد حاضر نیز این
کرامت با رنگِ جو گَندُمی تارَک سرش فزون تر شده نِشان پیری و آزمودِگی فراوان بدان
دهد. کوتاه سُخَن همان که صیادان اصطلاحأ "وال سر خاکستری" گویند.
حال بگذارید ببینیم دو کله در چه چیز کمترین ناهمسانی دارند-، بِعنُوان مِثال، در دو مهم ترین اَندام، چشم و گوش.
با بررسی دَقیق،
سرانجام، نزدیکِ انتهای بخش پائینی پهلوی سر، در کنار گوشه هر یک
از دو فَکّ وال، چشمی
بی مُژه بینی، چنان بی تناسب با بُزُرگی
کله، که پِنداری چشم نوباوه کُرِّه ای است.
باری، پُرپِیداست که با این غَریب استقرار چشمان وال در طرفینِ سر،
هیچگاه چیزهائی را که دقیقا روبروی سرش قرار گرفته نبیند، همانطور که چیزی را که
دقیقا برابر دُم نَباشد، نَتانِست دید. در یک کلام، جایگاه چشمان وال مطابق جایگاه مردُم گوش است، و خود تجسم توانید کرد گر قرار بود اشیاء
را از طریق دو
گوش در طرفین سر نِگَرید چگونه
گذران می کردید.
معلومتان می شد تنها مشاهده حدود سی درجه در جلو و سی درجه پُشتِ خط مستقیم دید جانبی را در اختیار دارید. گر کینه جو ترین دشمن در
روز روشن با آهیخته دَشنه
مستقیم سویتان می آمد همانقدر قادر به دیدنش نبودید که از قَفا نزدیک می شد. در یک کلام، به اصطلاح دو قفا می داشتید؛ اما در عین حال، همچنین، دو جِبهه (جبهه های جانبی): زیرا
چه چیز جبهه مردم سازد- در واقع چه چیز جز مَردُم چَشم؟
افزون بر این، گرچه در بیشتر حیواناتی که بخاطر دارم، چشم ها طوری نهاده شده
تا قدرت دید را بطور نامحسوس دَرآمیخته، بجای
دو، یک تصویر در مغز ایجاد
کنند؛
غریب موضع چشمان وال، با آن سخت کله
چون برجی در میان، کَلان کوهی را مانَد که فصل دو دریاچه درّه ها کند، و دو
چشم، عملا چندین قَدَم[1] مکعب جدای
از یکدیگر
افتاده اند؛ البته، همین امر باید تصویری را که هر یک از این دو عضو مستقل انتقال می دهد
کاملا تَفکیک کند.
بنابراین وال تصویری متمایز در
این سو و متفاوت تصویری دیگر در آن سو بیند، و لازم آید هر آنچه میان این دو واقع
شود ژرف تاریکی و عَدَم باشد. در
واقع توان گفت نگاه مردم به عالم از اطاقک
دیده بانی
است که دو پیوسته اُرسی بعنوان پنجره دارد. اما در وال این دو ارسی جدا نصب شده و دو
پنجره متمایز تشکیل داده، هرچند بَدبَختانه دید را مَخدوش کرده. این غِرابَتِ چشم چیزی است که باید در صید وال ملکه
ذِهن
ساخت؛ و خواننده نیز باید در برخی صحنه های آتی بیاد داشته باشد.
می توان اِبتِدای مسئله ای غریب و بس بُغرنج در ارتباط با موضوع دید
لویاتان کرد. هرچند بناچار به اشاره ای قناعت
کنم. تا مردم دیده در روشنا گُشودَست، دیدَ اختیاری
نیست؛
یعنی از ناگُزیر دیدِ هرآنچه روبروست، گریزی نیست. با این همه، تجربه همگان نشان می دهد، گرچه می توان به نگاهی فَحصِ عَشوائیِ اَشیاء
کُرد، واقعا محال است
که با دقت و تمامَت هر
زوجی از اشیاء را –هر چقدر خُرد یا کَلان -در لحظه ای واحد وارَسید-هرچند مُجاوِر و پَرماسَنده یکدیگر باشند. همین
که
آن دو شیئی را از دیگر تفکیک کرده حلقه ای از ژرف سیاهی گردّ هر یک کشید، هنگام نِگرِش به یکی از آنها،
طوری که ذهنتان متمرکز بر آن باشد، دیگری بکلی از تشخیص هَمزمان برون خواهد شد. در این
صورت
وضعیت دید وال چِگونَست؟ دُرُست که هر دو
چشم او، باید بخودی خود و همزمان عمل
کنند؛ اما پرسش این است که آیا مغزش چنان شامِل تر، مُؤَلِّف تر و دَقیق تر از
مَردُم مَغز است که تواند در آنِ واحد دو منظر مُتِمایِز را، یکی در یک جانب
و دیگری را درست در جهت عَکسِ اَوَّلی، بِدِقَّت وارَسَد؟َ گر تواند، چیزی همانقدر شگرف در اوست، که کسی
تواند همزمان به شرح دو مسئله
متمایز هندسه اقلیدس
پردازد. ضمن این که پَژوهِش دقیق نشان می دهد در این تَشبیه هیچ تَبایُنی نیست.
ممکن است آنچه می گویم خیالی خام باشد،
اما همواره بنظرم رسیده آن شِگَرف جُنبِش نَوَسانی برخی وال ها وَقتِ گِرِفتاری میان سه یا چهار قارِب؛ بُزدِلی و ضَعف برابر هراس های غَریب که تا
این حد میان چنین وال ها شایع است؛
بِگُمانَم، همه
این ها باید بطور غیر
مستقیم ناشی از ناگزیر سَردَرگُمی اِراده ای باشد که آن قدرت های
دید مُنقَسِم و بکلی مُتِخالِف، بِدانشان
اَندازَد.
از سوی
دیگر،
وال گوش نیز، هم
قَدرِ چشم، دَربَست شِگَرف است.
اگر بکلی با طایفه وال
ها بیگانه باشید
ممکن است ساعت ها روی این دو کله بِگَردید و
هرگز آن اندام نَیابید. گوش هیچ لاله بیرونی ندارد
و از شِگَرف ریزگی
دشوار توان پَریش به سوفار کرد. از نظر گوش، تفاوتی مهم در عنبر نهنگ و هو نهنگ
دیده می شود. گرچه گوش اولی روزنی بیرونی دارد، روی گوش دومی را پرده ای یکسره و یکنواخت پوشانده طوری
که از بیرون به راستی نامَحسوس است.
شِگَرف نیست که موجودی به هِنگُفتی وال، عالم را با چشمانی چنان ریز بیند و تندر را با گوشی خُرد تر از آنِ خرگوش شِنَوَد؟
اما اگر چشمان به گشودگی عدسیِ عظیم دوربین نجومیِ هِرشِل بود و
گوش هائی به فَساحَتِ رواق
کلیساهای جامع می داشت، بینائی دور تر و شنوائی تیز تر می یافت؟ به هیج روی.- پس
از چه رو سر را "بُزُرگید"؟
مُدَقِّق کُنیدش.
نَک
بیائید با هر اَهرُم و چَرخ بخارِ در
دسترس، کله عنبر وال را بِگردانیم تا سَر و تَه قرار گیرد؛ سپس با صُعُود از نردبان به تارُکَش رفته نِگاهی به
تَهِ دهان
اندازیم؛ و گر بکلی از تَن
جدا نشده بود توانستیم با فانوسی وارد
عظیم غارِ
ماموتِ کِنتاکی
بَطنَش شویم.
اما بُگذارید این دندان را چسبیده نگاهی
به پیرامون خویش
اندازیم. چه دهان واقعأ زیبا و مُهَذَّب نَمائی! که از کَف تا سقف با آستر یا به عبارت دیگر کاغذ
دیواریِ غشاء سفید براقی به رَخِششِ حَریرِ عروس پوشانده
شده.
حال بیرون آمده نگاهی بدین شوم فک
اسفل
اندازید که شبیه باریک درِ دِراز اَنفیه دانی است عظیم، که
بجای یک سَمت، لولائی در یک
اِنِتها دارد. گر به دِیلَمَش گُشائید تا بالاش روید
و ردیف های
دندان هاش نمایان کنید، چون مَهیب دَرهای آهنین دژهای کهن بنظر رسد؛ و آوَخ!، که برای بسی مِسکین مردم صنعتِ وال شِکرد، که این تیغ ها با
نیروئی سِپوزنده بر ایشان
اُفتَد، دقیقا همین است. گرچه بسی مخوف تر
وقتی است که قولاج ها
زیر دریا، اَخمو والی
بینی غوطه ور در تعلیق، با
آن عَظیم فک حدود پانزده قدمی، که طوری مستقیم پائین افتاده که راست گوشه ای با
بدن سازد، از هر
جِهَت شبیه دیرَک سینه
کشتی. نَمُرده؛ صِرفأ بی دل و دماغ است؛
شاید ناخوش باشد؛
سودائی؛ و
چنان بیحال که لولاهای
فکش سُست شده،
و او را در چنان وضعیت ناخوشایندی قرار
داده که موجب نکوهش همه
طایفه اوست و بی گمان باید نفرین ابتلا به کزازش کنند.
در بیشتر موارد این آرواره زیرین- که توسط مُجَرَّب استادی به آسانی باز می شود- به منظور کندن دندان های عاج جدا، و روی
عرشه اَفراخته شَوَد، و ذخیره ای از آن سخت و سفید والانه در دَسترَس گُذارَد که که وال شِکردان همه صِنف طُرفه اَسباب، شامِلِ عصا، میله چَتر و قَبضه شلاق
سواری
از آن سازند.
فَکّ را با طویل کِشِشی فَرساینده چنان
روی عرشه کِشَند که گوئی لنگری است؛
و با رسیدن زمان مناسب- بعد از گذشت چند روز از دیگر کار- کوئیکوئک، داگو و
تاشتگو، همه ماهِر مُسَنِّن،
مَهَیّای دَندان
کشی
شَوَند. کوئیکوئک با تیز بیلِ بُرِش
به لَثه
ها سُخمه
زَنَد؛ سپس آنقدر بر لثه کوبَند تا به ریشه ها
رسند و با قرقره
و طنابی آماده
از بالا،
دندان ها را بیرون
کِشَند، بدان سان که ورزوهای میشیگان، کُنده
کهن بلوط ها از جنگل
های بِکر
را. معمولا
جمع دندان ها، که در کهن وال ها بسیار فرسوده و در عین حال نا پوسیده است و پُر ناشَده،
به شیوه تصنعی
ما مردم، به چهل و دو می رسد. سپس فک را
بصورت تخته
هائی چون الَوار خانه
سازی ارّیده و اَندوزَند.
فصل
هفتاد و پنجم
کله
هو نَهَنگ-دید مُتِخالِف.
بیائید
عرض عرشه پیموده،
نیکو نَظری
طولانی به
کله هو نهنگ اَندازیم. همانطور
که می توان والا سَرِ
عنبر نهنگ را در شکل کلی به جنگی گردون رومی تشبیه کرد
(بویژه در جلو
که تا بدان پایه کُلّأ مُستَدیر
است)؛ سَرِ هو نهنگ نیز
در نگاه کُلّی شباهتی
به
نسبت زننده به غول
پیکرموزه ای نوک
پَهن دارد. دویست
سال پیش پیر کاشفی هلندی
شکلش را به قالب
کفشگران ماننده
کرد. و
می توان آن پیرزن پُر اولاد و احفادِ قصه
های کودکان را با همه زاد
و رودَش
خیلی
راحت در همین کفش یا قالب مَنزِل
داد.
اما
وقتی بدین ضَخیم سر نزدیک تر شوید حَسبِ
دیدگاهِتان،
آغاز گرفتن وُجوهی
متفاوت کُنَد. گر بر تارُکَش ایستاده
بدان دو سوراخ f شکل سوفار فواره
نگرید کل سر را عظیم ویلون سِل
قدیمی بینید و این مِنخَرین را روزَن هایی در کاسه اش. همچنین، اگر چشم بدین غریب پوسته شانه سانِ یال دار بَر
فراز توده -این سبز شیئِ سرخاب پوش، که گرینلَندی ها "افسر"
گویند و وال شکردان جنوب "گُلوته"
هو نهنگ، دوزید؛
گر چشم را منحصرأ بر آن ثابت
کنید سر را تَنه تَناور بلوطی
گیرید با آموتی در دو
شاخه اش. به هر حال وقتی آن زنده خَرچَنگ ها
بینید که اینجا روی این گُلوته آرام گِرِفته اند، بطور
قریب به یقین چنین تصوری
به ذهن راه دهید، مَگَر،
دَر
واقِع، تَخَیُّل تان همچنان به اصطلاح
فنی "اَفسَر"
که آنرا هم بدو اِعطاء
کرده اند، چسبیده
باشد؛ که در
این صورت بسیار علاقمند
بدین اندیشه
خواهید بود که چنین قَوی غول چگونه عملأ سلطان
تاجدار دریا شده که سبز
تاجَش بدین شِگَرف شیوه ساخته شده. اما گر این وال سلطان باشد، بس عَبوس
تر از آن بنظر رسد که دیهیم را لُطفی
دهد. بدان آویزان لَبِ
زیرین بنگرید! چه نِهمار اَخم
و لوچه ای!
اخم و لوچه ای که در مقیاس
دُرودگران
حدود بیست قدم طول و پنج قدم ژرفا دارد؛
همان که حدود پانصد و اند گالن
روغنتان دهد.
اَمّا بسی اَفسوس
که این شوربَخت
وال باید خَرگوش
لب باشد. چاک
لب حدود یک قَدَم عرض دارد. احتمالأ مادر در
مَرحَله
ای مهم از حَمل، گذری
بر سواحل
پرو داشته، همان وقت که زمین
لرزه ها باعث شد ساحل
دهان گُشایَد. اینک چون گذر از روی لَخشان دروازه ای، از
روی این لب، به درون دهان سُریم. گر در مکینا
بودم قطعأ این دهان
را اندرونِ کَپَرِ
سرخپوستان می گرفتم. بار
پَروَردگارا! همان
راه است که یونِس نَبی
رفت؟ سقف دهان، حدود دوازده قدم ارتفاع
دارد، که با زاویه ای بَس تُند
پائین آیَد، چنانکه گوئی مَرسوم شاه تیر شیروانی است و این تویزه دار جِناحین،ِ
طاقی
استِ پُرمو،
و آن شِگَرف لوحه
های والانه نیم
عمودی و شمشیر وار را
به ما نماید؛
قریب به سیصد تویزه در هر طرف، متکی بر بخش فوقانی کله یا آهیانه،
پرده کِرکِره ای را سازند که جائی دیگر گُذَرا اشاره
بدان شده است. لبه
های این والانه ها حاشیه
ای از الیافی موی سان دارد
که وقتی هو نهنگ، هنگام تغذیه، گشوده
دهان سیرِ دریاهای پوشیده از بریت
کُنَد، آب را میانشان پالاید و ریز ماهیان در آن درهم تنیدگی
ها نِگَاه
دارد. در بخش میانی
کرکره والانه ها، در تَرتیبِ
طبیعی شان، بَعضی نِشان
ها، خَم
ها، گودی های غریب هست که برخی وال
شِکَردان، سن وال را، حَسبِ آنها شُمار
کنند،
همانطور که آنِ بلوط را از روی مُستَدیر حلقه
هایَش. گرچه قطعیت
این معیار بهیچ وجه قابلِ
اثبات نیست ولی رنگ و بوی احتمال قیاسی
دارد. به هر حال، گر آنرا بِپَذیریم باید
هونهنگ را سنی دهیم، بمراتب بیشتر از آن که در اولین نگاه معقول
بنظر می رسد.
بنظر
می رسد در روزگاران
گذشته عجیب ترین پِندارها
درباره
این کرکره ها شایع بوده. کاشِفی در [کتاب]
پِرچاس، والانه
ها را غریب "بُروتی
درونِ دهانِ وال نامَد؛* دیگری "موی
خوک"
خوانَد و سِوُّمین، کُهَن نَبیلی
در هَکلوت، پیراسته کلامِ
ذیل
کار گیرد: "حدود دویست و پنجاه پَرَک
در زِبَرین فک روید
که از دو سوی دهان طاق فرا زَبان سازند."
*همین
یادم آرَد که هونهنگ براستی نوعی شارب
، یا بهتر بگویم سِبلَتِ
متشکل از شماری سفید موهای پراکنده روی بخش فوقانی انتهای بیرونی فَکِّ زیرین
دارد. گاه این تَه ریش به سیمایی
که بدون آنها موقر
می نمود، حالتی راهزنانه دَهَد.
همانطور که همگان دانند همین "موی
خوک"،
پَرَک"،
"بُروت"
و "کِرکِره
ها"، یا هر نام دیگر که خوش
دارید، تجهیز
شِکَم
بند و
دیگر وسائل سفت
کننده ویژه خَواتین
کُنَد. اما مدتهاست که تقاضا در این فَقره کاهشی
بودَست. آن استخوان در دوران ملکه
آن، در شکوه
خود، و ژپون،
بس باب بود. و توان گفت، همانطور که آن دیرین بانوان
شادمانه
در آرواره وال
می خرامیدند؛
ما نیز امروزه، بهر حفاظت
در رگبار، با بی مُلاحِظِگی
مشابه، زیر همان آرواره ها گُریزیم؛
چتر چادُری
است گُستَرده فراز همان استخوان.
حال یک
لحظه همه بروت ها و کرکره ها را پشت سر
گذارده، ایستاده در دهان وال، نگاهی دوباره
به اطراف
خود اندازید. با دیدن این همه ستونگان، که رَوِشمَند آراسته شده، وَهمِ حضور در عظیم ارغنونِ هارلم،
و خیره شدن به هزار لوله
اش نَکُنید؟ بعنوان فرشِ،
جلوی ارغنون، نَرم
ترین قالیچه کُرک بَفت
داریم-زبانی که گوئی
به کَف دهان چسبانده
شده. بس سَمین
و لطیف
است و مستعد تکه پارگی در صورت افراشتگی بر عرشه.
این زبان خاص
اینک برابر ماست، با نگاهی
گذرا باید بگویم شش بشکه ای است،
یعنی این مقدار روغنتان دهد.
باید پیش از این به وضوح صِدق آغازین گفته ام دیده باشید که- عنبر وال و هو نهنگ کله هایی تقریبا بکلی متفاوت
دارند. پَس مَخلَصِ
کلام این می شود که: در کله هو نهنگ هیچ عظیم اَنبار عَنبرینه نیست؛
دندان
عاج نداشته و برخلاف نهنگ عنبر فَکّ باریک کشیده آرواره زیرین ندارد. عنبر وال
هم هیچ کرکره استخوانی، هیچ عظیم لب پائین ندارد
و کمتر نشانی
از زبان در اوست. همچنین هو نهنگ دو فواره-سوفار
دارد و عنبر وال، تنها یکی.
نَک، در
حالی که این دو جَلیل کَلّه
بُرنُس
پوش هنوز در کنار یکدیگرند آخرین نظر را بر آنها اندازید، زیرا زودا که یکی بی
احصاء
به دریا فرو شَوَد،
و به فاصله ای نه چندان، دومی در پِی
اَش.
توانید
حالت
کله عنبر وال را در آنجا دریابید؟ در همان حالت است که مُرد، مگر برخی چین های
طویل تر پیشانی که اینک مَحو
شده
بنظر رسد. گُمان
بَرَم گشاده پیشانی اش آکنده از آرامشِ
هامون وارِ
زاده سَهل
گیری نَظَریِ مرگ
است. حال در حالت آن کله دیگر باریک
شوید. آن شِگَرف لب
زیرین بینید که حسب اتفاق فشرده
به پهلوی کشتی است، چنان محکم که آرواره را احاطه کرده. آیا بنظر نمی رسد کل این کله گویای عظیم عَزمِی
راستین رویاروی مرگ باشد؟ این هو نهنگ را رَواقی
دانم و عنبر وال را افلاطونی
که احتمالأ در واَپسین
سال ها پیرو اسپینوزا
شده.
فصل
هفتاد و شِشُم
دِژ کوب.
مایِلَم
پیش از تِرک مُوَقَّتِ کله عنبر وال، از شما، بعنوان تَن کَرد شِناسی مَنطِقی
بخواهم، فقط- مُنحَصِرأ ملاحظه جلوی سیما، با
آن همه مُتِراکِم مِتانَت کنید. مایلم اینک
این وارسی را تنها به قصدِ سِرِشتِ بَرآوُردی دُرُست و هوشمندانه از هرچه قدرت دِژکوبی انبار
شده
در آنجاست، برای خود، انجام دهید. در این
امر نکته ای
است حیاتی؛ زیرا
یا باید این موضوع را بِنَحوی
رضایت بخش
برای خود حل و فصل کنید، یا برای
همیشه
نسبت به یکی از مَخوف ترین
و هَمزَمان درست ترین حوادِثی که
بتوان جائی در کل تاریخ مکتوب یافت، ناباور مانید.
می بینید که در حالتِ عادیِ شنای عنبر وال جلوی
سرش سطحی
تقریبأ بِکُلّی قائِم نسبت به آب نماید؛ می بینید که زیرین بخش آن جَبین، چشمگیر نَشیبی به عقب دارد،
تا نهانگاه بیشتری برای دراز حُفره پَذیرایِ فکِ
اسفلِ تیرَک سان فراهم کند؛ می بینید که دهان یکسره زیر سر
جای گرفته، دَرواقِع، درست
به همان صورت که اگر دهانتان دربست زیر چانه قرار
می گرفت. همچنین مشاهده می
کنید که وال هیچ بینی بیرونی
ندارد؛ و هر بینی
که داشته باشد- سوفار
فواره زنی- بالای سرش جای گرفته؛ ملاحظه می کنید که چشم ها و گوش ها در در طرفین و
در فاصله تقریبی یک سوم کل طول سر از جلو، قرار گرفته. از همینرو، باید تا
اینجا دریافته
باشید
جلوی سر عنبر وال دیواری است بیجان و بی روزن، بدون حتی یک اندام یا برجستگی کَم اِستقامَت از هر صِنف. وانگَهی، حال باید
در نظر گیرید تنها در در دور ترین نقطه از بخش زیرین جلوی کله، با نشیب رو به عقب
است که کوچکترین نِشانه
استخوان وجود دارد، و تا زمانی که قریب به بیست قدم از پبشانی دور نشده اید به تکاملِ کاملِ
آهیانه ای نرسید.
طوری که کل این عظیم حجم بی اُستخوان به تَک
توده ای مانَد.
کلام آخر اینکه، همانطور که بزودی آشکار خواهد شد، بخشی از درونمایه کله لطیف ترین
روغن را در خود دارد؛ با این
همه،
حال باید از ماهیَت ماده ای که نرمی ظاهری چنان رسوخ ناپذیر بدان دَهَد، باخَبَر شوید. پیشتر، جائی
شرح دادم چگونه پیه بدن وال را پوشانَد،
بدانسان که پوست
پرتقال را. در مورد کله هم همینطور است، هرچند
با این تفاوت: گرچه حول و
حوش
کله، لَفاف چندان ضخیم نیست، برای هر کار ناکرده با وال بی استخوان صَلابَتی تخمین
ناپذیر
دارد. حادّ ترین سَرِ وال زوبین، بُرّا ترین نیزه پرتابیِ توانا ترین مَردُم بازو، عاجِزانه از روی آن کَمانه کُنَد. پِنداری کله عنبر وال را سُم اسب پوشانده
اند. گُمان نَبَرَم هیچ احساسی در آن
نَهُفته باشد.
اَمر دیگری
را هَم در نظر
آرید. وقتی حسب
اتفاق
دو کلان کشتی بارشده هِند رو، در لنگرگاهها ازدحام کرده به هم فشار می آورند، مَلَوانان چه می کنند؟
هیچ جِسمِ صِرفأ سخت، آهن یا چوب، در نقطه تماس آتی دو کشتی، نیاویزند. خیر،
بزرگ رِزمِه ای مستدیر از چوب
پنبه
و الیاف کتان مَلفوف در ضخیم ترین و سَخت ترین وَرزا پوست
گُذارند!
آن رِزمه، دلیرانه و بی گَزَند، نیروئی را که
توانست تمامی بلوط اَهرُم ها و پولاد دیلم هاشان را بشکَنَد، بِخود
گیرد. همین بخودی
خود مُکفی توضیحِ بَدیهی حَقیقَتی است که بدان گریز می زنم. اما ازاین گذشته،
این فرض به ذهنم رسیده که همانطور که عادی ماهیان چیزی بنام بادکُنَک شِناوَری دارند که اِرادی قابل اتساع یا انقباض است؛ و از آنرو که تا بدانجا
که من دانم عنبر وال چنین سامانی در
خود ندارد؛ همچنین با
توجه به اینکه
آن شیوه که دَمی تمام سر بِزیر سَطح فِشارَد و چند لحظه بعد، با فرازیده سر بر آب شنا کُنَد، جز بدین صورت توضیح ناپذیر است؛ با توجه به مَرانَةِ بی حَدِّ لفاف؛ با توجه به بی تائی درون کَلِّه؛ باز گویم، این فرض به
ذهنم آمده که ممکن است آن مرموز لانه
زنبوری
های شبیه سلول های ریه، نوعی
ارتباط ناشناخته با
هوای بیرون، و قابلیت
انقباض و انبساط هوا داشته باشد که تاکنون کسی دَرنیافته. گر
چنین باشد،
مقاومت ناپذیری آن نیرو را مجسم کنید که نامحسوس ترین
و ویرانگر ترینِ همه آخشیجان،
بدان یاری رساند.
حال، ملاحظه کنید. کله، این
رویین دیوار بیجانِ رسوخ
ناپذیر، با این شِناوا ترین چیز
در درون،
از پشت با زنده توده ای عظیم، بی خطا پیش رانده شود،
و مناسب ترین تخمین نیرویش، پُشته هیمه ای
است به
بزرگی یک کورد[2]،
که در کل، کوچکترین حشره
را مانَد، مُطیع
یک اِراده. بنابراین، معتقدم گَر زین
پس ویژگی ها و بهم فشردگی قُدرَت های نهفته در همه جای
این عظیم غول را شرح کُنَم؛ وقتی
برخی کوچک اَعمالِ سفاکانه اش نشان
دهم، تمامی دیرباوری های جاهلانه
را وا
نَهاده، بی بالا بردن مویی از ابروی خود در تعجب، پذیرای این گفته شوید که، عنبر وال، با همین کله، مَعبری
در بَرزَخِ دارین شِکافت
و اطلس
به آرام آمیخت. زیرا تا تصدیق وال
نکنید، در رسیدن به حقیقت،
نه بیش از کوتَه
فکری خیال
پَروَرید. اما لِقاء
حقیقتِ[3]جَلی خاص غول های سَمندر وار است و خُردَک کوتَه فکر را چه رَسَد؟
بر سر
آن ناتوان بُرنا که نِقاب اِلهه وحشتِ صا برگرفت چه آمد؟[4]
فصل
هفتاد و هفتُم
خُمِ هایدلبرگ.
اینک نوبت
کشیدن روغن سر وال است.
اما برای فَهمِ درست باید کمی در مورد طُرفه ساختارِ دَرونی چیزی که روی آن عمل می شود، بدانید.
با نِگاه به کله عنبر وال بعنوان مستطیلی توپُر، توانید سطح شیب دار را اُریب به دو بَغاز* تقسیم کنید، که بَغازِ زیرین ساختار استخوانی
سازنده جمجه و آرواره ها، و
بَغازِ زِبَرین توده ای روغنی عاری از استخوان سازد که گسترده انتهای پیشین اش وسیع
پیشانی عمود و مشهود وال سازد. خودِ
پیشانی، این بَغاز زِبَرین را در وسط به شکل افقی دوباره
تقسیم می کند و در نتیجه دو بخش تقریبا برابر دارید
که از پیش، به شکل طبیعی، با ضخیم دیواره ای درونی، از جِنسِ ماده ای عضلانی، جُدا شده.
*بَغاز، نه اصطلاحی اقلیدسی، بل از ریاضیات محض دریانوردی است.
نمی دانم پیش از این تعریف شده. سَخت جِسمی که تفَاوُتَش با
اِسفین در
این است که سَرِ تیزش،
بجای باریک
شدن مُتِقابلِ هر دو
طَرَف، با تُند شیب یکی
از آندو شکل گرفته.
بخش زیرین زاده تقسیم دوباره، موسوم
به بُنجُل، عظیم شان روغنی است، مُتشِکِّل
از
ده هزار مُشبَعِ حُجرهِ حاصل تقاطع های
مکرر اندر مکرر سَخت الیاف کِشسان سفید، در کل گُستَره
آن. می توان بخش زِبَرین، را که جُمجُمه[5]
شناسند، عظیم خُمِ هایدلبرگ عنبر وال
شِمُرد. همانطور که جبهه آن سُترگ خُمِ[6]مشهور
حکاکی رمزی دارد، فسیح
پیشانی چین
دار
وال نیز بی
شمار شیوه غریب
بهر نمادین آرایش شِگَرف خُمِ
خویش سازد. گذشته
از این، همانطور که خم هایدلبرگ را هماره از عالی ترین شراب
های دره
های راین پُر کُنَند، خم
وال نیز حاوی گرانبها ترین روغن در میان همه مرغوب روغن هایش، یعنی اِسپِرماتِسای گرانبها، در خلوص، شفافیت و خوشبویی مُطلَق
است. این قیمتی ماده، در هیچ کجای دیگر آین آفریده، بی آمیغ یافت نشود.
گرچه در حیات وال
کاملا رَوان
مانَد، وقتی در مَمات در معرض هوا قرار گیرد بسرعت آغاز سِفتی
کرده بلورین رگه های زیبایی تشکیل دَهَد، نظیر نخستین تشکیل یخ نازک و ظریف در آب. معمولا جمجمه والی بزرگ حدود پنجاه گالن
اسپرماستی دهد،
هرچند در شرایط اِجتِناب ناپذیر، عُمده آن ریخته، نشت کرده،
چکیده یا در
کارِ حساس استحصالِ ممکن،
بشکل
برگشت ناپذیر
از دست می رود. نمی دانم درون خُمِ
هایدلبرگ را با چه جنس نفیس و گرانبهائی پوشانده
بودند؛ اما حتی با برترین غنا امکان
مقایسه با ابریشیمین غِشاء مروارید رنگی که چون نفیس ردای خز، سطح درونی جمجمه عنبر وال را ساخته، نمی داشت.
دیده خواهد
شد
که خم هایدلبرگ عنبروال کل طول تمامی بالای کله را دربر
می گیرد؛
و چون – همانطور
که جای دیگر مطرح
شد-
کَلّه شامل یک
سوم کل طول این موجود است- گر طول والی به
نسبت بزرگ را هشتاد قدم گیریم، وقتی کله عنبر وال را، از طول، واژگون، از کنار کشتی افرازند، بیش
از بیست و شش قدم ژرفای خُم دارید.
از آنجا که در کارِ بر داشتن کَلّهِ وال، ابزارِ عامِل نزدیک نُقطه ای برده می شود که متعاقبا از همانجا بزور
بازو مَدخَلِی به مخرن
اسپرماستی گُشایند، لازم است احتیاطی ویژه کرد، مبادا ضربه ای سرسری و بیگاه، تَجاوز بدان مَلاذ کرده موجب بیهوده خروج گران محتویات شود. همین اِنتِهای جدا شده کله است که سَراَنجام از آب بلند کرده با عظیم طناب و قرقره های بُرِش، که کَنَفی ترکیب شان در گوشه ای از یک پهلوی کشتی، توده ای درهم و برهم و به
نسبت
بزرگ سازد، مستقر
کنند.
حال، در پی هرآنچه گفته شد تقاضا دارم به این عمل شگرف –و در
این مورد بخصوص- تقریبا
مُهلِک ،که از طریق آن عظیم خُم هایدلبرگ عنبر وال را گُشایَند، تَوجُّه
کنید.
فصل
هفتاد و هشتُم
انبار و سطل ها
تاشتگو، به چابُکی گُربه فَرازِ کله صُعود کند و بی تغییری در آن راست قامت، مستقیم روی آن
بخش از بازوی تیرچه
افقی اصلی
که دقیقأ بالای
افراخته خم پیش آمده می رود.
سَبُک طنابی موسوم
به تازانه،
متشکل از تنها دو بخش، که از میان جعبه قرقره ای تک طنابه می گذرد، با خود بُرده. پس از تثبیت این جعبه قرقره به شکلی که از بازوی تیرچه افقی آویزان گردد، یک سر طناب را آنقدر تاب دهد تا ملاحی بَر عرشه گرفته و محکم نگاه
دارد.
سپس، سرخپوست، در حالی که دستی بر دست دیگر می گذارد دِلَنگان درهوا، از بخش دیگر طناب پائین
آید
تا ماهِرانه به
تارُکِ کله رسد. آنجا- هنوز در ارتفاعی بس بالاتر از بقیه جمعی که زِنده دِلانه آوازِشان
دهد-
همچون تُرک مُوَذِّنی دیده شود که از فَراز مأذنه نیک مردم به نَماز
خواند. تیز بیلی کوتاه دسته را برایش بالا
فرستند و بِجِدّ پی
مناسب نقطه آغاز ورود به خُم
کند. در این اَمر با دوراندیشی بسیار پیش می رود، بسان آن گنج یاب که پژواک سنجی دیوارهای کهنه سرا کند، یافتن محل جا سازی طلا را. پیش از پایان این کاوش محتاطانه، سَخت دَلوی آهن
کشی شده، دقیقا بشکل دلو
چاه،
به سر دیگر تازانه بسته شده، در حالی که سر دیگر که تا عرشه امتداد دارد و در آنجا
توسط دو یا سه مُراقِب ملاح نگاه
داشته شده. اینک ،همین ها، دلو را تا
دسترس
سرخپوست که کسی دیگر تیری بس
دراز بدو رسانده، بالا برند. تاشتگو دلو
را به تیر اِلحاق کرده به پائین و درون خم فرو
بَرَد تا بکلی نَهان شَوَد؛ سپس اشاره ای به مَلَوانان سرِ تازانه کند و سطل، حُبابَک ساز چون سطل نو شیرِ دخترک
شیر فروش،
دوباره بالا آید. ملاحی مقرر لَبالَب آوند را
که بدقت از ارتفاع خود پائین آورده می شود گرفته بّسُرعَت در لاوکی بزرگ
ریزد. سپس دوباره بالا رفته تا وقتی انبار روغنی ندهد،
همین رفت و برگشت تکرار کند.
نزدیک پایان تاشتگو مجبور است دراز تیر را سخت تر و ژرف تر درون خم کوبَد، تا بدان حد که بیست قدم فرو رود.
اینجا بود که در پی مدتی روغن کشی خدمه پیکوآد بدین شیوه، و لبالب شدن چندین لاوک از مُعَطَّر اسپِرماسِتی؛ بِناگاه غریب پیش
آمدی
رُخ داد. نمی
شد علت حادثه را بدقت تعین کرد؛ آیا بدان سبب بود که تاشتگو، آن بی پروا
سرخپوست، آنقدر غافل و بی
احتیاط
بود که دمی یک
دستی چنگٍ خود بر عظیم طناب و
قرقره هایِ مُحکَمی را
که کله را دلنگان می داشت رها کند، یا موقِفَش چنان خیس و نااستوار بود، یا خود شیطان، بدون
ذکر دلائل شخصی،
خواستار وقوع حادثه شده بود؛ به هرحال، وقتی هشتادُم یا نَوَدُمین دلو مَکِشان بالا
آمد –بار خدایا! مسکین تاشتگو- همچون دوقلو دلو
های رفت و برگشتی چاهی واقعی، بِسر درون عظیم خم هایدلبرگ افتاد و با مَهیب غلغلِ روغن، یکسر
از دیده نهان شد!
داگو، که نخستین کسی بود که در آن بهت
همگانی به خود آمد، بانگ زد، "مَرد بدریا
افتاد! آن دلو را این سو تاب ده!" و بَهرِ استواریِ گیر خود
بر لغزنده
تازانه پائی در دلو نهاد و بالابَران،
تقریبا پیش از اینکه تاشتگو توانسته باشد به قعر کله رسد، او را به رأس
رساندند. در این
اثناء مَهیب غوغائی برخاست. با نگاه از پهلوی کشتی به آب، آن کله پیشتر بی جان را دیدند که زیر سطح دریا ضربان
دارد
و بالا و
پائین می رود،
گوئی در آن دَم اَسیرِ حَیاتی پِنداری شده؛
در حالی که صرفا مسکین سرخپوست بود که با آن دست و پا زدن ها نَدانسته خطیر غوری را که بِدان فرو شده
بود هویدا
می کرد.
در این
لحظه، در
حالی که داگو بر تارک کله، تازانه را – که به
نحوی با طناب و قرقره های بُرِش بِهَم گوریده بود –آزاد می کرد، کَرکُنَنده صدای شِکَست شنیده شد، و در نَگُفتَنی رُعبِ همگان، یکی
از دو کَلان قُلّابی که
کله را مُعَلَّق می
داشت گُسَست و آن خطیر توده با نوسانی عظیم به یک پهلو تاب
خورد،
تا
اینکه مست کشتی
چنان تِلو و تِکان خورد
که گوئی کوه یَخ بِدان کوفته. بنظر می رسید تک قلاب بجا مانده که کل کِشِش مُتکی بدان بود هر
لحظه در آستانه وا دادن است، رویدادی که حرکات شدید کله آن را مُحتَمَل تر می
کرد.
"پائین بیا، بیا پائین!"، یکی از مَلَوانان بر داگو بانگید، اما سیاه که دستی بر سنگین قرقره-طنابها
داشت تا گَر کله اوفتد همچنان آویزان ماَند،
پس از باز کردن گوریدگی
تازانه، سطل را به ته چاه اینک اوفتاده فرو
برد،
بدین منظور که مَدفون زوبین
انداز بدان چنگیده و بدین سان بالا
کشیده شود.
اِستاب فریاد زد، "بخاطر
خدا،
مرد، مَگَر گلوله در خُمپاره می رانی! – دست نگهدار، کوفتن آن دَلو آهن
کشی شده بر فرق سرش،
چه یاری بدوست؟ دست بدار، لُطفأ!"
صدائی چون شلیک موشک بانگید، "از قرقره-طنابها دور شو!"
تقریبأ همان دم، آن عظیم توده، با غُرِّشی رَعدآسا، چون سُقوط صَفحه صَخره نیاگارا در گرداب، بدریا
اوفتاد؛ بدنه ناگاه سبک شده
کشتی، با غَلتی نُماینده
رَخشان مس پوش در خط آبِ، از کله دور شد؛ در همان حال که داگو- دمی بالا سر خدمه و دمی
دیگر فراز آب نیم
تابان
بود و همه مَلَوانان ، سینه زندان نفس کرده بوند- درست
در همان حین که مسکین تاشتگوی زنده بگور کاملا به ته دریا می رفت، داگو بشکلی مبهم، میان سنگین مِهی از پَشَنگ،
چسبیده به آونگان قرقره-طنابها، دیده
شد.
اما هنوز مِه کور
کننده شفاف نشده بود
که در یک لحظه زودگذر، بِرَهنه پِیکری نیمچه
بِدَست، در پَرواز فرازِ نرده کشتی
دیده شد. دمی بعد، رسا پَشَنگی
مُخبِرِ شیرجه نجاتِ دلاوَر
کوئیکوئکَم شد. همه، در یک
گروه، سوی کِناره کشتی شتافته و تک
تک چشم ها هر اُشتُرَک می شِمُرد
و لحظه پی لحظه می شد، بی رویَتِ
نشانی از غارِق و غَوّاص. حال، شماری از مردان درون قارب پهلوی کشتی جسته
دورتَرَک شدند.
داگو یکباره
از فراز نِشیمَنِ خود
که اینک آرام آونگان بود
بانگِ "ها!
ها!"
بر آورد و ما، با نگاه به دورتر از
لبه کشتی، بازویی
دیدیم که راست از نیلگون امواج
بالا زَد،
مَنظره ای
همان قدر غریب
که سَرِ گوری بازوئی
برون زده
از چمن بینی.
داگو
بار دیگر شادمانه
فریاد زد، "هر دو! هردو!–هردو
شان اند!" دیری نپائید که کوئیکوئک دیده شد که دلاورانه با دَستی دریا شکافد و دیگری،
چنگیده
در دراز زُلفِ
سرخپوست دارد. پس از کشیدن دَرونِ منتظر
قارب، زود بروی عرشه آوردندشان؛ هرچند مدتها طول کشید تا تاشتگو حال آید و کوئیکوئک
هم چندان سَرزِنده
نمی نمود.
ایدون، ما و
این پرسش که این نبیل نِجات
چگونه انجام
شد. شگفتا
که، کوئیکوئک در غوص پی کله ای که بکندی فرو می رفت، با آن تیز نیمچه ضرباتی
نزدیک به کف کله زده بود تا بزرگ روزنی
گُشایَد، سپس
نیمچه خود انداخته بلند دستان خویش را مقدار زیادی بداخل و بالای کله رانده
و بدین شکل
مسکین تاش را بیرون کشیده بود. تصدیق
کرد،
بار اول که دست فرو برد، پائی در دسترس آمد، اما او که خوب می دانست روش کار نباید
چنین باشد و ممکن است موجب مُشکِلی بزرگ
شود؛- پا را پس رانده با جابجائی و پرتاب ماهرانه،
سرخپوست را پُشتَکی داده بود، طوری که در تلاش بعدی،
به درست روش دیرین – سَر در پیش جلو
آمد. اما خود بزرگ کله، درست همانطور عمل کرد که انتظار میرفت.
بدین ترتیب در نتیجه شجاعت و مهارت
فراوان کوئیکوئک در مامائی، کار نجات، یا به عبارت بهتر؛ زایمان تاشتگو، علیرغم نامُساعِد ترین
و بظاهر نامُمکِن ترین موانع با موفقیت انجام شد؛ درسی که به هیچ
وجه
نباید فراموش کرد. باید مامائی هم در
همان دوره آموزش شمشیربازی، مُشت زنی، سوارکاری و قایقرانی تعلیم
شود.
می دانم که این شگرف ماجرای سرخپوستِ گی هدی
قطعا برخی خشکی نشینان را باورنکردنی آید، هرچند احتمالأ خودشان
افتادن کسی در مخزنی در
خشکی را دیده یا شنیده اند؛ رویدادی نه نادر، که با توجه به لغزندگی بسیار لبه چاه عنبر وال، دلائل سقوط در خشکی بمراتب کمتر
است.
اما باشد که خِرَدمندانه پای فِشارید که چگونه توانِست بود! گمان بردیم بافت روغن آگین کله عنبروال سبک ترین و چوب
پنبه ای
ترین بخش اوست و با این حال گوئی در ماده ای فرو رود که وزن
مخصوصی
بمراتب بیشتر دارد. در این مورد گیرت
انداختیم. به هیچ روی، این منم که شما را
گیر انداخته ام؛ زیرا وقتی مسکین تاش در کله افتاد که تقریبا از محتویات سبک تر
خود تُهی شده بود و جز مُتِراکم
دیواره رُباطی چاه،
که چانکه پیشتر گفته شد فِشُرده ماده ای است هَمجوش و بسی
سنگین تر از آب دریا که تکه ای از آن تقریبأ بهمان شکل در آب فرو رود که سُربی،
کمتر چیزی بجا مانده بود. اما در این مورد
میل این ماده به غَرق سریع، با مواد دیگر
بخش های کله که جدا
ناشده
باقی مانده بود خُنثی می
شد، طوری که بس آهسته و درواقع حساب شده فرو رفت و
فرصت خوبی در اختیار کوئیکوئک نهاد تا به اصطلاح فِرز زایمان گِریزان کله را انجام دهد. آری، این زایمانی حین حرکت بود.
حال، اگر تاشتگو در آن کله مرده بود، مرگی بس ارزنده می بود؛ مَخنوق در سفید
ترین و دلپذیر ترین اسپرماسِتای
معطر؛ نهاده در تابوت،
کشیده
با نعش کِش، دفین در نهانی خزانه باطنی
و قُدسُ
اَلاقداسِ
وال. تنها یک فرجام شیرین تر از
این را می توان بی
درنگ بخاطر آورد –
مَطبوع مرگ آن عسل چین
اوهایو که در طلب عسل در فاقِ تُهی درختی، مخزنی
چنان استثنائی یافت و
در نتیجه مِیل بیش از
حَد،ّ بدرون مکیده شد و مُحنَط
مُرد. به نظر شما چند تن به همین
ترتیب،
درون انگبینی کله فلاطون مطبوع مرگ
یافته اند؟
فصل
هفتاد و نٌهٌم
هامون
دقیق خوانِش خطوط
سیما، یا دریافت قوزهای
کله این لویاتان، کاری است که تاکنون هیچ قیافه شناس یا جمجمه خوانی عُهده
دار نشده. چنین کار تقریبأ همان اندازه امیدبخش توانست بود که لاواتِر به وارسی چین خوردگی صخره جبل الطارق می پرداخت، یا گال برای کار روی گنبد پانتئون بالای نردبان می رفت. با این همه، لاواتر، در آن نامی کتاب خویش نه تنها به گوناگون چهره های
مردم می پردازد، بلکه بدقت به بررسی قیافه
های اسب، پرنده، مار و
ماهی پرداخته به تفصیل به شرح و
بسط
به تغییرات سیمای مشهود در
آنها می پردازد. گال و شاگِردَش، یوهان اِسپُرزهایم، نیز فروگذار اشاراتی به مشخصات قیافه شناسانه موجوداتی سَوای مردم،
نکرده اند. از اینرو، گرچه در کاربرد این دو نیم علم روی وال، جز پیشگامی بی
صلاحیت
نیستم، تلاش خویش کُنَم. همه چیز آزمایَم؛ بدانچه
توانم رِسَم.
از نظر قیافه
شناسی
عنبر وال ناهَنجار موجودیست. چنانکه باید و شاید بینی ندارد.
از آنجا که در میان همه خصائص، بینی مشخصه ای است عمده و نمایان تر از همه؛ و از آنرو که احتمالا بیش از همه پیراینده و ناظِم نهایی ترکیب سیمای وال هاست؛ از همینرو بنظر می رسد غیبت کامل آن بعنوان ضمیمه ای بیرونی، باید اثر زیادی بر سیمای وال گُذارَد.
زیرا همانطور که در باغ آرائی چشم انداز وجود یک مِنارِ رُک، قُبّه، یادمان، یا نوعی بُرج، برای تکمیل صحنه تقریبأ ناگُزیرِ اِنگاشته
می شود،
از همینرو بی بلند آذینِ برج
ناقوسِ
بینی، هیچ سیمائی به لحاظ قیافه شناسی مُنتَسِق نتانِست بود. مرمرین بینی تندیس ژوپیتر بَرکَنید، و مانده، چه ناجور! با این حال، لویاتان را چنان هِزبَر حَجمی است و جمله ابعادش چنان
شَکوهمَند، که آنچه در مجسمه ژوپیتر زَننده کاستی است به هیچ
روی عیبِ او نیست.
نه تنها عیب نیست، که فُزوده فَرَّهی
است. وجود بینی در وال ناساز می
بود. حین سفر قیافه شناسانه با خُردَک قارب خویش گِردِ کَبیر کله وال، هیچگاه شریف تصوراتتان از
او، با فِکرِ نداشتن
بینی بهر کشیدن، خوار و خفیف
نَشَود. مُهلِک غروری که اَغلَبِ اوقات، حتی در نظاره بزرگ ترین خُسرَوانی شماس بر اورنگ خویش،
بر تَجاسُر پای فِشارَد.
شاید در
برخی خصوصیات، پُرجَبَروت ترین دیدی که به کله عنبر وال توان داشت جِبهه کامل آن است.
عَرشی سیمائی.
والا سیمای
مردم، هنگام تفکر، شرق
را ماند، وقتی آفتابَش بِشولَد. در
آرامش عَلَف زار، مُجَعَّد پیشانی ورزا را اِلهی صَبغه ای است و پیشانی پیل، در رانِش سنگین توپ فرازِ گذرگاه های
کوهها، خُسرَوانیست. مَرموز جَبین انسان یا حِیوان، زَرّین مُهرِ بزرگی
را ماند که آلمان شاهان، به فرامین خود الصاق می کردند. بِدین
معنا- "پروردگار:اِمروز بِدَستِ من کرد."
اما خیلی
از مواقع،
در بیشترمخلوقات، نه
فقط در مردم، جبین صرفا باریکه زمینی
کوهستانی در امتداد خط برف است. اندک اَند پیشانی هائی
که چون شکسپیر یا مِلانشتُن چنان بالا روند، و بدان حد پائین آیند، که خودِ
چشمان، چون زلال دریاچه های بی کِشَند و جاودان کوهستان بنظر رسند؛ بدانسان
که گویی در سراسرفَرازِ دو دریاچه، به همان نحو که صیادان ارتفاعات رد پای گوزن بر برف گیرند، در چروک های جبین، در
تعقیب شاخدار
افکاری هستید که بهر آبخوردن پائین آیند.
در سُترگ عنبر
وال این والا کِرامَت قدیر و خدای گونه ذاتی جبین، چنان گزاف تشدید شود،
که با چشم
دوختن
بدان، در آن منظر کامل جبهه، الوهیت و قوای رُعب را با قُدرَتی بیش از مشاهده هر پَدیده دیگر
در طبیعت جاندار
بینید. زیرا هیچ تک نقطه را دقیق
نتانید دید؛ هیچ تک اَندامِ مُتِشَخِّص هُوِیدا نشده؛ نه بینی، نه چشم، نه
گوش یا دهان؛ نه چهره، هیچ
یک از این همه را به دَربایِست ندارد. هیچ چیز
جز آن گُنبَدِ پیشانیِ لُغَز اَنجوخیده که بی صدا شوم با سرنوشتِ قارب ها، کشتی ها و مردان فرو رَوَد. این شِگَرف جبین در نیمرخ نیز کاستَن نگیرد؛ گرچه در این سان نِگَرِش فَرَّهیش چَندان تَحَکُّمِتان نَکُنَد.
در نیمرخ، بوضوح آن اُفُقی گُودی شِبه-
هلالی میان پیشانی را بینید که لاواتِر نشان مردم نبوغ داند.
اما
نبوغ به چه معنا؟ نبوغ
در عنبر وال؟ آیا هیچگاه کتابی نوشته یا سخنرانی ایراد کرده؟ خیر، والا نبوغش آنجا بارِز شَوَد که هیچ کار خاصی در اثباتش نکند. در سکوت اَهرام وار خویش نمایان تر گردد. و همین بخاطرم آرد که گَر والا نهنگ عنبر نزد مصریان باستان شناخته
بود، در خرافی اَفکار خویش به الُوهیتَش رسانده بودند. آنان نَهَنگِ نیل را
الوهیت دادند چرا که زبان
ندارد؛
عنبر وال هم زبان ندارد، یا
دست کم، چنان زیاده کوچک است که خُروجش نیارِست. گَر زین پس مردمانی بس مُهَذَّب و خَلّاق، شاد خدایانِ کُهَن دوران پیش از مسیح را تطمیع پس
دادن مُرده ریگشان کرده و بار دگر، در عرش خدای اینک مُتِکَبِّر، و فراز آن آرام گِریوه، سرزنده بر تختشان نِشانَند؛ یقین بدانید والا نهنگ عنبر، اعتلا
یافته
تا رفیع اورنگ ژوپیتر، بر آن تکیه خواهد زد.
شامپولیون پَست و بلندِ خطِ تصویریِ خارا سُفته را، رَمز گشود. اما شامپولیونی برای رَمزگشائی مصر سیمای هر انسان و موجود دیگر نیست. قیافه شناسی نیز، همچون یکایک دیگر علوم مَردُم، جُز گُذَرا وهمی نیست. آنجا که، سِر
ویلیام جونز،
خواننده سی
زبان، در خوانش سیمای ساده ترین برزیگَر
به معانی لطیف تر و ژَرفتر نیارِست رسید، ناموخته اسماعیل، چه امید درخواندن راعِب زبان کَلدانی جبین عنبر وال توانِست بست. این شما و این جبین. خوانید گر توانید.
فصل
هشتادم
فَقَره
گر عنبر وال در قیافه شناسی ابوالهول باشد، در نظر جمجمه شناس مغزش آن دایره هندسی است که تَربیعش محال است.
در والِ بزرگسال دِرازایِ جمجمه دست کم به بیست قدم میرسد. فک
زیرین را باز کُنید و نمای جانِبی این جمجمه به پَهلویِ سطحی مُلایِم شیب مانَد،
سراسر مُتَّکی بر مُستَوی پایه
ای. اما در
حیات-همانطور
که جائی
دیگر
دیدیم- این سطح شیب دار، بشکلی زاویه ساز اَنباشته شده و با فشار
از بالایِ
سُتُرگ حَجمی از بُنجُل و اسپرماسِتا،
تَقریبأ مُکَعَّب شده.
جمجمه در رفیع انتها، چالی برای جای دادن به بخش از این حجم تشکیل داده؛ در حالی که زیر
طویل بِستَرِ این
چال-در حفره ای دیگر که کمتر شده بیش از ده اینچ درازا و همین قدر ژرفا داشته
باشد- مغز این دیو، که بیش از مشتی نیست، آرمیده. در
حیات
وال، مغز دست کم بیست قدم با پیشانی مشهودش فاصله
دارد و چون درونی
ترین اَرگ میان حصین قلعه کِبِک، پُشتِ عظیم استحکامات پنهان است.
مغز، بسان گزیده دُرجی، طوری در کله مکنون است که دانسته ام برخی وال شِکردان قاطعانه مُنکِرَند که عنبر وال در مخزن چندین مترمکعبی اسپرماسِتای خود، جز
همین ملموس بَدَل، مغزی داشته باشد. بنظر می رسد در هراس های خویش، متناسب
با
باورِ قَدَر قُدرَتی
وال، آن
اسپرماسِتای
واقع در شگرف چین ها، جهات و شِکَنج ها را،
بیش از مرموز
بَخشِ کله، مناسب مقر هوش
او شمارند.
بنابراین روشن
است که از نظر جمجمه خوانی کله این لویاتان، در سالم وضعیت حیات،
سراسر وهم است. پس،
در بَحثِ راستین
مغز، نه دِلالَت
هاش بینید و نه چیزی دریافت توانید. وال نیز، همچون هر هِزبَر،
برابرِ عامی عالَم،
دروغین
جبینی بخود
گیرد.
گر توده
های اسپرماستی جمجمه را تخلیه
کرده و از قفا
نگاهی به انتهای
عقبی
اش که همان بلند انتهاست، اندازید، تحت
تأثیر شباهتش
به جمجمه مردم که در همان موقعیت
و از همان دیدگاه
نگریسته شود، قرار خواهید گرفت. درواقع،
این وارونه
جمجمه (کوچک
شده تا اندازه
سر انسان) را در میان باسمه ای از
جُمجمه های مردم گذارید و بی اختیار با
آنها خَلطَش کرده
و درباره فرو
رفتگی های بخشی از تارُک
سر، با جمله
ای جمجمه
شناختی خواهید گفت-این مرد هیچ عِزَّتِ نَفس
و حُرمَتی
نداشته. وقتی این نکات سَلبی در
کِنار حقیقت
ایجابی سُتـرگ حجم
و قُدرَتَش در نظر گرفته شود، می توان به بهترین شکل، به صحیح
ترین، هرچند نه دِلگُشا
ترین اِستِنباط، از ماهیت
والاترین
قُوَّتِ
او رسید.
اما
اگر از ابعاد به
نسبت کوچک خودِ مغز گُمان
بَرید نمی توان بدرستی ترسیمش
کرد، در آنصورت فِکر
دیگری برایتان دارم. گر بدقت
به ستون فقرات
همه چارپایان
توجه
کنید تحت تأثیر شباهتِ فَقراتِ
نخ کشیده طوقی از جمجمه های کوچک قرار می گیرید که همگی ناقِص شباهتی به خودِ جمجمه
دارند. این که فقرات قطعأ جمجمه
هائی جنینی
است، عقیده
ای است آلمانی. اما بنظرم آلمان ها نخستین
کسانی نبودند که این شگرف شباهت خارجی را دریافتند.
یکبار دوستی
خارجی، با اسکلت دشمنی
که کشته
و با فقراتش مِنقاری دماغه بَلَمِ
خویش را با نوعی
نقش برجسته خاتمکاری کرده
بود، همین را یادآوَرَم شد. باری، بنَظَرَم
جمجمه شناسان با پیش نبردن تحیقات خود از مُخچه تا درون مجرای
نخاعی، چیز مهمی را از قلم انداخته
اند. زیرا مُعتَقِدم ستون فقرات بخش
بزرگی از شخصیت
مردم را می نماید.
هر که باشید، ترجیح
می دهم بیشتر ستون فقراتتان را لمس کنم تا جمجمه. تا به
امروز، هیچگاه ستون فقراتی به باریکی تیرچه، مُتَّکای بالِغ روحی آزاده
نبوده. ستون فقراتی دارم که
چون چوب پرچمی اُستوار
و بی باک،
نَفَس
زَنان بر گیتی اَفرازَم.
این شاخه
فَقَراتی
جمجمه شناسی را روی عنبر وال اِعمال
کنید. حُفره
جُمجُمه به نخستین مهره
گردن پیوسته؛
و در آن مهره، کفِ مجرای نخاعی عَرضی ده اینچی و ارتفاعی هشت اینچی و شِکلِ مثلثی پائین پایه، دارد. مجرا در گذر از میان بقیه مهره
ها باریک می
شود، هرچند تا مَسافتی زیاد، فراوان
گُنجایش خویش
حفظ کند. باری، طبیعتأ این مجرا آکنده از– حَرام مغز- همان
شگرف ماده لیفی
مغز، و در تبادل مستقیم با آن است. از این گذشته، حرام مغز، چندین قدم پس از خروج
از حفره مغز، بی
کاهِش پیرامون،
تقریبا همبرابر محیط مغز باقی می ماند. آیا
تَحتِ همه این شرایط پیمایش و نگارش جمجمه
شناسانه ستون
فقرات وال نامعقول
است؟ زیرا، با نِگَرِش از این مَنظَر، نسبی
ضخامَت
شِگَرفِ حَرام مغز، طُرفه صِغَرِ نِسبی خود مغز
را، بیش
از نیاز،
جبران
می کند.
اما با
ترک این
اشاره به ستون فقرات که احتمالأ جمجمه شناسان را کارگر آید، تنها برای
یک لحظه این فرضیه را در اشاره به کوهان عنبروال
بَدیهی
گیرم. غلط
نَکُنَم،
این سُتُرگ سَنام روی یکی از بزرگترین مهره ها بَرآمده و از
اینرو، بنوعی کوژ قالب بیرونی
آن است. از همینرو، این عالی سَنام
را، حسب مُناسِب موقف،
آلت پایداری یا تسخیر ناپذیری
عنبر وال نامم. دلیل تسخیر ناپذیری این
سُتُرگ
غول را زین پس دَریابید.
فصل
هشتاد و یکم
دیدار پیکوآد با بتول
روزِ مُقَدَّر رسید و حَسَب آن به کشتی بتولِ ناخدا دریک
دِ دیِر،
از بِرِمِن بَرخوردیم.
آلمانی ها و هلندی ها که
روزگاری بزرگترین وال شِکردان عالم بودند امروزه در شمار کوچکترین هایند، با این همه، گهگاه، اینجا و
آنجا، در فَواصِل طول و عرض های جغرافیائی بسیار دور در اقیانوس آرام به پرچمشان بر
می خورید.
به دلائلی بنظر می رسید بتول بس مشتاق ادای
احترام
است. در حالی که هنوز مَسافتی از پیکوآد دور بود دماغه رو به باد چرخاند، و
قاربی به آب انداخته، بی
شکیب ناخدایش را که بجای پاشنه بر دماغه ایستاده بود، سمت ما کِشاندَند.
اِستارباک با اشاره به چیزی که آلمانی در دست داشت
و تکان می داد فریاد زد، " چه در دست دارد؟ محال است!-
مُدهَنی
است!"
استاب گفت، " نه آقای استارباک، قهوه جوش است؛ آید قهوه مان سازد، آلمانی است؛ آن کلان حَلَب کنارش
نبینید؟ آن آب جوشِش است. ها! بطور قطع آلمانی است."
فلاسک بانگ زد، "موافقم، مُدهَن است و حَلَب
روغن. روغنش ته کشیده و به دریوزه
آید."
هرچقدرهم اقتراضِ روغنِ
کشتی وال شکرد، آنهم در میدان صید وال، غریب بنظر رسد، و هر چقدر هم بشکل معکوس، ناقضِ ضرب المثل زغال سنگ به نیوکاسل کشیدن باشد، بازهم بعضی مواقع چنین
چیزها براستی پیش می آید؛ و در مورد حاضر، همانطور که فلاسک اعلام
کرده
بود، ناخدا دریک
دِ دیِر، بی گمان مُدهَنی حمل می
کرد.
تا روی عرشه
آمد،
آخاب، بی هیچ اعتنا به آنچه در دست داشت، بَرفور به حرفش گرفت؛ اما آلمانی، خیلی زود، به انگلیسی شکسته پِکَسته بی خبری کامل خویش از وال زال را نِشان داد؛ و بلافاصله با
اظهاراتی در این ارتباط که شبها در تاریکی عمیق به
ننوی خود رود- آخرین قطره روغن بِرِمِن اش ته کشیده و حتی ماهی
پرنده
ای هم برای جبران این کمبود صید نکرده؛ صحبت را به مُدهَن و حَلَب روغن برگردانده و با این اشاره به پایان
برد
که بِراستی کشتی اش در اصطلاح وال شِکَردان پاک (تهی از روغن) و بخوبی شایای نام بتول ، یا بِکر است.
نیاز های دریک رَفع و روانه شد؛ اما نرسیده به کنار کشتی خویش، تقریبأ هَمزَمان، از سَرِ دَکَلِ هر
دو جَهاز فَریادِ
وال برخاست؛ و دریک چنان مشتاق تعقیب بود که بی دِرَنگِ گُذارِش مُدهَن و حَلَب روغن
برعرشه، قارب خویش گرداند و سر در پی مُدهَن های
لِویاتان نهاد.
چون شکار در سمت بادپناه بالا آمده بود، نقطه شروع او و سه قارب آلمانی دیگر در
پِی اش، بس جلوتر از قارب های پیکوآد بود.
هشت وال بودند، گَله ای مُتِوَسِّط. آگاه از خَطَر،
جملگی با سرعت بسیار کِنارِ
هم و یکراست پیشاپیش باد می رفتند، و چون چند دهنه اسبهای مال بند پهلو به هم
می سائیدند. دنباله سفید
بزرگی از خود بجا می گذاردند، بدانسان که پیوسته سُتُرگ رقّی پهن، بر دریا گُستَرانَند.
درست میان
این تُندرو دُنباله و
چندین قولاج عقب تر، کوژ نر والی ضَخیم شنا
می کرد که از روی پیشروی به نسبت کند؛ و غریب پوسته های زَردفامی که بدنش پوشانده بود، مُبتَلا به یرقان، یا
نوعی بیماری دیگر بنظر می رسید. تعلق آن به
گله پیشرو بحث انگیز می نمود؛
زیرا چنین پیر لویاتان ها به هیچ
روی عادت مَردُم آمیزی نَدارَند.
با این حال، به دنباله آنان چسبیده بود،
هرچند به احتمال زیاد درواقع آب پشت سرشان حرکتش را کند می کرد، زیرا سفید استخوان یا برآمدگی پَهن پوزه اش بسان کوهه زاده برخورد دو جریان مخالف، شکسته بود. فواره
اش کوتاه، کند و طاقت فرسا بود و با نوعی فَوَران گلوگیر بالا می آمد و تکه و پاره تحلیل می رفت و بدنبالش برخی جنبش های
غریب زیر
سطحی،
که بنظر می رسید مَخرَج در پَس اِنتِهایِ زیرِ آبِ او دارد و باعث می شود آب های پشت سرش حباب
بالا دهد.
استاب گفت، "کی قدری مُسَکِّن دارد؟
متأسفانه دِل دَرد گرفته. خدایا، مجسم کن دل دردی به مساحت نیم گری داشته باشی!
بچه ها، بادهای مخالف در
درونش غوغائی کریسمسی انگیخته. این نخستین
باد مخالفی است
که می بینم از عَقَب وزد؛
اما بنگرید، تا کنون هیچ شده والی یِک
وَری
رود؟ باید اهرم سکانش رَفته باشد."
همچون گرانبار کَشتی هِند رویِ
که در ساحل هندوستان
با عرشه ای پر از بیم
زده اسب، در مسیر خود کج می
شود، نهان می گردد،
غلط می
زند و غوطه
می خورد، این پیر والِ سالار جِسمِ
خویش می
کشید و گهگاه تا
حدودی به سمت سنگین انتهای
دنده های خود می غلتید و عِلَّتِ کج دنباله خویش را در ناهنجار تَه باله سمت راست
خویش آفتابی
می کرد. دشوار
می شد گفت بی باله زاده شده یا به نبرد باخته.
سَنگدل
استاب، با اشاره به طناب وال
گیری نزدیک خود گفت، " فقط اندکی
صبر، پیره، دست
آویزی
بَهرِ آن خَسته بازوت
دهم.
استارباک
گفت، "بِپّا نَپیچَدَت؛
تن به
کار دهید ورنه آلمانی خواهدش گرفت."
جمله قارب های رقیب همین تک ماهی را هدف
داشتند، زیرا نه تنها از همه بزرگتر و از همین رو ارزشمند ترین آنها، بلکه از همه
نزدیک تر بود، و افزون بر این، بقیه ، چنان به سرعت
می رفتند که تعقیب
در آن لحظه، تقریبأ چالشی بود.
در این مقطع زمانی قارب
های پیکوآد، بیش از سه قارب آلمانی که آخر
از همه به آب انداخته شد، بخت رسیدن
به وال داشتند؛ اما چون قارب دریک زود تر از همه حرکت کرده بود هنوز پیشتاز
تعقیب بود، هرچند رقبای خارجی هَر دَم نزدیک
تر می شدند. تنها ترسشان از این بود که
چون تا همین حالا
آنقدر به هدف
خود نزدیک
شده بود بتواند
پیش از سبقت
و گذر کامل از او، آهن خود پرتاب
کند. اما شَخصِ دریک کاملا مطمئن
بود همین شَوَد
و گهگاه
با فُسوسی حرکتی
مُدهَن
خویش سوی دیگر قارب ها تکان می داد.
استارباک فریاد زد، "گُستاخ سَگ ِ
نمک بِحرام، با همان صندوق
صدقات
که همین پنج دقیقه پیش پر کردم جُرأَت فسوس من
کند"- سپس با دیرینِ زمزمه براَنگیزنده خویش- "تن
به کار دهید تازیان،
بگیریدش!"
استاب
بر خدمه خود بانگ زد، "مردان، گویمتان چه شده،
خَشم خَلاف آئین من
است؛ اما خوش دارم آن آلمانی ناکِس را لقمه
چپ کنم –
پارو کشید – مُمکِنه؟ می گذارید از آن رذل بخورید؟ بِرَندی دوست دارید؟ پس یک چلیک ارزانی بهترین. یالّا، چرا بَرخی رَگ
نَبُرَند؟ کی لنگر
انداخته –
یک بُوصه
هم جُم نمی خوریم
–
ساکن شده
ایم. آهای،
اینجا زیر
قارب عَلَف سبز
میشه–
و قسم بِخُدا دَکَل شکوفه می
کنه. این نتیجه
ای نداره بچه ها.
اون آلمانی رو بنگَرید! مَخلَصِ کلام،
غَلَیان
می
کُنید
یا نه؟"
فلاسک
که رقصان
بالا و پائین می شد فریا زد، " هَلا! می
بینید چه کَفی
سازد!"–
چه کوهانی– وَضع کُنده
دارد! هَلا! به گوشتم رسانید! هَلا! شیربچگانِ من، بِجَهید – کُلیچه
و صدف برای شام،
می دانید، شیر بچگان من –
مَحّار تنوری و کُماج –
هلا بجهید، بجهید- صد بُشکه
ای است - از دستش ندهید-
ندهید هلا، ندهید! –
آن آلمانی رو ببینید- هلا، بَهرِ خوراک خود
بِکِشید، شیربچگانم، چه گُنده والی! چنان توده بزرگی!
عاشِق اِسپِرم
نیستید؟ مردان سه
هزار دلار آنجا روان
است! بانکی است! بانکی تمام و کمال! بانک انگلستان!
هلا، پارو زنید، زنید، زنید! –
اون آلمانی چه
خیالی دارد؟
در این
لحظه، دریک در
کارِ پَرتابِ
مُدهَن و حَلَب روغن
خویش سوی قارب های سِبقت
گیر بود؛ گویا
با دوگانه هدف سنگ
اندازی در راه رُقَبا
و هَمزَمان،
اَندَک سرعت گرفتن قارب
خویش با نیروی
جنبشی آنی زاده پرتاب به عقب.
استاب
فریاد زد، "ناتو داجرهلندی! حالا
بِکِشید مردان، مثل شیاطین سرخ موی
پنجاه هزار رزمناو خَطِّ نَبَرد. چه گوئی تاشتگو، مَردِ شِکَستِ
فقرات خود به بیست و
دو مهره به افتخار گِی هِد دیرین
هستی؟ چه گوئی؟"
سرخپوست فریاد زدد –
"من میگم چون لَعین
بکشید."
سه
قارب پیکوآد، سخت ولی به یکسان، برانگیخته از سُخره
های آلمانی، اینک آغاز شانه
به شانه شُدَنِ تَقریبی
گرفته و با همین آرایش دَمی بدو
نزدیک شدند.
هنگام تَقَرُّب
به نَخجیر، سه پیشوای قارب،
ایستاده در آن والا حالت آزاد و پَهلوانی، گهگاه بهر یاری
پاروزن پُشت
خود، بانگ روحیه
بخش "حالا می پَرَد! آفرین نسیم جنبش پاروها! مرگ بر
آلمانی! بگیریدش!"
سر می دادند.
اما از
آنجا که دریک دَر آغاز مُشخصأ پیش
از رُقَبا راهی
شده بود، می توانست با وجود رِشادَتِ
آنان از این سِباق پیروز دَرآیَد، گر
دست قَضای دادگَر مُخالِف موجه
ای بر او نازل
نمی کرد تا تیغ میانی پاروزن
قاربش گِرِفتار
سازد. در
حالی که خام
دَست کودن می
کوشید پارو رَهانَد و بدین سان قاربِ
دریک در آستانه واژگونی
قرار گرفت، در خَشمی
عظیم نهیب
بر مردان خود زد؛- فُرصَت مُناسبِ استارباک، استاب، و فلاسک شد.
با فریاد، جَهِشی
سرنوشت ساز به پیش کرده اُریب هم جهت و هم صف قارب آلمانی قرار گرفتند. دَمی
دیگر و هر چهار قارب به شکل مورب چسبیده به دنباله
وال اند، در آن حال که در هر دو
سوی خویش کَف آور موجه ای می
ساختند.
جَگَرسوز ترین مَنظَرِ مَهیب
و پریشنده. وال اینک سر برون از آب
می رفت و
فواره خویش چون مُعَذَّب جریانی پِیوسته پیش می افکند؛ درحالی که تک باله
نَحیفش
در تَکاپویِ هراس به پَهلوش می تَپید. در تِلوخوران گریز خویش
دمی بدین سو کَج
و دمی بعد به دیگر سو مَج می شد، و همچنان هر موجه که می شکست،
گَهگاه
به دریا می
نِشَست، یا با غلتی به پهلو، طپنده
باله خویش زی عَرش می گرداند.
به همین سان بُریده
پر مُرغ دیده ام که در آسمان، در بیهوده سَعیِ
گریز
از رهزن بازان، گسیخته دُورهای هراسیده زَنَد. مَگَر مرغ
را آوائی
است و با حزین وَیله ترس
خویش عَیان کند،
ولی هراس این سُتُرگ حیوان گُنگِ دریا
در درونش مُطَلسَم
و مُقَیَّد
است؛ صدائی نداشت، مگر آن گلوگیر
نفس ها در نَیسَم؛ و
همین دیدنش چنان وصف
ناپذیر جِگَر سوز می
کرد؛ این، در
حالی که هنوز، در
این شگرف حجم و آرواره چون آهنین در کهن
دژها، و آن قَدیر دُم، آنقدر
نیرو بود که دلیر
ترین مردان را که بدین نهج دل بر او می
سوزاندند به وحشت
اندازد.
دریک
که اینک می دید تنها گذر چند لحظه بیشتر قارب های پیکوآد را تفوق
دهد، ترجیح داد بجای این گونه از دست دادن نخجیر خویش،
پیش از شدن آخرین فرصت، مُخاطره پرتاب کند، در حالی که به احتمال زیاد می دانست فاصله بسی بیشتر از حد
معمول است.
اما
هنوز زوبین اندازاش درست
بَهرِ زَنِش نَخاسته
بود که هر سه شَرزه –
کوئیکوئک، تاشتِگو، داگو- حسب غریزه به پا شده
و در صفی
اُریب،
همزمان نوک زوبین های خویش رو به هدف گرفته
از فراز سر زوبین انداز آلمانی پرتاب کردند و سه نانتوکتی آهن شان در تن وال نشست. کف و بخار کورکننده سفید آذر! سه قارب، در نخستین خشمِ
سراسیمه هُجوم
وال، با چنان نیروئی آلمانی را کنار
زدند که دریک و مبهوت زوبین اندازش به آب افتادند و سه شتابان مازه از رویشان گذشت.
استاب،
هنگام عبور دَرَخش
وار، گذرا
نگاهی بَر ایشان انداخته
بانگ زد، "نترسید کَره -تَبنَگوها،
زودا
که سَوارِتان کنند– بی گمان –
شُماری کوسه پشت سر
دیدم –
سگ های سَن بِرنار– آرام بَخش پَریشان راهیان.
دست
مریزاد! حالا این شد قایق
رانی.
هر مازه، آفتاب-
شعاعی!
سه نَقاره حَلَبی
بَر دُمِ شرزه شیر
کوهی! بستن درشکه ای به
دُمِ فیل به هامون را بیادَم آرَد- فتیان، این
سان بستن درشکه به فیل باعث می شود پره
های چرخ ها چون باد روند،
با خطر پرتاب به
بیرون پی اصابت
به تپه ای. احسنت! شخصی
که به قَعرِ دریا رود
چنین احساس کند- شتاب تام و تمام به ته بی پایان دشتی سرازیر! وه که،
این وال سَرمَدی نامه
برد!"
اما گُریزِ دیو گُذَرا بود. با بُریده نَفَسی شِتاب زَده و رَعدآسا بسرعت به زیر رفت.
سه طناب با چنان شِتاب و نیروی خُرد
کننده گِردِ تیرک
های ریسمان بند می دوید که
ژرف شیارهایی
در آنها می
انداخت ؛ زوبین اندازانِ بَس بیمناک تَخلیه طناب
ها بعلت این غوص
سریع، با استفاده از همه توان زِبَردستانه،
خویش، در نوبت
های مکرر
بَهرِ پافشاری چنان
چنگی
در آنها زدند که دود برخاست؛ تا سَراَنجام- بِعِلَّتِ کِشَش عمودی
از سرب پوش سوراخ های طناب گذر قارب
ها، از همان جا که سه طناب یِکراست
به دل نیلگون دریا می رفت، لبه های
دماغه قارب ها تقریبا هم سطح آب شده، سه پاشنه زی آسمان رفت. دیری
نپائید که وال از غوص باز
ایستاد و زوبین اندازان، با این که وضعیت کمی غامض بود، بیمناکِ صَرفِ
بیشتر طناب، مدتی در همان موقِف
ماندند. اما گرچه بسا قارب ها که به همین
طریق بزیر کشیده و از دست شده اند، همین به اصطلاح "نِگَه داشتن"، همین ازپشت مُتَصِّل
ماندن تیز پیکان ها به زنده تَنِ است که اغلب لویاتان را چنان آزار دهد
که بزودی بالا آید تا دوباره با تیز زوبین های
دشمنان خود روبرو
شود. با این حال صرفنظر از خطرِ این
روش، جای تردید
است که همیشه بهترین باشد؛ زیرا اِنگاشت مَنطِقی این است که هرچه وال زخمی بیشتر
زیر آب ماند، خسته
تر شود. چون بخاطر هِنگفُت سطحی که
دارد - در عنبر والی بالغ، چیزی
کمتر از دو هزار قَدَمِ
مربع –
فشار
آب
عظیم
است. همه می
دانیم حتی
اینجا، در هَوای روی
زمین، تحت چه شِگَرف فشار جَوّی
قرار داریم؛ حال بار فشاری
که ستونی
به ارتفاع دویست قولاج آب بر پشت وال آرد چقدر است!
باید دست کم معادل وزن پنجاه اتمسفر
باشد. وال شکردی این فشار را برابر با وزن
بیست رزمناو
خط نبرد با تمامی توپ ها و ملزومات و نفرات تخمین
زده است.
در
حالی که سه قارب آرمیده بر آن آرام غلت دریا،
به زیرِ جاوید نیم
روزِ نیلگون چشم
دوخته بودند و نه تنها هیچ صنف تک ناله یا زاری،
یا حتی موجه
و حُبابی
از اعماق بالا نَمی
آمَد، کدام خشکی
نشین گمان
می بُرد زیر
آن همه سکوت
و سُکون، بُزُرگترین
دیو دریاها در پیچ
و تابِ
درد
است! در دماغه قارب ها هشت بوصه از
طناب عمودی هم پیدا نبود. باور کردنی بنظر
می رسد که لویاتان کبیر با سه رشته
چنین باریک
همچون وزنه ای بزرگ از ساعت
هَشته
کوک آویزان
باشد. آویزان؟ از چه؟
سه تخته پاره. این همان موجود است که روزگاری مَدحَش
بدانجا رسانده بودند که –
"توانی
پوستش به خاردار
آهن آجی؟
یا سرش به نیزه
ماهیگیر؟ شمشیر
مهاجم بر او بی تأثیر است،
همانطور که تیر و زوبین و زره چاره ساز نیست؛ آهن را پوشال گیرد؛ تیر
وادار به گُریرَش
نکند؛ نیزه را کُلَش شُمارَد؛
به نیزه جُنبانی خندد[7]!" همین موجود؟ همین نَرّه وال! وه که همه این خلاف
آمد
ها،
ره اغلاط اَنبیاء
سِپُرَند. زیرا لویاتان، با قدرت هزار ران در دُم،
در پوشیدن خویش برابر نیزه
ماهیگیر های پیکوآد، کَلّه زیر جبال آبی برده بود!
به
احتمال زیاد سایه
هائی که سه قارب در آن اُریب
آفتاب عَصرانه،
بزیر می
انداخت آنقدر عریض
و طویل
بود که بر نیمی از ارتش خشیارشاه سایه
اَفکَنَد. چه
کسی تواند گفت حرکت
چنین اَشباح
عظیم بالای سر وال زخمی تا چه حد می توانست تَرسناک باشد.
با لرزِش
ناگهانی سه طناب در آب، چنان که گوئی شِمُرده ضربان مرگ و
زندگی وال را با سیم
های مغناطیسی سوی آنها بالا رِسانَد، طوری
که هر پاروزن
آنرا در نِشیمَنِ
خویش حس کند، استارباک فریاد زد، "مردان آماده، می جُنَبد." دمی
بعد، قارب ها که تا حدود زیاد از کِشِش رو به پائین دماغه های خود رَهیده
بودند، بدان سان که گله انبوه
هراسان خرس
های قطبی از روی یَخشَناوَری
کوچک
به دریا پرند، ناگاه به بالا جَهیدند.
استارباک دوباره فریاد زد، "جمع کنید! جمع
کنید! بالا می آید."
اینک
همان طناب ها که دمی پیش حتی یک بَدَستَش
کشیدنی
نبود بِسُرعَت در دِراز حلقه های
سراسر چِکان
درون قارب ها افِکَندَه می شد و وال، زودی
در فاصله دو طول
کشتی از وال شِکردان، آب شِکافت.
حَرَکاتَش به روشنی مُفرَط ماندگیش می نمود. بیشتر حِیواناتِ
بَرّی در بسیاری از عُروق خود بَعضی دَریچه یا بندها
دارند که به محض
زخمی شدن، به کمک آنها،
جریان خون، دست کم تا حدی،
در بعضی جهات قطع
می شود. در وال نه چنین است؛
یکی از خَصائِص
وال این است که رَگ هایش
ساختاری
سراسر بی
دریچه دارد، طوری که حتی اگر با ریز نوکی
چون زوبین سَر سوراخ
شود، بَرفور
مُهلِک خونریزی در سَراسَر دَستگاه
گَردش
خون آغازَد
و با تشدیدِ
زاده فشار بیش از اندازه آبِ اعماق،
توان گفت جانَش بصورت
جَرَیان هائی مُستَمَرّ جاری
شود. هرچند مقدار خونی
که به تن دارد چنان وافِر و چشمه
های داخِلیش
چنان بَعید و عَدیدَست
که مدتی
مدید به همین نَهج
به خونریزی ادامه دهد؛ مثل
رودی که سرچشمه
هاش در دوردست تپه های ناپیداست
و حتی در بی
بارانی جاری است.
حتی
حالا که قارب ها خود را نزدیک وال کِشانده بشکلی خطرناک کنارجُنبان باله های اُفُقی دُم رسیده و نِیزه بر
پیکرش می نشاندند، و پی هر ضربه، جریان
های مداوم خون از تازه زخم های پیوسته باز جاری می شد، در حالی که نَیسَم[8]
طبیعی در سرش، گهگاه، هرچند سریع، ترسناک آبِ خود
به هوا می فرستاد. هنوز از روزن اخیر خونی
نمی ریخت، زیرا تا به
اینجا هیچ عَضوِ حیاتی
ش ضربه ای نخورده و طبق آن گفته پرمعنی؛
هنوز جانَش
بی گَزَند مانده
بود.
اینک
که قارب ها اِحاطه تنگ
تر کرده بودند، کُلِّ بخش فوقانی کالبَدَ، که
معمولأ بزرگ بَخشِ آن زیر آب است، به
وضوح هُویِدا شد. چشمان، یا بهتر بگوئیم، محل چشمان، رؤیت
شد. همانطور که وقتی شکوهمند
ترین بلوط
ها بخاک
افتند در سوراخِ
گره ها غریب
زائده هائی ناهنجار توده شود،
به همین شکل، از نقاطی که روزگاری چشم های وال اشغال کرده بود، تیره دُژپه هائی پُلُغیده بود و
دیدنش سخت دِلخراش. اما مُرُوَّتی
نبود. با همه کُهَنسالی، تک
دَستی و کوریِ چشم، باید
به قتل می مُرد تا شادان جشن
های اَروسی و دیگر بزم های مردم اَفروزَد
و خَطیر
کلیساهائی رَخشانَد که همگان را وَعظ بی آزاری مُطلَق کنند.
وال که هنوز در خون خود می غلتید، سَراَنجام چَندی از توده یا ورپُلُغیدگی که بشکلی غریب تغییر
رنگ داده بود، قَدرِ
یک بوشل،
پائین تُهیگاه،
نمایان
ساخت.
فلاسک
فریاد زد، " خوب نُقطه
ای است، رُخصتی
تا باری
همان جاش خارَم."
استارباک
گفت، "دست
نگهدار، نیازی
نیست!"
اما شفیق
استارباک خیلی دیر گفت و
بِمَحضِ
اصابت زوبین، چِرکین فواره
ای از این قاسی
زخم جَهید و وال
برانگیخته از دَردِ تَحَمُّل ناپدیر،
با فواره زدنِ خونی غلیظ و خشمی
سریع کورکورانه سوی قارب جهیده رگبار خون بر سراپای قارب
ها و مُباهی خدمه پاشیده،
آسیب به دماغه ها و وارون
به قارب فلاسک زد. همین ضَربه مَرگَش
بود. زیرا، تا این دم، چنان فَرسوده از خون روی بود
که درمانده از تباهی
که بار آورده
بود دور
شده، به پهلو فتاده،
نَفَس
نَفَس زنان و عاجزانه بُریده
باله
خویش بر آب می زد
و در پی آن، چون عالَمی
رو به زوال،
چندین بار آرام
گرد خود گَشته،
مَخوف
رازهای بِطنِ
برملا
کرده، چونان کُنده
ای، دراز
به دراز شد و مُرد. جانگداز تر از
همه آن واپسین
فواره مرگش
بود. این آخرین فواره طولانی مرگ
وال بدان مانِست که نادیده
دستانی بتدریج
آب قوی فواره
ای فرو کشند و ستون افشانه با نَژَند غِرغِرهای
نیم فروخورده، تا
زمین پائین و پائین تر رود.
دیری نپائید
که حین انتظار
خدمه قارب ها برای رسیدن
کشتی، جسد علائم غرق شدن نشان می داد در
حالی که کُلِّ نَفایِسَش دست نخورده مانده
بود. بَرفور، بدستور
استارباک، بَند
هائی به نقاط گوناگون بدنش بسته شد، طوری
که خیلی زود یکایک قارب ها شناور، و مغروق وال، با
طناب ها، چند بوصه زیر
آنها، آویزان
بود. وقتی کشتی نَزدیک شُد، وال را
با اِدارَتِ محتاطانه به
کِنارَش رِسانده
با سَخت ترین زنجیرهای دم
بستند، زیرا روشن بود گَر صِناعی
حِفظَش نَکُنَند
یِک باره به قَعر فرو رَوَد.
اتفاق
چنان افتاد که تقریبأ با نخستین ورود بیل
به جسد، زیرتوده پیش
گُفته، تمامی طول زَنگاری
زوبینی نشسته
در تَنِ
وال، یافت شد. اما از آنجا که اغلب اَصلِ
زوبین در جَسَدِ بِشکَرده وال ها در
حالی یافت می شود، که گوشتِ کاملا جوش خورده گِرد آن ها
را گرفته و هیچ نوع برجستگی جای آنها را نشان نمی دهد؛ بنابراین، در مورد فعلی، باید دلیل ناشناخته دیگری برای توجیه کامل ریمناکی پیش گفته وجود می
داشت. اما حقیقتِ غریب
تر یافتن سرنیزه
سنگی در تن وال، نزدیک دَفین
زوبین بود، آنهم در حالی که گوشت اطراف آن کاملا سفت شده بود. پرتابگر آن زوبین که بود و کی پرتاب شده بود؟ شاید سرخپوستان
شمال غرب امریکای پیش از کشف.
نتوان گفت امکان
بیرون
کشیدن چه عَجائِب
دیگر از آن غول پیکر صَندوق وجود
داشت. اما آنگاه که به سبب عظیم مِیل فزاینده
جسد به غَرق،
کشتی بشکلی
بی سابقه از پهلو سمت دریا کشانده شد،
بناگاه کشفیات بیشتر را متوقف کردَند. با
این حال، استارباک که ترتیب
امور با او
بود، تا پایان پای فِشُرد؛
درواقع چنان مصممانه به وال متصل ماند که دیدند
در صورت استمرار،
سرانجام کشتی وارون
خواهد شد؛ آنوقت
که
فرمان خلاصی از
شَرَّش داده شد، ثابِت فشارِ روی کَلّه تیرهایی
که زنجیرها و طناب
های دم را بدانها بسته
بودند چنان افزایش یافته بود که نمی شد اَنداخت. در این خلال
همه چیز در پیکوآد یِک وَری بود. گُذَر از
عرض عرشه و رسیدن به دیگر جانب، چون بالا رفتن از سراشیب بام شیروانی
خانه بود. کشتی ناله و نَفَس می زد. در نتیجه جابجائی
های غیر
طبیعی بسیاری از ترصیعات عاج
کابین ها و دیواره
های دور کشتی از جای خود پَرید. بیهوده پَشنگ و اَهرُم میخ کِش آوردند شاید تأثیری بر بُلَند کردن ناگشودنی زنجیرهای دُم از کَلّه تیرها
کُنَد؛ و اینک وال چنان در آب فرونشسته
بود که به هیچ روی نمی شد به دو غوطه ور اِنتِهایَش نزدیک شد، و در
حالی که بنظر
می رسید جثه در حال غرق هَردَم خَروار خروار وزن
گیرد چنین
می نمود که کشتی در مرحله بَرگَشت
است.
استاب
بانگ بر جسد زد، "صَبر کُن،
صبرکن، لطفأ، در این کاری
شتابِ غرق مباش! مردان، به ژوپیتر سوگَند، یا
باید چاره
ای کرد،
یا نَهایَتِ تلاش خویش کنیم. آن دیلم کاری بی ثَمَر است؛
استفاده از آن پَشنگ ها را
فروگذارده یکی
تان پی کتاب دعا و قلم تراش دویده
بزرگ زنجیرها شِکافید."
کوئیکوئک به فریاد، "تیغ؟ آهان،
آهان"
و چنگ در تیشه سنگین
نجار زده از روزن
دیواره عرشه به بیرون خم شده، فولاد بر آهن، آغاز شِکافت بزرگترین زنجیرهایِ دُم
گرفت. اما هنوز چند ضربه پُرآبیز
نزده بود که کِشِشِ فراوان بقیه را به
انجام رساند . با شکستی مَهیب،
اِتِّصال ها گسست؛ کشتی راست شد، لاشه غَرق.
باری، این گهگاه ناگُزیر
غَرقِ عنبر وال تازه کشته امری
است بس غَریب؛
و هنوز هیچ وال شِکَردی توضیحِ
کافیش
نداده. معمولا عنبر وال مرده با سَبُکی
فراوان شِناوَر می
ماند، در حالی که بطن یا پهلویش مقدار زیادی بالاتر
از سطح است. گَر تنها وال هائی که بدین
سان فرو می رفتند موجوداتی بودند سالخورده، بی
چربی، و دل شکسته، با شَحم لایه
های کاستی گرفته و استخوان های سنگین شده و مبتلا به رَ̊ثیَة؛
در آنصورت می شد با ذکر دلائلی چند ادعا کرد غرق
ناشی از وزن مخصوص نامتعارف وال، همراه با نبود ماده سَبُک است. اما چنین نیست. زیرا وال های جوان را در اوج سلامتی و آکنده
از نَبیل آرمان ها، در
عنفوان
زندگانی
و فوران گرم، پیش از بلوغ گردن زنند، و گاهی حتی
این تَهَم یَلان سَبُک نیز، با
همه زنده
چربی بر تن، فرو روند.
با این
حال، ناگفته نماند
که عنبر وال کمتر از همه گونه های دیگر مستعد این عارِضه است. در برابر غرق هر وال از این دست،
بیست هو نهنگ فرو رود. بی گمان این تفاوت
در موارد غرق این دو گونه را می توان تا حدود زیاد به استخوان های بیشتر هو نهنگ انتساب
داد؛ گاه تنها وزن والانه هو
نهنگ بیش از سه خروار است و عنبر وال بکلی آزاد
از این بار. اما مَواردی
هست که پس از گُذَشت
چندین ساعت، یا حتی چند روز، مَغروق وال، شناور تر از
زِندِگی،
باز بالا
آید. اما
دلیل این امر روشن است. گازهائی
در اندرونش تولید می شود؛ آماسیده شگرف سُتُرگی گیرد
و بدل به نوعی بالون
حیوانی شود. اینجاست که رزمناو هم دشوار
تاند زیر آبش نگاه دارد. در شکار وال در
آبهای کم عمق
ساحلی خلیج های نیوزیلند
، وقتی هونهنگ نشانه
فرورفتن نمایان سازد، شناورهایی
با طناب فراون بدان بندند تا وقتی جسد غرق شد بدانند وقتی دوباره بالا آید کجا پی
اش گردند.
خیلی
از غرق شدن جسد نگذشته بود که فریادی از سر دکل های پیکوآد
خبر داد که بتول دوباره قارب به آب اندازد؛ هرچند تنها فواره ای که در دید
رس قرار داشت از آن وال تیغ
باله، از صنف وال ها بود که به علت قدرت شنای باور
نکردنی ناگرفتنی اند. با این همه فواره تیغ
باله چنان به عنبروال ماند که غالبأ وال شکردان خام
دست در تشخیص ایندو به اشتباه
افتند. در نتیجه اینک دریک و همه خیل
او در دلیرانه
در تعقیب آن حیوان دست
نیافتنی بودند. بتول با افراختن همه بادبان ها، در پی چهار ناپُخته قارب
خود راهی شد و بدین شکل در حالی که هنوز جملگی در امیدوار تعقیب گُستاخانه خویش
بودند پشت به
باد در دورردست ناپدید شدند.
دریغا
رفیق! چه پرشمار تیغ باله و چه بسیار دریک.
فصل
هشتاد و دوم
برخی پیشه هاست
که راستین مِنوالشان
آشفتگی عمدی است.
هرچه
بیشتر در ماهیت وال شکرد تَفَحُّص
کرده پژوهش های خود را به راستین سرچشمه آن رسانم، بیشتر تحت تأثیر سترگ شرافت و قِدمَتَش قرار
گیرم، بویژه وقتی آن همه نیمه خدایان
بزرگ و پهلوانان و همه صنف پیامبر یابم که به نَحوی
از انحاء فضیلتش
بخشیده اند، با این فکر که من نیز، هرچند فرمانُبردار، به اُخُوَّتی چنان آراسته به نشان
های نجیب
زادگی تعلق دارم، شادان شَوَم.
دلاور پرسئوس، پسر ژوپیتر، نخستین
وال شکرد بود، و بهر افتخار ابدی این پیشه باید
گفت که نخستین والی که مورد حمله اخوت ما قرار گرفت با هیچ نیت
پلیدی کشته نشد.
آن روزها دوران سلحشورانه حرفه ما بود، روزگاری که صرفا برای دستگیری پریشان
حالان سلاح
بر می گرفتیم، نه پر کردن مُدهنِ
چراغ
هایِ مردم. همه
داستان ظریف پرسئوس و اندرومدا را دانند؛ اینکه چگونه آندرومدای زیبا، دخت شاهی،
در ساحل دریا به سنگی بسته شده بود، و لویاتان در کار
رُبایش
اش که پرسئوس، شاه وال شکردان، دلاورانه پیش رفته، زوبین بر دیو زده، دختر را رهاند و گرفت. هنری شاهکاری
ستودنی،
چرا که این لویاتان با نخستین زوبین پرتاب کشته شد و بهترین زوبین اندازان امروز
بندرت بدان نائل شوند. و در صحت این
داستان عرقاوی
شکی نیست، زیرا در جوپای باستان، یافای
امروزی، در ساحل
سوریه، در یکی از معابد کفار، سال
ها عظیم اسکلت
والی بود که به تصریح افسانه های شهر و همه سکنه، عین
استخوان های همان دیوی بود که پرسئوس کشت. وقتی رومی ها جوپا را گرفتند همان اسکلت پیروزمندانه
به ایتالیا کشیده شد. آنچه در این داستان
بسیار استثنائی بنظر می رسد و بطرزی تفکربرانگیز
اهمیت دارد این است که یونس از همین جوپا راهی شد.
شبیه
ماجرای پرسئوس و اندرومدا- در واقع به گُمان
بعضی، بطور غیر مسقیم مُنبَعِث از آن-
روایت مشهور سن
جورج و اژدهاست؛ اژدهائی که به باور من وال بوده، زیرا در
بسیاری از تواریخ
ایام، وال واژدها به شکلی غریب خلط
شده و اغلب یکی بجای دیگری بکار
رفته. حزقیل
گوید:"چونان شیر آب ها و همچون اژدهای بحری." در اینجا بوضوح مراد وال است؛ در حقیقت برخی
نُسَخ انجیل لفظ وال آورده اند. وانگهی، گر
سن جورج بجای نبرد با گُنده دیو اعماق دریاها به رویاروئی با بی مقدار خزنده خشکی
می پرداخت
بسیار از شکوه شاهکار کاسته می شد. هر کس تواند ماری
کشد، اما تنها پروسئوسی، سنت جورج یا کافینی باید
که دِلِ شتافت شجاعانه به رویاروئی وال داشته باشد.
نگذاریم
پَرده
های متاخر
از این صحنه فریبمان دهد، زیرا گرچه والی که آن دلاور وال شکرد قدیم با آن روبرو
می شود به شکلی مبهم و شیردال گونه نموده شده، وهرچند نبرد روی زمین و قدیس سوار بر اسب تصویر شده، با این همه با توجه به عظیم جهالت آن روزگار،
که راستین شکل وال بر نقاشان ناشناخته بود، و با عنایت به اینکه وال سنت جورج، مثل
مورد پرسوئوس، تواند که از آب خارج و به ساحل خزیده باشد؛ و با امعان نظر به این
که حیوانی که سن جورج سوار بوده می تواند صرفا فُکی
یا گراز دریائی
بزرگی بوده باشد، با در نظر گرفتن همه اینها بنظر نمی رسد اگر آنچه را اژدها
خوانده اند چیزی جز خود لویاتان کبیرشماریم، روی هم رفته با روایت مقدس و کهن ترین
طرح های این صحنه ناساز باشد. در واقع با
قرار گرفتن این موجود موسوم به اژدها برابر حقیقت روشن و قاطع ، کل روایت
همانقدر موثر
است که قصه بت ماهی، گوشت و طیور فلیسطی ها، داجون نام ،
که با استقرار برابر
تابوت
عهد اسرائیلیان، کله
اسب و کف هر دو دستش کنده شد و تنها
بیخ ماهیش
بجا ماند. بنابراین، یکی از آنان که
شریف نشان
ما دارد، حتی یک وال شکرد، متولی محافظ انگستان است؛
و براستی که ما
زوبین اندازان نانتوکتی، باید به عضویت اَشرَف حَلقه سنت جورج
درآئیم. از همینرو اجازه
ندهید سَلَحشوران آن شریف اَنُجُمَن (که به جُرأت می
گویم، هرگز هیچ یک از آنان همانند بزرگ سَروَرِ خویش
ناچار نشده با وال درآمیزد) هیچ
زمان به خواری
در ما
نِگَرَد، چرا که حتی در این پَشمینه قَبا و موم ازار بسی بیشتر
از آن سلحشوران شایای نشان سن جورجیم.
مدت هاست در این که هرکول را در جمع خود بپذیریم
یا خیر، دودل مانده
ام؛ زیرا گرچه طبق اساطیر یونان، آن کروکت و کیت کارسون باستان- نیک
کردار تَهَمتنِ
شیرین کار، توسط
والی فرو برده
و هراشیده
شد؛ باز هم محل بحث
است که به معنای دقیق کلمه، وال شکرد شده باشد. هیچ کجا بنظر نمی رسد که عملا زوبین بر ماهی
خویش زده، مگر در واقع از درون چنین کرده باشد. با این همه می توان وی را نوعی وال شکرد نا
خواسته خواند؛ به هر روی والَش گرفت، گر نه او وال را. از همینرو او را یکی از افراد قبیله
خودمان معرفی
می کنم.
اما
بهترین مراجع متفاوت،
این افسانه یونانی هرکول و وال را برگرفته از قصه عبری باز هم کهن تر یونس و ماهی،
یا بر عکس می دانند؛ بی گمان بسیار شبیه اند. گر آن نیم
خدا را خودی خوانم، چرا پیامبر را از قبیله وال شکردان نشمرم؟
ازاین
گذشته تنها پهلوانان، قدیسان، نیم خدایان و پیامبران نیستند که کل سیاهه اسامی
اعضای حلقه ما وال شکردان را تشکیل می دهند.
هنوز استاد اعظم مان شناخته
نشده؛ زیرا همچون شهنشاهان
کُهَن ادوار، سرمنشآ اُخُوَّت خود را فروتر از جایگاه مِهین
خدایان نجوئیم. نک نوبت نقل آن شگرف
افسانه شرقی از شاسِتر است که مهیب ویشنو را ارزانی
مان دارد، یکی از سه
فرد در
خدایان هندی؛ خود این ویشنوی مقدس
را سید و
سرور ما سازد؛- ویشنوئی که در نخستین تجسد
های مادی
دهگانه خویش، برای همیشه وال
را توصیف
و تقدیس
کرده است. بنا بر شاستر، وقتی برهما، یا
خدای خدایان در پی یکی از
انحلال های ادواری
گیتی تصمیم
به بازآفرینی گرفت، ویشنو را به دنیا آورد
تا بر این امر نظارت
کند، اما ودا
ها، یا کتابهای عرفانی
که مُداقه در
آنها پیش از آغاز بازآفرینی برای ویشنو ضرورت داشت و از همینرو به احتمال فراوان مُتِضَمِّن چیزی به شکل اشاراتی
برای معماران جوان بود، در قعر آبها قرار داشت و از همینرو ویشنو به والی تناور شده در او
به ژرف
ترین اعماق شیرجه رفته چار
مجلد مقدس را رهانیده. در اینصورت این ویشنو وال سوار نبوده؟ با این
که مردی را که بر اسب نشیند اسب سوار گویند!
پرسئوس،
سنت جورج، هرکول، یونس و ویشنو! سیاهه
اسامی اعضای محفل. جز حلقه وال شکردان کدام
محفل تواند با چنین کسان آغازد؟
فصل
هشتاد و سوم
یونس
از منظر تاریخ
در واپسین فصل از قصه تاریخی یونس یاد شد.
اما برخی ناتتوکتی ها کاملا به
این داستان یونس و وال بَد
گُمان
اند. گرچه برخی یونانیان و رومیان دیرباور هم بودند که با پیروی نکردن از بی دینان سنتی عصر، به همین اندازه در اسطوره هرکول و وال و قصه آریون و دُخس شک
کردند و با این حال شک آنها در آن روایات ذره ای از
حقیقت شان نکاست.
مهم ترین برهان یک پیر وال شکرد ساگ-هاربری برای چون و چرا در قصه عبری این بود: - یکی از
آن کهنه انجیل های منحصر بفرد،
آراسته
به غریب لوحه های غیر علمی داشت که یکی از آن ها وال یونس را با دو صُنبور[9] در
کله نشان می داد- غرابتی که
تنها در مورد یک گونه
لویاتان (هو نهنگ، و انواع آن راسته)، صادق است و بَلعَش
چنان کوچک که وال شکردان در موردش گویند،
"حرکت یک پنی ای خفه اش
کند." اما پاسخ پیشدستانه اسقف جِب آماده است. اسقف گوید ضرورتی ندارد یونس را مَدفون در بَطن وال اِنگاریم، بلکه کوتاه
زمانی
در بخشی از دهانَش مَنزِل کرده. و این توضیح نیک اسقف به حد کفایت خردمندانه است. زیرا براستی دهان هو نهنگ براحتی دو میز ویست را همراه با تمامی هشت بازی کن در خود جای دهد. این
امکان هم هست که یونس در پوک دندانی پناه گرفته
باشد؛ هرچند، باز اندیشی یاد
آرَد که هو نهنگ را دندانی نیست.
دیگر برهان ساگ-هاربری (با
همین نام)
برای شک در امر یونس نبی چیزی بود در اشاره ای مبهم به
جسم محبوس او و شیره
معده
وال. اما این ایراد نیز بی وجه است،
زیرا به گُمان مفسری آلمانی به احتمال زیاد یونس در شناور جسد والی مرده پناه گرفته – درست مثل سربازان فرانسوی که در اردو کشی روسیه مرده اسبان خویش را تبدیل به
چادر کرده درون آنها خزیدند. افزون بر این دیگر شارحان اروپایی حدس زده اند وقتی یونس از کشتی یافی به دریا انداخته شد، بی درنگ ترتیب گریز
به کشتی دیگری در همان نزدیکی داد، کشتی ای با والی بعنوان مجسمه
دماغه کشتی،
و مایلم اضافه کنم احتمالا وال هم نامیده می شده، همانطور که امروزه برخی کشتی ها
را "کوسه"، "کاکایی"
و "عقاب" نامند. کم نبوده اند مفسرانی دانشمند که گُمان برده
اند وال مذکور در سِفرِ یونان صرفا به
معنای وسیله
نجات – کیسه ای
پر از هوا – بوده که پیامبر بخطر افتاده سمت آن شنا کرد و از هَلاکِ مائی رهید. بنابراین بنظر می رسد ساگ-هاربری بکلی مَغلوب می شود. اما باز هم دلیل دیگری برای بی ایمانی خود داشت.
گر درست بیادم مانده باشد، یونان در بَحر متوسط
بلعیده و در فاصله سه روز راه از نینوا، شهری
بَرِ دجله، بسی
بیشتر از فاصله سفری سه روزه از نزدیک ترین نقطه ساحل مدیترانه، هراشیده شد. چگونه؟
اما پرسش این است که هیچ راه دگیری نبود که وال
پیامبر را در نزدیکی نینوا به خشکی رساند؟
چرا. این احتمال هم هست که با دور زدن دماغه امید نیک او را بدانجا رسانده
باشد. اما حتی اگر از گذر از کل طول دریای
مدیترانه، و عبوری دیگر از خلیج فارس و بحر احمر نگوئیم، چنین فرضی متضمن دور زدن کامل کل آفریقا ظرف سه روز است،
حتی اگر از این هم بگذریم که آبهای دجله، نزدیک نینوا بس تَنگاب تر از آن است که والی شنا تواند. از این گذشته، این پنداشت که یونان دماغه امید نیک را چنان زود پشت سر گذارده افتخار کشف آن دماغه بزرگ را
از بارتولومئو
دیاز،
کاشف نامی اش گرفته و تاریخ متأخِر را دروغزن
نماید.
اما همه این یاوه حُجَج ساگ-هاربری پیر، تنها نمایانگرغرورمضحک عقل بود –هرچند چیز
نکوهیده تر در وجود او این بود که جز آنچه از خورشید و
دریا فرا گرفته بود، اندک مَعرِفَتی بیش نداشت.
بنظرم این ها صرفا غرور ابلهانه و خدا نشناسانه او و طُغیانی زشت و شیطانی علیه
روحانیون مُوَقّر را
نماید. زیرا کشیشی کاتولیک و پرتغالی همین
پنداشت رفتن یونان به نینوا از طریق دماغه امید نیک را نشانه تَعظیم معجزه عام مطرح می کرد.
همینطور هم بود. افزون براین، تا
همین امروز ترک های بس روشن رای، با
اخلاص
به داستان تاریخی یونان اعتقاد دارند. و
حدود سه سده پیش، جهانگردی در کهن کتاب سفرهای هریس از مسجدی
ترکی
گوید که در
تکریم
یونان ساخته شده بود و چراغی معجزه آسا داشت که بی هیچ روغن می
سوخت.
فصل
هشتاد و چهارم
مِحوَر چرخ گردون ها را بهر تسهل و تسریع رانش تَدهین کنند؛ و برخی کشتی های وال گیری به منظوری بس همسان، با اِعمال نظیر همین اِقدام نسبت به قارب های خود، زیر آنها را چَرب می
کنند. بی گمان این عمل نه تنها ضرری ندارد، بلک با توجه به ناسازی آب و روغن؛ اینکه روغن چیزی است لغزنده و هدف مورد نظر، بی مُهابا سُرش قارب است، احتمالا مزیتی ناچیز
نخواهد بود. کوئیکوئک راسخ اعتقادی به
تدهین قارب خویش داشت، و بامدادی، نه چندان دور از ناپدیدی بتول
زیر قارب آویخته از پهلوی کشتی خزیده، با تَحَمُّل زحمتی فرا مُعتاد، با چنان جدیتی روغن می مالید که گوئی بِجِدّ پِی تضمین خرمن مویِ کَل قارِب است. بنظر می رسید در اِتِّباع نوعی پیش آگاهی خاص عمل
می کرد. آنچه پیش آمد، نشان داد، این حس بیجا
نبوده.
نزدیک نیم روز شماری وال دیده شد، هرچند تا کشتی عزمشان کرد گَشته با تند شتابی بی سامان گُریختند؛ آشفته گریزی چون فرار دوبه های کلئوپاترا از نبرد
آکتیوم.
با این همه، قارب ها دنبالشان
کردند؛ آنِ اِستاب پیشاپیشِ همه. سرانجام تاشتگو توانست با تلاش بسیار آهنی در تن وال نِشانَد، اما مَصدوم وال،
بدون هیچ ژَرف
رَوی،
با سرعتی فزون تر، همچنان به گریز افقی ادامه داد. چنین پیوسته فشار بناچار باید زوبین نشسته بر تن وال را دیر
یا زود بیرون
کشد. پس واجب شد یا به گریزان وال نیزه
زنند،
یا به فقدانَش رِضا دَهَند. اما چنان
ژیان و شتابان آشنا می کرد که کشاندن قارب به کِنارَش مُستَحیل بود. دیگر
چه می شد کرد؟
در میان همه شگرف ترفندها و مهارت ها، تردستی ها و بی شمار چیره دستی ها که اغلب آزموده وال
شکرد بناچار بارها کار
بندد، هیچ یک بر آن والا حرکت ماهرانه با بلند نیزه، موسوم به، پرتاب دراز تیر، برتری ندارد. چه سَبُک شمشیر،
چه غداره، در هیچ
یک از کاربردها چنین کارآئی نَلافَد. استفاده از این ترفند روی والی با مزمن خوی گریز، صرفا ناگُزیر است؛ والا واقعیت و خاصیتَش شگرف
فاصله پرتاب دقیقِ دراز نیزه از قاربی در تکان های سخت و حرکات ناگهانی در نهایت سُرعَت است. طول کامل نیزه، شامل فولاد و چوب، به ده تا دوازده قدم می رسد؛ چوبه بس باریک تر از چوب زوبین و در عین حال از ماده ای
بمراتب سَبُک تر- کاج- است. نیزه مجهز
به نازک طنابی دراز بنام ریسمان است تا بتوان نیزه را پی
پرتاب پس کشیده سر
دست آورد.
اما پیش از ادامه بیشتر، مهم است همینجا یادآور شوم
که گرچه می توان زوبین را هم به شیوه دراز تیر پرتاب کرد، کمتر چنین
کنند؛ و وقتی هم کنند، به علت وزن بیشتر
و طول کمتر زوبین در مقابل نیزه، که موجب کاستی های گِران می شود، کمتر کامیاب می گردند.
بنابراین، امر کلی
این است که پیش از توسل به پرتاب دراز تیر باید
نخست زوبین به وال متصل شود.
نَک استاب را نِگَرید؛
مردی که بخاطر شوخ خونسردی حساب شده در هولناک ترین ترین بحران ها ویژه
سِزنده سرآمدی در پرتاب دراز تیر
بود. نگاهش کنید چگونه روی متلاطم دماغه شتابان قارب
راست ایستاده و کِشنده وال، پیچیده در کفی کُرک سان چهل قدم جلوتر از قارب. استاب با نَرم گِرِفت
بلند نیزه و دو سه بار مُعاینه اطمینان
از دقیق راستی اش، صفیر زنان چنبر
ریسمان را در دستی گِرد می کند تا
انتهای آزادش را اُستُوار فراچنگ آوَرَده بقیه
را آزاد
گُذارَد. سپس با نگه داشتن کل نیزه برابر میانه بند کمر خویش وال را هدف می
گیرد؛
اینجاست که با پیمایشَش به نیزه، قبضه را پیوسته در دست فشرده بدین شکل نوک را
آنقدر بالا می برد تا
سلاح در ارتفاع پانزده قدمی با توازنی مناسب کف
دستش جای گیرد. دیدنش تا حدودی تَداعی گر شیرین کاری است
که دراز چوبی بر زَنَخ متعادل کند. دمی بعد، رخشان فولاد پرتاب شده با سریع نیروئی بی نام، با بِشکوه قوسی بُلَند، کف افکن فاصله قارب و وال را پیموده در موقِعِ حَیاتَش نِشینَد.
استاب فریاد زد، "آن ضربه توپی زیرابش
کشید!" "جاوید چهارم ژوئیه است و امروز همه چشمه ها بایست شراب روان کنند! گر
کهنه ویسکی
اورلئان،
اوهایو یا کهن
ویسکی
بی حرف مُونِگاهلا بود! در آنصورت، تاشتگو پسر؛ وا می داشتمت جامی زیر فوران گیری و گردش باده پیمائیم! آری، براستی با دل های سرزنده شرابی شاهوار در گستره آن صُنبور انداخته و از آن زنده قدح، ماده حیات سر می کشیدیم."
این پرتاب ماهرانه چندین
بار دیگر بهمراه چنین گفته های طیبت
آمیز
تکرار شد و هر بار، نیزه چون تازی در مهاری استادانه بر می گشت.
دردمَند وال
به تقلای نزع می افتد؛ طنب اتصال سُست می شود و نیزه
انداز به پاشنه قارب رفته
با دستان
به
هم پیوسته، خاموش به تماشای مرگ
دیو نشیند.
فصل
هشتاد و پنجم
اینکه به مدت شش هزار سال – و کس نداند
چند میلیون سال پیش از آن – وال های
عظیم باید در سراسر دریاها فواره زده،
و همچون بی شمار آب پاش یا مه پاش، باغ های اعماق را آب پاشی و مه پاشی کرده باشند؛ و این که از چندین قرن پیش، هزاران
وال شکرد باید نزدیکه چشمه وال ها و شاهد این آب پاشی ها و فواره زنی ها بوده
باشند – این که همه اینها رخ داده و با این حال، تا
همین خُجَسته دم (پانزده و نیم دقیقه گذشته از یک بامداد این
شانزدهمین روز دسامبر، 1851) همچنان پرسش این باشد، که آیا، گذشته از همه این ها،
این فواره ها حَقأ آب است، یاچیزی نیست جز بخار- اَمری است حَتمأ مُهِمّ.
پس بیائید نگاهی بدین مَبحَث و برخی موارد جالب مرتبط با آن بیاندازیم. همه می دانند، معمولأ قبائل باله دار، با توانائی ویژه آب شش های
خود همان هوائی را تنفس می
کنند که همواره آمیخته با عنصری است که
در آن شناگرند؛ از اینرو، بسا که قُدّ[1] یا شاه ماهی[2]
قرنی زیَد و هیچگاه کله فرا سطح آب نیارد. اما بسَبَب بارِز ریخت داخلی وال که بدو ریه ای عادی مشابه
مردم شش دهد،
تنها با استنشاق هوای آزاد در گُشوده جَوّ زندگی تانَد. از
همینروست
ضرورت سرزدن های اَدواری به عالم عُلوی. با این همه یارای کمترین تنفس
دهانی ندارد، زیرا دهان عنبر وال در وضعیت عادی دست
کم هشت قدم زیر سطح نَهان است، و از این گذشته نایَش را
هیچ ارتباطی با دهان نیست. نیست و
نفس، تنها از راه صُنبور فراز کله، کشد.
گمان نبرم گر گویم، در هر موجود تنفس تنها عملی ضَروری برای سرزندگی است، زیرا
عنُصُری خاص
را از هوا می گیرد، که بعدا در تماس با خون قرار گرفته جوهر زندگی بخش خود بدان رساند، غَلَط کنم؛
هرچند احتمالا برخی زائد واژه
های علمی را کار گرفته ام. پذیرای این فرض شوید
و نتیجه این که چنانچه تمامی خون انسانی با یک نفس تهویه شود، در
آنصورت خواهد توانست مِنخَرین خود
را کاملا بسته و مدتی مدید نفس
دیگری نَکِشَد. به عبارت دیگر پس از تهویه
بی دم زدن زیَد. هرچقدرهم که نامتعارف بنظر رسد وضع وال که مرتبأ فواصلی یک
ساعته و بیشتر را بدون حتی یک نفس و استشاق ذره ای هوا، زیر آب می
زید دقیقا همینطور است؛
زیرا، فراموش نکنید که آب شُش ندارد. چه سان؟
میان دنده ها و در دو طرف ستون مهره ها مجهز به عالی هزارتوی کِرِتی بهم پیچیده از رگ هایی چون رشته فرنگی است و همین هاست که وقتی سطح آب را بترک گوید همه مُنبَسِط از خون اکسیژن
دار
است. طوری که در عمق هزار قولاجِی، یک ساعت و بیشتر، ذخیره اضافی حیات در خود حمل کند، درست به همان
شکل که شتر در گذر از صحرای خشک در چهار[!] مُکَمِّل معده
خود ذخیره مشروب اضافی بهر استفاده آتی می بَرَد. واقعیت
تَشریحی این
هزارتو مُحرَز است؛ و با در نظر گرفتن این سرسختی غیر قابل توضیح وال شکردان از
جهات دیگر که می گویند مجاری تنفسی لویاتان بیرونی است، درستی و معقولیت فرض مبتنی
بر این واقعیت مُقنِع تر بنظرم
می رسد.
منظورم این
است. وقتی عنبر وال به سطح می آید اگر مزاحمش نشوند، دقیقا همسان با طول دیگر بالا آمدن های بی مزاحمت خود بر آب
مانَد. مثلأ یازده دقیقه در سطح ماند و هفتاد بار فوران
کند، یعنی هفتاد دم زند، در
اینصورت هربار که بالا آید،
بیگمان دوباره دقیقأ هفتاد نفس می
کشد. حال اگر پی چند نفس بترسانیش تا
به عمق رود همیشه دوباره بالا جَهَد تا بهره کامل هوای خود جبران کند. و تا
شمار آن نفس ها به هفتاد نرسد برای گذراندن دوره
کامل در زیر آب، پائین نرود. با این حال توجه داشته باشید این نسبت ها در
وال های متفاوت فرق می کند، هر چند هر وال همیشه نسبت های یکسان خود را دارد. باری، جُز بخاطر تجدید ذخیره هوای خود پیش از غور ابدی، چرا
باید بر این صنف فوران های خارج از آب
مُصِرّ
باشد. این هم بدیهی است
که همین نیاز وال به بالا آمدن او را در معرض همه مُهلِک مخاطرات شکار
نَهَد. زیرا وقتی این کبیر
لویاتان هزار قولاج پائین تر از آفتاب سیر می کند به تور یا قلاب نَتانیش
گرفت. پس، ای وال شکرد، کلان نیازها، نه
مهارت توست که پیروزی آنَت کند!
در مردم، تنفس پیوسته ادامه دارد – هر نفس
تنها مُمِدّ دو تا
سه نبض است، طوری که به هر کار دیگر که پردازد، خواب یا بیدار، نفس باید کشد یا خواهد
مرد. اما عنبر وال تنها حدود یک هفتم، یا یکشنبه های عمر خویش تنفس کند.
گفته ایم که وال تنها از طریق نَیسَم خویش نفس کشد؛ گر بتوان بِدُرُستی افزود فوران هایش آب آلود است،
در آنصورت حَدسَم این است که دلیل آنچه را محو حس بویائی در وی
بنظر می رسد بدست
خواهیم
داشت؛ زیرا تنها چیز در وجود او که بتواند معادل بینی باشد، همان نَیسَم مشابه بینی است؛ و از آنجا که دو آخشیج چنان در او انبوهی کنند، نمی توان در وجودش قُوِّه
بویائی بیوسید. اما به سبب معمای فواره – آب
است یا بُخار- هنوز نمی توان در مورد کله به
هیچ یقین مُطلَق رسید. با این حال، در این شکی نیست که عنبر وال هیچ قوه بویایی بایسته ندارد.
هرچند بویایی به چه کارش آید، هیچ وَرد، بنفشه و اُدکلنی بدریا نیست.
افزون بر این، نای تنها در لوله
مجرای
فوران وال باز می شود و از آنجا که آن دراز مجرا –چون آبراه بزرگ ایری- مجهز به نوعی آب بند است که برای حفظ هوا
در پائین و دفع آب رو به
بالا
(باز و بسته می شود) وال صدائی ندارد، مگر با توهین گوئید وقتی به طرزی غریب می
غُرَّد تودماغی حرف زند. اما،
دوباره می پرسم، وال چه حرفی برای گفتن دارد؟
کمتر ژَرف وجودی دانسته ام که چیزی برای
گفتن بدین عالم داشته
باشد، مگر وادار شود بَهرِ گذران
به لُکنَت چیزی گوید.
زهی
سعادت!
که عالم چنین شِگَرف نیوشاست!
باری مجرای فواره زنی عنبر وال که با شکلی که
دارد خاص رساندن هوا درنظر
گرفته شده، درست زیر سطح فوقانی کله و اندکی متمایل به یک
سمت، به طول چندین قدم، افقی امتداد دارد؛ این شگرف مجرا، بسیار شبیه لوله گازی خوابانده در یک ضلع
خیابان شهر است. اما دوباره این پرسش پیش
آید که آیا این لوله گاز، لوله آب هم هست؛ به دیگر سخن آیا فواره عنبر وال صرفا
بخار بازدم است ،
یا آن بازدم آمیخته به] آبی است که از دهان گرفته و از راه نیسم تخلیه می شود.
بطور قطع دهان غیر
مستقیم
با مجرای فواره زنی ارتباط
دارد،
هرچند نمی توان اثبات کرد این ارتباط بهر تخلیه آب از
راه نیسم است. زیرا بنظر می رسد بزرگترین ایجاب
این باشد که هنگام تغذیه تصادفا آب فرو دهد.
اما خوراک عنبر وال بسیار پائین تر از سطح است و آنجا فواره نتاند، حتی اگر
بخواهد. افزون بر این، گر بدقت زیر نظرش
گرفته با ساعت زمان گیرید در می یابید در صورت نبود مزاحمت، نظم مُتِمادی بین
دوره های فوران و دوره های عادی تنفس او وجود دارد.
اما چرا تصدیع با این همه مُحاجِّه در
این موضوع؟ نظرت را بگو! فواره
زنیش دیده ای؛ پس رُک و
راست بگو
فواره چیست؛ آب از هوا نَدانی. گرامی عالی جناب، در
این عالم حل
و فصل این چیزهای ساده
چندان آسان نیست. همواره ساده ترین چیزهای شما را از همه مُعَقَّد تر
یافته ام. اما در مورد این وال فواره
بگویم، تقریبا توان در آن ایستاد و بازهم در دقیق ماهیتش دو دِل ماند.
عُمده پیکر
فواره نهان در حُباب
ساز مِهی برف
سان است که آنرا می
پوشاند؛ همیشه،
همان هنگام که چنان نزدیک والید که توانید دقیق نگاهی به فواره اش اندازید، در آن
عَظیم اِضطِراب و آبشارهای پیرامون، چگونه توانید با
اطمینان گفت آیا آبی از فواره می ریزد یا خیر.
و چنانچه در این گونه مواقع گمان رویت قطرات
رُطوبَت
در فواره برید، از کجا دانید صرفا بخار کثیف
فواره نیست؛ یا چگونه بدانید همان قطرات مستقر
در سطحِ چاکِ
نَیسمِ مَخزون در فَرقِ
سرِ وال نیست. زیرا حتی آنوقت که بی صدا و در
آرامش در دریای نیم
روز آشنا کند و رفیع کوهانش آنِ جَمّازِ آفتاب-خشکِ
صحرا
را ماند؛ حتی آنوقت تَشتی بِسَر
بَرَد، بدانسان که گاه زیر آفتاب سوزان صخره ای بینید با مُغاکی
پُر شده از
باران.
زیاده کنجکاوی وال
شکرد درباره دقیق ذات[3]
فواره وال نیز به هیچ روی دوراندیشانه
نَبُوَد. نه فرودید را اثری است
و نه صورت اندرون بردن. رفتن سر این چشمه،
پر کردن آبری و
آوردش نتانید.[4]
زیرا[5]
حتی از اندک تماس با بخاری ذرات
بیرونی فوران، که اغلب حادث
شود، پوستتان از پرماسِ حَرافَتَش مَحموم سوزد. کسی را دانَم که،
نتانم گفت با نوعی منظور علمی، یا جُز
آن در تماس
نزدیک تر با فواره قرار گرفت و پوست بازو و گونه اش ور آمَد. از همینرو، در میان وال شکردان فواره سمی شِمُرده می
شود و می کوشند از آن دوری
کنند. مطلب
دیگر این که، شنیده ام و چندان شکی هم در آن ندارم، این است که مُلایِم نَفثِ این فشانه
به چشم، کورتان خواهد کرد. بنابراین بنظرم می رسد عاقلانه ترین
کاری که باحِث تواند دست بِداشتَن از این فواره است.
با این
همه، حتی گر اثبات
و انشاء
نتوان، افتراض مُمکن
است. فرضیه من
این است: که فواره نه چیزی است جُز میغ. و علاوه بر دلائل دیگر برای این اِستنتاج،
ملاحظاتی
درباره بزرگ کرامت و رَفعَت ذاتی عنبر وال، متقاعدم
ساخته او را نه وجودی سَطحی
و زَبون
شمارم،
چرا
که حقیقت مسلم این است
که هیچگاه در ژرفا
سنجی ها، یا نزدیک سواحل یافت نشده،
این در حالی که تمامی دیگر وال ها گهگاه رؤیت شده
اند. عمیق است و
وَزین. متقاعد
شده ام، از کله همه وجود های عمیق و وَزین چون افلاطون، پیرو،
خَنّاس، ژوپیتر، دانته، و دیگران،
همیشه هنگام تَفَکُر
در ژرف اندیشه ها، مُبهَم دَمِه
ای خیزد. حین تألیف رساله
ای کوتاه
در خُلود،
از سر کنجکاوی،
آئینه ای برابر خود گُذاردَم و کمی بعد انعکاس غریب تَمَوج و اِعوِجاجی بُغرنج در هوایِ بالای سر خویش را در آن دیدم. غوطه ور در
تفکر عمیق، پی شش فنجان چای داغ، در اطاق
زیرشیروانی خود با بامپوشی
نازک، در نیمروز ماه اوت، رطوبت ثابت
مویم بُرهان دیگری است در اثبات حَدس فوق.
و نظاره عنبر
والی که موقرانه
در آرام
دریای گرمسیر سیر
کند تا چه پایه پَهلوانی آفرین مان
بر این سترگ
غول مه
آلود
فزاید؛ در آن حال که کبیر
سرِ آرام را در معلق چترِ بخارِ زاده ترکیبِ
ناگفتنی تأملات با آن بخار بالا گرفته –
و همانطور که گهگاه بینید-
با رُستمَ
کمانی
تَمجید
شود؛ اِنگار خود آسمان افکارش را به
تأئید مَمهور
کرده. زیرا، اِلتِفات دارید
که رنگین کمان به هوای
صاف سرنزند
و تنها بخار را رخشان
کند. و از همینرو در خلال تمامی کثیف ابرهای تیره شُبَهات
در ذهن خود، گهگاه شهودی آسمانی برقی زده ابر به پرتویی اِلهی بَراَفروزَد. و از این بابت خدای را شاکِرَم، زیرا
همه شک دارند؛ بسیاری انکار کنند؛ اما چه شک، چه انکار، معدودند آنها که به موازات
این ها شهود هم دارند. شک در همه امور
زمینی و شهود برخی امور سماوی؛ این ترکیب نه کسی را مومن می کند، نه کافر؛ اما
مردی سازد که این هر دو را بِالسَویه
بیَند.
فصل
هشتاد و ششم
دُم
دیگر شاعران[6]
آفرینِ نرم
و هشیار
چشم غزال و نیکو پرو بال پرنده
ای سروده
اند که هیچگاه فرود
نیاید،
اما مَنِ کمتر عُلوی تَعظیم
دُمی کُنَم.
محاسبه
اندازه دُم بزرگترین عنبروال، با شروع از آن بخش از تنه، جائی
که تقریبا شبیه به دور
کمر مردم، باریک می شود،
تنها در بخش فوقانی، مساحتی
دست کم برابر با پنجاه قدم مربع دارد. مُستدیر بدنه فِشُرده ریشه اش به دو پهن لَخت محکم مسطح، یا فّلوک گسترش یافته بتدریج کاستی گیرد تا به
ضخامتی کمتر از یک بوصه رسد. این دو لَخت در محل انشعاب
یا مَفرَق،
اندک همپوشانی
دارند، سپس همچون دو گشوده بال به طرفین، از یکدیگر دور شده تهی فضائی پهن
میان خود باقی گذارند. در هیچ موجود
زنده ماری خطوط زیبائی،
بدیع تر از
هِلالی لَبه های این
فلوک ها نموده
نشده. در وال
بالغ عَرضِ
دم در نهایت بسط بسی بیش
از بیست قدم است.
کل اندام همفشرده بِستَری همباف از پیوسته رگ و پی نماید؛ اما دِلَش که بشکافی
ساخته
از سه لایه متمایزَش
بینی: - عُلوی، وُسطی و سُفلی. تارهای لایه های فوقانی و تختانی دراز و افقی
اند؛ الیاف لایه میانی بسیار کوتاهند و چلیپا وارمیان
لایه های بیرونی امتداد دارند. این ساختار
سه
گانه، یکی از
چیزهائی است که به دُم قدرت دهد. لایه میانی دم وال برای پژوهشگر کهن دیوار های رُم، غریب
مُعادِلی است
برای رَج نازک آجُرهای
همیشه یک
درمیان با سنگ، در آن شگرف بقایای عتیق،
ترتیبی که بی گمان کمک
بسیار به هِنگُفت استحکام مصالح می کرد.
اما انگارکه این
سترگ قدرت موضعی
در عَضُلانی دم کفایت نکند، کُلِّ پیکر لویاتان را تار
و پود الیاف و اوتارعضلانی
پوشانده که با گذر از طرفین گُرده و
امتداد تا فلوک ها، نامحسوس
بدانها آمیخته، کمک
بزرگی به قُدرَت
شان می کنند؛ طوری که بی حد و حصر نیروی بهم پیوسته کل
وال،
متمرکز در این نقطه بنظر می رسد. گر فنای ماده شدنی بود اَسبابَش
همین دُم می بود.
در عین
حال این قدرت شِگِفت
انگیز،
به هیچ روی لطمه
ای به موزون نرمی حرکاتش
نزند؛ آنجا که صِباوَت بی خیالی در یاغیگری قدرت موج زند. بر
عکس، آن حرکات سهمگین ترین زیب خود
از همن دارند. قدرت حقیقی
هیچگاه جمال یا اِنسجام را تضعیف
نکرده بلکه اغلب مُعطی آن است؛ و قدرت در هرچیزِ عَظیم جمیل،
بس با سِحر
سر وکار دارد. سَلبِ سِطَبر اوتاریِ
که گوئی از سراپای منحوت مرمر هرکول بیرون زده همان و اِرتِفاع
جادوش
همان. همانطور که وقتی پارسا اِکِرمَن کتان ملحفه از برهنه جسد گوته برگرفت، از سِطَبر
سینه مرد که به طاق نصرت رُمی
می ماند، غرق در شگفتی
شد. آنجا که آنجلو، حتی خدای پدر را مَردُم
وار نَقَش کُنَد،
به سطبریش
توجه
کنید. با این
که رئوف و مُجعد
صُوَرِ نَرموک
ایتالیایی در تجسیم اِنگار خدای پدر بیشترین موفقیت را داشته اند، صرف نظر
از این که این پرده های بدین پایه تُهی از هر قدرت عضلانی، تا چه پایه عشق پروردگار به پسر را نموده اند،
کمترین اشاره به قدرتی ندارند، مگر صِرفِ قدرت سَلبی و مادِگانه
انقیاد و تَحَمُل، که
به تصدیق
همگان، ویژه سِمات راستین
آموزه های
الهی نَمایَد.
دقیق مُرانة
اندامی که کاوَم چنان
است که خواه به تفریح،
خواه به تَلاش یا
خشم کار رود، در
هر خُلقی
که باشد هماره خَمِش هاش نِشانِ
لُطف مُفرَط
دارد. در این لطف هیچ فرشته
بال را یارای استعلا بر
وال دُم نیست.
پنج
حرکت مُهِمّ مُخَتصّ دُم است. نخست، وقتی که چون
باله برای پیشروی
بکار رود؛ دودیگر، زمانی که کار کوپال نبرد
کند؛ سه دیگر، در گشت؛
چهارم، در کوبِش دُم بر آب؛
پنجم، ترفیع دُم پیش
از غوص.
نخست:
دم لویاتان که افقی در جای خود قرار گرفته، رفتاری متفاوت با تمامی دیگر مَخلوقات
دریایی دارد. هیچگاه نَلولَد. لولیدَن، در مردم یا ماهی، نشان زَبونی
است. دُم که طومارگونه زیر تنه
به جلو خم شده
سپس بسرعت به عقب جَهَد،
موجب تند حرکت جهشی مُنحَصِر بفرد
وال در ژیان
شنا شَوَد. جانبی باله هاش تنها در خدمت راهبری
است.
دودیگر: این که عنبر وال تنها با کَلّه و فَکّ
خود با عنبروالی دیگر جنگد، اما در نبردهایش
با مردم، عمدتا و بشکلی تحقیر
آمیز صرفا دُم خویش کار گیرد، کمی معنی
دار است. هنگام
کوبِش،
فلوک ها را بِشِتاب به دوراز قارب پیچاندَه ضربه
را تنها به واپیچ وارد آرد. گر ضربه را در
هوای بی
مانع و رادع
زند، بویژه وقتی بر هَدَف نِشینَد، صرفأ مقاومت ناپذیراست. هیچ دنده،
چه قاربی،
چه مردمی، تاَبش نیارِست.
تنها خَلاص،
پَرهیزَست؛
اما گر از پهلو
و از میان مُقاوِم آب آید، در آنصورت، تا حدودی به علت سَبُک شناوری قاربِ
وال شکرد و مَرانَة مصالحَش،
معمولأ وخیم ترین
نتیجه، دنده
ای شکسته، یکی دو تخته خرد
شده و نوعی بخیه در
پهلوست. این صنف ضربات جانبی زیرآبی چنان مکرر
اصابت کنند که صرفا بازی کودکانه شمرده شوند.
کَسی بهرِ ایقافِ
شکاف، قَبا چاکَد.
سه
دیگر: گرچه یارای اِثباتَم
نیست، اما بنظرم حس
لامسه وال در دُم متمرکز
است؛ زیرا از این لحاظ حساسیتی
دارد که تنها ظرافت خرطوم فیل بدان
رسد. این ظرافت عمدتا در عمل گشت بچشم
می خورد، آنگاه که وال با لِطافتی دوشیزه وار،
با ساویز کندی بخصوص، افقی
باله های سترگ دم خویش را در سطح دریا به این و آن طرف
بَرَد، و گر حتی حضور عذار
ملاحی را حس کند، وای
بر
آن ملاح و عِذار
و جز آن. چه رِقَّتی
است در آن لامسه آغازی! گر این ذُم را هیچ قدرت قَابضی
بود برفور فیل دارمونود
بِخاطِرَم می آمد که اغلب به بازار
گل
می رفت , به سلامی خاضعانه گلدسته پیشکش دختران
کرده میانشان می نواخت. به چندین دلیل،
موسِف
است که وال مَزیَّت
لامسه در دSم ندارد، زیرا شنیده ام فیلی دیگر، وقتی در نبرد
زخمی شد تیر را با گِرد کرده خرطوم بیرون کشیده.
چهارم:
گر
والی را در پِنداری اَمنِ
دل دریاهای دورافتاده
دزدانه نگرید،
فارغ
از سترگ ستبری سَربُزُرگی خویش،
چنان در اقیانوس بازی کند، که پیشی پیشِ کانونی. با این همه، در بازی هم قدرتش بینید. پهن تیغه
های بلندافراخته دُمَ را اینسو
و آنسو برده، سپس چنان بر سطح کوبد که تُندَرین
کوبَش
فرسنگ ها پِژواک کُند. چیزی نَمانَد که گُمانید کلان
توپی دَر کرده اند؛
و گر سبک حلقه
بخار در نَیسَم دیگر
اِنِتهایَش نِگَرید، گُمان
برید دودِ زَند روزَنِ توپی است.
از
آنجا که در حالت شناوری عادی لویاتان افقی باله های دم بسی
پائین تر از طَرازِ پشت قرار
دارد، از همین رو زیر سطح بکلی از دیده نهانند؛ اما وقتی در آستانه شیرجه به
اعماق است، تمامی دو فلوک، بانضمام دست کم سی قدم از بدنش راست به
هوا پرتاب شود،
وپیِ دَمی شیوِش در همین وضعیت بسرعت بزیر رفته از دیده نهان شود. جُدای والا جهش
از آب –
که جای دیگر توصیف شود- این فلوک اَفرازی وال
احتمالا بشکوه ترین منظره
ای است که در کل طبیعت زنده توان دید. بنظر می
رسد دم غول پیکر از اعماق
بی انتها حمله
ای چنگ در فلک اعلی
زند. در رویاهای خود شاهوار شیطان
را بینم که مُعذَّب چنگالِ غول پیکر خویش
از دریای آتش برون
پَرتابَد. اما در مُداقِّه
چنین صحنه ها همه چیز بستگی به مِزاجتان
دارد، گر دانته ای باشید، شیاطین بخاطر آید و
گر اَشعیایی، مَلِکان مقرب. یکبار،
هنگام ایستادن سرِ دکلِ کشتیِ خود در شَرقی
که سِپِهر و بَحر گُلناری
می ساخت، گله بزرگی از وال ها در مشرق دیدم که همه روی به خورشید داشتند و دَمی به جَماعَت افراخته فلوک
ها را بَرابرَش شیویدند. آنطور که در آن زمان بنظرم رسید چنان بِشکوه تجسم پَرَستِش
خدایان هرگز، حتی در پارس، میهن آتش پرستان، دیده
نشده بود. همانطور که بطلمیوس
فیلوپاتر
درمورد فیل
آفریقایی شهادت داده من هم
در مورد وال همین کنم و او را پارساترین
همه موجودات شِناسَم. زیرا به گفته شاه جوبا فیل
های جنگی قدیم اغلب
با افراختن خرطوم
های خویش در ژرف ترین سکوت تهنیت
بامداد می گفتند.
مقایسه
سطحی فیل و
وال در این فصل، تا آنجا که به برخی جنبه های دم یکی و خرطوم دیگری مربوط می شود، نباید آن دو اندام متضاد را در
یک کَفّه
گذارد، چه رسد به دو مخلوق صاحب این اعضاء را.
زیرا تَهَم ترین
فیل پیش لویاتان نه بیش از سگی کوچک و
خرطومش در قیاس با دم لویاتان نه بزرگتر از ساق سوسَنی
است. مهیب ترین ضَربَت خرطوم
فیل، در قیاس با بی
حَدّ لِهاندَن وشَکَستن
سِتَبر فلوک
های لویاتان که در مَوارِد مُکَرَّر، کل
قارب ها را با همه پاروها و و خدمه، یکی پس از دیگری، چنان به هوا اندازد که تردست هندی توپ
هایش را، به ملایم
ضربت بادبیزنی
مانَد که به شوخی وارد آیَد.*
* گرچه
هرگونه مقایسه وال و فیل از آن جهت یاوَست
که از لحاظ حجم کلی فیل همان نسبتی را با وال
دارد که سگی با فیلی، با این همه برخی نکات شباهت غریب
میان ایندو کم نیست؛ یکی از آنها، فواره زنی.
همه می دانند که فیل اغلب آب یا خاک را در خرطوم بالا کشیده سپس خرطوم را
بالا برده بصورت جریان بیرون ریزد.
هرچه
بیشتر نظاره این تَهَم دُم کنم، افسوس عجز
خویش در تعبیرش
خورَم. گهگاه حرکاتی
در آن است که گرچه ظرافت
دست آدمی دارد بکلی توضیح
ناپذیر است. گاهی اوقات گَله ای بزرگ را،
چنان غامض حرکاتی است که شنیده ام صَیّادان
شبیه نمادها
و نشانه
های فراماسونری خوانده
اند؛ و این که وال براستی بدین روش ها هوشمندانه با عالم
گفتگو
کند. کم نیست دیگر حرکات در کل بدن وال که
حتی برای آزموده ترین مُهاجِم آکنده
از غرابت است و وَصف
ناپذیر.
بنابراین چگونه تَشریحش توانم
منی که فروتر از نازک پوست نتوانم رفت؛ او را ندانم، نه حال و نه هیچگاه. وقتی حتی
دم وال ندانم، سرش چگونه دریابَم؟ از
این هم بالاتر، چگونه صورتش فَهم کُنَم
وقتی او را صورتی نیست؟ پُشتَم، دُم ام، بینی اما صورتم
دیده نشود. هرچند همان اجزاء پشت را هم نتانم تمام و کمال
دریافت و اشاره ای کنم بدانچه در مورد صورتش اراده
کرده، درحالی که باز می گویم، وال را صورتی نیست.
فصل
هشتاد و هفتم
ناوگروه سُتُرگ
شبه جزیره دراز و باریک ملاخه که از
سرزمین برمه به سمت جنوب شرق امتداد دارد جنوبی ترین
نقطه آسیا را تشکیل می دهد. از آن شبه
جزیره، دراز جزایر سوماترا، جاوه، بالی و تیمور، بخط پیوسته گسرتش یافته و همراه با بسیاری جزایر
دیگر سُتَرگ موج شکن یا بارویی را تشکیل می دهند که از
درازا آسیا و استرالیا را بهم رسانده و
طویل اقیانوس مُمتَدِ
هند را از انبوه مجمع
الجزایر های شرقی جدا می
کند. این بارو را چندین دروازه بهر آسود کشتی ها و والها شکافته و برجسته ترینشان، تنگه های سوندا و ملاخه.
کشتی هایی که از غرب راهی چین اند عمدتا از تنگه سوندا در دریاهای
چین نمایان شوند.
آن باریک تنگه سوندا سوماترا را از جاوه جُدا کُنَد؛ و با وقوف در
میانه آن سُتَرگ موج شکن متشکل
از جزایر، و تحکیم
شده
با آن برجسته دماغه سبز که
دریانوران سرجاوه شناسند، کم شبیه دروازه اصلی برج و باروی پادشاهی
پَهناوَر نیست؛ و با توجه به بی پایان
ذخائر ادویه، و ابریشم، و جواهر، و زر، و عاج، که هزاران جزیره دریاهای شرق سرشار
از آنهاست، بنظر می رسد مآل اندیشی مهم طبیعت بوده که چنین ذخائری، دست کم بظاهر،
با زمین ریختِ صِرف حفاظت شده بنظر رسد، هرچقدر هم که برابر
جهان سراپا
حرص و آزغرب
بی نتیجه باشد. سواحل تنگه سوندا فاقد آن قِلاعِ سُلطه گرایی است که از مَداخِلِ مدیترانه، بالتیک و مرمره حفاظت می کنند.
این شرقیان، برخلاف دانمارکی ها
خواستارمُطیعانه تَحَّیتِ پائین
کِشی فرازین بادبان های صفوف بی
پایان کشتی ها پیشاپیش باد، که طی قرون ماضی، شب و روز با بار گران ترین محموله های
مشرق زمین، از میان جزایر جاوه و سوماترا می گذشتند، نمی شوند. اما گرچه بی منت از چنین آئینی چشم می پوشند، به هیچ روی از طلب باج درست و حسابی نمی
گذرند.
از
گذشته های بسیار دور، پِرُوا های دزدان دریایی مِلایو در سایه روشن پَست جزیرک ها و خورهای سوماترا کمین کرده،
بناگاه در میان تنگه بر گُذَری کشتی
ها تاخته بضرب و زور نیزه باج خواسته اند.
گرچه با مُکَرَّر گوشمالی های خونین رزمناوهای اروپائی، بی باکی این دزدان دریائی کمی سرکوب شده، با این حال، حتی امروز گهگاه می شنویم کشتی
های انگلیسی و امریکائی بیرحمانه مورد حمله و تاراج قرار گرفته اند.
اینک پیکوآد با موافق بادی فرح بخش به تنگه نزدیک می شد؛
آخاب قصد داشت با گذراز تنگه وارد دریای
جاوه شده، از آنجا آغاز گشت زنی رو به
شمال
در آب هائی کند که می دانستند نهنگ عنبر اینجا و آنجایش تَرَدُّد دارد،
و پس از تجسس کَرانسوی جزایر فیلیپین، بِهِنگام به خَطیر هِنگام وال گیری در ساحل دوردستِ دریای ژاپن برسد. بدین ترتیب، پیکوآد گیتی نورد پیش از سرازیر
شدن
در اقیانوس آرام، همه شناخته میدان های گشت عنبروال در جهان را می پیمود؛ اقیانوس
آرام، همان دریا بود که آخاب، با همه بیهودگی های طلب در دیگر صفحات، سخت روی نبرد با موبی دیک در محل
بیشترین ترددش، جائی که منطقی ترین فرض، حضورش در آن بود، حساب
می کرد..
اما چگونَست که آخاب در آن طلب در منطقه
ای معین،
پهلو به هیچ زمین نسایَد؟ خدمه اش هوا نوشند؟ بی گمان باید بَهرِ آب ایستَد. نِی. دیری است
که خورشید گردون نَوَرد در آتشین دایره
خویش تاخته و جز آنچه در درون دارد نیازِ روزیش نیست.
توجه داشته باشید همینطور است آخاب در کشتی وال
شِکَرد. در حالی که بَدَنه دیگر
کشتی ها را پُر از مواد متفاوت کنند تا به اسکله های دور بَرَند، وال شکرد کشتی آواره عالم
نه چیزی جز خود و خدمه و اسلحه و نیاز هاشان بَرَد.
در فراخ بطن خویش دریایی آب بطری شده دارد. اقلام مفید، نه همه شمش سرب و چُدَنی تَرازکَر بی مصرف را در کار تَوازُنَش کرده اند.
کُهنه آب زلال اعلای نانتوکت؛ همان که نانتوکتی پس از گذراندن سه
سال بر روی آب در اقیانوس آرام، نوشیدنش را بیش از مایع لب شوری دوست دارد که همین دیروز، ازجویبارهای پرو یا هند بشکه کرده و با کَلَک به کشتی رسانده اند. ازیراست که، گرچه ممکن
است دیگر کشتی ها در رفت و برگشت ازنیویورک به چین، از چندین بندر استفاده کرده
باشند، بسا که در این فاصله کشتی وال شکرد به گندمی خاک چشم نینداخته و خدمه اش جز شناور دریانوردانی چون خود ندیده باشند. تا بدان پایه که گر خبرِ وقوعِ طوفان نوح دیگری را بگوششان رسانی تنها در پاسخ گویند-"خوب
پسران، اینک کشتی!"
باری، از آنجا که بسی عنبر وال در ساحل غربی
جاوه، در فاصله اندک از تنگه سوندا صید شده بود؛ درواقع، از آنجا که صیادان،
بطورکلی بیشتر این میدان را، از همه جهات، محلی عالی برای گشت زنی می دانستند، از همینرو
در حالی که پیکوآد به سرجاوه نزدیک و نزدیک تر می شد، مکرر ندای اِنذار هُشیاری به نگهبانان
می دادند. اما گرچه سبز پرتگاه های پُرنخل خشکی خیلی زود در سمت راست دماغه کشتی نمایان شد و مَحظوظ بینی ها بوی دارچین تازه
در هوا را اِستِنشاق کردند، هنوز حتی یک فواره دیده نشده بود.
در حالی که هرگونه فکر برخورد با
شکار در این اطراف را
تقریبأ رها کرده بودند، کشتی کمابیش وارد
تنگه شده بود که شادی بخش فریاد مُعتاد از سر دکل شنیده شد و دیری نپائید که منظره ای با شکوهی شِگَرف به تَهنیت آمد.
اما باید پیشاپیش توضیح داد که به علت نَستوه فعالیت های اخیر شکار در هر چار دریا، عنبروال ها بجای آن که همچون گذشته تقریبا
همیشه در دسته های
کوچک جُداگانه شنا
کنند، امروزه اغلب در گَله های بزرگ دیده
می شوند، گاه با چنان کِثرَت که
تقریبا بدان ماند که چندین هاوُش از آنان سوگَند اتحاد و میثاق رسمی یاری و دستگیری مُتبادِل خورده اند. شاید بتوان علت این وضعیت را که حتی در بهترین میدان های گشت، هفته ها و
ماه های پَیاپِی کشتی
رانید و فواره ای به تهنیتان
نیاید و بناگاه آنچه هزاران هزار بنظر رسد تحیتان گوید،
به همین فَراهَمی عنبر وال ها در چنین کاروان های عظیم نسبت داد.
گسترده در هر دو سوی دماغه کشتی تا مسافت حدود دو سه مایل، با تشکیل نیم دایره ای بزرگ، و احاطه یک نیمه از سطح افق، پیوسته سِلسِله وال-فواره ها در هوای نیمروز رخشان به هوا می رفت. برخلاف دوتا فواره
راست و عَمودِ هو نهنگ که در بالا با تقسیم به دو رشته چون شکافته شاخه های بید آویزد، تک فواره مایل به جلویِ عنبر وال، تابیده شاخ و
برگی
از سفید مه نَمایَد که پیوسته پشت به باد، خیزَد و فِتَد.
در آن هنگام، با نگاه از عرشه پیکوآدی که از بلند موجه های دریا بالا می رفت،
این سِپاه بخارین فواره ها که جداگانه و پیچیان به هوا می
رفت، از میان جَوّی از آمیخته مِهی کبود
فام،
چون منظره هزاران شَنگول تَنوره مادَرشَهری در مَطبوع بامدادی پائیزی، در نگاه سواری بر بُلَندی می نمود.
بدانسان که پویان لَشکَریان در پیشروی سوی دُشخوار گردنه ای در دل کوهها، در اشتیاق کامل پشت سرگذاردن
آن خطیر گُذر و پراکنش دوباره در نِسبی اَمنِ دشت، پیشروی خویش تسریع کنند، اینک چنین می نمود که این عظیم خیل وال
ها نیز در شتاب گذر از تنگه اند و با جمع کردن تدریجی جناح های نیم
دایره
خود به شنا در میانی سخت، اما همچنان هلالی ادامه می دهند.
پیکوآد
با گُشودن همه بادبان ها مشتاقانه به تعقیبشان پرداخت و زوبین اندازان، سلاح بدست از فراز
قارب های هنوز دَروای
خویش غریو شادی سر می دادند. تقریبأ
یقین
داشتند گَر باد در
همین جهت ادامه یابد، آن خَطیر خِیلِ تحت تعقیب در تنگه سوندا در دریاهای شرقی پراکنده و شاهد گِرِفتاری شمار بزرگی از نَفَرات خود خواهد شد.
و کی توانست گُفت که آیا شخص موبی دیک نیز همچون پرستیده فیل سپید در کوکبه تکلیل سیامی ها، در
آن فَراهَم کاروان گُذَرا شنایی دارد!
از اینرو، با افزایش هرچه بیشتر سَبُک بادبان های جانبی، درحالی که این لویاتان ها را پیش می راندیم، به سیر خود ادامه می دادیم که ناگاه فریاد تاشتگو بگوش
رسید که توجه را به چیزی در دنبالمان جلب
می کرد.
هَمانَندِ هلال پیشتاز را پشت سر دیدیم.
بنظر می رسید متشکل از گُسَسته
بخارهای سفید است، چیزی چون خیز و افت وال فواره ها، جز اینکه آمد و شدشان کامل
نبود؛ زیرا پیوسته دَلَنگان بوده در پایان ناپدید نمی شدند. آخاب دوربین خویش بر این منظره انداخت، شتابان در سوراخ محور پای خویش چرخیده بانگ زد،
آهای سر دکل، سَطل و طناب برای نَماندن[7]
بادبان ها بالا
کشید؛
قربان، ملایو هایند در تعقیب ما!"
این سفله آسیائی ها در ژیان تعقیب پیکوآد بودند تا تأخیر زیاده محتاطانه خود را که ظاهرأ در نتیجه انتظار طولانی پشت دماغه ها برای ورود کامل پیکوآد به تنگه پیش آمده بود، جبران کنند. اما در آن هنگام که خود پیکوآد تیزرو با تازه باد پیشران، در تعقیبی پرتکاپو بود، کمک این زَردَنبو مَردُم دوستان به شِتاب پیکوآد ،- مِهمیز و شلاق
سواریِ
صِرف، بهر تسریع در گُزیده تعقیب خود، چقدر مِهر آمیز بود. بنظر
می رسید آخاب هم مشابه همین تصور را دارد، در آن حال که دوربین
زیربغل روی عرشه پس و پیش می شد، و در نوبت حرکت به جلو غول هائی را می دید که
تعقیبشان می کرد، و در حرکت به عقب خونخوار دزدان دریائی را در تعقیب خود. در نظاره دیواره های سبز دربند آبی که اینک کشتی در آن سیر می کرد با خود اندیشید مسیر انتقامَش از میان همان گُدار می
گذرد و می دید چگونه در گذر از معبری واحد
بسوی مهلک غایَت خویش، هم
تعقیب می کند و هم تعاقب می شود؛ نه تنها این، که بگوش خویش صدای گله ای
از سَنگدِل دزدان
دریائی وحشی؛ شیاطینی بی رحم و مُلحِدِ را می شنید که با شیطانی دشنام های خویش به پیشرَوییش می انگیختنند؛- بعد از گذر همه این افکار از سَرِ آخاب پیشانی اش همچون ساحل سیه ماسه پس از فَرسایش خیزابَ، تکیده و خَشِن ماند؛ بی امکان متین
استنتاجی از آن وضع.
اما این دست افکار قلیلی از
گُستاخ خدمه را آزار می داد؛ و وقتی پیکوآد با مکرر جاگذاشتن های مُداوِم دزدان دریائی سرانجام چون تیری از کنار دماغه سَبزِ رخشان کاکِتو در جانب سوماترا گذشت و عاقبت بر پَهن آبهای فراسویَش هُویدا شد؛
آنوقت بود که بنظر می رسید افسوس زوبین
اندازان بابت پیش افتادن وال های تیزرو، بمراتب بر شادی سِبقَتِ پیروزمندانه بر مِلایو ها می
چربد. اما در حالی که هنوز درپی وال ها می
رانند
عاقبت بنظر رسید از سرعتشان می کاهند؛ کشتی بتدریج نزدیکشان شد؛ و اینک که باد فرو می نشست فرمان داده شد به قارب ها جَهَند. اما وال ها خیلی زود، با شگرف غریزه ای که
گمان می رود در وجود عنبروال باشد از سه قاربی که سر در
پیشان گذاشته بود باخبر شدند – هرچند
هنوز یک مایل فاصله داشتند- دوباره جمع شده با
تشکیل صُفوف و گروه های بهم فشرده، بدانسان که فواره هاشان چون رخشان خطوط فراهم
سرنیزه دیده می شد، با شِتابی دوچندان شتافتند.
هر چه جز پیرهن و زیرشلواری کَنده بر سِفید وَن ها جهیدیم، و پس از چندین ساعت پاروزنی تقریبا آماده تَرک تعقیب
شکار
بودیم که ک اضطراب وَقفِ عام میان
وال ها نشان اُمید بخشی شد که عاقبت تحت تأثیر آن شِگَرف بهتِ زاده دودلی مانع از حرکت قرار گرفته اند که وال شکردان
به محض مُعایِنه در
وال گویند، خُشکَش زده. آن فشرده سُتونهای رَزمی که تا بدینجا بِسُرعَت و پیوسته شنا می کرد، اینک در هَزیمتی بی حد و حصر دَرهَم شِکَست و بنظر می رسید همچون پیلان پور
شاه
در نبرد
هندیان با اسکندر از رُعب می رَمَند. در حالی که بصورت
بُزُرگ دوایر نامُنَظَّم پخش شده بی هدف این سو و آن سو شنا می کردند، سِتَبر فواره
های کوتاهشان بوضوح پریشانی آسیمه
زادشان هویدا می کرد. این وضعیت را به شکلی عجیب تر آن تعداد از آنان نشان می دادند که بکلی خشکشان زده چون آبگِن کشتی فروپاشیده بدریا،
درمانده شناور بودند. گر این لویاتان ها چیزی فراتر از گله گول گوسپندان مورد تعقیب سه دِژم گرگ در مرتع نبودند، احتمالأ بیمی چنین مُفرَط نشان نمی دادند. اما این جُبن موارد بخصوص مُشخصه تقریبا همه موجوداتی است که فراهم آیند. بوفالوهای مغرب زمین با آن یال شیر سان حتی با تشکیل انجمنی دهها هزار رأسی از برابر فَرد سواری گریخته اند.
همچنین کُلِّ مَردُمان را در نگر آرید که با اندک بیم آتش در گوسفند آغل گود تماشاخانه با هرج و مرج در جستجوی خروجی ها، با ازدحام، انسداد و لگد کوبی یکدیگر را ضربه مرگ زنند.
بنا براین بهتر است مانع
هرگونه حیرت از وال هائی شوید که چنین عجیب پیش ما خشکشان زده بود، زیرا
حیوانات عالم را حماقتی نیست که جنون بشربی نهایت پشت
سرنگذارد.
گرچه، همانطور که گفته شد، بسیاری از وال ها سخت در جنبش بودند، با این حال باید گفت گله در
کُلّ،
نه پس می رفت و نه پیش، بلکه جُملِگی یک جا
ماندند. همانطور که مرسوم این گونه موارد است قاربها برفور جدا شده هریک
پی یکه والی در حاشیه گَله افتادند.
حدود سه دقیقه بعد زوبین کوئیکوئک
پرتاب شده بود؛ ماهی زوبین خورده رَشَحاتی کورکننده بر صورتمان پاشید و چون رَخش از ما گریخت و یکراست میان گله راند.
گرچه چنان حرکت از والی که در چنین اوضاع و احوال زوبین خورده به هیچ روی بی سابقه نیست، و در واقع در تقریبا همه موارد مُنتَظَر است؛ با این حال بواقع یکی از خَطیر تر تَقَلُّب های احوال در وال گیری را نماید.
زیرا در آن حال که چالاک غول بیشتر و بیشتر به عمق آشفته گله تان کشد بدرود زندگی
محتاطانه گفته وجودتان تنها در ضربانِ هَذیانی است.
در حالی که وال، کر و کور به جلو شیرجه می رفت، چنانکه خواهد به ضرب قدرت محض سرعت، خود را از آهنین زالویی که بدو چسبیده بود، بِرَهانَد؛ در آن حال که بدینسان سفید زخمی عمیق در آب می شکافتیم، در آن شتاب، از همه سو با دیوانه موجوداتی که پیرامونمان پس و پیش می شتافتند تهدید می شدیم؛ مَحصور قارب مان آن کشتی را مانِست
که در کولاک گرفتار زِحام جزایر یخ شَوَد و کوشَد از میان پیچیده تنگه ها و مسیرهایَش راه خود پیماید بی خبر از زمانی که راه بسته
و کشتی شکسته شود.
اما کوئیکوئک بی ذره ای هراس دلیرانه هدایت مان می کرد؛ یک دم از غولی که مستقیم سر راهمان
قرار گرفته بود دور می
شد
و دمی دیگر از آن دیگری که غول آسا دُم
باله
های اُفُقیش بالای
سرمان معلق بود با احتیاط فاصله می گرفت؛ این
در حالی که استارباک تمام مدت نیزه بدست در دماغه قارب قامت افراخته بود و با سُک های
کوتاه هر وال در دسترس را از سر راه دور
می کرد، زیرا مَجال حرکات بلند نبود. پاروزنان نیز، با همه مُعاف شدگی از مُعتادِ وظیفه، عاطِل کامِل
نبودند. بیشتر به بخش دادزنی کار می پرداختند.
یکی خطاب به تک کوهانه ای که ناگاه تنه به سطح آورده و یک دم ما را در
خطر غرق می انداخت، فریاد می زد، " سر راه کنار
برو ناخدا!" دومی خطاب به والی دیگر که بنظر می رسید نزدیک
دیواره قارب خود را با اِنتهایِ بادزن شکل خویش در آرامش خُنَک می کند،
گفت، "آهای، دُمَ فُروکِش!"
همه قارب های وال شکرد نوعی وسیله غریب، موسوم به دِروگ با خود
دارند، که در اصل ابداع سرخپوستان نانتوکت است.
دو تکه چوب ضخیم هم اندازه را مُحکَم به یکدیگر بندند، طوری که خواب آنها در تلاقی راست گوشه سازد؛ سپس طویل طنابی به میان این بلوک بسته سر دیگر را حلقه ای کنند که می توان
درآنی
به زوبین بست. این دروگ را بیشتر در
میان والهایی که خشکشان زده کار گیرند.
زیرا بدین ترتیب تعداد وال هایی که گِردَت می
مانند بیش از آن است که امکان تعقیب همزمان دهد. اما عنبر وال صیدی نیست که هر روز بدان برخورید؛ پس
باید، تا امکان هست،
هر چه توانید کُشید. و گر نتوانید همه را یک باره
کُشید باید زَخمِشان
زنید تا بعدأ سَرِ فرصت
کشته شوند. از
همینروست که در اوقاتی چنین، نیاز به
دروگ پیدا می شود. قارب ما سه تا از
اینها در
اختیار داشت.
اولی و دومی بِخوبی زده شد و
والها را دیدیم که سَخت می
گریزند، در حالی که عظیم مقاومت جانبی کشیدن دروگ
چون بُخو مانع حرکتش
می شد. چون تبهکاران
به کُند
و
زنجیر بسته شده
بودند. اما در پرتاب سومی،
چوبین بلوک زُمُخت،
حین
دریا افکنی زیر یکی از نِشیمَن
های قارب گِرِفته به آنی کَند و برد و در
نتیجه کشیدن نشمیمن
از زیر پارو زن، قَعرِ
قاربش انداخت. آب دریا از هردو سو از شکسته تخته
ها داخل
قارب شد، اما دو سه پیرهن و تنبان در
رخنه ها تَپانده عِجالتأ تَرَک ها را
گِرِفتیم.
گر هِنگُفت کاهِش کوچه والِ
ما؛ در کنار این حقیقت نبود که هرچه از حاشیه اِضطراب
دور تر می شدیم آن سَهمگین هرج و مرج در اِرتفاع
بنظر می رسید، زدن این زوبین های دروگ دار قَریب به مُحال
بود. طوری که، وقتی
سرانجام زوبین پُر
تِکان جاکَن و کِشَنده وال یِک
بری نَهان شد،
با کاهِش نیروی تکانه جدا شدنش به قَلب
اُلقَلب گروه، میان
دو وال سُریدیم، چنانکه
گوئی از سیلاب
کوهستانی به آرام
دریاچه دره ای لَخشیده ایم. اینجا طوفان های تنگ دره های خروشان میان بیرونی ترین
وال ها شنیده ولی احساس نمی شد. دریا در
این گُستره مرکزی
خود صاف سطحی حَریر
سان
می نِمود که از لطیف نَمی آید که وال ها در آرام وضع خود پَراکنند و رَخشاش
خوانده اند. آری، اینک حضور در آن سِحر
آمیز سُکونی که
گویند مَکنون در دل هر غوغاست. هنوز در فاصله درهم و برهم آشوب های
بیرونی، دوایری مُتحد
المرکز و گله های کوچک متشکل از هشت تا ده وال را می دیدیم که چون
چنیدن زوج اسب
در صَحنه سیرک، سریع
می گردند، چنان شانه به شانه نزدیک که غول
پیکر سوار سیرک می توانست با گشودن پاها به آسانی
طاقی روی وال های میانی بسته، بر
پشت آنان گِردِ رینگ گَشته باشد. بعلت تراکم
اَنبوه بَرآسوده وال
ها که مستقیمأ محور گله
را در
میان گرفته
بودند فعلا هیچ فرصت گریزمان داده نمی شد.
باید
مُنتَظِرِ شِکَستی
در زنده
دیواری که احاطه
مان کرده بود می ماندیم.؛ همان دیوار که صرفأ بهر حَبس اِذنِ دخول مان داده
بود. گرفتار در میان دریاچه ای که بدین
سان ساخته شده بود گهگاه رام گاوان و گوساله های کوچک، زنان و فرزندان این مُنهَزِم سپاه سَری به ما
میزدند. اینک کل مساحت این مُلتَقای محاط در کل
توده، با اِحتِساب
گسترده سطوح متناوب میان
گَردان دوایر
بیرونی و اِشتِمال
فضاهای بین گَلَه
های گوناگونِ هریک از آن دوایر، باید دست کم بالغ بر دو سه میل مربع
می شد. به هر روی- گرچه
تخمین،
آنهم در چنین زمانی، می توانست گُمراه
کننده باشد –می
شد از پَست قارب
ما فواره هائی را یافت
که تقریبا از حاشیه
افق خیزند. از آنرو مُتِذَکِّر
این وضعیت
می شوم که گوئی گاوها و گوساله ها را به عمد در این
درونی ترین حِصار حبس
کرده اند؛ و گوئی زیاده فراخی رمه
باعث شده بود تا در
اینجاعلت دقیق توقف را ندانند؛ یا، علت جوانی و خامی و این
حقیقت بود که از هرجهت ساده
و بی تجربه بودند؛ به هر دلیل، این وال های کوچکتر، که گهگاه از حاشیه دریاچه سری
به قارب اینک ساکن ما می
زدند –اعتماد و بی باکی شگرف، یا افسونی هراسی خاموش
می نمودند که نَشگِفتیدن از آن
مُستَحیل
بود. همچون سگان خانگی
تا لبه قارب بالا آمده خود را بدان مالیده، گِردِمان خِس خِس می
کردند، طوری که کَمابیش
بنظر رسید ناگهان اَفسونی
اهلیشان
کرده. کوئیکوئک پیشانی شان می نواخت؛
استارباک به زوبین پشتشان شَخائید؛
اما بیمناک از سرانجام کار
فعلا زوبین شان نمی زد.
اما با
نگاه از لبه قارب به دریا، زیر این شگرف عالم سطح ، عالمی دیگر، حتی غریب تر از آن،
به چَشمِمان خورد. زیرا، معلق در آن سرداب های آبی هیکل مادر وال هایی در رِضاع، و
آنها که کَلان قطر شکمشان
نشان می داد بزودی مادر شوند، شناور بود. همانطور که اشاره شد، دریاچه تا عُمق زیاد بَس شفاف بود؛
و همانطور که آدمی شیرخوارگان، حین
رَضاع بی صدا و ثابت به
جائی دور از پِستان چشم دوزند،
چنانکه گوئی همزمان دو عُمر
متمایز سِپارَند
و در حالی که هنوز غَذایِ فانیان کِشند،
همچنان به
لحاظ روحی در سورِ خاطره ای عُلوی
اند؛ - با همه این احوال براستی بنظر می رسید سمت ما بالا نگرند، اما نه بر ما؛
گویی در نوباوه مَنظَرِشان نه
بیش از خُرده دریا واشیم.
به نظر می رسید مادران نیز که در کنارشان
شناور بودند، بی صدا به ما نگرند. یکی از این خُرد نوباوگان که برخی آثار غریب نشان
می داد عمرش بزحمت به یک روز می رسد، حدود چهارده قدم طول و قریب به شش قدم دور
شکم داشت. کمی شنگول بنظر
می رسید، با اینکه بنظر می رسید هنوز دُرَست از آن
وضعیت پر
ملال که تا
همین اواخر در مَشیمه مادری داشت بِهبود
نیافته؛ همانجا که نازاده وال، خَمیده چون چاچی کَمان، سر
تا دم آماده خیز
نهائی، جای دارد. نرم باله های جانبی و کف های باله های دُمش هنوز
تازه ظاهرِ چین و چروک دارِ کودک تازه رسیده از صفحات خارجی را با خو داشت.
کوئیکوئک با نگاه از فراز دیواره قارب
فریاد زد، "ریسمان،
ریسمان!، بَندَ
اَس! بَنَدَ اَس!- کی ریسمان
بَنده؟ کی زَده؟- دو وال، یه گُنده، یه بَچِّه!"
استارباک
فریاد زد، "چه شده،
مرد؟"
کوئیکوئک با اشاره به پائین گفت، "اینجا رِه
بِسُک". همانند وقتی
که وال زوبین خورده صدها قولاج
طناب از تشت باز کُنَد؛ همانند وقتی که پس از شیرجه به اعماق، دوباره بالا آمده بند
شُل شُده و درهم
پیچیده را نماید که مارپیچ
و شَناوَر سمت هوا بالا
آید، اینک استارباک به همان نحو، طویل حلقه های بند
ناف بانو لویاتان
را دید که هنوز نوباوه توله را بسته به مام خویش می
نمود. کم نیست مواردی که در سَریع تحولاتِ یوز، این
طبیعی بند بریده در مادرسو در طناب کنفی پیچد و توله
وال، بدین نَحو بَندی
شود. ظاهرا برخی از ظریف ترین رازهای دریاها
در این مَسحور دریاچه بر ما
عیان
شد. نهانی روابط عشقی بُرنا وال
ها را در عمق
دیدیم*
* عنبروال،
همچون دیگر گونه های لویاتان و بر خلاف غالب ماهیان دیگر، در همه فصول به یکسان زنده زا
کند؛
در پی آبِستَنی که
احتمالا بتوان نه ماهه شِمُرد، هر شکم یک
توله زاید؛ هرچند می دانیم در موارد معدود توأمان عیصو و یَعقوب آورده
اند: - احتمالی
که با شیر
دادن از دو سر پستان که به
نحوی غریب
در طرفین مُرز جای گرفته پیش بینی شده؛
اما خود پستان ها از مَخرَج
به سمت بالا امتداد
یافته اند. وقتی اِتِّفاق
را، این ثمین اعضاء شیرده والی به نیزه صیاد شِکافَد، شیر
و خون، هَماوردانه
فرسنگ ها دریا مَلکوک کُنند. شیر بس چرب است و شیرین ؛ مردم آزموده است و با
چَگَلَک عالی. وال ها در طغیان پرستش یکدیگر، مردم وار، دُرودِ،
شِکَم
بر شِکمَ کُنَند.
و از همینرو، این مرموز موجودات اِحاطه شده در
دوایر لایه لایه بهت و وحشت، در مرکز، آزادانه و بی باکانه از همه امور
آرام لذت می بردند؛ آری،
شاد و آرام مشغول عیش هَوَسرانی و اِلِتذاذ. اما با همه این احوال ، هَماره در دل اطلس وجود طوفان زده خود، خویشتن
را سرگَرمِ آرامشی گُنگ کُنَم؛ و در حالی که سُتُرگ اَجرام پایدار پریشانی گِرداگِردَم چرخند، همچنان
در اعماق وجود، خود را در ابدی رَأفت سَعادَت شوَیم
در این بِین که بدین نحو شیفته مانده
بودیم، آشفته مناظر نابیوسانی که گاه و بیگاه در دور دست دیده می شد تکاپوی دیگر
قارب ها می نِمود که هنوز گَرم دِروگ زنی
در لبه لشکر وال ها بودند؛ یا احتمالأ به
نبرد در دایره اول، ادامه
می دادند، جائی که فضایی وافر
و بَرخی گریزگاهاه های
مُناسِب ارزانی
شان می داشت. اما مَنظَره شَرزه
وال های دروگ خورده که گَهگاه کورکورانه در در
اینسو
و آنسوی دوایر پس و پیش می شِتافتَند،
در برابر آنچه سرآخر دیده شد، هیچ بود.
گاه عُرف
است هنگام اتصال به والی قوی تر و هُشیار تر از
معمول،
بِکوشَند
از راه گُسَست یا اِعلالِ سُتُرگ زرد پی دُم، عاجِزَش
کنند. این کار با پرتاب بال بُرِش دسته کوتاهی صورت
می گیرد که برای پس
کشیدن طنابی به دسته اش بسته اند. معلوم شد والی (که بعدأ دریافتیم) در این قسمت
زخمی نه کاری
خورده، از قارب دور شده و نیمی از طناب
زوبین را با خود برده؛ و اینک در نتیجه جگرسوز درد زَخم،
چون، یاغی
از جان گذشته، تک سوار آرنولد ، در نبرد ساراتوگا،
میان گَردان
دوایر می شتافت
و هر کجا می رفت دهشت
می افکند.
اما با
همه دردناکی
زخم این وال، و آن منظره بس هولناک ، به
هر روی؛ غَریب دِهشَتی که
که در دل بقیه رمه می افکند، زاده علتی بود که در آغاز فاصله فی
مابین
نمی گذاشت، دُرُست بِبینیم. اما سَرانجام دریافتیم که در
نتیجه یکی از شِگَرف ترین
حوادث صیادی، این وال گِرِفتار
طناب زوبینی که بدنبال می کشید شده است؛ ضمن این که با بیل بُرِش
نشسته در تن گریخته بود، و درحالی که سر آزاد طناب بسته بدان سلاح، ثابت در حَلقه های
طناب زوبین گِردِ دم گیر کرده بود، خود بیل برش از تن وال رها شده و بِدَرآمده
بود. نتیجه اینکه وال تا حد جنون تَعذیب شده،
اینک در آب تَقَلّا می
کرد و منغطف
دم خویش را سخت
بر آب می کوفت و تیز بیل به اطراف خویش می فِکَند و
باعث جرح و قتل همراهان خویش
می شد.
بنظر
می رسید این سَهمگین
شیء کل رمه را از خوفی
که باعث شده بود خُشکَشان زَند بِدَر می آرَد. نخست، وال هایی که حاشیه
دریاچه ما را تشکیل می دادند، تو گویی بضرب نیمه جان امواج دوردست، آغازِ
اندکی انبوهی و فُتادن بَر
هم کردند؛ سپس خود دریاچه آماس و خیزی اَندَک گِرِفت؛ آن حجله
خانه
ها ونوزادگاه
های زیرآبی نابود
شد؛ و والهای دوایر میانی
تر، در مَدارهایی
که فزاینده تنگ تر می
شد در دسته
هائی سِتَبر
شَوَنده،
شنا گرفتند. آری، طَویل آرامش می خاست. دیری نپائید که پیشرو همهمه ای ضعیف بگوش آمد؛ وانگاه، چون مُضطَرِب
توده های لَخت-یخ،
در شکست بهاری کبیر رود
هادسن، سَراسَر لشکر بالان، در
درونی حلقه خود، چنان بَرهَم افتادند که گویی فَرازِ هم
کوهی مشترک سازند. دَردَم
استارباک و کوئیکوئک جای تاختند؛
استارباک پاشنه گَرِفت.
استارباک با گرفت سکان قاطعانه زیرلبی
گفت، "پاروها! پاروها! – حالا پارو برگیرید، و پی فشارید! یا
خدا،
مردان، آماده! تو کوئیکوئک، دورش کن –
والِ اونجا رو! –
سیخونک زن! – بِزَنِش! پاشو- پاشو
همینطور وایسا! مردان بِجَهید –
پارو کشید،
مردان؛ بی
خیال مازه ها- پشتشان خارید! به خارش
دورشان کنید!"
اینک
قارب میان دو سیاه تنه سترگ که در دراز طول خویش باریک داردانِلی
ایجاد کرده بودند، گرفتار
بود. اما با تلاشی
نومیدانه سرانجام خود را به گُذَرا گُشودِگی اَنداختیم؛ سپس بِشِتاب کُند
کرده همزمان بِجِد
پی مَفَرّی دیگر
گَشتیم. پس از چندین گُریزِ مشابه که زندگیمان
به مویی بسته بود، سرانجام بِسُرعَت
درون آنچه صِرفأ
یکی از دوایر بیرونی مان بود سُریدیم
که جمله کاتوره
وال ها، با گذر از آن، به
تندی عازِم مرکزی
واحد بودند. این خُجَسته آزادی به ارزان بهای فقد کُلاه
کوئیکوئک بدست آمد که
وقتی در دماغه قارب ایستاده بود تا سیخونک گُریزان وال
ها زند در نتیجه تُندباد زاده ناگهان پرتاب جُفتی پهن فلوک
والی نزدیک قارب،
از سرش پرید.
آن اِضطِراب مُطلًق که در
لحظه بی نظم
و آشفته بود
خیلی زود تبدیل
به چیزی گردید که حرکتی
بِسامان می
نمود؛ زیرا پس از تجمع
نهائی در گروهی
فشرده گریز خویش به جلو
را با سرعتی
بیشتر ازسر گرفتند. تعقیب بیشتر
بی فایده بود؛ با این حال قارب ها مدتی دنبالشان پِلِکیدَند تا
هر محتمل وال دروگ خورده پشت سر مانده را برگیرند و به
همین ترتیب، والی را که استاب کشته و عَلَم
زده بود، به کشتی بَنَدند.
عَلَم خَدَنگی است بیرقی که هر
قارب دو سه تا از آن با خود دارد؛ و همان است که وقتی فُزونی شکار در
دسترس باشد، راست در
شناور جسد کشته وال فرو
کنند تا هم جانمایش بر آب باشت و هم نشان تَصاحُب قبلی در
صورت نزدیک شدن قارب یا کشتی دیگر.
نتیجه
این آب
اندازی
کمابیش مِصداق آن
گفته حَکیمانه در
والگیری بود که، - هرچه وال بیشتر، صید کمتر.
از میان همه وال های دروگ خورده تنها یکی صید شد. بقیه مُدَّتی را تدبیر گُریز کردند، اما چنان که زین پس خواهیم دید، تا کشتی ای جز پیکوآد گیرَدِشان.
فصل
هشتاد و هشتم
مَکتَب و مَکتَب دار
فصل پیش گزارش عَظیم گروه یا
رمه عنبر والان همراه با محتمل سَبَبِ موجد آن بُزُرگ تَجَمُّعات بود.
باید
توجه داشت،
گرچه گهگاه به عَظیم گروه های
وال بَر می خورید، با این حال، همانطور که به احتمال زیاد مشاهده
شده، حتی امروز، گاه و
بیگاه مُنفَصِل دَسته های
کوچکی رؤیت می شود که هریک بیست تا پنجاه فرد را در بر گرفته اند. این
وال گروه ها را مَکتَب گویند. بیشتر بر دو نوعند؛ یکی یکسره متشکل از مادگان، و
دیگری دسته هایی صرفا زاده تجمع برنا نرهای زورمند که معمولأ نَرِّه وال خوانند.
همیشه نره والی به بزرگی نر
کاملا رشید،
هرچند نه سالخورده، را در
رادانه مراقبت از گروه مادگان بینید، که
پِیِ هر هراس با افتادن
پشت سر
گروه و حِفاظَت از گریز خانُم هایش زَن نَوازی خود نَماَید. در حقیقت این آقا خوشگذران عُثمانی است که غرق در تمام خوشی ها و
نَوازِش های حرم، گرداگردِ آبی کره شنا کند. تَبایُن این عُثمان با جاریه هایش جالب است؛ زیرا در حالی که همیشه بزرگترین ابعاد لویاتان ها را دارد، خانم ها، حتی در
نهایت رشد،
بیش از یک سوم جُثِّه نری مُتِوَسِّطُ
القامه را
ندارند. دَر واقِع نسبتأ ظریفند، گُمان برم دور کمرشان وَرای شش گَز نَرَوَد.
با این همه، مُنکِر نتوان شد رویهم رفته ارثی
حق فربهی دارند.
تماشای این حرم و خَدیوَش در پَرسه های کاهلانه بس شَگَرف است. همچون اِمروزیان، در بی شتاب جستجوی تَنَوُّع، هماره رَوان اَند.
در خط استوا، در اوج فصل تغذیه استوائی، به ایشان
بر می خورید، در حالی که احتمالا تازه از تابستان گُذاری در دریاهای شمالی که شیوه قال گذاشتن کَریه تَف و تَعَبَ ناخوشایند این فصل است، بازگشته اند. پس از مدتی تَفَرُّج در
بالا و پائین گردشگاه
استوا، در تَرَقُّبّ خُنَک فَصل دریاهای خاوری و چِنین گُریز از دیگر دمایِ مُفرَطِ سال، عازم آن صفحات شوند.
گر حین پیشرفت آرام در یکی از این سفرها، هرگونه غریب منظره مشکوکی دیده شود، خَدیوِ ما مُحتَذِر نگاه
به جالِب خانواده خویش دوزد. چنانچه نوخاسته لویاتانی زیاده گُستاخ در راه آید و جِسارَت نزدیکی محرمانه به یکی از خانمها کُنَد، پاشا به خَشمی عظیم بر او تاخته شده به تعقیب دورَش دارد! چنانچه بی نزاکت رذل هایی اجازه یابند به قِداسَت نَعیم خاندان تَجاوز کنند براستی وقت
اقدام است:
اما صرف نظر از هر آنچه پاشا کند نمی تواند بدنام ترین لوتاریو را از بستر خویش دور دارد؛
زیرا، اَفسوس! همه ماهیان اشتراکی هم بستر شَوند.
مانند دریاکنار، که
بانوان اغلب سبب ساز مهیب ترین
دوئل ها میان رقیب عشاق خویش شوند، گاه بال ها نیز درست به همین شکل، تنها
سَرِ عشق، مهلک ترین نبردها کنند. با دراز فک های زیرین جَنگَند و گاه کوپله بِهَم
تلاش تسلُّط کنند، چون گوزن های شمالی که رَزم آورَانه شاخ درهم پیچند. کم
نیستند والهای صید شده
که ژرف آثارزخم این نَبَردها
دارند، - آژَنگین کَلّه،
شکسته دندان، بریده باله،
و در برخی موارد، دهان های پیچ
خورده
و در رفته.
اما چنانچه متجاوز به نَعیم خاندان تَوانِست از نخستین یورش خداوند حرم گُریخت، تماشای آن خَدیو بس مُفَرَّح است.
بار دگر عظیم تنه خویش را آرام میان زن های حرم انداخته، در حالی که هنوز در مُوَسوِس جَوار جوان لوتاریو است، چون مومنانه پَرَستِش پارسا سلیمان میان هزار خانُمَش، لَختی کِیف کند. در صورت وجود وال های دیگر، وال شکردان به نُدَرت پی
این تُرک سلاطین رَوَند، زیرا در مصرف تَوان خویش زیاده مُسِرف اند و
از همینرو، کم روغن. اما، شگفتا که پسران و دخترانی که پَس اندازند،
سوای اندک کمک مادرانه، می بایست خودمُراقِب باشند. زیرا خَدیو وال ما، همچون برخی از دوره گرد عشاق همه چیز خواری که می توان یاد کرد، با همه عشق به اطاق خواب بانوان، علاقه ای به نوزادگاه
ندارد؛ و از آنجا که عظیم مِسفار است، مَجهول الهویه بچه
های خود، همه تک فرزند، در سراسر گیتی رَها کُنَد. با این همه، خیلی زود، به
مرور که
شور و شوق جوانی کاستی گیرد و سِنّ و فِسُردگی فزونی؛ وقتی تفکر وَزین دِرَنگ های خود بَخشَد؛ خُلاصه وقتی سُستی عمومی بر سیر ترک مُستولی شود، آنوقت عشق به سادگی و پرهیزگاری جایگزین مِهر دوشیزگان شود؛ اینجاست که عثمان ما وارد مرحله بیگادگی، توبه کاری، اندَرزگوئی زندگی شده، حَرَم خود بَرهَم زده و بِترک گوید، و با تحویل به والا وجودی دُژکام و دُنیا دیده، تَک و تنها، در سیر طول و عرض های جغرافیایی نیایش کرده هر برنا لویاتان از
خطاهای هَوَسرانیش برحذر
دارد.
باری، چون صیادان، حَرَم شال ها
را مکتب گویند پس سرور و استادش را نیز، به معنای دقیق کلمه، مکتب
دار شناسند. بنابراین، طُرفه هَجوی است
که تُرک، خلاف
شخصیت، پس از خروج از مکتب، نه آموخته درس، که بیهودگیش تَعلیم کُنَد[8]. بسیار طبیعی است که بنظر می رسدعنوانش، مکتب
دار، مشتق از
نامی است که به خود حَرَم داده شده، هرچند برخی گُمان بُرده
اند کسی که برای نخستین بار چنین عنوانی به عٍثمان وال داده باید خاطرات ویدوک
را خوانده و دریافته باشد آن نامی مرد فرانسوی در جوانی چه صنف مکتب دار روستایی بوده،
و نهانی درس هایی که در برخی شاگردان خود می کاشته از چه سِنخ.
همین عُزلت
و اِنزِوا که
مکتب دار با بالا
رفتن سن خود را بدان
اندازد در مورد همه عَنبُر
بال های
کَلان سال صدق می کند. تقریبأ همیشه، مُنزَوی بال–نامی که
به لویاتان مُنفَرِد
داده اند- کُهَن
سال است. مثل کُهَن دانیل بونِ ریش خزه
ای، جز خود طبیعت،
کسی را در کنار ندارد و در پَهنه
آب تزویج طبیعتی کند که با وجود آن همه سیه رازها
که به سینه دارد از همه زنان بهتر است.
مکاتبی
که صرفا از بُرنا بال های نر نیرومند تشکیل شده و پیشتر یاد شد، تضادی شدید با
مکتب های حرمی دارند. زیرا در حالی که
ماده بال ها مُشَخَصَّأ بُزدل
اند، بُرنا نَرها، یا به قول وال گیران، نَرّه وال های
چل
بشکه ای، به مراتب ستیزه جو تر از
همه لویاتان هایند و خطرناکی درگیری با
آنها زبانزد؛ سَوایِ شِگَرف بال
های پیر سپید موی که
گهگاه دیده شوند و چون مَهیب شیاطین بِستوه از نِقرِس بادافره
نمای جَنگَند.
مکاتِب
نَرّه وال های چل
بشکه
ای از حَرَمی مکاتب بُزُرگ ترند. همچون غوغایی
از بچه دانشگاهیان،
سراسر دعوا، شوخی و تفریح
و نابکاری، که
چنان بی
پروا
و بی
بند و بار
گرد جهان پُشتک
و وارو
زنند که هیچ مُحتاط ضامن،
فراتر از آشوبگر جوانکی در
ییل یا هاروارد، ضِمانَت
شان نکند. هر چند، زودا که
این گردنکشی
را بِتَرک
گفته
وقتی به حدود سه
چهارم رشد خود رسیده اند از هم بریده جداگانه به جستجوی سامان،
یا حرم خیزند.
یک نقطه
اختلاف دیگر میان مکاتب نر و ماده از این هم بیشتر مُمَیِّزه دو
جِنس است. فرض کنیم نَرّه والی چل
بشکه
ای زنید- مِسکین نِگون بَخت! همه حَریفان بِتَرکَش گویند. اما، یکی از اعضای مکتب حَرَمی زنید و معاشران با سَراسَر نِشانِه های نگرانی گِرداگِردَش شنا کنند، گاه چنان
نزدیک و دیرَند که خود کُشته شوند.
فصل
هشتاد و نُهُم
ماهی بَسته و ماهی آزاد
تَلمیح پرچم و میله پرچم در فصل ماقَبل آخر شرح برخی قَوانین و قَواعِد والگیری
را که پرچم توانست در آنها اصلی نماد و نِشان شِمُرده
شَوَد ناگزیر
سازد.
در مواقعی که چندین کشتی گروهی در گشت اند اَغلَب اتفاق می افتند که وال زوبین
خورده از سفینه ای بگریزد و سرانجام کشتی دیگری کُشَد و گیرَدَش؛ و همین مورِد، غیرمستقیم متضمن بسی احتمالات فرعی است که کل آنها در این یک مورد مهم شریک اند. بعنوان مثال، - ممکن است
پس از خطیر تعقیب و گرفتن وال، جسد در نتیجه طوفان شدید از کشتی دور شَوَد؛ و پس از رانش به مسافتی دور در جهت
باد،
کشتی وال شکرد دوم بازَش
گیرد و در آرامِش و آسایش، بی مُخاطره جان یا ریسمان، کِنارَش کِشَد.
از همینروست که اغلب، در نبود بَرخی قوانین، اَعَم از موضوعه یا عُرفی قابل
اجرا در همه دعاوی، سَخت ترین و پُردَردسَر ترین اختلاف
نظرها
میان وال شکردان بالا
گیرد.
شاید تنها قانون رسمی وال گیری تنفیذ شده با تصویب پارلمان، آنِ
هلند باشد. آن قانون در 1695 م. به تصویب پارلمان
هلند
رسید. اما گرچه هیچ کشور دیگر هیچگاه قانونی
در مورد وال گیری نداشته، با این همه وال شکردان امریکائی در این امر قانون گُذار و حقوقدان خویش
بوده اند. اینان نِظامی آماده اند که در موجِز جامِعیَتِ خود خلاصه جامع قوانینِ ژوستینیان و مُقُرَّراتِ انجمن
چینی مَنعِ مُداخِله در امور دیگران را پشت سر می گذارد. آری؛
این قوانین چنان معدودند که
می توان بر پشیزهای ملکه
آن،
یا خار
زوبینی
حک کرد و از گردن آویخت.
(الف) ماهی بَسته آنِ طَرَفی است که مُحکَمَش بَسته.
(ب) ماهی آزاد شکار قانونی هر کسی است که زود تَرَش گیرد.
اما آزار این قانون استادانه در ستوده ایجازی است که تفسیرش نیازمند گِران کتاب توضیحات است.
نُخُست: ماهی بَسته چیست؟
ماهی، اعم از زنده یا مرده، وقتی قانونأ بسته است که با هر وسیله هِدایت پذیر سرنشین یا سرنشینان – دکل، پارو،
کابلی به ضخامت نُه بوصه، سیم تلگراف، یا نازکی رشته تارِکارتنه، به
کشتی یا قاربی فَعال متصل شده باشد.َ همینطور، ماهی وقتی قانونأ بسته شمرده می شود که پرچم یا هر پذرفته نشانه تملک داشته
باشد؛ تا زمانی که طرفی که بدان پرچم زده بروشنی نشان دهد هَمیشه تَوان و قصد کِنار
کِشی
اش را دارد.
تفسیرهای عالمانه در دسترس است، اما گاهی تفسیر های
خود وال شکردان، مُرَکَّب از سَخت الفاظ
زننده
و سخت تر کوب هاست- قانون مشت، به استواری شرح کوک بر قانون مالکیتِ زمینِ لیتلتُن. درست
است که همواره وال شکردان درستکار و شریف در موارد خاص که ادعای تملک والی که طرفی دیگر تعقیب کرده،
یا کشته، ظلم اخلاقی فاحِشی نسبت
به اوست، عُذر و
توجیهی
و تراشند. اما دیگران به هیچ روی چنین دُرُستکار نیستند.
حدود پنجاه سال پیش در انگلستان دعوای حقوقی
شگرف غصب والی به دادگاه برده شد که در آن شاکیان شرح دادند که در پی صَعب تعقیب والی در دریاهای شمالی؛ وقتی (شاکیان) عملا توانسته بودند وال را به
زوبین زنند؛ سرانجام بخاطر خطر جانی،
ناچار شدند نه تنها طنابها، که خود قارِب خویش را ترک کنند. سرانجام مدعی
علیه
ها (خدمه کشتی دیگر) به وال رسیده، زوبین زده، کشتند و گرفتند و برابر دیدگان
شاکیان تصاحب کردند. و وقتی آن مدعی
علیه
ها را نِکوهیدند
ناخدایشان به تمسخر
سرپیچید و به تأکید گفت به شُکرانه شاهکار خویش حالا طناب، زوبین ها و قاربشان را هم که
هنگام صید وال بسته بدان مانده بود، ضَبط می کند. از همینرو شاکیان دعوی اِستِرداد قیمت وال،
طناب، زوبین ها و قارب خود را داشتند.
آقای ارسکین وکیل مدعی
علیه
ها بود؛ لرد
النبورو،
قاضی. ظَریف
ارسکین، حین دفاع، بهر نشان دادن موضِع خویش
به دعوی حقوقی زنای محصنه ای در آن اواخر اشاره کرد که طی آن، آقائی پس از بیهوده تلاشهای مهار شِرارَت های
همسر، سرآخر او را در دریای زندگی رها کرده بود؛ اما طی
سالها،
پشیمان از آن رفتار، اقامه
دعوای
اِعاده مالِکیت او کرد.
ارسکین وکیل طرف مقابل بوده و در دفاع از او گفته بود گرچه آن آقا ابتدا به بانو زوبین زده و زمانی او را بسته بوده، و تنها بعلت مُهلِک فشار وحشتناک شِرارَت هایش،
سرانجام او را ترک کرده، با این همه عمل ترک اتفاق افتاده و در نتیجه بانو مبدل به
ماهی رها شده؛ و بنابراین وقتی آقای بعدی دوباره بدو زوبین زد، بانو، همراه با هر تعداد
زوبین که احتمالا بدو متصل مانده بود، تبدیل به مِلک آقای دوم شد.
در این پرونده حقوقی فعلی، ارسکین ادعا می کرد
نمونه های وال و بانو، مُتقابِلأ روشنگر یکدیگرند.
دانِشی داوشر پس از شایا شنود این مُدافِعات و مدافعات متقابل رَسا حُکمی صادر کرد، بدین شرح، - قارب آنِ شاکیان است، زیرا صرفا بخاطر حفظ
جان خویش رهایش کردند؛ اما وال ما به النزاع، زوبین ها و طناب به مدعی علیه ها تعلق می گیرد؛ وال، از آن جهت که در زمان
صید نهائی ماهی آزاد بوده؛
و زوبین ها و طناب، از آنرو که وقتی وال با آنها گریخت مالِکِشان شد؛ و از همینرو،
هر که بعدأ وال را گرفته نسبت بدانها ذیحق است.
براین
اساس،
وقتی مدعی علیه ها بعدا وال را گرفتند، اقلام پیش گفته بدانها
تعلق یافت.
باشد که فردی عامی با دیدن حکم دانِشی داور با آن
مخالفت کند. اما گر به کُنه
و بُنه مَطلَب رسی دو
اصل اساسی مُصَرَّح در توأمان قوانین والگیری که پیشتر نقل شد و لرد
النبورو در پرونده فوق الذکر تَفسیر و اعمال کرد؛
گر نیک بِنگَری
آن دو قانون راجع
به
ماهی بسته و ماهی آزاد، اساسِ همه فلسفه حقوق بَشَری
است، زیرا، معبد قانون،
با
وجود تزئینات پیچیده کَنده کاری، چون معبد فلیسطی ها تنها دو سُتون
برای ایستادن دارد.
نَه سَرِ هَر
زَبان است که تَصَرُّف، صرفنظر از
شیوه کار نیمی از قانون است؟ اما اغلب،
تصرف کُلِّ
قانون است. توش و توان و روح و روان بّندِگان
روسیه
و بَردِگان جمهوری امریکا، آنجا که تصرف
در حکم کل قانون است، جز ماهی بسته است؟ واپَسین پشیز بیوه
زن برای غارَت
گَر مالک،
چیست جز ماهی بسته؟ مَرمَرین قَصرِ
آن سو، با پلاک دری که
حکم پرچم
را دارد، برای آن ناکِس نامکشوف، جز
ماهی بسته است؟ تنزیل خانمان
سوزی که مُردخای دَلاّل از مسکین حَزین مُفلِس بابت
وامی می گیرد که برای رَفع گرسنگی
خانواده اخذ کرده، آیا آن تنزیل خانه خراب کن، غیر از ماهی بسته است؟ درآمد 100.000 پاوندی اُسقُف اَعظَمِ
روح
نجات
که از ناچیز نان و پنیر
صدها هزار زحمت
کش
شکسته کمری
ربوده می
شود (که بی گُمان، بی مَدَد
روح نجات، بهشتی اند)؛ آن گِرد کرده
100.000 پاوند
چیست جز ماهی بسته؟ موروثی شَهرَک ها و آبادی های دوک دوندی چیست
جز ماهی بسته؟ مِسکین ایرلند برای مَخوف
زوبین زَن، جان بول، چیست
جز بسته ماهی؟ برای رِسالَت مآبَ نیزه
انداز، بَرادِر جاناتان، تگزاس
چیست جز ماهی بسته؟ با توجه به این
همه، آیا تَصَرُّف جُز
همه قانون است؟
اما
اگر اَصل ماهی
بسته وسیعأ اِجرا شُدَنی
است، اصل خویشاوندش،
ماهی رها، حتی بیش از آن مُجراست.
امریکای 1492 جز ماهی ای رها بود که کُلُمب بهر شاهوار سَروَران خود، شاه و ملکه اسپانیا، پرچمشان بر
آن زد؟ لهستان برای تِزار چه
بود؟ یونان برای تُرک؟ هند برای انگلستان؟ و مکزیک، سَراَنجام برای ایالات متحده
چه خواهد بود؟ همه ماهی آزاد.
حقوق بشر و آزادی های گیتی چیست
جز ماهی آزاد؟ کل اَذهان و آراء جَمیع
مردم چیست جز ماهی آزاد؟ قاعده اعتقاد دینی
بدانها چیست جز ماهی آزاد؟ افکار اندیشمندان برای مُنتَحِل مُلاّ نُقَطی های خودفروشی که
آنها را بخود
بندند جز ماهی آزاد است؟ این عالم
چیست جز ماهی ای آزاد؟ و ای که این سطور
خوانی، خود چه ای، جز ماهی ای آزاد و هم، بسته؟[9]
فصل
نَوَدُم
سَر یا
دُم
‘De balena vero sufficit,
si rex habeat caput, et regina caudam.’[1]
BRACTON, L. 3, C. 3.[2]
جمله لاتین بالا بر گرفته از دفاتِرِ قوانین انگلستان، با در نظر گرفتن زمینه، بدان معناست که هر کس هر والی در ساحل انگستان
گیرَد، سر وال آنِ شاه، باعنوان افتخاری، والا زوبین انداز، است و ُدم را احترامأ
تقدیم ملکه
کنند. تقسیمی که در مورد وال، بدان ماند
که سیبی را دو نیم کنیم، زیرا هیچ مانده میانی نَدارَد.
باری از آنرو که این قانون به شکلی مُعَدَّل تا
امروز در انگلستان نافذ است؛
و از آنجا که از جنبه های گوناگون اِنحِرافی غریب از قانون کلی ماهی بسته
و رهاست، برپایه همان قاعده احترام آمیز که راه آهن انگلستان را وا می دارد برای قطاری ویژه سفر خاندان سلطنتی هزینه کُنَد، اینجا در فصلی جداگانه بدان پردازیم. پیش از
هر چیز، در غَریب اِثبات این حقیقت که قانون فوق الذکر هنوز نافذ است آغاز شرح دقیق رویدادی کُنَم که طی دو سال گذشته رُخ داد.
گویا شماری دریانورد راستکارِ دُوِر، یا ساندویچ، یا
یکی از بنادر
پنجگانه توانسته بودند پس از تعقیبی دشوار کَلان والی را که در اصل بسیار
دور از ساحل یافته بودند بکشند و به ساحل کِشَند. این بنادر پنجگانه تا حدودی یا به نوعی در وِلایتِ قضایی نوعی شُرطی یا مُباشِر است که لُرد واردِن/باش
بَندَرَش
گویند. مُعتَقِدَم از آنجا که این مَنصَب را مستقیما از شاه گیرد تمام عایدات شاهانه حادث در
قلمرو بنادر پنجگانه، به طریق تَنازُل او راست. برخی نویسندگان این مقام را پُر دَرآمَد و کَم زحمت
خوانده اند. هرچند نه چنین است. زیرا گهگاه لرد واردِن، هنگام کَف رَوی حق انحصاری خویش که عُمدَتَأ از طریق همان دَغَل کاری بدو تعلق گرفته، سخت گرفتار است.
باری، وقتی این مسکین جاشوان آفتاب سوخته و بِرَهنه پا، با شلوارهای کاملا
بالا زده از ساق هایِ درازِ خیس و لغزان خویش، با رَنج و تَعَب، بی
هرگونه کمک،
سَمین ماهی
خود را به ساحل کشیده وعده توفیرِ یکصدو پنجاه پاوندی ثَمین روغن و استخوان بخود داده درعالم خیال، به پشتوانه سهم خویش،
با همسر، طُرفه چای مزمزه و با رفقا، آبجوی فَردِ اَعلا صرف می کردند، دانشی آقائی بَس دَستگیر و مسیح وَش، با نسخه ای از تعلیقات قوانین بلاکستون در زیر بغل بالا آمده با گذاردنش بر سر وال گوید –
"عَقَب
رَوید!
این ماهی، دوستان
من،
بسته است. بعنوان مالِ باش بندر، ضَبطَش کُنَم. مَسِکین
جاشوان، با شنیدن این سخنان، با تَحَیُّر و دِهشَتِی مُوَدَّبانه –خصیصه ای
واقعأ انگلیسی – در حالی
که نمی دانستند چه بگویند، آغاز خاراندن شدید همه جای سَرِ خود کَردَند، و در این بین پِژمان نگاهشان به وال و غریبه. اما این به هیچ روی حلّ و
فصل مسئله نَکَرد و کَمتَرین نرمی در سنگین دِلِ دانشی مرد حامل نسخه بلکستون ناوَرد. سرانجام، یکی زان میان، پس از سر خارانی طولانی جهت مرتب کردن افکار خود، دلیری صحبت کرد،
"آقا لطفا بگوئید این جناب باش بندرکه
باشند؟"
"جناب دوک."
"اما جناب دوک که هیچ نقشی در
صید این ماهی نداشت؟"
"او راست."
"متحمل خَطَر و رَنجِ بسیار و هزینه شده ایم و همه به جیب دوک
رود و جز تاول ها هیچ نصیبی از زَحِمات خود نبریم؟"
"او راست."
" جناب دوک چنان بی چیز است که که ناچار بدین شیوه اِمرار معاش نومیدانه
باشد؟"
"او راست."
"دَر دِلَم بود با بخشی از سهم خود از این وال تَسکینِ بَستری پیر مارِ خویش باشم."
"او راست."
"جناب دوک به گرفتن رُبع با نیمی از وال اِکتِفا
نَکُنَد؟"
"او راست."
در یک کلام، وال مصادره و فروخته شد، و عالیجناب
دوک
ولینگتن پول را به جیب زد. راستکار دین مَردی از همان شهر، با این تصور که با نگرش به این قضیه از نقطه نظری خاص، ممکن است اندک اِحتِمالی، هر چند تحت آن شرایط، بسختی، بِرَوَد که به
قضیه رسیدگی شود، با
احترام نامه ای روانه محضر عالیجناب ساخت و استدعا کرد موردِ آن نِگون بَخت جاشوان مورد رسیدگی کامل
قرار گیرد. پاسخ حضرت دوک
(هر دو نامه منتشر شده) اساسأ این بود که از پیش همین کار را کرده، پول را دریافت
داشته و ممنون جناب کشیش می شود گر ایشان (جناب کشیش) دخالت در کار دیگران را
نپذیرد.
آیا این همان پیرِ همچنان رَزمجویِ سِتاده بر سه کُنچِ سه سَلطَنَتی است که همه جا صَدَقات مُتِسُوِّلان به جَبر
سِتاند؟
به
آسانی دیده می شود در این قضیه حق ادعائی جناب دوک نسبت به وال، حقی است تفویضی شاه.
بنابراین باید پرسید
اصلا این حق بر چه اساس به شاه تفویض
شده. قانون را پیشتر آوردیم. لکن پلادن است که سَبَبَش گوید.
به گفته ایشان، "امتیاز فوق العاده" این شیوه شِکَردِ وال، سبب تَعَلُّقَش به شاه و ملکه می گردد. برهانی که منطقی ترین مُعَلِّقان هماره در
این دست مسائل حُجَّتی مَقنَع دانسته اند.
اما چرا سر شاه را رسد و دُم ملکه را؛ جنابان
حقوقدانان، بُرهانتان؟
یک مُوَلِّف دستگاه قضای شاهی قدیم، ویلیام پرین نامی، در مقاله خود درباره "طلای ملکه،" یا پول جیبی ملکه، چنین گوید: "دُم، ملکه راست تا بتوان والانه به جامه خانه ملکه
داد." باری این جمله در زمانی نوشته
شد که این خم پذیر سیاه استخوان وال گرینلندی یا هونهنگ، بیشتر در یَلَکِ بانوان کار می رفت. هرچند
استخوان مذکور نه در در دُم، که در سر وال است و این، غَم اَنگیزغَلَطی، برای دانا حقوقدانی چون پرین. اما مگر ملکه پری دریائی ست
که دُم َتقدیمَش شَود؟
بسا که معنایی اِستِعاری مکنون در این
باشد.
دو ماهی شاهانه است که قانون
نویسان
انگلیسی بسته نامیده اند- وال و تاس ماهی – که هر
دو، با بَرخی قیود مال
شاه اند و دهمین سرفصل مَداخِل شاه را اَرزان عَرضه می
دارند. نمی دانم مولفی دیگر مُتِذَکِّر این
موضوع شده یا خیر، اما حسب استنتاج چنین
بنظرمی رسد که طاس ماهی هم باید به همان نحو تقسیم شود که وال؛ کله بس متراکم و مُنعَطِفِ
مُختَصّ تاس ماهی شاه را رسد، و علت، تواند مفروض مُطابِقَتی زاده نمادین تلقی طیبت آمیز باشد. بدین شکل معلوم می شود هر چیز را علتی است، حتی
در حقوق.
فصل
نَوَدُ یِکُم
"با اینکه بوی تَعَفُّنِ تحمل ناپذیر ناهی بَررَسی نمی شُد جستجوی عَنبَر در شِکَنبه این
لویاتان بیهوده بود. سِر تامِس بِراون، خطاهای عامیانه.
یک یا دو هفته پس از آخرین بَرشِمُرده صحنه وال شکرد، آنگاه که آرام
بر خواب آلود دریای بُخاروارِ نیمروزی کشتی می راندیم بینی های
متعدد روی عرشه پیکوآد ثابت کرد یابندگانی هُشیار تر از سه جفت چشم سر دکل ها داریم. بوئی غریب و نه چندان خوشایند در دریا شِنیده شد.
استاب گفت، "همین حالا سر چیزی گِرو می
بَندَم
برخی از وال های دروگ خورده ای که
دیروز قِلقِلَک دادیم
جائی همین حوالی اند. فکر می کردم طولی نَکِشَد که بر آب
آیند."
دَرجا بُخارات پیشاروی کشتی
کِنار رَفت؛ و در دوردَست کشتی
ای آرمیده بود
که مَجموع بادبانهایش می نمود باید نوعی وال در کنار داشته باشد. در حالی که به
نرمی نزدیک
تر
می شدیم پرچم
سه رنگ فرانسه
در نوک کشتی
نمایان شد؛ و از روی
گردابی ابر کرکس
های دریائی
که در آسمان دور می
زندند،
معلق می ماندند و گرد وال شیرجه می رفتنند، واضح بود که وال کنار کشتی چیزی باشد که صیادان تَباه وال گویند، یعنی والی که بدون مزاحمت کسی در دریا مرده، و از همینرو شناور جسدی است بی
صاحب.
بخوبی تَصَوُّر توان
کرد چنین توده ای باید چه زَنَنده بویی برون دَهَد؛ بد تر از شهر طاعون زده آشور، با زندگانی ناتَوان در دفن رَفتِگان.
درواقع چنان وَرا طاقَت که
بنظر برخی هیچ آز
نتوانست کسی را به کِنارَ بَستَنَش مُتِقاعِد کند. با این همه هنوز هستند کسانی که چنین کنند؛ با
وجود
این حقیقت که روغن حاصل از
این دست وال زَبون است و
به هیچ روی خاصیت جوهر گل سوری ندارد.
با نزدیک تر شدن با نسیمی که می
خوابید
دیدیم که کشتی
فرانسوی
وال دیگری هم در کنار دارد؛ و این دومی بویناک تر از
اولی بنظر می رسید. در حقیقت معلوم شد یکی از آن وال های گیج کننده باشد که ظاهرا بدنشان در نتیجه نوعی هایِل اختلال گُواِرش یا سوء
هاضمه
خشک شده می میرد و مرده بدن
هاشان تقریبأ تُهی از
روغن. با این حال، در جای مناسب خواهیم دید، هیچ دانا وال شکردی، هرچقدر هم بطور کلی از تَباه
وال رویگردان باشد، هیچگاه چنین والها رَد نَکُنَد.
اینک پیکوآد چنان نزدیک کشتی بیگانه رانده بود که استاب سوگند خورد دسته بیل
وال بُری خویش را گیر افتاده در طناب های گِرِه
خورده
دورِ دِم یکی از این وال ها می بیند.
ایستاده در دماغه کشتی، با خنده ای آمیخته
به شوخی
گفت، "این هَم کَج کُلاهی ایستاده در آنجا؛ سِفله ای بهر تماشا!
خوب می دانم این زبون وال شِکَرد های فَرانسَوی در این کار چه بیچاره اند؛ گَه گاه موجه را بِخَطا فواره عنبروال پنداشته قارب
به آب اندازند؛ نه تنها این، که گاه هنگام عزیمت از بنادر خود انبارها را با جعبه
های شمع مومی و قاب های شَمع کُش آکَنَند، با این پیش بینی که تحصیلی روغنِشان حتی کِفاف اَنداختن پِلیته ناخدا
نکند؛ چنین است و همه اینها را دانیم، اما اینجا را ببینید که یکی از این زبون
فرانسویان قانع به پس مانده های ماست، منظورم آن وال دروگ خورده است؛ آری،
قانع به تَراش خُشک استخوان های
آن گِران ماهی دیگر در آنجا. بیچاره! میگَم یکی کلاه بگرداند بَهرِ احسان اندکی روغنش دَهیم. زیرا
روغنی که از آن وال دروگ خورده گیرد مناسب
سوزندان در زندان، حتی حُجره اِعدامیان هم نیست.
اما در مورد وال دیگر، حیرت نکنید گر رِضا دَهَم این سه دکل خودمان را ریز کرده روغنی بیش از آن بدست آرم که او از آن دسته ی استخوان؛ هرچند، حالا که
فکرش را می کنم، تواند حاوی چیزی
به مراتب ارزشمند تر از روغن؛ آری، عنبرخاکستری، باشد.
حال از خود
می پرسم
آیا پیرمرد ما به این فکر کرده است. ارزش امتحان را دارد. و من آماده
اَنجامَش؛
و با گفتن این جمله راهی عرشه فرماندهی شد.
حالا نَرم نَسیم آزگار سکونی شده
بود، طوری که اینک پیکوآد خواه ناخواه و بی امید گریز، به وُضوح گرفتار نَتَن شده بود، مگر با باز خاستِ نسیم.
حال استاب شتابان از کابین ناخدا
ییرون شده خدمه قارب خود را فرا خوانده پاروزنان به قصد
غریبه از پیکوآد دور می شود. با کشاندن قارب به مقابل دماغه کشتی دریافت که مطابق ذوق خیالپردازنه فرانسویان، بخش فوقانی عَمودی تیر سینه کشتی را،
چون سُتُرگ ساقه گُلی سَرخمیده، مُنَبَّت کاری و سبز رنگ
کرده و بجای تیغ ها، گُلمیخ های مِسین اینجا و آنجا بیرون زده، و این همه، به گویی مُنتَهی می
شود، برنگ سُرخِ رَخشان با چین هایی مُتِقارِن. روی تخته های بالاسری با مُذَهَّب حُروف
جَلی خواند ‘Bouton de Rose,’—Rose-button” "، -گُل غُنچه، نام خیال
پرستانه بویناک کشتی
همین بود.
گرچه استاب معنای بخش BOUTONنوشته را درنیافت، با این همه واژه گُل در
کنار سینه
تَندیس کُرَوی کُلِّ مطلب را بخوبی توضیحَش داد.
دست بر بینی فریاد زد، چوبین گُل غُنچه، ها!
عالیست؛ ولی چگونَست که بویِ گَنِد همه عالم در اوست!"
حال بمنظور برقراری اِرتِباط مستقیم با اَفراد روی عرشه مجبور بود پاروزنان از دور دماغه به سمت راست. کشتی رفته، بدین نحو نزدیک تَباه وال
شده، از فراز آن صحبت کند.
با رسیدن بدین نقطه، درحالی که هنوز دستی یر
بینی داشت فریاد
زد،
" آهای، بوتُن
دو رُز؛
کسی از شما بوتُن دو رُزی ها هست که انگلیسی صحبت کند؟"
مردی از اهالی گُرنزی، که معلوم شد نایب اول ناخداست، از فراز نرده عرشه کشتی، پاسخ داد، "بله."
"بسیار خوب، رفیق بوتُن دو رُزیِ من، وال
زال را دیده اید؟"
"چه والی؟"
"همان وال سفیده –عنبر
والی
است- موبی دیک- او را دیده اید؟"
"هیچگاه نام چنین والی به گوشم نخورده، کاشالو
بلونش!
والِ زال- خیر."
"بسیار خوب، فِعلأ خدا حافظ، یک دقیقه بَعد دوباره می بینمتان."
با برگشت سریع سوی پیکوآد و مشاهده آخاب که خمیده روی نرده عرشه
ناخدا منتظر گُزارِشش بود، دو دست را شیپور ساخته فریاد زد، "خیر قربان! خیر!" آخاب با شنیدن این گزارش به کابین خود باز گشت و استاب سویِ کشتی فرانسوی.
اینک متوجه شد مرد گُرنزیائی که تازه وارد زنجیربندی کنار
کشتی شده و بیل وال بری در کار می کرد، بینی در نوعی چَخماخ اَنداخته.
استاب پرسید، سر اون دماغ چی
آمده،
شَکَستی؟"
گُرنزیائی که بنظر نمی رسید چندان رِغبَتی به کارِ سَرِدَست داشته باشد پاسخ داد،
"کاش شکسته بود، یا اَزبیخ بینی نداشتم. اما چرا بینی خودت گرفته ای؟"
"ها، چیزی نیست! مومی است این؛ ناچارم سَرِ جاش نِگَه دارَم. روز خوبی است، نه؟ هرچند باید بگویم کَمی بوی باغ کود
داده دارد؛ گُل غُنچه تَوانی دَسته گُلی سوی ما اَندازی!
مَردِ گُرنزیائی با اِنفِجار خَشمی ناگهانی غُرّید، "لعنت بر شیطان،
اینجا چه
خواهی؟"
"اوه، آرام باش- آرام؟ بله دُرُستِش همون آرامه! چرا
حین کار روی آن وال ها یَخ خوابِشان
نکنی؟ اما از شوخی گذشته، گُل غُنچه،
میدانی تلاشِ
هر روغن گیری از چنین وال ها یکسره یاوَست؟ اما در مورد آن خشگه وال باید بگویم، در کُلِّ لاشه حتی گیلی روغن نیست."
"خوب می دانم، اما، همانطور که می بینی، ناخدای این کشتی باوَر نَکُنَد؛ نخستین سفر اوست، پیشتَر اُدکُلُن ساز بوده. با
این حال سوار
شو،
شاید با همه بی اعتمادی به نظر من حرف تو را باوَر کند و نتیجه رهائیم از این کَثیف مِحنَت باشد."
استاب با گفتنِ " هَر خِدمَتِ مُمکِن برای تو گِرامی همکار مِهربان،" فرا عرشه شد.
آنجا بود که غَریب مَنظَره ای پدیدار گَشت. بنظر
می رسید جاشوانی که در کلاه های مَنگوله دار فاستونی سرخ، سنگین طناب و
قرقره
ها را می آورند تا مُهیّای وال کنند، هر حالی دارند، جز خوشدِلی. همه ی
دماغ ها چون کثیری فرازان دیرَک سینه از سیماشان بیرون زده بود. گَهگاه جُفت هایی از آنان تَرکِ
کار
کرده برای گرفتن قدری هوای تازه صعود سَرِ دَکَل می کردند. برخی از بیم ابتلا به طاعون کَنَف در قَطران زده به کَرّات زیر مِنخَرین می گرفتند.
بقیه، در حالی که دسته سبِیل از
نزدیک کاسه ها شکسته
بودند، بشدت دود توتون پُک می
زدند تا پیوسته شامِّه پُر
کُننَد.
استاب از رَگبار داد و بیداد و لَعن و
نِفرینی
که از مَبال ناخدا در پاشنه کشتی بَر می خاست، جاخورد و با
نگاه بدانسو، ژیان سیمایی دید که از پشت دری نیم باز از داخل، بیرون
زده
بود. مُعَذَّب دَستکار بود
که پس از بی فایده اِعتِراض به اِقدامات آن روز، در پَرهیز از طاعون خود را به مبال ناخدا (که کابینه می خواند) رسانده بود؛ با این همه گَهگاه بی اختیار فریاد های خشم و اِلتِماسَ سَر می داد.
استاب با توجه به همه این ها نقشه خویش سبک سنگین کرده با چرخِش سوی مَردِ گُرنزیائی کوتاه گَپی با وی داشت و طی آن نایب کشتی غریبه با این سخن
که ناخدایش مُتِکَبِّر ابلهی است که همه آنها را گرفتار مخمصه ای ناخوشاَیند و بی فایده کرده، بیزاری خویش
از وی هُوِیدا کرد. استاب این را هم دریافت که مَردِ گُرنزیائی کمترین ظَنی درباره عنبر ندارد.
از اینرو سکوت خود
در مورد آن موضوع را حفظ کرد؛ اما از جِهات دیگر نسبت به او بسیار رو راست و رازدار ماند، طوری که زودی تَمهید مختصر نقشه ای کردند تا ناخدا را، بی کمترین بدگُمانی در اِخلاصِشان، دست انداخته و دور زَنَند. طبق
نقشه کوچک آنان مَردِ گُرنزیائی در
پوشش پیشه تَرجُمان، هرچه دوست داشت چنان به ناخدا می گفت که انگار حرف استاب بوده؛
استاب هم هر یاوه را که طی گُفتِگو اول به
ذهنش می رسید بر زبان می آورد.
حالا مُقَدَّر هَدَف شان از کابین خویش هُوِیدا شد. ریز نقش مردی گَندُم گون که بعنوان ناخدای کشتی قَدری ضعیف بنظر می رسید، هر چند با ریش و سبیل بزرگ،
که با مُهرِ شَخصی آویخته از زنجیر ساعت بَغلِی در کنار، جِلیقه مَخمَلِ نخی سرخ به تن داشت. اینک
استاب توسط مَردِ گُرنزیائی که برفور بشکلی مُتِظاهِرانه سیمایِ تَرجُمانی میان آنها آن دو گرفت، مؤدبانه بدین آقا معرفی شد.
گفت، "اول چه بگویم؟"
استاب، با
اَنداز
و وَرانداز جلیقه مخمل، ساعت و مُهر گفت، "خُب، با گفتن این جمله هم می
توانی شروع کنی که در نظر من به نوعی بچه سان بنظر
می رسد هرچند واِنمود قاضی گَری نمی
کنم."
مَردِ گُرنزیائی سوی ناخدا برگشته به فرانسه گفت، "می
گوید همین دیروز کشتی او با کشتی ای تَبادُل اِطِّلاعات کرده که ناخدا و نایب اولش همراه با شش ملاح از تَباه والی کنار کشیده تب گرفته و جان باخته بودند.
ناخدا از شنیدن این سخن جا خورد و مشتاقانه خواستار بیشتر دانستن شد.
مَردِ گُرنزیائی به استاب گفت، "حالا چی؟"
خُب، حالا
که چنین زود باوَراست بگو بدقت وَراندازَش
کرده ام، کاملا مطمئنم بیش از میمون سبز سانتیاگو شایای فرماندهی کشتی وال شکرد نیست. در واقع از قول من بگو، عَنتری است.
"موسیو، به قید سوگند می گوید که وال دوم، آنکه خشکیده، بس مهلک تر از تباه
وال است، خلاصه اِلتِماسِمان کند، گَر زِندِگییمان را قدر می نهیم از شَرِّ این ماهی ها خلاص
شویم."
دَردَم ناخدا پیش دوید و به
صدای بلند خدمه خود را فرمان داد از بالا کشیدن قرقره
طنابهای
پیه بُری دست شَسته فورأ زنجیرها و طَناب هایی
را که وال ها را به کشتی بسته بود رَها کنند.
پس از بازگشت ناخدا نزد آنان استاب پرسید،
"حالا چی؟"
"خُب، بگذار بِبینَم، همچنین می توانی به
او بگوئی که – که- درواقع، فَریبَش داده ام، و (با خود طوری که طرف نَشنَود) شاید کس دیگری را هم."
"موسیو، می گوید، بسیار مسرور است که
توانسته خدمتی به ما کند."
به شنیدن این جمله ناخدا به تأکید گفت طَرَفِ قَدردان آنان
اند (ناخدا و نایبش) و فَرجامِ
کلامَش دعوت استاب به نوشیدن بطری بُردو در کابین اش بود.
تَرجُمان گفت
می خواهد، "جامی شراب با او زَنید."
"صمیمانه از او تشکر کن؛ اما بگو خَلاف اُصول من است با مردی که فریب داده ام باده زنم. درواقع، بگو باید بروم."
"موسیو، می گوید آیینَش جَواز باده پیمایی نمی دهد، اما گر موسیو مایل است دگر
روزی زنده ماند تا باده ای گسارد، به نفع اوست هر چهار قارب به آب انداخته کشتی را به دور از
این وال ها کِشَد، زیرا هوا چنان ساکن است که خود دور نَشَوند."
اینک، استاب که از فراز لبه
کشتی در حال ورود به قارب خود بود مَردِ گُرنزیائی را صلایی در داد بدین
مضمون که – چون طویل طناب بُکسِل در
قارب خود دارد با دور کردن وال سبک تر از کنار کشتی هرچه تواند در کمک به آنان
خواهد کرد. در آن مدت که قارب های کشتی فرانسوی گرم کشیدن کشتی به یک سو بودند، در همان حین استاب خیرخواهانه وال خود را در سوی دیگر دور کرد، در حالی که طناب بُکسِل خود
را که به خارق
العاده ترین شکل
دراز بود، مُتِظاهرانه شَل می کرد.
دیری نپائید که نَسیمی برخاست؛ استاب وانِمود کرد از
وال می بُرَد؛ کشتی فرانسوی زودی قارب هاش بالا کشیده فاصله فُزود؛ این در حالی که پیکوآد به میان والِ استاب و کشتی راند. اینجا بود که استاب بسرعت عازم شناور
جسد شده، بفریاد کشتی را از قصد خو آگاهی داده برفور عازم چینِشِ میوه ناروا نیرنگ خود شد.
با چَنگ زدن در تیز بیل قارب خویش آغاز کاوشی در جسد وال، کمی عقب تر از باله جانبی کرد. چون
یافتن کُهَن
کاشی ها و سُفالینه
های رُم مدفون در حاصِل خیز ابلیز انگلستان.
خدمه قاربَش در اوج هیجان، مُشتاقانه سالار خویش یاری می کردند و همانقدر دِلواپَس دیده می شدند که طلا جویان.
در همه این مدت بی شمار پرندگان شیرجه می زدند، غوطه می خوردند، جیغ می کشیدند و فریاد زنان گردِشان می جنگیدند. وقتی
چنین می نمود که استاب آغاز نومیدی کرده،
بِویژه پی فزونی گِرِفتَن زَنَنده بوی،
بناگاه از دل این بَلا، ضَعیف وَزِشِ عطری دزدانه برآمد که بدون جذب در موج بوهای بد میانش جاری شد، بدانسان که رودی در رودی دگر شود و مُدَّتی بی آمیزش، بهمراهش جریان یابد.
"استاب با برخورد به چیزی در بَخش های نهانی جسد،
بانگ زد، "گِرِفتَم، گرفتمِش،
کیسه آرید! کیسه!"
با انداختن بیل خود هر دو دست را فرو برده مشت ها از چیزی چون کُهنه صابون ویندسور، یا کُهَن پنیر چرب خالدار و
درعین حال، نرم و خوش
طعم،
بیرون
کشید.
شست به آسانی در این فرو می رود و رنگی دارد رنگی میان زرد و خاکستری. و
این، یاران، عَنبَرِ خاکستری است که هر اوقیه از آن داروفروش را
یک گینی اَرزَد. حدود هشت مشت عنبر گرفت، هرچند
ناگزیر بیش از این به دریا باخته شد؛ در حالی که گر نبود بلند فریاد بی شکیب آخاب
که به استاب دستور دست کشی و سَواری یا بدرودِ کشتی
می داد، شاید می شد بیش از این هم گِرِفت.
فصل
نَوَدُ و دوم
باری این عَنبَرِ خاکستری ماده ای است بس غریب، و مالُ التِجاره ای
چنان مهم که در سال 1791 ناخدائی ناتتوکت زاده بنام کافین، سَرِ همین موضوع توسط دادسِتانهای مجلس عوام انگلستان بازجویی شد.
زیرا در آن روزگار، و درواقع نسبتا تا همین اواخر، خاستگاه دقیق عَنبَرِ خاکستری همچون خودِ کَهرُبا برای دانِشمَندان مسئله
ای بود. گرچه لفظ عَنبَرِ خاکستری جز مرکب واژه ای فرانسوی برای نامیدن عنبر
خاکستر رنگ نیست، با این همه این دو ماده کاملا متمایِز اند. زیرا
با این که عنبر گهگاه در ساحل دریا دیده می شود، در عین حال در دل برخی خاکهای دوردست درون بوم یافت شَوَد، در حالی که عنبر خاکستری هرگز جز بدریا یافت
نشود. از این گذشته عنبر ماده ای است سخت،
شفاف، شکننده و بی بو، که در ساخت دَهَنی سِبیل، مُنجوق و پیرایه کُنَند؛ اما عنبر خاکستری نرم
است و مومی و بس خوشبو و دِلنِشین که عمدتا در عطرسازی، پاستیل، شمع های گران، گَردِ حالت دهنده مو و پوماتوم کار گیرند. ترکان تاِبل اَش
کنند؛ همچنین، به همان منظور به مَکّه برده شود که کُندُر به کلیسای سن پیتر در رُم.
برخی تُجّارِ
شراب، حَبیّ چند در سُرخ شَراب بُردو اندازند تا طعم گیرد.
حال، چه کسی تَصَوُّر توانسِت که چنان جَمیل بانوان و آقایان از عطری که در دون اَندَرونه عَلیل والی بهم رسد لذَّت بَرَد. با
این حال همینطور است. برخی عنبر خاکستری
را علت و بعضی معلول بَدگُواری وال دانند.
دشوار
می شد گفت
راه علاج این بَدگُواری چیست، مَگَر با دادن سه چهار قارب بارِ قرص مُسهِلِ دکتر بِراندرِث و آنگاه گریز از گَزَند، بشیوه رَنجبَرانِ صَخره تَرِکان.
فَراموشیدم بگویم که در این عنبرخاکستری، نوعی گِرد صفحاتِ
سخت استخوانی یافت شد که استاب ابتدا گُمان بُرد شاید تکمه تنبان مَلَوانان باشد؛ اما سِپَس ترمعلوم شد نه بیش از پاره های کوچک استخوان سبیدَج است
که بِدان
سان
مومیائی شده.
اینک
این پرسش که یافتنِ فساد
ناپذیری
این عنبر خاکستری بس خوشبو در دل چنین تباهی، هیچ نیست؟
بدان گفته پولس در قرنتیان
درباره تباهی و فساد
ناپذیری اندیشید، اینکه
چگونه بَذرِمان در عار افشانند اما
در مَجد بالیم.
همینطور یاد
آرید
سخن پاراسلوس را در مورد عامل ساخت بهترین مُشک. ضمنا
این حقیقت غریب را فراموش نکنید که در میان همه نَتَن چیزها، ادکلن در مراحل ابتدائی ساخت از همه بَدبو تر است.
مایل
بودم
این فصل را با ِادِّعای فوق پایان
دهم، اما به علت اشتیاق به رد اتهامی که اغلب به وال شکردان زده می شود، و این
احتمال که آنچه در باره دو وال کشتی فرانسوی گفته شد بر قضاوتِ برخی اذهان از پیش جانبدار تاثیرگذارده تأیید غیرمستقیم آن شمرده شود، نتوانم. جائی دیگر در کتاب پیش رو، این تُهمَت افتِرا آمیز را که پیشه والگیری کاری است سراسر نامنظم و نامرتب، رد کرده ام.
اما چیز دیگری هم برای تکذیب هست. این
تَلویح که جُمله وال ها هماره نَتنی دارند. اینک این پرسش که این کَریه وَصمَه چگونه
شِکل
گرفت.
مُعتَقِدَم تا اولین ورود کشتی
های وال گیری گرین
لند
به لندن در بیش از دو قرن پیش، بوضوح قابل
ردیابی
است. زیرا آن وال شکردان نه آن روز و
نه امروز، برخلاف رویه همیشگی کشتی های
جنوب، روغن وال بدریا نگیرند؛ بلکه تازه پیه را خرد کرده در سوراخِ چلیک های بزرگ انداخته بدین شیوه به خانه می کِشَند؛
کوتاهی فصل صید در آن دریاهای های سرد و شدید طوفان های ناگهانی که به
مخاطره شان اندازند، استفاده از هر روش دگر را مُمتَنِع
سازد. نتیجه اینکه پس از ورود به انبار و تخلیه یکی از این وال دَخمه ها، در بارانداز گرین لند، نَتَنی خیزَد قدری شبیه
بوئی که از حَفاّری گورستان شهری کهن برای پی ریزی نِقاهَت-زایِشگاهی برآید.
همچنین تا حدودی گُمان بَرم این اتهام ناروا به وال شِکَردان می تواند به همین
ترتیب مُنتَسَب به
وجود
دهکده ای هلندی موسوم به اِشمِرِ نبِرگ یا اِسمیرِنبِرگ در ساحل گرین لند در گذشته باشد؛ نام دوم همان
است که دانشی فوگو فَن اِسلَک در وزین اثر خود درباره بوی ها، که کتاب درسی
این موضع بشمار می رود، بکار برده است.
همانطور که این نام می
نَماید(اسمیر،
چربی؛ بِرگ، ساختن)، این دهکده را از آن پی افکندند تا مکانی باشد جوشاندن
و استحصال روغن
از پیه
ناوگان والگیری هلند را، بدون نیاز به کشتی بَری به هلند بدین منظور. مُجتَمَعی بود از کوره، پاتیل و آلونک های
روغن که وقتی کامل کار
می کرد
قطعا فَوَح چندان
دل انگیزی نمی دَمید. اما
این همه بس متفاوت از کشتی صیاد عنبروال دریای جنوبی است که در سفری تقریبا چهارساله، در طلب انباشت کامل انبار خود از روغن، حدودأ نه بیش
از پنجاه روز صرف کار پیه گُدازی کند
و روغن، در آن حال که در بشکه رَوَد، تقریبأ بی بوست. حقیقت این است که اگر صرفأ چنان
که باید و
شاید
به وال پردازند، وال ها به عنوان یک گونه، چه
زنده، چه مرده، به هیچ روی موجوداتی بدبو نیستند؛ ضمن این که نمی توان بدان صورت که مردمان قرون وسطی وانِمود می کردند از راه بینی حضور جُهودی در جمع را تشخیص می دهند، وال شکردی را شناخت. درواقع،
از
آنجا که
وال، هماره بیرون
از محیط بسته،
هرچند به ندرت در هوای
آزاد،
بسیار ورزش می کند، معمولأ از چنان
سلامت بالایی برخوردار است که امکان ندارد چیزی جز خوشبو باشد. فکر می کنم، حرکت فّلوک
های عنبر وال بر آب، همچون خش خش
درآوردن پیراهن بانوی مشک
بوی در تالاری
گرم، عطر پراکند. با توجه به عظمت، عنبر
وال را در خوشبوئی
به چه تشبیه توان
کرد؟ نباید با آن نامی فیل
با گوهرآذین عاج
های مَعَطَّر از مُرّ مَکّی مورد
مقایسه قرار گیرد که در تَعظیمِ اسکندر کبیر از شهری هندی برون رانده شد؟
فصل
نَوَد و سوم
مَنبوذ
هنوز
چند روزی از بَرخورد به
کشتی فرانسوی نگذشته بود که حَقیر ترین
خدمه پیکوآد دَستخوش خَطیر
ترین واقعه شد؛ مُصیبَتی بس اَندوهبار؛
که خِتامَش برای کشتی محکوم به فنای
گهگاه دیوانه وار شاد،
نشانه واقعی و هَماره حاضری بود از
این که هرگونه تَلاشیش که در پِی آید،
منحصرأ
خودساختَست.
باری،
در کشتی وال شکرد، رفتن به قارب، کار هر کس نیست.
شمار اندکی از مردان را که کشتی بان
خوانند، ذَخیره
می دارند که کارشان راهبَری سفینه
در اوقاتی است که قارب ها سر در پی وال گذارده اند. معمولأ
این کشتی بانان همان قدر توانمندند که
افراد تشکیل
دهنده خدمه قارب ها.
اما گر اتفاق را شخصی
زیاده سُست، خامدَست،
یا بُزدل در کشتی باشد، قطعا کشتی بانَش کنند. در کشتی پیکوآد سیاهی خُرد ملقب به پیپِن که به اختصار
پیپ صدایش می کردند، چنین وضعی داشت. مسِکین
پیپِن! پیشتر از او شنیده اید؛ باید داریه
اش را در آن شِگَرف نیمه
شب، چنان دِژَم-شاد بیاد
داشته باشید.
در
ظاهر پیپ و دابوی، چون دو اَسبچه
سیاه و سفید با رُشدی بِساز و رنگی ناساز،
تشکیل
ذوجی می
دادند که بشکل جفتی
اسب بس غریب
رانده می شدند. اما در حالی که مِسکین
دابوی مِزاجی گِرِفته و ذِهنی کُند داشت،
پیپ هرچند زیاده نَرم
دِل، در اصل،
بسیار هوشمند بود،
با آن دلنشین، خونگَرمی
و پِدرام هوشمندی مختص به نِژادِ خود؛ قبیله ای که هماره از
همه جشن
ها و تَعطیلات با اشتیاقی لَطیف تر و فارغ بال تر از
هر نژاد
دیگر لِذَّت می
بَرَد. برای سیاهان تقویم سال نباید هیچ چیز جز سیصد
و شصت و پنج روز
استقلال و روز سال نو
نَمایَد. نیز، نخندید وقتی نویسَم این
سیاه کوچولو درخشان
بود، زیرا حتی سیاهی رَخشِ خود
را دارد، آن رخشان آبنوس تخته اطاق مطالعه
شاهان را نگر. اما پیپ عاشق زندگی بود و
همه امنیت
های آرامَش،
طوری که در
نهایت تأسف ترسناک پیشه ای که به نحوی
ناگفتنی
گرفتارَش شده
بود، فُروزَش
تیره
کرده بود؛ هرچند همانطور که بزودی خواهیم
دید، مُقَدَّر
بود آنچه بدینسان موقتأ
در او مَنکوب
شده سرانجام
با غریب آتش های شدید، با رخششی تکان دهنده فُروزَد و در وَهم،
سوی فروغی کِشانَدَش، ده برابرِ رَخشِ طبیعی
زادگاهش در شهرستان
تولندِ کانکتیکات، همانجا
که زمانی با آن،
بسی رقص ویولن زنِان را
در سبز دشت سرزنده
کرده، در آهنگین شامگاهان، به
شاد قهَقه! مُستَدیر افق را
بدل به تک داریه ای کرده بود و اَختَران، زنگ
هاش. از همینرو، گرچه
آویز الماس آبدار در هوای صاف بَخوبی رَخَشد؛ با
این حال، وقتی رِند گوهَری خواهَد
الماس را در موثرترین شکوه و
جلال نشان دهد، برابر زمینه
ای تیره گذارد
و نه با نور خورشید، بل با نور گازهای تصنعی روشن کند. آنوقت است که آن سوزان فروزش ها با
عظمت جهنمی ساطِع
گردد؛
آنوقت است که الماس شِرارَت
اَفروز، که زمانی قُدسی ترین نَماد بلورین افلاک بود
چونان گرانبها
ترین گوهر ربوده از سُلطان جَهَنَم
دیده شود. اما بگذارید برگردیم به داستان.
اتفاق چنین
افتاد که در قضیه
عنبر خاکستری دستِ پاروزن
عقب استاب پیچ خورد و
مدتی بکلی ناتوان
شد و موقتا پیپ را جایش گماردند.
نخستین
بار که استاب با او قارب انداخت، پیپ بسی آسیمگی نِمود؛ اما خوشبختانه، آن بار، از تماس نزدیک با
وال قِسِر دَررَفت؛
و از همینرو رویهم
رفته سَرشِکَستِه بیرون
نَیامَد؛
هرچند زان پَس زیر
نَظَرَش گرفته مراقب بود ترغیبش کند شِهامَت تا نَهایت پَروَرَد،
ازآنکه شاید بارها بایاش
یابَد.
سِپَس،
در قارب اندازی دوم، پاروزنان
سر وال رسیدند؛ و وال، بمحض اصابت زوبین پرتابی، ضربه مُعتاد
خود وارِد آوَرد، که از قضا در این مورد، درست زیر نشیمن مِسکین پیپ
خورد و ناخواسته وَحشَتِ آن لحظه،
باعِث شد بی
اختیار، پارو بدست
از قارب بیرون جَهَد،
طوری
که بخشی از شُل
ریسمان وال برابر سینه اش قرار گیرد و طناب بر سینه
به دریا اوفتد،
بدان نحو که وقتی سرانجام درآب افتاد گرفتار
طناب شده بود. همان دم وال زوبین خورده آغاز شرزه گریزی گرفت
و ریسمان بِسُرعَت
اُستوار
شده مسکین پیپ را به آنی تا آهنین فَکّ ریسمان
رویِ
نوکِ قارب بالا آورد، در حالی که دهانَش حباب های هوا متصاعد می کرد
و ریسمانی که چندین دور گِردِ سینه و گَردَنَش
پیچیده بود، بیرحمانه بدانجا می کشیدش.
تاشتِگو
در دماغه قارب ایستاده بود. آکنده از آتش شکار.
از پیپ بعنوان یک بُزدِل نفرت داشت.
کارد قارب از نیام
فراچنگ آورده، تیز لبه بر ریسمان اِستانده، سوی استاب گَشته، به استِفهام فریاد زد، "بُرِش؟" در این بین بنظر می رسید کبود سیمای
در حال خفگی پیپ
گوید، بِبُر، محض رضای خدا! همه
چیز چون برق گذشت. کل
ماجرا ظرف کمتر از نیم دقیقه اتفاق افتاد.
استاب غرید، "لعنت بر او، بِبُر!" بدینسان وال از دست شُد و پیپ رَهید.
حال آمدن، مِسکین سیاه کوچک همان و رگبارِ نَعره و نِفرین خدمه همان.
استاب که آرام گذارده بود این ناهنجار فحّاشی مُرتَفَع گردد، با وِقار و صریح، هرچند همچنان نیم طیبَت آمیز، رسمأ پییپ
را دشنام و پس از آن به شکل
غیر رسمی
بسی سودمند اندرز
داد. مضمون سخن
این که، هرگز از قارب بیرون مَپَر پیپ، مَگَر- اما بقیه کلام، چونان دُرُست ترین َاندَرز، مُبهَم بود.
باری، گرچه معمولا در وال گیری، به قارب بِچَسب، شعاری است دُرُست ؛ اما گاه باشد که از قارب بِپَّر، اولی. افزون بر این، چنانکه گوئی سرانجام دریافت چنانچه پیپ را ناب اندرز محض دهد، زیاده مَجال پرش های آتیش داده، بِناگاه هر اندرز
فرو گُذارد و سخن بدین قاطع فرمان
پایان بُرد
که، "پیپ به قارب بِچَسب، وَرنَه
بِخُدا
قَسَم
گر پَری، سَوارَت نکنم، این را خوب گوش گیر. نتانیم بَهرِ امثال تو وال هَدَردَهیم؛ هر
وال سی برابر قیمت تو در آلاباما، فروش
رَوَد. این را از یاد مَبرَ و دیگر مَپر." شاید استاب در اینجا اشاره بدین داشت که گرچه
مردم رفیق خویش دوست دارد، با این همه حیوانی است پول
ساز
است که اغلب مواقع میل
باطنی مانع نیک
خواهی
ش شَوَد.
اما مردمان را برابر خدایان
نه اختیاری است
و پیپ، از نو پرید. در شرایطی بسیار شبیه کار نخست؛ هرچند این بار نه با ریسمان بر سینه؛ از
همینرو، وقتی وال آغاز گریز گرفت، پیپ، چون جامه دانِ شتابان مُسافِر، به دریا جا ماند. افسوس! استاب زیاده پای بند قول خویش
بود. آبی روزی بود زیبا و پُر نِعمت؛ خُنَک دریایی آرام و مُتِکَلِل که چون بَرگ زَرِی که طلاکوبان تا نهایت نازکی
کوبَند، دور تا دور تا اُفُق، هَموار دامن کشیده بود. آبنوسی کله پیپ که در دریا بالا و پائین می رفت چون سر میخک می نِمود. وقتی بدان
سرعت
به پُشت قارب اوفتاد هیچ قارب کارد نیاختند. پُشتِ بی گذشتی استاب بر او گردید؛ و وال بالِ گریز گرفت.
ظرف سه دقیقه دُرُست میلی زان بیکرانه یَمّ میان
پیپ و اِستاب اوفتاد. مسکین پیپ، از دل دریا سیَه کله مُجَعَدِ وِزوِزی سوی خورشید، گَرداند، دیگر یِکّه منبوذی دیگر ، با همه رخشان ترینی و بالاترینیش.
باری، شنا در دریای آزاد، آزموده شناگر را به راحتی فَنَری گَردون سواری در ساحل است.
اما ترسناک تنهائی تَحَمُل ناپذیرَست. بار خُدایا، کیست
که شدید استغراق خود در میان چنان سَنگدِل سُتُرگی را بازگویَد؟ بِنگَرید چگونه مَلَوانان در آزاد دریای
صاف و آرام شُستشو کنند – بنگرید
چگونه به کشتی خود چسبیده تنها بموازات
طرفین آن حرکت
کنند.
اما آیا استاب براستی مسکین سیاه کوچک را به حال
خود رها کرده بود؟ خیر، دَستِ کم چنین قصدی نداشت.
زیرا دو قارب در پِی
اَش
بودند، و بی تردید می پنداشت که طبعأ خیلی زود به پیپ رسیده سَوارَش کنند؛ هرچند، در واقع، همواره و در همه موارد مشابه، صیادان چِنین تَوَجُهاتی نسبت به پاروزنانی که از جُبنِ خویش به مخاطره افتاده اند، نِشان نَدَهَند؛ و این قبیل موارد نَه بِه نُدرَت پیش آید؛ و تقریبا همیشه هرکه را در صیادی اصطلاحأ بُزدِل خوانند با همان نِفرَت بیرحمانه نگرند که مُخَتصِّ نیروهای دریائی و زمینی است.
اما اتفاق چنان افتاد که آن
قارب ها بدون دیدن پیپ، با مشاهده ناگهانی والی چند در پهلوی
خویش، دور زده و به تعقیب پرداختند؛ حالا
قاربِ استاب بسیار دور شده بود و او و خدمه اش چنان عازم والَش
شُده بودند که محیط اُفُقِ گرد پیپ بطرزی رِقَّت بار آغازِ گُستَرِش گِرِفت. سَراَنجام خودِ کشتی در خوش
اقبالی محض نجاتش داد، هرچند زان ساعت
به بعد
سیاه کوچک چون اَبلَهی گرد
عرشه می گشت؛ دست کم چنین می گفتندش. دریا
اَفسوس کُنان تنِ مُتنِاهیش را
بالا و روح نامتناهیش، غَرقه داشت. هرچنه نه
کاملأ
مغروق. بلکه او را
زِندِه تا اَعماق حیرت زا کِشید، جائی که شِگَرف اَشکال اصیل عالَم
اولیه
برابر ساکِن
دیدگانش پس و
پیش
می شد؛ و مال اندوز دریا مَرد، حِکمَت، اِحتِکاری توده های خود بر او گُشود، و پیپ در دل پدرام قرون و اعصار سَخت دلِ همیشه جوان، کثرت، پولیپ های
مرجانی،خدای
همه جا حاضر، را دید کهَ عظیم کُرات از دل آب افلاک بالا می دادند.
پای خدای بر رکاب دستگاه دید وچوب
لایِش
گذارد؛ از همینرو هم ناویان دیوانه خطابش کردند. بنابراین، مَردُم جُنون حِکمَتِ خداست و آدمی با تَجَوُّل از
همه عقل بّشَری، در نهایت به تَفَهُّم الهی رسد، که از نظر عقل جزوی آشفته است و باطِل؛ و درین مرحله است که سَعادت و شَقاوَت را،
چون پروردگار خویش، واضح و عادی بیند.
در مورد بقیه استاب
را خیلی سخت ملامت مکنید. این امر در این صنف صید رایج است و در اِدامه قصه معلوم شود چه مُشابِه اِطراحی سر خودِ من آمد.
فصل
نَوَد و چهارم
فشار
دست
آن وال استاب را، که چنان گران تَحصیل شد، چنان
که باید
کنار پیکوآد کشیدند، جائی که همه پیش تَفصیل گُسَست ها و اَفراخت ها به شیوه معتاد سِپُرده
شد، حتی تَخلیه خُمِ یا صندوق هایدلبرگ.
در حالی که برخی مشغول وظیفه
دوم بودند، دیگران به کار حَمل طشت های بزرگ تر به محض پر شدن از اِسپرماتچی، گُمارده شده بودند؛ و با رسیدن زمان مناسب، همین روغَنِ
سرِ وال،
پیش از رفتن به کوره پیه گُدازی، که بزودی
به شرحش رسیم،
بدقت پَرداخته می
شد.
حالا اسپرماتچی تا بِدان پایه خُنَک و مُتِبَلوِر شده بود که وقتی همراه چند تن دیگر برابر آن حمام قُسطنطین
نشستیم، دریافتم به طرزی غریب به شکل تِکه هائی غلطان در اینجا و آنجای بخش مایع، جامد شده. کارمان
این بود که با فشار این تکه ها را به حالت مایع برگردانیم. تَکلیفی چَرب و دِلچَسب! تعجبی ندارد که در قدیم این
اِسپِرماتِچی بَزَکی چنان مَحبوب بود.
چنان پاک
کننده! چنان آراینده! چنان مرطوب کننده! چنان نرم کننده خوشمزه! تنها
چند دقیقه از گذاردن دستان در آن، احساس می کردم انگشتانم چون مار ماهی شده آغاز
حرکات مارپیچی حَلَزونی کرده.
پی سَخت رَنجِش سر چرخ بالابر،
چهارزانو وآرام نشسته بر عرشه، زیر آرام آسمان آبی؛ کشتی ای که با بادبان های لَخت در آرامش چنان پیش می سُرید؛ در
آن حال که دست در آن نرم بافت های مُلایِمِ کُرَویِ مُشبَع فرو می بردم که تقریبا ظرف یکساعت بهم بافته بود؛ وقتی به وفور با انگشتانم شکسته و همه ثروت
خود بیرون می دادند، به همان نحو که انگور
کاملا رسیده،
شراب خود را؛ وقتی نالوده رایِحه اِستِنشاق می کردم،- واقِعأ و حقیقتأ چون بوی بنفشه های بهاری؛ به تأکید گویم در آن دَم، چنان بود که در مُشک فام مَرغزاری زیَم؛ آن موحِش عَهدِمان را
بِکُلّی از یاد بردم؛ در آن اسپرماتچی وصف ناپذیر، دست و دل از آن میثاق شُستَم؛
تقریبأ آغاز اِعتِقاد بدان کُهنه خُرافه پاراسِلوسی کَردَم که اسپرماتچی نادره فضیلت فرو نشانی حِدَّتِ خشم دارد؛ حین شستشو در آن حمام، خدای وار، احساس
فراغت از تمامی خصومت ها، زودرنجی ها، یا خِباثت ها از هر
نوع کردم.
فشار! فشار! فشار! در سراسر بامداد؛ آنقدر اسپرماتچی
فشردم تا تقریبا با آن در آمیختم؛ آنقدر آن اِسپِرم فشردم که
نوعی جنون
غریبَم دَست داد؛ و
دریافتم نَدانِسته در
آن، دست زحمت کِشانِ هم قطار فشارم
و بخطا دست هاشان رام گویچه ها گیرم.
این سَرگَرمی چنان وافِر احساسِ محبت آمیز، صمیمانه و مِهرآمیز ایجاد می کرد که سرانجام پیوسته دست هاشان فشرده مهرورزانه به چشمانشان می نگریستم؛ تا بدانجا که گویم، -اَیا نازنین هَمنوعان چرا باید تُندی در مُعاشِرَت بِه دِل پَروَرد یا کمترین کَج خُلقی و پُژهان بَری شناخت! بیائید؛ بگذارید همه جا دستان هم فشاریم، از این هم بالا تر، جُملِگی به هم
چسبیده چون تنی واحد شویم؛ بیائید همگی چنان به هم فشاریم تا همان عَصاره و بَذر مِهر گَردیم.
کاش جاودان اسپرم می فِشُردَم! زیرا ایدر، از بسی تَجارِب ممتد و مکرر، دریافته ام، عاقبَت مردم باید در همه اَحوال[3] تَصَوُّر خویش از سعادت حُصولی را تَقلیل جایگاه داده یا دست کم جابجا کُند؛ نه جایی در خِرَد یا خیال، بلکه در هَمسَر و بِستَر و دل و خوان و خانه و زین و میهنَش گذارَد[4]؛ اینک
که این همه دریافته ام، من و حالَتِ اشتیاق جاوید فِشارِ آن
مایع. در افکار رویاهای
شبانه طویل صُفوف ملائک در
فِردوس می دیدم، همه دست در خُمِ اسپرماتچی.
اینک، شایَد که حین بَحثِ اِسپرم، از دیگر چیزهای شبیه بِدان در آمادن عنبر
وال برای کوره پیه
گُدازی گوئیم.
نخست، آنچه سفید
اسب
خوانند و از بخش مخروطی وال، و ضخیم تر قِسمَت های فّلوکَش
گیرند. با داشتن زَردپی های ضخیم سِفت است- توده ای ماهیچه- که
با این حال حاوی کَمی روغن
است. پس از بریدن سفید اسب از وال و پیش
از رفتن به خُردکُن ابتدا به مُستطیل های دراز قابل حمل خُرد می
شود. منظری بسیار شبیه به قطعات مَرمَر بِرک شایر.
پودینگِ
آلو
نامی است گذارده بر برخی پراکنده قطعات گوشت
وال که اینجا و آنجا به پوشِش پیه وال چسبیده واغلب سهم زیادی در چَربیش دارد.
فَرَح بَخش ترین، دِلنشین
ترین
و زیباترین دیدنی. همانطور که از نامش برآید، بس خوشرنگ و اَبری است، با زَرین زمینه ای برفی و راه راه، نقطه چین شده با سیر ترین لَکِّه های خونی و اَرغوانی. آلوهایی از یاقوت در تصاویر تُرَنج. خلافِ خِرَد، دشوار توان از خوردَنش پرهیخت. اِقرار می کنم باری بهر اِمتِحانَش پشت
پیش دکل گُریختم. طَعم چیزی می داد که در تصور من توانست
شاهوار کُتلِتی پخته
از ران لوئی شِشُم، ملقب به فَربه باشد، چنانچه او را در نخستین روز پس از
آغاز فصل گوشت گَوَزن ذِبح کرده و آن فصل بخصوص گوشت گوزن، همزمان
شده بود با
پیمایش مرغوب شراب تاکستان های شامپاین.
ماده دیگری هم در این پیشه هست که بس بی تاست و احساس می کنم شرح شافی و کافیش
بسیار مُحَیِّر.
اِسلابگالیون/تفاله پیه خوانَندَش؛ نامی که گرچه خاستگاهش وال شِکَردان اند توصیف ماهیتَش همچنان گیج کننده است. تَراوا چیزی است ریش ریش با چربی وَصف ناپذَیر که بیشتر مواقع پس از مدید فشارِش و پس از طشت به طشت کردن، در طشت های اسپرم یافت شَوَد. بچشم من پاره
الیافِ بِهَم آمیخته سیالِ حاوی اسپرماتچی است که به شکلی حیرت آور نازُک اند.
آنچه گاری (آخال) گویند لفظی است که بِحَق آنِ صیادان هونهنگ است، هرچند گهگاه صیادان عنبر
وال هم حَسبِ
مُناسِبَت
بکار بَرَند. گاری اشاره به تیره ماده ای چَسبناک دارد که از پشت وال گروئنلندی یا هو نهنگ تَراشَند و بیشترَش عرشه های کِهترانی را اَندایَد که
صیاد این زبون گونه لویاتان اند.
قَراص. این لفظ دقیقا از واژگان ذاتی وال
نیست. اما بدان نحو که وال شکردان کار گیرند، چنین شود.
قَراص وال گیران عبارت است از کوته باریکه سِفت چیزی وَتَری، بریده از بخش مَخروطی دم لویاتان؛ به قُطر متوسط یک بوصة، و جُز این، تقریبا به اندازه آهنین بخش کَج بیلی. وقتی
از لَبه بَر لَغزان عرشه کشند چون چرمین عَرشه شور عمل کرده، با نواختی ناگُفتَنی چنان هر آلودِگی گیرَد که گوئی سِحرآمیز است.
اما
بهترین راه اِحاطِه بر
همه این مَسائِل بُغرَنج یِک باره سرازیر شدن به شَحم خانه و صُحبَتِ
طولانی
با ساکِنانِ
آنَست. پیشتر از این محل بعنوان مَخزَنِ تکه های پتویِ بَرکَنده و فَرازیده ازوال، گفته ایم.
وقتی زَمان مناسب خُرد کردن بارِ اُطاق فرا می رسد، این سَرا، بویژه شب ها، همه تازه کاران را صَحنه وَحشَت است. یک طرف اطاق که با کِدِر فانوسی روشن شده جایگاهی برای رَنجبَران خالی گذارده اند.
معمولا زوجی کار
می کنند، یکی با دِراز نِیزه و چَنگَگ و دیگری با وال- بیل. دِراز نِیزه شبیه زوبین نبرد نزدیک سَبُک کشتی های بادبانی، با همین نام است. چَنگَگ چیزی است مانند قُلّابِ قارِب. نِیزه وَر قلاب
نیزه خود را به وَرَق پیه گیر داده می کوشَد حین تلو
تلو خوری
ها و بالا و پائین شُدَن سینه و پاشنه کشتی، مانِع سُریدَنَش
شود. در
همین حال بیل زن روی خود ورق پیه ایستاده، آنرا به شکل
عمودی
به قطعات
بزرگ قابل حمل جُدا می
کند. این بیل بِغایَت تیز
است؛ پاهای بیل زن بِرَهنه؛ گهگاه چیزی که رویش ایستاده بشکلی مقاومت ناپذیر، چون لوژ زیر
پایش لَغزَد. خیلی حیرت کنید گر اَنگُشتان پای خویش یا یکی از کمک هایَش زَنَد؟ نادِراَند کارکَشته مردان شَحم خانه که اَنگُشتان پا داشته باشد.
فصل نَوَد و پنجم
رَداء
اطمینان
کامل دارم
گَر در فاصله ای معین از این کالبد شکافی وال قدم بر عرشه پیکوآد می گذاردید؛ سَلّانه سلانه سوی چرخ بالابر پیش می رفتید، با حیرت فراوان
به وارسی شیئی بس غریب و مرموز می پرداختید که می دیدید از طول در راستایِ راهاب دیواره سمت بادپَناه عرشه کشتی دِرازیده . نه شِگَرف مخزنِ کَلان کله
وال؛ نه پُرشِگِفتی زیرین
فک نامیزان؛ نه اِعجاز مُتِقارن دُم؛ هیچ کُدام از این ها قَدر نیم نِگاهی بدان مخروطِ وصف ناپذیر- دراز تر از قد بلند اهالی کنتاکی؛ قُطر پایه قریب به یک قدم، و قیرگون چون یوجو، آبنوس لُعبَتَک
کوئیکوئک، در شگِفتِتان نکند. درواقع صنم هم
هست، بهتر بگویم، تِمثالَش در
گذشته بوده است. صنمی چون آنکه در پِنهان بَساتین ملکه معکه در یَهودا یافت می شد و طبق
تیره توصیف فصل 15 سِفرِ
اول پادشاهان، بخاطر پَرَستِش همین بت بود که پسرَش، شاه آسا، خلع سَلطَنَتَش کرد، آن بَغ بِشکَست و در اِنزِجار، تِمثالَش در قَدرونَ بسوخت.
آن ملاح موسوم به ساطوری را نِگَرید که سر و کله اش پیدا می شود و بِیاری دو اَنباز، چیزی را
که دریانَوَردان عَظِیم معامله وال خوانند، بسختی بر دوش کشیده
با شانه های خمیده تلوتلوخوران راه اُفَتد؛ بِسان آن نارنجک انداز انگیلسی که
جسد هَمرَزم خویش از مَعرِکه بیرون بَرَد.
پس از پَهن
کَردَنَش
بر سطح عرشه سینه
گاه،
اِقدام به اُسطُوانی کندن پوست سیاهش
کُنَد، بدانسان که صیاد
آفریقایی
پوست بوآیی کَنَد. پس از اتمام این کار پوست را چون پاچه شلوار پشت و
رو کرده
خوب می کِشَد طوری که قُطرَش قریب به دو بَرابَر شود؛ سرآخِر، خشک شدن
را، کاملا پَهنیده از طناب های بادبان بندیش آویزد. خیلی نمی گُذَرَد که پائینَش کِشیده، دَرجا حدود سه قدم از آنرا در اِنتِهایِ صِنوبَریش بر می دارد و سپس در دیگر انتها دو شکاف بعنوان رِخنه آستین بریده شخصأ از طول به درونَش لَغزَد. اینک
ساطوری مُلَبَّس به کامل کِسوَت رسمی پیشه خویش برابرِتان ایستاده. از دیرباز در
نظر صنف او،
این رداء به
تنهایی او را هنگام پرداختن به ویژه وظائف پیشه خویش چِنانکه بایَد پایَد.
آن پیشه مُشتَمَل است بر خُرد کَردَن سفید
اسب های پیه برای پاتیل ها؛ عملی که روی غریب خَرَکی چوبین که اِنتِهایَش به
دیواره عرشه مُتَّصِل
است و فَسیح
طشتی در زیردارد انجام می گیرد؛ و قطعات خرد شده پیه به همان سُرعَتِ سقوط اوراق از کُرسی خطابه شوریده خَطیب، به
درونش اوفتد. با پوشش مشکی آبرومندانه؛ با اِشغالِ بارِز کُرسی خطابه؛ مَجذوبِ اوراق کتاب
مقدس؛ چه نامزَدی
برای مَطرانی،
چه مردی
مناسب پاپی
توانست شد، این ساطوری!*
*اوراق کتاب مقدس! اوراق کتاب مقدس! این ثابِت فریاد
نایبان کشتی بر ساطوری بود. فریاد امر به حواس جمعی و بُرِش کار بصورت نازک ترین قطعات ممکن، زیرا با این روش، جوشاندن پیه برای روغن گیری بسیار تسریع و کَمّیَتِ روغن بس بیشتر می شد، ضمن اینکه چه بَسا کیفیتش هم بهتر می ساخت.
فصل
نَوَد و شِشُم
کوره
های پیه گُدازی
کشتی وال شِکَرد
امریکائی،
علاوه بر افراخته قاربها، با کوره های پیه گُدازی از بیرون تشخیص داده می شود. این کشتی نمایانگرِغریب
خِرق اِتِصالِ سَخت ترین مَصالِح به بلوط و کنف تشکیل دهنده کامل کشتی است. چنان که گوئی آجُری کوره ای از دَشتی باز بِروی تخته هایش اِنتِقال یافته باشد.
کوره های پیه گُدازی را بین دکل های پیشین واصلی، فَسیح ترین جای کشتی می نِشانَند.
الوار های زیرکوره استحکامی خاص داشته مناسب تحمل وزن توده ای تقریبأ یکپارچه از آجر و مَلاط، به مَساحَتِ
حدود ده در هشت، و بُلَندای پنج قدم، شده اند.
شالوده عرشه را سوراخ نمی کند، بلکه سازه
را با گران زانوی آهنی که به الوار ها بسته اند
و از همه طرف کوره را نِگه می دارد، روی سطح عرشه اُستُوار ایستانده اند. پَهلوها روکِش چوبی دارد و در بالا، کاملا با بسته دریچه ای بزرگ و شیب دار پوشانده شده. با برداشتن این دَریچه دو کبیر پاتیل روغن گیری را که هر
یک چندین بشکه گُنجایِش دارد، هویدا
می کنیم.
این پاتیل ها در مواقعی که بِکار نیست فوق العاده تمیز نگاه داشته می
شود.
گهگاه با ماسه و سنگ صابونی صِیقل دهند تا چون سیمین قَدَح پانچ رَخشَد. برخی کهنه مَلَوانان کَلبی طی پاس های شب درونشان خزیده بَهرِ چُرتی خود را گِرد کُنَند. حین صیقل دادنشان- پَهلو به پَهلو، با مردی به هر یک -
از فراز آهنین لبه ها بسی خصوصی گفت و شُنودها صورت گیرَد. پاتیل، در عین حال، جائی
است برای ژَرف تَأَمُلِ ریاضی.
اول بار در پاتیلِ دست چپ پیکواد، در آن حال که سنگ صابونی بّجِدّ گِردَم می چَرخید، غیر مستقیم از این حَقیقَتِ جالِب دَر شِگِفت شُدَم که در هِندِسه همه اَجسامی که در اِمتِدادِ چَرخ زاد می لغزند، بعنوان مثال همین سنگ صابون خودم، از هر نقطه، در زمانی دقیقأ مُشابِه فرود آیند.
با برداشتن تخته درپوش از جلوی کوره ها، عریان ساختار آن ضِلع، در حالی که
دو آهنین دهانه تون، دُرُست زیر پاتیل ها، در آن رُسوخ کرده اند، هُویدا شود.
این دو دهانه مُجَهَّزَاند به گِران دَرهای آهَنین.
بوسیله تُنُک مَخزَنی گسترده در تمامی زیرین سطح محصور کوره ها، مانع رسیدن گرمای شدید آتش به عرشه می شوند.
با نَفَق گُذارده در پشت کوره، مخزن هم سرعت با تبخیرآب، پُر می شود. هیچ دودآهنگِ بیرونی در کار نیست، روزن کوره ها نزدیک دیوار عقبی باز می شود. بگذارید
در اینجا دَمی به عقب برگردیم.
حدود نه شب بود که کوره های پیه گدازی پیکوآد
برای نخستین بار در سفر جاری بِکار افتاد. نِظارَت بر امور کار استاب بود.
"همه آماده اند؟ پس دریچه برگرفته کوره را کار اندازید.
تو آشپز، کوره ها را بِگیران". کاری آسان، زیرا نَجّار سَراسَرِ سَفَر تراشه های خود را در کوره چَپانده بود. همینجا بِگویم در سفر وال گیری خوراک نخستین آتش کوره های پیه گداز باید تا مدتی چوب باشد. پس از آن هیچ چوبی در
کار نکنند، مگر بعنوان وسیله اَفروزِش سریع سوخت اصلی.
در یک کلام، پس از نخستین گداز،
پیه تُرد و چروکیده که اینک
ضایِعات یا جِزغاله نامند؛ هنوز مقادیر زیادی از خَواص روغنی خود را داراست. همین جزغاله ها خوراک شعله ها شوند.
همچون آماسیده شهیدی سوزان، یا مَردُم گُریزی خود سوز، وال به محض گیراندَن، سوخت خود تأمین کرده با پِیکر خویش سوزد.
کاش دودِ خویش هم می سوزاند! زیرا استنشاقِ دود، گرچه نِفرَت اَنگیز، ناگُزیر است، و نه تنها این، باید مدتی در آن سَر کَرد.
بویِ تُندِ ناگفتنی جسد سوزی باخود دارد، نظیر آنچه می تواند در جوار تَلِّ هیمه خاکسِپاری، جا خوش کُنَد. بوئی چون یَسارِ روز داوری؛ حُجَّت وجود هاویه.
نیمه شب کوره ها در اوج فعالیت بود.
از لاشه خلاص شده بودیم؛ بادبانها افراشته بود و باد
نو می گِرِفت، موج زن دریا در نهایت ظُلمَت بود.
اما شَرزه شراری که گَهگاه چند شاخه ای از دود زده تنوره ها می خاست و همه بُلَند طناب های بادبان بندی را چون نامی آذر یونانی می فُروخت، تاریکی را می بَلعید.
سوزان کشتی پیش می رفت، پِنداری بیرحمانه مأمور نوعی فِعل کین خواهانه شُدَست. به همان ترتیب که کشتی های دو دکله مَشحون از قیر و گوگرد آن نیوِ هیدرائی، کاناریس، با خروجِ نیم شبی از بَنادِرِ خویش، با پهن شراع های شعله بِجای بادبان، خود را به پاس ناوهای ترکان زده آذرپیچِ شان می کردند.
اینک که دریچه را از روی کوره ها برگرفته
بودند، گُستَرده گُلخَنی پیشِ شان قَرار گِرِفت. فراز گلخن، دوزَخی اَشکالِ مُشرِک زوبین زَنان، هَمیشه تون تابان کشتی وال شِکَرد، ایستاده بودند.
اینان با کلان دسته های چنگَگ دار، جِزان توده های پیه را درون جوشان پاتیل ها می انداختند، یا آتش های زیرین را شور می دادند تا وقتی مارسان شعله ها چرخ زنان به بیرون درها می جهیدند تا پاشان گیرَند.
دود در توده های کدر غلت زنان دور می شد.
با هر نوسان سینه و پاشنه کشتی، روغن جوشان هم که بنظر می رسید سراپا تَلاشِ وَرجِستَن به صورتشان باشد، لُمبَر می خورد.
روبروی دَهانه کوره های پیه گدازی، در جانب دورترِ گُشوده تونِ زِشت، چرخ بالابَر قرار داشت.
این چرخ کارِ دریا دیوان می کرد.
نِگَهبانان، وقتی گَرمِ کاری دیگر نبودند، همینجا می لَمیدَند و آنقدر به بَراَفروختگی آتش می نگریستند تا
احساس کنند چشم در سرشان سوخته.
اَسمَر سیما شان که اینک چِرک از دود و خوی بود، انبوه ریش ها و وحشیانه سِفیدی متضادِ دندانهایشان، جملگی بطرزی غریب در دَمدَمی رَخشانگری های کوره ها روشَن می شد.
در آن هنگام که ماجراهای کُفر آمیز خویش را برای یکدیگر نَقل می کردند و قصه های دِهشَت شان با واژگانِ نِشاط بیان می شد؛ در آن حال که خنده های
وحشیانه شان بِسانِ شعله های کوره آسمان می شِکافت؛ وقتی که زوبین اندازان
در برابرشان عظیم نیزه های چنگال و چَمچه دارِ خویش را بتُندی این سو و آن سو حرکت می دادند؛
در آن حین که باد همچنان زوزه می کشید و دریا می جهید و کشتی غِژغِژکِنان سر زیر آب می کرد و با این حال، سَرسَختانه سرخ دوزخ خویش را بسرعت در ظلمات شب و دریا،
دورتر و دورتر می جَهاند؛ و به اِحتِقار عاج در دهان می خائید، و در همه سو شریرانه به اطراف خویش تُف می کرد، آن وقت بود که
شتابان پیکواد، با بار وحشیان، آکنده از آتش و جسد سوزان، و هابِط در آن سیاهیِ تاریکی، همتای مادیِ روحِ تک شیدایِ ناخدایِ خود دیده می
شد.
آنگاه که سر سُکّانَش بودم و ساعاتی آزگار این حَرّاقه را خاموش در دریا هدایت می کردم چنین بنظرم رسید.
در حالی که در آن فاصله خود در پوشش تاریکی بودم، سرخی، دیوانِگی و هولناکی دیگران را بهتر می دیدم.
مُداوِم منظره اشکالِ شیطانی در برابر دیدگان، که نیمی در دود و
نیمی در آتش شادی می کردند، به محض آغاز تسلیم به آن خواب آلودگی مرموز که همیشه در سُکان بانی نیم شبی بر من مُستُولی می شود، سرانجام،
خیالاتی مُشابِه در روحم ایجاد کرد.
اما، در آن شبِ بِخُصوص چیزی غریب (که تاکنون توصیف ناپذیرمانده) به ذِهنَم رسید.
از آغاز کوتاه چُرتی ایستاده، بشکلی دِهشَتناک از چیزی آگاه شدم که بشدت ناجور بود. اَهرُم سکان برساخته از استخوان فَکّ که بدان تکیه داده بودم، به پَهلوم می خورد.؛ پِچ پِچ بادبان ها که تازه
آغاز لرز در باد گرفته بودند در گوشم بود؛ گمان
می بردم چشمانم باز است؛ نیم آگَه از اینکه انگشتان بر جُفون
گذارده
نابِخود باز تَرِشان کرده ام. اما؛ با همه این احوال، هیچ قُطب نَما پیشَم نبود تا حَسَبَش رانَم، هر چند بنظر می رسید تنها یک دقیقه از
زمانی که زیر نور ثابِت چِراغ پایه قُطب نَما که آنرا روشن می کرد بر کنباص می نگریستم، گذشته است.
جز تیرگی قیرگونی که گهگاه با رَخشِشی سرخ هولناک می شد هیچ چیز بَرابرَم نبود. مهم تَر
از همه، این اِحساس که آن چابُک وسیله شتابان
که بر آن ایستاده ام، صرف نظر
از ماهیت، همانسان که شتابان از هر اَندَخسواره پشت سر
گریزد، راهی
هیچ مَلاذ پیشِ رو
هم، نیست. شدید حِسِّ حیرتی، چون مرگ، بر من مستولی شد.
دستانم با تَشَنُبج چَنگ
در اَهرُم سُکّان زده بود، هر چند با
این تَصَوُّر اَحمقانه که که دسته سکان، هر جور که بود، به نحوی اَفسون زده معکوس
شده. اندیشیدم، ای خدا! مرا چه می شود؟ بنگر!
چگونه در پینکی رو به پاشنه گَشته و پشت به دماغه و قطب نما داشتم.
در یک آن،
روی به عقب کردم، درست به هنگام تا نَگذارَم کشتی بر باد رَوَد و مانع واژگونی بس مُحتَمَلَش شَوَم. وه که فَراغَت
از این شبانه تَوَهُّمِ غیر طبیعی
و مُهلِک اِحتِمالِ بادزاد، چه مایه شادمانه و سپاسگزارانه بود!
هان ای بشر زیاده نَظَر در رویِ آذر مَکُن! هرگز دست بر سکان رویا مبین! پشت به قطب نما مکن؛ نخستین
اشاره
مهار اهرم سکان را بپذیر؛ به آتش صَناعی، بدانگاه که سُرخیش هرچه هست هولناک نماید، اِعتِماد مَکُن. فردا
در طبیعی نور خورشید، گَرَزمان رَخشان خواهَد بود؛ همانان که چون شیاطین
در زبانه کِش شَعله
ها چشم را خیره می کردند، فردا زیر خُجَسته خورشید زَرّین تابان، یکه چِراغ راستین
– همه دیگر
چراغ ها، نه جُز دُروغ زَن!- در نَقشی بَس متفاوت
و دست کم مِهربان
تَر جِلوِه کُنَند.
با این حال خورشید نه غَمبار باطلاق ویرجینیا، نه بَد فرجام اراضی پَستِ کامپانا
پیرامونِ رُم، نه فراخ صحرای آفریقا، نه میلیون ها مایل صحاری و احزانِ زیر ماه، نَپوشَد. خورشید اقیانوس را، که سمت تاریک کره زمین است و دو سِوُّم آنرا تشکیل دهد
نپوشاند. به همین ترتیب، آن انسان فانی که
بیش از مِحنَت بِهجَت دارد، نتانِست فربود بود –
چه نا فَربود چه خام. کتاب ها نیز. فربود ترین همه مردان، مَرد مِحنَت ها
بود و صحیح
ترین همه کتابها، اَمثالِ
سلیمان؛ و سِفرِ جامعه، خوب کوفته پولادِ مِحنَتِ.
"همه یاوه است". همه. این عالمِ خودسَر هنوز حِکمَت غیر مسیحی
سلیمان را در نیافته.
اما آن که از مارستان و زِندان دوری
کُنَد و تند
از گورستان گُذَرَد
و تَرجیحَش صحبت از اُپِراست تا جَحیم؛ کاوپر، یانگ، پاسکال و روسو،
همگی را، مسکین مردانی بیمار خوانَد؛ و در سراسر دورانِ زندگی لاقیدانه به رابله بعنوان بَس فرزان
و بنابراین شاد، تکیه کند؛-
مردی نیست که شایسته نِشَست
بر سنگ قبرها و شِکَست سبز کَلاشِ نَمگین همراه سلیمانی باشد که به شکلی گیج کننده نادریاب است.
اما حتی شخص سلیمان گوید، "انسانی که
از صراط عقل مُنحرِف شود،" (حتی در
حیات) "در جَمع مردگان خواهد ماند".
پس خود را تسلیم
آتش مکن، مبادا، نِگونسارَت کُنَد، کُشَدَت، بسان مُدَّتی
که مرا کُشت.
حکمتی هست که نِکبَت
است؛ اما نکبتی هم هست که شیدایی
است.
و در برخی ارواح
عقاب کوهستان کَت اِسکیلی است که به یکسان توانست به قَعر ظلمانی
ترین ژرف دره
ها شیرجه زده و دوباره اوج گیران
برون شُده در فضاهای آفتابی نهان گردد.
و حتی اگر همیشه در ژَرف دره پَروازَد،
آن دره در کوهستان است؛ نتیجه این که عقاب کوهستان، حتی در نازل ترین شیرجه خود بالاتر از پرندگان فراز هامون است حتی گَر اوج گیرند.
فصل نَوَد وهَفتم
گَر اَز کوره های پیه گُدازی
پیکواد سرازیرِ پیش خانه کشتی می شدید، همانجا که مُستَریح نگهبانان خوابیده بودند، یک لحظه کَمابیش فکر می کردید، در چراغان مَرقَدِ شاهان و دُستورانِ تَقدیس شده ایستاده اید.
آنجا در سه گوش سرداب بلوطی خویش مَدفونَند؛ هر ملوان چون مَنقور صَمَم، زیر نور بَسی چراغ رخشان فراز نیم بَسته دیدگان.
در کشتی های تجاری روغن برای مَلَوان کمیاب تر از شیر گُربهَ ست. مُعتاد حِصٌّهَ ش پوشِش در ظُلمَت است، و خورش و در ظلمت، و سَکَرفیدَن سوی بِستَر، در ظلمت. اما وال شِکَرد از آنجا که خورِشِ شید طَلَبد، در روشَنا زیَد. چراغ علاءالدینی بهر بِستَر کُنَد و زیرَش آرَمَد، طوری که در مُظلِم ترین شبها سیاه تنه کشتی
همچنان جایگاه روشَنگَری است.
بنگرید وال شِکَرد
با چه آزادی کامِل مُشتی چراغ – هرچند اغلب کُهنه شیشه و قاروره – را سَرِ مسین مُبَرِّدِ کوره های پیه گدازی
برده، چنان بازِشان آکَنَد، که پیمانه مَزر از خُمی. همچنین زُلال ترین روغن در حالت خام و اَز هَمینرو بِکر را بِسوزَد؛ مایعی ناشناخته بر اِختراعات روغنگیری ساحل؛ خورشیدی، مهشیدی، یا آسمانی. به همان دلنشینی نوبرانه روغن گیاهی آوریل. وال شِکَرد راهی شکار برای روغن خویش شود تا از تازگی و خُلوصَش مطمئن گَردَد، درست به همان شکل که رهسپارِ مَرغزار، شام خود از شکار نَخجیر گیرد.
فصل نود
و هشتم
اَنباردَن در پائین و روفتن در بالا
از این پیش گفته ایم چگونه سُتُرگ لویاتان را از سَرِ دَکَل در دوردست یابَند؛ چگونه در نَخجیرگاه های دریائیش پی کُنَند و در میان موجه های مُحیط، کُشتار؛ چگونه زان پَس کنار کشتیش کِشَند و گردن زنند؛ و چگونه (طبق قاعده ای که دژخیمان قدیم را ذیحَقّ اَلبَسه ای می ساخت که گَردَن زده در آن کشته شده بود) کلان بالاپوش لایی دارَش مالِ روزبانَش شود؛ چگونه، در زَمان مَقَرَّر، مَحکوم به رفتن داخل پاتیل ها شود و اِسپِرماتِسی، روغن و اُستُخوانَش چون شدرک و مشاک و عَبِدنغو سالِم از میان اتش گُذَرَند؛ - اما اینک تنها کاری که می ماند فَرجامانیدنِ فَرجامین فصل این بخش از توصیف با واگوئی – گر توانم گفت، سُرایِش- اِدامه خیال پَروَرانه ریختن روغنَش در چلیک ها و اَنداختَنِ آنها در مَحبَسِ زیرعرشه است؛ جائی که لویاتان، مِثلِ قَبل، با حرکت زیر سطح، دوباره به اعماقِ اصلی خویش بازگردد؛ هرچند، دریغا! هیچگا نه بالا آید و نه دَم زند.
چلیک های شش بُشکه ای پذیرای روغن هنوز گرمی شوند که چون پانچ داغ است، و در حالی که، چه بسا، کشتی، همراه با نوسان
سینه و پاشنه در دریای نیم شب این سو و آن سو چرخد، عظیم چلیک ها را حولِ مِحوَرِ خود چرخانده گِرد تا گِرد در بَندَند؛ این همه در حالی که گاه چنان بدجور روی لغزنده عرشه لیز خورند که بی شباهت به بسیاری از زمین لغزش ها نیست و سرانجام با فشار و تلاش بسیار در مسیر خود نگه داشته می شوند؛ و گِرداگِردِ تسمه ها را با هر تعداد چکش ممکن تاپ تاپ کوبَند، زیرا اینک هر ملوان حسب پیشه، نجار است.
سَراَنجام، پس از چلیک کردن آخرین کاسه روغن و خنک شدن همه چیز، دریچه های بزرگ را باز کرده و
اندرونه کشتی گشایند و چلیک ها سرازیر واپسین استراحت در دریا گردند. پس از انجام این کار دریچه ها به جای خود باز
گردند و سفت و سخت بسته شوند، چون گنجه ای که دهانه اش را با دیوار پوشند.
چه بسا این رویدادِ صیادی اِسپِرماتِسی، یکی از شِگَرف ترین امور در کل پیشه وال گیری باشد.
روزی جوی خون و روغن روی تخته ها جاری گردد؛ در مُقَدَّس عَرشه ناخدا عَظیم توده های کله وال را کافِرانه اَنباشته اند، کلان چلیک های کُهنه، همچون صَحنِ رُسومات، اینجا و آنجا اوفتاده؛ دود کوره های پیه گدازی تمامی نرده های عرشه را دود زَده؛ ملوانانِ سرا پا روغن آکَند اینسو و آنسو رَوَند؛ کُلِّ کشتی چون خود
لویاتان کبیر نَمایَد و هَیاهو برای همه کَر کُنَندَست.
اما با گذشت یکی
دور روز نگاهی به اطراف خود اندازید و در خودِ همین کشتی بدقت گوش فرا دهید؛ و گر حاکی قارب ها و کوره های پیه گدازی نبود سوگند می خوردید در آرام کشتی تجاری قائِدی بَس تَر و تَمیز قدم می زنید. خام روغن اِسپِرماتِسی خاصیَت پاک کنندگی مُنحَصِر بِفَردی دارد. از همینروست که عرشه هیچگاه به پاکی لحظه پس از آنچه رویداد روغن نامند بنظَر نمی رسد. از این گذشته، به آسانی از خاکِستر سوخته ضایعات وال قَوی قلیابی سازند و هرگاه چسبیدگی های پشت وال همچنان روی کناره کشتی مانده باشد، آن قلیاب زودَش زُدایَد. مردان بِجِد به موازات نرده های عرشه حرکت کرده با لَتّه و سطل ها آب پاکیزگی کامِلِشان بر گردانند. دوده از بادبان بَندی زیرین روبَند. همه عَدید اوزارِ در کار، با همان دقت پاکیده و انبار شَوَند. کلان دریچه را سابیده روی کوره ها گذارده
پاتیل ها را بکلی پنهان کنند و همه چلیک ها دور از دید است؛ تمامی قرقره- طناب ها را پچیده در گوشه ای دور از دید؛ و وقتی با سختکوشی
همزمان و توأمان تقریبا تمام نفرات کشتی
سرانجام کل این وظیفه به پایان می رسد و خود خدمه عازم غُسلِ خویش شوند، سراپا پوشاک خود تعویض کنند و در پایان چون داماد نو خاسته از ظریف ترین ملافه هلندی روانه پاکیزه عرشه فَرَح بَخشِ سَراپا رَخشان شَوَند.
اینک در دسته های
دوتائی و سه تائی شاد و سرفَراز عَرشه پیمایَند، و به شوخی از تالارها، صُفِّه ها، فرش ها و نفیس مَلمَل گویند؛ پیشنهاد فَرشِ عرشه دَهَند؛ فکر آویخت دیوار پَرده فراز دَکَل اَند و؛ مخالف چای خوری زیر نور ماه در میدان سینه گاه نیستند.
اِشاره به روغن، استخوان و پیه برای دریانوردانی چنین مِشکین، پَهلو به گستاخی می زد. هیچ اطلاعی
از چیزی که اشاره ای مُبهَم بدان می کنید ندارند.
روید و دَستمالِمان آرید!
با این همه توجه
داشته باشید: آن بالا، سَرِ سِه دَکَل سه مرد مصمم به جستجوی وال های بیشتری ایستاده اند، که گر صید شوند، قطعأ کهن اثاث بَلوطی را دوباره آلوده و دست کم جائی کوچک لَکِّه چَربی اندازند. آری،
چنین است و بسیاری مواقع بعد از شدید ترین زحماتِ مُتِوالی که شب و روز نشناسد، و در تمامی سی و شِش ساعت یکسره ادامه یابد؛ وقتی از قاربی که با یک روز تمام پاروزنیش در خَطیر خطر، مچ ها آماسیده اند قدم به عرشه گذارند– تنها برای کِشیدن هِنگُفت زنجیرهاست و تَقَلّا سر سنگین چرخ بالابَر و بریدن و شَرحه کردن؛ آری، غرق درعرق از نو با ترکیب آذر آفتاب استوائی و سوزان کوره های پیه گدازی، دودی و سوزانده شوند؛
آنگاه که در پی همه این ها، سرانجام عازم پاکیدن کشتی و درآوردَنَش
به پاکیزگی اطاق لبنیات شوند؛ بسیارند مواقعی که این مِسکین مردان درست هنگام بستن دکمه های یقه پیراهن های تمیز خویش، با شنیدن فریاد "آنجا فواره می زند!" از جا پَرَیده سوی نبرد
با والی دیگر و تکرار کل ماجرای فرساینده شِتابَند. آوخ! دوستانِ مَن، اما این آدم کشی است! با این همه، زندگی همین است. زیرا، ما مردم فانی، با مدید تقلا از عظیم جثه این عالم اندک اِسپَرم قیمتی نَژیم؛ و زان پَس با شَکیبی پُرمَلال خود را از ناپاکیش پالائیم و یاد
گیریم، اینجا، در مَعبَدِ روح زیئیم؛ هنوز تمام نشده، فَوَرانِ روح با بانگ –"آنجا
فواره زند!"- و عزیمت بهر نبرد با عالمی دیگر، و انجام دوباره
دیرین رَوالِ دوران جوانی.
آه! ای تناسُخ! آه! فیثاغورِث، که دو
هزار سال پیش در فروزان یونان دَر گُذَشتی، چنان خوشخو، چنان خِرَدمَند، چنان بُردبار؛ در سَفَرِ
پیش با تو در امتداد ساحل پرو کشتی راندم – و نابِخرَدی که منم، خام جوانَکی نادان، اِلصاقِ طَنابَت آموختَم!
فصل نود و نُهُم
تا اینجا گفته ایم چگونه آخاب عادت داشت عرشه ناخدا پِیماید و به نوبت و بطور منظم به یکی از دو حَدّ، پایه قطب نما و دکل اصلی، رَوَد؛ هرچند در کثرت دیگر امور نیازمند روایت، نَفزودیم چگونه عادت داشت گاه حین این گامیدن ها، وقتی بیش از همیشه غرق گِرِفتِگی خویش بود، بنوبت در هر یک از این دو نُقطه دِرَنگیده به شکلی غریب خیره به شیئی خاص در برابر خویش، ایستد.
هنگام وقف برابر پایه قطب نما، خیره نگاهش به نوک تیز عقربه درون قطب نَما بود، نگاهی که با تیز شدت اراده اش پَرتابِ نیزه را می ماند؛ و وقتی گام از سر می گرفت در درنگ دوباره
برابر دکل اصلی ، هنوز همانند دوخته نگاه به سکه طلایی میخکوب شده، همان نِمودِ مُسَمَّر رُسوخی داشت که صرفا با نوعی سودای بی عنان، گَر نَه اُمید، می شِکَست.
اما روزی وقتی
چرخید تا از دُبلُن گُذَرد، بنظر رسید بِتازِگی جَذبِ شِگَرف نُقوش و خُطوط مضروب بر آن شده، انگار اینک برای نخستین بار به شیوه تَک شیدائی شروع به تفسیر هَرآنچه معنای احتمالأ مکنون در آنهاست برای خود می کند. و در همه چیز نوعی معنا مکنون است، ورنه هر چه هست کم ارزش است و خود عالم مدور نیز نه جُز صِفری تُهی، مگر چون تپه های اطراف بوستن که
گاری گاری فروشند، صرف پرکردن باتلاقی در راه شیری کنند.
باری این دُبلُن از ناب ترین طلای بِکری بود که جائی از دل شکوهمند تپه ها گِرد آورده بودند، آنجا که سرچشمه های بسی زَراَفشان پاکتولوس، روی زرین ماسه ها، به شرق و غرب جاری است. و با اینکه
اینک میان آن همه زنگ زدگی پیچ های آهنی و سَبز زَنگارِ مسین میخ ها کوبیده شده بود، با همه این ها، دَست نَیافتنی و بری از هر پلیدی، همچنان رخشش کیتوی خود را داشت. همچنین، با همه وقوع میان خدمه ای سنگدل و گُذَرِ دَم به ساعَتِ مردانی بی مُرُوَّت و پوشیدگی در ظلماتی سِتَبر در تمامی طول شب ها، که توانست پوشش هرنوع رویکرد کِش رَوی باشد؛ با وجود همه این ها، هر طلوع، همان جاش می یافت که آخربار، غروبَش گُذارده بود.
زیرا بهر غایتی بُهت آوَر کنار گذارده و تقدیس شده بود؛ و جمیع دریانوردان، با همه سرکشی راه و رسم ملوانی خویش، آنرا بعنوان طِلِسمِ وال زال حُرمَت می گذاشتند. گاه طی فرساینده پاس های شبانه در باره آن صحبت کرده از خود می پرسیدند عاقِبَت آنِ کی خواهد شد و آنقدر زنده مانَد که خرجَش کُنَد.
باری، آن ثَمین سکه های زرین امریکای جنوبی چونان نِشان های خورشید و عتیقه مُهره های استوائی اند. روی این سکه
ها نخل، آلپاکا، بُرکان، قُرصِ آفتاب و سِتاره؛ دائِرَةُ البُروج، شاخ وُفور نِعمت و پرچم های رَنگارَنگ در اِهتَزاز، در وفوری مجلل ضَرب شده اند؛ چنان که تقریبأ بنظر می رسد قیمتی زر با گذر از ضرابخانه های خیال انگیزی که چنان اسپانیولی وار هُنَرمَندانه اند، فزون نِفاسَت و بیش جَلالی گِرِفته.
اتفاق را، دُبلُنِ پیکواد پُرمایه ترین نمونه این چیزها بود. روی مُستَدیر لَبه حروف REPUBLICA DEL ECUADOR: QUITO داشت.[5] باری این رَخشان سکه از کشوری نِشانده در میانه گیتی، زیر کبیر خط استوا می آمد و نام از همان[6] داشت؛ و در اِقلیم بی زَوالی که هیچ خَزان نَدانَد، در ارتفاعات میانی کوه های آند اوفتاده بود.
مُحاط در آن حروف، تمثال سه قله آند دیده می شد؛ از یکی شعله ای می خاست؛ بر دیگری بُرجی بود، و فراز سومی، خوانان خُروسی؛ در حالی که بَخشی از مَنطِقَةُ البُروج تقسیم شده به دوازده برج، فراز همه این ها قرار داشت، و همه بُرج ها مُعتاد معانی باطنی خود را، و خورشید مرکزی در حال حُلول به نقطه اِعتِدال خَریفی در برج میزان بود.
اینک آخاب، نه دور از دید اَغیار، برابرهَمین سکه استوایی واقف بود.
همیشه چیزی خودپسندانه در برج ها و قله های کوه و همه چیزهای کَبیر و رفیع بوده؛ اینجا را نِگَر،- سه قله به خودپسندی لوسیفِر.
حَصین برج، آخاب است؛ بُرکان، آخاب
است؛ مَردانه پرنده بی باک و پیروزمند، آن هم آخاب است؛ همه آخابَند؛ و این مُستدیر زَر، نه جز تِمثالِ
مُدَوَّر تَرِ کره ارض، که چون بلورین گوی جادو، بنوبه خود، خویشتنِ باطنی یکایک مردم را بَخودَشان وا نَمایَد.[7] رنج های کبیر، گنج های حقیر کسانی راست که چاره از عالمی طَلَبَند که خود را چاره نیارِست. باری پِندارَم این مَضروب خورشید را سرخ سیمائی است؛ اما بنگرید! آری، اَندَر برج طوفان ها، اعتدال خَریفی شود! و همین شش ماه پیش بود که گَردان، از اعتدال ربیعی پیشین در بُرجِ حَمَل، بِدَر شد. از
طوفان به طوفان! چاره ای نیست.
مردمِ به مِحنَت زاده، " شاید که در رَنج زید، و در تَعَب در گُذَزَد. چه توان کرد!
ایدَر، قوی مایه ادامه پَریشانی.
چه چاره!"
استارباک تکیه داده به دیواره عرشه با خود می ژَکید، "امکان ندارد انگشتان هیچ
پری این زر ضربیده باشد، هرچند به احتمال زیاد، از
دیروز چنگال شیطان نقوش خود بر آن گُذارده." "گویی پیره مهیب نوشته[8] بِلشَصِر خوانَد. هیچگاه سکه را وارِسانه اَرزیابی نکرده ام. پیره پائین می
رود؛ بگذار بخوانَمَش. دره ای مُظلِم میان سه قَوی قله فلک نشین که در نوعی ضعیف نَماد زمینی تقریبأ چون ثالوث دیده شود. خدا به طریقی، در این مرگ دره مَحصورِمان کرده؛ و خورشید صَلاح هنوز بر کُلِّ تیره روزی مان تابان منار و رَجائی است. گر پائین نگریم، سیه
دره پوسیده، خاکَ خود نمایَد؛ اما اگر چشم بالا کنیم رَخشان شید، بهر ترغیب، در نیمه راه به چشم خورَد. با این همه، سُتُرگ شید، همیشگی نیست، و گرنیم شبان، مُشتاق دریافتِ گرامی تَسَلّیش باشیم، بیهوده چشم بدو دوزیم! این سکه سخن به حق و حکیمانه و مُختَصَر گوید،هرچند همچنان مَرا حَزین است. از این بُگذَرَم، مبادا حقیقت به غَلَطَم
برآشوبَد."
استاب در کنار کوره های پیه
گدازی با خود می
گفت، " آنَک بُزُرگ پیر که در پی فهمش بوده، استارباک
نیز از همان دور شَوَد، هر دو با اخمی که به جرأت گویم نُه قولاج درازا دارد. و این همه زاده
نگاه به تکه ای طلا که گر در محله بدنام نِگروهیل یا کورلیِرز هوک داشتم، پیش از خرج کَردَن چندان نگاهَش نمی کردم. واه! که به ناچیز عقیده ناقابلِ خود، این توجه را عجیب بینَم. در سَفَرهای پیشین خود بسی دُبلُن دیده ام؛ دُبلُن اسپانیای کُهَن، دُبلُن پرو، دُبلُن شیلی، دُبلُن بولیوی، دُبلُن پوپایان، با کَثیری مُویدُور، بیستوله، جوزه، نیم جوزه و ربع جوزه طلا. پَس چیست در این دُبلُن استوائی که فوق العاده شگفت انگیز است. شما را به نام گُلکُنده قَسَم، بگذارید یکبارَش خوانم. هی، حَقّا که در این بروج و عجائبی است.
آن چیزی است که پیره بودیچ در مُختَصَرِ خویش منطقة البروج خوانَد و سالنامه خودم در زیر عرشه نیز، همچِنین.
سالنامه را می آورم و از آنجا که شنیده ام با کتاب حساب دابول می توان شیاطین را هم یافت، می کوشم با این تقویم ماساچوست معنای این غریب منحنی ها را دَریابم. کتاب
اینجاست. بگذار ببینم. بروج و چیزهای شگفت انگیز؛ و خورشید که
همیشه میان آنهاست.
اوهوم، اوهوم، اهوم؛ اینجایند- همه اینجایند- جملگی
زنده:- حَمَل یا بره؛ ثور یا گاو؛ و جوزا!
اینجا خود جوزاست، جوزا یا توأمان. خوب،
خوررشید هم که میانشان می گَردَد. آری،
اینجا روی سکه در حال گذر از آستانه میان دو خانه از دوازده نِشیمَنی است که جملگی در یک دایره قرار دارند.
کتاب! آنجا بِمان؛ در واقِع، شما کتاب ها باید حد و جایگاه خود را بدانید. ارائه لغات و واقعیات صِرف شما راست و عرضه تَفَکُّرات ما را.
اَندَک تَجرُبه ام از حد تقویم ماساچوست، و ناوبَری بودویج و حساب دوبول فراتر نرود. بروج و چیزهای شگفت انگیز، ها؟ حیف است هیچ شِگِفتی در بروج و مُهِمّی در عجائب نباشد! باید جائی کلیدی باشد، کمی تَحَمُل؛ هیس – گوش کنید! به بِخُدا قَسَم، دارَمَش!
ببین دُبلُن، این منطقة البروجت زندگی مردم در یک دوره کامل است؛ و اینک دُرُست از روی کتابش خوانم. بیا، سالنامه! آغازگر زندگی، حَمَل یا بره است – آن هرزه سگ که پَسمان اندازد؛ سپس ثور، یا گاو – پیش از هر
کار بیرونمان اندازد؛ سپس جوزا یا توأمان – یعنی فضیلت و رذیلت؛ بَنگَر چگونه! تا می کوشیم به فضیلت رسیم سرطان یا خرچنگ می رسد و پَسِمان کِشَد؛ و در اینجا، در گذر از فضیلت، اسد، غُرَنده شیری در راه غُنوده و چند گاز سخت و مهیب ضَربَت چَنگال خویش نثارمان کند؛ می گُریزیم و درودی بر سُنبُله، باکره! این نخستین عشقمان است؛ ازدواج می
کنیم و به سعادت ابدی اندیشیم که میزان، یا ترازو می رسد – سعادتمان را سَنجَد و ناقِصَش یابد؛ حین اندوه از این بابت، خداوندا! چگونه ناگاه از گَزِش عقرب یا کَژدُم در پشت از جا جَهیم؛ گرم درمان زخمیم که بانگ تیرها از همه سو برخیزد؛ قوس یا تیرانداز تَفریح می کند.
در حالی که تیرها را می کَنیم، کنار رَوید! دِژ کوب، جَدی، یا بُزِ شاخدار می رسد؛ شتابان و با نهایت قدرت آید و با سَر پَرت شویم؛ در همین هنگام، دَلو یا سَقّا کل سیلابَش ریزد و غَرقِمان کُنَد؛ و بَهرِ رسیدن به حوت یا ماهیان، به خواب رویم. در این موعِظه ای است فَرمانِ عَرشِ اعلی که خورشید همه ساله از میانَش گُذَرَد و با این همه زنده و سالم برون شود.
در آن اوج به شادی از میان مشقت و مَخمَصه گذرد، و این پائین استابِ شاد.
آه که شاد وصف اَبَدی اوست!
بدرود دُبلُن!
اما خاموش؛ شاه تیر این سو آید، فعلا پشت کوره های پیه گدازی پِنهان شو و بشنو چه برای گفتن دارد. آنجا جلوی سکه است. همین حالا چیزی گوید. کَمابیش، کمابیش، در شُرُفِ آغاز است."
"در اینجا جز مُستدیر چیزی طلا ساخت هیچ نَبینم و این گرد شئیی به کسی تعلق گیرد
که دیدن والی مُعَیَّن را فریاد کُند. پس
این همه خیره شدن در او بهر چیست؟ درست است که شانزده دلار ارزد و از قرار سیگاری
دو سنت، نُهصَد و شصت سیگار شَوَد.
چون استاب چِرکین سبیل نَکِشَم، اما سیگار دوستم، و در این
نُهصَد و شصت سیگار؛ حالا فلاسک بَهرِ یافتِ فراز عرشه رَوَد.
"حال، این را حَکیمانه خوانم یا نابِخردانه؛ گر براستی حکیمانه باشد ظاهری نابخرانه دارد؛ با این همه، گر واقعأ نابِخردانه باشد، در آن صورت نوعی ظاهر حَکیمانه با اوست.
اما، ایست؛ پیره بومی مانین می رسد – باید در
گذشته، پیش از به دریا زدن، راننده[9]
نعش کِش بوده باشد.
بَرابَر ذُبلُن می ایستَد، هی، آنسوی دورِ دَکَل رَوَد؛ زیرا در آن سمت نعل اسبی کوبیده اند؛ نَک دوباره بَرگَردَد؛ این به چه
معناست؟ گوش دهید! – با صدایی چون کُهنه قهوه سایی خَسته می ژِکَد. گوش تیز کرده نیوشید!"
"گر والِ زال دیده شود باید در ماه و روزی باشد که خورشید در یکی از
این بروج ایستاده. بروج را آموخته و دِلالَت هاشان دانَم؛ چل سال پیش پیره جادویی در کُپِنهاگ آموختم.
حال، خورشید در کدامین برج خواهد بود؟ در برج نعلِ اسب؛ زیرا آنجا درست مقابل زر قرار دارد. و برج نعل اسب چیست؟ اسد، برج نعل اسب است- بَلعَنده شیری غُرَّنده. کشتی، کُهَن کشتی، فِکرِ تو این پیرانه سَرَ را به
لَرزه اندازَد."
"این هم گُزارِشی دیگر، اما متن همچنان یکی است. می بینی، همه صِنف مردم در یک سِنخ عالَم. باز
هم پنهان شَوَم!
کوئیکوئک است که این سو آید –سراپا خالکوبی – خودش هم چون برج های منطقة البروج دیده
شود. این آدَمخوار چه گوید؟
به جان خودم، علائم را قیاس با خود گیرَد؛ نگاهی به استخوان رانَش اندازد؛ به گمانم، بدانسان که پیره زنانِ در و دهات از نَجوم فرگوسن صحبت کنند، در این تَصَوّر است که شید در ران، پُویز، یا اندرونه اوست.
جَلَّ اَلخالِق، آنجا نزدیک ران خویش چیزی یافته – پِنداری قوس، یا همان تیرانداز باشد.
خِیر: فهم معنای دُبلُن نیارست؛ جای کُهنه تکمه فتاده از شلوار شاهیش گرفته. اما،
دوباره کِنار کِشم!
روح-شیطان، فتح الله اینسو آید، در حالی که مِثلِ هَمیشه دم نهان و کَنف در پنجه موزه کرده.
با آن قیافه چه گوید؟
صرفا علامتی به صورت فلکی دهد و کُرنِشی کند؛ خورشیدی بر سکه است – بی گمان آتش پَرَستَد. بِنگَر! بیشتر و بیشتر می رسند. پیپ – مسکین پسر؛ کاش مرده بود، یا مرده بودم؛ مَرا تا حدودی سَهگین آید.
او نیز، همه این مفسران –از جمله خودِ من- را دیده، حال بنگر، با آن بُله سیمای آسمانی برای خواندن نشانه های سکه آید. باز هم کناری بایست و بِشنو. گوش بده!"
"بینم، بینی، بینَد؛ بینیم، بینید؛ بینند."
"به جان خودم دستور زبان مورِی خوانده! مسکین پِسَر! در تَحسین ذِهن خویش است.
اما حالا چه می گوید-هیس!
"بینم، بینی، بینَد؛ بینیم، بینید؛ بینند."
"عجب، دارد حِفظ می کند- هیس! دوباره"
"خوب، این مضحک است."
"و من، تو و او؛ و ما، شما و آنان، جُملِگی شبکورند؛ و من کَلاغ، بویژه وقت ایستادن سر این کاج دار. قار! قار! قار! قار! قار! قار! کلاغ نیَم؟ و مَتَرسک کجاست؟
آنجا بَرپاست؛ دو استخوان چپانده در کهنه شلواری و دو استخوان دیگر، خَلانده در آستین ها ی فَرسوده نیم تنه ای."
"از خود می پرسم
نَکُنَد اِشارَش به من باشد؟- مُداهِنه!- مِسکین پسر!- به دَرَک. به
هر روی، فِعلأ از دور و بُرَش دور شَوَم. تاب تحمل بقیه را دارم، زیرا عقلشان عادی است؛ اما این یکی برای شعور من زیاده چِل زیرکی دارد.
از همین رو، از همین رو، او را در ژَکیدن واگذارم.
"این دُبلُن اینجا ناف کشتی است، و همه در عَطَشَ گشودَنَش. اما
بافدُمِ ناف گشائی چیست؟ از طرفی، گر همانجا ماند، آن
هم مهیب است، زیرا وقتی چیزی به دکل کوبند[10]
نشان آن است که اوضاع وخیم می شَوَد. ها،
ها! پیره آخاب! والِ زال گیرَدَت! این
درخت کاج است. پِدَر باری در کهن شَهرِستانِ تولند[11] کاجی انداخت و سیمین حلقه ای پوشیده در آن یافت؛ نوعی کهن حلقه ازدواج سیاهان.
چطور آنجا رفته؟ روز[12] رستاخیز نیز، وقتی این کُهَن دَکَل را
با دُبلُن نشسته در آن هویدا کنند، در آن حال
که بجای زُمُخت دارپوست لایه های صدف بینند، همین پرسند. اوه، طلا! طلای گرانبهای گِرانبَها! زودا که خسیس دریا نَهانَت کُنَد.
هیس! هیس! خدا بهر چیدن سیه توت[13] در عالم رود.
آشپز! آهای آشپز! ما را پَز! جنی! هی، هی، هی، جنی، جنی! و نان ذرتت پَز!"
فصل صدم
پیکواد از نانتوکت، کشتی ساموئل اندربری از لندن را ملاقات می کند.
"آهای کشتی!
وال زال را دیده ای؟"
این فریاد آخاب
بود که باری دیگر صلای کشتی ای می داد که با پرچم انگلیس پشت سرش حرکت می کرد. پیرمرد، بوق بر دهان در فرازیده قارب خویش، کنار عرشه ناخدا ایستاده بود و استخوانی ساقَش به وضوح بر غریبه ناخدای لاقیدانه لمیده در دماغه کشتی خویش نمایان بود. سیمایی داشت بس آفتاب خورده، تنومند، خوش سیما و خوشخو، حُدودأ شصت ساله، پوشیده در بالاپوشی گَل و گُشاد که گُلبَند های آبی دریانوردان دور و بَرَش آویزان بود، و یک آستین تهی بالاپوشش، چون ملیله دار آستین برگستوان هوساری پشت سَرَش تِکان می خورد.
"والِ زال را
دیده ای؟"
"این را می
بینی؟ با این پرسش سفید دست برساخته از استخوان عَنبر وال را که چون چوگان به چوبین کله ای منتهی می شد از میان چین هائی که پِنهانش کرده بود دَر آورد.
آخاب به شتاب بانگ زد، "ملوان در قاربَم گذارید" و با تکاندن پاروهای نزدیک خویش، افزود، "آماده آب اندازی!"
در کمتر از یک
دقیقه، آخاب و خدمه، بی ترک خُرد قارب خویش، به آب انداخته شدند و زود کنار کشتی غریبه قرار گرفتند.
اما در آنجا مُشکِلی غریب رو کرد. آخاب در هیجان آن لحظه فراموش کرده بود از وقتی که پای خویش از دست داده هیچگاه در دریا
جز کشتی خود سوار کشتی دیگری نشده، آنهم همیشه به کمک دَستی وسیله ای ابتکاری و بسیار کار آمدِ مُختَصِّ پیکواد، وسیله ای که نمی شد به یک اشاره در لحظه سر هم کرد و به کشتی دیگر فِرِستاد. باری، با کَلان موجه های دریا که دمی قارب را تا نرده های دیواره عرشه فرا بَرَند و سپس در یک آن، تا نیمه راه تیرپُشت مازه فرود آرند، صعود از دیواره کشتی از روی قارب، برای هیچ کس کار چندان ساده ای نیست، مگر آنها که چون وال شکردان عادت دارند در دریای آزاد، تقریبأ دَم به ساعت از قارب خویش صعود دیواره
کشتی کنند. از همینرو، آخاب محروم از یک پا، برابر آن کشتی غریبه که البته کُلَّا فاقد آن دلپذیر اِبتِکار بود، بار دیگر خود را به شکلی حقیرانه فروکاسته تا حد خشکی نشینی نازموده می دید و نومیدانه به ارتفاع بی ثبات و متغییری می نگریست که که کمترین امیدی به نیلَش نداشت.
شاید پیشتر اشاره کرده باشم گرفتار شدن آخاب در هر کوچک وضعیت نامُساعِدِ غیر مستقیم زاده آن شوم حادِثه، تقریبأ همیشه آزُرده یا خشمگین اش می کرد. و در مورد حاضر، با دیدن دو افسر کشتی بیگانه، که از عمودی نردبان متشکل از گیره های میخکوب بر دیواره کشتی خم شده، جفتی طناب امداد با سلیقه تزئین شده را به سمتش تاب می دادند، تشدید شد؛ زیرا بنظر می رسید آنان در ابتدا به فِکرِشان نمی رسید یک-پا مَردُم چنان اِفلیج باشد که نَتاند نردبان دریایی شان کار گیرد. اما
این نَاتوانی تنها یک دقیقه دوام آورد، زیرا ناخدای کشتی بیگانه با یک
نگاه وضعیت را دریافت و فریاد زد، "فهمیدم، فهمیدم- آن بالا کشیدن را متوقف کنید! بپرید رُفَقا و بالابَرِ بُرِش وال را سویَش تاب دهید."
از بخت خوش یکی دو روز پیش والی را به پهلو کشیده بودند و کلان بالابرها هنوز افراخته بود و سُتُرگ قلاب خمیده پیه بُری، اینک تمیز و خشک، همچنان به انتهایش پیوسته بود. همین را
بسرعت برای آخاب پائین فرستادند و او که برفور منظور را دریافته بود یِکه[14] ران خویش در قوس قلاب راند (مثل نشستن روی پیکان لنگر، یا دو شاخه سیب داری) و سپس با صدور فرمان، خود را محکم نگاه داشت و همزمان با گذاردن دستی بالای دست دیگر به بالا کشیدن وزن خودَش روی بخش های متحرک بالا بر کمک می کرد. برفور با دقت به به درون بلند دیواره های عرشه تابَش داده و به نرمی سَرِ چرخِ لَنگَر فرود آوردند. ناخدای دیگر در
حالی که رادمَنِشانه اُستخوانی دست خویش در اِستِقبال پیش آورده بود جلو آمد، و آخاب با پیش آوردن استخوانی پای خود و تلاقیش با استخوانی دست (مانند دو تیغ شمشیرماهی)، با آوای مُرس وار خاص خویش بانگید، "آری، آری رفیق! بیا بجای دست دادن استخوان دهیم! –یک دست و یک پا! – می بینی، دستی که هیچگاه نیارِست فِشُرد؛ پائی که هرگز
نتانست دوید. وال زال را کجا
دیدی؟ چند وقت پیش؟"
"مرد انگلیسی
با اشاره استخوانی دست بسوی شرق و انداختن نادِم نگاهی در اِمتِدادِ آن، بدان شکل که گویی دوربینی است، گفت، "وال زال را فصل شکار پیشین در خط استوا دیدم."
آخاب که اینک با
تکیه بر شانه مرد انگلیسی از روی چرخ لنگر پائین می سُرید، پرسید، و همو نبود که
آن دست گِرِفت؟"
"آری، دست کم او علت بود؛ و آن پا، نیز؟"
آخاب گفت، " داستانَت بِباف، چه شد؟"
مرد انگلیسی چنین آغازید، "نخستین بار در
عمرم بود که روی خط استوا گشت زنی کردم. در آن زمان
از وجود وال زال بی خبر بودم. باری، روزی
پی شکار دسته نهنگی چهار یا پنج تائی قارب به آب انداختیم و زوبین قارب من
در تن یکی از آنها نِشَست؛ والی چون راستین اسب سیرک که چنان می گشت و می گشت که خدمه قاربم تنها توانستند با گذاردن پُشت خود بر برونی دیواره قارب تعادل[15] را حفظ کنند. دَردَم از کَف دریا کَلان والی قَوی با کله و کوهانی شیری و پُر چین و چُروک، سَر بُرون کرد."
آخاب با برون دادن
نفس حبس شده فریاد زد، "خودش بوده، خودش بوده!"
"با زوبین
هائی نشسته در جوار باله سمت راستَش."
آخاب شادمانه
لاف بانگی زد"آری، آری –مال من بودند- زوبین های من[16]. فقط ادامه بده!"
مرد انگلیسی با خوش خلقی گفت، "پس فرصتی ده تا گویم."
"باری، این کهن پِدَرجد وال ها، کله و کوهان سفید، سراپا کف آلود میان دسته وال ها شتافت و با خشم به گُسَستِ بَستِه طنابم پرداخت!"
"آری، می فهمم! خواسته جُداش کُنَد، رهائی گرفتار وال را–تَرفَندی قدیمی- می شناسمش."
فرمانده یِکدَست ادامه داد،
"دقیقأ ندانم چگونه، اما طناب حین خایِش به دندانش گورید و به نحوی همانجا گیر افتاد؛ آن موقع این را نمی دانستیم؛ در نتیجه وقتی بعدأ طناب را
کشیدیم، بجای آن دیگری که که با نهایَتِ سرعت رو به باد گریخت، با جهشی درست به کوهانَش خوردیم! با مُشاهده این اوضاع و با توجه به این که چه
کلان وال ارزنده ای بود – جِناب، ارزنده ترین و بزرگ ترین والی که در همه عمر دیده ام – با همه جوشان خَشمی که نشان می داد عَزمِ صِیدَش کردم. با این گمان که ممکن است طنابی که اتفاقی گیر کرده رها یا دندانی که بدان گیر کرده کنده شَوَد (زیرا در قارب خویش عاجِز خدمه ای برای کشیدن طناب وال دارم)؛ با درک همه این هاست
که گویم به قارب نایب اول خویش، این جناب مونتاپ پریدم (ضمنأ معرفی می کنم، ناخدا-مونتاپ؛ مونتاپ-ناخدا؛- همانطور که می
گفتم به قارب مونتاپ پریدم که دیواره به دیواره قاربم بود، وانگاه چنگ در اولین زوبین زده بر تن این کُهَن پِدَرجد نشاندم. هرچند
جناب، توجه داشته باشید، خدا و عالم و آدم گُواهَند[17]،
دَمی بعد، به یک آن، با دو چشم از کار اُفتاده چون شبکور نابینا شده بودم- بکلی تیره و تار و بی حِسّ از سیاه کف- دُم وال بنحوی تهدید آمیز
یکسره بیرون شد؛ عمود در هوا چون مَرمَرین بُرجی تیزه دار. در آن دم، هرگونه مُقاوِمَت بی فایده بود؛ اما همانطور که در نیمروز، در آفتابی خیره کننده به رخشش کل جواهرات سلطنتی؛ در حالی که کورمال کنان پی زوبین دوم می گشتم تا پرتاب کنم، دُم چون بُرج لیما[18]
فرود آمده قاربم بدو نیم کرد و هر نیمه تخته پاره؛ و سفید کوهان، با باله های دم در پیش، از میان خرد شده تکه های قارب، عَقَب کشید. همه بدین ضرب بیرون پرت شدیم. بَهرِ گریز از این مهیب دُم کوبی هاش دسته زوبین خویش را که هنوز در پیکرش مانده بود گرفته دمی چون لَشَک بدان چَسبیدَم. اما دریای مواج جُدایَم کرد و در همان دم وال بُزُرگ خیزی به جلو؛ چون برق پائین رفت و خار آن نِفرینی زوبین دوم که در جَوارم کشیده می شد به اینجایم گرفت (با این کار دست خود به زیر شانه زد)؛ آری درست همین جایم گرفت و گُمان بُردَم به شعله های دوزَخَم کِشَد، در همان وقت، در همان موقع، ناگهان، شَکرِ خدای بزرگ، خار زوبین سراسر گوشت تمام دستم را جریده، نزدیک مُچ بیرون شد و فرا آب شناور شدم؛ آقائی که
آنجا ایستاده بقیه را گوید (ضمنأ معرفی می کنم، ناخدا-دکتر بونگر، جَرّاح کشتی: بونگر، پسرم، ناخدا). حالا پسر بونگر، سهم خود از رشته داستان را بباف."
آقای متخصص که بدین شکل صمیمانه نام برده شد، در تمام مدت نزدیکشان ایستاده بود، بدون هیچ نمایان خَصیصه ای که والا مَنزِلَتَش در کشتی را نِشان دَهَد. سیمائی داشت بَس گِرد اما متین؛ با کبود ردا یا پیراهن پشمی بور و مُرَقَّع شلواری به پا؛ و تا آن دم حَواسِ خود را میان پازوئی در یک دست و قوطی قُرصی در آن دگر، دست تقسیم کرده گهگاه مَلامَتی نِگاهی به استخوانی اندام های دو ناخدای افلیج می انداخت. اما وقتی مافوقش به آخاب مُعَرِّفی کرد، کُرنِشی مودبانه کرده بی دِرَنگ سراغ اجرای دستور ناخدای خویش رفت.
جراح کشتی وال
شکرد چنین آغاز کرد، "بد زخمی بود هولناک و این ناخدا بومر توصیه مرا پذیرفت و کهن سامی را در
جهت-"
ناخدای یِکدست با بریدن صحبت، خطاب به آخاب گفت"سموئل اندربی نام کشتی من است، ادامه بده پسر"
"کُهَن سامی
را درجهت شمال راند تا از سوزان گرمای استوا دور شویم. اما هیچ
اِفاقه نکرد- هرچه در توان داشتم کردم؛ شبها کنارش بیدارخوابی کشیدم و در مورد برنامه غذائیش بسیار سخت گیری کردم-"
خود بیمار وسط حرف جراح دویده گفت، "بله بسیار سختگیر!" سپس ناگهان لحن گردانیده افزود، "هرشب با من داغ رام تادی ها می زد تا بدان پایه که نتوانست دید تا تَنزِیب گذارد؛ و حدود سه بامداد مَست به بسترم می فرستاد.
آه ای اختران! براستی کنارم بیدار می ماند و در مورد برنامه غذائی بسیار سختگیر بود. وه که! رَقیبی است عالی و از نظر پرهیزغذائی بس سختگیر، این دکتر بونگر. (بونگر، ناقُلا بخند! چرا نمی خندی؟
می دانی چه دِلنشین ناکِسِ عزیزی.) به هَر حال، ادامه بده پسر، کُشته شَدَن به دست تو را خوشتر دارم تا زندگی به دست دیگری."
بونگرِ آرام و پارسا وار، با اَندَک کُرنِشی سوی آخاب گفت، "عالیجناب، باید پیش تَر پِی بُرده باشید، ناخدای من گهگاه تمایل به شوخ طبعی دارد و بسی چیز های ظریفانه از این دست برایمان بافَد. اما من نیز - به قولِ فرانسویان، آنپسان[19]-
توانم گفت که، جک بونگر، که تا این اواخر روحانی مُحتَرَمِی بوده - بشخصه مردی است در پرهیز شدید و مطلق از هر مُسکَر؛ هرگز نمی نوشم-"
ناخدا بانگید، "آب را! هیچگاه ننوشد؛ برایش نوعی اِحتِقان است؛ آب شیرین دچار آب هراسیش کند؛ با این حال ادامه بده- پی داستانِ دست را
بگیر."
جراح با خونسردی گفت، "آری، لاجرم چنین کنم؛ جناب؛ پیش از قطع صحبت شوخی آمیز ناخدا بومر می خواستم بگویم رَغمِ همه بهترین و سخت ترین تلاش هایم زخم پیوسته بد تر و بد تر می شد؛ جناب، حقیقت این است
که موحِش ترین زخمِ بازی بود که جراحی توانست دید، به طول بیش از دو قَدَم و چند بوصه. با ریسمان ژرفا سنج اندازه زدم. خلاصه، سیاه شد و می دانستم چه چیز در خطر است، و برداشته شد. اما در گذاشتن آن استخوانی دست در آنجا هیچ دَستی نداشتم؛ آن چیزخلاف همه مقررات است –با اشاره پازو گفت کار ناخداست، نه من؛ دستور ساختش به نجار
داد و واداشت آن تُخماق را در انتهایش گُذارَد؛ بگمانم برای پَریشیدن مغز کسی، کاری که باری کوشید با کله خودم کُنَد.
گهگاه دچار خشم شیطانی می شود. با برداشتن کلاه و پس زدن مو و نَمایِشِ کاسه سان کاوی در کله خویش، که در عین حال کمترین اثر زخم یا نشانی از این که هیچگاه زخم بوده نداشت، گفت، این فرورفتگی در اینجا را می بینید جناب – خوب خواهدتان گفت چگونه پیدا شده؛ می داند."
ناخدا گفت،
"نه نمی دانم، اما مادرش چرا؛ با آن زاده. آه، ای بونگر، چه
مَهیب قَلّاش که توئی! هیچوقت چنین بونگری در کل دریاها بوده؟ باید تو ناکِسِ در تُرشی میری؛ تا برای اَدوار آتی حفظ کنند."
حالا آخاب که تا اینجا ناشکیب به گفتگوی جانبی میان دو مرد انگلیسی گوش سپرده بود، بانگ زد، "وال زال چه شد؟"
ناخدای یکدست
فریاد زد، "آه بله! بسیارخوب؛ پس از فرو رفتن تا مدتی دوباره ندیدیمش؛ درواقع همانطور که پیشتر اشاره کردم، در آن موقع نمی دانستم کدام
وال بوده که چنین حُقّه ایم زده، تا اینکه مدتی بعد، با برگشت به خط استوا از موبی دیک - نامی که برخی به او
داده اند- شنیدیم و آنوقت دانستم او بوده"
"آیا دوباره
به رَدَّش رِسیدی؟"
"دوبار"
" اما
نتوانستی به زوبینش گیری؟"
"نخواستم تلاش کنم: یک دست کافی نیست؟
بدون این یکی چه کنم. ضمنأ فکر کنم
موبی دیک آنقدر که بَلعَد دندان نَزَنَد."
بومر میان صحبت
ناخدا دویده گفت، "خوب در اینصورت دست چپ را طَعمه کَسبِ راست کن. بس
موقرانه و حِساب شده، یکی پس از دیگری، به دو ناخدا کرنشی کرده گفت، "آقایان می دانید که مَشیَّت اِلهی اندام های گوارشی وال را چنان مُعقَّد ساخته که حتی هضم کامل دست انسان برایش کاملا نامُمکن است؟ او هم این را
می داند. پس آنچه را بَدسِگالی وال زال گیرید صرفا حَرَج اوست. زیرا هیچگاه
قصد بلع، حتی یک اندام، ندارد و تنها در پی اِرعاب با حمله های دروغین است. هرچند گهگاه
آن تردستِ پیر را مانَد که پیشتر در سیلان بیمارم بود و تظاهر به بلع چاقوی جیبی می کرد و یکبار صادقانه گذاشت چاقو وارد معده اش شود و دوازده ماه و بیشتر در شکمش
ماند؛ آنوقت مُقیی دادَمَش و در تکه های کوچک بالاش آورد؛ توجه می فرمائید. هیچ راه امکان پذیری برایش نیست که چاقوی جیبی را هضم کرده آن را به دستگاه کلی جسمانی اش بیفزاید. آری ناخدا بومر،
گر در این مورد دست جُنبانید و تصمیم داشته باشید دستی را بخاطر امتیاز تدفین شایسته دیگری گرو گذارید، در آنصورت، خوب، دست آنِ شماست؛ فقط خیلی زود به وال فرصت رویاروئی دیگری دهید.، همین."
ناخدای انگلیسی
گفت، " نه، متشکرم بونگر، دستی که دارد ارزانیش باد، زیرا چاره ایم نیست و آنوقت او را نمی شناختم؛ اما نه دست دیگر. دیگر کاریم با زال والان نیست؛ یکبار بهر صیدش
قارب انداختم و همان مُجابم کرده. دانم که
کشتنش اِفتِخاری است بزرگ؛ و اینکه یک بار کشتی اِسپرمِ گرانبها دروست، اما، زنهار، بهتر است به حال خودش گذارید؛ - با نگاهی به پای استخوانی- موافق نیستی ناخدا؟"
"همینطور
است. با این همه، بخاطر همه این ها همچنان
در طَلَبَش رَوَند، آنچه بهتر است بحال خود گذارده شود، همان چیز لعنتی، همیشه بیش از هر چیز مردم را مجذوب کند. سراپا وسوسه است! چه مدت از
آخرین روئیتش گذشته؟ کدام راه می رفت؟"
بونگر، در حالی که
چون سگی خمیده بنحوی غریب بوکشان گِرد آخاب می گشت بانگ زد؛ "پناه بر خدا، لعنت بر شیاطینِ ملعون، خون این مرد در نقطه غلیان است –تَب سَنج آرید! نَبضَش این تخته ها را به تَپِش انداخته! قربان!"- نیشتری از جیب بیرون کشیده نزدیک بازوی آخاب کرد.
آخاب به نعره گفت،
"ایست!" و او را به نرده دیواره کشتی کوفت. "خدمه به قارِب! کدام راه می رفت؟"
ناخدای انگلیسی
مورد پُرسِش فریاد زد، "یا خدا! چه شده؟ گُمانم به شرق می
رفت." سپس با فتح الله زِمزِمه کرد،
"شیداست ناخداتان؟"
اما فتح الله با
نهادن انگشتب بر دهان، از فراز دیواره عرشه سُرید تا پاروی سکان قارب گیرد، و آخاب
با تاباندنِ بالابَرِ بُرِش وال به سمت خود به ملاحان
کشتی فرمان داد آماده پائین بُردَنَش باشند.
در یک چشم بهم زدن در پاشنه قارب ایستاده بود، و ملاحان مانیلی در جهِش سر پارو های خویش. تلاش بدرود گوئی ناخدای انگلیسی بیهوده بود. آخاب، با سیمائی به صلابت سنگ آتَش زنه، پشت به کشتی بیگانه و
رو به سوی کشتی خویش، تا پهلوی پیکواد راست ایستاد.
[1] - سَرِ وال شاه راست و دُم، مَلَکه را. هِنری دِ
بِرَکتون.
[2] -
According to Henry de Bracton, de balena vero sufficit ...
si rex habeat caput, et regina caudam: "the king owns the head of the
whale, the queen owns the tail".
[3] - بیدلی در همه احوال...
[5] - جمهوری اکوادور: کیتو.
[6] - Equator.
[8]- Belshazzar's awful
writing: an ominous message to a biblical king: "Thou art weighed in the
balance and art found wanting."
[9] - بومی مانین، راننده نعش کش قدیمی: در فرهنگ عامه دریانوردی،
بومی مانین پیشگوست، به ویژه پیشگویی کننده پاداَفرَه و فلاکت، مثل سرنوشتی که در فصل 40برای پیکواد پیش بینی شده.
[10] - به دکل میخ کردن:
گاه در شرایط وخیم در نبردهای دریایی پرچم را به دکل میخکوب می کردند تا کسی در کشتی
نتواند به نشانه تسلیم پایین بیاورد. بسنجید با دستور آخاب به میخ زدن پرچم جایگزین به دکل پیکواد
در فصل 135.
https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/99-the-doubloon
[11] - شهرستان تولند: اینجا و در فصل نود و سوم،
زادگاه پیپ شهرستان تولند، کانکتیکات است. با این حال، در فصل 2 "شهسواران و نوچه ها"، پیپ اهل آلاباما است. برای بحث در مورد این مُغایِرَت،
نِک. «پسر فقیر آلابامایی» در فصل 27. همچنین به «شهرستان تولند» در فصل 93.
[12] - بازنگری روایت: ساکت کردن پیپ=Hushing Pip // برخی از ژکیدن های پیپ
تا حدی کُفرآمیز تلقی می شد. عبارت او، «در رستاخیز»، با اشاره به به اصطلاح روز آخر
یا روز داوری، زمانی که همه ارواح یا به بهشت یا جهنم فرستاده می شوند (نِک. مکاشفه
20)، توسط ویراستاران بریتانیایی صرفا بصورت «روزی» اصلاح شد. همچنین به «هیش! هیش!
و غیره» در زیر مراجعه کنید.
[13] - بازنگری روایت: هیس گفتن پیپ// آخرین سطرهای پیپ-
وقتی به خویش هیس گوید خدا را در حال چیدن توت سیاه میبیند، آشپز را صلا دهد و خواندن
گیرد و سپس آواز بکلی قطع می شود زیرا حتی صرف تصویر توت چینی خدا می توانست ناخوشایند
باشد. شاید حذف کار خود ملویل بوده تا به پیشبینی شوم تر پیپ: "خسیس سبز به
زودی شما را احتکار خواهد کرد!" پایان دهد. (همچنین نک. "در رستاخیز"
در بالا. فیدلسون (557) گوید ممکن است blackberrying”" طرز ادای “blackbirding,”= //برده گیری/ربائی، از
زبان پیپ باشد. ترانه خنیاگری سیه سیما با ریشه های آفریقایی، به نام "جنی نان
ذرتت بپز" "Jenny
Get Your Hoe Cake Done" توسط جوئل واکر سوینی
محبوبیت یافت و خودش آنرا در 1840 در نیویورک خواند.
[14] - یکه ران او: در فصل. 50، فلاسک معتقد است، اما استاب
شک دارد که آخاب هنوز هر دو زانو را دارد. در اینجا، آخاب در واقع بیشتر پای خود را
از دست داده، هر چند در فصل. 108 نجار که پروتز جدیدی را می سازد، می گوید این فقط
یک استخوان ساق پا است.
[15] - در زبان عامیانه دریانوردان، "trim dish"به
معنای حفظ تعادل قایق است. وال، که در دایره های تنگ شنا می کند، قارب وال گیری را
به طور خطرناکی به یک طرف کج می کند. خدمه روی لبه (gunwale) طرف مقابل قارب می نشینند
تا تراز شود و خطر واژگونی کاهش یابد.
[16] - بازنگری روایت: آنها مال من بودند // تبدیل "بودند"/
"were"
به "هستند"/"are" در نسخه بریتانیایی
به تفاوت مهمی در نمودن احساس آخاب می انجامد، به ویژه با توجه به بحث قبلی در مورد
قانون شکار نهنگ در "Fast-Fish
and Loose-Fish" (فصل 89). به احتمال زیاد ملویل این تغییر را انجام
داده. در نسخه آمریکایی، آخاب ادعا میکند زوبینهایی که در موبی دیک گیر کرده بودند
«از او» بودند. با این حال، با توجه به قانون توضیح داده شده در فصل. 89، زوبین ها
متصل به نهنگ به هر کس که آن نهنگ را بگیرد تعلق می گیرد. گفتن اینکه زوبین ها «مال
من بودند» نشان می دهد که آخاب از دست دادن وال خود را تصدیق می کند. اما گفتن اینکه
" مال من اند" (آنطور که در نسخه بریتانیائی آمده) نشان می دهد که او همچنان
علی رغم قانون بسته و رها ادعای مالکیت دارد.
از آنجایی که تغییر زمان گذشته به زمان حال از نظر دستوری الزامی نیست، احتمالاً ویرایشگر
این تغییر را انجام نداده و خود ملویل در برگههایی که به انگلستان فرستاد
"بودند" را به «هستند» تغییر داده تا ادعای اخاب نسبت به موبی دیک را تشدید
کرده باشد.
[17] -
Lord,
hearts and souls alive.!?!?
[18] - برج لیما: اشاره به زمین لرزه های 1746 و 1828 در
لیما، پرو. همچنین به "زلزله های سرنگون کننده کلیسای جامع" در فصل 42.
[19] - En
passant.
[1] -
Cod (pl:
cod) is the common name for the demersal fish genus Gadus, belonging to
the family Gadidae.
[7]
https://www.reverso.net/text-translation#sl=eng&tl=ara&text=to%2520wet%250A%250A%250A%250A
–
[1] -
The cubic foot (symbol ft3 or cu ft) is an imperial and US customary (non-metric)
unit of volume, used in the United States and the United Kingdom.
https://ar.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%83%D8%B9%D8%A8
[2] - کورد.
سنجه حجم هیمه، نمایانگر پَشته ای هیزم به ابعاد 4 × 4 × 8 قَدَم برابر با 128 قدم مکعب.
[3] - رب ارنی انظر الیک قال : لن ترانی.
[4] - آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد.
/
سِرّ خدا که در تتق غیب مُنزَوی است
مستانه اش نقاب ز رخ بر کشیم.
/
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کآن را که خبر شد خبری باز نیامد.
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفتهاند و شنیدیم و خواندهایم.
/
و چون موسی به وعده گاه آمد عرض کرد: رب ارنی انظر الیک قال : لن
ترانی؛ پروردگارا ! "خود را به من بنمای" تا تو را تماشا کنم .
خداوند فرمود
: " هرگز مرا نخواهی دید"؛ لیکن به کوه نگاه کن پس اگر بر جای خود
قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید. پس پروردگارش آن را متلاشی ساخت و موسی مدهوش بر
زمین افتاد...(اعراف آیه 143).
http://somamus.blogfa.com/post/463
[5]-
[6] - تیرس=tierce، خم/خمره ای به کنجایش چهل و دو گالن. در اشاره به خم هایدلبرگ.
[7] -"Canst
thou fill his skin with barbed irons? Or his head with fish-spears? The sword
of him that layeth at him cannot hold, the spear, the dart, nor the habergeon:
he esteemeth iron as straw; the arrow cannot make him flee; darts are counted
as stubble; he laugheth at the shaking of a spear!" This is Job 41:7 and
41:26-29. Evelyn C. Leeper.
[8]-
Spiracle.
[9] -Spout.
[3] -
stunsail. Studding sail. https://en.wikipedia.org/wiki/Studding_sail
https://en.wikipedia.org/wiki/Square_rig
[4] - https://r.search.yahoo.com/_ylt=AwrWmjUDbA9iynMACgEXFwx.;_ylu=Y29sbwNncTEEcG9zAzEEdnRpZAMEc2VjA3Ny/RV=2/RE=1645206660/RO=10/RU=https%3a%2f%2fen.wikipedia.org%2fwiki%2fSleet/RK=2/RS=._Qr99MCI01IRY81nFjUXkkhWw8-
[5] -https://en.wiktionary.org/wiki/telltale_compass
[8] - https://r.search.yahoo.com/_ylt=AwrWmjVj6BNicwwAcgYXFwx.;_ylu=Y29sbwNncTEEcG9zAzQEdnRpZAMEc2VjA3Ny/RV=2/RE=1645500644/RO=10/RU=https%3a%2f%2fen.wikipedia.org%2fwiki%2fAlbatross/RK=2/RS=lpEFWrGG.ahMnm4hwEU8c.JwF_s-
[13] . WEBSTER, NOAH (1758–1843) The first person to write a dictionary
of American ... dubbed the work as "Noah's Ark."
[14] .
A boatsteerer was a position on a nineteenth-century whaleship.
One of the most responsible members of the crew, his duty was to pull the
forward oar of a whaleboat until reaching striking distance of a whale. He then would harpoon
the whale with an iron while the boat-handler (mate) guided the boat.
[16].
Melville's "The Town-Ho's Story"
Sherman Paul
American Literature
Vol. 21, No.
2 (May, 1949), pp. 212-221 (10 pages)
Published By: Duke University Press
https://doi.org/10.2307/2922026
https://www.jstor.org/stable/2922026
*کهن
فریاد وال شکاران** به محض مشاهده وال از سر دکل، که هنوز هم در صید کلان لاک
پشتان گالاپاگوس سر دهند.
**تَصحیف "تانور/townor "در زبان سرخ پوستان وامپانواگ امریکای شمالی به معنای "دو باره نهنگ را دیدم."
. هالووین (به انگلیسی:
Halloween) مخفف هالووز ایونینگ[۵]
(Hallows' Evening) به معنای شب قدیسان، جشنی است که در ۳۱ اکتبر و در شامگاه مراسم روز همه قدیسین
از آیینهای مسیحیت غربی، برگزار
میشود. هالووین روز اول مراسم سهروزه
آلهالوتاید است[۶]
که مناسبتی در تقویم کلیسا
برای بزرگداشت یاد درگذشتگان، از جمله قدیسان، شهیدان مسیحی
و دیگر مؤمنان درگذشته است..[۷][۸]
[17]
[18] . مارتا واین یارد که اغلب صرفا واین یارد خوانده شود جزیره ای است واقع در جنوب
کیپ کاد در ماساچوست ایالات متحده امریکا.
. ملاح
دریاچه های بزرگ امریکائی. [19]
[20] . کَپَر سرخپوستان نام نوعی خانه موقت سنتی
اقوام مختلف سرخپوست
بومی آمریکای شمالی است. در زبانهای بومی آمریکای شمالی به این
کپرها، ویگوم (Wigwam) و ویکیاپ (wickiup)
گفته میشود. در جنوب غربی و غرب ایالات متحده به این کپرها ویکیاپ و
در شمال شرقی ایالات متحده و کانادا معمولاً به آنها ویگوم میگویند.
[21] . هو-چانک، (به انگلیسی:
Ho-Chunk)، یکی از قبایل بومی ایالات متحده هستند. این قبیله هم چنین به نام وینهبگو نیز شناخته میشوند. مردم
این قبیله بومی ایالتهای کنونی ویسکانسین
و ایلینوی
هستند.
[22] .
Chicha is beer made from corn (maize), served in Latin America.
[23] . منارِ رُک (spire) در معماری، سازۀ هرمی بلندی که برفراز برج نصب میشود.
منار رُک را معمولاً عنصری تزیینی تلقی میکنند، اما در اصل نوعی سقف هرمی معمولی بوده
است.
[24] . A Hall of Justice is an occasional
term for a city's police headquarters, and exists in cities across the United
States.
[25] .
St. Mark is the patron saint of Venice. St. Dominic supposedly was one of the
first Inquisitors, though actual historical evidence of this seems to be thin
on the ground.
[26] . Pour out - express without restraint;
"The woman poured out her frustrations as the judge listened"
[27] .
Sea biscuit. very hard unsalted biscuit or bread; a former ship's staple,
hardtack, pilot biscuit, pilot bread, ship biscuit. type of: biscuit. small
round bread leavened with baking-powder or soda.
[28].
Run. Nautical The immersed part of a ship's hull abaft of the middle
body.
[30] . مین-چین (Main-chains) صفحه افقی قفسه مانند طرفین بدنه کشتی، که مهارهای تثبیت دکل اصلی
بدان بسته شده و ایستگاهی است برای ژرفا سنجی در آبهای ساحلی و برداشت آب از دریا
و امور دیگر. م.
[31] .
Roll: rock from side to side, a movement peculiar to a sperm whale during a
fight
[33] . پاهی (Pahi) قارب دو تنه جنگی سنتی تاهیتی با دو دکل به
شکل عاج فیل در دماغه که بادبان های لچکی بدان بسته می شد.
[34] . عرشه عقبی.
(poop deck) در کشتی های بادبانی قدیم عرشه نرده داری که بام کابین ناخدا در انتهای
کشتی را تشکیل می دهد و محل مناسبی برای دیده بانی است. مأخوذ از la poupe فرانسه، خود از puppis لاتین، در انگلیسی، ،stern به معنی پاشنه کشتی.
[35] . اتو-دا-ف (از پرتغالی auto da fé
[ˈaw.tu dɐ ˈfɛ]، به معنای «اقدام ایمانی»)
محکمه و مراسم توبه در ملأ عام بدعتگذاران و مرتدان در اسپانیا و مستعمرات آن،
پرتغال و مکزیک که در فاصله قرون 15 تا 19 میلادی بمنظور تفتیش عقاید برگزار می شد و شدیدترین مجازات آن زنده سوزاندن
محکومان بود.
. دُخس. تُخَس. دلفین. (از
اقرب الموارد). خرک ماهی و آنرا بهندی سوس گویند. (منتهی الارب). دهخدا. [36]
[38] .
Melville's mockery of foreign whalers De Jong, Cornelis
Veröffentlichungsversion / Published Version Zeitschriftenartikel / journal
article Empfohlene Zitierung / Suggested Citation: De Jong, C. (1986).
Melville's mockery of foreign whalers. Deutsches Schiffahrtsarchiv, 9, 217-226.
https://nbnresolving.org/urn:nbn:de:0168-ssoar-56113-3.
[39] . ذوالقرن. نام نوعی ماهی است. (کتاب البلدان ابن
الفقیه). قوقی. ختو. زال. ماهی زال. حریش. هرمیس نوعی پستاندار دریائی ۞ از راسته قطاس ها که طولش تا 4 متر می رسد یکی از دندانهای
نیش جنس نر این حیوان رشد بسیار یافته و بموازات طول بدن حیوان ازدهان خارج میشود
(حدود 3 متر) و مانند شاخی دراز و افقی در جلوی سر قرار دارد و عضو دفاعی حیوان است.
دهخدا.
[40] .
Leviathan or The Matter, Forme and Power of a Commonwealth Ecclesiasticall
and Civil, commonly referred to as Leviathan, is a book written by Thomas
Hobbes (1588–1679) and published in 1651 (revised Latin edition 1668).
[41] . اسکریمشاو/عاج تراشی/ Scrimshawهنری است عامیانه مختص آمریکای شمالی.
[42] . لیومانو= leiomanoچماق دندان
کوسه ای است که در فرهنگ های مختلف پلینزی، بویژه بومیان هاوایی بکار می رود.
[43] . سَنَط هاوایی یا اقاقیا کوآ (نام علمی: Acacia
koa) نوعی درخت گلدار از خانواده حبوبات است.
[44] . فرلانگ.
یک هشتم میل، تقریبا معادل 201 متر.
[یک چنین موجود خدا هم نافرید!].
[45].
Royal shroud (uppermost sail).
