باب اللام
____________
بال - گویند ببال ، یعنی بروی و با فزونی بالاکن - عنصری گفت :
شاها هزار سال بِعِزّ اندرون بزی
وانگه هزار
سال بملك اندرون بيال .
بال- (دیگر) ساعد بود. کسایی گفت :
دل نرم کن بآتش و از بابزن
مترس
کز تخم
مردمانت برو نست پر و بال.
یال - گردن بود . عنصری گفت :
ازو رسیده بتو نقد صد هزار درم
ز بنده
بودن او چون کشید باید[1]
یال.
فَتال - یعنی که از جای اندر آهخت و از جای بکند . عماره گفت :
باد بر آمد بشاخ سیب[2]
شکفته[3] بر سر میخواره برگ گل بفتالید.
و شاهسار گفت :
گهر فتال شد این دیده از جفای کسی
که بود
نزد من او ر اتمام ریز فتال[4].
نال - قلم باشد و گویند آن چوب باریک بود که در میان قلم باشد. و فرخی گفت :
از لب جوی عدوی تو بر آمد ز نخست
زین سبب کاسته
و زرد و توان باشد نال.
نهال- درخت نونشانده بود. عنصری گفت :
بیك ماه بالا گرفت آن نهال فزون
زانک دیگر درختان بسال.
دو لب چو نار کفیده دو برگ سوسن[6]
سرخ
دو رخ چو نار
شکفته دو برگ لاله لال.
زال - فرتوت[7] پیر کهن گشته بود.
زر
همچنین، و پدر رُستَم را زال زر از آن گفتندکه از مادر سپید موی زاد و فرتوت خِرِف
باشد. منجیك گفت:
یا رب چرا نبَرَد مرگ از ما
این سالخورده زال و بُن انبانرا[8].
هال- آرام[9]
بُوَد، دقیقی گفت :
گمان مبر که مرا بی تو جای هال بُوَد
جز از تو دوست
گَرَم[10]
خون من حلال بود.
شال - گلیم
كوچك بود. عنصری گفت :
زان مثل کار من بگشت و بتافت
که کسی شال
جست و دیبا
یافت.
غال - غلتیدن[11]
بود ، یعنی گردیدن بود بپهلو. عماره گفت :
آهو مر[12]
جفت را بِغالَد بر خَوید
عاشق
معشوق را بباغ بغالید.
چال - مرغی
باشد چند[13] زاغی و
گوشتش بطعم گوشت بط باشد. شاهسار گفت:
چو باز را بِکَنَد بازدار مِخلَب و
پر[14]
بِروز صید
برو كَبك راه گیرد و چال.
گُوال - اندوختن بود. طبیبان گفت :
بزرگان گنج سیم[15]
و زر گُوالَند .. تو از آزادگی[16]
مردم گوالی.
شهید گفت :
زمانه ازین هردوان بگذرد تو بُگوال چیزی کزو نگذرد[17].
کَلال - میان سر بود. حکاک گفت :
یا زَنَدَم یا کَنَدَم ریش پاک[18] یا دَهَدَم کارد یکی[19]
بر کلال.
فیال - آغاز[20]
بود بلغت بلخ[21]
و زمین فیال آن بود که از نخست باز [22]بکارند.
بوشکور گفت :
مر این داستان کش بگفت[23]
از فیال
ابر
سیصد و سی و سه بود سال.
سگال - کسی که سازگاری همی کند باندیشه گویند که همی سگالد. فرخی گفت :
بِاَقصای
جهان از فَزَع[24]
تیغش هر روز
همی صلح سگالد دل
هر جنگ سگالی.
کوتوال - دِزدار بُوَد. عنصری گفت :
آلتست[25] آری ولیکن روزگارش زیردست
قلعه است آری
ولیکن آفتابش کوتوال.
پالاپال - چیزی بود که سخت پاینده بود تازیش سیّان[26] بود. دقیقی گفت
:
بِفَرّ و هیبت شمشیر تو[27]
قرار گرفت
زمانه یی که پُر آشوب بود پالاپال[28].
سفال - پوست گوز و پسته و فندق بود و آنچ بدین ماند همه سفال خوانند همچون
چیزها که از گِل سِرِشته بود چون سبود و کوزه و آنچ بدین ماند. منجیك گفت :
آنجا كه پُتك باید خایسك بیهُده ست
گوزست خواجه سنگین مغز آهنین سفال.
شَگال - جنسیست از روباه و بّسَگ ماند و سرخ گون باشد. و موی او نیز با موی روباه بیامیزند. فرخی گفت :
کجا حمله او بود چه کوهی چه مصافی
کجا هیبت او بود چه شیری چه شَگالی.
همال - همتا و همباز باشد. بوشکور گفت :
دل من پر آزار از آن بدسگال
نَبُد دست من چیره بر بدهمال.
هامال - همال باشد. خسروی گفت :
این آتش و این باد و سیم آب و زپس[29] خاک
هر چار
موافق نه بیکجا و نه هامال.
پیخال - سرگین مرغ باشد و در همه مرغان بکار برند و تازیش ذرق
باشد. زینتی[30] گفت :
چو باز دانا کو گیرد از حباری[31] سر
بگرد دُنب
نگردد بترسد از پیخال.
کوبال[32] - لخت آهنین بود. تازیش عمودَست. فردوسی گفت :
بیای آورد[33]
زخم کوبال من نراند کسی نیزه بر یال
من.
آخال - سقط و نابکار بود. فرخی گفت :
از پس گل مجهول که در باغ بخندید
نزدیك همه کس گل معروف
شد آخال.
کاخال[34] - آلات خانه باشد ، چون فرش و اوانی و سپار [35]همین باشد. عنصری گفت :
زود بردند و آزمودندش
همه کاخالها[36]
نمودندش.
کُنجال - ثِقل هر
مغزی که از روغن جدا کرده باشند آنرا کنجال و کنجاره گویند. ابو العباس گفت :
بس پند بپذرفتم و این شعر بگفتم
از من
بدل خرما بس باشد کنجال[37].
اَنگِشتال - بیمارناک بود.
ابو العباس گفت :
ز خان و مان و قرابت بغربت افتادم
بماندم اینجا بی
ساز و برگ و اَنگِشتال[38].
نخچیروال- نخچیر انگیز باشد. فردوسی
گفت:
با ممکنست این سخن برابر [39] لفظیست این در میانه عام.
نخچیروالان این ملک را
شاگرد باشد فزون ز بهرام. [کذا!].
نَهاله - نخچیرگان[40] را بر کوه جای ساخته بود که در آنجا بنشینند، تا نخچیر
او را نبیند تا از آنجا بتیرش بزند، آنجای را نهاله خوانند. فرخی گفت :
از پی خدمت تو تا[41]
تو ملك صید كنی
بنهاله که تو راند نخچیر پلنگ.
تبخاله - اثر تب گرم باشد که از لب مردم بر جهد چون خرد آبله. خفاف گفت :
کاشکی سیدی من آن تیمی تا چو تبخاله کرد آن لیمی.
پیاله - قدح آبگینه باشد که بدان شراب خورند.
کسایی گفت :
بیزارَم از پیاله وز[42]
ارغوان و لاله
ما و خروش و
ناله، کنجی گرفته تنها.
ماله - لیف
بُوَد که بدو جولاهِگان آهار
دهند و بِدَسته کرده باشند، گروهی سمه
گویندش. عماره گفت :
کونی دارد چو کون[43]
خواجه ش لت لت
ریشی
دارد چو ماله آلوده بِپَت.
چون ژاله بسردی اندرون موصوف
چو[ن] غوره
بخامی اندرون محکم.
ژاله - قطره یی باشد که از سردی صبح بر برگ نشیند. کسایی گفت :
یاقوت وار لاله بر برگ لاله ژاله
کرده بدو
حواله غَوّاص دُرِّ دریا.
ژاله - خیگ
باشد که باد بدو اندر دهند و بر او بِآب عبره
کنند. فرخی گفت :
چو آب سیلی گر ژاله بر گرفتی مرد
چو آب جویی
گر[44]
پیل وار بردی بار[45].
ز ریدكان سرایی چو ژاله بر سر آب
بدان کنار
فرستاد ریدکی سه چهار.
سگاله - گوه سگ بود آنچ دراز بود چون شافه بزرگ. عماره گفت :
یکی بدید بگو [ه] [او] فتاده مسواکش
ربود تا بردش باز جای و باز کده
یکی بگفت نه[46]
مسواک خواجه گنده شدست
که این سگاله و[47]
گوه سکست خشک شده.
ویل - نفیر
باشد و این لفظ تازیست و
در مصیبت گویند. بوشکور گوید :
بد اندیش دشمن شده ویل جوی
که تا چون رباید از و جفت اوی[48].
بسمل - یعنی کشته و گویند: بسمل کن ، یعنی بکش و این لفظ تازیست. خفاف گفت:
دو زلفكانت بگیرم، دل[49]
پر از غم خویش
چو مرغ بسمل
کرده از و در آویزم.
تاول - گاو جوانه بود
. اورمزدی گفت :
چنان تو بینی ناول نکرده کار هگرز[50]
بچوب
رام شود یوغ را نهد گردن.
بشل و بشلیدن- دوسانیدن[51] بود. بوشکور
گفت:
که بی داور این داوری نَگسلد و
بر بی گناه ایچ[52]
بد[53]
نَبشلد.
هیکل - بت خانه بود و این لفظ تازیست[54]. عنصری گفت :
چنان دان که این هیکل از [55]پهلوی بود نام بتخانه گر بشنوی.
تُنُبل - حیلت باشد و مکر ، کسایی گفت :
اى آنك جز از شعر و غزل هیچ[56]
نخوانی
هرگر
نکنی سیر دل از تنبل و ترفند.
دَنَگل - ابله و بی اندام بود. ابوالعباس
گفت :
گر دنگل آمدست پسر تاکی بر بندیش بر آخر هر مهتر.
مَندَل - خط عزیمتست
که مُعَزِّمان کشند. گفت :
پدید منبل او، ناپدید مندل اوی
دگر نماید و
دیگر بُوَد بسان سراب[57]*
یَل - مرد مبارز هنری باشد. فرخی گفت :
جایی که بر کشند[58]
مصاف از پس مصاف
و آهن سَلَب
شوند یلان از پس یلان.
مَکِل - کرمیست سیاه در آب و آنرا بتازی عَلَق
خوانند. لبیبی گفت :
غَلَبه[59] فروش خواجه که ما را گرفت باد
بنگر
که داروش زُ چه فرمود اوستاد.
گفتا که پنجپایك[60] و غوك و مَكِل
بكوب
در خایه هل تو
چنگ خشیسار[61]
بامداد.
غال- - سوراخ گوسفندان بود در کوه. عماره
گفت:
کسی که غال شد
اندر حسودی تو مَلِك
خدای
خانه وی جای رَحَبه[62] دادش غال.
جنگال[63] - نشانه باشد چون سوراخی عسجدی گفت :
چو [64]
دیلمان
زره پوش شاه ترکانش[65]
بِتیر و زوپین بر پیل ساخته جنگال.
درست گویی شیران آهنین چرمند
همی جَهانند
از پنجه آهنین جنگال.
گال[66]- چون هزیمت
شدنی بود گویند فلان بگالید[67]. عماره گفت :
خیز مکاسی بیار یار[68]
قدح را
كانت مکا
گفت ازین سرای بگالید[69].
زیغال[70] - قدح بود.
رودکی گفت :
شکفت[71]
لاله تو[72]
زیدان بشکفان[73]
که همی
ز پیش[74]
لاله بکف بر نهاده به زیغال.
غول - حرام زاده بود. رودکی گفت :
ایستاده دید[75]
آنجا دزد غول[76]
روی زشت و
چشمها همچو[ن] دُغول[77].
غَنجال - میوه یی باشد ترش که آنرا حب الملوك خوانند. بوالعباس گفت :
و دوش نامه رسیدم یکی از خواجه نصیر
یل - چون بزیر آمدن بود چیزی از چیزی و نیز دل را از اندیشه بود. رودکی[کذا!] گوید :
زِاسب یّلی[78]
آمد آنگه نرم نرم تا بَرَند اسبش هم
آنگه گرم گرم[79].
خرچال - مرغیست. زینبی[80]
گفت :
همیشه در فزع[81]
از وی سپاههای ملوک
چنان کجا بنواحی (؟ [بنواخت؟]) عقاب بر[82]
خرچال.
سوفال - یعنی سوفار
تیر، زینبی گفت :
از آنك روى سپه[83] باشد او بهر غَزوی[84]
همی گذارد
شمشیرش از یمین و شمال
چو پشت قُنفُذ[85] گشته تنوره ش[86]
از پیکان
هزار میخ
شده دَرَقش از
بسی سوفال.
كیغال[87] - جَمّاش[88] بود ، آنك پنهانك دوست را بین[د][89]
گویند کیغالگی کرد. بوشکور گفت :
بکیغالگی رفته از پنجهیر[90] رسیده ازو مرغک گرمسیر.
بید بُنساله - کهن سالخورده بود.
رودکی گفت :
زمانی برق پُرخنده زمانی رعد پُرناله
چنان مادر اَبَر
سوك[91]
عروس سیزده ساله
و گشته زین برند سبز شاخ بید بن ساله
چنان چون اشک مهجوران
نشسته ژاله بر لاله[92].
بِل تا جگرم خشک شَوَد و آب نَمانَد
بر
روی من آییست[93]
کزو دجله توان کرد.
داسگاله - دهرهء
كوچك بود که تره و گیاه درودَن را بکار آید.
ابوالقاسم مهرانی گفت:
ای تن[94]
اَر تو کارد باشی گوشت فَربه بُر همه
چون شوی چون
داسگاله خود نَبُرّی جز پباز[95].
پُل - پاشه پای باشد. معروفی گفت :
همیشه کفش و پُلَش را کفیده بینم من
بجای کفش و
پلش دل کفیده بایستی.
خُوهُل - کژ باشد. بوشکور گفت :
پس ار[96]
ژاژ و خوهل آوری پیش من
هَمَت خوهل پاسخ دهد پیرزن.
وَیل - ظفر باشد. گویند بر فلان ویل
یافتیم، یعنی پیروز شدیم. رودکی گفت :
لَبَت سیب بهشت و من محتاج
یافتن را همی نبینم[97]
ویل.
تُویل - پیش پیشانی گاه از بالا سوی میان سر بود و چکاد نیز همین باشد، و بتازی
چون آنجا موی نروید اصلع
خوانندش. غَوّاص گفت:
پشت خُوهل و سر تُویل و روی بر کردار قیر[98]
ساق چون سوهان و
دندان بر مثال دستره.
بزرّ ینه جام اندرون لَعل مُل
فروزنده چون لاله بر زرد گل.
چَنگَل- چنگ باشد از آن باز و باشه و شاهین و آنج بدین ماند. رودکی گفت :
پر کنده چنگ و چَنگَل ریخته خاک
گشته، باد خاکش[99]
بیخته.
داهُل - علامتهاست که برزمین فروزَنَند و از بر او دام بگسترند تا نخچیر از داهل
نترسد [کذا! بِتَرسَد] و بدام آهنگ کند و در دام افتد. بوشکور گفت :
جسته نیافتستم که چو بینم[100] گویی زدام و داهل جُستَستَم.
نَخجَل - شِکنُج[101] باشد و گویند ناخن بر گرفتن باشد. آغاجی گفت :
نشان نخجل دارم از دوست بر بازو
رواست
باری، گر دل ببرد مونس داد[102].
نَغُل - کَنده یی باشد از برای گوسپندان و راهگذریان بکنند تا بِشَب بدان خانه
اندر شوند در دشت و دامن کوه. رودکی گفت :
گوسپندیم و جهان هست بکردار نَغَل
چون گه خواب
بود سوی نَغُل باید شد[103].
نِشپیل - آهن پاره یی باشد که بر سر موی اسب بندند و بدان ماهی گیرند. منجیك گفت :
ای ماهی سیمین مله[104] بر
زده نشپیل
دیریست
بباغ اندر بر زرین[105]
قندیل.
چشم آغیل[106]- نگرستن بود یك سوى چَشم بّخَشم. حکّاک گفت :
نرمك او را یكى سلام زدم[107] کرد در من نگه بچشم آغیل[108].
شوله - آن جای را خوانند که گرمابه بانان سرگین خشك كنند. عماره گفت :
بنیم گرده
بِروبی بِریش بیست کِنِشت[109]
بسَد کُلیچه سِبال[110] تو شوله روب نَرُفت[111].
کَهلَه - گاورسهای
سیم و زَر و اَرزیز بود مستعمل دارند که بدان زرینه و سیمینه باز بندند. منجیك گفت :
بر کهله هجرانت کنون دانی کفشیر
بر کهله داغش بر کفشیر[112]
نرانی[113].
بیله -
پیکانی بود پَهن بشبه بیل در تیر نشانده و آن نیر را بیلکی
گویند. فرخی گفت:
چنان چون سوزن از وشّی و
آب روشن از توزی
ز دوش پیل[114]
بگذاری[115]
بآماج اندرون بیله.
پله - کَفّه ترازو بود. فرخی[116]
گفت:
زِ بَس بر سختن زرّش بجای[117]
مادحان هَزمان
ز کَّپان
بگسلد ناره[118] از شاهین بگسلد
پِلّه.
پِلّه - پایه نردبان باشد. عسجدی گفت :
نه دام الا مدام سرخ پر[119]
کرده صراحیها
نه تله بل که حجره خوش بساط
او کنده تا[120]
پله.
بُخله [121] - پرپهن
بود، تازیش فرفخ است. عسجدی گفت :
در آویزم حمایل وار یکسان [کذا! یکسر]
خویشتن را زو[122]
نَخله[123] - نعلین
باشد. منجیك گفت :
اندر فضایل تو قلم[124]
گویی چون نخلهء کلیم[125]
پِیَمبَر شد.
فله - شیری بود ستبر که
وقت زادن از آبستن جدا شود و بعضی آنرا گورماست خوانند. منوچهری گفت :
نو آیین مطربان[126]
داریم و بربطهای گوینده
مساعد ساقیان داریم
و ساعد های[127]
چون فله.
کابیله[128] - هاون چوبین باشد.
طّیان مرغزی[129]
گفت :
خایگان تو چو کابیله شدست رنگ او
چون گون پاتیله[130]
شدست.
تَفشیله - گوشت و گندنا و گشنیر و
لوز[131]مغز
و خایه[132]
و گَزَر و
انگبین بدیک اندر کنند و ازین همه خوردنی پزند و او را تفشیله خوانند. منجیك گفت:
غمری[133]
ای نابکار چون غلبه روی چونانک
پُخته تفشیله.
زِلِه - پرنده ییست بِگَرمای صعب بانگ دارد،
بانگی تیز، و او چند[134]
ناخنی باشد و جُزد[135] نیز خوانندش. رودکی گفت :
بانگ زِلِه کر خواهد کرد[136]
گوش
وایچ ناساید بِگَرما از خروش.
بر زند آواز دونانك بدست
بانگ[137]
دونانکش سه چند آو [۱]ی هست[؟].
کَلّه - کسی که با کسی سر بسری کند و با
یکدیگر همی کوشد و گوید : کوش تا کوشم، گویند کله می کند. عسجدی گفت :
همی چینم همی کوشم بدندان با زنخدانش
همی پیچد غلام از رنج و با او می زنم کَّله.
خَله - آبی سطبر باشد که از بینی فرود
آید. عسجدی گفت :
چو آید[138]
زوبرون حمدان بدان ماند سر سرخش
که از بینی سَقلابی فرود آید همی خله.
چِلِه - چهل روز باشد که زن بنشیند از
بعد زادن تا بدانگه که پاک شود و بدان چهل روز بگرمابه نشود و نماز نکند گویند
بچله دَرَست. عسجدی گفت :
بر افشاندم خدو[139] آلود چُلّه (؟) در شکاف او
چو پستان مادر
اندر کام بچه خرد در چلّه[140].
جُلِّه - نباتی بود که بر لب جوی روید و
سماروغ همین بود، و اندر باب غین شرح این دو کلمه گفته شد. عسجدی گفت :
چو كودك سر فرود آرد[141] بحجره
بر سر حمدان
چنان گردد که
پندارم[142]
سماروغست
یا جُلّه.
غَلَّة - کرای سرای و کلبه و کاروان سرای باشد.
عسجدی گفت :
فراز گنبد سیمینش بنشینم[143] بکام
دل
ز زر و سیم
گنبد را بکام او دهم غلة.
سیله و فسیله - هر دو رمه گوسپند[144]
و اسب بود. فرخی
گفت :
بباغ اندر کنون [مردم] نبرّد
مجلس از مجلس
براغ اندر[145]
کنون آهو نبرّد سیله از سیله.
خله - آلتیست که ملاحان دارند چون
پارویی و بدان آب از برِ کشتی دور کنند تا کشتی آسان برود. عسجدی گفت :
تو گفتی هر یکی زیشان یکی کشتی شدی زان پس
خله اش دو پای[146]
و یپلش دست و مرغابیش[147] کشتی
بان
خله و یافه و هرزه- یکیست و آنچ گم شود همین. عنصری گفت :
او مر آنرا در آن یله کردست
مهر او را از دل خله کردست[148].
نَخکَلَه - گوز سخت بود. لبیبی گفت :
ای بِزُفتی عَلَم بگرد جهان
برنگردم از تو مگر بِمُری.
گرچه سختی چو نخکله مغزت
جمله بیرون کنم بچاره گری[149].
پیَغُله و پیغوله[150]
و کنج-
یکی باشد. فردوسی گفت :
کنم هرچ دارم بایشان یله
ز گیتی گرفتم یکی پیغُله.
یله - رها بود. فردوسی گفت :
گله کرد باید زگیتی یله
ترا چون نباشد از گیتی گله.
خُلم- آن آب سطبر بینی بود. عسجدی گفت :
همان کز سگی زاهدی دیدمی همی بینم
از خیل و[151]
خلم و خدو.
سلم - مدهون[152] بود که کودکان بر آن خط آموزند. فرالاوی گفت :
ای منِ رهی دست و خط و کِلکَت
از پوست
رهی سلم کن که شاید.
پَجول و[153]
پژول - شتالنگ بود. بوعلی الیاس
گفت :
نه اَقعَس[154] سرون و نه نقرس[155] دو پای
نه اَكفَس[156] پَجول و نه شم ز آستر.
تانول[157] - زفر باشد.
عسجدی[158]
گفت :
من پیرم و فالج شده ام اینك بنگر[159]
تانولم کژ[160] بینی
و کُفته شده دندان.
اسپغول – بَذرِ قُطونا بود.
بهرامی گفت :
بروز کرد[161] نیارم
بخانه هیچ مقام
از آنك
خانه م پر[162]
اسپغول[163]
جانورست.
مول - باز ایستادن بود بدرنگ در، یعنی درنگ کاری[164] گویند: مَمول، یعنی درنگ مکن، و
معنی مولِش درنگ بود. فردوسی گفت :
بمولیم تا نزد خسرو شویم
بدرگاه او لشکر [165] نو شویم.
فَرغول - تأخیر بود بر مدافعت و مُطل و کَسلان
رودکی گفت :
که فرغول پدید آید[166] آن
روز که بر تخته ترا تیره[167]
شود نام.
مرغول - جعد پیچیده بود یعنی موی سر. رودکی گفت :
جوان چون بدید آن نگاریده روی
بسان دو زنجیر[168]
مرغولِ موی.
ماكول - گلوبنده باشد. یعنی بسیار خو[ر]. علی قرط گوید :
قلیه کردم زود و آوردمش پیش[169]
تا بخوردند آن دو ماکول نهنگ.
بشكول - مرد قوی بود و حریص نیز گویند بر
کار کردن. عنصری گفت :
هر چه تانی[170] وزان
فرو مولی نشمرند از تو آن[171]
[ب]بشکولی.
گول[172] - جایی باشد که آبی تُنُک ایستاده
بود. لبیبی[173]
گفت :
گولی تو از قیاس که گر بر کشد کسی[174]
یك كوزه آب
ازو بِزَمان
تیره گون شود[175]
آغال - لفظی است که در تند [کَردَ]نِ
کسی را بر کسی گویند. فرالاوی گفت :
من زِ آغالِشَت نترسم هیچ ور بمن شیر را بر آغالی.
فتال - بر فشاندن زر و سیم و گل و مانند
این باشد. عماره گفت :
باد بر آمد بشاخ سیب[176] شکفته
بر
سر میخواره برگ گل بفتالید.
[مالامال - پُر و لب ریز باشد ]. زینبی[177] گفت :
تُهی نکرده بُدَم جام می هنوز از می
که کرده
بودم از خون دیده مالامال.
گوال - اندوختن باشد. طیبان گفت :
بزرگان گنج و سیم و زر گوالند تو از آزادگی مردم گُوالی.
تَگَل – نو خواب دیده و نو خط بود. طیّان گفت :
هر کجا ریدکی بود تَگَلَم هر کجا کالُمی[178] بُوَد
خَصیَم[179].
باب المیم
--------------
کام - دهان باشد. منجیك[180] گفت :
رسیده آفت نَشپیل[181] او بِهَر کامی
نهاده
کُشتهء آسیب او بِهَر مشهد.
معزی گفت :
لفظ گوهربار تو پُر[182]گوهرم
کردست طبع
لفظ شگر
بار تو پُر شگرم کردست کام.
فام- گونه و رنگ باشد. کسایی گفت :
نادیده هیچ مشک همه ساله
مشکبوی
ناکرده هیچ لعل همه ساله لعل فام.
اندام - کاری پیوسته و ساخته باشد. رودکی گفت :
گیهان بعدل خواجهء[183] عدنانی عَدنَست و کارهاست[184]
بِاَنداما.
معزی گفت :
بی وصل تو دل در برم[185]
آرام نگیرد
بی صحبت
تو کار من اندام نگیرد.
شیم- ماهیی باشد سفید. معروفی گفت :
می بر آن[186]
ساعدش از ساتگِنی سایه فکند
گفتی از
لا[له] پشیزستی
بر ماهی شیم.
نَزم[187] - بخاری باشد بزمین نزدیك. بتازی ضَباب خوانند. عنصری گفت:
زِ میغ و نزم که بُد روز روشن از مَهِ تیر
چنان نمود که تاری شب از مه آبان[188].
باذرَم - بیهوده باشد. عنصری گفت :
چون بایشان باز خورَد آسیب شاه[189]
شهریار
جنگ ایشان عجز گشت
و سحر[190]
ایشان باذرم.
دلام- حیلت و فریبندگی باشد. رودکی گفت :
تا بخانه برد زنرا با دلام[191]
شادمانه زن نشست و شاد کام.
اُشتُلَم[192]- راست و قوی باشد[193]. رودکی گفت :
چونك زن را دید لغ،[194] كرد اشتلم
همچو آهن گشت و نداد ایچ خم.
پِدرام - خرم باشد یا مجلسی یا خانه یی یا جایی که خرم بود آنرا پدرام خوانند. عنصری گفت :
چرا بگرید، ایرا نه[195]
غَمگِنَست، غَمام
گریستنش چه
باید که شد جهان پدرام.
بهرام - مریخ بود. عنصری گفت :
سخاوت تو ندارد درین جهان دریا
سیاست تو ندارد بر آسمان بهرام.
فرجام - آخر بود. فردوسی گفت :
بکوشیم و فرجام کار آن بود
که فرمان و رای جهانبان بُوَد.
سوتام - اندك و كوچك بود. فرخی[196]
گفت :
آنچ کردست از آنچ خواهد[197]
کرد
سختم[198] اندك نماید و سوتام.
فرزام - سزاوار بود. دقیقی گفت :
مکن ای روی نکو زشتی با عاشق خویش
کز
نکورویان زشتی نبود فرزاما[199].
رام - فرمانبر باشد یعنی آموخته. فردوسی
گفت :
برین گونه خواهد گذشتن سپهر
نخواهد شدن رام با من[200]
بمهر.
اوستام - اعتماد باشد و کامل نیز گویند. بوشکور گفت :
به افزای خوانند او را بنام
هم
از نام و کردار و هم[201]
اوستام.
ستام - ساخت اسب
و استر. زینی بود از زر یا از سیم و آنچ
بدین ماند و مرکب[202]
نیز گویند بتازی، فرخی گفت :
در زمان سوی تو[203]
فرستادی رخش با زین خسروی و ستام.
سیام - کوهی است و گویند مُقَنَّع ماهی از آن کوه بر آورد. رودکی گفت:
که اینت غلامست و آن پیشگار[205].
شَجام - سرمای سخت بود. دقیقی گفت :
سپاهی که نوروز گرد آورید
همه
نیست کردش ز ناگه شجام[206].
کُنام - شبگاه شیر و دد و دام را کنام خوانند. فردوسی گفت :
ببیند یکی روی دستان سام
که بُد پرورانیده اندر کنام.
کنام - چرانیدن اشتر باشد. گویند اشتر
را بکنام، یعنی چِرا بَر. رودکی گفت :
چنانك اشتر بی بد[207]
سوی کنام شده
ز مکر روبه و زاغ و ز گرگ بی خبرا.
چام چام[208]- دره یی با راهی که خم خم بود او را چام چام
خوانند، یعنی چم چم. منجیك گفت :
گفتا مرا چه چاره که[209]
آرام نیستم
گفتم که
زود خیز و همی کرد چام چام.
خرام - نوید دادن بود بمهمانی چون ببرند گویند وقت خرام آمدست یعنی رفتن را
بدان مهمانی ، فرخی گفت :
دولت از را بملك داده نوید
و
آمده تازه روی خوش بخرام.
خرام - رفتنی باشد بتنعم و بناز، و لنجه
همین باشد، ولیکن لنجه در هجو گویند. فرخی[210]
گفت :
کاخ او پُر بُتان جادو فش[211] باغ او پرفغان کبک خرام.
نَغام- گَردناك و تاریك و زشت نما باشد.
دقیقی گفت :
بخیزد یکی گرد تند[212] از
میان
که روی اندر آن گرد گردد نغام[213].
پَنام - تعویذ باشد یعنی چشم بد باز دارد و پنامیدن[214]
بازیافتن [کذا! داشتن؟!] بود چون بازداشتی.
شهید گفت:
بتا نگارا از چشم بد بترس همی[215]
چرا
نداری با خود همیشه[216] چشم پنام.
خامه- قلم
باشد. خسروانی گفت :
چنانك خامه از شنگرف بر
کشد نقاش
کنون شود
مژه من بخون دیده خَضاب.
خامه- تل
ریگ بود که در بیابان باشد. عسجدی گفت :
تا هست خامه خامه بهر بادیه ز ریگ
وز باد
غیبه غیبه بَرو[217]
نقش بی شمار[218].
چگامه - قصیده شعر باشد. بوالمثل گفت :
چو گردد آگَه خواجه ز
کارنامه[219]
من
بشهریار[220]
رساند سبك چگامه من.
گذرنامه - جَواز
باشد. شهید گفت :
همه دیانت و دین ورز[221]
و نیك رایی كُن
که سوی
خُلد بَرین باشدت گذرنامه.
لامه - هر چه بالای دستار بلام و الف بندند آنرا لامه گویند. مرواریدی
گفت :
پیراهن لولوی برنگ لامه
وان کفش
دریده و بسر بر[222] لامه.
تهَم - بی همتا بود. و تهمتن
رستم را بدان میخواندند که مثل او نبود برای تن و قد و قامت دقیقی گفت :
کرا[223]
تخت و شمشیر و دینار باشد
و
بالا و تن تهم و نسبت[224] کیانی.
خَم و بَچکَم - خانه تابستانی باشد و نشستگاه که
در زیر زمین سازند چون غرد و باد غرد. عنصری گفت :
هزاران بدو[225]
اندرون طاق و خَم
بِبَچکَم درش نقش باغ ارم[226].
جم[227] - چون خم بود. و خَرپُشتهای ایوان را خَم خوانند. فردوسی[228]
گفت :
سپه پهلوان بود با شاه جم[229]
بِجَم[230]
اندرون شاد و خرم بهم.
خَم -
چَفته بود. عنصری گفت :
آن زلف سرافکنده بدان عارض خُرَّم
از بهر چه چیزست[231] بدان توی و[232]
بدان خم.
بَفخَم - بسیار بود. منجیك گفت :
بدان ماند بنفشه بر لب جوی که در آتش نَهی[233]
گوگرد بفخم.
بَفخَم - آن چادر بود که شکر چینان بچوبها برافراخته دارند تا نثار در هوا بربایند بدان. عنصری گفت :
از گهر [گرد] کردن بفخم[234]
نه شکر چید هیچکس نه درم.
اَذرَم - نمد زین باشد. عنصری گفت :
که تنگ و[235]
اَذرَم دارد و مرد بدسلب
[است]
کَرکَم - قوس قزح باشد. بهرامی
گفت :
فلك مر جامه یی را ماند ازرق[236] مر [او ر]ا چون طرازی[237]
خوب کَرکَم.
دِژَم - پژمان و
اندوهگن باشد و از غم فرو پژمرده. بوشکور
گفت :
زبان
آورش گفت و تو نیز هم چو خسرو
مکن روی بر ما دژم.
کالُم - زنی بود که شوی کرده بود. منجیك گفت :
ای خنگی[238]
کالُم شده بر دستِ براهیم
مر خواجه ت را
خیز بریش[239]
اندر کم جوی.
شَم - رمیدن بود. خفاف گفت :
گر آهویی بتا[240]
[و] کنار منت حرم[241]
آرام
گیر با من و از من چنین مَشَم.
خُم - بوقی بود زرین و
كوچك تیز آواز [کذا!]. فردوسی گفت :
سپهید بزد نای و[242]
رویینه خُم
خروش آمد از ناله گاو دُم.
بِچَم-نظام باشد. گویند کارَم بِچَم[243]
است، یعنی بِنِظام. شاکر گفت:
چرا نَه شکر کنم نعمت تُرا شب و
روز
که از[244]
تو اختر من سعد گشت و کار بِچَم[245].
[چم - معنی و رونق
باشد ]. شهید گفت :
دعوی کنی که شاعر دهری ولیک نیست
در شعر تو نه
حکمت و نه لذّت[246] و
نه چم.
فَرَم[247]- دلتنگی بود، گویند فلان فَرَم شده است یعنی دلتنگ. و منجیك[248]
گفت :
رفت برون میر رسیده فَرَم پخج شده
بوق[249]
و دریده علم.
کرشمه - ناز و دلال بود. رودکی گفت :
ناز اگر خوب را سزاست بشرط
نَسِزَد جز ترا کرشمه و ناز.
اَندَمه - یاد آوردن بودغم گذشته را چون شوق. رودکی[250]
گفت :
بهترین یاران و نزدیکان همه
نزدشان دارم شریک اندمه.
خلاشمه - عِلَّتی بُوَد که از تُخَمه آید میان گلو و میان بینی چون زکام. شهید گفت :
آن کسی را که دل بود نالان او علاج خلاشمه
نکند[251].
فَلَخم - مِحلاج ندافان بود. حکاک گفت :
گر بخواهی بِفَلمَخَند[252]
ترا پنبه همی
من
بیایم که یکی فَلَخم دارم[253]
کاری.
دخمه - گور خانه گَبران باشد. عنصری
گفت :
هر که را رهبری کلاغ کند بی
گمان دل بدخمه داغ کند.
یشمه- پوست خام بود که نیك بمالند و ترکان یَرَنداق گویندش منجیك گفت :
چو خان نهاد نهار[254]ی
فرو نهد پیشت
چو طبع خویش بخامی
چو بشمه بی چربو.
غُرم- میش کوهی بود. عنصری گفت:
تو[255]
شیری و شیران بکردار غُرم برو تا
رهانی دِلَم را ز[256] گُرم.
غُژم - صرّه انگور بود
که شیره و تگس[257] در میانش بود. بهرامی
گفت :
بر گونه سیاهی چشمست غژم[258] او
هم بر
مثال مردمه[259]
چشم ازو تگس.
غَژَم -
هیبت باشد. رودکی گفت :
شیر غَژَم آورد و جست از جای خویش
و
آمد این خرگوش را آلغده[260] پیش.
شُم - چارق[261] بود. منجیك گفت :
چندی مدیح گفتم و چندی[262] عذاب دید
گر سیم نیست
باری جفتی[263]
شُمَم فرست.
گُرم - اندوه بود. رودکی گفت :
گر دِرَم داری گزند آرد بدین
بفكَن او را گُرم و[264]
درویشی گُزین.
بُشم - سرمایی بود که بامداد بر کِشته نشیند، سپید چون آبی تنک[265]
فِسُرده، تازیش صقیع است. فرالاوی
گفت :
چون مورد بود سبز گَهی موی من همه[266]
دردا که بر نشست
بر آن موم سبز بشم[267].
دیهیم - کلاهی بود بجواهر
مرصع کرده و ملوك پیشین داشتندی و گروهی تاج را دیهیم خوانند. رودکی گفت:
بیك گردش بشاهنشاهی آرد
دهد دیهیم و تاج[268] و
گوشوارا.
استیم - آستین بود. خسروی[269]
گفت :
خیز[270]
پیش آر ازان می خوشبوی زود بگشای خیگ را[271]
استیم.
دژخیم- بدخوی بود و قَتّال
را بِاستعارت دژخیم گفتند. فردوسی گفت :
بِدژخیم فرمود کاین را بکوی ز دار
اندر آویز و برتاب روی.
خیم - رَندَش شکنبه
و رودگانی[272]
بود. کسایی گفت :
بِگُربه ده و بِعکه[273]
سپرز و خیم همه.
وگر یتیم[274]
بدزدد بزنش و تاوان کن.
خیم و پیخ و کیخ - رمص
باشد شهید[275]
گفت :
دو جوی روان در دهانش زِ خلم
دو خرمن
زده بر دو چشمش زِ خیم.
خیم - جراحت بود. عنصری گفت :
بسی خیمها کرده بود
او درست[276]
وزان
خیمهای مرا چاره جست[277].
خیم- جوالی بود از پنبه کهن یافته. طیّان گفت :
سبود[278]
و ساغر و آنین و غولین[279]
حصیر و جای
روب[280]
و خیم و پالان.
بافدُم[281]- آخر باشد. بوشکور
گفت :
چه بایدت کردن کنون بافدم
مگر خانه روبی چو روبَه بِدُم.
ستیم- آن آب بود که در ریش[282] و
جراحت بود. اول خون بود بعد ریم گردد،
ستیم خوانندش. رودکی گفت :
گفت فردا نِشتَر آرم پیش تو[283] خود بیاهنجم ستیم از ریش تو.
تیم - کاروانسرای بود. لبیبی گفت :
از شمار تو کُس طرفه بمهرست
هنوز
وز شمار دگران چون
در تیم دو دَرَست.
آسیمه - متحیر و مدهوش باشد. فردوسی گفت :
چنان لشکر گشن و
چندان سوار
سرآسیمه گشتند از آن کارزار.
کدو نیمه - قَنینه بود. رودکی[284]
گفت :
لعل
می را از سُرخ خُم برکش
در کدو نیمه کن پیش من آر.
کوم- سبزه یی بود که از کنار حوض و جوی بروید. بهرامی گفت :
آن حوض و آب روشن و آن کوم[285]
گِرد او
روشن کند دلت چو ببینی هر آینه.
[1] -
"چ": کشیده ...؛ "ا": کشید شاید. (متن از "نچ" است).
[2] "نچ":
بِشاخ بید.
[3] -
"چ": شگفته. (متن از
"ا" است.
[4] -
"نچ": غمام ریز فتال، عمام ابر ...؛ غمام ز
ابر... (بمناسبت ضبط "نچ" استاد
دهخدا نوشته اند: شاید مصراع چنین بوده است: که بود بر سر من او غمام مهرفتال).
[5] -
"نچ": لآل.
[6]-
"چ": ... دو لب چو سوسن. (متن از "نچ" است).
[7]-
شاید زال فرتوت بصورت ترکیب اضافی.
[9] "ا":
آرامش.
[10]-
(گرم، مخفف گیرم).
[11] -
نظر استاد دهخدا: غاتانیدن).
[12] -
"چ": بر. (متن از "ا"
است).
[13] -
"چ": جند. (متن از
"ا" است).
[14] -
"نچ": مخلب و چنگ.
[15]-
"چ": گنج و سیم. متن از
"ا" و "نچ" است).
[16] -
"نچ": ترا آزادگی.
[17] -
"چ": بگذرد. ("ا" ضبط
"چ" را در حاشیه آورده و نوشته است: متن تصحیح قیاسی است و حال آنکه متن
نیز همان ضبط است. متن ما از استاد
دهخداست).
[18] -
"نج": یا زنمش... یا کنمش...،
...ریش چاک.
[19] - یا
زندم سنگ یکی؛ نسخه "ا": ... سنگ
یکی.
[20] -
(نظر استاد دهخدا: بار).
[21] -
(استاد محمد دهخدا نوشته اند غلطست و کلمه در شعر معنی ابتکارأ میدهد).
[22] -
"ا": اول بار.
[23] -
"چ": کس آن داستان کس نگفت؛ "نچ": پس...؛ "ا”:مر این... کس نگفت.
(متن تلفیقی از "نچ" است).
[24] - "چ": فروغ. (متن از "ا" است).
[25] -
"چ": آلیست؛ نسخه "ا":میر تست. (متن از "ا" است اما استوار نیست و
در دیوان عنصری نیز بیت دیگرگونه است]).
[26] -
"چ”:پاینده [ن]بود سیال؛ "ا": سخت پاینده [کذا]. متن از استاد دهخداست).
[27]-
"نچ": او.
[28]- "نچ" "ا": بود و پالاپال. (متن از "نچ" است). (این شعر شاهد لغت خایسک نیز هست در ص 96).
[29] -
"چ": وین...؛ وین...؛ :نچ": وین... و وین...
و دگر خاک.(متن از "ا" است
[30] -
"چ": زینتی. ( متن از
"ا" است).
[32] -
"ا": کوپال.
[33] - (نظر استاد دهخدا: آردش؟).
[34] -
"چ": کاچال. (متن از
"نچ" و حدس از استاد دهخداست).
[35] -
"چ": سیار. (متن ضبط
"نچ" است و "ا" در حاشیه).
[36] -"چ”:کاچال
ها؛ "نچ": کاحال ها، کاخال. (رجوع
به شماره 6 شود).
[37] -
"نچ": زان پس بیذیرفتم...- ای ساقی مرا فرما پس...
[38] -
"نچ": ز خان و مال ...؛ مرا تب، ...مان قرابت-بمانده...؛ بی برگ و ساز؛
... برگ اَنگِشتال.
[39] -
"چ": ناممکنست این سخن برخاص. (متن
از استاد دهخداست). [کذا!].
[40] -
شاید: نخچیروالان. یا نخچیرگان صورتی از
نخچیربان است؟).
[41] _
"چ": با. (متن از "ا"
است).
[42] -
"چ": و از. (متن از
"ا" است).
[43]-
"نچ": چون.
[44] -
"ا" از . (متن در مصراع اول از
"نچ" و د مصراع دوم از استاد دهخداست).
[45] -
"چ": نیل در ربودب مار؛ (متن از استاد دهخداست). و بیت در نچ جنین است:
چو آب سبوئی گر ژاله برگرفتی مرد چو آب جوئی کز سل در ربودی باز (ماز؟) و در "ا”:چنین است: چه آب سیلی گز ... چه آب جوئی کز بیل در ربودی بار.
[46] -
"چ" "ا": که. (متن از
استاد دهخداست).
[47] - "چ" "ا": سگاله گوه. (متن از استاد دهخداست).
[48] -
"نچ": و دشمن پر از ویل جوی...؛ (حدس استاد دهخدا: ... ویل چو- ...
ستاند ز تو چیز تو).
[49] -
"چ": ز دل. (متن از
"ا" است).
[50] -
"نچ": هرگز؛ "ا": بینی...
[51] -
(دوسانیدن= چسبانیدن، ملصق ساختن؛ درآویختن).
[52] -
"چ": هیچ...؛ ؛ "نچ": بر بی گُنَه ایچ. (متناز "ا" و "نچ" است
[53] -
"ا": بر.
[54] -
"ا" بتخانه است بزبان پهلوی.
[55] -
"نچ": که هیکل بد از.
[56] -
"چ": شعر غزل شعر. (متن از نسخه
ا" است).
[57] - "چ": ندیده تنبل اوی و بدید مندل اوی... (متن مصرع اول از استاد دهخدا و دوم از
"ا" است).
* ندیده تنبل اوی و بدیده مندل اوی/دگر
نماید ودیگر بود به سان سراب.
[58] -
"چ" "ا": کشید. (متن
از دیوان فرخی است).
[60] -
"نچ": پنج پالک؛ "چ"" پنج بالک. (متن از "ا" است).
[62] -
"چ": رخنه. (متن از
"ا" است). (رَحَبه=گُشادِگی جای
و ساحت). و بیت در "نچ" چنین
است: (کسی که در دل او جای کرد خصمی تو – بجای خانه و کاشانه چرخ دادش غال).
[63] -
"ا": چنگال؛ "نچ": خنگال.
(نظر استاد دهخدا نیز خنگال است).
[64] -
"چ": چه. (متن از "ا"
و "نچ" است).
[65] -
"چ": شاه و ترکانش. (متن از
"نچ" است).
[66]-
"چ": کالید. (متن از
"ا" است).
[67] -
"چ": بکالید. (متن از
"ا" است).
[68] -
"ا": ای تو مک آسا بیار باز. (متن
نیز روشن نیست).
[69] - "چ": بکالید؛
"نچ": بکالفت).
[70] -
"نچ": زیفال، ریغال.
[71] -
"نچ": شگفت. (متن از استاد
دهخداست).
[72]- "نچ":
بدور لاله تو.
[73] -
"ا" "چ": ببشگفان. (متن
از استاد دهخداست).
[74] -
"نچ": بدور لاله.
[75] -
"نچ": دیدم.
[76] -
"چ" "ا" دزد و غول. (متن
از "نچ" است).
[77]-
"چ" "ا": دوغول. (متن
از "نچ" است).
[78] -
"نچ: یکی.
[79] -
این بیت در "ا" بشاهد لغت ابسل بمعنی دزد اسب که جز اسب دزدین کارش
نبودنیز آمده است. با تغییر مختصر چنین:
اسپیل آمد آنگه گرم
گرم تا برد مر اسب را او گرم گرم
[80] -
"چ": زینتی.
[81]-
"چ": فزع. (متن از
"ا" است).
[82] -
(در فرهنگ سروری: در).
[83] -
"چ": سیه. (متن از
"ا" است).
[84] -
"چ": عروی. (متن از
"ا" است).
[85]-
"نچ": قنقه.
[86] -
"چ": تنورش؛ "نچ": درفش.
(متن از "ا" است).
[87] -
"نچ": کنغال، کیغال.
[88] -"چ":
جماشی. (متن از "ا" است).
[89] -
"چ": بین[ن]د. اما این تصحیح
زائد می نماید.
[90] -
"نج": بنجهیر.
[91] -
"چ": سوگ. (متن از استاد
دهخداست).
[92] -
"ا": بر ژاله.
[93] -
"چ": آبست. (متن از
"ا" است).
[94] -
"نچ": ای بت.
[95] -
"چ": بناز. (متن از
"ا" است).
[96] -
"نچ": از.
[97] _
"نچ": نیابم.
[98] - "ا": پشت خول... نیل؛ نسخه "ا" پشت گوژ... نیل.
[99] -
"باد و خاکش! "آ": باز و خاکش.
(متن از حافظ اوبهی است. بنقل
استاد دهخدا).
[100] -
"ا": کایدونم. (متن نیز استوار
نیست).
[101] -
"ا": نشکنج؛ "نج": اصفهانیان نشکنج گویند.
[102] -
"نچ": یاری...، ...که از...، و مونس
[103] -
"نچ": شود سوی نغل باید رفت.
[104] -
"ا": زرین و بمه؛ نسخه "ا": ای ماه سمن بوی.
[105] -
"نچ": بر زیر. (متن از
"ا" است).
[106] -
"چ": آغیل. (متن از
"ا" است).
[107] -
"نچ": نرمک او را سلام کردم وی...
[108] -
"نچ": کرد سویم ...؛ کردی ز من...؛ ...
به نیم چشم...؛... بچشم خشم...
[109] -
"ن": پنم کرده برو نیبیشت سست کنشت، بروی بریش پیش...
[110] -
"ن": سیال.
[111] -
"چ": برفت. متن از
"نچ" است.
[112] -
"نچ": کفستر.
[113] -
"چ": ندانی. (متن از
"ا" است).
[114] "چ":
ز طوسی بیل "نچ" "ا": بطوسی...؛ "ن{": دیگر: ز
تری... (متن از دیوان فرخی است).
[115] -
"بگذارد، بگذارو.
[116] -
"ه": دقیقی.
[117] -
"چ": بخان. متن از استاد
دهخداست).
[118] -
"چ": زِ ناره بگسلد کَپّن. (متن
از استاد دهخداست).
[119] -
"نچ": برکرده.
[120] -
"چ" "ا": با. متن از
استاد دهخداست).
[121]-
(رجله؟ نظر استاد دهخدا)؛ "ن" پخله.
("ا" ندارد).
[122]-
"چ": زد. (متن از استاد
دهخداست).
[124] -
"چ" "ا": عدم. (متن
از "نچ" و رشیدی است. بِنَقل از
حاشیه "ا").
[125] -
"چ": گلیم. (متن از
"ا" است).
[126]-
"نچ": نوآئین ساقیان.
[127] -
"چ": ساغرهای. (متن از
"ا" و "نچ" است).
[128] -
"نچ": کاپیله.
[129] "نچ":
لطیفی.
[130] -
"نچ": کون تو چون سر پاتیله؛ "ا": ... کون پاتیله.
(استاد دهخدا نوشته اند تشبیه خایه بهاون از عجایب و بلاشک این استشهاد
غلطست شاید گاوینه یا گوینه باشد).
[131]-
"نچ": گوز، جوز.
[132] -
"ا": گوز و و مغز و خایه؛ "چ": لوز و مغز خایه. (متن از استاد دهخداست). (گوز مغز نیز تواند بود).
[133] -
"چ": غمزی؛ (دزدی؟ استاد دهخدا).
[135] -
"نچ": چزد.
[136] -
"چ" "ا": کرد خواهد کر.
(متن از استاد دهخداست).
[137] -
"نچ": زانکه، زانچه.
[138] -
"نچ": آمد.
[139] -
"نچ": خیو.
[140] -"نچ":
بچهء خر دجله.
[141] -
"نچ": فرو دارد
[142] -
"نچ": پنداری.
[143] -
"چ" "ا": بنشستم. (متن
از استاد دهخداست).
[144] -
"نچ": فسیله و فشیله.
[145] -
"نچ": بباغ اندر.
[146] -
"نچ": درمای...؛ "چ":دریای و بندش. (متن از "ا" است).
[147] -
"نچ": مرغابیس.
[148] -
"نچ": ...کرده... کرده؛ (نسخه
سپهسالار بنقل از استاد دهخدا:
او مر او را در آن زمان یله کرد مهر او را ز دل روان یله کرد.
[149] -
"نچ": چو چاره گری.
[150] -
"آ": بیغله و بیغوله.
[151] -
"چ": خیل. (خیل=لعب غلیظی که از
بین برآید. استاد دهخدا).
[152] -
(مدهون=پوست دباغت کرده).
[153] -
واو تصحیح "ا" است در حاشیه.
[154] -
(اقعس= آنکه سینه او برون و پشتش بدرون رفته باشد).
[156] -
(اَکفَس=کج).
[157] -
(بعقیده استاد دهخدا "تا" جزء کلمه نیست، نول=پیرامون دهان).
[158]-
"چ": فرخی. (متن از
"چ" است).
[159] -
"چ": ...نگر؛ "نچ": منپیرم و پیدا شده فالج همه بر من. (متن از "ا" است).
[160] -
"نچ": کج.
[161] --
"نچ": بهیچ کار.
[162] -
"نچ" "ا": خانه پر از.
[164] -
"چ”:گنگ کاری (متن احتمال حاشیه "نچ" است). ضبط "ا" در حاشیه کند کاری.
[165] -
"ا": لشکری.
[166] -
"ا": بر ندارد؛ نسخه "ا": برنتابد.
[167]-
"ا": تخته بر سیاه.
[168] -
"ا": بکردار
[169] -
"نچ": دوش آوردم، پیش آوردم؛ ...
بپیش. و بیت را از عنصری دانسته
[170] -
"چ": باب. (متن از استاد
دهخداست).
[171] -
نسخه "ا" بشمرند آن ز تو.
[172] -
"ا": کول؛ "«چ" اکول، کول.
[173] -
"ا": عنصری؛ نچ": ابو شکور.
[174] -
"نچ": گول تو ... همی.
[175] "نچ":
بهمان تیره میشود.
[176]-
"چ": بید. (متن از حاشیه
"ا" است).
[177] -
"چ": زینتی. (متن از
"ا" است).
[180] -
"نچ": لطیفی.
[181] -
(نشبیل=قلاب و قلاب ماهی گیری.
[182] -
"چ": بر. (متن از "ا"
است).
[183] -
"چ": گهیان بآنخواجهء؛ "ا" گهیان بخواجهء. (متن از استاد دهخداست و : کیهان کنون، نیز
تصحیح کرده اند).
[184] -
"چ": عدنیست و کارها؛ "ا":... کارماست.
[185] -
"چ": بزم. (متن از
"ا" است).
[186] -
"چ": [باده] بر. (متن ار
"ا" است).
[187] -
"نچ": نرم.
[188] -
"نچ": ز نژم و میغ که ... که
تاریست آن مه تابان.
[189] -
"نچ": خورد اسب سیاه.
[190] -
:نچ": شهر.
[191] -
"نچ": بدلام.
[192] -
"نچ": آشتم، اشتم.
[193]-
(اشتلم بمعنی عادی خود است. استاد دهخدا).
[194] -
(لغ=لخت برهنه).
[195] "چ":
ابر ار نه...؛ "ا": زار ارنه...؛ "نچ": چرا بکیرد ابر ار نه عمکنست عمام. (متن از استاد دهخداست).
[196] -
"نچ": قطران.
[197] -
"چ": و آنچ...؛ "ا": و آنچه ...؛ "نچ": وانچ خواهی. (متن از استاد دهخداست).
[198] -
"نچ": سخت.
[199] -
"نچ": کز نکوروئی...، گر نکوروئی...؛ فرزامی.
[200] -
(با کس؟ نظر استاد دهخدا).
[201] -
"نچ": هم از گفت و گوی و هم از؛ ...
و کردار و از...
[202] - (استاد دهخدا در کلمه تردید دارند).
[203] -
"نچ": او.
[204] -
"نچ": سیام و.
[205]-
"نچ": که این چو غلامست و آن چون ردک.
[206] -
"نچ": شجامش بِیِکدَم فرو خوابنید، ...
بِناگَه...
[208] -
"نچ:" جام جام.
[209] -
"نچ": چه جان که به آرام.
[210] -
"نچ": انوری.
[211] -
"نچ": جادو وش.
[212] -
"ا": تند گرد.
[213]-
"نچ": نقام. (در برهان قاطع
هردو صورت هست).
[215] - "چ": مکن. (متن از "نچ: است).
[216] -
"نچ": چرا بخواهی خویشتن تو.
[217] -
"چ": بر؛ "ا": بهر. (متن
از نچ است).
[218] -
"نچ": پرنگار.
[219] -
"چ": ز حال نامه؛ "نچ": ز حال و نامه. (متن از "نچ" است).
[220] -
"چ": بشهر باز. (متن از
"نچ" است).
[221] -
"نچ": دین جوی.
[222] -
"چ": و سریر. (متن از
"ا" است).
[223] -
"چ": بخت.
[224]- (در
تاریخ بیهقی) پشت.
[225] -
"ا": بدش.
[227] -
"نچ": چم.
[228] -
"نچ: عنصری.
[229] -
"چ": تا شاه خم. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[230] -
"ا": بخم.
[231] -
"ا": آراست.
[232] -
"چ" "ا": بوی.
[233] -
"نچ": در آتش زنی. (متن از
"نچ" است).
[234] -
"چ": کرد به بفخم؛ "نچ": بسکه از گرد کردن بفخم. (متن از "ا" و "نچ: است و کلمه
"فخم" است بمعنی چادر نثار چینانان نه "بَفخَم"، "بَفخَم"یعنی
بسیار.
[235]-
"چ": که نیک. (متن از
"ا" است).
[236] -
"نچ": فلک بین جتمء مانند ...؛ و جامه را...
[237] -
"نچ": طراز.
[239]- "ا": خیز و بریش؛ "نچ":
خبر بریش.
[240]-
(استاد دهخدا: بیا).
[241] -
"چ{ خرم؛ "ا" شمر. (متن از
استاد دهخداست).
[242] -
"چ": نای. (متن تصحیح قیاسیست).
[243] -
"چ": بخم. (متن از
"نچ" است)؛ نچ دیگر بجم.
[244] -
"چ": به؛ "نچ": با. (متن
از استاد دهخداست).
[245] -
"چ": بخم. (متن از
"نچ": است)؛ نچ دیگر: بجم
[246] -
"نچ": نه لذت و نه حکمت.
[247] -
"نچ": قرم، فژم، فزم، فژمگین.
[248] -"نچ":
خسروانی.
[249]- "نچ":
شده کوس.
[250]-
"نچ": کسائی.
[251] -
"چ" و "ا": نزد او دارم همیشه؛ "نچ": همیشه. (متن نیز از "نچ" است).
[252] -
"نچ": گر تو خواهی که...؛ "چ": بقخمند. (متن از "نچ": است).
[253]- "نچ": فلخمه.
[254] -
"چ": نهادی. (متن از
"ا" است).
[255]-
"نچ": چو.
[256] -
"نچ": برون ار رهانی و،... کرم.
[257] -
"نچ": تکش، تکس.
[258] -
"چ”:عژمست چشم او. (متن از
"ا" است).
[261] -
"نج": خارج.
[262] -
"ا": چندیت مدیح...؛ نسخه "ا": چندینت مدح...؛ "نچ: صد
بیت مدح گفتم و چنیدین.
[263] -
"ا": گر ز آنکه نیست سیمت جفتی؛ "نچ": جفت.
[264] -
"چ": گرم. ( متن از
"ا" و "نچ" است.
[265] -
"چ": تنگ. (متن از
"ا" است).
[266] -
"نچ": چون ورد... بوی من همه؛
چون مور...،... کهن موی.
[267] - "چ": موی نیز. مورد سبز.
(شاید چنانکه ضبط اخیر "نچ" است: موردسبز؟ یا موی سبز. استاد دهخدا).
[268] -
"ا": طوق.
[269] -
"نچ": میرخسرو.
[270] -
"ا": خیزو.
[271] -
"نچ": بگشاد چنگ را.
[272] -
"ا": رودگان.
[273] -"نچ":
بغلبه؛ "ا" بگربه ده دل و غلبه.
(متن تصحیحی است بر اساس تصحیح غلبه به عکه از استاد دهخدا [ست]).
[274] -
"ا": ز تیم.
[275] -
"نچ": منجیک.
[277] -
"چ": مرا خیمهای ورا باز جست؛ "آ":...ورا...؛ "نچ":
مر این خسمهای من (خیم های) مرا چاره جست.
(متن نصحیحی بر اساس ضبط "ا" و "نچ" است).
[278] -"نچ":
سبوی.
[279] -
"نچ": غولینش.
[280] -
"نچ": خاکروب.
[281]-
(اصل کلمه اَفدُم است بر وزن گَندُم و از لغات پهلوی است. باء "بافدُم" ظاهرأ بِضرورت شعری جزء
کلمه شده است و بآفدم بصورت بافدُم در آمده مجموع لغت واحد بحساب آمده است. از حاشیه نسخه "چ" استاد دهخدا).
[282] -
"چ": ریش (متن تصحیح قیاسیست).
[283] -
"چ": فردا بینی او را. ؛
"نچ": فرد او بنشم
[284] -
:نچ": خاقانی.
[285] -
"نچ": گوم.
