باب الغین
-------------
گُریغ - گَریز باشد[1] :[امیر معزی گوید]:
رنگ را
اندر کمرها تنگ شد جای گریغ
ماغ را اندر شمرها
سرد شد جای شناه.
ورغ - بند آب باشد. فرخی گفت :
دل برد و مرا نیز بمردم[2]
نشمرد
گفتار چه
سودست که ورغ[3]
آب ببرد.
سِتاغ - اسب زین ناکرده بود گویند ستاغست.
شهید گفت :
بشوی نرم هم بصبر و درم[4] چون بزین و لگام تند ستاغ[5].
قِحاف و نِفاغ - قِحف
باشد. بوشکور گفت :
بِبِگماز
بنشست بمیان باغ بخورد و یاران
بداد او[6]
نفاغ.
کَناغ - تار ابریشم و آن ریسمان بود. منجیك
گفت :
تو سیمین فغی من
چو زرین کَناغ
تو[7]
تابان مهی من چو سوزان چراغ.
ماغ - مرغی باشد سیاه گون بیشتر در آبگیرها باشد. دقیقی گفت :
ای خسرو مبارك یارا کجا بُوَد
جایی که باز باشد پرید ماغ را.
راغ - راغ دامن کوه و صحرا باشد. بوشکور[8]
گفت :
[آمُرغ - قدر وقیمت باشد. بوشکور گفت]:
جوان تاش پیری نباید بروی
جوانی بی آمرغ نزدیك اوی.
یالغ[9]- ظن چنانست که از نام ترکیست اما طاسی چوبین باشد که
بدان سیکی
خورند و سَروی[10]
گاو که پاک کرده باشند و بدان شراب خورند آنرا یالغ خوانند.
عماره گفت :
بِنِشان بِطارُم[11] اندر مر ترك
خویش را
با چنگ سغدیانه و با یالغ و کدو.
فَغ - بت باشد بِعِبارت فرغانیان. عنصری گفت :
گفتم فغان کنم ز تو ای فع[12]
هزار بار
گفتا که از
فغان بود اندر جهان فغان.
مُغ - گبر
آتش پرست بود و عنصری گفت :
چو شب رفت و بر دشت پستی گرفت
هوا چون مغ آتش پرستی گرفت.
شَغه - ستبریی بود که اندر دست و پای از رنج کار و رفتن بسیار پدید آید و درد نکند. عسجدی گفت :
همی دَوَم بجهان اندر از پس روزی
دو پای پر شغه و مانده با دلی بریان.
شَغ - سُروی
گاو بود. فردوسی گفت :
یوغ - آن چوب بود که بر گردن گاو نهند بوقت زمین کندن. بوشکور گفت :
ور[13]
ایدونك پیش تو گویم دروغ دروغ اندر آرد
سر من بیوغ.
بندروغ - سه پای بود که اندر میان آب نهند تا از گذرگاه بجایی دیگر روند. رودکی گفت :
دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست
دمنه گفت او را جُزین آوا دگر
کارِ تو
نَه [؟] هست و سمهی بیشتر.
آب هر چه كَمتَرَک[14]
نیرو کند
دل گسسته داری از بانگ بلند
رنجگی باشدت و آزار و[16]
گزند.
بر افروز آذری ایدون که تیغش بگذرد از بون[17].
فروغش از بَرِ
گردون کُنَد اجرام را اَخگَر.
توغ - هیزم کوهی سخت بود.
منجیك گفت :
گویی همچون فلان شدم[18]
نه همانا
هرگز چون عود
کی تواند شد توغ.
لوغ و لوغیدن
- دوشیدن بود بعبارت ماوراء النهر. منجیك
گفت :
من ز هجای تو باز بود[19]
نخواهم
تات فلك جان
و خواسته[20]
نكند لوغ[21].
سماروغ[22] - گیاهی باشد که در دوغ کنند. عنصری گفت :
ناید زور هُزَبر و پیل ز پشه ناید
بوی عبیر و گل ز سماروغ.
آروغ - بادی باشد که ببانگ از سر معده بر آید، و بوقت فقاع
خوردن بسیار بود. لییبی گفت :
چون در حکایت آید بانگ شتر کند
و آروغها
زند چو خورد ترب و گَندِنا.
آمیغ - آمیخته بود. و رودکی گفت :
آی[23]
ازین جور بد زمانه شوم همه شادی او
غمان آمیغ.
کاغه- تن زده باشد. رودکی گفت :
پس شتابان آمد اینک پیرزن روی
یکسو کاغه کرده خویشتن.
گُریغ - گریز باشد. عنصری گفت:
از غم تو بدل گریغش نیست هرچ
دارد ز تو دریغَش نیست.
سپریغ -
خوشه انگور بود که هنوز دانه ها نکرده بود.
شهید گفت:
دریغ فر جوانی و عِزّ اوی[24]
دریغ
عزیز بود از
ین پیش همچنان سیریغ[25].
زیغ - بساطی باشد که از دُخ
بافته باشند. ابوالعباس گفت :
زیغ
بافان را با وشی
بافان بنهند[26].
طبل
زن را بنشانند[27]
بَرِ رود نواز.
تیغ - هر چه تیزی کار[28]
دارد و مانند آن. و سر کوه را نیز خوانند
و عکس نمودن
که بزدن
گویند[29]
همی تیغ زند و آن سر کوه و شمشیرست[کذا!]. فردوسی گفت :
بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی سوی تیغ با تیغ بنهاد روی.
تیغ -
دیگر عکس
بود. کسایی
گفت :
از پس پرده
نهانی سوی چاکر نگرید
گفتی از میغ
همی تیع زند گوشه ماه[30].
نُغنُغ- همچون قفیز
باشد و از و چهار خرواری بود در ماوراء النهر، ابوالعباس گفت:
ای میر ترا گندم دشتیست بسدده[31] با نُغنُغَکی چند ترا انبازم[32].
ستیغ - هرچ بالا دارد، چون سرِ کوه و سرِ نیزه و سر چیزی که
تیزی دارد و مانند آن ستیغ خوانندش. بوشکور
گفت:
بدانگَه که گیرد جهان گرد و میغ
کلِ پشتِ چوگانت[33]
گردد ستیغ.
میغ - ابر بود. فردوسی گفت :
همانا که باران نبارد زِ میغ
فزون ز آنکِ بارید بر سرش تیغ.
کیغ - سپیدی باشد که از پس خواب پیرامن چشم باشد و نیز بیمار انرا. و کسی که چشمش درد کند در طوس و چند جای دیگر ژَفك و بتازی رَمَس
خوانند آنرا. بوشعیب هروی گفت :
شگفت نیست گر از کیغ چشم من سرخست[34]
بلی[35]
چو سرخ بود اشک سرخ باشد کیغ.
شوغ - آماسی باشد عظیم [کذا!] برپای و آنرا داء الفیل [کذا!]* خوانند. کسایی گفت :
پُشتِ کفِ دست و کفِ پای شوغ[36]
پشت
فرو خفته[37]
چو پشت شَمَن.
باب الفاء
-----------
زندواف- هزاردستان باشد. عنصری گفت :
فزاینده شان خوبی از چهرلاف[38] سراینده شان از گلو زندواف[39].
جاف جاف - قحبه و مواجر[40] فواحش
باشند. بوشکور گفت :
ز دانا شنیدم که پیمان شکن زن جاف جافست آسان فگن[41].
لاف[42] - ستایش خویشتن بود و بتازی او را صَلَف
خوانند. بوشکور گفت :
نگویم من این خواب شاه از گزاف
زبان زود نگشایم از بهر لاف.
شکاف - تراکی
بود که در چیزی افتد و شکاف و شکافته و کافته و کافتیده همه یکی باشد. بوشکور گفت :
کشاورز و آهنگر و پای باف
چو
بی کار باشند سرشان بکاف.
شکافه - زخمه خنیاگران بود. کسایی گفت :
پیری آغوش باز کرده فراخ
تو همی گوش[43]
با شکافه غوش.
زیف - بی ادبی بود. و حکاک[44]
گفت :
کی برو[45]
زر وسیم عرضه کنم خویشتن را بگفت[46]
راد کنم.
تا[47]
بدین مکر و حیله زر ندهم[48] برده[49]
زیفش اوستاد کنم.
شِکاف - ابریشم بر کَلابه زده بود. بوالمؤید گفت :
شکوفه همچو شکافست و میغ دیبا باف
مه و
خورست همانا بباغ در صرّاف[50].
شَندَف - دُهُل و طَبل باشد. فرخی گفت :
تا بدر خانه تو بَر گَهِ نوبت سیمین
شندف زنند و زرّین مزمار[51].
ژرف - گویند چاهیست ژرف و مغاکی ژرف یعنی دور. بوشکور گفت :
چه بیند بدین اندرون ژرف بین
چگویی تو ای فیلسوف اندرین.
خَف- رگوی
سوخته باشد. یعنی حَرّاق، عنصری گفت:
کزو بتکده گشت هامون چو کف
بآتش
همه سوخته شد چو خف.
شِگرَف - قوی و سطبر باشد و بِحِشمَت و بلند کسایی گفت :
ازین زمانه جافی و
گردش شب و روز
شگرف گشت صبور و صبور
گشت شگرف.
سَرَف و سرفه - سُعال
باشد و گویند سرف سرف بودم دوش تا هستم ، یعنی در سعال و عذاب سعال بودم. کسایی گفت
پیری مرا بزرگری افکند، ای شگفت[52]
بی گاه و[53] دود زردم و همواره
سرف سرف.
زرگر فرو فشاند کرف سیه[54]
بسیم
من باز[55]
بر فشاندم، سیم سیه بکرف.
كَرف - قیر باشد و گروهی گویند سیم و مس سوخته باشد که بِسودا کنند. کسایی گفت :
زرگر فرونشاند[56]
کرف سیه بسیم
من باز بر
فشاندم[57]
سیم سیه بكرف[58].
خُرفه - پَرپَهن باشد[59]. طَیّان گفت :
کسی را که[60]
[تو] بینی درد سرفه
بفرمایش تو آب و دوغ و خُرفه.
غُفّه - پوستینی باشد از پوست بره و مویکی جعد و نرم دارد. رودکی گفت:
روی هر یك چون دو هفته گرد ماه
نوف - بانگ بود که اندر میان دو کوه افتد و بتازی آنرا صدا
خوانند.
و عنصری گفت :
از تک اسب و بانگ و نَعره مرد
کوه پر[62]
نوف شد هوا پر گرد.
تلَاتوف - آن بُوَد که خویشتن را پلید دارد و جامه ها از پلیدی
بپرهیز ندارد و مردم را دل از وی نفرت گیرد.
شهید گفت:
زنی پَلَشت و تلاتوف و اهرمن کردار
نگر
نگردی[63]
از گِرد او که گرمایی[64]
زِفت- بخیل باشد. عنصری گفت:
صَعب چون بیم و تلخ[65]
چون غم جفت
تیره چون
گور و تنگ چون دل زِفت.
کَلَفت - منقار مرغان باشد. رودکی گفت:
از آن [؟] کوز[66] ابری باز کردار
کَلَفتَش بَسَدین و تنش زرین.
آیَفت - حاجت باشد که از کسی خواهی دقیقی گفت :
ناسزا را مکن آیفت[67]
که آبت بشود
بِسِزاوار کن آیفت که ارجت دارد.
کوف - مرغی باشد که او را بوم گویند و چغد گویند و کوچ[68]
گویند که در ویرانه ها باشد. فرخی گفت :
چون درو خذلان عصیان[69]
توای شه راه یافت
کاخها شد جای
کوف و باغها[70]
شد جای خاد.
کالُفته - آشفته باشد. لبیبی
گفت :
فرود آید از پشتش پور ملعون شده
کالفته چون خرسی خشینه.
یافه و خله
و ژاژ و لك -[71]
همه بیهوده بُوَد و نیز گویند خله کردم و یافه کردم و کم[72]
کردم و هرزه کردم. رودکی گفت:
خواسته تاراج گشته سر نهاده بر زیان[73]
لشکرت همواره
یافه چون رمه رفته شبان.
رافه- نباتیست مانند سیر کوهی و بویی ناخوش دارد. بوالعباس عباسی گفت :
ترسم که روز بگذرد و ژاژ بَر رَسد وَز خانه آب رافه[74]
نیارد مرا حکیم.
باب الكاف
------------------
ستاک - شاخ نو باشد که از درخت بیرون آید.
کسایی گفت :
آسمان خیمه زد از بَیرِم
[و] دیبای کبود
سیخ آن خیمه
ستاك و سَمَن و نسرینا.
تاك - درخت انگور باشد - عماره گفت :
یك قُحف[75]
خون بچه تاکم فرست از آنك
هم بوی مشك
دارد و هم گونه عقیق.
بَشك[76] - نَمی باشد که
بامدادان بر گیا و سبزی نشیند : بلعباس عباسی گفت :
ور کنون باز ترا برگ همی خشک شود
بیم آنست
مرا بَشك بخواهد زَدَنا.
چك - خط و قباله
باشد. معزی گفت :
آن بزرگان گر شوندی زنده در ایام او
چك دهندی پیش
او بر بندگی[77]
و چاکری.
زَنگ - روشنایی مهتاب باشد. عماره گفت :
نوروز و گل و نبید چون زنگ ما
شاد و ِبسبزه[78]
کرده آهنگ.
پاشنگ - خوشه آونگ باشد. و عسجدی گفت :
چو مشك بویا لیکنش[79]
نافه بوده زِ غژب[80]
چوشیر صافی
پستانش[81]
بوده از پاشنگ.
گَنگ- جزیره[82]
باشد. منجیك گفت :
ای گُوی کارام جود تو[83]
همی دریا کند
هر کجا آرام بخل سفلگان کردست گنگ[84].
گنگ - رودیست بهندوستان : بوطاهر خسروانی گفت :
تا چون بهار
گنگ شد از روی او[85]
جهان
دو چشم[86]
خسروانی چون رود گنگ شد.
گنگ - (دیگر) بتخانه بیست بترکستان
معزی گفت:
از کف ترکی، دلارامی که از دیدار اوست.
حسرت صورتگران[87] چین
و نقاشان[88]
گنگ.
پوشك - گربه باشد. منجیك گفت :
بینی آن نانت و آن قلیه مصنوعت
چونك پوشك
بنشسته[89]
بغضار[90] اندر.
خشوك - حرامزاده بود. رودکی[91] گفت :
ایا بلایه[92]
اگر کار کرد پنهان بود
کنون
توانی باری خشوک پنهان کرد؟
نیرنگ - رنگ باشد که نگارگران زنند. فرخی
گفت :
همه عالم از فتوح تو نگاری گشتت
همچو آکنده
بصد رنگ نو آیین نیرنگ[93].
هفتورنگ - بنات النعش باشد. فرخی گفت :
تا بدین هفت فلك سیر كند هفت اختر
همچنین هفت
بدیدار[94] بود هفتورنگ.
چنگ و شنگ[95] - چنگ، کلنگ باشد و شنگ درختی است بی برگ[96] برگ
چوبی سخت دارد. منجیك گفت :
ای تو چو شنگی که همچو شنگ کنی چنگ
وی تو چو مومی که همچو موم کنی سنگ[97].
کُرک[98] - مرغ باشد بر سر خایه، بوالعباس گفت :
من بخانه در[99]
و آن عیسی عطار شما
هر دو در یك جا نشستیم چون[100]
دو مرغ کُرک.
چُك-کسی باشد که بر سر دوپای نشسته باشد.
حکاک گفت :
رأی سوی گریختن دارد دزد
کز دور تر نشست بِچُك.
چَنگلوک - کسی باشد که دستش شل بود و انگشتهایش خشك بر آمده بود. لبیبی گوید :
ای غوك چنگلوك چو پژمرده[101]
برگ كوك
خواهی که چون
چكوك
بِیَّری سوی هوا.
چالاك - جای بلند و مرد چابک در کار و بزرگوار بود. عنصری گفت :
ای میر نوازنده و بخشنده و چالاك
ای نام تو
بنهاده قدم بر سر افلاك.
چالاك -
دزد مَردکَش[102] بود. عنصری گفت :
گفت کاین مردمان بی با کند همه
همواره دزد و چالاکند.
خاشاک - ریزهای کاه
و چوب خُرد گشته باشد. رودکی گفت :
گفت با
خرگوش خانه خانِ من
خیز و
خاشاکت از و بیرون فکن.
كاواك - میان تُهی باشد. لبیبی گفت:
بجز عَمودِ گران نیست روز و شب خورِشَش
شگفت نیست ازو گر
شکمش کاواکست.
كاک - بلغت ماوراء النهر مرد باشد. قریع
الدهر گفت :
همه چون غول بیابان همه چون مار صلیب
همه بومُرّه نجدی[103]
همه چون كاك[104]
غَدَنگ.
كاك - (دیگر) مَردُمه چشم باشد و او را كیك[105]
نیز گویند. بوالمثل
گفت :
جهان همیشه بدوشاد و چشم روشن یاد
کسی که دید
نشایدش کنده باد[ش] كاک.
چاک - دریده بود. فردوسی گفت :
تن از خوی پر آب و دهان پر از خاک
زبان
گشته از تشنگی چاك چاك.
لاك و لكا و لك - همه رنگی باشد سرخ که نقاشان بکار دارند. عنصری گفت :
همی گفت و پیچید بر خشک خاک[106]
ز خون دلش
خاک هم رنگ لاك.
شَرفاک - بانگ پی باشد. بوشکور گفت :
توانگر[107]
بنزدیك زن خفته بود زن از خواب شرفاک
مردم شنود.
نغوشاک- مذهبیست از آن گبرگان بوشکور گفت :
سخنگوی گشتی سلیمانت کرد نغوشاک بودی مسلمانت کرد.
وَركاك - مرغیست مُردار خوار بزرگتر از باز و منقار راست دارد. و ابو العباس گفت:
بجای مُشك نبویند هیچکس سرگین
بجای
باز ندارند هیچ [کس] وركاك.
خَباك - حظیره گوسفند
و آن مسجد
و چهار دیوار سرگشاده بود. دقیقی گفت :
خدنگش بیشه بر شیران قَفَص کرد[108]
کمندش دشت بر گوران خباکا.
خَباك –
خُنّاق بود. رودکی گفت :
بدو سه بوسه رها کن این دل از گرم و خباک
تا بِمَنَت
احسان باشد احسن الله جزاك.
كَراك - مرغی است سیاه و سپید، چَندِ[109]
خطّافی، و
دم دراز دارد و بر کنار آب نشنید و دم را بلرزاند. دقیقی گفت:
چنان اندیشد او از دشمن خویش[110] که باز تیز چنگال[111]
از کراکا.
هَزاك[112] - ابله و زبون باشد.
دقیقی گفت :
که[113]
یار داشت با او خویشتن راست نباید بود
مردم را هزاکا.
اژدهاک[114]- نام ضحاکست. بزبان پیشینگان. دقیقی گفت :
ایا
شاها که ملک تو قدیمی نیاکَت
برد باک[115]
از اژدهاکا.
هَباك - میان سر باشد. فردوسی گفت :
یکی گُرز زد تُرک را بر هباك كز
اسب اندر آمد هم آنگَه بخاك.
غَساك - گَند و فَرغند باشد. طیان گفت :
از دهان توهمی آید غساك
پیرگشتی
ریخت مویت[116]
از هَباك.
مُغاك - جایی باشد فرو شده چون چاهی كوچك. رودکی گفت :
ابله و فرزانه را فرجام خاک
جایگاه هر دو اندر یك مَغاك.
بساك - تاجی باشد که از اِسپَرغَم[117] بندند. کسایی
گفت :
چونك یكی تاج و بساك ملوك باز
یکی کوفته آسیاست
فغاك - بغیض و
حرامزاده و قلتبان و اَبلَه بود. منجیك[118]
گفت :
آنکت کلوخ روی لقب کرد خوب کرد[119]
ایرا[120] لقب گران نبود بر دل فغاك.
مَفلاك - تهی دست بود و درویش، بوشکور
گفت :
هرزه و مفلاک بی نیاز از تو با
تو برابر که راز بگشاید.
دفنوك - غاشیه بود
و گروهی گویند جناغ بود. منجیك[121]
گفت :
کون چو دفنوك پاره پاره شده
چاكرت[122]
بر كتف نهد دفنوك.
بَك[123] - وزغ باشد. لبیبی گفت :
ای همچو بَك پلید و چنو دیده ها برون
مانند آن
کسی که کنی مر وِرا خبك[124].
تاکی همی در آیی و گوشم همی دری[125]
حقا که
کمتری و فَژاگَن
ترى زِ بك[126].
بك - رعنایی
بود و گرد کسی بر گردیدن نیز بطمع گویند ولیکن[127] از
آن پیشین درست ترست. خسروانی گفت :
آن یکی بی هنر عزیز چراست
وین
دگر خوار مانده زیر سَمَك.
این علامت نه آنِ هیبت[128]
بود.
پس چه
دعوی کن بدو و چه بك[129].
لك و بك - تك و پوی باشد. رودکی گفت[130] :
[لك - سخنان بیهوده و هرزه و هذیان لبیبی گفت] :
گفت ریمن
مردِ خام لك درای پیش آن فرتوت پیر[131]
ژاژ خای.
بَلالَك[132] - جنسیت از پولاد گوهر دار عنصری گفت :
چه چیزست آن رونده تیر خسرو[133]
چه
چیزست آن بلالك تیغ بُرّان.
یکی اندر دهان حق زبانست
یکی اندر دهان مرگ دندان.
مك و
مكیدن - مَژیدَن بود. کسایی گفت :
ویدون فروکشی بخوشی این[134] می[135]
حرام
گویی که شیر مام از ما در همی مکی.
ژک[136]- کسی با کسی تُندَد و همی دراید گویند همی ژکد. کسائی گفت:
ای طبع سازوار[137] چه کردم ترا چه بود
با من همی نسازی و دایم هس ژکی.
تنبك[138]- دريچه و قالب و مَركَب
[زرگر] و سیم گر بود . عنصری
گفت:
تنبك[139]
را چو کژ
نهى بيشك[140] ریخته کَژ بر آید از تُنبَك.
خَبَك – گلو فشردن باشد . خسروی گفت :
تا بمیری بلهو باش و نشاط
تا نگیرد ابر تو گرم[141]
خبك .
پوشك - بلغت ماوراء النهر گربه باشد . شهید
گفت :
چند بر دارد این هریوه خروش
نشود
باده بر سماعش نوش
راست گویی که در گلوش کسی
پوشکی
را همی بمالد گوش.
پوپَك و پوبَش - هُدهُد
بود . رودکی گفت :
يويك
ديدم بحوالي سرخس بانگك بر برده به
ابر اندرا .
چادرکی دیدم رنگین برو
رنگ بسی گونه بر آن چادرا .
خَنجَك - خَسَک
باشد . خسروی گفت :
چرا این مردم دانا و زيرك سار[142] و
فرزانه
بِتيمار و عذاب اندر اَبا دولت بپیکار[143]
است
اگر گل کارد او صد برگ ابا زیتون زیخت او
بر آن زیتون و آن گلبن بحاصل
خنجك و خارست .
خَنجَك - درختیست که در کوه بود
و آنرا بتازی حبة الخضراء خوانند.
معروفی گفت :
یاد[144]
آور پدرت را که مدام گَه پلنمش*
چدی[145]
و گه خنجك.
خَنجَك - خاری باشد که بتازی آنرا شیح[146] خوانند بوالمؤید گفت :
نباشد بس عجب از بختم ار عود
شود در
دست من مانند خنجك[147].
جژمك [148] - مهره یی بود از آبگینه کبود و سپید و سیاه و آنرا چشم زد و
جژمك گویند. منجیك كوید :
ترسم چشمت رسد که سخت خطیری[149]
چونك نبندند جژمکت[150]
بگلو بر.
تَهَك - تُهی باشد از
پوشش و تهی و تهک گویند بر طریق اتباع بوشکور گفت:
ای زِ همه[151]
مردمی تهی و تهك مردم نزدیك[152]
تو چرا باید[153].
باهَك و باهَکیدَن- شکنجه کردن و زدن باشد. بوشعیب گفت :
دلمان چو آب بادی[154]
تنمان[155]
بهار بادی
از بیم چشم[156]
حاسد کش کرده[157]
باد باهك.
نَشك - درختیست که بار نیارد[158]. رودکی
گفت :
آنك نشك آفرید و سرو سهى آنك بید آفرید و نار و بهی.
یشك - چهار دندان پیشین بزرگ باشد از سُباع و مار، عنصری گفت:
[ما] بسازیم[159] دل
بجستن جنگ در دُم اژدها و یشك نهنگ
فیلَك - تیر بدخشانی بُوَد. فرخی گفت:
بکوه بر شد و اندر نَهاله گه بنشست
فیلك پیش و
بِزِه[160]
کرده نیم چرخ بچنگ[161].
نسک - عدس باشد. منجیك گفت :
آنکو ز سنگ[162]
خارا آهن برون کِشَد
نسکی
زِ کَف تو نتواند برون کشید.
نسک- جزوی از اجزای کتاب گبرانست و همچون قرآن سورتهاست. خسروانی[163]
گفت:
چه مایه زاهد پرهیزگار صومعگی[164]
که نسک خوان شد بر عشقش
و ایارده
گوی.
خایسک - مِطرَقه باشد. منجیك گفت :
آنجا كه پتك باید خایسك بیهده است
گوزست خواجه سنگین مغز[165]
آهنین سفال[166].
اشک و سِرِشک- آب چشم باشد و قَطر
باران را اشک ابر گویند و قطر آب چشم را همچنین.
فرخی گفت :
من همانم که مرا روی همی اشک شخود
من همانم که مرا
دست همی جامه درید.
سرشک- اشک بود. فردوسی
گفت:
ببارید پیران ز مژگان سرشک تن پیلسم در گذشت از بزشك[167].
عنصری گفت :
همه دیده پر خون و رخ پُر سرشک
سرشکش
روان بر شکفته[168]
سرشك.
سرشک - درختی بود در نواحی بلخ و این جنس در آن طَرَف
بسیار باشد. برگش چون گل ارغوان
بود برنگ و لونش بِبَنَفشی زَنَد چون گل خیری
و گلهاش سپید بود. عنصری گفت :
رخ ز دیده نگاشته بِسِرِشك وان سرشکش بِرَنگ تازه سرشک.
رَشك - حسد بود و غیرت عنصری گفت :
نشست و همی راند بر گُل سرشک از
آن روزگار گذشته بِرَشک[169].
تَبك – قَزّ باشد که بجورب و
کلاه بافند. رودکی گفت :
فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید
جامه
خانه بِتبك[170]
فاخته
گون آب.
پُتك - كدین
بزرگ آهنگران باشد. فردوسی گفت :
سر ِسَروران زیر گرزِ گِران
چو سندان بُد و[171]
پتک آهنگران*.
نَمُتك - گُهَر[172]
باشد و گویند نَمُتك زُعرور
باشد بتازی. قریع گفت :
گروهی آنک که ندانند باز سیم زِ سُرب[173]
همه دروغ زن و
خربطند[174]
و خیره سرند.
نَمُتك
و بُسَّد نزدیکشان یکی باشد.
آن که
هر دو بگونه شبیه یکدگرند.
لك - بُن لاك باشد و لَکا
باشد که باز پس مانده بود و در دسته های کارد بکار برند. آغاجی گفت :
هیچ نیایم همی ز خانه برون[175] گوئیم اندر نِشناختَند
بلك[176].
خنك آن کس را کو چاکِرِ چاکِرَت بُوَد
چاکر
چاکرت از میر خراسان مهتر.
كیك - مردمک چشم بود. رودکی گفت :
خشمش[177]
آمد و هم آنکه گفت ویك
خواست
کورا بر کند از دیده كیك.
ویك - یعنى وَیحك و
چنان پندارم که هر دو تازی اند ولیكن ویك مستعمَلَست. رودکی گفت:
خشمش آمد و هم آنگَه گفت ویك
خواست کورا بر کند از دیده كیك.
رودکی[178]
[گفت]:
ماده گفتا هیچ شرمت نیست ویك
چون سبکساری
نه بد دانی نه نیك.
كِلك - قلم باشد. عسجدی گفت :
کلکش چو مرغکیست دویده بر[179] آب
مشك
و ز بهر خیر
و شر زبانش دو شاخ
و تَر.
شِلك - گلی باشد سیه فام گیرنده، چون پای بَرو نهی بِجَهد بر آید. رودکی گفت :
چو ییش آرند کردارت بِمَحشَر
فرومانی چو خر بمیان[180]
شالکا.
نِلك - چیزی باشد گرد و سرخ و زرد نیز بود و ترش بُوَد و آلوی کوهی گویندش. بو المؤید گفت :
صفرای مرا سود ندارد نلکا
درد سر من كجا نِشانَد[181] عِلكا.
سوگند خورم بهرچ هستم ملک
کز عشق
تو بگداخته ام چون کِلکا.
مِلك - سپیدی بن ناخن باشد. احمد برمک
گفت :
مِلک از ناخن همی جدا خواهی کرد
دردت کند ای دوست[182]
خطا خواهی کرد.
مُلك -
دانه ییست چون ماش و از عدس مه باشد، گروهی کُلولَش خوانند. بوالمؤید گفت :
بسا کسا که ندیم حریره[183] و بره است.
و بس کَسَست
که سیری نیاید از مُلکی[184].
چَكوك -
تازیش قُنبره، مرغکی باشد، آواز لطیف کند. گروهی
چكاوك و چكار گویندش لبیبی گفت.
ای غوك چنگلوك چو پژمرده برگ كوك
خواهی که چون چُکوک بِپَّری سوی هوا.
چوك - مرغیست که خویشتن از درخت بیاویزد.
بهرامی[185]
گفت :
آبی مگر[186] چو
من زغم عشق زردگشت
وز شاخ همچو چوك
بباوبخت خویشتن.
چنگلوک - آن بود که دست و پای کژ دارد. عنصری
گفت :
بِمردَن[187]
بآب اندرون چنگلوک بِه از رستگاری[188]
بنیروی غوك.
چشم چون جامه غوك آب گرفته همه سال[189]
لفچ چون موزه خواجه حسن عیسی کژ.
خَدوك- کسی بود که طیره شود[190]. عنصری[191] گفت:
هر که بر درگه[192]
ملوك بود از
چنین کار با خدوک بود.
کپوك - مرغیست آسمان گون چَندِ
باشه یی و از جنس خویش جفتش نبود، گرد مرغی دیگر همی پرد تا از و بچه آرد. منجیك گفت :
با این همه سخن که[193]
همی جفت خواستم
آمد فَراخ مُرز عبا پیچ با پیام[194]
خارش گرفته و بخوی اندر شده غمین[195]
همچون كبوك
خسته می جست[196]
کام کام.
تبوراك - دف باشد. حکیم غمناک گفت :
یاد نکنی چون همی آن روزگار پیشتر
تو تبوراکی بدست و
من یکی بربط بچنگ.
سرجیك[197] - سرهنگ
بود. عنصری[198] گفت :
ای بر سر خوبان جهان بر سرجیك
پیش
دهنت ذرّه نماید خَرجیك.
و خرجیك
بیابانی است و از پیش گفتم[199].
بُلكَنجَك - طُرفه
باشد. شهید گفت :
هستی تو بچشم هر
کسی بُلكَنجَك.
كَشَك[201] - عكه[202] بود یعنی عقعق. محمودی
گفت :
هرگز نبود شِکَر بشوری چو نمك
نه گاهِ شِکَر[203]
باشد چون باز كَشَك.
اسبیدرَك[204] - دستارچه بُوَد.
رودکی گفت :
ای قبله خوبان من ای طُرفه ری[205]
لب را بسبیدرك[206]
بكن پاك از می.
شَفَك - یعنی جلف[207] و
فرسوده و نابکار شده باشد. رودکی گفت :
اَندی که
امیر ما باز آمد پیروز
مرگ[208]
از پس دیدنش روا باشد و شاید.
پنداشت همی حاسد کو باز نیاید
باز
آمد تا هر شَفَکی ژاژ نخاید[209].
بارِك - باریک بود. رودکی گفت :
خلخیان خواهی[210] جمّاش چَمش [211] گِرد سرین خواهی بارِك میان.
گلفهشنگ[212] - آن آب فِسُرده بود که از ناودان آویخته بود و آب گلفهسنگ نیز گویند. فرالاوی گفت :
[آب] گلفشنگ[213] گشته از فسردن ای شِگِفت[214]
همچنان چون شوشه[215]
سیمین نگون آویخته.
شارك - مرغیست كوچك و خوش آواز، زینتی گفت:
الا تا در آیند طوطی و شارك[216] الا تا سرایند قُمری و ساری.
شوشک - رُباب
چهار رود
باشد. زینتی[217]
گفت :
گهی رباب زنی گاه بَربَط و گه چنگ[218]
گهی چغانه و طنبور و
شوشك و عنقا.
ایژَك - شرار آتش بود. شهید گفت :
چو زرساو
ایژک زو چکان لیکن چو بِنشستی
شدی همچون پشیزهء زرساوه غیبه و جوشن[219].
تُرک- ترکستان بود. دقیقی گفت :
اکنون فکنده بینی از ترک تا یَمَن
یکچندگاه زیر پی آهوان سمن.
جاخشوك[220] - داسکاله بود. شهید گفت :
ای خواجه
با بزرگی و اشغال
چی[221]
ترا
برگیر جاخشوک و بر
او[222]
می دِرو حشیش.
چُکُک - مرغیست. بوشکور گفت :
اگر بازی
اندر چکک كم نِگَر وگر باشه ای
سوی بطّان
مپر[223].
فراستوك - خَطّاف بود: زَرّین کتاب گفت:
ای قحبه
چه یازی* زِ دف بدوك[224] مَسرای چنین چون فراستوك.
تموک - تیریست که بِاَبخار
میباشد و اکنون بِهَر جای میسازند پیکانش را بند گشای باشد، چنانک در تن آسان رود
ولیکن برون کشیدن از تن دُشخوار باشد تا گوشت باز نگیرند بیرون نیاید. عمّاره، گفت :
پسر خواجه دست برد[225] بكوك خواجه او را بزد بِتیر تموك.
برك - رودیست[226]، خسروی گفت :
نَمَک خود تبه شود چه[227]
علاج چاره چه غرقه را بِرودِ
بُرَك[228].
بساك و ستاك[229] – تاکِ رَز باشد. عماره گفت :
من بساك از ستاك[230]
بید كنم با تو امروز جفت سبزه منم.
تَراك - طَراق بود. خسروی[231]
گفت :
وان شب تیره كان ستاره برفت و
آمد از آسمان بگوش[232]
تراك.
وَنجنک - شاهسفر هم[233] بود. خسروی گفت :
وَنجنگ[234]
را همی نمونه کند زیر هامون[235] بزلف و نجنکی.
پوک- پوده
ییکه آتش در آن زنند تا بفروزد. منجیك[236] گفت :
گر برفکند گرم دم خویش بگوگرد.
بی
پوک ز گوگرد زبانه زند آتش.
تكوک -
گاوی باشد سفالین یا زرین یا از چیز دیگر که بدان شراب خورند. رودکی گفت :
خور بشادی روزگار نو بهار[237] می گسار اندر تكوک شاهوار.
تبوك[238] - طبقی باشد که بر مثال دفی بود چوبین و بقالان دارند و
گروهی بتکان[239]
خوانندش از مردم عامه طوس ، منجیك گفت :
من فراموش نکردم و نخواهم کردن[240]
آن
تبوك جو و آن ناوه[241] اشنان ترا.
كوك - كاهو
بود و او را بتازی خَس
خوانند. خسروانی گفت :
خواب در چشم آورد گویند كوك و كوكنار
با فراق
روی او داروی[242]
بیخوابی شود.
كابوك - جای مرغ خانگی بود و چیزی که چون زنبیلی از میان خانه بیاویزند انرا نیز
كابوك خوانند. بوشکور گفت :
چون بچه کبوتر منقار سخت کرد
هموار کرد
موی و
بیَوکَنَد[243]
موی زرد
كابوك را نشاید و[244]
شاخ آرزو کند
وز شاخ
سوی بام شود[245]
باز گرد گرد.
بسا که مست درین خانه بودم و شادان
چنانك جاه من
افزون بُد از امیر و بُیوك[247].
کنون همانم و خانه همان و شعر همان
مرا نگویی کز
چه شدست شادی سوك.
سوک- خار خوشه گندم و جو باشد و کوسه را نیز سوک ریش خوانند. شاکر بخاری گفت:
اندام دشمنان تو از تیر ناوکی مانند سوك خوشه جو باد[248]
آزده.
غالوك و ژواله- هر چه آن چون مهره گرد کنی غالوك و ژواله خوانند، و مهره گروهه را
غالوک خوانند. خسروانی[249]
گفت :
کمان گروهه زَرّین شده مُحاقی [250]ماه[251]
ستاره جمله چو[252]
غالوکهای سیم اندود.
آزفنداق[253] -قوس قزح بود. اسدی
مصنف گوید در گرشاسف نامه :
کمان آزفنداق شد ژاله تیر[254] گل غنچه ترك[255]
و زره آب گیر.
نوك - سر هر چه تیز باشد آن تیزی را نوک خوانند. بوشکور گفت :
چو دینار باید مرا یا دِرَم[256] فراز آورم من ز نوك قلم.
پالیک[257] - شُم
باشد یعنی پای افزار چرمین. رودکی گفت :
از خر و پالیک[258]
آنجای رسیدم که همی
موزه چینی میخواهم و اسب تازی.
كِلیك - اَحوَل بود. مظفری گفت :
چون ببینم ترا ز بیم[259]
حسود خویشتن را كِلیك سازم زود.
کُلُک - هم احول بود. بوالعباس گفت :
وز فروغش شب تاری شده مر نقش نگین[260]
ز سر
کنگره[261]
بر خواند مرد ُکلُکا[262].
مَجَرگ- بی کار و سخره باشد. رودکی گفت :
چون فراز آمد بّدو آغاز مرگ
دیدنش بیکار گرداند و[263]
مجرگ.
بوشکور گفت :
چنین گفت هارون مرا روز مرگ
مفرمای هیچ آدمی را مَجَرگ.
سترگ -
لجوج باشد و بی آزرم و تُند. فردوسی گفت :
ستوده بود نزد خرد و بزرگ
اگر زاد مردی نباشد[264] سترگ*.
بَیوگ[265] - عروس بود و بیوگانی عروسی. رودکی گفت :
بس عزیزم[266]
پس گرامی شادباش اندرین خانه بِسان نو
بیوگ.
اورنگ ۔ اورنگ[267]
تخت بود. فردوسی گفت :
بدو گفت بی تو نخواهم جهان نه اورنگ و نه تاج و گرزِ گِران.
اورنگ - زیبایی بود چون اورند. شهید گفت :
ای از رخ تو یافته زیبایی اورنگ[268]
افروخته از
طلعت تو مسند و اورنگ.
آژنگ- چین روی باشد. فرخی گفت :
بزرگواری و کردار او و بخشش او
ز روی پیران بیرون همی برد آژنگ.
تنگ - دره کوه باشد. منجیك گفت :
بِزُلف، تنگ ببندد بر آهوی تنگی
بدیده،
دیده بدزدد[269]
ز جادوی محتال.
تنگ - خروار شکر
باشد. فرخی گفت :
درین [بلاد ] فزون دارد از هزار کلات
هر یك
اندر دینار تنگها بر تنگ[270]
کُنارنگ- صاحِب طَرَفی باشد و مرزبان
نیز خوانند. فردوسی گفت:
ازین هر دو هرگز نگشتی جدا
کنارنگ بودی[271] و
او [272]
پادشا.
دُژ آهنگ- بدخوی و بدجوی باشد و در
پهلوی در وصف تیر و زوپین نیز بکار برند.
عنصری گفت :
بیك خدنگ دژآهنگ جنگ داری[273]
تنگ
تو بر
پلنگ شخ و بر نهنگ دریا بار.
غَرماسَنگ[274] - نان تُنُک[275]
بروغن در جوشانیده[276]
بود. بوشکور گفت:
گر من بِمِثل سنگم[277] با
تو غرماسنگم[278]
ور زآنک تو
چون آبی، باخسته دلم ناری.
شِالَنگو پژول- کَعب پای
بود. حَکاّک گفت :
گرفتم[279]
رگ او داج و
گرفتمش[280]
بدو چنگ
بیامد
عزرائیل[281]
و نشست از بر من تنگ
چنان منکر[282]
لفچی که
برون آید از رنگ[283]*
بیاوردش جانم برِ زانو زِ شتالنگ.
غَرَنگ - بانگ نرم گریه [284]
بود در گلو. منجیك گفت :
کار من در هجر تو دایم نفیرست و
فغان
شغل من در عشق تو دایم غریوست و غرنگ.
غَنگ- چوب عصاران باشد که ازو سنگها در آویزند جهت روغن منجیك گفت :
چند بُوی چند ندیم
الندم[285] کوش و برون آی ازین[286]
غنگِ غم.
رنگ - بز
کوهی باشد. فرخی گفت :
ز سر ببر ّد شاخ و ز تن بِدَرَّد پوست
صیدگاه زِ بهرِ زِه کمان[287] تو
رنگ.
رنگ- (دیگر) اشتران بُوَند که از بهر
بچه کردن دارند. فرخی گفت :
کاروانی بیبیسُراکم داد جمله بارکش
کاروانی دیگرم
بخشید بُختی
جُمله رنگ.
رنگ- (دیگر) حیلت و دستان
باشد. فرخی گفت :
و گر جنگ نیاز آیدش بدان کوشد
که گاه جستن
از آنجا چگونه سازد رَنگ. معزی گفت:
آمد آن ماه در هفته با قبای هفت
رنگ
زلف پر بند و شکنج و چشم[288]
پُر نیرنگ و رنگ.
رنگ - (دیگر) منفعت باشد. کیا حسینی قزوینی گفت:
از جان و روان خویش رنگت کردم ما را زلبان خویش رنگی نکنی.
معزی گفت :
مگر چو پرده شرم از میانه بردارد
مرا[289]
از آن لب یا قوت رنگ باشد رنگ.
فَدرَنگ - چوبی باشد که بدان جامه شویان جامه کوبند. و از پس در نیز نهند از بهر استواری و وقتی که
جنگ افتد در دست گیرند. خطیری[290]
گفت :
پای بیرون منه از پایگه[291]
دعوی خویش
تا
نیاری بدر کون فراخت فدرنگ.
نیرنگ- حیلت باشد. فرخی[292]
گفت:
ز هیچگونه بدو[293]
جادوان حیلت ساز
بکار برد ندانند حیلت و نیرنگ.
هَنگ- زور و آهنگ کردنست کسایی گفت :
ای زدوده سایه تو ز آینه فرهنگ زنگ[294]
بر خرد سرهنگ و فخر
عالم از فرهنگ و هنگ[295].
ارتنگ - کتاب اشکال مانی است و اندر لغت دری بجای تاء ثاء دیدم[296]
یعنی ارثنگ. فرخی گفت:
هزاریك زان کاندر سرشت او هنرست
نگار و نقش[297]
همانا که نیست در ارتنگ.
باشنگ[298]- خیار باشد که از برای تخم اندر پالیز بگذارند
و غاوشو[299]
نیز گویند.
منجیك گفت :
آن سگ ملعون برفت این سند[300] را از خویشتن
تخم را مانند باشنگ
ایدرش[301]
برجای ماند.
فنگ[302] - جانوریست که چوب خورد بر شبه زرو[303] گاه با هم آید و رنگی سبز دارد. حکاک گفت :
بماندستم دلتنگ بخانه در[304]
چون فنگ
ز سرما شده چون
نیل سر و روی پر آژنگ.
سیرنگ - سیمرغ باشد. فرخی گفت[305] :
[نارنگ - نارنج باشد. فرخی گفت] :
همیشه تا ز درخت سمن نروید[306]
گل
برون نباید از شاخ نارون نارنگ.
زَراغَنگ[307] و زَراغَن - هر دو زمین ریمناک باشد و ریگناك. عسجدی گفت :
زمین زراغنگ[308] و
راه[309]
درازش
همه
سنگلاخ و همه شوره[310]
یکسر.
زغنگ - یعنی فواق
شاکر بخاری[311]
گفت :
مرا رفیقی پرسید کین غریو ز چیست[312]
جواب دادم کز عزم نیست هیچ[313]
زغنگ.
شترنگ - شطرنج بود. نجّار گفت :
تا جز
از بیست و چهارش نبود خانه نرد
همچو دو سی و دو خانه است
نهادَش[314]
شترنگ.
زرنگ - درختی کوهی بود که بار نیارد سخت بود و آتش برو کم کار کند ، هیزم را شاید. منجیك[315]
گفت :
چنان بگریم گر دوست بار[316] من
ندهد
که خاره خون شود اندر شخ و زرنگ زگال[317].
شرنگ - گیایی تلخست چون[318]
زهر، رودکی گفت :
همه بتنبل و بندست[319]
باز گشتن او
شرنگ نوش آمیغست و روی زر [320]اندود.
وننگ - سر خوشه انگور بود که بدان
آب همی خورد[321]. فرخی گفت:
شاد باش و دو[322]
چشم دشمن تو
سال
و ماه از گریستن چو وننگ.
شَنگ - خرطوم پیل بود. بوشکور گفت :
تاکی کند او خوارم تا کی زند او شنگم
فرسوده شوم آخر گر آهن و گر[323]
سنگم.
شنگ و
مشنگ - شنگل
و منگل بود، یعنی دزد راه زن. خطیری[324]
گفت :
چه زنی طعنه که با هیزان هیزند[325]
همه
که تویی هیز و تویی مسخره وشنگ و مشنگ[326].
قریع الدهر گفت :
شعر بی رنگ و لیکن شعرا رنگ برنگ[327]
همه چون دیو دوان[328]
و همه چون شنگ و مشنگ.
مذنگ و تزه - دندانه کلیدان باشد. قریع الدهر گفت :
همه آویخته از دامن دعوی و دروغ[329]
چون کفه[330]
از کُس گاو و چو کلیدان[331] ز
مدنگ[332].
غدنگ - بی اندام و ابله دیدار باشد. قریع الدهر گفت :
همه چون غول بیابان همه چون مار صلیب
همه بومره
نجدی[333]
همه چون کاک[334] غذنگ.
منگ - قمار
باشد. قریع الدهر گفت :
نشکیبند[335]
ز لوس و
نشکیبند ز فُحش
نشکیبند ز لاف و تشکیبند زِ منگ.
پَشَنگ[336]- آلت گلیگران[337]
بود یعنی بیرم[338]. بو حنیفك [کذا] اسكاف گفت :
با دوات و قلم و شعر چه کارست ترا
خیز و بردار تش و دستره[339] و بیل و پشنگ.
لیوَلَنگ و هَلباک[340]
و پَنیرتَن و هبولنگ - این جمله تَرَف را
خوانند. غمناک راست:
و آن زر از تو باز خواهد[341] آنک تا اکنون ازو
چوغری[342] خوردی همی و طایفی[343] و لیولنگ.
غاوشنگ - آن چوب گاوران[344]
باشد که کار بر آن رانند. طّیان گفت :
مرد را نهمار خشم
آمد ازین غاوشنگی بکف آوردش
گزین.
شَفترَنگ - شفتالو بود. عسجدی گفت :
با سماع چنگ باش از چاشتگه[345] تا
آن زمانك[346]
بر فلک پیدا شود پروین چو
سیمین شفترنگ[347].
ترنگ - آوازه زه کمان باشد. عنصری گفت :
از دل و پشت مبارز می بر آید[348] صد
تراک
کز زه عالی
کمان خسرو آید یك ترنگ.
بادرنگ - ترنج باشد. منجیك گفت :
یاسمن[349]
آمد بمجلس با بنفشه دست سود
حمله کردند[350]
و شکسته شد سپاه بادرنگ.
آذرنگ - غمی و محنتی صعب[351]
باشد. بوشکور گفت :
ز فرزند بر جان و تنت آذرنگ
تو از مهر[352]
او روز و شب چون نهنگ.
و هم بوشکور گفت:
بآهن نگه کن که بُرّید سنگ
نَرَست آهن از سنگ بی آذرنگ.
گاورنگ - گرز فریدون بود یعنی گاوسر،
همانا که بر شبه گاوی ساخته بود. فردوسی
گفت :
بیامد خروشان بدان دشت جنگ
بچنگ اندرون گرزه گاورنگ.
نیملنگ - کمان دان[353]
بود. فرخی گفت :
بروز[354]
کارزار خصم و روز نام و تنگ تو
فلك در
گردن آویزد شَغا
و نیم لنگ تو .
کِنگ[355] - اَمَرد بزرگ قوی قالب بود. عسجدی گفت :
کنگی بلند بینی کنگی بزرگ پای
محكم سطبر
ساقی زین
گرد[356]
ساعدی .
مَچاچَنگ - کیری بود از ادیم دوخته که سعتریان ناسازگار بکار
دارند و سعتریان سازگار خود بزنان مشغول باشند .
بو عاصم گفت :
مال رئیسان همه بسایل و زایر
و آن ِ بر
کفشگر[357]
ز بهر مچا.چنگ.
باجنگ[358]- دَرَکی خرد باشد که بيك چشم از و بتوان نگرید . بو عاصم گفت :
مال فراز آوری بکار نداری[359]
تا ببرند از در و دریچه[360] و
با جنگ .
[1] - در
"چ" لغت و معنای آن و نام شاعر نیست و در حاشیه آورده که: این بیت شاهد
"گریغ: یا "ماغ" باید باشد.
اما چون لغت ماغ را بعدا آورده است ناچار شاهد گُریغ خواهد بود و معنای
گریغ را از "ا" برداشیتم و آنجا
این لغت شاهدی از شعر عنصری* دارد.
* https://ganjoor.net/search?s=%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%BA&es=1&author=62
[2] - دل
برد و مرا نیز که مردم. (متن از
"ا" است)؛ "نچ”:دل برد مرا نیز بمردم نشمرد.
[3]-
"نچ”:گفتا که چه سودَست ورغ [بفتح "واو" و کسر "را"].
[4] -
"چ": ببوی برم قیصر و درم. (متن
از "ا" است).
[5]-
"چ": چو بزیم و لگام بند ستاخ. (متن
از "ا" است).
[6] -
"چ": او شد. (متن از
"نچ" است). و استاد دهخدا نوشته
اند ظاهرا نفاع مستی است و نسخ بدل "ا" نیز این است: نفاغ مستی و قحف
باشد. و در ص 228 "ا" (چاپ
مرحوم اقبال) نیز.
[7] -
"چ": ز. (متن تصحیح قاسیست).
[8] - در
"چ" شاه نیست از "ا" نقل میشود:
کجا باغ بودی همه راغ بود کجا راغ بودی همه باغ بود.
[9] -
"نچ": پالغ بالغ؟ "ا": پالغ و بالغ.
[10] - {گ: سروئی. (متن تصحیح قیاسیست).
[11] -
"ا": بتارم.
[12] -
"چ": رَوَم. (متن از
"ا" و "نچ" است).
[13] -
"نچ": گر.
[14] -"چ":
بیشتر. (متن از استاد دهخداست).
[15] "چ”:سست
بوده. (متن از استاد دهخداست).
[16] -
واو از "ا" است.
[17] -
چ": متن از "ا" است و بون یعنی آسمان).
[18] -
"چ”:میان دو قلاب افزوده است: [و این].
[19] -
"نچ": بازگشت.
[20] -
"نچ": خوان خواسته.
[21] -
(استاد دهخدا نوشته اند: نمی دانم کلمه لوغ در این شعر چگونه معنی دوشیدن می دهد).
[22] -
"نچ": شماووغ.
[23] -
"ا": آه؛ "چ": ای. متن
تصحیح قیاسیست).
[24] -
"چ": و عز وای. (متن از
"نچ" است).
[25] -
"نچ": دریغ روز جوانی هزار بار دریغ
که
شادمانی من راست بود چون سپریغ؛
در
"ا" بیت دیگری بدنبال این شعرست چنین :
بناز
باز می پرورد وِرا دهقان
چو
شد رسیده نیابد ز تیغ تیز دریغ.
(تصحیح استاد دهخدا: تیز گُریغ).
[26]-
"نچ" "ا": ننهَند.
[27] -"نچ"
"ا": نَنشانَنَد.
[28] "ا"
در حاشیه نوشته: کار (س=کارد).
[29] -
عبارت ظاهرا سقطی دارد.
[30] -
"نچ": مهر و ماه، زهره و ماه.
[31] -
"ا": بسنده؛ بصد ره، بِصَد مار.
[32] -
"چ": بِنَغنَکی چند ترا انبازم؛ "ا": با نغنکی چند ترا من
انبازم. ( متن از "نچ" است).
[34] -
"نچ": من بود احمر.
[35] -
"چ": یکی. (متن از
"ا" و "نچ" است).
* شوغ . (اِ) شغه.
سنگین شدن دست و پای بود و آن را به ترکی ایشتی (؟) گویند. (فرهنگ اسدی).
عمر چگونه جهد از دست خلق/باد چگونه جهد از بادخَن
سروبنان کنده و گلشن خراب/لاله ستان خشک و شکسته چمن
بسته کف دست و کف پای شوغ/پشت فرو خفته چو پشت شمن
بار ولایت بنه از گاو خویش/بیش بدین شغل میاز و مدن.
[36] -
"ا":بسته کف...؛ پای بشوغ. (متن
از "ا" است).
[37] -
"چ": چون؛ "نچ": چونکه؟
(متن از "ا" است).
[38] -
"ا": چهر و لاف؛ نسخه "ا": نام و لاف.
[39] -
"نچ": زنده واف.
[40] -"چ":
فَواجِر. (متن از استاد دهخداست).
[41]-
"نچ": بَل کَم زِ زَن.
[43] -
"چ": کوش. (متن از
"ا" است).
[44] -
"نچ”:کسائی.
[45] -
(استاد محمد دهخدا: بر او).
[46] -
"نچ": بکف.
[47] -
"ا": من.
[48] -
"چ": بدهم. (متن از
"ا" است).
[49] -
"ا”:بر ره.
[51] -
"نچ": مِسمار.
[52] -
"نچ": افکنده ای دریغ.
[53] -
"واو" در "چ" نیست از "ا" و "نچ" است.
[54] -
"نچ": کرف سینه بسیم، کزف بسیهنء سیم؛ "چ": فرو نشاند کرف سیم
را همی. ( متن از "ا" است).
[55] -"چ":
من هاز. (متن از "چ" است ذیل
لغت کرف).
[56]-
"چ": نشاند. (متن از
"چ" است ذیل لغت بالا).
[57] -
"نچ": بر نِشانَم؛ "چ": برنشاندم (متن از "چ" است
ذیل لغت بالا).
[58] -
کرف سینه بسیم.؛ کزف بسینه سیم؛ "چ": سیم زده...؛ "ا" سیم سره. (متن از "نچ" است و از "چ"
ذیل لغت سرف و سرفه).
[60] -
"چ": که؛ "ا": کو. (متن
از استاد دهخداست).
[61] -
"ا": سمورینشان.
[62]-
"نچ": کوف بر (پر).
[63] -
"چ": نکردی. متن از
"ا" است).
[64] -
"نچ": گهی گرماب؟؛ "ا": که گرم آیی. (متن نیز روشن نیست).
[65] -
"نچ": تلخ چون بیم و صعب.
[66] -
"نچ": ازان؛ "ا" بیت و لغت را ندارد
[67] -
"نچ": نکنی آیَفت: کنی...
[68] -
"نچ": کوخ.
[69] -
"چ": خذلان و عصیان. (متن از
استاد دهخداست).
[70] -
"نچ": خانها.
[71] -
"چ": ژاژ لک. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[72] -"چ":
کم. (متن ار "ا" است).
[73]-
"چ": سر نهاده بر زبان؛ "ا": سرنهاده بر زبان. (متن از استاد دهخداست).
[74] -
"نچ": زافه.
[75] -
"چ": یکی...؛ "ا": ...لخت.
[76]-
"نچ" پشک.
[77] -
"نچ": بندهء.
[78] -"چ":
سبزه. (متن از "ا" است).
[79] "چ":
لَگَنَش [؟]. (متن از استاد دهخداست؛
"نچ": چون...لکش.
[80] -
"نچ": زغزن.
[81] -
"نچ" بستایش.
[82] -
"چ": خربزه. (متن از
"ا" است).
[83]- ای
گوی که آرامجودیو[ی]. (متن از
"ا" است).
[84]-
هرکجا آرام نجل سفلگان که رست گنگ. (متن
از "ا" است).
[85] -
"چ": از بوی او. (متن از
"ا" و "نچ" است).
[86] -
"نچ": دو رود.
[87] -
"چ": صورت گراز. (متن از
"ا" است).
[88] -
"چ": نقاشیان. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[89] -
"چ": بنشست. (متن از
"نچ" است).
[90] -
(حدس استاد دهخدا: صفار . عصار).
[91] -
"ا": منچیک.
[92] -
(بلایه=زن بدکار).
[94] -
(استاد دهخدا: پَدیدار).
[95] "نچ"
سنگ.
[96] -"چ":
برگی. (متن از "ا" است). (ظاهرا اص: بی برگ کی (=که) بوده است).
[97] -"نچ":
ای تو چو شوخی که بشکنی یر سر چنگ (سرجنگ)، ای تو چوئی (وی تو چوئی) که همچو موم ز
شنگ؛ "چ": و تو ... (متن از "ا" است).
[98] -
"چ": کرگ. (متن از استاد
دهخداست).
[99] -"چ": اندر. (متن از "ا" است).
[100] - "چ": "ا": هردو یک جای نشینیم
چو. (متن از استاد دهخداست).
[101] -
"چ": ای غوک و چنگولَک؛ "نچ": ای خوک چنگولک. (متن از "ا" و "نچ" است).
[102] -
شاید مردم کُش.
[103] -
"چ": بد زهره بخوی؛
"نچ": همه چون هرء بحری؛ "ن{": هره بخوی...؛ تیره بخوی. (متن از استاد دهخداست).
[104] -
"نچ": گاو.
[105] -
"نچ": کبک.
[107] -
"چ": تو نگر. (متن از گ«چ"
و "ا" است.
[108] -"نچ":
زِ کِلکَش ... شد؛ "نچ": خدنگش
بیشه بر شیران کند تنگ. (متن از
"ا" است).
[109] -
"چ": جند. (متن از استاد
دهخداست).
[110] "نچ":
خود.
[111] -
"چ": چو ... ؛ "نچ":
باز تیز دندان. (متن از "نچ"
است).
[112]-
"نچ": هژاک.
[113] -
"چ": کی... ؛ "نچ":
بباید داشت دایم خویش را راست. (متن از
"ا" است و کی در "چ" صورت قدیم "که" باشد).
[114] -
"چ": از هراکا. (متن از
"ا" است).
[115] - "نچ": بناکت برده پاک.
[116] -
"چ": موی رختت. (متن از
"نچ" است).
[117] -
"چ": اسپرهم. (متن از
"ا" است).
[118] -
"نچ": دقیقی.
[119] -
"نچ": نغز کرد.
[120] -
"نچ": زیرا.
[121] -
"نچ": چاکرش
[122]- -
"نچ" "ا": پک.
[123] -
"نچ" "ا": پک.
[124] -
"چ": که کند چشم خویش کژ؛ "ا" که مر او را کنی خبک. (متن از "نچ" است).
[125] -
"چ": گردم همی دوی. (متن از
استاد دهخداست).
[126] --
(این بیت در "چ" یک سطر پائین ترست و بنام خسروانی آمده یعنی شاهد دیگری
برای لغت بک بمعنی زیبائی دانسته شده است.
ما از روی "ا" آنرا اصلاح کردیم.
[127] -
"از" زائد می نماید.
[128] -
نسخه "ا" هستی.
[129] -
(استاد دهخدا نوشته اند کلمه "بک" را در شعر حدس می زنم "یک"
باشد بقرینه کلمه "دو" در همین مصراع).
[130] - در
"چ" شاهد شعر نیست. از
"ا" ذیلا نقل می شود:
ای لک ار ناز خواهی و نعمت گِردِ درگاه او کنی لک و بک.
[131] -
"ا": مرد.
[132] - "نچ": پلالک؛ بلارک.
[133]- "نچ": تیر پران
[134] -"ا":
آن.
[135] -
"چ": پی. (متن از "ا"
است).
[136] -"نج"
"ا": تپنک. (در برهان قاطع هردو
صورت و با "پ" نیز هست).
[137] -
"نچ": سازگار.
[138] -
"نچ": تنبک ار نهد کسی بیشک.
[139] -
"نچ": مرگ.
[140] -
"نچ" و "چ" در ص 73 س 19 سروش
[141] -
"نچ": ساز. (متن از
"ا" است).
[142] -
"نچ": ساز. (متن از
"ا" است).
[143] -
بِبیگارَست. (متن از "ا" است).
[144] -
"چ": یادت. (متن از استاد
دهخداست).
* یاد نآری پدرت را که مدام گه بتنگش چدی و گه خنجک.
(از فرهنگ اسدی نخجوانی).
[145] -
"چ": پلنگمش بدی و؛ "نچ": بتنگش بدی، بلنکش جدی. (متن از استاد دهخداست).
[146] -
"نچ": شیخ (شیح=درمنه).
[147] -
"نچ": خنچک.
[148]-
"نچ": جرزک، خرتک، خورمک؛ "ا": خرمک: نسخه "ا" خزمک.
[149] -
"چ": حقیری. (متن از
"ا" و "نچ" است9.
[150]-
"نچ": چونک نیستند خرمکت.
[151] - "ا": هر.
[152] -
"ا": مردمان نزد.
[153] -
"چ": باید. (متن از استاد
دهخداست).
[154] -
"چ": با می. (متن از
"نچ" و "ا" است.
[155] -
"نچ”:نسخه "ا": تن چون.
[156] -
"چ": خشم. (متن از
"ا" و "نچ: است).
[157] -
"چ": [کنده]. (متن از
"ا" است
[159] -
"ا”:بسپاریم.
[160] -
"نچ": پیش فیلک و زه.
[161] -
"ا": کمان.
[162] -
"نچ": ز کوه و.
[163]-
"نچ": خسروی.
[164] -
"چ": صومعکی. (متن از
"ا" است) و آنجا بشاهد لغت ایارده
"زاهد و پرهیزگار..." آمده است.
[165] -
"نچ": سندان ... ، ...نغز.
[167] -
"ا": پزشک.
[168] -
"چ": شگفته. (متن تصحیح قیاسی
است).
[169] - "نچ": بزشک.
[170] -
"ا": بتیک؛ "نچ": بتیک، بتک.
[173] - -
"ا": گروهی اند که...؛ "چ": گروهی اند که ندانند باز ز سیم
سرب؛ جماعتی که ندانند باز سیم از سرب، ...
سیم باز از سرب. (متن از استاد
دهخدا و "نچ"
است).
[174]-
"نچ": خر بطبع.
[175] -
"ا": هیچ نایم ...؛ "نچ": هیچ نارم شدن؛ هیچ نایم برون ز خانه
همی.
[176] -
"ا": گوییم در ...؛ "نچ": ...بکلک؛ "نچ": دیگر:
گویم در (اندر) ... نشانده اند.
[177] - "نچ": خشم.
[178] -
"چ": مسکور (کذا. هحتمال حاشیه
"آ": بوشکور). (متن از
"ا" است).
[179]-
"چ": دو دیده پر. (متن از استاد
دهخداست).
[180] - "نچ": در جای، در عین.
[181] -
"چ": شناسد. (متن از
"ا" است).
[182] -
"نچ": ای خواجه.
[183] -
"نچ": جوپره.
[184]-
"نچ": نیاید... ؛ از ملکَش (نیز
رجوع به صفحه 71 سطر 6 ذیل لغت فرخشته
شود).
[185] -
"نچ": کسائی.
[186] -
"نچ": گوئی بهی.
[187] -
"نچ": بدل
[188]- "نچ":
دستکاری. ( و لغت چنگلوک مکر است. رجوع به ص 89 س 13 شود).
[190] -
(استاد دهخدا نوشته اند: خدوک غم و اندوه
و اضطرابست و امروز هم در قراء اطراف قزوین معمول است و "باخدوک" کسی
بود که طیره شود نه خدوک).
[191] -
"نچ": عسجدی.
[192] -
"نچ": بر دکه.
[193] -
"ا": چو... ؛ "نچ":
... خفت.
[194] -
"ا": خهانجیت بابام؛ "نچ": قباپح... ؛ مرد عیا نجیب بام بام، عیانجف...
[195] -
"نچ”:شده غمی؛ "ا": غمی شده.
[196] -
"چ": خاسته...؛ "نچ": خسته و بی جفت؛ ... بی خُفت.
(متن تز "نچ" است).
[197] -
"ن": سرچیک؛ سر جنگ، خرچیک
[198] -
"نچ": (فرالاوی).
[199] -
(در "ا" (ص 305) آمده خرجیک بیابانی است در راه خوارزم. اما در در "چ" این لغت نیست و از
اینروی احتمال افتادگی در کتاب می رود.
[200] - "نچ": ای صورت تو کاویجک.
[203] - (شِکَر اسم از فعل شکریدن است، یعنی شکار).
[204] -
"نچ": سپیدرک: سپدرک.
[205] -
"نچ": ای طُرفهء ...، ای شُهرهء ری.
[206]- "چ": بِسبیدرک؛
"نچ" ز سپر درک، لب را بسر درک (دژک) مکن. (دزک: سر آستین و در قزوین هنوز معمولست. گویند دوز خود را بگیر یعنی سر آستین پیراهند
را گاه پوشیدن قبا با پنجه نگهدار: بنا
براین لغت سر دَزَک است).
[207] -
"نچ": خلق.
[208] -
"نچ": مرگی.
[209] -
"نچ”:بخاید
[210]-
"چ": [و] افزوده و زاید است).
[211] -
"چ": جمش؛ "نچ": چشم. (متن از "ا" است).
[212] -
"چ": گلفهشیک؛ "نچ": کلفخشیک. (متن از "ا" و "نچ" است).
[213] -
"چ": گلفهسنگ (متن از "ا" است).
[214] "نچ""
ای عجب.
[215]- "چ":
شیشه؛ "نچ": شبشه. (متن از
استاد دهخداست).
[216] - "چ":
سارک. (متن از "ا" است).
[217] - "نچ":
فرخی.
[218] - -"چ"
و "ا" گهی سماع زنی گاه بربط و چنگ؛ "نچ": گهی سماع زنی گاه
... (متن نیز از "نچ" است).
[219] -
"چ": چو زر ساوه چکان ایژک ازو لیکن چو بنشستی-شدی زرساوه چون سیمین
پشیزه غیبه و جوشن؛ "نچ": ... وا:
... پشیز و غیبه جوشن. (متن از استاد دهخداست).
[220] - "نچ":
چخشوک، چحسوک.
[221] -
"چ": بزرگی اشغال نی؛ "ا": بزرگی و اشغال نی. (متن از استا دهخداست).
[222]-
"نچ": جاخشوش و برو ، برو بدار جاخسوک، ... و بدو؛
"چ": ... و برو. (متن از استاد دهخداست).
[224] -
"چ": بنازی زۀ دَف و دوک؛
"ا": بنازی بدف و دوک (متن از استاد دهخداست). نسخه "ا" این شعر را از عماره دانسته
و چنین آورده است:
* ای قحبه بیازی بدف ز دوک مسرای چنین چون فراستوک. زرین کتاب.
[225] -
نسخه "ا" کرد.
[226] - (استاد دهخدا نوشته اند : غلط غلط است: رود بُرَک بمعنی کرجی رودخانه است).
[227]- "چ": چون نمد همچو دیبه شد؛ "نچ": نمد خود
تبه شود. (متن از استاد دهخداست با توجه
به "نچ").
[228]-"نچ":
ز رود... پرک.
[229] -
"نچ": استاک. (استاد دهخدا
نوشته است بساک تاجی است که از اسپرغمها کنندو ستاک شاخ تاک رز باشد).
[230] -
"نچ”:از بساک.
[231] -
"نچ": خسروانی؛ امیرخسرو.
[232] -
"نچ": صدای.
[233] -
"ا": شاهسفرغم.
[234] -
"نچ": و نحنک، و محنک، و نجیک.
[235] -
"نچ": در گلستان بزلف.
[236] -
"ا": آغاجی.
[237] -
"نچ": نوبهاری روزگار؛ ... فرکار.
[239] -
(این کلمه در برهان قاطع نیامده است).
[240] -
"چ": نکردستم و نخواهم کرد؛ "نچ": نکردستم و نی خواهم کرد. (متن نیز از نچ است).
[241] -
"نچ": بتوک تر ... تاوهء.
[242] -"تا
فراق روی او را روی؛ "ا": تا ...
[243] -
"نچ": می شدی آن، مویگانش زرد.
[244] -
"چ": نشاید. ( متن از
"ا" است).
[245] -
"نچ": سوی باغ.
[246]-
"چ": سوگ. (متن از استاد
دهخداست).
[248] -
"نچ": خوشه چون باد؛ خوشهء بادام
[249] -
"نچ": عماره.
[250] -
"چ": مُحاق. (متن از
"ا" و "نچ" است).
[251]-
"نچ": شده بچرخ هلال.
[252]-
"ا" "نچ": ستارگان همه.
[253] -
"نچ”:"ا" آزفنداک.
[254]-
"نچ": کمانشابر گرینده شد ژاله تیر.
[255] -
"نچ":ک پیکان.
[256] -
"ا": اگر زر خواهی ز من یا درم.
[257]-
"چ": بالیک. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[258] -
"نچ": تو خواهم.
[259] -
"نچ": ز چشم.
[260]-
"چ": بشب تاری شد نقش نگین. (متن
از استاد دهخداست).
[261] -
"چ": بشب تاری. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[262] -
"نچ": مر او را زلگا؛ مرا در زلگا؛ مردی زلگا.
[263] -
اصل بی "واو". (متن از استاد
دهخداست).
[265]-
(بزعم استاد دهخدا : بیوک بکاف تازیست).
[266] -"نچ":
پس عزیزان.
[267] -
ظاهرا این کلمه مکرر است.
[268] -تافته
زیبائی و اورنگ.
[269] -
"نچ": بدوزد.
[270] -
"چ": تنگهای به تنگ. (متن از
دیوان فرخی است).
[271] -
"ا": بودند.
[272] -
نسخهء "ا": یا.
[273] -
"نچ": کردی.
[274] -
"چ": غر یا سنگ. (متن از
سروری).
[275] -
"چ": تنگ. (متن از
"ا" است
[277] -
"نچ": بادم.
[278] -
"چ": ... غریاسنگم؛
"نچ": نزدیک تو زهرست نوش و غریاسنگم.
(متن نیز از "نچ" است).
[279]-
(یعنی گرفت مرا).
[280] -
"ا": فشردمش. (حدس استاد دهخدا:
فشردش).
[281] -
"چ": غرر ما ییل (؟)؛ نسخه "ا": ملک الموت. (متن از "ا" است).
[282] -
"چ": بنگر. (متن از
"ا" است).
[283] -
(رنگ= شتر قوی که بهر نتاج نگهدارند).
* گرفتم رگ او داج و فشردمش به دو چنگ
بیامد عزرائیل و نشست از بر من تنگ
چنان منکر لفجی که برون آیداز رنگ
بیاوردش جانم بر زانو زِ شتالنگ.
[284]-
"نچ": گربه.
[285] -
"نچ": ندیم ندم.
[286] -
"ا": ... آر دل از؛ "نچ": کوش برون آرو دل از.
[287] -
"ا" زه و کمان.
[288] - "نچ": جمش.
[289] -
"ج": مراد. (متن از
"ا" است).
[290] -
"نچ": خسروانی، خسروی.
[291] -
"چ": پایگه و. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[292]-
"نچ:" خسروی.
[293] -
"نچ": برو.
[294] -
"ا": رنگ. (متن از استاد
دهخداست).
[295] - "چ": فرهنگ هنگ. (متن از "ا" است).
[296] -
"ا": و اندر لغت دریهمین یک ثاء دیدم که آمده است.
[297] -
"ا": نگار خوب.
[298] -
"نچ": پاتنگ.
[300] -
(سند=حرامزاده).
[301] -
"نچ": اندرش.
[302] _"نچ”:قنگ.
[303] -
(زرو=زالو).
[304] -"چ":
اندر. (متن از "ا" است)؛
"نچ": بماند همی دلتنگ بخانه ستم.
[305] -
"چ" شاهد ندارد. و در فرهنگ
شعوری شاهد لغت بیت ذیلست از فرخی:
همه عالم ز فتوح تو نگارین گشته همچو
آکنده بصد رنگ سرنگ.
(از اِفادات استاد دهخدا).
[306]-
"نچ": نیابد.
[307] -
"نچ": ژراغنگ.
[308] -
"چ": زمینی. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[309] -
"چ":راهی. (متن از
"نچ" و "ا" است.
[310] -
"نچ":کوره.
[311] -
"نچ": سوزنی.
[312] -
"نچ": مرا رفیق بپرسید کین غریو تو چیست.
[313] -
"چ": ... غرم ...؛
"نچ": کین گریه نیست هست؛ "ا": ... کز غژو نیست هست.
[314]-
"ا": اساس.
[315] -نچ":
بوشکور.
[316] -
"نچ": چنان بنالم گر دوست داد، ...
یار داد.
[317] -
"نچ": ژکال.
[318] -
(کلمه مورد تردید استاد دهخداست).
[319] -
"ا": رنگست..
[320] -
"چ": زراندود. (متن از
"ا" است).
[321] - (
استاد دهخدا نوشته اند بی شبهه غلط از مولف است اگر وننگ در حقیقت از رز و کِرم و
چیزی باشدسرشاخه بریده آنست که عادتأ تا چند روز از آن آبی صافی [اشک مو/تاک] چکد نه دم یا چُنبه انگور که بوسیله آن در خوشه آب
رود).
[322] -
"نچ": ای دو.
[323] -
"نچ" و آن.
[324] -
"نچ": عنصری.
[325] -
"ا" حیزان حیزند.
[326] -
"چ": که بوی هیز و بوی مسخره با شنگل شنگ؛ "نچ”: که توئی حیز مسخره
...شنگل شنگ؛ ... و با شنگان شنگ ... همچون شنگان شنگ؛ "ا" که توئی حیز و
توئی مسخره با شنگان شنگ. (متن از استاد
دهخداست).
[327] -
"چ": شعر بی رنگ ولیکن شعرا زنگ بزنگ.
(متن از "ا" است).
[329] -
"ا”:بهتان و دروغ؛ شعوری: دعوی دروغ.
[330] -
"نچ" و "ا": کنه.
[331] -
(کلیدان=قفل و آلت بست و گشاد در باغ. برهان
قاطع).
[332] -
(مدنگ=چفت جوبین در یا کلان باید باشد و استاد ) نوشته اند اگر جز این باشدمعنی
شعر برای من مفهوم نخواهد بود).
[333] -
"چ": چون زهر نجوی. (متن از
استاد دهخداست).
[334] -(کاک=مرد. و بنابراین لغت "کاک غدنگ" در ص 90 س
10 به معنی مرد ابله است نه ابله).
[335] -
"نچ": نشکبید.
[336] -
"نچ": بیشنگ، پشنک.
[337] -
"ا" کلگران.
[338] -
(ظاهرأ زنبر؟ (استاد دهخدا).
[339] -
(دستره=داس کوچک).
[340] -
"نچ": هلیاک، هلناک، هلتاک. (در
برهان قاطع هلتاک و هلناک آمده است).
[341] -"نچ":
وا (با) ستاند.
[342] -
"ا": جوغری. (و در حاشیه آورده
که کله ظاهرأ لغتی است بمعنی ماست یا جنسی است از نوع لبنیات).
[344] -
"چ": گازران. (متن از استاد
دهخداست. هحتمال حاشیه "ا":
گاورانان).
[345] -
"نچ": چاشتگاه.
[346] -
"ج": زمان. (متن از
"ا" است.
[347]-
"نچ": فلک پروین پدید آید، از فلک پروین برون آمد.
[348] -
"نچ":رستم آید؛ "چ": برگشاید. (متن از "ا" و "نچ" است).
[349] -
"نچ":یاسمین
[350] -
"ا": بردند.؛ "نچ": چله ...؛ خله ...
[352] -
"نچ": بهر.
[353] -
"چ": کمان دار. (متن از
"ا" و "نچ" است).
[354] -
"آ" بوقت.
[355]-
"نچ": کنک.
[356] "چ":
کرد. (متن از "ا" است).
[357]-
"چ": بکفشگر (متن از "نچ" است).
[358] -
"نچ" "ا": پاچنگ.
[359] -
"چ": نگاه [ن]داری. (متن حدس از
استاد دهخداست).
[360] -
"چ": در دریچه؛ "نچ": از ره دریچه. (متن از "ا" است).
