ماغ مرغی باشد سیاهفام و بیشتر در آب نشیند. دقیقی گوید: ای خسرو مبارک یارا کجا بود جایی که باز باشد پرّید ماغ را رودکی گوید: ماغ در آبگیر گشته روان راست چون کشتی است قیراندود]. واژگان پهلوی و نام علمی امروزین این پرنده؟
- چنگر معمولی (یا پرلا): با نام علمی Fulica atra از خانواده یلانیان. پرندهای کاملاً سیاه با پیشانی و منقار سفید که بومی آبگیرهای ایران و آسیای میانه است و روی آب شناور میماند. [1, 2]
- باکلان بزرگ (قرهغاز): با نام علمی Phalacrocorax carbo از خانواده باکلانیان. پرندهای بزرگ، کشیده، کاملاً سیاهرنگ و قیراندود که بیشتر در آب غوطهور است و گردنی شبیه به مار دارد.
(در برخی حواشیِ لغتنامهها مانند حاشیه دکتر معین بر برهان قاطع، به دلیل ویژگیهای زیستی چنگر، بر روی Fulica atra تأکید بیشتری شده است). [1, 2]
- وضعیت در زبان پهلوی: این واژه در زبان پهلوی (پارسی میانه) و همچنین زبان هند باستان (سانسکریت: madgu-) به صورت «māg» وجود داشته که دقیقاً برای نامگذاری «مرغابیهای تیره و پرندگان آبزیِ غوطهور در آب» به کار میرفته است. [1]
- دگرگونی صوتی (گ \(\leftarrow \) غ): این واژه نیز دقیقاً از همان قانون صوتیِ حاکم بر تمام واژگانی که در این زنجیره بررسی کردیم (مانند وَرغ، راغ، کُناغ، شوغ) پیروی کرده است. حرف «گ» در انتهای واژهٔ پهلوی māg، در دگرگونی گویشهای خراسانی و ماوراءالنهری به «غ» تبدیل شده و ریخت «ماغ» را در شعر شاعران سبک خراسانی پدید آورده است. [1]
«ای خسرو مبارک، یارا کجا بود / جایی که باز باشد پرید ماغ را» [1]
- معنی: «ای پادشاه خجسته و نیرومند! در فضایی که بازِ شکاری (شاهین) بالگشوده و حضور دارد، پرندهٔ ضعیفی مانند ماغ هرگز جرئت و توانِ پریدن و پرواز نخواهد داشت.» (تمثیلی از قدرت پادشاه در برابر دشمنان کممایه). [1, 2]
«ماغ در آبگیر گشته روان / راست چون کشتییست قیراندود» [1]
- معنی: «حرکت این پرندهٔ سیاه بر روی آبگیر، دقیقاً مانند کشتیِ کوچکی است که بدنهٔ آن را برای جلوگیری از نفوذ آب با قیر سیاه پوشانده و عایق کرده باشند.» (اشاره به سیاهیِ یکدست، براق بودن پرها و شناوریِ آرام پرنده بر سطح آب). [1, 2]
ای خسرو مبارک، یارا کجا بود / جایی که باز باشد پرّید ماغ را
- یارا: به معنی توانایی، جرئت و قدرت است (پهلوی: yārīh).
- مفهوم درست: «ای پادشاه، در قلمرویی که بازِ شکاری (نماد پهلوانی مقتدر، تیزچنگال و شاهانه) حضور دارد، پرندهٔ مأخوذبهحیا و صلحجویی مانند ماغ (که فقط روی آب شناور است و پروازی سنگین دارد)، هرگز جرئت و توانِ خودنمایی، قدرتطلبی و پرواز مقتدرانه نخواهد داشت.» این یک تمثیلِ سیاسی-حماسی برای نشان دادن هیمنه و ابهت پادشاه بر دشمنان یا رعایا است. [1]
- پرواز دشوار: چنگرها به سختی از روی آب بلند میشوند و برای پرواز باید مسافتی را روی آب بدوند.
- شکارِ آسان بودن: این پرندهها در برابر پرندگان شکاری تیزپرواز (مثل باز و شاهین) به دلیل کندی در پرواز، موقعیت ضعفِ مطلقی دارند. [1]
///////////////
ماغ. (اِ) مرغی باشد سیاهفام و بیشتر در آب نشیند. (لغت فرس اسدی، چ اقبال، ص ۲۳۵). نوعی مرغابی است و آن سیاه میباشد و به عربی مایکون [۞] و به ترکی قشقلداق گویند و از گوشت آن بوی لجن میآید. (از برهان). نوعی مرغ آبی سیهفام به قدر ماکیان که بیشتر در آب باشد. (آنندراج). هندی باستان، مگدو [۞] (نوعی پرندهٔ آبی). (حاشیهٔ برهان، چ معین). نوعی مرغابی سیاهرنگ [۞] که به ترکی قشقلداق میگویند. فواصل انگشتان پای این پرنده فاقد پرده است. (فرهنگ فارسی معین). مرغ سپیدپیشانی. مرغی است از مرغان آب، سیاه و درازدم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
ماغ در آبگیر گشته روان
راست چون کشتیی است قیراندود.
رودکی (از لغت فرس اسدی، ص ۲۳۵).
ای خسرو مبارک، یارا کجا بود
جایی که باز باشد پرید ماغ را.
دقیقی (از لغت فرس ایضاً).
چو خسرو گشاده در باغ دید
همه چشمهٔ باغ پر ماغ دید.
فردوسی.
به که بر دونده بسان کلاغ
به دریا به کردار ماهی و ماغ.
فردوسی.
گه افکند نخجیر بر دشت و راغ
گهی زد به ناوک ابر میغ ماغ.
فردوسی.
هر باز به زیر چنگ ماغی دارد
هر سرخگل از بید جناغی دارد.
منوچهری.
بلبل به شاخ سرو برآرد همی صفیر
ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر.
منوچهری.
چو کز شاخ درخت خویشتن آویخته
ماغ سیه با دو بال غالیهآمیخته.
منوچهری.
به هر سو یکی آبدان چون گلاب
شناور شده ماغ بر روی آب.
اسدی.
[۞]
دل تیهو از چنگ طغرل به داغ
رباینده باز از دل میغ ماغ.
اسدی.
به پستی چو آب و به بالا چو ابر
شناور چو ماغ و دلاور چو ببر.
اسدی.
رنگ را اندر کمرها تنگ شد جای گریغ
ماغ را اندر شمرها سرد شد جای شناه.
(از لغت فرس اسدی).
گر در آتش شدی ز حرص ثنات
یافتی خلعت سمندر ماغ.
مجدهمگر (از آنندراج).
|| به معنی میغ و نزم هم گفتهاند و آن بخاری باشد بسیار تیره و ملاصق به روی زمین و آن را به عربی زباب خوانند. (برهان). میغ و نزم. (ناظمالاطباء). میغ. (غیاث). تیرگی و بخاری که در زمستان در هوا پدید آید و از او نمیبارد. بعضی میغ و ماغ را یکی دانستهاند. رشیدی گفته در اشعار قدما عطف تفسیری بسیار واقع است؛ بنابراین میغ امالهٔ ماغ تواند بود که ابر رقیق باشد. (آنندراج). بخار که در ایام سرما گاهگاهی به وقت صبح میباشد و به هندی کوهل گویند. (غیاث). زباب و بخاری تیرهٔ ملاصق زمین. (ناظمالاطباء). میغ = مِغ = مِه. (حاشیهٔ برهان، چ معین). بخاری تیره که هوای نزدیک به زمین را اشغال کند. مه. (فرهنگ فارسی معین):
در آفتاب فضل گشا پروبال را
کز پیش آفتاب برفتهست میغ و ماغ.
مولوی (از آنندراج).
چونکه خورشید سوی مغرب شد
شد جهان تیرهرو ز میغ و زماغ.
مولوی (از فرهنگ جهانگیری).
کو ببخشد هم به میغ و هم به ماغ
نور جان، والله اعلم بالبلاغ.
مولوی.
|| نوعی از کبوتر هم هست که هر دو بال و گردن و سینهٔ او سرخ میباشد و سبز هم میشود و سبز آن را سبز ماغ و سرخ آن را سرخ ماغ میگویند. (برهان) (از ناظمالاطباء). نوعی از کبوتر که هر دو بال و سینهٔ او سبز و سرخ باشد یا سیاه باشد. اول را سبز ماغ و ثانی را سرخ ماغ و ثالث را سیهماغ گویند. (آنندراج). نوعی از کبوتر. (غیاث). || به معنی ابلق نیز آمده. (غیاث).
