باب النون
----------------
نوان و سست تنم تا مدیح گوی تو ام
مدیح گوی تو هرگز میاد سست و نوان.
سان - رسم و مانند[2] باشد. بو علی سیمجور[3] گفت :
این جهان بر کسی نخواهد ماند
تا جهان بُد نَبُد مگر زینسان.
معزی [گفت]:
ز فَرّ ماه فروردین جهان چون خلد رضوان شد.
همه حالش دگرگون شد همه رسمش دگرسان شد.
یازان - آهنگ کنان باشد. شهره آفاق گفت :
ز همه خوبان سوی تو بدان یازَم[4]
که همه خوبی سوی تو شده[5] بازان.
بالان - دهلیز بود. عنصری گفت :
فلك مر قلعه و مر باغ او را
بیروزی دَراَفگَندَست بُنیان.
یکی را َسدّ یأجوجست دیوار
یکی را روضه خُلدست بالان.
هشیوار و از تخمه گیوگان
که بر درد و سختی نگردد ژکان.
سامان - اندازه باشد. کسایی گفت.
چنین نبود جهان با نهاد[8] و سامان بود.
معزی گفت:
گُمرَهانی که کشیدند سر از طاعت او
سر تیغش همه را یی سرو [بی] سامان کرد.
بِگَه رفتن كان ترك من اندر زین شد
دل من زان زین آتشکده برزین شد.
کوبین - کُدین گازران باشد. حکیم غمناک گفت :
وانگهی فرزند گازر گازری سازد از تو
کانون- آتشدان باشد. هموراست :
بسان بتکده شد باغ و راغ کانون گشت
در آن ز نور تصاویر واندر این[14] از نار.
خدایگان- پادشای بزرگ بود، و خدیو خداوند بود، چنانك گویی کشور خدیو و کیهان خدیو خدایرا شاید. رودکی[15] گفت :
خوبان همه سپاهند[16] اوشان خدایگانت
مر نیك بختیم را بر روی او نشانست.
روان - جان بود و قومی گفتند محل جان بود. بوشکور گفت :
جان را دو[17] گفت هر کس و زی من یکیست جان
در جان گسست باز چه بر بر نهد روان.
جان و روان یكیست بنزدیك فیلسوف
ورچه از راه نام دو آید روان و جان.
سِتان- بِپُشت باز خفته را ستان خوانند. رودکی گفت :
یاد کن زیرت اندرون تن شوی تو برو خوار خوابنیده ستان.
ارغوان - درخت گلست که سرخ بار آورد و بتازی آن گل را ارجوان گویند. مظفری گفت :
چون غُرابست این جهان بر من از آن زلف غراب
ارغوان بارست چشمم زان رخ چون ارغوان[18].
تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر اژدهای ژیان.
دوستگان - معشوقه بود. فرخی گفت :
کسی را چو من دوستگانی[19] چه باید
که دل شاد دارد بهر دوستگانی[20].
تیره بر چرخ راه کاه کشان همچو گیسوی زنگیان بنشان.
خورشید تیغ تیز ترا آب میدهد
مریخ [نوک] نیزه ت بر سان زند همی[24].
شبانگه بدرگاه بردش کشان[25] بر روزبانان مردم کشان.
وَرفَّان[26] - شفیع بود. مسعودی غزنوی گفت :
دادم بده و گرنه کنم جان خویشتن
مدح امیر و نزد تو آرم[27] بورّفان.
بَهرِمان- یاقوت سرخ گرانمایه بود. بهرامی گفت :
بهرمان- (دیگر) حریر رنگارنگ بود. فرخی گفت :
گلستان بهرمان دارد همانا شیر خوارستی
لباس کودکان شیر خواره بهرمان باشد.
تو نزد همه کس چو ماکیانی اکنون تن خود را خروه کردی.
بِرزم ریزد، ریزد چه چیز؟ خون عدو
بصید گیرد ، گیرد چه چیز؟ شیر ژیان.
چون پرند بیدگون[34] بر روی پوشد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار.
پهلوان - سپهبد لشکر باشد بر تمام فردوسی گفت :
کسی کو بود پهلوان جهان میان سپه در نماند نهان.
یکی مرد فرزانه کاردان بر آن مردم مرز بر[35] مرزبان.
از پی آن تا دهی بر نانت دَندان مُزدِمان [36]
میزبانی دوست داری، شادباش ای میزبان.
آنک این شعر نرگان[!] گفتست زیر سیصد هزار تن خفتست.
شایگان - کاری باشد که فرمایند بی مزد. شهید گفت :
اگر بگروی تو بروز حساب مفرمای درویش را شایگان.
شَمان - بانک گریه دمادم در گلو باشد. عنصری گفت :
زان ملک را نظام و ازین عهد را بقا
ایوان - صُفِّه ئی بود بطاق. فرخی گفت :
همی بصورت ایوان نو[39] پدید آید
فرزان - حِکَمتَست. فرزانه حکیم و عالم. بهرامی گفت :
وزین همه که بگفتم نصیب روز بزرگ
ز ماه برتر و خورشید و تیر با ناهید[47].
مبارز را سر و تن پیش خسرو چو بگراید عنان خِنگِ[48] یکران.
پریشان - بِباد بر داده بود. فرخی گفت :
کزو مدام پریشان شدست دانه نار.
ستودان - گورستان گبران باشد یا خانه یی که مردگان در آنجا نهند. رودکی گفت :
مرده نشود زنده مرده بِستودان شد[52]
آیین جهان چونین تا گردون گردان شد.
پژمان - اندوهگین باشد. عنصری گفت :
اندرین خانه بوده ام مهمان کرده ام شاد ازو دلِ پژمان.
یاِرمان و اَروَند مرد هنر فراز آورد گنج و زرّ[53] و گهر.
موجان[54] - نرگس شکفته و چشم نیکوان را خوانند. فرخی گفت :
خوی گرفته لاله سیرابش از تف نبید
خیره گشته نرگس موجانش از خواب و خمار[55].
گَه حله رومی بسته و گَهی چینی
گَه کَژّین خِفتان و گاه[65] زرین جوش.
مه و خورشید با برجیس و بهرام[66]
زحل با تیر و زهره بر گُرزمان
همه حکمی بفرمان تو رانند[67]
که ایزد مر ترا دادست فرمان.
مَر خُفتَنِ شب را از دبیقی نکو [و] پاك.
درفشان و رخشان و درخشان - همه یکی باشد. فردوسی گفت :
سواری فرستم بنزدیك تو د ِرَخشان کنم رَأى تاریك تو.
اَزو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی
بِتیمار جهان دل را چرا باید که بَخسانی.
معروفی گفت :
ای تُرك بّحُرمَت مسلمانی کِم بیش بوعده ها نَبَخسانی.
پایان - کرانه و آخر بود. فردوسی گفت :
سخن نیز نشیند و نامه نخواند مرا پیش تختش بِپایان نشاند.
من آنگاه سوگند انیسان خورم کزین شهر من رخت بر تر بَرَم.
بَررُوشَنان[76] - اُمَّت باشد. دقیقی گفت :
شفیع باش بر شه مرا برین زِلَّت
چو مصطفی بَرِ دادار بر روشنان را.
گَر او رفتی بجای حیدر گُرد[77] برزم شاه گردان عمر و عنتر.
سه بوسه بده ما را، ای دوست[81] بدستاران.
پروانه - پرنده یی باشد که بشب گرد چراغ گردد و خویشتن را بسوزاند. بو شکور گفت :
بیاموز تا بَد نباشَدَت روز چو پروانه مر خویشتن را مسوز.
فرزانه - حكیم و فیلسوف را خوانند. بوشکور گفت :
فانه - چوبکی بود که اندر شکاف چوب نهند تا زود شکافته گردد یا زیر ستونی در نهند تا بلند تر باشد. کسایی گفت :
طبایع گر بتن استن، ستون را هم بپوسد بن[85]
نگردد هر گز آن فانی کش از طاعت زنی فانه[86].
عالم بهشت گشته عنبر سرشت گشته
کاشانه زشت گشته، صحرا چو روی حورا.
کنون جویی همی توبَت[88] که گشتی سست و بی طاقت
ترا دیدم بِبُرنائی فِسار آهخته و لانه.
لوسانه - چاپلوسی کردن بود. کسایی گفت :
اجل چون دام کرده گیر پوشیده بخاک اندر [89]
صیاد از دور، نَك دانه برهنه کرده لوسانه[90].
بفرمود کاین را بِهروانه گه
برید و کنیدَش هم آنجا تَبَه.
اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند
که رخسارم پر از چینَست چون رخسار پهنانه.
چو بنهاد آن تل سوسن ز[96] پیش من چنان بودم
که پیش گرسنه بنهی ثرید چرب و بهنانه .
چنانک چشمه پدید آورد کُمانه ز سنگ[98]
دل تو از کف تو کان زر پدید آرَد[99].
آسمانه - سقف خانه باشد. فرخی گفت :
وز دژم روی ابر پنداری کاسمان آسمانه ییست خدنگ.
من شاعری سلیمم با کودکان رحیمم[103]
بهشت آیین سرایی را بپرداخت ز هر گونه درو تمثالها ساخت.
ز عود و چندن[106] او را آستانه درش سیمین و زرین پالکانه.
نفرین کنم از درد فعال[111] زمانه را
کو داد کِبر و[112] مرتبت این کوفشانه را.
بربط کجا شناسد و چنگ و چغانه را.
زاد همی ساز و شغل خویش همی بر[117]
چند بری[118] شغل نای و شغل چغانه.
نگر ز سنگ چه مایه بِهَست گوهر سرخ
ز خستوانه چه مایه بِهَست شوشتری.
آشیانه - لانه مرغ و آنِ مار و موش باشد. لبیبی گفت :
از مار کینوَر تر، ناسازگار تر چه[120]؟
گفتار چربش آرد بیرون از آشیانه.
زاولانه - بندی آهنین بود و یک پاره که بر پای زندانیان نهند و جعد و موی مرغول را نیز همین خوانند. رودکی گفت :
زلفینك او بر نهاده دارد بر گردن هاروت زاولانه.
لاوه و لامانی - چاپلوسی و لابه گری بود در پذیرفتن و بجا نیاوردن فرخی گفت:
نامه مانی با نامه تو ژاژست
شعر خوارزمی با شعر تو لامانی.
ساخت آنکه یکی بیوگانی هم بآیین و رسم یونانی.
باندازه لشکر او نبودی گر از خاک و از گل زدندی شیانی.
گَرزَن - نیم تاجی باشد از دیبا بافته و جواهر درو نِشاخته و گویند تاجی بزرگ بودی که بِسِلسِله از ایوان در آویختندی، ملکان نخست داشتندی. یوسف عروضی گفت:
او میر نیکوان جهانست و نیکویی
تاجست سال[124] و ماه مر او را و گرزنست.
برزن - مِحَلَّت باشد. رودکی گفت :
آمد این نوبهار توبه شکن پرنیان گشت باغ و برزن و کوی.
گفتا که چه شنیدی ای پیر مسجدی.
نشیمن و پرواز -جای[128] و مقام گاه بُوَد. فرخی گفت :
حور بهشتی سرای مَنَت بِهِشتَست
باز سپیدی کنار مَنَت نشیمن.
گَردَبندَن - گَردَن بَند بود. رودکی گفت :
بزرگان جهان چون گردبندن تو چون یاقوت سرخ اندر میانه.
یکی آلوده کَس باشد[129] که شهری را بیالاید
چو از گاوان یکی باشد که گاوانرا کند ریخن.
فژاکن - پلید و پَلَشت باشد. رودکی گفت:
گر کس بُوی که زی توام بفگندی
خویشتن اندر نهادمی بفلاخن.
وز پرده[133] و چو سر برون زند گویی
چون[134] ماه بر آسمان زند خرمن.
از لب تو مر مرا هزار امیدست وز سر زلفت مرا هزار زلیفن[137].
چَندَن - صندل باشد. عسجدی گفت :
بفروز و بسوز پیش خویش امشب
چندانك توان ز عود و [ا]ز چندن.
آنجا که حُسام او نماید روی از خون عدو شود گیا روین.
بسی تَکَلُّف بینم ترا بظرف[141] همی
دَن - آنک همی دَوَد بِنشاط، گویند همی دَنَد و دَنانَست. کسایی گفت :
بگشای راز عشق و نهفته مدار عشق
از می چه فایده است بزیر نُهُنبنا[145].
وارَن - بندگاه زیر بازو بود. آغاجی گفت :
زمانی دست کرده جُفتِ رخسار زمانی جفتِ زانو کرده وارن.
لادن - جنسی است از معجون بر مثال دوشاب و گونه عنبر دارد سپاه. فرخی گفت:
بدل گفت اگر جنگ جویی کنم بپیکار او سرخ رویی کنم.
سروست و کوه سیمین جز یك میانش سوزن
زراغن - زمین سخت باشد. بهرامی گفت :
زمینی زراغن[152] بسختی چو سنگ نه آرام گاه و نه آب و گیا.
ریمن - مَکّار بود و کینور، عنصری گفت :
که حَسَد هست دشمنی[153] ریمن
کیست کو نیست دشمنِ دشمن.
دو فرکنست روان از دو دیده بر دو رخم
رُخَم از رفتن فرکن بجملگی فرغن[156].
پرن - پروین بود. فرخی گفت :
تا چو خورشید نباشد ناهید چو دو پیکر نبود نجم پرن.
زَغَن - مرغ گوشت ربای بود. گفت :
جمله صید این جهانیم ای پسر ما چو صعوه مرگ بَر سانِ زغن.
شَمَن- بت پرست باشد. رودکی گفت :
بت پرستی گرفته ایم همه این جهان چون بتست و ما شمنیم[157].
گشن - انبوه بود. بو شکور گفت :
کردم تهی دو دیده برو من چنانك رسم (؟)
تا شد از اشکم آن[161] ز می خشک چون لژن.
لَگَن - چون تشتی بود سیمین با رویین و آنچ بدین ماند. فرخی گفت :
جامی بکف بر نه چو زرین لگن.
تو شادمانه و آنك بتو شادمانه نیست
چون مرغ بر کشیده بتفسیده بابزن.
نارون- [MV1] درختی باشد سخت و بیشتر راست بالا و چوب او از سختی که[163] بُوَد بیشتر بدست افزار لادگران[164] کنند. فرخی گفت :
تا نبود بار سپیدار[165] سیب تا نبود نار بر نارون.
چمن - راه ساخته بود در میان دو صف درختان کسایی گفت :
سروبُنان[166] کنده و گلشن خراب لاله ستان خشك و شکسته[167] چمن. بادخن[168] - منظره[169] ای باشد که درو راهگذر باد بُوَد. کسایی گفت :
عمر چگونه جهد از دست خلق باد چگونه جهد از بادخن.
کرگدن - جانوریست بر صورت بُز ولیکن سرویی بر پیشانی دارد چون ستون، بُنَش سِطَبر و سرش تیز و بزور پیل را بر گیرد و این در هندوستان باشد. فرخی گفت :
بنیزه کرگدن را بر کند شاخ بزوبین بشکند سیمرغ را پر.
اَژکَهَن - کاهل و بیکار باشد. شاکر گفت :
بدل ربودن جَلدی و شاطری[170] ای مه
ببوسه دادن جان پدر بَس اَژکَهَنی.
هر که را راهبر زغن[172] باشد منزل او بمرزغن باشد.
پس نپاید[173] تا بروشن روی و موی تیره گون
مانوی را حجت آهرمن و[174] یزدان کند.
از سوی هند گشادی هزار شهرستان[179]
از سوی سند گرفتی هزار ابناخون.
از گیسوی او نَسیمَك[183] مشك آید وز زلفك او نَسیمَك نسترون.
بهمنجنه - رسم عَجمَست چون دو روز از ماه بهمن گذشته بودی بهمنجنه کردندی و این عبدی بودی و طعام پختندی و بهمن سرخ و بهمن زرد بر سر کاسه ها بر افشاندندی، فرخی گفت :
فرخش باد و خداوندش فرخنده کُناد
عید فرخنده[186] بهمنجنه و بهمن ماه.
امَنَه - توده هیزم شکافته بود. ابوالعباس گفت :
هیزم خواهم همی دو امنه از جودَت
تیغ اسپرغم و شنّه اسبان سماع خوش.
نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب
تیغ زند نیك و پهنه بازد و چوگان.
تَفنه - برده عنکبوت باشد که گرد خویش بِتَنَد. شهید گفت :
عشق او عنکبوت را ماند بتنیدست تفنه گرد دلم.
رخنه- راهی بود بدیواری در خانه بو شکور گفت :
دانش بخانه اندر در بسته نه رخنه یابم و نه کلیدستم.
چرا که خواجه بخیل و زنش جوانمرد ست.
زنی چگونه زنی سیم ساعد و لنبه.
دانم که چو این هجا بخوانی تو ریش کنی و زنت رُنبه[201].
خم و خنبه پر، زانده دل تهی زعفران و نرگس و بید و بهی.
حور بهشتی گرش ببیند بی شک حفره کَنَد تا زمین بیارد آهون[204].
آنچ بعلم تو اندرست گر آنرا
گرد ضمیر اندر آوریش چو برهون.
فرارون- کواکب. بیابانیان فریرون[213] گویند، از[214] آنک رفتنشان باز پس بُوَد آنرا فرارون گویند آنچ بر صلاح بود و آنچ بر صلاح نبود[215] آنرا فریرون گویند. دقیقی گفت :
فیرون - مفسد بود. خسروانی گفت :
همت تیز و بلند تو بدان جای رسید
خواهی بشمارِش دِه، خواهی بِگَزافه
خواهیش بشاهین زن خواهی[218] بکرستون.
مهرگان آمد جشن ملک افریدونا
آن کجا گاو نکو[220] بودش برمایونا.
ندانم بخت را با من چه کین ست بکه[221] نالم بِکه زین بخت وارون.
هَیون - شتر بزرگ بود. دقیقی گفت :
چگونه یابند[222] اعدا[ی تو] قرار کنون
زمانه چون شتری شد هیون و ایشان خار[223].
ای خریدار من ترا بدو چیز بتن و جان و مهر داده ربون.
بون - بُن باشد. دقیقی گفت:
موج کریمی[225] بر آمد از لب دریا
ریگ همه لاله گشت از سر تا بون.
سخون - سخن باشد . دقیقی گفت :
ترسم كِآن وهم تیز خیزت روزی
وَهمِ همه هندوان بسوزد بسخون .
راست با مردگان یگونه شدیم .
درونه - کمان ندّافان باشد . کسایی گفت :
بنفشه زار بپوشید روزگار ببرف
نمونه - زشت بود. کسایی گفت :
باشگونه - مقلوب بود . شهید گفت :
ای کارِ تو ز کار ِزمانه نمونه تر او باشگونه و تو ازو باشگونه تر.
همان که بودی از [ین] پیش شادگونه من
[237]این جهان نو عروس را ماند رطل کابینش گیر و باده جهاز.
مکن برو بر بخشایش و مباش رحیم.
بَلَندین - پیرامن در باشد. شاکر بخاری گفت :
بود افراشته درهای سیمین
جواهرها نشانده بر بلندین[241].
کوبین - چیزی است چون کفه ترازو از گیا بافته و بَزرَک آس كرده[242] دَرو کنند و درو تنگ بیز[243] کنند تا روغن ازو بچکد. خجسته گفت :
باز گشای ای نگار چشم بعبرت تات نكوید فلك بگونه[244] كوبین.
هین - یکی را گویند بشتاب و یکی دیگر سیل را گویند. دقیقی گفت :
رُخبین - چیزی بود ترش چون كشك و از دوغ ترش بغایت کنند، آنرا قروت[247] گویند و مَصل[248] گویند. عماره گفت :
بینیت همی بینم چون خانه کردان
غولی و فرو هشته دو غولین بدو ابرو
پنهان شده اندر پس اطراف دو غولین.
تا نیامیزد با زاغ سیه باز سپید
تا نیامیزد[252] با باز خشین كبك درى.
شاخست همه آتش زرین و همه شاخ
پر زّر کشیدست و فراخست و نو آیین.
آیین - رسم بود. عنصری گفت :
آیین عجم رسم جهاندار فریدون
آنین - چیزی بود چون نیم خنبی[254] كوچك و بزرگتر نیز باشد. و سر ا[و] فراخ باشد و درین ولایت آنرا نَهره خوانند و دو دسته و یك دسته بود و سفالین و اندرو دوغ زنند و بجنبانند تا کره از دوغ جدا کنند. طَیّان گفت :
سبود و ساغر و آنین و غولین
حصیر و جای روب و خیم و پالان.
خرامین[255] - علف باشد. بهرامی گفت :
بماندم اینجا بیچاره راه گم کرده
نه آب با من یك شربه نه[256] خرامینا.
پیش گرفته سبد[258] باشتین هر یك همچون در تیم[259] حکیم.
شوخگین و شوخگن[260] - هر دو پلید و چرگن باشد. منجیك گفت :
جاف جافست و شوخگین و سترگ
غَلَبکین[262] - دری باشد که از چوب بافته باشد پنجره کِردار که از بیرون در همه چیزی از خانه ببینند و در سرای روستائیان و در رزها بیشتر چنان باشد. بو شکور گفت :
زستن و مردنت یکیست مرا
غلبکین[263] در چه باز یا چه فراز.
در کس زنت سزد آن خط و آن دستینه.
شنگینه - چوبی باشد که از پس در افکنند تا در قوی باشد. لبیبی گفت :
غوشنه- گیاهی ست که بخورند و دست نیز بدان شویند و رنگش سپید و سیاه بود. یوسف عروضی گفت :
آن روی او بسان یك آغوش غوش[271] خشك
وان موی او بسان یك آغوش غوشنه.
کاینه - چشم بود گویند کاینه بدو دار یعنی چشم از و بر مگردان. شهید گفت :
موی سپید و روی سیاه و رخ بچین
گر شوم بودتی[274] بغلامی بنزد خویش
با ریش شوم تر[275] ببر ما هر آینه.
آنین - نیم خُمی بود كوچك. طَیّان گفت :
دوغم ای دوست در آنین تو [می] خواهم ریخت
تا کشم[276] روغن از آن دوغ همی جنیانم.
تو چه پنداریا که من ملَخَم که بترسم ز بانگ س[ی]نی و طاس.
دوستانم همه ماننده وسنی شده اند
همه ز آنست که با من نه درم ماند و نه زر.
همه سر آرد بار، آن سنان نیزه او
هر آینه که همه[279] خون خورد سر آرد بار.
باب الواو
------------
مینو - بهشت بود. رودکی گفت :
گر خوری[280] از خوردن افزایدت رنج
ور دهی[281] مینو فراز آردت و گنج.
چون کُرد[284] بماندستم تنها من و این باهو.
بر فضل او گوا گذراند دل گرچه گوا نخواهند از خستو.
نماند فزونتر ز سالی پرستو.
پینو - دوغ ترش خشک کرده بود. گروهی کشک خوانند. طَیّان گفت:
شعر ژاژ از دهان من شکرست شعر نیك از دهان تو پینو.
ای عشق زمن دور که بر من[286] همه رنجی
همچون ز بر چشم یکی محکم پالو.
ز ناگه بار[287] پیری بر من افتاد چو بر خفته فتد ناگه کرنجو.
ز باریکی و سستی هر دو پایم
تو گویی پای من پای تنندو[س]ت[291].
همچون خبزدویی که شود زیر پای پخج.
تا خَوید نباشد برنگ لاله تا خار نباشد ببوی خیرو.
خاکشو[298] - دانه یی باشد سیه رنگ که با کافور دارند، گروهی چشم زده[299] خوانندش و سیه دانه باشد. منجیك گفت :
چشم بیشرم تو گر روزی بیاشوبد ز درد
نوک خارش خاکشو باد ای دریده چشم و کون.
تفو - خدو انداختن بود. بو شکور گفت :
چغو - نوعی بود از بوم. بو شکور گفت :
اگر بازی اندر چغو[302] کم نگر و گر باشه یی سوی بَطّان مَپَر.
غاوشو- - تخم خیار بود و گویند خیار کهن باشد که از بهر [ تخم نگاه دارند]. لبیبی گفت :
نه سبز چون خیار و نه شیرین چو خربزه.
بیاستو نبود خلق را مگر بدهان
ترا بکون بود، ای کون بسان در[واز]ه.
چنین گفت با گیو جنگی تَژاو که تو چون عقابی و من چون چکاو.
بُرو - ابرو بود. فردوسی گفت :
که[313] دارد گه کینه پایاب اوی ندیدی بَروهای پُر تاب اوی.
یجانم که آزش همان نیز هست ز هر سو بیارای و بِپساو[315] دست.
چاو- لابه و زاری کردن باشد. بو شعیب هروی گفت :
ای عاشق مهجور[316] ز کام دل خود دور
می نال و همی چاو که معذوری معذور.
چاو- گنجشک که از اشکره بگریزد یا کسی بچه اش برگیرد او بانک همی از درد و از بیم کند آن آواز را چاو خوانند گویند همی چاوَد. رودکی گفت :
مرغ دیدی که بچّه زو ببرند
چاو چاوان درست چونانست.
بکاوید کالاشرا سَر بِسَر
که داند که چه یافت زَرّ و گهر.
کاو[317] - مبارز بود چون دلیر و با قد بلند و تمام باشد او را کاو خوانند. و گو مبارز بود. فردوسی گفت :
اگر چه گوی سرو بالا بود جوانی کند پیر کانا بود.
خو - گیایی باشد نابکار که اندر میان کِشتها روید و آن را از زمین بر کنند هر جا که کشت باشد تا زور غله و رستنی کم نکند. فردوسی گفت :
گر ایدونك رستم بود پیش رو نماند بر این بوم و بر خار و خو.
چنان [چون] خو که در پیچد بِگُلبُن
بپیچم من بر آن سیمین صنوبر.
فَرخو - پیراستن تاک رز بود. لبیبی گفت :
گر نیستت ستور چه باشد
خرّی بمزد گیر و همی رو[321]
مر کشت را خود افکن نیرو[322]
رز را بدست خود کن فرخو.
منو - جنبش جهود وار بود بر جای. بو شکور گفت :
تو از من کنون داستانی شنو بدین داستان بیشتر زین منو.
گو - کَنده یی باشد چون چاهی کوچک. کسایی گفت :
چگونه سازم با او چگونه حرب کنم
ضعیف كالبدم من نه كوهم و نه گُوَم.
سزد که بُگسَلَم از یار سیم دندان طمع
سزد که او نکند طمع پیر دند فنو[323].
غریب نایدش از من غریو گر[324] شب و روز
بناله رعد غریوانم و بصورت غرو.
پَرو - پروین باشد. کسایی گفت :
سزد که پروین بارَد دو چشم من شب و روز
کنون کزین دو شب من شعاع برزد پرو.
خدیو - نام ایزَدست و شاهان را نیز خوانند از ملوك كشور، خدیو عجم و خدیو هند و خدیو ترك و آنچ بدین ماند. فردوسی گفت :
سیامك بدست خود و رای[325] دیو
تبه کشت و ماند انجمن بی خدیو.
یکی مهره بازست گیتی که دیو ندارد بترفند او هیچ نیو.
غریو - بانگ باشد. عنصری گفت :
نیو - مرد دلیر و مردانه بود. فردوسی گفت :
همچو نوباوه بر نهد[328] بر چشم نامه او خلیفه بغداد.
باد را کیمیای زر که[329] داد که ازو زرساوه گشت گیا.
بر گیر کلند[331] و تیر و تیشه و ناوه
تا ناوه کشی خار زنی گردِ بیابان.
کروه - دندان تهی و فرسوده بود. رودکی گفت :
بر کُه والا، چو چِه؟ همچو[ن][337] عقاب اندر هوا
خروه - خروس باشد. عنصری گفت:
شب از حمله روز گردد ستوه شود پَرِّ زاغش چو پَرِّ خروه.
پژوه- باز جستن بود تا معلوم شود و مرد دانش پژوه یعنی مرد دانشمند. دقیقی گفت :
ای امیر شاهزاده خسرو دانش پژوه
تا پژوهیده سخن را طبع تدبیر آن بود.
نستوه - آن بود که در جدال روی برنگرداند و کوشنده بود. رودکی گفت :
ایا[339] خورشید سالاران گیتی سوار رزم ساز و گُرد نستوه.
باب الهاء
-------------
گاه - وقت بود و گاه دیگر جای بود و گاه دیگر مسند بود. فردوسی گفت :
بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه پرستنده چندین بزدین کلاه.
بدان مثال که سیم نبهره اندر گاه.
پادفراه - عقوبت باشد. دقیقی گفت :
بجای هر بِهی پاداش نیکی بجای هر بدی پادافراهی.
دژ [آ] گاه و دُژَند- یعنی تند شده. بوشکور گفت:
ز چیز[342] کسان دست کوته کنی دُژآگاه را بر خوش[343] آگه کنی. ستایش [گاه] -مخلص شعر باشد یعنی جای آفرین، عنصری گفت :
راه شاه - گذری فراخ باشد که از آنجا براهها و جایها بسیار توان شد و گویند سیاح باشد و جاده باشد. رودکی گفت :
براه اندر همی [شد] راه شاهی رسید او تا یزد پادشاهی.
کسایی گفت :
که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت[346].
و آن راه شاه که رودکی گفته است غریبست در لغتها و نیکوست، یعنی مردی که براهها شدن پیشه او بود و بدین کار شا[ه] بود چنانک نوشتیم از گفتار ، والسلام[347].
بندیان داشت بی پناه و زواه[348] برد با خویشتن بجمله براه.
نه گلستان بشناسند از آبشتنگاه.
همه کِبر و لافی بدست تهی بنان کسان زنده ای سال و ماه
داه - پرستار بود. فرخی گفت :
خنك آن میر که در خانه تو بار خدای
پسر و و دختر آن میر بود بنده و داه.
داه (دیگر) بمعنی دَه باشد از شُمار رودکی گفت :
گراه.-گرای باشد. دقیقی گفت :
آنک گردون را بدیوان بر نهاد و کار بست
وان کجا بودش خجسته مهر آهرمن گراه.
واگر کسی بِکسی مانَد گویند بفلان همی گراهد یعنی همی مانَد. رودکی گفت:
ای دریغ آن حُرّ هنگام سخا حاتم فش
روان خواه- گدایان دریوزه بُوَند. بوشکور گفت :
پدر گفت یکی روان خواه بود
بکویی فرو شد چنان کم شنود.
همی در بدرخشک نان باز جست
مر او را همان پیشه بود از نخست.
فَّره - زیادت بود. رودکی گفت :
فَژه - پلید بود. رودکی گفت :
وین فژه [پیر] از بهر تو مرا خوار گرفت
برهاناد ازو ایزد جبّار مرا.
شُکُه - حشمت باشد. عنصری گفت :
پادشاهی که با شُکُه باشد حزم او[355] چون بلند کُه باشد.
فریه - لعنت بود. لبیبی گفت:
ای فرومایه و در کون هل و بی شرم و خبیث
بالا چون سر[و] نو رسیده
کوهی لرزان میان ساق و میان بر.
صبر نماندم چو[357] آن بدیدم گفتم
كرته - خاری بود، اشتر خوار خوانندش عبدالله عارضی گفت :
راه بردنش را قیاسی نیست
ورچه اندر میان کرته و خار.
باب الیاء
---------
گرای - گراییدن بود چون میل و یازیدن دقیقی گفت:
تیز هُش[360] تا نیازماید بخت بچنین جایگاه نگراید.
گَزای- گزند کردن بود، گویند دل گزای دقیقی گفت :
کیست کش وصل تو ندارد سود کیست کش فُرقَت تو نگزاید.
دیوپای - عنکبوت بود. معروفی گفت :
ز بالا فزونست ریشش رشی تنیده درو خانه صد دیو پای.
غوشای- خوشه جو و گندم بود و گویند که سرگین چهار پایان بود که از صحرا بر چینید. طیان گفت :
یکی ز راه همی زر بر ندارد و سیم
بالوایه[362] - مرغیست چند گنجشکی سیاه و سپید بر زمین نشیند و بر نتواند خاستن[363] کوتاه پای بر درخت نشیند یا بر دیوار که پایهاش پهن بود. عنصری گفت:
آب و آتش بهم نیامیزد بالوایه ز خاک بگریزد.
کس بِسَگ اندر فکن که[365] کیر کسایی
دوست ندارد[366] کسی زنان بلایه.
مایه - چون سرمایه بود و بنیاد مال که بدو سود کنند. و بجای قیمت نیز بکار برند. رودکی گفت :
بجای هر گرانمایه فرو مایه نشانیده
نه مانیدست ساوی اوی و کره اوت مانیده[367].*
کی کردار بر اورنگ بزرگی بنشین
می گردان که جهان یاوه و گردانستا.
ژی - آبگیر بود. رودکی گفت :
ای آنک من از عشق تو اندر جگر خویش
ستی- آهنی بود سخت چون پولاد که آب بخود نپذیرد. بوشکور گفت :
می ستد باید بدین گه کاین[371] از می همچون ستی
آب چون مهتاب و بر ماهی چو زندان گشته ژی.
هموراست:
زمین چون ستی بینی و آبِ رود
بگیرد فراز و نیاید[372] فرود.
سیاووشست پنداری میان شهر و کوی اندر
فریدونست پنداری میان درع و خوی اندر.
خاریکه بمن در خلد اندر سفر هند
به چون بحضر در کف من دسته شببوی.
تگاپوی- تک و پوی باشد. بوشکور گفت:
تگاپوی مردم بسود و زبان بتا و مگر[373] هر سویی تازیان.
بجوش گردن و بالان(؟) و زیره با کن از وی
نمک بسای و گذر[375] بر تینگوی نان کن.
تبنگوی- صندوق باشد. رودکی گفت :
وز درخت اندر گواهی خواهد اوی
تو بدانگاه از درخت اندر بگوی.
كان تبنگوی اندرو دینار بود
آن ستد زایدر که ناهشیار بود.
چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ
چو شاخ بید درختان او تهی از بار.
بی قیمتست شکر از آن دو لبان اوی
کاسد شد از دو زلفش بازار شاهبوی.
دار بوی- عود باشد. رودکی گفت :
تا صبر را نباشد شیرینی شکر
تا بید بوی ندهد بر سان دار بوی[377].
پوی- رفتنی باشد نه بشتاب و نه بِنَرم ، عنصری گفت :
و گر چو گرگ نپوید سمندش از گرگانج
کی آرد آن همه دینار و آن همه زیور.
خی - خیک بود. بوشکور گفت :
می خورم تا چو نار بشکافم
می خورم تا چو خی بر آماسم[378].
بینی- یعنی نیکو. منوچهری گفت :
آن ترکی که[379] چون او بر زند بر چنگ چنگ
از دل ابدال بگریزد بصد فرسنگ سنگ.
بو شریف گفت :
کمی - کمین باشد. خسروی گفت :
ای سرا پای معدن خرمی چشم تو بر دلم نهاده[381] کمی.
ماردی - سرخ بود. دقیقی گفت :
خروشان و كفك افكنان و سلیحش [382]
همه ماردی گشته و خنگش اشقر.
مدی- یعنی مده. رودکی گفت :
خیری[385] - رواق بود. مشفقی بلخی گفت.
روزیش خطر کردم و نانش بشکستم
بشکست مرا دست و برون کرد ز خیری.
دادش اندر باغ[390] سنجد بوی [بوی]
می گلگون[391] بسنجد بوی بوی.
اگر ماری و گَزدُمی بود طبعش
بصحراش چون مار کردند ماری.
گهی چو مرد پری سای گونه گونه صور
مِری[394] - خصومت بود و مكر. حکیم غمناک گفت :
مُتواری- تازیست یعنی نهان گشته. فرخی گفت :
دوش متواریك بوقت سحر اندر آمد بخیمه[396] آن دلبر.
تا پدید آمد امسال خط غالیه بوی
غالیه خبره شد و زاهری و عنبر خوار[398].
به ابر رحمت ماند همیشه کف[402] امیر
چگونه ابر کجا تو تکیش بارانست.
ساتگنی- قدحی باشد بزرگ، عماره گفت :
چون می خورم بساتگنی یاد او خورم
وز یاد او نباشد خالی مرا ضمیر.
گرخوار شدم سوی بت خویش روا[404] باد
سِپَرجی- خُرَّمی باشد ، عماره گفت:
با ماه سمرقند کن آیین سپرجی[406]
رامشگر خوب آور با نغمه[407] چون قند.
یِك بَسى - یعنی یِکبارگی. بوشکور گفت :
بخیلی[408] [مكن] جاودان یك بسى
بدین آرزو چون منم خود رسی.
--------------------
پایان.
بمنه و کرمه تمام شد شنبه سیزده تیرماه 1405 برابر با سه جولای 2026. کلگری. خانه شیدا. مهرداد وحدتی دانشمند.
فهرست اعلام اشخاص و اماکن و کتابها
--------------------------
آذر برزین - 162، و رجوع به برزین شود.
آغاجی – 42،56، 102،113،137،153،176،193،264،315،317،379،403
ابخاز – 374
ابراهیم (ع)-4، 66، 92
ابستا – 55، 148،149 و رجوع به استا شود.
ابلیس - 159
ابو محمد (میر)- 93، 433،
ابو العباس عباسی – 55، 119، 152،384 و رجوع به
بلعباس و بو العباس شود.
ابو العلاء ششتری- 96،56
ابوالقاسم مهرانی – 315،62
ابو المثل - 379 و رجوع به بوالمثل شود
ابو المظفر جمع 165،163
ابو سلیك گرگانی – 56، 112
ابوشکور – 50، 77، 78 و رجوع به بو شکور شود.
ابو محمد (میر ابو احمد محمد)-62، 93
احمد برمك -41
احمد جامی – 41، 43، 101
ارتنگ (ارتنگ) ۱۰۸
ارم - 340
اروند – (دجله) 145
اروند (کوه) 145
اسدی طوسی- 3، 15، 210
اژدهاک – 253
استا (ستا) (=ابستا)- 55، 148، 149
اسماعیل رشیدی – 280 و رجوع به
رشیدی شود.
اشنانی جویباری – ٤2، 161
افریدون – 157، 303 و رجوع به فریدون شود.
اقبال – 4، 5، 6، 7، 9، 13، 229
انوری - 337
اورمزدی- 42، 92، 297، 308
اوزگند- 369
ایران – 48، 53، 63، 69، 70، 71، 93، 166
ب
بخارا- 183، 207
برانه – 58، 369
براهیم - 341
برزین (آتشکده)- 53، 162، 352، 353 و رجوع به آذر برزین شود.
برقعی (خواجه) – 70، 185، 210
برهان قاطع – 15، 35، 39، 142، 195، 217، 257، 276، 291، 292، 337، 366، 381، 383، 385، 405، 413، 431
بلحرب - 137
بغداد - 412
بلخ – 4، 5، 7، 34، 77، 85، 149، 185، 262، 300
بلعباس عباسی – 107، 110، 137، 244 و رجوع به
ابو العباس و بوالعباس شود.
بلغار - 369
بلعمیان - 352
بنجهیر - 314 و رجوع به پنجهیر شود.
بو الحر – 70، 184
بو العباس عباسی – 55، 119، 152 و رجوع به ابوالعباس و بلعباس شود.
بو الفتح بستی - ٥9
بو المثال - ١0٣
بو المثل – 64، 103، 120، 125، 227، 250، 338، 379، 410
بو المؤید – 60، 67، 266
بوحنیفك اسكاف -42، 292
بوسعید خطیری- 51 و رجوع به خطیری شود
بوشریف 52
بو شعیب هروی – 52، 407
بوشکور – 32، 40، 50، 52، 53، 54،^9، 77، 78، 87، 89، 95، 96، 98، 103، 106، 108، 114، 115، 116، 121، 127، 175، 196، 289، 365، 370، 431، 432
بوشهید - 205
بوطاهر خسروانی – 43، 346 و رجوع به خسروانی شود.
بو طلب (=بو طالب=ابوطالب مأمونی) - 372
بو عاصم – 55، 295
بو على الیاس - 56
بو على سیمجور – 57، 350
بومره نجدی – 250، 291
به افزای - 335
بهرام – 58، 144، 173، 195، 207، 305، 334، 360، 363، 391، 413
بهرام (گور) 305
بهرامی – 190، 267، 327، 341، 346، 349، 357، 359، 380، 385، 397
بیانی - 184
بیژن – 93، 233
پ
بازند – 63، 386
پنجهیر – 77، 313
پور داود (استاد) 147
پهلوانی (پهلوی) (زبان)- 145
پهلوی ( فهلوی ) (ربان) 40، 164، 165
پیران ویسه - 164
پیروز مشرقی – 42، 141
پیلسم - 261
ت
تاریخ بیهقی - 338
ترك( ترکستان)- 272
ترکستان – 75، 90، 205، 245، 272، 384
تژاو - 406
تهمتن – 338، 354
ج
جبرئیل – 26، 354
جلاب بخاری – 42، 106، 153
جم- 62
جوالقی - 177
جیلان - 351
جیحون- 183
چ
چیلان- 45، 49، 351
چین (کشور-سرزمین)-154، 245،278، 356، 362
ح
حاتم- 417
حافظ اوبهی- 316
حدود العالم- 114
حسن عیسی (خواجه)- 366
حسینی قزوینی (کیا)- 42، 284
حکاک- 165، 236، 247، 282، 286، 291، 317، 342، 369، 406
حیدر- 365
خ
خاقانی- 92،348
خالبک (خالنگ، خالناک، خلناک)- 114
ختا- 205
ختلان- 35، 211
ختن -205
خجسته سرخسی- 43، 51، 96، 153، 163، 170، 171، 395، 413
خراسان- 70، 85، 149، 164، 176، 263، 374
خرجیک (بیابان)- 268
خسروانی (بوطاهر)- 20، 43، 55، 88، 92، 95، 128، 134، 137، 143، 146، 150، 162، 184، 193، 196، 199، 201، 214، 244، 245، 254، 260، 275، 276، 337، 362، 380، 390، 408
خسرو (میر، امیر)- 136، 141، 275، 346
خسروی- 43، 196، 214، 260، 284
خطیری- 32، 43، 51، 129،258، 284، 288، 413، 433 و رجوع به بوسعید شود.
خفاف- 43، 85، 93، 169، 184، 185، 189، 209، 304، 306، 340
خمناوز (خمناور)- 114
خوارزم- 58، 268
خوارزمی-71، 273
د
دارا- 91
دجله- 145، 314، 322
دستان سام- 335
دقیقی- 40، 42، 44، ، 71، 73، 86، 87، 89، 187، 196، 202، 240، 250، 251، 252، 272، 297، 300، 318، 334، 336، 338، 354، 363، 364، 369، 384، 386، 388، 390، 391، 392، 394، 400، 413، 414، 416، 420، 422، 426 بازبینی
دمنه- 22، 46، 49، 50، 58، 64، 74، 185، 228
دهخدا- 9، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 93، 94، 96، 98، 99، 100، 101، 102، 103، 104، 105، 106، 107، 108، 109، 110، 111، 112، ، 120، 121، 123، 124، 125، 126، 127، 128، 129، 130، 131، 133،132 ، 135، 137، 138، 139، 141، 142، 143، 144، 145، 146، 147، 148، 149، 151، 153، 154، 156، 157، 158، 160، 161، 162، 164، 165، 166، 168، 169، 170، 171، 174، 176، 179، 180، 181، 182، 183، 184، ، 185، 187، 190، 192، 194، 196، 198، 199، 200، 202، 203، 204، 205، 206، 209، 210، 212، 213، 215، 216، 218، 219، 220، 221، 222، 224، 225، 226، 228، 229، 230، 232، 234، 236، 237، 239، 240، 241، 242، 243، 244، 245، 246، 247، 248، 250، 252، 253، 255، 256، 259، 260، 261، 262، ، 266، 267، 269، 270، 271، 273، 274، 275، 276، 277، 278، 279، 280، 281، 283، 284، 286، 287، 288، 291، 294، 295، 296، 297، 298، 299، 300، 301، 303، 304، 305، 307، 308، 309، 310، 311، 312، 313، 314، 315، 317، 318، 319، 320، 321، 323، 324، 325
دیوان فرخی- 106، 125، 134، 142، 150، 151، 178، 227، 245، 252، 276، 277، 278،286، 295
دیوان معزی- 167
ر
رستم زال- 96
رشیدی----- و رجوع به اسماعیل... شود- 16، 43، 252، 280
رودکی- 18، 45، 49، 62، 65، 68، 94، 158، 171، 179، 189
روزبه نکنی (؟)- 50
روم- 89، 193، 380
ز
زال زر- 237
زاول- 44، 287
زردشت (زردهشت)- 91، 138
زرین کتاب- 50، 22، 299
زند- 42، 43،91، 134، 138
زینبی- 50، 118، 247، 258
س
سامانیان- 273
سامند- 169
سام نریمان- 96
سپهسالار (مدرسهء)- 126، 138، 255
سراج الدین راجی- 323
سرخس- 211، 323
سرودی- 50، 110
سروری- 4، 90، 93، 127، 146، 172، 237، 247، 276
سغد- 131، 192
سلیمان- 207
سماعیل- 147، 280
سند- 65، 142، 230، 294
سوزنی- 231
سهراب-93، 131
سیام (کوه)- 261
سیامك - 312
سیاوش (سیاووش)- 137، 152، 172، 325
سیستان- 6(، 152، 153
ش
شاکر بخاری-
شامِس- 209
شاهسار- 24(، 241
شاهنامه- 14، 15، 20،24، 26، 30، 31، 49، 52، 61، 66، 67، 75، 78، 280
شبدیز- 111
شعوری (فرهنگ)- 16، 163، 165، 233، 236، 305، 317 و رجوع به فرهنگ شعوری شود.
شغنان- 165
شوشتر- 87، 291
شهره آفاق- 53، 276
شهید- 19، 31، 53، 58، 89، 98، 103، 104، 114، 118، 122، 141، 144، 180، 184، 187، 193، 198، 203، 213، 221، 223، 228، 242، 268، 271، 274، 282، 290، 300، 305، 310، 313، 319
ص
صحاح الفرس- 4، 51، 86، 90
صفار مرغزی- 53، 109
ض
ضحاک- 210
ط
طاهر فضل- 54، 151
طرفه- 221، 222، 275
طور- 256
طوس- 34، 144،199، 225، 318
طیان مرغزی- 49، 54، 76، 90، ، 97، 117، 120، 121، 129، 136، 146، 167، 188، 202، 210، 230، 256، 262، 274، 290، 308، 310، 312، 324
ع
عارضی (عبدالله)- 54، 99، 323
عجم- 299، 307، 317
عدن- 263، 316
عدنانی (خواجه)- 263
عذرا- 21، 57، 58، 112، 113
عرتامی (؟) [رودکی-شاکر بخاری (؟)- 54، 111
عزرائیل- 229، 230
عسجدی-
علی قرط اندکانی- 31، 36، 55، 58، 68، 72، 89، 100، 105، 113، 124، 125، 126، 129، 131، 144، 145، 149، 159، 160، 163، 169، 176، 184، 188، 205، 218، 192، 193، 205، 218، 230، 233، 237، 238، 249، 255، 257، 258، 259، 267، 286، 292، 293، 296، 305، 309، 319، 328 ، 329، 330
عماره- 36، 39، 56، 71، 96، 105، 107، 109، 115، 119، 122، 136، 141، 154، 155، 188، 191، 194، 204، 224، 239، 241، 246، 249، 254، 261، 280، 301، 306، 307، 329، 330
عمر و عنتر- 286
عمید (خواجه)- 100
عنصری- 21، 26، 53، 56، 57، 58، 59، 60، 62، 86، 20، 94، 96، 105، 106، 108، 110، 112، 113، 116، 119، 121، 126، 128، 140، 143، 149، 150، 151، 152، 153، 154، 157، 167، 170، 174، 175، 176، 179، 180، 181، 183، 191، 192، 194، 236، 242، 260، 268
عیاضی- 58، 328
عیسی عطار- 207
غ
غدیر- 167
غزنین- 163
غمناک (حکیم)- 220، 236، 277، 329
غواص- 58، 173، 246، 252
ف
فاراب- 288
فرالاوی- 58، 149، 150، 158، 183، 191، 223، 260،، 261، 272، 311
فرخار- 171
فرخی- 28، 53، 59، 60، 77، 78، 86، 92، 95، 97، 98، 107، 125، 126، 128، 135، 137، 138، 142، 143، 151، 152، 164، 166، ، 171، 174، 179، 191، 193، 201، 203، 206، 215، 216، 229، 231، 233، 234، 238، 240، 242، 243، 245، 246، 248، 255، 258، 259، 264، 265، 266، 279، ، 280، 281، 282، 283، 290، 293، 295، 296، 297، 299، 300، 307، 311، 312، 313، 317، 318، 319، 322، 325، 326، 329
فردوسی- 3، 20، 52، 190، 228، 244، 258، 259، 260، 264، 265، 268، 270، 273، 275، 277، 278، 279، 281، 283، 285، 286، 289، 307، 314، 315، 317، 319
فرعون- 86
فرغانه- 34، 35، 112، 184، 312
فرهاد- 317
فرهنگ سروری- 89، 93، 250، 280 و رجوع بع سروری شود.
فرهنگ شعوری- 16، 162، 164، 165، 233، 304 و رجوع به شعوری شود.
فریدون- 157، 238، 301، 303، 307، 325
ق
قرآن- 139، 216، 229
قرط اندکانی- 55 و رجوع به علی قرط اندکانی شود.
قرقوب- 87
قریع الدهر- 36، 39، 61، 112، 127، 208، 235، 236، 281، 321
قزوین- 220، 222
قصار امی- 61، 92
قطران- 6، 68، 264
ک
کابل- 121
کسایی- 50، 61، 62، 99، 200، 213، 220، 271، 290
کلیم- 255
کوهستان- 139، 158
کیان
گ
گرشاسف نامه- 20، 22، 41، 70، 227
گرگانج- 327
گرگین- 317
گنگ (بتخانه)-206
گنگ (رود)- 205، 206
گنگ (جزیره)-73، 205
گودرز کشواد- 317
گیلان- 35، 277
گیو- 276، 317
ل
لبیبی- 36، 62، 71، 103، 105، 116، 118، 123، 124، 145، 162، 168، 175، 176، 181، 184، 188، 190، 207، 211، 219، 291، 301، 313، 316، 322
لطیفی- 256، 262
لغت فرس- 4، 5، 6، 7، 8، 10، 14، 20، 21، 24، 25، 28، 32، 33، 34، 69، 70، 78، 79، 80، 84
لغت نامه دهخدا- 136، 146، 177، 325، 326
لمعانی عباسی- 63، 106
لهراسب- 106
م
مانی- 286، 374
ماوراء النهر- 4، 5، 7، 34، 35، 85، 125، 232؛ 235، 250، 257
محمد- 1، 4، 5، 6، 13، 51، 53، 56، 58، 61، 64، 65، 84، 92، 200، 242، 331
محمودی- 20، 55، 63، 221
مختاری- 123
مرادی- 63، 128
مرصعی- 63، 156
مرو- 34، 125، 131، 181
مرواریدی- 63، 267
مسعودی غزنوی- 64، 69، 279
مسکور- 63، 218
مسیح- 77، 100
مشفقی بلخی- 65، 427
مصطفی ص- 5، 6، 174، 286
مظفر-63، 85
مظفری-63، 227، 278
معروفی-36، 49، 64، 100، 107، 110، 128، 134، 163، 165، 191، 214، 252، 262، 285، 291، 293، 313، 321، 323
معزی- 64، 68، 69، 85، 96، 101، 132، 137، 147، 148، 149، 168، 205، 206، 231، 262، 275، 276، 277، 338
مقنع-265
منجیک- 19، 127، 129، 134، 144، 147، 174، 273، 302، 318
منتهی الارب-183، 299، 306، 316
منوچهری-65، 256، 327
موسی-255
موفق الدین ابوطاهر خاتونی- 143
مهذب الاسماء- 221، 312
مهراب- 93
مهستی- 66، 69، 172.
ن
ناصر خسرو- 68، 155
نجار- 41، 68، 234
نشابور (نیشابور)-99، 131
نشناس (؟)- 67، 163، 167
نصیر (خواجه)- 250
و
وخش- 50، 180
ه
هارون- 228
همایی (استاد)- 138
همدان- 136
هند-89، 104، 298، 317
هندوستان- 57، 205، 297
ی
یأجوج- 276
یمن- 223، 312
یوسف عروضی- 68، 91، 120، 146، 292، 309
[1] - "ا": نوان چنبیدن بود برخود چون جهودان روز شنبه.
[2]- "ا": نهاد.
[3] - "نچ": سیمخور.
[4] - "نچ": از آن یازانم.
[5] - "چ": شد سوی رخت...؛ "نچ": خوبی سوی تو همی یازانست. (متن از استاد دهخداست و چنین نیز نیز حدس زده اند: ... باشد سوی تو یازان).
[6] - "چ": دمه. (متن از "ا" است).
[7] - "چ": برفت؛ "نچ": بعهد. (متن از "ا" است).
[8]- "چ":... چنین تابها...؛ "نچ": نبود جهان...، با نهاد و با سامان. (متن از "ا" است).
[9] - "چ": جیلان.
[10] - "نچ": گیلان؛ "ا": جیلان
[11] - "چ”:سرمه بُد و یک یک زده؛ "ا": نقطه سرمه بر او یک یک زده. (متن از استاد دهخداست).
[13] -"چ": سر بدو. (متن از "ا" است).
[14] -"چ": آن. (متن از "ا" است).
[15] - (یعنی ظاهرا: کشور خدای و گیهان خدای نیز شاید گفت).
[16] -"چ": سیاهند. (متن از "ا" است).
[17] - "چ" "ا": سه. (متن از دهخداست).
[18] - "چ": ارغوان آن رخ تو زلف تو چون زاغ پَرّان. (متن از "ا" است).
[19] - "نچ": دوستکامی.
[20] - "ا" "چ": که دِلشاد گردد بهر [بر] دوستکانی.
[21] - "ا": ریسمان.
[22] - "ا" "چ": که بر پرده. (متن از استاد دهخداست).
[23] - "چ": سان. (متن از "ا" است).
[24] - "نچ": نوک خشت تو بر...؛ نوک نیزه تو سان کند همی؛ "ا": نوک نیزهء تو سان.
[25] -"چ" "ا": دوان. (متن از شاهنامه است).
2-"چ": ورقان (متن از "نچ" و "ا" است. ورفشان نیز تواند بود).
3- "نچ": امیر گویم و آرم،... کنم چاره.
4- "نچ": نسخه "ا": لپان...
5- "نچ": و فرهنگ سروری: لپان لپان؛ "نچ": تپان تپان، توان.
6- "چ": توان توان. (متن از "ا" و "نچ" و دیوان فرخی است).
[31] - "چ": دلم. (متن از "ا" است).
[32] - "چ": زهجران دو لب بهرامنی؛ "ن{": ز هجران دو لب بهرمانی. (متن از "ا" است).
[33] - "ا": ژیان، خشم آلود بودچون شیر و دد و دام و آنچه بدین ماند.
[34] - دیوان فرخی؛ "نچ": نیلگون.
[35] - (نظر استاد دهخدا: بد).
[36] - "چ": بر نام رندان مردمان؛ "نچ": ذ بدان مزرمان. (متن از استاد دهخداست).
[38] - "نچ": تفخر.
[39] - "ا" و (دیوان فرخی): تو.
[40] - "نچ": غرضی؛ "چ": غرض. (متن از "ا" است).
[41] -"ا": تا ازو کنی.
[42] - "چ": ز تو بی فرهند...؛ "نچ": بی بهره اند، تو...بی فرهمند. (متن از "ا" است).
[43] - "نچ": معادنان...، موافقان تو با فرهند [فرهمند] و با فرزان.
[44] - "چ": برکان؛ "نچ": برکام. (متن از "ا" و "نچ" است).
[45] - "واو" از "نچ" و "ا" است.
[46] - "نچ" :چ": برکان. (متن از "ا" است).
[47] -"چ": ز ماه برتر و خورشید و تیر و یا ناهید. (متن از "ا" است).
[48] - "چ": عنان و خنگ؛ جو بکرند...
[49] - "چ": خرده. (متن از "ا" است).
[50]- - "چ": کخرده. (متن از "ا" است).
[51] - "چ": جسم. (متن از "ا" است).
[52]- "ا": مرده نشود زنده زنده بستودان شد؛ "چ": ... زنده و زنده... (متن از استاد دهخداست و "مرد او نشود زنده زنده بستودان شد" نیز حدس زده اند).
[53] -"ا": گنج زر.
[54] -"ا" "نچ": موژان.
[55] - "نچ" "ا" خواب خمار.
[57] - "چ": نوژان و کچلان؛ "ا": نوژان کحلان؟؛ "نچ":... بسر کحلان، بتو نوژان و کحلان، شده نوژان و کحلان. (متن از استاد دهخداست).
[60] - رویش یزیر ریش چنان گشته ناپدید – چون کیر مرد غرچه بِرَمگان نهان شده؛ رویک بریشک اندر...-... (متن از استاد دهخداست).
[61]- "آ": طبقی؛ "نچ": حیسی (چپپن = سبد ظاهرأ. حاشیه "ا").
[62] -"ا": اسماعیل رشیدی.
[63] - "چ": بسوی...؛ "نچ": بسوی تره (نره). متن از "ا" است).
[64] - "چ": اورند پرند؛ "نچ": آورد...؛ اورند نژند، آورده. (متن از "ا" است).
[65]- "چ" "ا": گه. (متن از استاد دهخداست).
[66]- "چ": آسمان؛ "نچ": بهرام و برجیس. (متن از "ا" و "نچ" است).
[67] - "نچ": تو دارند.
[68] - "ا" "چ": رخشان (بِتَخفیف). متن از "نچ" است).
[69] - (ظاهرأ کلمه مُحَرَّف است: بدامانشان؟ به اَبدانِشان؟ یا چیزی شبیه به این باید باشد).
[70] - (استاد دهخدا نوشته اند: شعر شاهد برای مطلق شلوار است).
[71] -"چ": بازم. (متن از "ا" است).
[72] - "ا": آورد.
[73] -"نچ": پخسان.
[74] - "چ" بر. (متن از "ا" است).
[76] - "نچ": برورشنان.
[77] - "چ" "ا": گر او زفتی بجای حیدری کرد. (متن از "نچ" است).
[78] - "نچ": جوشن.
[79] - (شادمانه؟ استاد دهخدا). (در برهان قاطع: مژدگانی، بیعانه، شاگردانه).
[80] - "نچ": ای دوست بسختی بر.
[81]- "نچ": یک بوسه...،...امروز بدستاران.
[82] - "ج": زیرک باز؛ "نچ": یار فرزانه. (متن از "ا" است).
[83]- "چ" "ا": زنانشان مولها باشد. (متن از استاد دهخداست و کلمه خانه را فانه، بمعنی چوبکی که در شکاف چوب نهند تا زود بِشکافد یا زیر ستونی در نهند تا بلند تر باشد، نیز تصحیح کرده اند).
[84] - "چ”:نماند و؛ "ا": نه پیمانه بماند و. (متن از استاد دهخداست. و "با تو نه پیمانه بجا نه قفیز" نیز تصحیح کرده اند).
[85] - "ا" "چ": گر ستون تن...؛ "نچ": بن ستون را هم ببوسیدن؛ بپوسیدن. (متن از استاد دهخداست).
[86] - "چ": طاقت...؛ "نچ": ... نهی فانه. ( متن از "نچ" و "ا" است).
[87] - "چ": شبستان. (متن از استاد دهخداست).
[88] - "چ": حیلت. (متن از استاد دهخداست).
[89] - "نچ": کرده گلی پوسیده بخاک اندر لیر "گیر)،... و پوشیده...، جام کرده...
[90] - "چ" "ا" ...یک...؛ "نچ": صبا از دور یکدانه برون کرده بلوسانه. (متن نیز از "نچ" است).
[91] - "ا": پرانه.
[92] - "ا": کشید.
[93] - (استاد دهخدا نوشته اند: جای بادا فراه وقتی بودکه لغت را "هروانه گَه" ضبط میکرد نه هروانه تنها).
[94]- "نچ": ابوشکور.
[95] - حاشیه "ا": بو شکور.
[96] - "چ": یک[ی] سوسن.
[97] - "نچ": کوهش.
[98] - "نچ": و سنگ.
[99]- "نچ": کف تو از دل کان زر پدید می آورد.
[100] - "نچ": بی حیلتی، بی وصلت.
[101]- "نچ": آنکه بی طمع مالکانه دهد.
[103] - "ا": حلیمم... سلیمم...؛ "نچ": رحمم با لودگان...؛ "نچ": دیگر: سلیمم.
[104] - "نچ": جُعل با ایشان... و مالکانه؛ "چ":... و یالکانه؛ "ا":... یالکانه. (متن از استاد دهخداست).
[105] - "نچ": بو المثل.
[106] - "نچ": صندل.
[107] - "چ": ز. (متن از "ا" و دیوان فرخی است).
[108]- (در دیوان فرخی از دلارامی).
[109] - "چ": چو. (متن از "ا" و دیوان فرخی است).
[110] - (در دیوان فرخی: از دلارامی).
[111] - "نچ": ز درد و فغان...، ز درد و بلا...،... این زمانه را.
[112] - "ا": کو کِبر داد.
[113] - "چ": مکوی؛ "نچ": حکوک. (متن از استاد دهخداست).
[114] - "ج": کدوی و. (متن از "ا" است).
[115] - "چ" شاهد ندارد و در "ا" شاهدی که یرای لغت بعد یعنی لغت چغانه گواه آمده است، با تبدیل چغانه به چمانه، برای همین کلمه یعنی چمانه نیز شاهدست).
[116] - "چ": کسائی [؟]. (مات از "ا" است بدون علامت تردید).
[117] - "ا" "چ": پز. (متن از استاد دهخداست).
[118]- "چ" "ا": بزی. (متن از استاد دهخداست)
- نسخه "ا" بلادریان. (پیله وران؟ استاد دهخدا).
[120] - "نچ": کینور تر ... چه باشد؛ بیت در "ا" بشاهد لغت آشین چنینست:
چیست از گفتار خوش بهتر که او مار را آرد برون از آشیان.
[121] - (کلمه را استاد دهخدا بکاف تازی دانسته اند).
[122] - (شاید: و بیوک عروس را).
[124] - "نچ": و سال.
[125] -"چ" "ا" پیر. (متن از "نچ" است).
[126] - "نچ": سحر حرخ ولدا
[128] - "نچ": برو از جای؛ "چ": پروار جای. (متن تصحیح قیاسیست).
[129]- "نچ": آلودهء باشد.
[131] -"چ": بژمرده. (متن از "ا: است).
[132] - "چ": فلاسنگ. (متن از "ا" است).
[133] - "چ": ابر. (متن از "ا" است).
[135] - "ا": تهدید.
[136] - "نچ": فرخی.
[138] - "چ": روئین. (متن از "ا" است).
[139] - "چ":نای روئین. (متن ار "ا" است). (روعناس=روناس).
[140] -"نچ": فرهته.
[141] - "چ": بس بکلف... بطرف؛ "نچ":... تکلیف. (متن از "ا" است).
[142] - "چ": حیزی خر ما توسن و اسپ حرون؛ "نچ": ... (متن از "ا" است).
[143] - "چ" "ا": گاه؛ "نچ": ازکاء. (متن از استاد دهخداست).
[144]- "نچ": نهنن.
[145] - "چ": از می که فایده که...؛ "ا": ... که بزیر نهنبن است. (متن از استاد دهخداست).
[146] - "چ": سر به. (متن از "ا" است).
[147] - (نبود؟ آستاد دهخدا).
[148] -"ا": بگریند مر؛ "چ": بگیرد مرا. (متن از نسخه "ا" است).
[149] - "نچ" "ا" که بی سر ببینند
[150] - "چ": حنست.؛ "ا": خسته است. (متن از "نچ" است).
[151] - "نچ": و ز عمرکانش؛ "چ" "ا": و ز غمزگانش. (متن از "نچ" است).
[152] - "نچ": زمین زراغن؛ زمین ژراغن.
[153] - "نچ": دشمن.
[155] - "چ": و فرخی. (متن از "نچ" و "چ" است ذیل لغت فرکند. چه شعر شاهد لغت فرکند نیز هست. با تبدیل کلمه "فرغن" به فرکند).
[156] - "نچ": بجملگی فرغند؛ "نچ" دیگر: بجملگی فرکندذیل لغت فرکند: فرکند جملگی...
[157] -"نچ": ایم و شنیم.
[158] - "نچ": کاروان.
[159] - "نچ": زهاب، زه آبی.
[160]- (گِل سیاه و لای بن تالابها. برهان قاطع).
[161] - "نچ": تا ز اشک من شد آن.
[162] - "چ": تشت آهنین بود که گوشت برو بریان کنند. (متن از "ا" است).
[163] - اصل: کی (رسم الخط قدیم).
[164] - "نچ": بیشتر بدست افرارد لاذگران.
[165] - "چ": بار سپند را؛ "نچ": باذ سپید را. (متن از "ا" است).
[166] - "نچ": سروبن، سروبتان.
[167]- "نچ": شکفته.
[168]- "نچ": بادخان؛ "ا" "چ": بادخون. (متن از استاد دهخداست و ه ردو وجه در برهان قاطع آمده است).
[169] - "نچ": منظره.
[170] - "نچ": مردی و شاطر.
[172] - "نچ": رهبرش.
[173] - "چ" "ا": نباشد؛ نسخه "ا": نیاراید. (متن از استاد دهخداست).
[174]- "چ": اهرمن یزدان. (متن از "ا" است).
[175]- "نچ": غزن.
[176] - "چ" "ا": پوده. (متن از استاد دهخداست).
[177] - (استاد دهخدا نوشته اند: این بیت کجا شاهد این معنی است؟).
[178] -"نچ" "ا": انباخون. (در برهان قاطع هردو صورت هست).
[179] - "چ": هزار ترکستان. (هزار شهر و کلات؟ استاد دهخدا). (متن از "نچ" است).
[181] - "ج" "ا" یافتی؛ "نچ": یافتی عاقبت. (متن نیز از "نچ" است).
[182] - "نچ": نستردن.
[183] - "چ": نسیم. (متن از "نچ" است).
[184] - "چ": بشکرد. (متن از "ا" است).
[185] - "چ": چونانک اعدای ترا. (متن از "ا" است. "نچ": تو اعدای
[186] - "چ": بهمجنه و. (متن از دیوان فرخی است).
[187] - "چ": چو[ن]. (متن از استاد دهخداست).
[188] - "نچ": حریب. (جَریب، وزنی است. مُنتهَی اُلاَرَب).
[189] - "نچ": دو یخچه. (حدس خاسیهء "ا": دوکچه).
[190] -"چ" "ا": باید. (متن از استاد دهخداست).
[191] - "نچ": شیه.
[192] - "چ": حربگاهست [و]؛ "ا": حربگاهست. متن از استاد دهخداست).
[193] - "چ": عداوت؛ "نچ": عدوة است. (متن از "ا" است).
[194] - "نچ": لفچه.
[196] - "نچ": بشکن و دو بر کن.
[197]- "نچ": زغنبه .
[198] - "چ" "ا": مرد. (متن تصحیح استاد دهخداست).
[199] - "نچ": دو حیزش (چنبه).
[200] - "نچ": بهشنی.
[201] - "نچ”:آنگاه که من هجات گویم-بس ریش کنی چو رنبه زن.
[202] -"نچ": ... خنبه. (در "چ" که نیست. تصحیح قیاسی ست).
[203]- "واو" از "ا" است.
[204] - "ا": حفره زند تا زمین بسازد
[205] - "چ": بهره. (متن از "ا" است).
[206] - ": بخشم؛ "نچ": بجشم. (متن از "ا" است).
[207] - "چ" "ا": دیده. (متن از استاد دهخداست).
[208] - "چ":بچشم. (متن از "ا" است).
[209] - "چ" "ا": بون. (متن از استاد دهخداست. سون= جهت، طرف و سوی؟ نیز تصحیح کرده اند. و آن بمعنی برای و بهر است).
[210] - "نچ": برکون.
[211] - "نچ": سبرکون.
[212] - "چ": فضول خطا را. (متن از :نچ: و "ا" است).
[213] - "چ": فریرون. (متن از "ا" است).
[214] - "چ": ز. (متن تصحصح قیاسی ست).
[215]- (بر صلاح بود، یعنی سعد بود؛ بر صلاح نبود؛ یعنی نحس بود. استاد دهخدا).
* حسودت در ید بهرام فیرون نظر زی تو ز برجیس فرارون.
دقیقی.
[216] - "ج": با.
[218]- "نچ": بشاهی زن و خواهی.
[219] - "ا": پرمایون؛ "نچ": بزمایون
[220] - "نچ": بکو.
[221] - "چ": یکی.. (متن از "ا" است).
[222] - "چ": یابد. (متن از "ا" است).
[223] - "چ": هیون ایشان خاد؛ نسخه "ا": ...انسان خوار. (متن تصحیح قیاسی "ا" است).
[224] - "نچ": دقیق.
[225] - (؟) (استاد دهخدا).
[226] - "چ": یکون. (متن از "ا" است).
[227] - "چ": تو بی آرایش آراستهء؛ تو بیاراسته بآرایش. (متن از "ا" است).
[228] -"ج": چه بدیبا (باخز).
[229] - :نچ": یکون؛ "چ"، یکونه. (متن از "ا:و "نچ" است) (حدس استاد دهخدا: بگونه).
[230] - "ج" "ا": تو زنامرده؛ "نچ": ز نامزده ای، مزده کان. (متن از استاد دهخداست). (در فرهنگ شعوری بشاهد لغت نون آمده: نون نامرده ای ... از افادات استاد دهخداست).
[231]- "چ" "ا": زریره. (متن از استاد دهخداست).
[232] - (مجازأ یعنی بی برگ شد چنار و شنگرف سرخ، زرد شد. استاد دهخاست).
[233]- "نچ": گر سوی لمکنه؛ "ج": خوب گر شوی تمکنه (؟). (متن از "ا" است
[234] - "چ": کو بکن؛ (گو نکو: استاد دهخدا). (متن از "ا" و "نچ" است).
[235] - (مضربه اسم مفعول از تضریب بمعنی نِکنده زدن یعنی کوک زدن است. استاد دهخدا).
[236]- "نچ": بدونی.
[237] - "چ" "ا": باده بیار. (متن از استاد دهخداست).
[238] - "نچ": بمتن، منین.
[239] - "چ" "ا": افکند. (متن از "نچ" است).
[240]- "نچ": کان و که (از کان گه: استاد دهخدا).
[241]- "نچ": جواهر بر نشاندهء بلندین.
[242]- "چ": آسگر (؟)؛ "ا": آرد کرده. (متن از استاد دهخداست).
[243]- "ا": و در تنگ تیر عصاران گذارند؛ "چ": و درو تنگ تیر ... (متن از "نچ" است).
[244] - "ا": بکوبهء.
[245] - "چ": آورد. (متن از "ا" است).
[246] - "چ": همه. (متن از "ا" است).
[247] - (قره قروت: استاد دهخدا).
[248] - (مصل، بالفتح، ترف، آب که از بیرون ترابد. منتهی الارب).
[250] - "نچ": بستونی.
[251] - "نچ": خشتی.
[252] - "نچ": نیامیزند.
[253] -"واو" از "ا" است.
[254] - "نچ": خبنی.
[255] - "نچ": خراهن.
[256] - "چ": شربت و؛ "نچ": شبت و نه خرمینا. (مان از "ا" است).
[257] - "نچ": باستین، یاشنید. یاشس.
[258]- "نچ": سپر.
[259]- "نچ": در بتم [؟!].
[260] - "چ": شوغگن. (متن از "ا" است).
[261] - (دول=سفله و بی حیا).
[262] - "نچ": غلبکن، غلپکن.
[263] - در "ا" دو بیت پیش از این شعر آمده است که نقل می شود و بیت اول آن در "نچ: نیز هستـ
اگر از من تو بد نداری باز بیکی (نکنی: "نچ") بی نیاز روز نیاز
نه مرا جای زیر سایه تو نه به آتش دهی بحشر جواز.
[264] - "چ" "ا": کی. (متن از "نچ" است).
[265] - "چ" "ا":تورو ...؛ "نچ": تو ای مردک خر. (متن از استاد دهخداست).
[266] - (بلغت خشی بنگرید).
[267] - "نچ": پس از این
[268]- "چ": کی. (متن از :ا" است).
[269] - "چ" "ا": بر مدار ز چاکر. (متن از استاد دهخداست).
[270] - "چ" "ا": باشد. (متن از استاد دهخداست).
[271] - "نچ": نگر چو یک...؛ ببین چو یک...، غوس.
[272] - "چ": "ا": صدف. (متن از "نچ" است.
[273] -(گشته کاینه=چشم چپ. [چپ چشم!]. (استاد دهخدا).
[274] - "چ": بود[م]ی؛ "ا": یود بی. (مان از استاد دهخداست).
[275] - "چ": تو. (متن از "ا" است).
[276] -"چ" "ا": کنم. (متن از استاد دهخداست).
[277] - "نچ": خسروانی.
[278] - (لغت مکرر شده است. بصفحه 165 سطر 14 بنگرید).
[279] - "ا": همی
[280] - "چ": ار خورش. (متن از "ا" است).
[281] -"چ": ور دمی. (متن از "ا" است).
[282] - "چ": آن رفت کتان. (متن از "ا" است).
[283] - "ا" "ج": خویش. (متن از نسخه "ا" است).
[284] - "چ" "ا": گرد. (متن از استاد دهخداست).
[285] - "نچ": ویحل.
[286] - "چ": برد[ی]. (متن از "ا" است).
[287] - "چ": [با]ز. (متن از "نچ" و "ا" است).
[288]- "ا": بخت.، تندر بود بتازی رعد گویند.
[289]- "نچ": اشک دو چشم و غریو.
[290] - "چ" "ا": هر ابر بهارگاه. (متن ار "نچ" است)؛ "نچ"دیگر:: بخنور در مطیر، بخنور و مطیر.
[291] (پای یا تار تنندوست؟ استاد دهخدا)؛ "نچ": تو میگوئی مگر پای، ...بیشکی پای، تنندست.
[293]- "چ": کنستو. (متن از "ا" و "نچ" است).
[294] - (محلب=نوعی از بوی خوش. و محلبیه=دست اشنان. حاشیه "ا" بنقل از مهذب الاسماء).
[295] - "چ": اوم. (متن از "ا" است).
[296] - "چ": که اندر. (متن از "ا" است).
[297] - "نچ": بصابون و کنستو؛ "چ": ... کنستو. (مین از "ا" و "نچ" است).
[298] - "چ": جاکشو. (متن از "ا" و "نچ" است). (در برهان قاطع هر دو صورت هست).
[299] - (در برهان قاطع: چشمی).
[300] - "نچ": ویرا.
[301] - "نچ": چنین.
[303] - "چ": سرد و دراز و زرد شده چون؛ "نچ": بهر شده، پر شده. (متن از "ا" است).
[304]- (خام؟ استاد دهخدا)
[305] - (حدس حاشیه "ا": هاک ظ: فاژ).
[306] - (ظاهرا: خُسُر؟ استاد دهخدا).
[307] - "نچ": خسو.
[308] "چ": را. (متن از "نچ" است).
[309] - "نچ": بادروج.
[310] - "چ": بردر... چو. (متن از "ا" است).
[311] - "ا": خواهم.
[312] - بزعم استاد دهخدا بیت چنین باید باشد:
موی در کون تو هریک چون بادروست
بی خدویش ده که موی در آنجا بجای خدوست.
[313]- "چ": کی. (متن از "ا" است).
[314] - "ا": بساو.
[315] - - "ا": ببساو.
[316] - "ا": مهجور و.
[317] - (کاو به این معنی در "ا" نیست و ظاهرا کلمه "گاو" است).
[318] "چ": خوخره. (متن تصحیح قیاسیست).
[319] - "نچ": نبینی.
[320]-"چ": گردون بر. (متن از نچ است).
[321] - "چ" "ا" دو. (متن از استاد دهخداست).
[322] - "چ": خدو کن ببرو؛ "ا": خوافگن ببرو. (متن از استاد دهخداست. عدن الارض، نیرو داد زمین را بسرگین. منتهی الارب).
[323] -- (استاد دهخدا نوشته اند: بگمان من این شعر از همان قصیده کسایی است که دو شعر دیگر آن بقافیه "غَرو" و "پَرو" در همین صفحه هست و کلمه "دندفنو" هم با معنایی که برای آن کرده اند غلطست و اصل آن
"پیردندان کرو" بوده رجوع به "گروه" و رجوع به "کرو" در شعوری و شعر اینطور ضبط شود: سزد که او نکند طمع پیردندان کرو؛ (در "ا" این بیت بصورت تصحیح کرده فوق منتهی شاهد برا ی لغت کرو آمده است). "نج": پیردندان...
[324] - "چ": کو. (متن از "ا" است).
[325] - "چ": خری زاد. (متن از "ا" است).
[326] - واو از "ا" است.
[327] - (نبسیجید. استاد دهخدا).
[328] - "چ": بر نهم؛ "نچ": بر هم نهم، می نهد بر. (متن از "ا" است).
[329]- "چ": کی. (متن از "ا" است).
[330] - "چ": تیشه؛ "ا": پشته ای. (متن از استاد دهخداست با توجه به برهان قاطع ذیل لغت ناوه).
[331] - "نچ": کنند.
[332]- "ا": دست.
[333] - "نچ": منجیک.
[334] - "چ": نیمه مست کالیوه. (متن از "نچ" است).
[335]- :نچ": آن روز پیش.
[336] - "نچ": ترونه، نربوه.
[337] - "نچ": بر گریوه راه چون چه چون؛ "ا": به کُه بالا جو چَه...
[338] - "چ": برگریوه... بر صحرا تریوه؛ "ا": ...جه... (متن از "ا" و "نچ" است).
[339] - "چ": ابا. (متن از "نچ" است).
[340] - "چ": جاهک. (متن از "ا" است).
[341] - "نچ": چنان. (متن از "ا: است).
[342] - "ا": جور.
[343] "چ" "ا": خود آگه. (متن از استاد دهخداست).
[344] - "نچ": بادا.
[345] - "چ": ... بناز.
[346] - (رجوع به ص 11 س 21 شود)؛ "ا”: در ذیل هملخت: بشاهراه نیاز. (متن از "ا" است).
[347] - :نچ": والله اعلم؛ "چ": واللام. (متن تصحیح قیاسیست).
[348] - در "ا" ذیل لغت زوار: بی زوار و پناه. (و ظاهرأ صحیح لغت زوار است).
[349] - "نچ": ز عنبر سرگین
[350] - "ا": پیشگاه مردم محترم را گویند که صدر مجلس باشند.
[351] - "نچ": و نی.
[352] - "نچ": کو.
[353] - "چ": گوید که گوید؛ "ا": که باشد بیش نه. (متن از استاد دهخداست).
[354] - "چ" "ا": بفزاید. (متن از استاد دهخداست).
[355] - "چ" "ا": خرم؛ "نچ": علم او. متن از استاد دهخداست).
[356] - "چ": سته. (متن از "ا" است. (سنه=نفرین. اما استاد دهخدا در لغت و شاهد آن تردید دارند).
[357] - "چ": که. (متن از "ا" است).
[358]- "ا": زه.
[359] - "چ": مسککک نزادت؛ "ا": ... خود ... (متن ار استاد دهخداست).
[360] - "نچ": تیر هش.
[361] - "چ" "ا": بنیمه؛ "نچ": بسیمه، بقیمت، بتنجه. (متن از استاد دهخداست) (بهیمه=برای هیمگی).
[363] - (دنباله عبارت آشفته می نماید).
[364] - "نچ": بلاوه، بلابه، بلانه.
[365] - "چ" "ا":دل بکس اندر شکن؛ "نچ”:دل بکش از صحبتم که.
[366] - "نچ": نیز نگاید.
[367] - (معنی مصراع روشن نیست).
* به جای هر گران مایه فرومایه نشانیده.
[368] - (سوی+برای).
[369] - "چ": سد. (متن از "ا" است).
[370] - "چ": مژه ژی. (متن از "نچ" است).
[371] - "چ" "ا": می ستد تا بدانگه کین. (متن از استاد دهخداست. حدس دیگر استاد چنین است: می ستان در تا بدان کاکنون زمین شد چون ستی).
[372] - "چ": "چ": ... نیارد؛ "ا": ... بیاید؛ گنچ”:بگردد قرار و ...؛ در ل
لغت نامه دهخدا: نیازد. (متن نیز از "نچ" است).
[373] - (در لغت نامه دهخدا:مدو).
[374] - "چ": چند. (متن تصحیح قیاسیست).
[376] - "ا": موی خوک بود که کفشگران بر رشته بندند.
[377] - "نچ": تا بید را نباشد بوئی چو داربوی.
[378] - "نچ": بیاماسم.
[379] - "چ": کی. (متن از "ا" است).
[380] -"چ": روز. متن از استاد دهخداست.
[381]- :نچ": جمش تو بر دلم زیاده.
[382] - "نچ": و سلاحش.
[383] - "نچ": برنج.
[384]- "نچ" "ا": مدیش.
[385] - "نچ": حیر، جیری.
[387] "چ" "ا": بوشئی؛ "نچ”:...بوشنی... و سی ساغر. (متن تصحیح قیاسیست).
[388]- "نچ" کن که جمله.
[389] -"نچ": سراج الدین راجی. [؟!].
[390]- "نچ": دادت اندر داد.
[391] - "نچ": چون ز عنبر برد.
[392] - "ا": گویند.
[393] - :نچ": همی نمایداز این بند آبگینه نبات.
[395] - (میره در فارسی یعنی خواجه. در عربی یعنی کینه و خصومت).
[396] - "چ": زخیمه. (متن از "ا" و "نچ" است.
[397]- ظاهرأ قسمی بوی خوش. استاد دهخدا).
[398] - "نچ": زاهری عنبر، خوار شد، تیره شد؛ "چ": خواه. (متن از "ا" است).
[399] - "نچ": توبکی، توتگی.
[400] - قرآن کشکی مقابل امین السلطانی. استاد دهخدا).
[401] - "چ": قنجی. (متن از "ا" است).
[402] - "نچ": دست.
[403] - (استاد دهخدا کلمه را بمعنی الحمد لله و شکرأ لله دانسته اند. در برهان قاطع به معنی بو که و امید نیز آمده است).
[404] - "چ": بداباد؛ "نچ": براباد. (متن از "نج" و "ا" است).
[405] - "ج": ما. (متن از "ا" است).
[406] - "نچ": سپرخی.
[407] - "نچ": نعمت.
[408] - "نچ": بجنگی؛ بخنگی.
