۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

ریواس، ریباس . اشغرغ . اشطیاله... ریوند، راوند، چینی، هندی، تاتار

در كتب طب سنتی با نامهای « ریوند » ، « ریوند چینی » یا « ریوند تاتار » نامبرده می شود . ساقه زیرزمینی گیاهی است از تیره هفت بند Polygonaceae جنس Rheum به فارسی گونه اهلی آن را « ریواس » و وحشی ان را « راوند » و در اصطلاح محلی بلوچستان به گونه ای از آن كه در آن خطه می روید « راواش » و « قیل گوش » گویند . به عربی « ریباس » و « ریباج » و به هندی آن را « ریوند چینی » - « هدی ریوند چینی » می نامند . گیاه را به فرانسوی Rhubarbe و به انگلیسی Rhubarb و به لاتین Reubarbarum یا Rhabarbarum ( به معنای ریشه بربر ) نامیده می شود. اسامی فوق به انگلیسی و فرانسوی در عین حال به گیاه و به ساقه زیرزمینی یا بیخ گیاه گفته می شود. دارای گونه های مختلفی است كه نام علمی آنها عبارتند از :
۱) Rheum palllmatum L. كه به فرانسوی Rhubarbe palmee گفته می شود و ساقه زیرزمینی و بیخ آن همان ریوند چینی معروف است كه بیش از سایر اعضای گیاه مستعمل در طب سنتی است . این گونه در چین در مناطق Kokonor و Szechwan میروید . به هندی روند چینی نامیده می شود.
۲) Rheum officinale Baillon كه به فرانسوی Rhubarbe officinale گویند . ساقه زیر زمینی این گونه نیز در طب سنتی مستعمل است وبه عنوان مسهل مصرف می شود. ولی از نظر خواص و مصرف در درجه بعد از گونه قبلی قرار دارد. این گونه نیزدرچین درمنطقه Szechwan می روید و ساقه زیر زمینی آن را نی رویند چینی میگویند.
۳) Rheum emodi Wall كه در هندوستان می روید از نظر دارویی دردامپزشكی مصرف دارد و به ریوند هندی معروف است. و Rheum rhaponticum L . كه به فرانسوی Rhubarbe anglais گفته میشود نیز مصرف دامپزشكی دارد.
۴) گونه های زینتی و غیر دارویی كه دمبرگهای ضخیم و دارز و قرمز رنگ آنها به مصرف غذایی و تهیه شربت و خورش می رسد به فارسی به طور كلی ریواس گفته می شود نام علمی این گونه هاRheu undulatum L. و به فرانسوی Rhubarbe ondulee گفته می شود و Rheum compactum L كه به فرانسوی Rheum Ribes L. است كه در كوهستانهای ایران از جمله در دره توچال ، شرستانك ، كرج ، حصاربند ، كوهای اراك ، اشتران كوه ، گنج نامه ، كردستان ، تفرش ، خراسان ، ازربایجان بن خوی و تبریز ، افشار ، دشت ارژن فراس ، راجرد قم و بلوچستان به طور خودرو می روید. سه گونه اخیر در ایران كاشته می شوند و به عنوان سبزی به نام ریواس برای استفاده از برگهای گوشی آن در بازار عرضه می شود.
● مشخصات
ریواس یا راوند گیاهی است چند ساله دارای ساقه ای بلند تا یك متر و بیشتر ، ساقه زیرزمینی متورم و ضخیمی دارد . برگهای آن بزرگ ، پهن ، پنجه ای ، كناره آنها دندانه دار است و به صورت مجتمع در قسمت قاعده گیاه قرار دارند ، دمبرگها دراز و گوشتی و قرمز ارغوانی هستند. ساقه های مولد گل از درون انبوه برگها خارج شده و به ۳ – ۲ متر ممكن است برسند در قسمت فوقانی محور این ساقه ها گلهای خوشه ای به رنگ سبز مایل به زرد و مایل به قرمز ظاهر می شود .
تكثیر ریواس و ریوند از طریق كشت بذر ولی معمولا با كشت سوش گیاه در خزانه وانتقال هب مزرعه انجام می گیرد و چون قوه نامیه بذر كمتر از سه سال است ، اگر تكثیر با بذر آن جام می شود باید دقت شود ، بذر تازه بادش. ریوند گیاه كوهستانهای سرد است ولی در دوره رویش احتیاج به آفتاب دارد ، بنابر این باید در نقاط افتاب گیر كاشته شود. دوران رویش بسته به شرایط اقلیمی ۵ – ۴ ماه است یعنی از اواسط بهار تا اوایل زمستان ولی برای رشد كافی ساقه های زیرزمینی به سرمای زمستان احتیاج دارند . معمولا در خاك مرغوب و زراعت خوب از هر گیاه ۸ – ۶ كیلو گرم ساقه زیر زمینی ضخیم برای مصارف دارویی می توان تهیه كرد . گیاه در دوران رویش احتیاج به اب فراوان دارد.
● مشخصات انواع ریوند در بازار
۱) ریوند چینی به شكل قطعاتی است مدور به رنگ زرد چرك و خیلی سخت . طعم آن تلخ و زیر دندان به شدت صدا می كند (صدای خرد شدن بلورهای اكسالات اهك است) رنگ گرد آن پس از كوبیدن ریوند ، نارنجی و معمولا در یك طرف هر قطعه ریوند سوراخی است كه محل آویزان كردن آن در موقع خشك كردن بوده است.
۲) روند مسكو كه در حقیقت آن هم ریوند چینی و نوع مرغوب آن است ولی چون از تاتار ستان به سیبری و از آنجا به بازار ایران می اید ، آن را ریوند مسكو نامند و به شكل قطعات نامنظم به رنگ زرد تیره است اگر شكسته شود مقطع آن ماند مرمر سفید و زرد ، بوی آن تهوع آور و طعم آن تلخ و قابض و بزاق را مانند زعفران رنگین می كند. این نوع را ریوند تاتار نیز می گویند كه همان Rheumm palmatum چین است كه شرح آن در ابتدای این قسمت امده است. در موقع خرید ریوند باید دقت شود كه حتی الامكان ریوند سالم و كرم نخورده باشد ، زیرا اغلب در اثر كهنگی زیاد كرم می گذارد و آن را سوراخ میكند و فروشندگان از گرد ریوند و آب ، خمیری درست كرده و سوراخها را با خمیر پرمی كنند .
از نظرتركیبات شیمیایی در ریوند چینی به طور كلی یك ماده تلخ به نام راپونتی سین ، یك ماده رنگی به نام رئین ، آهك و پاس و اكسالیك اسید و مالیك اسید ، سولفوریك اسید كریزوفانیك اسید وسرانننجام صممغ ، نشاسته ، تانن و اسانس یافت می شود. اسید اكسالیك در ریوند به شكل بلورهای اكسالات اهك در امده و بلورهای ان زیر دندان صدا میكند .
در گزارش تجزیه دیگری چنین امده است : ریوند چینی مواد زیر یافت می شود: كریزوفانول ، الوئه امودین ، امودین و مونو اتیل اتر ، گلو كو گالین ، كانچین ، ورئین ، امودین ، راپونتی سین ، تترارین ، تری تیس پورین و همچنین ماده راباربرون كه احتمالا این ماده همان الوئه امودین است .
● خواص – كاربرد
در چین مرسوم است كه ریوند را از ریشه گیاه چند ساله ( ۷ – ۶ ساله ) گرفته دراولایل پاییز از زمین خارج میكنند . { هوپر } میگوید از گیاهان ۷ – ۶ ساله ولی { ویلسن } معتقداست از گیاه ده ساله گرفته شود . این دارو تلخ و خنك كننده استو برای معالجه ناراحتی های معده ، یبوست ، دندان درد ، سردرد ، استسقا ، یرقان و خون ریزیهای داخلی تجویز می شود. توصیه این است كه زنان باردار و مادرانی كه نوزاد دارندو شیر می دهند نباید بخورند.
داروی ملین ، خونساز ، تونیك و مقوی معده وقابض است و بویژه برای معالجه ناراحتی های ناشی از هجوم الدم در ناحیه لگن زنان ، مانند احساس درد در موقع هم بستری و ترشح ادرار بادرد و قطع تبهای بچه ها و تب مالاریا مفیداست .
گرد ریوند مخلوط با سركه برای پراكنده كردن و كاهش درد كه در اثر ضربه و یا افتادن ، در عضوی ایجاد شده مفیداست. و اگر با برنج تخمیر شده خورده شود ، برای ناراحتی های تنفسی كه در اثر حرارت و رطوبت پیدا شده نافع است. توصیه این است كه اشخاص مبتلا به بواسیراز خوردن ریوند اجتناب كنند.
از نظر حكمای طب سنتی ایرانی ریوند یا بیخ گیاه از نظر طبیعت كمی گرم و خشك است و در عین حال رطوبت دارد به همین دلیل زود كرم میگذارد . از گرد زرد رنگ ریوند كه تلخ است به عنوان اشتها اور و مسهل استفاده می شود.
(بنابر مقدار مصرف ) اگر گرد ریوند را حرارت دهند ، خاصیت مسهلی آن تقریبا از دست میرود ولی سایر خواص آن مانندتقویت معده باقی می ماند.به این دلیل است كه گرد آن را در مواردی كه نظر خاصیت مسهلی آن است به صورت گرد مخلوط با سایر گردها می خورند . گرد ریوند اگر به مقدار۴ – ۴/۰ گرم خورده شود در عین حال كه مسهل است ، ایجاد قولنج نكرده و معده و امعا را خسته نمی كند در صورتی كه سایر مسهل ها معمولا اشتها را كم كرده و ابجاد ضعف می نمایند ولی ریوند معده را تقویت كرده به هیجان بدن می افزاید . ریوند ممعمولا در سوء هضم هایی كه بدون تب باشد و با تلخی دهان و احساس درد خففی در قسمت فوقانی معده وبا یبوست طبع تولم باشد و همچنین درسوء هضم هایی كه سبب آن عتدم حركت و نشستن در یك محل باشد و سو ء هاضمه پیران و سو ء هضمهایی كه در زنان عصبانی و اشخاص مبتلا به مالیخولیا و جود دارد ، بسیار موثر است.
ریوند را در موارد اسهالهای صفراوی نیز تجویز می نمایند و همچنین در اسهال خونی وبایی بخصوص در ابتدای شروع بیماری كه هننوز مدفوع چندان خون آلوده نشده موثر و مفید است. به طور كلی ریوند به عنوان مسهل اخلاط غلیظه و رقیقه و مدر مصرف میشود. گرفتگی های كبد و طحال و روده ها را باز می كند و رفع برودت معده و كبدو سرفه مزمن و تنگی نفس و سل و زخم روده و انواع استسقا و یرقان و رفع اسهال خونی و اسهال معمولی و پاك كردن روده ها مفیداست. اگز از گرد ریوند با لعال به دانه ، حب درست شود وزیر زبان نگهدارند و آب آن را فرو برند برای سرف كهنه سرد و مرطوب و تنگی نفس سرد و مرطوب نافع است و اگر با گرد ریوند و هلیله كابلی و غاریقون و صبر زرد حب سازند و بخورند برای پاك كردن دماغ و انواع سر دردهای سر د و صفراوی و فلج و سرگیجه و وحشت و مالیخولیاو جنون مفیداست. گر ریوند اگر ۵۰ – ۳۰سانتی گرم با هر غذا بخورند مانند داروهای مقوی اثر میكند .
بعضی از اطبا تنها جویدن آن را در دهان و فرو بردن آب آن را خیلی موثر میدانند.
ریوند با آب آهكدار و مواد قی اور و دم كرده ها ی قابض و اسیدهای غلیظ و سوبلیمه و سولفات آهن و روی ناسازگار است و از استفاده آنها با هم باید پرهیز كرد .
●تهیه گرد ریوند طب كدكس: ریوند چینی را به مقدار مورد نظرگرفته نیم كوب كرده و درگرمخانه با حرارت ۴۰ درجه سانتی گراد می خشكانند و نرم می كوبند و از الك مویین ابریشمی نمره ۱۲۰ می گذرانند و نخاله چوبی كه باقی می ماندرادور می ریزند كه تقریبا ۹۰ درصد باقی می ماند از این گرد به عنوان مقی ۵ - ۱ دسی گرم و به عنوان مسهل از ۴ – ۴/۰ گرم می توان مصرف كرد.
●تهیه گرد مركب ریوند : گرد ریوند ۲۵ واحد ، منیزی مكلس ۷۵ واحد و زنجبیل ۱۲ واحد . آنها را نرم كوبیده و مخلوط نمایند و از ۱۰ – ۲ گرم از این گرد میل كنند، مسهل خوبی است.
حب صابونی ریوند: گرد ریوند ۲۵ دسی گرم ، صابون طبی ۶ دسی گرم ، با مقدار افی شربت ساده مخلوط كنندو ده حب بسازند و از ۵ – ۱ حب برای مسهل و تقویت معده بخورند .
●شربت ریوند: ریوند ۱۰۰ واحد ، اب ۵۰۰ واحد و قند ۱۰۰۰ واحد . ریوند را نیم كب كرده مدت ۱۲ ساعت در آب می خیسانند و با فشار از پارچه ای گذرانیده با كاغذ صاف می كنند و صاف شده را با قند حل كنند و هر بار ۳۲ – ۱۶ گرم از این شربت بنوشند.
●شربت مركب ریوند : ریشه خشك كاسنی ۲۰۰ گرم ، برگ خشك كاسنی ۳۰۰ گرم ، برگ شاهتره ۱۰۰ گرك ، برگ سرخس نر ۱۰۰ گرم ، میوه كاكنج ۵۰ گرم ، دارچینی ۲۰ گرم ، صندل سفید ۲۰ گرم ، قند ۳۰۰۰ گرم و آب مقطر به اندازه كافی ، ریوند و دارچین و صندل را نرم بكوبند و ۱۰۰ گرم آب با حرارت ۸۰ درجه سانتی گراد روی آنها ریخته مدت ۶ ساعت بگذارند دم بكشد و با فشار از پارچه گذرانیده با كاغذ صاف كنند و در مقابل هر ده واحد از این مایع صاف شده ۱۸ واحد قند در حالت سردی حل كنند و از طرف دیگر سایر مواد را نرم كوبیده و در۵۰۰۰ گرم آب جوش مخلوط كنند و بگذارند ۱۲ ساعت دم بكشد و با فشار از پارچه گذرانیده یا با كاغذ سافی صاف نموده و آن را با باقی مانده قند ، شربت سازند . و هنگام قوام ، شربت اول را داخل نمایند . این شربت را كه شربت مركب ریوند و كاسنی نیز می نامد برای مسهل اطفال خیلی مفید است . و در هر باریك قاشق چای خوری ۳ – ۲ بار در روز مصرف می شود. برای بزرگ سالان ۴۰ – ۱۰ گرم آن مصرف می شود.
●قرص ریوند: ۳۲ گرم گرد نرم ریوند را با ۳۴۵ گرم قند نرم كوبیده با مقدار كافی از یك لعاب به دانه قرصهای ۶ دسی گرم بسازند. مقدار خوراك از ۶ – ۵ عدد قرص است.
تهیه جوشانده برای دیسانتری وبایی : ریوند نیم كوب ۴ گرم ، تارتر ۳۰ گرم جو ۶۰ گرم ، آب ۲۵۰۰ گرم را مخلوط كرده بجوشانندتا ۲۰۰۰ گرم باقی بماندو صاف كنندوبرای رفع اسهال خونی وبایی فنجان میل كنند.
●عصاره ریندطبق كدكس: ریوند چینی نیم كوب ۱ واحد و آب مقطر ۸ واحد ، ریوند را در ۵ واحد آب به مدت ۱۲ ساعت بخیسانند و آن را با فشار صاف كنند و دو قسمت صاف شده را مخلوط كرده و بگذراند ته نشین شود و صاف روی آن را برداشته در حمام ماریه به غلظت عصاره نرم قوام آورند. مقدار مصرف این عصاره برای تقویت معده ۵۰ سانتی گرم تا یك دسی گرم و برای مسهل از ۲ دسی گرم تا یك گرم است. روزنامه آفتاب.




ریواس. [ری ] (اِ) نام رستنی . ریباس . (ناظم الاطباء). ریواج .ریباج . ریویج . ریباس . ریوا. ریونج . ریواص . ریویز. (یادداشت مؤلف ). به معنی ریواج است که رستنی مشهور باشد. (برهان ) (از آنندراج ). گیاهی از تیره ٔ ترشکها (هفت بندها) که گونه ٔ خوراکی ریوند چینی است . ساقه های هوایی و دم برگهای آن محتوی مواد ذخیره ای و اسیدی است و بدین جهت مورد استفاده ٔ خوراکی قرار می گیرد. ریباس . اشغرغ . اشطیاله . (فرهنگ فارسی معین) . لغت نامه دهخدا.
ریوند. [ ری وَ ] (اِ) راوند و آن اقسامی دارد: ریوند چینی و ریوند فارسی و ریوند سوریانی وریوند زنگی . (ناظم الاطباء) (از یادداشت مؤلف ). دارویی است معروف که اسهال آورد. (برهان ) (غیاث اللغات ). گیاهی از تیره ٔ ترشکها (هفت بندها) که در حدود 20 گونه از آن شناخته شده و همه متعلق به نواحی معتدله ، خصوصاً آسیای مرکزی و غربی هستند. گیاهی است پایا و دارای ساقه ٔ خزنده ٔ زیرزمینی و گلهای نر و ماده که در انتهای ساقه مجتمع شوند از ساقه ٔ خزنده ٔ آن که به نام ریشه ٔ ریوند موسوم است و همچنین برگهای آن استفاده ٔ طبی کنند. گونه ٔ خوراکی این گیاه به نام «ریواس »موسوم است . راوند. (فرهنگ فارسی معین). لغت نامه دهخدا.

خولنجان ، خولیجان ، خاولنجان ، کلاجن ، کلیجن ، قره غات ، خسرو دارو، قسط، کسری دارو، هارلیجان ، هاولیجان ، گلنگا، قالنقا، پان ، خلنجان Galangal

قولنجان . [ ل ِ ] (معرب ، اِ) خاولنجان . (فهرست مخزن الادویه ). گیاهی است از تیره ٔ زنجبیل ها که دو گونه ٔ آن مشهور است یکی را به نام قولنجان صغیر و دیگری را به نام قولنجان کبیر مینامند و هر دو آنها دارای ساقه های زیرزمینی مورد استفاده هستند (قولنجان صغیر بیشتر مورد استفاده قرار میگیرد) قولنجان از گیاهان بومی چین و هندوچین است . نوع صغیر آن دارای ساقه های زیرزمینی به ضخامت یک چوب قلم (بکلفتی یک انگشت تقریباً) و به درازی شش سانتیمتر است . بوی ساقه های زیرزمینی آن که به نام ریزوم خوانده میشود، معطر (شبیه بوی فلفل ) است ، طعمش سوزان و تلخ است . در این ریزوم ها مواد نشاسته ای و صمغی وجود دارد و بعلاوه دارای اسانسی است که بوسیله ٔ جوشاندن آنها در آب استخراج میشود و خاصیت تسکین درد را دارد و از این جهت در دندانپزشکی مورد استفاده قرار میگیرد. همچنین جهت رفع دردهای امعاء و بعنوان مقوی از ریزومهای آن استفاده میکنند. خولنجان ،خولیجان ، خاولنجان ، کلاجن ، کلیجن ، قره غات ، خسرو دارو، و قسط، کسری دارو، هارلیجان ، هاولیجان ، گلنگا قالنقا، پان ، درخت تانبول ، خلنجان ).فرهنگ فارسی معین .(لغت نامه دهخدا.
خولنـــــجان ( در انگلیسی: Galangal) زیردارکهای سخت و سفت سرخی که به قـــهوه ای مـــــــی زند، دارای خطوط سفید رنـــــگ و محل افتـــــــــــاده سا قه های هوایی. گیاه قولنجان یا خـــولنجان كبیر بــــا نام علـــــــمی: Alpinia officinarum Hance از تیره زنجبیل (Zingibriaceae) است كه بوئی مطبوع و طمعی تند و معطر دارد. گیاهی است پایا بومی چین و هند که در ایران نمی روید. برگهای غلاف دار، دراز و نوك تیز با رگبرگی مشخص و رگبرگهای فرعی موازی و گلهای سفید سبز فام خوشه ای از ویژگی های آن است.

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

کاسنی، قاسنی، هندب، هندبا... اولین درمان گیاهی سرطان به دست ابن بیطار... فرنگان و ثبت به نام... خود داروخانه های ما یا س؟س شاپ

کاسنی ) .اِ) کسنه . کسنی . (برهان ). کاشنی . (هرمزدنامه ص . (90. گیاهی که به تازی هندبا گویند و قسمی از آن دوائی و قسمی مزروع و برگهای آن مأکول. (ناظم الاطباء). از انواع زبانه گلی ها و دارای گلهای آبی رنگ و برگهای بریده که بسیار تلخ است و بعضی جنسهای آن را میکارند (گیاه شناسی گل گلاب ص ( 262 . گیاهی است علفی ارتفاعش بین 0/5 تا 1/5 متر. ریشه اش دارای شیرابه ای شیری رنگ میباشد. برگهایش متناوب و پوشیده از تارهای فراوان در اطراف رگبرگ میانی است . گلهای آبی رنگ زیبایش در مقابل نور خورشید حالت شکفته بخود میگیرند و در غروب یا شب گلبرگهایش جمع میشوند قطعات ریشه کاسنی را پس از بو دادن بصورت گرد درآورده مانند قهوه بمصرف میرسانند. مصرف کاسنی (خصوصاً ریشه و برگهای آن ) از قدیم الایام بین ملل مختلف معمول بوده و اثرمقوی ، مقوی معده ، تصفیه کننده ٔ خون ، ملین ، بت بر دارد. و نیز در دفع رسوبات ادراری و عفونت مجرای ادرار وکم خونی و درمان نقرس و رماتیسم اثر معالج دارد. (ازگیاهان داروئی ج .(3. بقله ٔ یهودیه. بقل دشتی . بقلة المبارکه . تلخی . کستاج ، هلفیفا. (تحفه ). هندب . هندبا. هندبی . لعساعه . (منتهی الارب ) : الهی اگر کاسنی تلخ است از بوستان است و اگر عبداﷲ مجرم است از دوستان است . (مناجات نامه ٔ خواجه عبداﷲ انصاری ). لغت نامه دهخدا.
این هم زندگی نامه انگلیسی ابن بیطار از ویکی پدیا. استفاده وی از کاسنی فارسی ، هندبا و هندب عرب در درمان سرطان را که سه نفر به اسامی :
Nil Sari, Hanzade Dogan, and John K. Snyder.[4]
در سال 1979 ترسائی به نام خود ثبت کرده اند بر جسته کرده ام. داروخانه های ما را از نزدیک و خریدارانه بنگرید. مفرح است چی چی میرزا.

Ibn al-Baitar
From Wikipedia, the free encyclopedia
Jump to: navigation, search
Al-Baitar

Al-Baitar
Born 1197
Málaga

Died 1248
Damascus

Nationality Andalusian-Arab

Fields Botanist, Scientist, Pharmacist, Physician

Known for Scientific classification Oncology

Abu Muhammad Abdallah Ibn Ahmad Ibn al-Baitar Dhiya al-Din al-Malaqi (also Ibn al-Baytar) (Arabic: ابن البيطار‎) (circa, 1188–1248) was an Arab scientist, botanist, pharmacist and physician. He is considered one of the greatest scientists of Al-Andalus and was a notable botanist and pharmacist of the Islamic Golden Age and Arab Agricultural Revolution.
Contents
[hide]
• 1 Biography
• 2 Kitab al-Jami fi al-Adwiya al-Mufrada
• 3 Kitab al-Mlughni fi al-Adwiya al-Mufrada
• 4 Cancer therapy
• 5 See also
• 6 References

[edit] Biography
Born in the Andalusian city of Málaga at the end of the 12th century, he learned botany from the Málagan botanist Abu al-Abbas al-Nabati with whom he started collecting plants in and around Spain. Al-Nabati was responsible for developing an early scientific method, introducing empirical and experimental techniques in the testing, description and identification of numerous materia medica, and separating unverified reports from those supported by actual tests and observations. Such an approach was thus adopted by Ibn al-Baitar.[1]
In 1219, Ibn al-Baitar left Málaga to travel in the Islamic world to collect plants. He travelled from the northern coast of Africa as far as Anatolia. The major stations he visited include Bugia, Constantinople, Tunis, Tripoli, Barqa and Adalia.
After 1224, he entered the service of al-Kamil, an Ayyubid Sultan, and was appointed chief herbalist. In 1227 al-Kamil extended his domination to Damascus, and Ibn al-Baitar accompanied him there which provided him an opportunity to collect plants in Syria. His researches on plants extended over a vast area including Arabia and Palestine. He died in Damascus in 1248.
[edit] Kitab al-Jami fi al-Adwiya al-Mufrada
Ibn al-Baitar’s major contribution is Kitab al-Jami fi al-Adwiya al-Mufrada (Arabic: كتاب الجمع في الأدوية المفردة‎), which is considered one of the greatest botanical compilations in history, and was a botanical authority for centuries. It was also a pharmacopoeia (pharmaceutical encyclopedia) and contains details on at least listing 1,400 plants, foods, and drugs, 300 of which were his own original discoveries. His work was translated into Latin in 1758 and was being used in Europe up until the early 19th century.[2] The book also contains references to 150 other previous Arabic authors as well as 20 previous Greek authors.[3]
Ibn al-Baitar, as a chemist also provides detailed Chemical information on the Rosewater and Orangewater production. He mentions: The scented Shurub (Syrup) was often extracted from flowers and rare leaves, by means of using hot oils and fat, they were later cooled in cinnamon oil. The oils used were also extracted from sesame and olives. Ethereal oil was produced bu joining various resorts, the steam from these resorts condensed and combined and its scented droplets were used as perfume and mixed to produce the most costly medicines.
[edit] Kitab al-Mlughni fi al-Adwiya al-Mufrada
Ibn Al-Baitar’s second major work is Kitab al-Mlughni fi al-Adwiya al-Mufrada which is an encyclopedia of Islamic medicine, which incorporates his knowledge of plants extensively for the treatment of various ailments, including diseases related to the head, ear, eye, etc.[3]
[edit] Cancer therapy
In cancer therapy, Ibn al-Baitar discovered the earliest known herbal treatment for cancer: "Hindiba", a herbal drug which he identified as having "anticancer" properties and which could also treat other tumors and neoplastic disorders.[citation needed] After recognizing its usefulness in treating neoplastic disorders, Hindiba was patented in 1997 by Nil Sari, Hanzade Dogan, and John K. Snyder.[4]

ابن بیطار، هوشنگ اعلم

اِبْن‌ِ بِیْطار، ابومحمد ضیاءالدین‌ ( 2 EI: احمدالدین‌) عبدالله‌ بن‌ احمد مالقى‌ (د 646ق‌/1248م‌)، گیاه‌شناس‌ و داروشناس‌ اندلسى‌. وی‌ احتمالاً از خاندان‌ مشهور به‌ ابن‌ بیطار مالقه‌ بودکه‌ ابن‌ ابار (شم 35، 165، 241) از آنان‌ یاد کرده‌ است‌. تاریخ‌ ولادت‌ او به‌ طور دقیق‌ معلوم‌ نیست‌، اگر چه‌ برخى‌، بدون‌ اشاره‌ به‌ مآخذ، 593ق‌/1197م‌ را ذکر کرده‌اند (پالنسیا، 479). ابن‌ بیطار در اشبیلیه‌ که‌ در آن‌ روزگار پایتخت‌ موحدون‌، مرکز علم‌ و ادب‌ بود، دانش‌ آموخت‌ و با استادان‌ خود، عبدالله‌ بن‌ صالح‌، ابوالحجاج‌ یوسف‌ بن‌ موراطیر و به‌ ویژه‌ گیاه‌ شناس‌ نامى‌ اشبیلى‌، ابوالعباس‌ احمد بن‌ محمد مشهور به‌ ابن‌ الرومیة، در اطراف‌ آنجا به‌ بررسى‌ و گردآوری‌ گیاهان‌ دارویى‌ پرداخت‌. آشنایى‌ وی‌ با آثار پزشکان‌ و گیاه‌ - دارو شناسان‌ یونانى‌ به‌ ویژه‌ دیسقوریدس‌1 و جالینوس‌؛ اندلسى‌ مانند احمد بن‌ محمد غافقى‌ قرطبى‌ و ابوالقاسم‌ خلف‌ بن‌ العباس‌ زهراوی‌، و مغربى‌ چون‌ شریف‌ ادریسى‌، اسحاق‌ بن‌ عمران‌ و ابن‌ جزار در همین‌ دورة دانش‌آموزش‌ و در میهن‌ خود فراهم‌ شد (ورنت‌، 1/17، 18). ابن‌ بیطار در حدود 617ق‌/1220م‌ به‌ قصد تحقیق‌ در محتویات‌ گیاه‌شناختى‌ آثار پیشنیان‌ و معاینه‌ و گردآوری‌ عقاقیر، راهى‌ مشرق‌ یعنى‌ کشورهای‌ غربى‌ جهان‌ آن‌ روز اسلام‌ شد و از شمال‌ افریقا (مراکش‌، الجزایر و تونس‌) دیدن‌ کرد. به‌ گزارش‌ ابن‌ ابى‌ اصیبعه‌ در عیون‌ الانباء، که‌ یگانه‌ مأخذ معتبر شرقى‌ دربارة ابن‌ بیطار است‌ (3/220-222)، به‌ شهرهای‌ یونان‌ و دورترین‌ شهرهای‌ آسیای‌ صغیر سفر کرد.
در این‌ مسافرتها، بسیاری‌ از اهل‌ فن‌ را ملاقات‌ کرد و از آنان‌ اطلاعات‌ بسیار دربارة گیاهان‌ محلى‌ به‌ دست‌ آورد، به‌ ویژه‌ در بررسى‌ مندرجات‌ کتاب‌ الادویة المفردة دیسقوریدس‌، که‌ با نامهای‌ کتاب‌ الحشائش‌ و النباتات‌ یا المقالات‌ فى‌ الحشائش‌ نیز آمده‌ است‌، سعى‌ بلیغ‌ نمود. سپس‌ به‌ شام‌ رفت‌ و در 633ق‌ با ابن‌ ابى‌ اصیبعه‌ در دمشق‌ آشنا شد. در آنجا به‌ خدمت‌ سلطان‌ ایوبى‌ محمد بن‌ ابى‌ بکر ملقب‌ به‌ الملک‌ الکامل‌ درآمد و در زمینة داروهای‌ مفرده‌ و گیاهان‌ پزشکى‌، معتمد وی‌ گشت‌ و سلطان‌ او را به‌ ریاست‌ عشابان‌ و «اصحاب‌ البسطات‌» (ظاهراً به‌ معنى‌ داروفروشان‌ یا عطاران‌) در قلمرو خود بگماشت‌. پس‌ از مرگ‌ این‌ سلطان‌ (635ق‌/1237م‌)، ابن‌ بیطار به‌ قاهره‌ رفت‌ و به‌ خدمت‌ پسر و جانشین‌ او، الملک‌ الصالح‌ نجم‌الدین‌ ایوب‌، پیوست‌. در آنجا نیز از اعتماد و اکرام‌ شاهانه‌ برخوردار شد و بر همگنان‌ برتری‌ یافت‌ و معروف‌ترین‌ آثار خود، یعنى‌ الجامع‌ و المغنى‌، را به‌ فرمان‌ این‌ پادشاه‌ (نک: ابن‌ بیطار، 1/2) و در روزگار اقامت‌ در قاهره‌ تألیف‌ کرد (نک: مقری‌، 2/691). با اینهمه‌ پس‌ از چندی‌ به‌ دمشق‌ بازگشت‌ و تا پایان‌ عمر در آنجا بود.
نامى‌ترین‌ شاگرد ابن‌ بیطار در گیاه‌ - داروشناسى‌، پزشک‌ و به‌ ویژه‌ تذکره‌نویس‌ معروف‌، ابن‌ ابى‌اصیبعه‌ بود که‌ با وی‌ به‌ مشاهده‌ و بررسى‌ گیاهان‌ دارویى‌ به‌ بیرون‌ دمشق‌ مى‌رفت‌ و تفسیری‌ را که‌ ابن‌ بیطار بر کتاب‌ دیسقوریدس‌ نوشته‌ بود، مى‌خواند و مشکلاتى‌ را که‌ در آثار دیسقوریدس‌ و جالینوس‌ و غافقى‌ و جز آنان‌ داشت‌، از وی‌ مى‌پرسید. ابن‌ ابى‌ اصیبعه‌ علم‌ و اخلاق‌ استاد خود را چنین‌ ستوده‌ است‌: «در گیاه‌شناسى‌، تحقیق‌ و گزینش‌ گیاهان‌ و شناسایى‌ رویشگاهها و نامهای‌ مختلف‌ و گوناگون‌ آنها یگانة روزگار و علامة زمان‌ خود بود و من‌ در او زیرکى‌ و نیزهوشى‌ و درایت‌ شگفت‌ انگیزی‌ در معرفت‌ گیاهان‌ و در نقل‌ گفته‌های‌ دیسقوریدس‌ و جالینوس‌ یافتم‌ همچنین‌ آنچه‌ از نیکى‌ رفتار، جوانمردی‌، خوش‌ طینتى‌، خوش‌ خلقى‌، خوش‌ فهمى‌ و کرامت‌ نفس‌ او دیدم‌ شگفت‌ آور بود که‌ به‌ وصف‌ نمى‌آید» (3/220- 221).
آثار: مهم‌ترین‌ومعروف‌ترین‌اثرابن‌بیطار الجامع‌لمفردات‌الادویة و الاغذیة، یا جامع‌ مفردات‌ الادویةوالاغذیة یا الجامع‌فى‌الطب‌ نام‌ دارد که‌ در واقع‌ بزرگ‌ترین‌ دائرة المعارف‌ داروشناسى‌ بازمانده‌ از قرون‌ وسطى‌ است‌. در این‌ تألیف‌ وی‌ به‌ ترتیب‌ الفبا، حدود 400 ،1دارو و خوراکى‌ مفرد گیاهى‌ و کانى‌ و جانوری‌ را با استناد به‌ بیش‌ از 150 مأخذ و با استفاده‌ از تجارب‌ و مشاهدات‌ شخصى‌ (حدود 40 مورد) وصف‌ کرده‌ است‌ که‌ با کتاب‌ دوم‌ قانون‌ ابن‌ سینا که‌ حاوی‌ تقریباً 800 ماده‌ است‌، مى‌توان‌ مقایسه‌ کرد. از 400 ،1دارو و خوراکى‌ مذکور، تقریباً 000 ،1دارو را مؤلفان‌ یونانى‌ پیشین‌ (به‌ ویژه‌ دیسقوریدس‌ و جالینوس‌) شناخته‌ بودند، ولى‌ 400 مادة دیگر را (که‌ تقریباً 200 مورد آنها گیاهى‌ است‌) دانشمندان‌ دورة اسلامى‌ (تا روزگار مؤلف‌) به‌ قرابادین‌ افزوده‌اند، که‌ سهم‌ بزرگى‌ در پزشکى‌ و داروشناسى‌ قدیم‌ داشته‌ است‌ (لکلرک‌، «تاریخ‌ طب‌ عرب‌2»، .(II/230 یکى‌ دیگر از فواید این‌ کتاب‌ تألیفاتى‌ است‌ که‌ ابن‌ بیطار از آنها نقل‌ کرده‌ (مثلاً آثار شریف‌ ادریسى‌، ماسرجویه‌، مسیح‌ بن‌ حکم‌، ابن‌ ماسه‌، اسحاق‌ بن‌ عمران‌، و حامد بن‌ سمجون‌) و ظاهراً از دست‌ رفته‌اند. از حدود 150 مؤلفى‌ که‌ ابن‌ بیطار ذکر کرده‌، تقریباً 20 تن‌ یونانى‌ و بقیه‌ عرب‌، عرب‌ اسپانیایى‌، ایرانى‌، سریانى‌، کلدانى‌، هندی‌ و جز آن‌ هستند. یکى‌ دیگر از محاسن‌ ابن‌ تألیف‌ احتواء بر نامهای‌ مترادف‌ غیرعربى‌ بسیاری‌ از گیاهان‌ است‌: یونانى‌، بربری‌، فارسى‌ (تقریباً 100 اصطلاح‌)، مترادفهایى‌ به‌ «عجمیّة اندلس‌» (= زبان‌ اسپانیایى‌ عامیانة قدیم‌ مسیحیان‌ اندلس‌، که‌ ابن‌ بیطار آن‌ را «لطینى‌» مى‌داند)، و جز اینها. الجامع‌ به‌ صورت‌ دست‌ نوشته‌ تأثیری‌ بزرگ‌ بر داروشناسى‌ مشرق‌ اسلامى‌ و غیراسلامى‌ داشته‌ است‌، و بسیاری‌ از مؤلفان‌ متأخر، با ذکر مأخذ یا بدون‌ آن‌، از آن‌ نقل‌ کرده‌اند. نخستین‌ چاپ‌ آن‌ (4 بخش‌ در 2 مجلد، قاهره‌، 1291ق‌/ 1874م‌) پر غلط و معیوب‌ است‌ و به‌ ویرایشى‌ دقیق‌ به‌ یاری‌ دیگر نسخه‌های‌ خطى‌ موجود آن‌ و با استفاده‌ از پژوهشهای‌ متأخر دربارة این‌ کتاب‌ نیاز دارد (نک: دوزی‌، «ذیل‌ قوامیس‌ عرب‌3»، ص‌ .(XIX
به‌ سبب‌ اهمیت‌ و سیاق‌ تألیف‌ الجامع‌، تلخیصها و یا تحریرهایى‌ نیز از آن‌ انجام‌ گرفته‌ است‌ (نک: حاجى‌ خلیفه‌، 2/1772؛ GAL,S, I/647-648 ) که‌ مهم‌ترین‌ آنها مالایسع‌ الطبیب‌ جهله‌ از ابن‌ کتبى‌ (یا ابن‌ الکبیر) است‌ (تألیف‌ در 711ق‌)، که‌ مؤلف‌ الجامع‌ را به‌ «تطویل‌ و تکرار و تقصیر و اشتباه‌ بى‌شمار» و عیبهای‌ دیگر متهم‌ کرده‌ (حاجى‌ خلیفه‌، همانجا)، ولى‌ خود مرتکب‌ اغلاط و اشتباهات‌ بسیاری‌ شده‌ است‌ (مایرهوف‌، .(XXXVI بر عکس‌، در مغرب‌ زمین‌، الجامع‌ تأثیری‌ چندان‌ نداشته‌ است‌، زیرا نهضت‌ ترجمه‌ از عربى‌ به‌ لاتینى‌ در اواسط سدة 13م‌ باز ایستاد. دانشمندان‌ اروپایى‌ در سدة 19م‌، در نتیجة کوششهای‌ ی‌.فن‌ زنتهایمر1 و به‌ ویژه‌ لکلرک‌، به‌ مقام‌ ابن‌ بیطار و ارزش‌ تألیف‌ او پى‌ بردند (نک: ووستنفلد، 130 ؛ لکلرک‌، همانجا؛ ورنت‌، 1/18). فن‌ زنتهایمر در 1840-1842م‌ ترجمه‌ای‌ آلمانى‌ در 2 مجلد از متن‌ کامل‌ الجامع‌ در اشتوتگارت‌ منتشر کرد، که‌ پر از غلط و اشتباه‌ است‌ (نک: دوزی‌، در باب‌ ترجمة زونتهایمر از الجامع‌ ابن‌ بیطار2»، و لکلرک‌ پس‌ از نشر مقاله‌ای‌ دربارة واژگان‌ یونانى‌ و لاتینى‌ و بربری‌ الجامع‌ («بررسى‌ تاریخى‌ و واژه‌شناسى‌ ابن‌ بیطار3»، 461 -433 )، ترجمة فرانسوی‌ نسبتاً خوبى‌ از این‌ کتاب‌4 همراه‌ با شرح‌ و بررسیهایى‌ بسیار سودمند (3 ج‌، پاریس‌، 83 -1877م‌) فراهم‌ آورد. این‌ ترجمه‌ سپس‌ خود مبنای‌ پژوهشهایى‌ دربارة داروشناسى‌ و گیاه‌شناسى‌ عرب‌ - اسلامى‌ واقع‌ شده‌ است‌. از میان‌ دانشمندان‌ غربى‌ تنها کسى‌ که‌ خواسته‌ ارزش‌ الجامع‌ را بکاهد، مایرهوف‌ است‌. او پس‌ از بررسى‌ بخش‌ موجود از کتاب‌ الادویة المفردة غافقى‌ و نیز با غور در شرح‌ اسماء العقار ابن‌ میمون‌ معتقد شده‌ است‌ که‌ ابن‌ بیطار نه‌ فقط مطالب‌ کتاب‌ خود را از غافقى‌ نقل‌ کرده‌، بلکه‌ همة محتویات‌ کتاب‌ او را در الجامع‌ گنجانیده‌ است‌.
در مورد مترادفات‌ هم‌، بیشتر آنها را از کتاب‌ غافقى‌ و واژه‌نامة ابن‌ میمون‌ گرفته‌ است‌ (ص‌ XXXV XXIX, XXIV, .(XI, در رفع‌ شبهات‌ مایرهوف‌ مى‌توان‌ چنین‌ گفت‌: حتى‌ اگر بپذیریم‌ که‌ ابن‌ بیطار همة محتویات‌ کتاب‌ غافقى‌ را عیناً در تألیف‌ خود آورده‌ باشد، کمترین‌ ستایشى‌ که‌ مى‌توان‌ از الجامع‌ کرد، این‌ است‌ که‌ این‌ کتاب‌ را مکمل‌ تألیف‌ غافقى‌ بدانیم‌، زیرا میان‌ این‌ دو تألیف‌ تقریباً 100 سال‌ فاصله‌ هست‌ و ابن‌ بیطار علاوه‌ بر اینکه‌ تقریباً 200 بار از غافقى‌ مستقیماً نقل‌ کرده‌ است‌، مطالب‌ بسیاری‌ نیز از مؤلفان‌ معاصر وی‌ و دیگر مؤلفان‌ پس‌ از وی‌ آورده‌ است‌ و نیز نتایج‌ مطالعات‌ و تجارب‌ شخصى‌ خود را هم‌ افزوده‌ است‌ (نک: ابن‌ بیطار، 1/2-3).
از چندین‌ اثر دیگر ابن‌ بیطار فقط عنوانى‌ در برخى‌ از فهرستها یا تذکره‌های‌ قدیم‌ دیده‌ مى‌شود، ولى‌ برای‌ بیشتر آنها به‌ یک‌ یا چند نسخة خطى‌ هم‌ اشاره‌ شده‌ است‌ (نک: ووستنفلد، 131 -130 ؛ دیتریش‌، GAL, 174 ؛ I/897 GAL,S, :(I/648; 1. تفسیر کتاب‌ دیسقوریدس‌، در واقع‌ واژه‌نامه‌ای‌ یونانى‌ - عربى‌ است‌ که‌ در آن‌ ابن‌ بیطار برابرها و مترادفهای‌ عربى‌ یا معرب‌ تقریباً 550 نام‌ یونانى‌ را که‌ در 4 مقالة اول‌ (از 5 مقالة) کتاب‌ الادویة المفردة دیسقوریدس‌ به‌ کار رفته‌، به‌ علاوة برابرهای‌ لاتینى‌ بسیاری‌ از آنها و سریانى‌ برخى‌ از آنها را نیز ذکر کرده‌ است‌ (جامعه‌، 3(1)/105-112)؛ 2. رسالة فى‌ الاغذیة و الادویة؛ 3. رسالة فى‌ تداوی‌ السموم‌؛ 4. کاشف‌ الویل‌ فى‌ معرفة امراض‌ الخیل‌؛ 5. کتاب‌ الابانة و الاہعلام‌ بما فى‌ المنهاج‌ من‌ الخلل‌ و الاوهام‌، در بیان‌ بسیاری‌ از اشتباهات‌ ابن‌ جزله‌ در کتاب‌ منهاج‌ البیان‌ فى‌ ما یستعمله‌ الانسان‌ (دربارة داروها و خوراکیهای‌ بسیط و مرکب‌)؛ 6. کتاب‌ الافعال‌ الغریبة و الخواص‌ العجیبة؛ 7. المغنى‌ فى‌ الادویة المفردة یا المغنى‌ فى‌ العلاج‌ بالادویة المفردة، که‌ در آن‌ ابن‌ بیطار داروهای‌ مفردی‌ را که‌ برای‌ درمان‌ بیماریهای‌ مربوط به‌ یکایک‌ اعضای‌ بدن‌ سودمند است‌، برای‌ استفادة پزشکان‌ در 20 فصل‌ به‌ اختصار معرفى‌ کرده‌ است‌؛ 8. میزان‌ الطب‌ I/648) یا میزان‌ الطبیب‌ (ورنت‌، 1/17- 18)؛ 9. جزوه‌ای‌ نیز با نام‌ مقالة فى‌ اللیمون‌ به‌ ابن‌ بیطار و ابن‌ جمعه‌، هر دو، منسوب‌ است‌ که‌ به‌ گفتة ورنت‌ (1/18) فقط ترجمة لاتینى‌ آن‌ از آندره‌آ آلپاگو5 موجود است‌.
مآخذ: ابن‌ ابار، محمد، المعجم‌ فى‌ اصحاب‌ القاضى‌ االامام‌ ابى‌ على‌ الصدفى‌، به‌ کوشش‌ فرانسیسکو کودرا، مادرید، 1886م‌؛ ابن‌ ابى‌ اصیبعة، احمد، عیون‌ الانباء، بیروت‌، 1957م‌؛ ابن‌ بیطار، عبدالله‌، الجامع‌ المفردات‌ الادویة و الاغذیة، بولاق‌، 1391ق‌/1874م‌؛ پالنسیا، آنخل‌ گونزالس‌، تاریخ‌ الفکر الاندلسى‌، ترجمة حسین‌ مؤنس‌، قاهره‌، 1955م‌؛ جامعه‌، خطى‌؛ حاجى‌ خلیفه‌، کشف‌ الظنون‌، استانبول‌، 1941م‌؛ مقری‌، احمد، نفح‌ الطیب‌، به‌ کوشش‌ احسان‌ عباس‌، بیروت‌، 1968م‌؛ ورنت‌، خوان‌، «ابن‌ بیطار»، ترجمة بهاءالدین‌ خرمشاهى‌، زندگینامة علمى‌ دانشمندان‌ اسلامى‌، تهران‌، 1365ش‌؛ نیز:
Dietrich, Albert, Medicinalia Arabica, G N ttingen. 1966; Dozv, R., Suppl E ment aux dictionnaires arabes, Beyrouth, 1968; id, X Ueber Sonthemer's Uebersetzung des Ibn al Bait @ r n , ZDMG,1968,vol.23;EI 2 ; GAl, GAL,S; Leclerc, Lucien, X rudes historiques et philologiques sur Ebn Be ] th @ r n , JA, 1862, vol. 19; id, Histoire de la m E decine arabe, New York, 1971, 2, vols.; Meyerhof, M., Introduction H m arh asma'al-uppar de Ma monide, Le Caire, 1940; W O stenfeld, F., Geschichte der arabischen Arzte und Narurforscher, New York, 1978.
هوشنگ‌ اعلم‌


آغــــاز تماس با ما درباره مرکز


اطلاعات آورده شده در این وب سایت تنها برای به کارگیری پژوهشگران می باشد، استفاده بدون ذکر نام منبع یا تکثیر آنها، غیرقانونی می باشد
بخش کامپیوتر مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی

زنجبیل سه جنسست صینی و زنکی و مَلِیناوی ∴ و بهتر صینی بُوَذ انکه زنکی ∴ ملیناوی کِرد باشَذ و او را زرُنبای نیز کویند

Polyglot Vegetarian
Grazing through the world of words
Saturday, November 1, 2008
Ginger


Boston still has a number of used book stores, surviving, though perhaps not thriving, despite the internet, in which browsing almost always uncovers something worthwhile. And, of course, those same online dealers, while offering less serendipity, can be used to track down a particular work referenced elsewhere.

John Hill Burton, the Scottish historian, wrote in The Book-Hunter (p. 101):

The possession, or, in some other shape, the access to a far larger collection of books than can be read through in a lifetime, is in fact an absolute condition of intellectual culture and expansion.
And a couple pages on gives an image of classic works of compilation (p. 103):

There are those terrible folios of the scholastic divines, the civilians, and the canonists, their majestic stream of central print overflowing into rivulets of marginal notes sedgy with citations.
Nowadays, these are footnotes and end notes, or in a less formal medium like this, hyperlinks.

A used book find ideally suited to the purpose of this blog is Ginger: A Loan-Word Study (snippet view), by Alan S. C. Ross.

Read More
Alan Strode Campbell Ross also wrote a book on Pitcairnese, the creole descending from the Bounty mutineers and their Tahitian wives. He is best remembered for his study of U and non-U English: an essay with that title is included among the collection by Nancy Mitford in Noblesse Oblige: An Enquiry into the Identifiable Characteristics of the English Aristocracy. It is a condensed and simplified version (and not a reprint as Wikipedia implies) of the paper “Linguistic class-indicators in present-day English,” which appeared in 1954 in Neuphilologische Mitteilungen and is among those reprinted for the 120th anniversary issue last year, which are available online here. More recently, he has caused a lexicographic mystery by having referred to taboo words as mumfordish in a 1934 review of the OED that also appeared in that journal: the question being, who is Mumford? (See discussion at Language Log and Language Hat.)

The framework of Ross's Ginger book begins with a passage from the 1414 Records of the Grocers' Company:

Auxi tout le Gynger quest faux colore Columbyn et auxibien Maykyn il fuist colore en le color de Belendyn.

Also all the ginger which is falsely coloured columbyn, and maykyn as well, was coloured the colour of belendyn.

Then, following Heyd, a passage from Pegolotti (the text of which is apparently not online):

Giengiovo si è di più maniere, cioè belledi e colombino et micchino, …

Ginger is of several sorts, viz. belledi and colombino and micchino.

Pegolotti explains that colombino comes from Colombo (Quilon / Kollam കൊല്ലം, perhaps 'high ground') and micchino from Mecca. (The Ménagier de Paris has gingembre de mesche et gingembre coulombin, though it offers the exact opposite conclusion as Pegolotti for which is easier to cut. Note also that Power's translation 'string ginger' is incorrect.)

And a couplet from John Russell's Boke of Nurture:

For good gynger colombyne / is best to drynke and ete;
Gynger valadyne & maydelyn̄ ar not so holsom in mete.
Which is explained by the OED, “ginger colombyne (quot. c1460), ginger from Quilon (L. Columbum); g. valadyne and g. maydelyn, mentioned in the same quot., have not been identified.”

So, with two of the kinds identified, the etymological questions that remain are ginger itself and beledi.

An old Language Hat post covered the outline of the ginger etymology, but none of the comments brought up Ross's book (also, one of the links given has moved to here). Another good place to start for ginger is the entry in Hobson-Jobson (which Ross cites in a footnote).

Ginger originates in tropical Asia; the exact location is not known for certain, as it is generally not found wild. (Schumann — see also here, pg. 172 — and Lauterbach report two possible finds in the Bismarck Archipelago: by Warburg at Mioko, in what are now the Duke of York Islands — see here; and by Dahl at Ralum, in East New Britain. I suspect more modern experts place the origin further north.) It was cultivated throughout Asia early on.

Ginger was known to the Greeks and Romans. For instance, Dioscorides:

ζιγγίβερι ἴδιον ἐστι φυτόν, γεννώμενον ἐν τῇ Τρωγλοδυτικῇ 〈καὶ〉 Ἀραβίᾳ πλεῖστον, οὗ χρῶνται τῇ χλόῃ εἰς πολλά, καθάπερ ἡμεῖς τῷ πηγάνῳ, ἕψοντες εἰς προποτισμοὺς καὶ εἰς ἑψήματα μίσγονστες. ἔστι δὲ ῥιζία μικρά, ὥσπερ κυπέρου, ὑπόλευκα , πεπερίζοντα τῇ γεύσει εὐώδη· ἐκλέγου δὲ τὰ ἀτερηδόνιστα. (II. 160)

Ginger is a peculiar plant, growing for the most part in Trogodytica and Arabia; the green part of it is used for many purposes, just as we use rue, boiling in drinks and mixing into boiled dishes. It is small rootlets, like the root of galingale, whitish, peppery tasting, and fragrant. Choose the ones that are not worm-eaten.

Note that Wellmann supplies a missing conjunction, “Troglodytica and Arabia,” but Beck translates the text as given, “Troglodytic Arabia.” On ancient confusion between Trogodytae / Troglodytae and troglodytes, see an old Language Hat discussion and the paper in JSTOR to which it links.

And Pliny, in a passage quoted more extensively in the long pepper post:

28. Non est hujus arboris radix, ut aliqui existimavere, quod vocant zingiberi, alii vero zimpiberi, quanquam sapore simili. Id enim in Arabia atque Trogodytica in villis nascitur, parvæ herbæ, radice candida. …

29. … Utrumque silvestre gentibus suis est et tamen pondere emitur ut aurum vel argentum. … (Book XII, Chap. 14 / 7)

28. The root of this tree is not, as many persons have imagined, the same as the substance known as zimpiberi, or, as some call it, zingiberi, or ginger, although it is very like it in taste. For ginger, in fact, grows in Arabia and in Troglodytica, in various cultivated spots, being a small plant with a white root. …

29. … Both pepper and ginger grow wild in their respective countries, and yet here we buy them by weight--just as if they were so much gold or silver. … (tr. Bostock & Riley)

Isidore of Seville knew that it also came from further east:

Traditur etiam alia species cyperi, quae in India nascitur et appellatur lingua eorum zinziber. (XVII.ix.8)

There is also said to be another kind of galingale, which grows in India and is called in their language ginger.

Marco Polo evidently found ginger at Kollam:

Good ginger grows here, and it is known by the same name of Coilumin after the country. (tr. Yule)

(See also Yule's note concerning the main theme of this discussion, the three varieties of ginger. I am not certain which manuscript this sentence comes from, since Yule edited together a number of them. It is not any of the ones I can find online, such as Ramusio, Il Milione, or the Geographic Text.) And Malabar:

In questa regione v'è grandissima copia di pevere, zenzero e cubebe e noci d'India. (Ramusio, Lib. 3, Cap. 28; cf. Il Milione, Cap. 179)

There is in this kingdom a great quantity of pepper, and ginger, [and cinnamon, and turbit,] and of nuts of India. (tr. Yule)

and in China:

E quivi nasce zenzero in gran quantità, il qual si porta per tutta la provincia del Cataio, con grande utilità de' mercanti; … (Lib. 2, Cap. 35)

I may tell you that in this province [Acbalec Manzi], there grows such a great quantity of ginger, that it is carried all over the region of Cathay, and it affords a maintenance to all the people of the province, who get great gain thereby. (tr. Yule)

(On the identification of Acbalec Manzi, see Paul Pelliot's Notes on Marco Polo, a portion of which is scanned here: he concludes that it must be 漢中 (Hanzhong), as Yule suspected.)

Monardes says that Francisco de Mendoza brought ginger to the new world:

Don Franciſco de Mendoça hijo del Virey don Antonio de Mendoça, ſembro en Nueua Eſpaña Clauo, Pimenta, Gengibre, y otras Eſpecias, delas que traen dela India Oriental: per dioſe aquel negocio por ſu muerte, ſolo quedo el Gengibre, porque naſcio muy bien en aquellas partes, y aſsi lo traen verde de Nueua Eſpaña y otras partes de nueſtras Indias, y ſeco del modo de lo dela India. (p. 99)

Don Francis de Mendosa, Sonne vnto the vice Roy Don Anthony de Mendoſa, did ſow in the new Spayne Cloaues, Peper, Ginger, and other ſpices, of thoſe which are brought from the Oriental Indias, and that which by him was begun, was loſt, by reaſon of his death, onely the Ginger did remayne, for it grew very well in thoſe partes, and ſo they bring it greene from the new Spayne, and other partes of our Indias, and ſome they bring drie, after the maner of that of the Eaſt India. (tr. Frampton)

And by the end of the century Acosta could report (in the chapter quoted in full in the chili post):

El jengibre se trajo de la India a la Española, y ha multiplicado de suerte que ya no saben qué hacerse de tanto jengibre, porque en la flota del año de ochenta y siete se trajeron veinte y dos mil cincuenta y tres quintales de ello a Sevilla. (Vol. I, Chap. XX)

The ginger was carried from the Indies to Hiſpaniola, and it hath multiplied ſo, as at this day they know not what to do with the great aboundaunce they have. In the fleete the yeare 1587. they brought 22053. quintalls of ginger to Seville: (tr. Grimeston)

Most of the European words for 'ginger' derive from Latin zingiberi and so from Greek ζιγγίβερις. Medieval Latin forms included gingiber, zinziber, and zinzaber. So, Italian gengiovo and zenzero (zenzevero, zenzovero), from which Maltese ġinġer. Spanish jengibre, Catalan gingebre, Portuguese gengibre, Galacian xenxibre; The Spanish and Catalan also occur with an initial a-, perhaps because of some Arabic influence (cf. azúcar 'sugar').

Old French gingibre > gingimbre > Modern French gingembre (Littré), Provencal gingebre (e.g., here) > gengibre / gingimbre. We owe fairly precise dating of an early Old French occurrence to Thomas Becket's austerity. Shortly after Becket's murder, Guernes de Pont-Sainte-Maxence wrote a biography, between 1172 and 1174. Of his diet, he says:

Le meilliur vin useit qu’il trover poeit,
Mes pur le fruit ventrail eschaufer le beveit,
Kar le ventrail aveit, et le cors, forment freit.
Gingibre et mult girofle pur eschaufer mangiet;
Nepurquant tut adés l’ewe ou le vin mesleit. (from the Harleian manuscript version, in Project Margot's corpus, here; oddly enough, Bekker's 1844 edition of this MS hasn't been scanned; his 1838 edition of the Wolfenbüttel MS has been, here; and Hippeau's 1859 of the Paris MS, here. See here for a quick summary. As expected, these differ somewhat in spelling.)

He used to drink the best wine he could get, but this was so as to warm his cold stomach (for his stomach and body were always exceedingly cold; he used to eat ginger and clove by handfuls). None the less, he always drank his wine watered. (tr. Shirley)

(I have not found any sign of this specific detail in Guernes' Latin sources in Migne.)

Old English gingifer (< gingiber) occurs in Bald's Leechbook (e.g., ii, 56). And Lacnunga (iii, 72): …  ı cýmen ⁊ coſ ⁊ pıpe ⁊ inia ⁊ hƿı cuu … … that is to say, cummin and costmary and pepper and ginger and gum mastich ('white cud'); … This gives Middle English gingivere (with influence from Old French gingivre). So, in Laȝamon's Brut (v. 2, p. 320, Calig., ll. 9-10): & gingiuere & licoriz: he hom lefliche ȝef. and ginger and licorice he gave them lovingly. And the Ancrene Riwle (p. 416): Of mon þet ȝe misleueð ne nime ȝe nouðer lesse ne more — nout so much þet beo a rote gingiure. Of a man whom ye distrust, receive ye neither less nor more — not so much as a race of ginger. (Notice that the other occurrence of ginger in this work concerns a holy man who ate hot spices for his cold stomach; see below.) Gaelic dinnsear, Irish sinséar, Welsh sinsir, Manx jinshar are from Middle English. Some of the forms for the continental West Germanic languages are Frisian gimber (and gingber-woartel 'ginger-root'); Middle Dutch gincbere > Modern Dutch gember; Old High German gingibere > Middle High German ingewer > Standard German Ingwer; Middle Low German engever > Low German engeber, Mennonite Low German Enjwa. But both Low and High German have forms with the initial g the other way: OHG inguͥber, MHG gingebere, modern dialectal High German ginfer, MLG gingeber, Low German gemware. For a discussion of this phenomenon, Ross points to an early work by Wilhelm Horn. The Scandinavian are from Low German: Swedish ingefära, whence Finnish inkivääri; Norwegian ingefær = Danish ingefær, whence Icelandic engifer.

Slovenian ingver, Estonian ingver and Latvian ingvers and are all from German. Russian инби́рь, Belarusian імбір, Ukranian імбир, and Polish imbir are from a dialectal High German imber; Lithuanian imbieras is from Polish. Hungarian gyömbér (earlier gyumbier, Giomwer, gengber) is from Latin zingiber; Slovak ďumbier and Serbian / Croatian / Bosnian đumbir / ђумбир and Romanian ghimbir are from it. Czech zázvor is from Italian.

Finnegans Wake works a number of those European cognates into puns (182:5-10):

(he would touch at its from time to other, the red eye of his fear in saddishness, to ensign the colours by the beerlitz in his mathness and his educandees to outhue to themselves in the cries of girlglee: gember! inkware! chonchambre! cinsero! zinnzabar! tincture and gin!)

Modern Greek has invented πιπερόριζα 'pepper-root'. The Greek ζιγγίβερι comes from some Middle Indic source, such as Pali singivera. To this corresponds the Sanskrit शृङ्गवेर śṛṅgavera. The traditional etymology for the Old Indic word is from शृङ् śṛṅga 'horn' (cf. English horn itself), on the grounds that the ginger rhizome resembles one, and this can still be found in dictionaries as the source of a European 'ginger' word without qualification. *vēr is a common Dravidian root for 'root', such as Tamil வேர்; it occurs in some Dravidian peanut words. And a number of Dravidian ginger words also have a similar phonetic shape, such as Tamil இஞ்சி iñci and Malayalam ഇഞ്ചി iñci. So it is likely the source is Dravidian.

Caldwell argued in favor of such a Dravidian source, citing a printed exchange between the two authors of Hobson-Jobson, Yule and Burnell. Yule asks, of the Arbor Zingitana (see below), “Can it be ginger? A Sanskrit etymology is assigned to the word zingiber, …” And Burnell replies, giving mostly the argument that ends up in Hobson-Jobson, and concluding:

If we look at the form of the Sanskrit word, it is impossible to doubt that it is a foreign word altered by the Brahmans, who, by their pedantry, disguise all they meddle with.

Which is a Victorian's way of saying that the exact form of the loanword is altered by folk etymology to resemble śṛṅga. For a modern summary, proposing specifically a Proto-Dravidian *cinki-vēr (loss of initial *c- is a normal change), see here.

Burnell also makes parenthetic reference to Colebrooke's edtion of Amarakosha. This entry reads (II, Chap. IX, sl. 37; another edition, with Sanskrit commentary, is here):

आर्द्रकं शृङ्गवेरं (स्यात्)

ārdrakaṃ śṛṅgaveraṃ (syāt)

undried-ginger ginger (may be)

आर्द्रक ārdraka is ginger is its fresh, undried, state. The long pepper post described त्रिकटु trikaṭu 'three pungents', a equal mixture of पिप्पली pippalī 'long pepper', मरिच marica 'black pepper' and शुण्ठी śuṇṭhī 'dried ginger'. Both forms of ginger are included in the long list in Chap. XLVI of the Sutra-sthana in the Suśruta Samhita (non-Unicode / no copy PDFs here), right after the two peppers:

नागरं कफवातघ्न विपाके मधुरं कटु ॥
वृष्योष्णं रोचनं हृद्यं सस्नेहं लघु दीपनम ॥२२६॥
कफानिलहरं स्वर्यं विबन्धानाहशूलनुत् ॥
कटूष्णं रोचनं हृद्यं वृष्यं चैवार्द्रकं स्मृतम् ॥२२७॥

nāgaraṃ kaphavātaghnaṃ vipāke madhuraṃ kaṭu
vṛṣyoṣṇaṃ rocanaṃ hṛdyaṃ sasnehaṃ laghu dīpanam
kaphānilaharaṃ svaryaṃ vibandhānāhaśūlanut
kaṭūṣṇaṃ rocanaṃ hṛdyaṃ vṛṣyaṃ caivārdrakaṃ smṛtam

Dry ginger pacifies phlegm and wind; in vipāka, it is sweet but pungent;
it is a warm aphrodisiac, stimulates the appetite, is savory, affectionate, easily digested, and stimulating.
Fresh ginger cures disorders from phlegm and wind, is beneficial to voice, removes constipation;
it is appetizing, savory, and aphrodisiac just like dry ginger.

(शुण्ठी śuṇṭhī, नागर nāgara and कटूष्ण kaṭūṣṇa all mean 'dried ginger'.)

Cognates with singivera do not survive in the Modern Indic languages as the ordinary word for 'ginger', except for Sinhalese ඉඟුරු iñguru. Instead, words derived from Sanskrit आर्द्रक ārdraka / शुण्ठी śuṇṭhī are used, so distinguishing green and dried ginger. For instance, Hindi अदरक adrak / सोंठ soṅṭh, Urdu ادرک adrak / سونٿهہ soṅṭh, Bengali আদা ādā / শুঁঠ śun̐ṭha, Marathi आले āle / सुंठ suṇṭh, Punjabi ਅਦਰਕ adrak / ਸੂੰਢ sūnḍh, Gujarati આદું ādu / સૂંઠ sūṇṭh, Oriya ଅଦା adā / ଶୁଣ୍ଠି śuṇṭhi, Pushto ادرک adrak / سونډ sūnḍ. Some Dravidian languages make the same distinction, borrowing the word for 'dried ginger': Tamil எல்லம் ellam / சுண்டி cuṇṭi, Telugu అల్లము allamu / శొంటి śoṇṭi, Kannada ಅಲ್ಲ alla / ಶುಂಠಿ śuṇṭhi.

Dravidian *cinki may be a loanword. Arguing in the JRAS (1905, p. 167ff) against the Dravidian source proposed by Hobson-Jobson, and taken up by the OED, F. W. Thomas points out some other Asian words for 'ginger' with the same overall phonetic shape. Burrow (here and here, some decades later, as he wasn't born until 1909) is careful to separate out the two arguments: that the Sanskrit (and so by descent most European words) is a loan from Dravidian, which is now generally accepted; and that the Dravidian may be a loan from some common South Asian source. In this case, the other possible cognates include: Classical Chinese ki̯ang (薑, 葁, 姜; Mandarin jiang1; Cantonese goeng1), Vietnamese gừng, Thai ขิง khĭng, Lao ຂີງ khīng, Burmese ချင်း gjin:, Khmer ខ្ញី khñi.

The Middle Indic form also passed into Middle Iranian, such as Pahlavi sangiwēl (Ross transliterates singaβēr), Sogdian snkrpyl. From there to Aramaic zangəbīl ܙܢܓܒܝܠ / זַנְגְּבִיל, and so to Modern Hebrew זַנְגְּבִיל zangvîl. And from Aramaic to Arabic زَنْجَبِیلْ zanǧabīl. Turkish زنجبيل / zencefil came from Arabic. Persian شنکلیل šankalīl developed from Pahlavi, but زنجبيل zanjabīl was also borrowed from Arabic. And Modern Syriac ܙܢܓܦܝܠ zanjâpîl was from Turkish. From Turkish, Kurdish zenjefíl, and further away, Albanian xhenxhefil, Bulgarian джинджифил, Georgian ჯანჯაფილი janjapili. Classical Armenian սնգրուէղ sngrvēł came from Aramaic, but Modern Armenian has կոճապղպեղ kočapġpeġ 'ankle-pepper', as well as զանջաֆիլ zanǰafil from Turkish and իմբիր imbir from Russian. The Ethiopic languages required some minor adjustments to the Arabic loan to fit their phonology: Amharic ዝንጅብል zənǧəbəl, ዝንጅበር zənǧəbär; Tingrinya ጅንጅብል ǧənǧəbəl; Gurage: Wolane ዝንጅብል zənǧəbəl, Selti ጃንጅብል ǧanǧəbəl, Aymellel ጅንጅብል ǧənǧəbəl.

The Babylonian Talmud contains several references to ginger. Shabbat 65a (daf; translation): in a discussion of rules for women, specifically what she can keep in her mouth on the Sabbath, provided she put it in before its start and doesn't put it back if it falls out, the Gemara clarifies the Mishnah וכל דבר שנותנת לתוך פיה wəkāl dāḇār šenôṯeneṯ ləṯôḵə fiyhā 'and all things permitted in her mouth' as זנגבילא אי נמי דרצונא zanḡəbîlâ ʼî nēmî dirṣônâ 'ginger and cinnamon', that is, breath freshener. Pesahim 42b (daf; looser translation): exceptions to the general rule that what's good for the eyes is bad for the heart and vice-versa include מזנגבילא רטיבא ופילפלי mazanḡəbîlâ raṭīb wəpîlplî 'moist ginger and pepper'. And Berakhot 36b (daf; translation):

אַמְרֵי לֵיהּ רַבָּנָן לִמְרֵימָר כַּס זַנְגְּבִילָא בְּיוֹמָא דְּכִפּוּרֵי פָּטוּר וְהָא אָמַר רָבָא הַאי הֵמַלְתָּא דְּאַתְיָא מִבֵּי הִנְדּוּאֵי שַׁרְיָא וּמְבָרְכִין עֲלֵיהּ בפה״א לֹא קַשְׁיָא הָא בִּרְטִיבְתָּא הָא בִּיבִשְׁתָּא

ʼamərê lêh rabānān li-mərêmār kas zangəbîlâ bəyômâ dəkipûrê pāṭûr wəhâ ʼāmar rābâ haʼy hēmaltâ dəʼatyâ mibê hindûʼê šaryâ ûmbārkîn ʻălêh b.p.h. [bore pri ha‑adamah] lōʼ qašyâ hâ birṭîbətâ hâ bîbištâ

The rabbis said this to Meremar: a cup of ginger1 on Yom Kippur — exemption. And doesn't Raba say this: ginger2, which comes from India, — permitted; and we say a blessing over it, “Who has created the fruit of the earth”; there is no contradiction: one is moist, the other dry.

CAL glosses hmltʼ as just 'ginger', but it is clear from context that as elsewhere a basic distinction is being made on dried vs. not (with the additional complication of processing by heathens of potential food), so the Soncino translator goes with 'preserved ginger'.

From Judeo-French glosses to these passages, Darmesteter reconstructed jenjevre as the Old French form in Rashi's time.

Ginger occurs in the Quran as the flavor of Salsabil, a fountain in paradise (Al-Insan 17):

وَيُسْقَوْنَ فِيهَا كَأْسًا كَانَ مِزَاجُهَا زَنْجَبِيلا
عَيْنًا فِيهَا تُسَمَّى سَلْسَبِيلا

wa-yusqawna fīhā kaʾsā kāna mizāǧuhā zanǧabīlā
ʿaynā fīhā tusammā salsabīlā

There are they watered with a cup whereof the mixture is of Zanjabil,
(The water of) a spring therein, named Salsabil. (tr. Pickthall)

(About which Burton cannot keep himself from footnoting, “which to the Infidel mind unpleasantly suggests ‘ginger pop’.” Ginger is also apparently mentioned by the Jahiliyyah poet al-A'sha, but I have not found his work online or a copy / scan of Geyer's Zwei Gedichte.) Jeffery's The Foreign Vocabulary of the Qur'an (s.v.) derives the Arabic from Syriac and thence back into Persian; the Syriac he derives from Pahlavi.

A folk etymology aiming to avoid non-Arabic roots (e.g., here; or Maulana Muhammad Ali's 1917 translation, p. 1144, n. 2628) derives زنجبيل zanǧabīl from زنأ zanʾ a 'to mount' (> زنى zanā 'commit adultery'), so 'ascend a mountain', and جبل ǧabal 'mountain'. The idea being that ginger invigorates so that one can climb mountains.

Confusion arises between زنجبيل zanǧabīl and Zanzibar < زَنْجَبَار zanǧabār 'coast of the Blacks (Zingi)'. So Hobson-Jobson points to a “shajr al-Zānij” (شجر الزانج) from India (arbor Zengitana — Gildemeister, p. 218) and Reinaud's identification of Abulfeda's “plant of Zinj” (“arbre du Zendj” — I cannot find the Arabic text) with ginger. And to the legend “Zinc et ideo Zinziber” on the map in Marino Sanudo's Liber secretorum fidelium crusis (c. 1320). This map is now known to have been drawn by Pietro Vesconte; see here; the images there are too small to read anything, but see the zoomable scan here from the Bongars' 1611 printed edition or this scan of a manuscript version. Still, it seems that this could just be a coincidence and referring only to Zanzibar and not ginger at all.

Another attempt at making ginger a toponym is based on some place named Gingi, for which there seem to be two candidates: Gingee, inland from Pondicherry in Tamil Nadu; and a place in China, though I haven't seen any specific location given. One source for the India theory seems to be Lamarck's Encyclopédie méthodique, from which it was picked up by Théis, Chaumeton and Thomson. Even the 4th Edition Encyclopædia Britannica s.v. Botany (not all the volumes are there, so I cannot tell who wrote this quite extensive article; perhaps James Edward Smith), “As it is very plentiful on the mountains of Gingi, ſome ſuppoſe that from this circumſtance the name Gingiber or Zingiber was derived.” The China theory was advanced by Philips and noted by Ainslie. It was picked up by an 1852 revision of Webster's Dictionary and included in Dr. Irving's catechism of general knowledge, by a Cambridge M.A.:

Q. What is ginger?
A. It is the root of a plant so called from Gingi, in China, and cultivated in great quantities in the West Indies, especially in Jamaica. It has a pungent, aromatic odour, and a hot, biting taste. (p. 16-17)

The Gingi theory is proposed by some of the European dictionaries cited above and it is still possible to see it in modern food reference works (for instance, here).

Ross quotes a number of accounts by explorers in support of the Malabar Coast as a source of ginger. For instance, Ibn-Battuta:

والفلفل والزنجبيل بها كثير جدا. (iv, 80)

wa-al-filfil wa-az-zanǧabīl bi-hā kaṯīr ǧadā.

pepper and ginger are very abundant there [Mangalore].

And Niccolò da Conti:

Collicuthiam deinceps petiit, urbem maritimam, octo millibus passuum ambitu, nobile totius Indiae emporium, pipere, lacca, gingibere, cinnamomo crassiore, kebulis, zedoaria fertilis. (From De Varietate Fortunae, Kunstmann, p. 48)

He next proceeded to Calicut, a maritime city, eight miles in circumference, a noble emporium for all India, abounding in pepper, lac, ginger, a larger kind of cinnamon, myrobalans, and zedoary. (tr. Jones)

And Athanasius Nikitin's A Journey Beyond the Three Seas:

А Келекотъ же есть пристанище Индѣйскаго моря всего, а проити его не дай Богъ никакову кестяку, а кто его не увидить, тотъ поздорову не проидеть моремъ; а родится въ немъ перець, да зеньзебиль, да цвѣтъ, да мошкатъ, да каланфуръ, да корица, да гвозникы, да пряное коренье, да адрякъ, да всякого коренья родится въ немъ много, да все въ немъ дешево, да кулъ да калавашь письяръ хубь сія. (From here. The version linked to by Wikipedia, here, mostly differs within the bounds of the varia noted, except that it has fewer Ь's and Ъ's; I don't know whether they were absent in some early edition or left out of the transcription at some point. Yet another version is here, with similar differences. Search also finds a study of the work from the middle of the 19th century.)

Calecot (Calicut) is a port for the whole Indian sea, which God forbid any craft to cross, and whoever saw it will not go over it healthy. The country produces pepper, ginger, colour plants, muscat, cloves, cinnamon, aromatic roots, adrach [fresh ginger — see above] and every description of spices, and everything is cheap, and the servants and maids are very good. (tr. Wielhorsky)

Another other similar accounts:

•Andrea Corsali: Ramusio, p. 178b.
•Afonso de Albuquerque: Cartas, i, 130.
•Gasparo Balbi: Viaggio, f. 65b.
•Garcia da Orta: Colloquy #26.
•Ludovico di Barthema: Itinerario, Cap. X, XIII.
•Tomé Pires: Suma Oriental, i, 83.
•Leonardo da Ca' Masser: Relazione, p. 26. (Cf. Hobson-Jobson, s.v. Cannanore.)
•Pedro Álvares: Navigatione da Lisbona in Calicut, p. 126a.
•Hieronimo da Santo Stefano: Viaggio, p. 345a.
•Vasco da Gama: Navigatione, p. 120b; Roteiro, p. 88. (Note that Ross takes Çillam to be Quilon, but most, such as Hobson-Jobson, see Ceylon.)
•Jan Huyghen van Linschoten: Cap. 64 (somewhat quirky UI; GB only has snippets and English translation).
And similarly for Kollam. So, Odoric of Pordenone:

A capite nemoris istius versus meridiem civitas quaedam habetur nomine Polumbum in qua nascitur melius zinziber quod nascatur in mundo. (Yule's Cathay and the Way Thither, §16)

Poi venni a Colonbio, ch' è la migliore terra d'India per mercatanti. Quivi è il gengiovo in grande copia e del buono del mondo. (ibid.)

At the extremity of that forest towards the south, there is a certain city which is called Polumbum [Quilon], in which is grown better ginger than anywhere else in the world. (tr. Yule, from another volume in an edition only with preview.)

And da Conti, again:

Inque eo itinere mensem cum absumpsisset, totidem diebus Coloen, civitatem nobilem, venit, cujus ambitus duodecim millia passuum amplectitur. Gingiber qui colobi dicitur, piper, verzinum, cannellae, quae crassae appellantur, hac in provincia, quam vocant Melibariam, leguntur. (Kunstmann, p. 48)

In that journey, he occupied one month; and departing thence, he, in the same space of time, arrived at a noble city called Coloen, the circumference of which is twelve miles. This province is called Melibaria, and they collect in it ginger, called by the natives colobi [colombi], pepper, brazil wood, and cinnamon, which is known there by the name of crassa. (tr. Jones)

And Benjamin of Tudela (immediately following the section quoted in the long pepper post):

וְשָׁם יִמָּצֵא הַקָּנֶה וְהַזַּנְגְבִל וּמִינֵי בְשָׂמִים הַרְבֵּה (p. 91.1)

wəšām yimāṣê haqāneh wəhazangəbil ûmînê bəśāmîm harbēh

Cinnamon, Ginger and many other kinds of spices also grow in this country. [Chulam] (tr. Asher)

And some for Mecca:

•Garcia da Orta: in the same ginger colloquy as above.
•Vasco da Gama: Roteiro, in the same paragraph as above, where the spices are carried to Mecca.
•Felix Fabri: Hassler, p. 542.
•Ibn al-Mujāwir: Sprenger, p. 133. Note that Ross's source, Sprenger, translates الزنجبيل الطرى az-zanǧabīl aṭ-ṭarīy as eingemachter Zingiber 'preserved ginger'. The ordinary sense of طَرِىّْ ṭarīy is 'fresh; tender'. The Quran twice (16:14, 35:12) uses لَحْمًا طَرِيًّا laḥmā ṭarīyā 'fresh meat'. Sampson (Judges 15:15) found a לְחִֽי־חֲמֹור טְרִיָּה ləḥî-ḥămôr ṭəriyyāh 'new jawbone of an ass'. Perhaps if the sense is extended to 'moist', as above in the Talmud, then the distinction is between dried and not-dried, the latter including fresh, preserved, and pickled.
The indication being that it was a clearing-house and little was actually grown there.

The great Renaissance herbals do not add much, since ginger was well known in ancient times. Gerard, for instance, repeats what Dioscorides knew, adding a discussion of the correct appearance of the plant and a note that it does not survive in the cold. His section on names only has:

Ginger is called in Latine Zinziber and Gingiber: in Greeke, Σιγγίβερις and Γιγγίβερι: In French, Gigembre (EEBO for the 1633 edition; the 1597 only has the first Latin name).

Another factor may be that the brief period of ascendency over pepper that ginger enjoyed in the late Middle Ages was concluding, things returning to the state in ancient times, as they are still in today. For abbreviated references to the major sources up to the end of the 17th century, see Sloane's catalog, which agrees with Acosta:

In Jamaica & Insulis Caribeis ubique excolitur & luxuriat.

It is cultivated and abounds everywhere in Jamaica and the Caribbean islands.

Pegolotti's belledi comes from Arabic بَلَدْ balad, meaning a 'country; city, town; village; place, community', that is, a delimited area; the adjective form is بَلَدِى baladī 'indigenous; folk-'. Applied to ginger, it could mean 'common', that is, of lesser value, or 'native (to some place)'. Since beledi ginger seems to have been considered superior, the latter is more likely, and the place in question is India or more specifically the area around Calicut. In fact, it would appear that it came to be considered the name of place there, since Gerard de Malynes's bullionist The Canker of Englands Common Wealth lists prices for “Ginger of Beledin in Calicut,” “Ginger of Mechino,” and “Ginger in conſerue.” (EEBO; modern reprint).

In Spanish, baladí now primarily means 'insignificant, trivial'. (See also the longer entry in the 1726 RAE dictionary, to which deep links don't seem possible.) Hobson-Jobson considers this analogous to country. Ross considers the varied senses of Spanish baladí and gives a series of historical quotations, not having to do with ginger.

Da Conti relates some different kinds of ginger:

His in regionibus gingiber oritur, quod belledi, gebeli et neli vulgo appelatur. (p. 37)

In these districts grows ginger, called in the language of the country beledi, gebeli, and neli. (tr. Jones)

Gebeli is, as Hobson-Jobson explains (the DSAL version does not manage the footnote; see the Google Books scan), is 'mountain' ginger, from Arabic جَبَلِي ǧabalī. Neli in the Latin is a mistake for deli; it is Dely in the Italian text. This name is explained by Barbosa:

Nel regno di Cananor vi naſce del pepe, ma non gran quantità, & è molto buono, vi naſce del gengeuo, ma non troppo buono, il qual chiamano Dely, perché naſce appreſſo il monte Dely. (Ramusio, p. 311)

In the Kingdom of Cannanore there grows pepper, but no great quantity of it, and it is very good; there grows there some ginger, but not very good, which they call Delly, because it grows near Mount Delly. (tr. Ross)

The Arab world apparently had a different three part scheme for classifying ginger. Al-Muwaffak's كتاب الأبنية عن حقائق الأدوية Kitāb al-abniyah ʻan ḥaqāʼiq al-adwiyah 'Book of [the Foundations of the Realities of] Remedies', the first Persian materia medica, s.v. زَنْجَبِیلْ zanjabīl 'ginger', reads:

زنجبیل سه جنسست صینی و زنکی و مَلِیناوی ∴ و بهتر صینی بُوَذ انکه زنکی ∴ ملیناوی کِرد باشَذ و او را زرُنبای نیز کویند (p. 137)

zanjabīl sih jinssat ṣīnī wa zangī wa melīnawī : wa bihtar ṣīnī bowaẕ ān-kih zangī : melīnawī gerd bāšaẕ wa o rā zuronbai nīz gūyand

Ginger is of three kinds: Chinese and Zanzibar and Melinawi; and the best is Chinese, then Zanzibar; Melinawi is round and they also call it Zuronbai. (cf. Achundow)

It is not clear what Melinawi refers to; Ross glosses Zuronbai as 'resembling Zingiber zerumbet'. Below, commenter Alexander suggests that Melinawi is from ملین molayyen 'lenitive/laxative/emollient' and points out that زرنبا zuruṃbā (also زرنباد zuruṃbād) could refer to 'zedoary'. Hobson-Jobson has a single entry for both zedoary and zerumbet and the confusion between them. (Steingass also defines جدوار jadwār / زدوار zadwār / ژروار zharwār as 'zedoary'.) An obsolete English word for zedoary is setwall. The other passage of the Ancrene Riwle (p. 370) mentioned above refers to, “of gingiuere ne of gedewal, ne of clou de gilofre” 'of ginger nor setwall nor cloves'.

An excerpt from Bīrūnī's Materia Medica (كتاب الصيدنة في الطب Kitāb al-Ṣaidana fi al-Ṭibb) included in Zeki Validi Togan's compilation Bīrūnī's Picture of the World reads (p. 122):

زنجبيل الرطب منه بالفارسية شنكوير … و بالطخارية شكنرفين … يجلب من ارض بربر … والمعروف عند الصيادلة انه نوعان هندى وزنجى ويقال له الصينى ايضاً – ابو حنيفة : ينبت فى ارياف ارض عمان … واجوده الزنجى والصينى.
zanǧabīl ar-raṭbu min-hu bil-fārisīyahi šnkwyr … wa bil-ṭuḫārīyahi šknrfyn yuǧlab mina arḍi barbari … wal-maʿrūf ʿinda aṣ-ṣayādilahi ainnahu nawʿāni hindīy wa-zanǧīy wa-yuqālu la-hu aṣ-ṣīnīy ʾayḍʼa – abū ḥanīfah yanbutu fī aryāfi arḍi ʿumāna … wa-ʾaǧwadu-hu az-zanǧīy waṣ-ṣīnīy.

ginger fresh, for the Persians šnkwyr and for the Tocharians šknrfyn (šnkrfyr?; I don't know whether this is a misprint in the inexpensive edition and don't have ready access to a newer one) … it is brought from barbarian territory … and it is well known among druggists that there are two kinds, Indian and African, and there is also said to be a Chinese one - Abū Ḥanīfah: it grows in rural territory of Omān … and the best of it is the African and the Chinese.

None of the three categories given in Alfonso de Palencia's 1490 Universal vocabulario en latín y en romance (evidently modeled after emerging Latin-French dictionaries ― see here and here) are clear:

Zinziber. genera habet tria, Menagloſſa, Tangetes, ⁊ leptoſilax. Zinziber. es de tres maneras, Menagloſſa, Tangetes, Et leptoſilax.
(Note that there are two Zinziber entries and this first one is out of alphabetical order.) Up until this post, a Google Books snippet of Ross is the only search hit for leptosilax.

Ross's monograph ends with three specialized indices: of words cited by language, of places named with latitude and longitude, and of authorities quoted. Many, but not all, of the ginger words have already been given above. More can be found at M.M.P.N.D., Gernot Katzer's Spice Pages and Wiktionary. To all these, one more will be added here: Yoruba atalẹ̀. A number of African 'ginger' words (see here) are loans from Arabic, like Swahili tangawizi; or from English, like Zulu ujinji, Xhosa ijinjala, Igbo jinja. I believe this is from ata 'pepper' + ilẹ̀ 'earth'. (On the open vowel diacritic, see the peanut2 post.)

The next entry in that old dictionary raises an unrelated question. It is ilẹ-aiye 'world', as though 'earth' + 'earth', which certainly isn't inconceivable. Now ile, with a different vowel, is 'house'. And I have usually seen the three worlds of Yoruba cosmology explained as ilé-ọ̀run 'sky-house', so 'heaven'; ilẹ̀ 'earth'; and ilé-aiyé 'earth-house', so the habitable world. See, for instance, this paper. Furthermore, the term has been taken over by Ilê Aiyê, the first bloco afro, and Îlé Aiyé (The House of Life), a David Byrne film. (It seems e would be ê and ẹ é.) But sometimes it appears as ilẹ-aiye, such as here. To further confuse matters, the more modern Hippocrene dictionary has a lemma ilé-ayé 'world' and a sublemma ilẹ̀ ayé 'earth'. Perhaps someone who actually knows Yoruba can clear up whether there are two phrases, with separate etymologies.

Yakov Malkiel, who has written a book on the history and practice of etymology, in an earlier paper on its typology, calls out Ross's Ginger book as one of two instances of the extreme end of single word etymological monographs (the other being Flasdieck's Zinn und Zink: Studien zur abendländischen Wortgeschichte). An abbreviated version of the ginger etymology appears in Ross's book Etymology: With Especial Reference to English (part of Eric Partridge's Language Library series): a page and a half of text and a diagram. (The book is still in copyright, but I think it unlikely it will be reprinted after fifty years.)


Posted by MMcM at 8:18 PM

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

بندر، شاه بندر، قنسول!!... هزارویکشب، سندباد قصه

بندر ، به معنای لنگرگاه و بارانداز دریایی ، شهر ساحلی و شهر تجاری .

1) واژگان . بندر واژه ای فارسی و به همین صورت دخیل در هندی و عربی است . این واژه احتمالاً از ریشه «بند» به معنای بستن و بیشتر به مفهوم محوطه ای محصور بر لب دریا یا رودخانه بزرگ است ؛ همانندِ واژه عربی «سد». به نظر فولرس (ج 1، ص 267) «بندر» ممکن است از ترکیب «بند ـ در»، به مفهوم ورودی یا مدخل اسکله ، گرفته شده باشد. این واژه یا برابر آن در فارسی میانه دیده نشده است .

مفهوم بندر احتمالاً نشانه ای از تداوم سنتی شرقی است . معنای دوگانه آن ، یعنی «پناهگاهی بر لب دریا یا رودخانه » و «شهر و مرکز داد و ستد و ارتباطات » (که در مورد شهرهای محصور در خشکی نیز صدق می کند)، با واژه اکدی «کارُم » برگرفته از واژه سومری «کر » به معنای استحکاماتِ بندر، و موج شکن کاملاً مطابقت دارد. کارُم در کانش آناطولی ، خرابه های کنونی کول تپه نزدیک قیصریّه ، مشهور بوده است . در این کاوشگاه ، هزاران سند بازرگانی آشوری قدیم به خط میخی متعلق به هزاره دوم پیش از میلاد، به دست آمده است (رجوع کنید به لی مانز ، ص 1ـ10). همچنین در یونانیِ تسالی ، واژه «لیمین » (بندر) مفهوم بازار را نیز پیدا کرده است .

در فارسی «شاهْ بندر» به معنای مأمور گمرک و گیرنده مالیات است . در زبان سریانی جدید «شا(ه )بندر» به صورت عنوانی به معنای «قنسول در ترکی (شاه بندرِ اجنبی )» استفاده می شود، در حالی که همین لغت هنوز در زبان عربی به صورت نام خانوادگی به کار می رود. هم عنوان و هم منصب «شابندر» با «ملک التجار» عربی مشابه است . این عنوان یادآور منصب بابلی «وکیل تَمکاری » است .

واژه بندر وارد زبان ترکی نیز شده و در زبان عربی سوریه (بارتلمی ) و مصر هم رواج یافته است و [ در هر دو جا ] با معانی بازار و محل تجارت و مبادلات بانکی (بُکتور ، فولرس ) و حتی کارگاه (کوش ) به کار می رود.

منابع :

W. F. Leemans, "The importance of trade", Iraq , 39, (1977), 1-10; P. Schwart, Iran in Mittelalter , index, s.v. "bandar"; R. Vadala, Le golfe Persique , Paris 1920, passim; Vullers, Lexicon Persico - Latinum , I.

(/ د.اسلام ) ؛ با اضافاتی از ( ایرانیکا / ویلهلم آیلرس )

2) بررسی تاریخی . بندرهای اسلامی با بندرهای حوزه مدیترانه و بندرهایی که در سوی دیگر تنگه هرمز واقع اند، تفاوت کلی دارند؛ لنگرگاههای مدیترانه غالباً از فن آوری ساختمانی پیشرفته ای بهره مند بودند که میراث گذشته فنیقی یا رومی آنها بود. نمونه های اصلی این لنگرگاهها در ساحل شام ـ فلسطین ، نظایری در کارتاژ و ازمیر داشت . ویژگی این بندرها وجود بندری داخلی [ درونبومی ] بود، که بخشی از آن به دست بشر ساخته می شد، و بندری خارجی ، معمولاً طبیعی ، که خلیجی کوچک یا لنگرگاهی آن را تشکیل می داد. لنگرگاه داخلی نشانه بُعد نظامی مدیترانه بود، که کشتیها در آنجا باید از عوامل طبیعی ، و همچنین از ناوگان دشمن محافظت می شدند. لنگرگاههای داخلی غالباً دروازه ورودی ویژه ای داشتند که در دو طرف آن برجهای نگهبانی قرار داشت ؛ ورودی با زنجیری بین دو برج که قابل باز و بسته شدن بود، خصوصاً در شب ، حفاظت می شد. برعکس ، بندرهای جنوب و شرق سوئز، چنین خصوصیاتی نداشتند و معمولاً عبارت بودند از: خلیجها یا شاخابه های طبیعی ، لنگرگاههای ساحلی یا جزیره ای ، یا مصبّ رودخانه ها؛ برای مثال : اُبُلَّه * ، سیراف * ، صُحار * ، عدن * و جدّه * . البته برخی از آنها نیز استحکاماتی داشتند که آنها را از سمت خشکی حفظ می کرد. این امر، در مقایسه با مدیترانه ، از کمبود نسبی ناوگان جنگی در این دریاها، تا هنگام ورود اروپاییان و عثمانیان در قرن دهم /شانزدهم بدانجا، ناشی می شد.

بازرگانان و دریانوردان مسلمان از آمدورفت زیاد به بنادر مسیحی تا مدتها اکراه داشتند، در حالی که مسیحیان بندرت چنین بودند (فتوای فقیه مهدیه در 484ـ486 در این خصوص ، قابل توجه است ؛ رجوع کنید به ادریس ، ص 664). از سوی دیگر، در دریاهای شرقی ، هیچ رویارویی دینیِ به این اهمیت و ماهیت رخ نداد. مسلمانان عرب و ایرانی بیشتر به عنوان تاجر در هند و شرق افریقا دریانوردی می کردند. درنتیجه ، تعدادی از بنادر در طول ساحل غربی هند محل توقف دائمی این مسلمانان شد، و برخی از آنان تا شرق دور، بنادر مالایا و اندونزی ، پیش رفتند. این پیشروی اهمیت زیادی در اسلامی کردن این مناطق داشت .

الف ) بندرهای عربستان . بنادر شبه جزیره عربستان ـ از عمان در مشرق تا بنادر حجاز در مغرب ـ مناطقی است که مدتها پیش از اسلام ، سنت دریانوردی از آنجا جریان یافت ؛ در همان زمان ، دریانوردی سنتی همگانی بود. ایرانیان ، حبشیها و هندیها نیز در آن سهیم بودند، و ایرانیان بیشترین سهم را داشتند؛ برخی از اصطلاحاتِ دریاییِ عربی دارای منشأ ایرانی است . زبانِ مردم بندر صُحار، از بنادر اصلیِ عمان در دوره عباسیان ، فارسی بوده است . به گفته مقدسی (ص 96) «زبان مردم این منطقه تازی است مگر در صحار که به فارسی سخن می گویند... بیشتر مردم عدن و جدّه فارس اند ولی زبان فعلی عربی است ». دریانوردان عربِ صحار و مسقط ، مانند همتایانشان در بنادر ساحل جنوبی ، در استفاده از بادهای موسمی برای سفر به هند و شرق افریقا، مهارت زیادی به دست آوردند.

بندرهای عربستان با راههای کاروانرو با شهرهای تجاری داخلی ، مانند مکه ، یا از راه کشتیرانی ، با بندرهای خلیج فارس و دریای سرخ ارتباط داشتند. این شهرها و بندرهای تجاری نیز به نوبه خود غالباً ایستگاه پخش کالاهایی بودند که نهایتاً به بنادر مدیترانه ایِ ساحلِ شام ـ فلسطین و مصر می رسید؛ اما در اوج رونق عراق در دوره عباسی ، بنادر خلیج فارس به طور نسبی اهمیت یافتند و بخشی از تجارت شرق مستقیماً به سیراف ، اُبُلَّه و بصره * منتقل شد. در دوره های دیگر، احتمالاً کشتیهایی که مستقیماً به جدّه می رفتند از کنار عدن می گذشتند، اما خلیج فارس و دریای سرخ مملو از مشکلات ناشی از کشتیرانی و خطراتی بود که با مشکلات اقیانوس هند فرق داشت ؛ ظاهراً جز در مدت سه قرن رونق عباسیان که طی آن بغداد و بصره مانند مغناطیس «کشتیهای چینی » را به پیش ـ بندرهایشان یعنی سیراف و اُبُلَّه جذب می کردند، برای بیشتر این حمل و نقل دریایی ـ که مسیری طولانی داشت ـ از پایانه های آشناتری در کرانه های عمان ، حضرموت و یمن ، استفاده می شد. در اواخر قرون وسطا، عدن مهمترین بندر انتقالات دریایی برای تجارت شرق شد؛ مشابه آنچه اسکندریه در تجارت مدیترانه بود. این دو بندر که دو پایانه مسیر ادویه ، یعنی مکمل دریایی جاده ابریشم ، بودند، از دریا، زمین و رودخانه با هم ارتباط داشتند. دوران تفوق عدن با دوران فاطمیان ، ایوبیان و ممالیک مقارن بود، اما این بندر پیش از آن در اوایل دوره عباسیان نیز برتری داشت . یعقوبی (ص 319) عدن را «بندر کشتیهای چینی » می نامد؛ مقدسی (ص 97) تجارت آن را وصف می کند، و از ثروت تاجران آن بیش از آنکه مؤلفان همعصرش درباره ثروت تجار سیراف نوشته اند، سخن می گوید. عدن احتمالاً بین المللی ترین بندر عربی بوده است . عمده شرکای تجاری مستقیم خارجی آن ، بنادر هند بودند و به گفته ابن بطوطه (ج 1، ص 260) ظاهراً هندیها مانند مصریان سهم بزرگی در میان تجار عدن داشته اند. در این دوره ، یهودیان بخش مهم دیگری از بازرگانان عدن را تشکیل می دادند و به سبب ارتباطاتشان ، که از اروپا تا هند گسترده بود، صاحب اعتبار و نفوذ بودند (گویتین ، رجوع کنید به منابع ).

ب ) بصره و خلیج فارس . بصره ، در حدود چهار فرسخی غرب شط العرب (ابن حوقل ، ص 235)، از طریق دو آبراهِ نهر اُبُلَّه در جنوب و نهرالمَعْقل در شمال با شط العرب مرتبط بود. این دو نهر که از شط سرچشمه می گرفتند، پس از تشکیل نیمدایره ای ، در نزدیکی بصره به هم می رسیدند و به شبکه ای از آبراههای کوچکتر تقسیم می شدند که شهر را به قسمتهای مختلف تقسیم می کردند. جزر و مد، بر دو آبراه اصلی تأثیر می گذاشت ، به طوری که اگر با مهارت از آن استفاده می شد، کشتیهای دریاپیمای سبک می توانستند به ناحیه کَلاّ ء بندر بصره برسند (ابوالفداء، ص 57؛ ابن حوقل ، همانجا و نقشه ص 20؛ این نقشه آبراه سومی را به سمت جنوب نهر اُبُلَّه نشان می دهد که در متن ذکر نشده است ). تجار بزرگی که به بصره می رفتند، ناگزیر بودند که در اُبُلّه (در ساحل غربی شطّ) یا در سیراف (در ساحل خلیج فارس ) توقف کنند؛ این بندرها پایانه های کشتیهایی بودند که از هند و چین می آمدند (یعقوبی ، ص 323، 365؛ طبری ، سلسله اول ، ص 2384). اهمیت سیراف را، علی رغم تسهیلات آشکار اُبُلّه که محلی نزدیکتر به بصره برای انتقالات دریایی بود، در دو عامل می توان جستجو کرد؛ یکی دشواری رسیدن و ورود به مصبّ شط . مهمترین خطری که کشتیهای عازم اُبُلّه با آن روبرو بودند آبتلهایی خطرناک (پشته هایی از گل و لای و شن و ماسه که در عمق کمی زیر آب قرار داشت ) بود که برای اجتناب از آنها از داربستهای چوبی «خَشَبات » در مسافتی دور از ساحل استفاده می کردند و با نگهبانان و آتشهایی که در شب می افروختند به کشتیها هشدار می دادند (مسعودی ، ج 1، ص 230)؛ خطر دیگر، گرداب («خور») داخل شطّ نزدیک به بندر اُبُلّه بود که کشتیهای بسیاری را نابود می کرد، تا اینکه ظاهراً دختر یکی از خلفای عباسی مشکل را با ریختن مقادیر زیادی سنگ در محل ، به خرج خودش ، حل کرد (ابن حوقل ، ص 237). بعلاوه ، سیراف پایانه ای برای راههای کاروانرو متصل به شیراز و سایر مراکز داخل ایران بود؛ و این ، دلیل دیگر رونق این بندر بوده است .

این امر که کشتیهای بزرگ دریاپیما نمی توانستند فراتر از اُبُلّه بروند، مانعی برای حمل و نقل نبود؛ کالاها را با کشتی کوچکتری ، نه فقط به بصره بلکه به بغداد و حتی نقاط شمالی تر حمل می کردند. به هر حال ، لنگرگاه رودخانه ای کَلاّ ء در شرق بصره با مِربَد * ، محل اقامت کاروانها، در غرب برابری می کرد؛ درست مانند لنگرگاه رودخانه ای بغداد که نزدیک محل پیوند دجله با فرات از طریق نهر عیسی بود. تمام این عوامل ترکیب شدند تا شبکه ای وابسته از راههای دریایی ، رودخانه ای و کاروانرو میان سیراف ، اُبُلّه ، بصره و بغداد تشکیل شود که نقش اساسی در تجارت کلان شرق و غرب ایفا می کرد. مورخان و جغرافی دانان قدیم در آثارشان به این موضوع اشاره کرده اند؛ مثلاً طبری (سلسله سوم ، ص 272) در شرح وقایع 145، زمانی که منصور عباسی بغداد را می ساخت ، موقعیت بغداد را چنین ارزیابی می کند: «این دجله است . مانعی میان آن و چین وجود ندارد؛ هر چیزی که ماورای دریاهاست برای ما از این طریق می رسد، و آزوقه از جزیره ] تقریباً موصل کنونی [ و ارمنستان و از جاهای دورتر از آنها برای ما ] به اینجا [ می رسد. و این فرات است . همه چیز از دمشق و رَقّه * و از جاهای دورتر از آنها از طریق آن به ما می رسد.»

سه قرن اول دوره عباسیان ، شاهد برتری بنادر خلیج فارس بود که منازل مهمی در مسیر اتصال خاور نزدیک اسلامی و مدیترانه با شرق بودند. در این زمان بود که کشتیهای مسلمانان می توانستند تا چین پیش بروند. خانفو * ، که معمولاً آن را همان کانتون می دانند، پایانه شرق دورِ این دریانوردان و تجار مسلمان اهل سیراف ، اُبُلّه ، بصره و بغداد بود، در حالی که اگر اطلاعات مراکب الصینیه مؤلفان عرب آن دوره را درست فهمیده باشیم ، احتمالاً سیراف بندری دائمی برای ملاقات با همتایان چینی آنها بوده است . ارتباط مستقیم و مهم بنادر خاور نزدیک اسلامی با چین را فقط مورخان و جغرافی دانان مسلمان ضبط نکرده اند ( اخبار الصین و الهند ) بلکه در اثر تخیلی سفرهای سندباد در مجموعه هزار و یکشب نیز شرح داده شده است . اما افول سیاسی و اقتصادی عراقِ دوره عباسیان که در قرن چهارم شروع شده بود، بی اهمیت شدن این بنادر را به دنبال داشت . تا قرن پنجم ، بغداد و بصره به تصویر رنگ پریده ای از گذشته خودشان تبدیل شدند، و فعالیت اُبُلّه و سیراف بکلی متوقف گردید. این عوامل ممکن است بر سمتگیری مجدد مسیر دریایی به سوی بندرهای جنوب عربستان و دریای سرخ تا حدی اثر گذاشته باشد. به همین سبب ، بندرهای مصر و بویژه اسکندریه ، بازارهای عمده در تجارت شرق و غرب شدند.

اما بندرهای عمان و خلیج فارس برخی از این آمد و شدها را در اختیار گرفتند. بندر جزیره کیش (عربی : قیس ) و هرمز تا حدی جانشین سیراف شدند. نخست رقابت شدیدی میان کیش و هرمز به وجود آمد، اما حاکم کیش بر امکانات دریازنیِ محل خود و ناوگان بزرگی که در اختیار داشت اصرار ورزید. فعالیتهای این ناوگان ، که ادریسی آن را گزارش داده (ج 1، ص 156ـ157)، بر انحراف مسیرهای دریایی از خلیج فارس به عدن و دریای سرخ تأثیر داشت (مانند تأثیر عربهای رأس الخیمه بر کشتیرانی بریتانیا در خلیج فارس در قرن دوازدهم / هجدهم و اوایل قرن سیزدهم / نوزدهم ، پیش از آن که «ساحل دریازنان » تبدیل به «سواحل متصالح » شود ] رجوع کنید به قواسم * [ ). نهایتاً حکام هرمز برتری یافتند و بتدریج بندرهای عمان و بحرین را نیز در اختیار گرفتند. اهمیت بین المللی هرمز حتی تا پس از ورود اروپاییان به اقیانوس هند و اشتیاق شاهان صفوی به تجارت با آنها، ادامه یافت . هنگامی که پرتغالیها به مدتی کوتاه در قرن دهم / شانزدهم ، و دیگران ، بخصوص بریتانیا، مدتی طولانی در قرن یازدهم / هفدهم ، بیشترین سهم تجارت اقیانوس هند را در اختیار گرفتند، مسیر بندرهای خاور نزدیک را به مسیرهای عمده خود در طول دماغه امیدنیک افزودند؛ در آنجا بندرهای خلیج فارس بر بندرهای عربستان جنوبی و دریای سرخ ترجیح داشتند. هرمز در قرن یازدهم / هفدهم جای خود را به بندرعباس داد و جایگاهی مشابه موقعیت سیراف پانصد سال قبل به دست آورد؛ محل سابق بصره تغییر کرد (محل امروزی شهر زُبیر) و به سمت شرق منتقل شد و در آنجا وظایف سلف خود و اُبُلّه رو به زوال را با هم ترکیب کرد؛ و بغداد مجدداً محل ورود و عزیمت کشتیهای کوچک رودخانه پیما و کاروانها شد. این نوزایی بندرهای خلیج فارس بر پیشرفت شرکای تجاری داخلی آنها چون حلب ، تبریز و نهایتاً بنادری چون اسکندرون ، طرابزون و ازمیر تأثیر نهاد.

ج ) اسکندریه و دیگر بندرهای مصر . اسکندریه در قرنهای پنجم تا نهم /یازدهم تا پانزدهم ، بزرگترین مرکز تجارت شرق ـ غرب بود، هرچند از 332 ق م که اسکندر کبیر آن را تأسیس کرد، به عنوان بندر اصلی مصر فعال بود. یکی از عوامل برتری اسکندریه ، احتمالاً افول بنادر خلیج فارس بوده است که قبلاً ذکر شد؛ دیگری رشد اقتصاد اروپا و در نتیجه گسترش کشتیرانی ایتالیا، فرانسه و کاتالونیا از قرن پنجم /یازدهم به بعد. روش دریافت ادویه و دیگر محصولات شرق در اسکندریه ، در قرنهای مختلف متفاوت بود، اما راههای معین و ثابتی داشت ؛ یکی استفاده از نیل به عنوان بخشی از مسیر: کالاها را در بندرهای دریای سرخ چون عَیذاب یا قُسَیْر تخلیه و با کاروان به بندرهای کنار رودخانه آسوان ، قُوص یا قُنا حمل می کردند و از آنجا با قایق باری به ساحل مدیترانه می بردند؛ بعلاوه ، از بندرهای منتهای شمالی دریای سرخ (قلزم * و جانشین آن سوئز، طور، اَیْلَه ) نیز استفاده می کردند. هرچند غربی ترین شاخه نیل به اسکندریه نمی رسید، بنادر مصبّ رودخانه یعنی رشید ، دِمیاط و تِنّیس تحت الشعاع این بندر بودند. علت این امر، گستردگی دو لنگرگاه اسکندریه بود، و نیز عوامل دیگری چون آبراهی که در فُوَّه به شاخابهایی تقسیم می شد و نیل را به اسکندریه پیوند می داد. از این آبراه که متناوباً گل و لای می گرفت و لایروبی و تعمیر می شد، احتمالاً در قرون اولیه ، به هنگام طغیان نیل ، استفاده می شده است (ابن حوقل ، ص 140). اما بنا به اظهار سیاحان اروپایی ، بعدها، طریق متداول برای حمل و نقل میان اسکندریه و نیل ، استفاده از راه زمینی کوتاه به سمت مصبِ رشید بود. حمل و نقل زمینی به سوی نقاط جنوبی تر یا قاهره با استفاده از چارپایان ، امری استثنایی شد. ارزانی حمل و نقل از طریق آب (به گفته ناصر خسرو ] ص 67 [ «هر کشتی را دویست خروار بار می کنند») و سختی عبور از آبراههای بیشمار دلتا، بویژه در موسم طغیان ، به استفاده تقریباً انحصاری از مسیر اسکندریه ـ رشید انجامید.

لنگرگاههای اسکندریه ، هم طبیعی هم مصنوعی ، اما بیشتر طبیعی بودند. شبه جزیره ای باریک ، که به سمت شمال بیرون آمده بود، دماغه ای داشت که به سوی شرق و غرب امتداد یافته بود. بنابراین ، دو خلیج بزرگ و تا حدودی محفوظ به وجود آمده بود که محل دو لنگرگاه شرقی و غربی اسکندریه بود (برای مثال رجوع کنید به پیری رئیس ، ص 700ـ703، و نقشه ص 704ـ705). بخش غربیِ لنگرگاه شرقی ، بندر بین المللی اصلی و تنها بندر قابل دسترس برای کشتیهای غیر مسلمانان بود؛ بندر غربی که لنگرگاه قدیمی نیز خوانده می شد، به کشتیهای مسلمانان اختصاص داشت . فانوس دریایی مشهوری که در عهد باستان ساخته شده بود سبب شگفتی جغرافی دانان قدیمی مسلمان و ظهور افسانه هایی چون آینه سحرآمیز بود. این فانوس در زمان دومین دیدار ابن بطوطه در 750 ویران شده بود (ج 1، ص 39). در 877، قایتبای ، سلطان مملوک ، بر خرابه های این فانوس دریایی برج دیده بانی ساخت و سلطان سلیم اول عثمانی و سلیمان قانونی بعدها برای آن استحکاماتی تعبیه ، و آن را با توپ سنگینی مجهز کردند (اولیاچلبی ، ج 10، ص 691).

در اوج رونق اسکندریه ، ویلیام صوری (1130ـ1186 میلادی ) آن را «مرکز تجاری دو جهان » نامید و گفت که «تمام عطریات ، جواهرات و سایر کالاهای قیمتی که در اروپا نبود از هند، سبا و عربستان ، و از حبشه و ایران و ممالک مجاور آن از طریق دریا و نیل به اسکندریه آورده می شد...» ( > تاریخ ممالکی که بعضاً از راه دریا پیموده شده است < ، ج 1، ص نوزده ، 26، 27). دیوان عوارض سلطان ، از کشتیها و کالاها و مسافران عوارض مختلفی می گرفت ، و به گفته کسانی چون ابن جبیر (ص 13ـ 18)، که در 579 از این بندر گذشت ، بازرسیِ آمد و شد مسیحیان و مسلمانان ، و تجار و زائران ، دقیق و بدون تبعیض بوده است . درآمد خزانه سلطان به احتمال زیاد، قابل توجه بوده ، اما پراکندگی گزارشها، مانع تهیه تصویر منسجمی از آن می شود؛ در 703/1303، یک کشتی فرانسوی چهل هزار دینار مالیات برای بار خود پرداخت ؛ میزان درآمد در 721/1321، پنجاه هزار دینار بود؛ یک حکمران قرن نهم /پانزدهم عایدی اسکندریه را روزی هزار فرینتی (دینار) برآورد کرده است . به هر حال ، عوارض تنها بخشی از درآمد مصر از طریق بندر اسکندریه بود؛ سود اصلی همچنان از فعالیت تجاری و اقتصادی اسکندریه حاصل می شد. بعلاوه ، دست کم در قرنهای اولیه ، کشتیهای سلطان ، مانند کشتیهای خصوصی سایر صاحب منصبان عالیرتبه ، نیز در این تجارت شرکت داشتند. اما ظاهراً تجار و کشتیهای مسیحی بیشترین آمد و شد میان اسکندریه و بنادر مهم اروپای مسیحی را انجام می دادند. بعلاوه ، شرکای تجاری عمده ، مانند ونیز و جِنووا و مارسی و بارسلون (برشلونه * )، هیئتهای بازرگانی دائمی و همچنین تسهیلاتی در اسکندریه و برخی از دیگر بندرهای مسلمانان داشتند که به آنها «فُنْداچی » (به عربی «فندق ») می گفتند. کالاهای مختلفی از طریق اسکندریه حمل می شد، اما مهمترین کالا، ادویه شرقی بود که به اروپا می بردند؛ یکی از انواع مطلوب واردات از اروپا، موادی مانند الوار و آهن و قیر و تسلیحات بود که گاهی پاپ ورود آنها را منع ، و گاه بدون مالیات ، اعلام می کرد. واردات برده ، عمدتاً از مناطق دریای سیاه و قفقاز از راه ترکیه نیز مداوم بود. بعلاوه آمد و شد زوار مسلمان و مسیحی از طریق بندر اسکندریه ، آمد و شد همیشگی و خاص این بندر بود. زوار مسلمان از مغرب * غالباً از راه دریا به اسکندریه می آمدند و سپس از طریق نیل به بندرهای رودخانه ای ، چون قوص یا آسوان ، می رفتند، سپس برای عزیمت به جَدّه ، از راه خشکی عازم قُسَیر یا عیذاب می شدند. دیگران از مصر سفلی ' به قلزم می رفتند و از آنجا یا سفر زمینی را ادامه می دادند یا دوباره با کشتی به سوی جار * یا جدّه می راندند. زوار مسیحی گرچه عموماً با کشتی به یافا * یا سایر بنادر نزدیکتر به اورشلیم می رفتند، غالباً از اسکندریه نیز می گذشتند؛ بویژه کسانی که زیارت کوه سینا را نیز به زیارتشان می افزودند.

کشف مسیر دماغه ] امیدنیک [ ، بتدریج به برتری اسکندریه به عنوان مهمترین بندر شرق ـ غرب پایان داد، هر چند اسکندریه در تمام جنبه ها اهمیت نسبی خود را حفظ کرد و فقط گشایش آبراه سوئز در 1286/1869 را می توان تاریخ پایان نقش این بندر به عنوان مرکز تجارت عبوری و سفر دانست . ازینرو در قرن یازدهم هجری ، اولیا چلبی اسکندریه را بندری بزرگ وصف کرده است که هر سال حدود سیصد تا چهار صد کشتی اروپایی (فرنگی ) به آن آمد و شد می کردند و نمایندگان شاهان متعدد ] مسیحی [ در آنجا سکونت داشتند (ج 10، ص 678ـ 679، وصف اولیاچلبی از اسکندریه ، ج 10، ص 668ـ707، بسیار کامل و آموزنده است ).

قاهره به همراه اسکندریه ، رشید، دمیاط و تِنّیس به عنوان بندر رودخانه ای عمل می کرد که به بغداد همراه با بصره ، اُبُلّه و سیراف بی شباهت نبود. در دوره عثمانی ، این نقش به بولاق * در حومه قاهره منتقل شد، که شاهدانی چون لئوی افریقایی * و اولیاچلبی اهمیت آن را به روشنی بیان کرده اند. به گفته لئوی آفریقایی (ص 508ـ509)، گاه حدود صد کشتی کوچک در بندر بولاق دیده می شد، و تعداد معینی از مأموران مالیاتی سلطان در آنجا مستقر بودند. اولیا چلبی آن را بندری می خواند که کالاها «از هفت اقلیم » در آنجا جمع می شد، سالانه ده هزار کشتی از انواع مختلف به آنجا می رفت ، و انبار مهمات سلطان در آنجا قرار داشت ؛ بعلاوه سوابق و اداره آمد و شد در بنادر دیگر مصر چون دمیاط و رشید و آسوان در بولاق قرار داشت . همچنین ، به گفته اولیاچلبی ، در بولاق هفتاد و سه «خان » ] = کاروانسرا [ وجود داشت که به تجار ثروتمند و شرکای آنان در هند، یمن ، اروپا و ترکیه متعلق بود (ج 10، ص 291ـ294). با اینهمه ، بولاق واقعاً به عنوان بندر دریایی تمام عیار عمل نمی کرد؛ تمام شواهد نشان می دهد که بیشتر کالاها با کشتیهای کوچکی چون جَریم برای انتقال به محلهای دورتر، به مصبهای رشید یا دمیاط حمل می شده است .

سایر بندرهای پر رفت و آمد ساحل مدیترانه ای مصر، رشید، دمیاط و تِنّیس بود. رشید که مدتی طولانی بندری نظامی بود، تا اواخر دوره ممالیک به روی کشتیرانی خارجی بسته بود (هاید ، ج 2، ص 428ـ429، رجوع کنید به منابع ؛ برای دوره عثمانی رجوع کنید به اولیاچلبی ، ج 10، 707ـ716). پس از قرن هفتم / سیزدهم ، که حملات صلیبیون و اقدامات متقابل ممالیک ، بندر دمیاط را برای کشتیهای دریارو مسدود کرد، این بندر رو به زوال گذاشت ؛ با اینهمه ، شهر که به قسمت علیای رود انتقال یافته بود، به عملکردش به عنوان بندر ادامه داد، گرچه کالاها را می بایست با قایقهای کوچک به کشتیهای پهلو گرفته در مصبّ حمل می کردند (برای دوره عثمانی رجوع کنید به اولیاچلبی ، ج 10، ص 737ـ 745). تنّیس ، واقع در جزیره ای در دریاچه مَنْزَله و پیوسته به شاخاب دمیاطِ نیل ، نیز کار بندر را می کرد؛ ناصرخسرو (ص 65ـ66) از حدود هزار کشتی ، که به اسکله بسته شده بودند، یاد می کند. اما تنّیس عاقبت بر اثر حملات مکرر ناوهای جنگی و دریازنان مسیحی از بین رفت .

الفَرَما (یا الفَرْما)، پلوسیوم باستانی ، نمونه ویژه ای از این بنادر بود که در قرون اولیه اسلامی ، هنوز کار بندر را انجام می داد. موضع آن ، بر ساحل شمال قلزم ، کوتاهترین راهِ ارتباط زمینی میان مدیترانه و دریای سرخ را نشان می داد. ابن خرداذبه (ص 153ـ154) آن را بندری خوانده که تجار یهودی رَذانیّه * از آن استفاده می کرده اند؛ آنان از اروپای غربی (فرنجه ) به آنجا می آمدند و کالاهای خود را از 25 فرسخی به قلزم حمل می کردند، در آنجا دوباره سوار کشتی می شدند و به جار، بندر مدینه ، و جدّه ، و بندر مکّه می رفتند؛ و از این بندرها می توانستند به چین و هند برانند؛ و در بازگشت کالاهای شرقی به قلزم می آوردند؛ سپس آنها را به الفرما حمل ، و دوباره به قصد اروپای غربی یا قسطنطنیه ، بار کشتی می کردند. اما فعالیت الفرما، در پایان قرن چهارم ، تا حدی به دلیل خشک شدن شاخاب پلوسیاکِ نیل ، متوقف شد.

د) بندرهای ساحل شام ـ فلسطین . بندرهای این ساحل را می توان به سه دسته تقسیم کرد: بنادر جنوب که عمدتاً با بیت المقدس ارتباط داشتند؛ بندرهای میانی که با دمشق مرتبط بودند؛ و بندرهای شمال که به طور عمده در خدمت حلب بودند. بندرهای اصلی جنوب ، غزه * و عسقلان * و یافا؛ بندرهای میانی ، عکّا * و صور * و صیدا * و بیروت * و طرابلس ؛ بندرهای شمالی ، لاذقیه * و طرطوس * و انطاکیه * و اسکندرون * و پیاس بودند. جاده های ساحلی ، این بندرها را به یکدیگر و به مصر و آناطولی متصل می کردند. در اینجا بود که مسلمانان برای اولین بار و به طور مداوم با دریای مدیترانه ارتباط پیدا کردند؛ اگرچه این ارتباط در دو قرنی که صلیبیون حکومتهای کوچک محلی تشکیل می دادند دچار تغییرات شدیدی شد. تعیین اینکه کدام یک از این بندرها مهمتر بوده دشوار است ، اما برخی ویژگیهای کلی آنها را می توان تشخیص داد؛ یافا به عنوان بندر زائران عازم بیت المقدس اهمیت داشت . دمشق که یکی از پایانه های داخلی اصلیِ آن بخشی از مسیر ادویه بود که از طریق عدن یا جدّه از عربستان می گذشت و از دریای سرخ به بندرهای مصر می رفت ، کار بندرهای میانی از قبیل بیروت و صور و عکّا را بهبود می بخشید. در دوره عثمانی ، بندرهای شمالی اهمیت یافتند، که ناشی از رشد حلب به عنوان انبار کالاهای تجاری رسیده از راههای دور بود، و البته آن هم معلول تجدید حیات مسیرهای خلیج فارس و ایران ، و نیز کوتاهی مسیر از مرکز عثمانی به حلب و عراق بوده است .

سرنوشت لنگرگاههای داخلی این بنادر، تحولی را که مشخصه بیشتر این بندرهای مدیترانه ای در دوره اسلامی بوده است ، نشان می دهد. لنگرگاههای داخلی که وابسته به بناهای ساخته شده به دست انسان ، مانند موج شکنها، بود، رو به نابودی رفتند، زیرا که آن صناعت ، که عمدتاً منشأ رومی داشت ، بتدریج فراموش شد. برای مثال ، مقدسی در وصف عکّا (ص 162ـ 164) می گوید که وقتی احمدبن طولون (حک : 254ـ270) خواست برای عکّا دیوار دریایی بسازد معلوم شد که معماران خبره در چنین فنی یافت نمی شوند؛ عاقبت شخصی ـ پدربزرگ مؤلف ـ را که هنوز با این فن آشنا بود، پیدا کردند. از سوی دیگر، استحکامات بندر در دوره اسلامی به اوج خود رسید. خلیفه متوکل عباسی (حک :232ـ247) مجموعه کاملی از بندرهای مدیترانه ای در اختیار داشت که برای مقابله با حملات فزاینده کشتیهای روم شرقی استحکامات فراوانی داشتند. اما افول بنادر محلی ادامه یافت ، و به گفته پیری رئیس در کتاب بحریه ، در قرن دهم بیشتر آنها لای و لجن گرفتند یا به صورتی در آمدند که فقط کشتیهای کوچک می توانستند وارد آنها بشوند.

ه ) بندرهای افریقیه و مغرب . تداوم تاریخی و تغییر شگرف ناشی از شرایط تقریباً خارجی ، وجه مشخصه این بندرهاست . تداوم وضع قدیم در این بندرها در سراسر سده های میانه غالب بود. در این دوره ، بندرهایی چون بیجاوه ، تونس ، مهدیه و طرابلس ، مانند اسلاف مستقیم یا غیرمستقیم باستانی خود، کاربرد داشتند؛ یعنی به صورت بندرهای بازرگانی ، پایگاههای نیروی دریایی و پایگاههای راهزنان دریایی بودند. ارتباطات تجاری با شرق اسلامی و اروپای مسیحی ، علی رغم ماهیت مقابله جویانه دو طرف مدیترانه ، وجه مشخصه غالب باقی ماند. تغییر در قرن دهم رخ داد. هنگام تبدیل الجزایر، تونس و طرابلس به امیرنشینهای ترک که اسماً «ایالتهای » تابع استانبول ولی در واقع مستقل بودند ] رجوع کنید به قُرصان * [ ، این نظم معکوس شد و تقابل ، وجه غالب روابط شد. باز هم هدف اقتصادی بود، اما شور و حرارت دینی این غازیان دریایی ، که در آغاز از ترکان بودند، نقش تسریع کننده در ایجاد این سه ایالت داشت .

در دوره امویان اندلس ، شکوفایی اقتصادی و نیاز به ناوگان جنگی سبب رشد بندرهای پر فعالیت ، خصوصاً در ساحل مدیترانه ، شد. المَریّه * پایگاه اصلی دریایی و محل زرادخانه خلیفه نیز فعالترین بندر تجاری بود؛ ارتباطات آن با نواحی ماورای دریاها شامل اسکندریه و بندرهای ساحل شام و فلسطین می شد؛ کشتیرانی میان آنجا و اسکندریه غالباً مستقیم و بدون توقف انجام می گرفت (گویتین ، ج 1، ص 302). از میان بنادر دیگر، بندر دانیه * ، کرسی امیرنشین مجاهد، شایان ذکر است که غزوه دریایی آن در قرن پنجم ، از پدید آمدن



امیرنشینهای ترک در شمال افریقا در پانصد سال بعد خبر می داد. بالاخره قرطبه و اشبیلیه ، هر دو در وادی الکبیر * (گوادالاکیویر)، نقش بنادر رودخانه ای را داشتند. سرانجام ، تکامل تدریجی «رِکُن کویستا » ] مجموعه عملیات دولتهای مسیحی برای پس گرفتن اراضی شبه جزیره ایبری از مسلمانان [ ، به کار این بنادر اسلامی پایان داد، که بر وضع کلی کشتیرانی مسلمانان در مدیترانه اثر نهاد.

در نتیجه ، بندرهای غرب اسلامی ، در مقایسه با بندرهای شرق مدیترانه ، جایگاهی درجه دو یافتند. علت را ممکن است در این واقعیت جُست که بندرهای شرق ، در مرکز تجارت و سیاحت شرق و غرب و نهایتاً در گسترش اروپا موضع حیاتی داشتند. از سوی دیگر، بنادر غرب هرچند غالباً با اهمیت بودند، فقط نقش محلی داشتند؛ چنانکه حمل و نقل طلا و برده در ماورای صحرا که از طریق این بندرها صورت می گرفت ، هرگز به اهمیت شرق نرسید.

و) بندرهای ترکیه و دریای سیاه . در آناطولی پیش از عثمانی ، بندرهای سواحل جنوب و شمال سهم مهمی در تجارت عبوری (ترانزیت ) داشتند که آمد و شد مناطق دریای سیاهِ روسیه ، قفقاز و آسیای میانه را با مدیترانه و اروپا برقرار می کرد. همچنین باید از طرسوس * ، پایگاه عمده دریایی خلافت عباسیان در مدیترانه ، در سه قرن اول ، یاد کرد؛ هرچند هنگام تسلط سلجوقیان بر آناطولی ـ که در نتیجه آن طرسوس جزو «دارالاسلام » شد ـ دیگر جایگاه خود را از دست داده بود. در سلطه این خاندان ، علانیه و انطالیه در ساحل جنوبی بسرعت توسعه یافتند و با راههای کاروانرو با سامسون و سینوپ در ساحل شمال مرتبط شدند؛ شرکای تجاری اصلی این دو شهر، بنادر سُدَق ، کفه و تَنا (در ترکی آزاق : آزوف امروزی ) در کرانه شمالی دریای سیاه بودند. لاجازو (به ترکی اَیاس ؛ محلی بر ساحل شمال غربی خلیج اسکندرون ، امروزه آبادی یومورتالق ) و طرابزون ، که بیشتر در دست مسیحیان بودند، نقش مشابهی داشتند و در حمل و نقل جاده ابریشم یا مسیر ادویه نیز، که از آسیای میانه یا از خلیج فارس می آمد، جایگاه مهمی پیدا کرده بودند. در میان کالاهایی که از طریق بنادر دریای سیاه حمل می شد، بردگان از روسیه جنوبی و قفقاز، گرانبهاترین و دائمی ترین کالا بودند. این تجارت تا زمان عثمانیان ادامه یافت و به سوی مراکز ترکیه و مصر و نیز به سمت کشورهای دیگر، از جمله ایتالیا، جریان داشت .

بنادر آناطولی غربی مثل بلاط * ، اِفِسوس ] ایاسلوق * [ ، ازمیر یا فوچه در دوران پیش از عثمانی تقریباً جایگاه درجه دوم داشتند. پیشرفت شگفتی آور ازمیر به مقام برتر در شرق طالع (لوان ) و احتمالاً تمام شرق مدیترانه فقط در اواخر قرن دهم رخ داد. این شکوفایی ، که در قرن یازدهم و دوازدهم به اوج خود رسید، تا اندازه ای به سبب تجدیدحیات مسیر خلیج فارس بود (رجوع کنید به سطور پیشین ) که به سبب آن ازمیر یکی از خروجیهای مدیترانه شد. علت دیگر ظاهراً قدرت اقتصادی آناطولی قرن یازدهم بود که تا آن زمان دست کم گرفته شده بود. ازمیر به عنوان پایانه روزهای آخرِ جاده ابریشم یا جاده ابریشم و «موهر » ] = پارچه ای از موی نوعی بُز آنقره [ عمل می کرد؛ چون ، ابریشم که از طریق ایران ، و موهر که از طریق آناطولی می آمد، در میان کالاهای صادراتی به اروپا سهم مهمی داشت . اولیاچلبی کاروانهای بزرگ و فراوانی را که از طریق ایران می آمدند و کشتیهای عازم از کشورهای اروپایی را ـ که مرتباً توقف می کردند ـ سالی حدود هزار کشتی ذکر می کند. لنگرگاه داخلی مدتی طولانی لای و لجن گرفته بود، اما خلیج بزرگ لنگرگاه خوبی داشت . یک گروه تجاری اروپایی ، پیوسته ، در ازمیر مستقر بودند تا حدی که «انسان تصور می کرد که در فرنگستان است ». در طول ساحل بندر، فرانکها محله مخصوصی داشتند، و قایقهای کوچک کالاها را تخلیه یا بارگیری می کردند؛ چون کشتیهای بزرگ باید در فاصله ای دور از ساحل لنگر می انداختند (اولیاچلبی ، ج 9، ص 96ـ97). از میان تجار اروپایی ، نمایندگان کنسولی و کشتیهای عبوری متعلق به انگلیسیها، فرانسویها و هلندیها مهمتر بودند: اولویت کشتیها و تجار ایتالیایی و کاتالانی مربوط به گذشته بود. اتباع عثمانی (ارمنیها، یهودیان و یونانیها) همراه با مسلمانان نقش فعالی داشتند.

در حالی که ازمیر بندر مهم بین المللی سرزمین عثمانی بود، استانبول عمدتاً برای تغذیه پایتخت عثمانی عمل می کرد؛ و این برای ساختن لنگرگاه آن ، در طول دو سمت شاخ زرین که محل پر رفت وآمدی بود، کفایت می کرد. قسمت شمالی که بخش اصلی آن در طول بوسفور * گسترده بود، در خدمت کشتیرانی بین المللی بود؛ قسمت جنوبی با اسکله های متعددش برای کشتیهای عثمانی حفظ شده بود. در سمت شمال غربی به طرف انتهای شاخ زرین ، زرادخانه قاسم پاشا قرار گرفته بود (رجوع کنید به کومورجویان ، ص 15ـ19، 37ـ39).

ز) بندرهای دریای خزر . این بندرهای محصور در خشکی معمولاً بدون تجارت دریایی مهم و ناوگان یا دریازنانی که به سایر دریاها رفت و آمد کنند، نقش محدودی داشتند. با اینهمه ، از قرون اولیه اسلامی ، در آنجا نواحی آمد و شد محلی پر تحرکی وجود داشت (مسعودی ، ج 2، ص 25). بنابراین ،



آبسکون ، در گوشه جنوب شرقی خزر (نزدیک محل امروزی بندر شاه ] بندر * ترکمن [ ، پایانه شمالی راه آهن سراسری ایران )، با کشتیهایی که از آن به سمت خزر و باب الابواب * می رفتند، خروجی (فُرضَه ) شهرها و مناطق استرآباد و گرگان بود (اصطخری ، ص 213ـ 214). شکوفایی آبسکون در قرن سوم و چهارم آن را هدف حملات دریازنان مشرک روس قرار داد؛ دو مورد از چنین حمله هایی در 250ـ270 و 297 در تاریخ طبرستان ابن اسفندیار گزارش شده است (ج 1، ص 266؛ مسعودی ، ج 2، ص 19ـ 25؛ دُرن ، ج 23، ص 1). بندر دیگر خزر که در 301/ 913ـ914 با حمله دریازنان روس روبرو شد باکو * بود (مسعودی ، ج 2، ص 21). باکو همچنین یکی از اولین بنادر صدور نفت بوده است ؛ امتیازی که در قرون بعدی نیز حفظ شد. عبدالرشید صالح باکووی در 806، گزارش می دهد که چگونه اهالی از پوست سگِ آبی (کلب الماء) که از یکی از جزایر نزدیک شکار می کردند، انبانهایی می ساختند و آنها را از نفت پُر، و با کشتی به دیگر بنادر خزر صادر می کردند (ص 122). بالاخره دربند، که در متون کهن عربی باب الابواب نامیده شده ، بندری شبیه به بنادر مدیترانه ای داشت با دیوارهای ساحلی و دروازه ورودی که با دو برج نگهبانی و زنجیری مراقبت می شد (اصطخری ، ص 184ـ185؛ حدودالعالم ، ص 164).

ح ) بندرهای شرق اسلامی . بندرهایی را که مسلمانان بر آنها سلطه داشتند یا از آنها استفاده می کردند در دو گروه می توان مشخص کرد: بنادر شبه قاره هند، و بنادر مالزی و اندونزی . از میان بنادر دسته اول دَیْبُل ، سورت * و کالیکات * ] قالیقوت / قالیقوط [ نمونه های مشخصی به شمار می آیند. دیبل ، واقع در دلتای رود سند نزدیک کراچی کنونی ، در 92 به دست مسلمانان فتح شد؛ بنادر دیگر، جمعیت مسلمانشان را بیشتر از طریق مهاجرت و تبلیغ ناشی از شور و شوق نودینان که در طول مسیرهای تجارت دریایی سکونت داشتند، کسب می کردند. دیبل هم قبل و هم بعد از اسلام تجارت و دریازنی را با هم درآمیخته بود، و تجار آن نمونه ای از هندیانی بودند که از راه کشتیرانی به بنادر عربستان ، خلیج فارس و شرق افریقا، با روح جسور عربها و ایرانیان مقابله به مثل می کردند. سورت ، واقع در بخش شرقی ورودی به خلیج خَمبایَت * ، علاوه بر نقش تجاری ، نقش دروازه زائران خانه خدا را نیز یافته بود. کالیکات اهمیتش را تا اندازه ای مدیون موقعیت سوق الجیشی بخش جنوبی ساحل مالابار بود، و نه فقط بندری هندی بلکه پایگاه امدادی و مرکز بازرگانی با اندونزی و چین بود. این بندر در اواخر سده های میانه اهمیت یافت و بر کولَم * ، بندری نزدیکتر به منتهای جنوبی هند، که در اوایل دوره عباسیان کارکرد مشابهی داشت ، پیشی گرفت ( اخبارالصین و الهند ، ص 8، 42ـ43). ما هوان تاریخنگار هیئت اعزامی دریایی چین در اوایل قرن پانزدهم میلادی ، کالیکات را مقصد معمول کشتیهای چینی که از

شرق می آمدند، محلی برای عزیمت به بنادری چون عدن ، ظفار * یا هرمز * ذکر می کند (ما هوان ، 42، ص 151ـ171). ابن بطوطه در حدود 730 از کالیکات با کشتی به ظفار رفت (ج 1، ص 267ـ 268)؛ و در 903ـ904/ 1498 واسکودوگاما ظاهراً به راهنمایی ابن ماجد * ، ناخدای عرب ، پس از آنکه

از بندر مالیندی * در شرق افریقا از اقیانوس هند گذشت ، وارد کالیکات شد.

آخرین دسته از بنادر مهم قلمرو اسلامی با اتجه (آچه ) در شمال سوماترا شروع می شود و از میان مجمع الجزایر تا سولاوزی (سلبز) گسترش می یابد. اسلامی شدن این بنادر در قرون هفتم و هشتم / سیزدهم و چهاردهم ، در زمان سفرهای مارکو پولو و ابن بطوطه از طریق این دریاها، آغاز شد و وقتی نفوذ استعمار اروپا در قرون دهم و یازدهم / شانزدهم و هفدهم شدت گرفت ، تقریباً کامل شده بود. در شمال سوماترا، بنادر پِدیر ، لاموری (لامبری ) ، پاسی و پرلاک در میان اولین صادرکنندگان ادویه و پذیرندگان اسلام بودند. آنها در قرن دهم / شانزدهم تحت الشعاع اتجه قرار گرفتند که بندر اصلی و مرکز سلطان نشینی بود که رونق و قدرتش بر صادرات ادویه ـ عمدتاً فلفل ـ و دریازنی متکی بود. بندر مالاکا * واقع در تنگه ای باریک به سمت جنوب ، کرسی سلطان نشینی در شبه جزیره مالایا شد. مالاکا، همچون بنادر سوماترا، در طول گذرگاهی سوق الجیشی که از تنگه مالزی به سوی سایر بندرهای اندونزی ـ مانند بندر صادرکننده فلفل بَنْتَم در منتهای غربی جاوه ـ و چین می رفت ، ایستگاه امدادی مفیدی بود. در اوایل دوره عباسیان ، کَلاه * ، در شمال نزدیک گردنه باریک شبه جزیره ، نقشی مشابه مالاکا داشت ( اخبارالصین و الهند ، ص 8، 43).

اندونزیاییها و مالایاییها مسلمانان پرشوری شدند و بنادری چون اتجه دروازه های اصلیِ آنان برای زیارت خانه خدا و به طورکلی نقاط ارتباطی با مراکز غربی تر اسلام بود. ترقی اتجه در قرن دهم / شانزدهم با دو تحول چشمگیر در اقیانوس هند همزمان شد: ورود اروپاییها، و تلاشهای عثمانیان برای دفع نتایج این رویداد. یکی از نتایج جالب این رویارویی ، هیئت نمایندگی سومین سلطان اتجه ، علاءالدین رعایت شاه قهار (943ـ 978) بود که در 973 به استانبول رفت تا از سلیمان قانونی درخواست کمک نظامی کند. نهایتاً ناوگانی ، متشکل از نوزده کشتی ، پایگاه دریایی عثمانی در سوئز را ترک کرد، اما بیشتر آنها در یمن باقی ماندند. به هر حال ، دو کشتی به اتجه رسیدند و توپ و سایر مهمات و توپچی تحویل دادند (سافت ، ش 10، ص 604ـ614؛ ش 11، ص 678ـ683).

ط ) خانفو و زیتون . این دو بندر که به کانتون و چوان چو شناخته می شوند (که دومی با تایوان در یک طول جغرافیایی قرار دارد) هرگز جزو دارالاسلام نشدند، اما با توجه به نقش خاص آنها به عنوان پایانه شرقی دریانوردان و تجار مسلمان می توانیم آنها را در این بحث بگنجانیم . ابن خرداذبه (ص 69) خانفو را بزرگترین مَرقی ' (بندر توقفِ موقت ] چین [ ) می داند. به گفته مسعودی (ج 1، ص 302ـ303) خانفو در کنار رودخانه ای قرار داشت که مقصد کشتیهای عازم از بصره ، سیراف ، عمان ، هند و سایر کشورها بود. او می افزاید که در خانفو جوامع مسلمان ، مسیحی ، یهودی ، و زردشتی می زیستند. یکی از منابع مسعودی اخبارالصین و الهند ، مورخ 263، بوده که خانفو را بندر توقف موقت کشتیها و بازار عربها و چینیها می داند (ص 6ـ7). بعلاوه ، نواحی مرکزی چینِ دوره تانگ به روی بازرگانان مسلمان ، چنانچه تذکره ای با امضای مقامات چینی تهیه می کردند، گشوده بود؛ همچنین جامعه ای مسلمان در چانگان ، شهر مرکزی سلسله تانگ ، پایانه شرقی جاده ابریشم وجود داشت . حضور همزمان تجار مسلمان و دیگر تجار خاورنزدیک در چانگان و خانفو ممکن است به ارتباط میان جاده ابریشم و مسیر ادویه دریایی منتج شده باشد (دی مگلیو ، ص 523ـ552). آشوبهای دهه های آخر حکومت تانگ برای جامعه مسلمانان خانفو فاجعه آمیز بود: ضربه مهلک ، شورش 879میلادی بود که بنا به گزارشی ، در آن تمام جامعه مسلمانان نابود و رانده شدند؛ برخی تجار در آن زمان کَلاه را در مالزی به عنوان پایگاه عملیاتشان پذیرفتند. تأثیر درازمدت این آشوب مطلق نبود، زیرا سیاحان غربی ، از قبیل مارکو پولو و ابن بطوطه ، از زیتون در دوره یوآن با لحنی شبیه به اخبار و مسعودی درباره خانفوی دوره تانگ سخن می گویند: ابن بطوطه آنجا را یک جامعه تجاری عرب ـ ایرانیِ پر رونق ، تا حدّ خودگردانی ، یافت ؛ همچنین به گفته او زیتون اگر نه بزرگترین بندر دنیا، یکی از بزرگترین بندرهای دنیا بوده است .

منابع : ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان ، چاپ عباس اقبال ، تهران ] تاریخ مقدمه 1320 ش [ ؛ ] ابن بطوطه ، رحله ابن بطوطه ، چاپ محمد عبدالمنعم عریان ، بیروت 1407/1987؛ ابن جبیر، رحله ابن جبیر ، بیروت 1404/

1984 [ ؛ ابن حوقل ، کتاب صورة الارض ، چاپ کرامرس ، لیدن 1967؛ ابن خرداذبه ، کتاب المسالک و الممالک ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ اسماعیل بن علی ابوالفداء، کتاب تقویم البلدان ، چاپ رینود و دیسلان ، پاریس 1840؛ محمدبن محمد ادریسی ، نزهة المشتاق فی اختراق الا´فاق ، بیروت 1409/1989؛ ابراهیم بن محمد اصطخری ، کتاب مسالک الممالک ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ عبدالرشیدبن صالح باکووی ، کتاب تلخیص الا´ثار و عجائب الملک القهار ، چاپ و ترجمه بنیاتوف ، مسکو 1971؛ احمد محی الدین پیری رئیس ، کتاب بحریّه ، چاپ عکسی استانبول 1935؛ حدودالعالم من المشرق الی المغرب ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1340 ش ؛ محمدبن جریر طبری ، تاریخ الرسل و الملوک ، چاپ دخویه ، لیدن 1879ـ1896، چاپ افست تهران 1965؛ علی بن حسین مسعودی ، مروج الذّهب و معادن الجوهر ، چاپ با ترجمه فرانسوی باربیه دومنار و پاوه دوکورتی ، پاریس 1861ـ 1877، چاپ افست تهران 1970؛ محمدبن احمد مقدسی ، کتاب احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ ] ناصرخسرو، سفرنامه حکیم ناصر خسرو قبادیانی مروزی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363 ش [ ؛ احمدبن اسحاق یعقوبی ، کتاب البلدان ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛

Akhba ¦ r as ¤ -S ¤ i ¦ n wa l-Hind: relation de la Chine et de l'Inde rإdigإe en 851 , ed. and tr. J. Sauvaget, Paris 1948; Rita Rose Di Meglio, "Il commercio arabo con la Cina della Ga ¦ hiliyya al X secolo", AIUON , n.s., xiv [1964], 523-552; B. Dorn, Caspia. غber die Einfجlle der alten Russen in Tabaristan , St. Petersburg, 1875 = Acadإmie Impإriale des Sciences, Mإmoires ; Evliya ´elebi, Evliya ´elebi Seyahatnamesi , IX-X, Istanbul 1935-1938; S. D. Goitein, A Mediterranean society , Berkeley 1970-1984; W. Heyd, Histoire du commerce du Levant au moyen-ہge , Leipzig 1885-1886; Historia rerum in partibus transmarinis gestarum , in RHC , i [1844], xix, 26, 27; H. R. Idris, La Berbإrie orientale sous les Zirides, X e -XII e sicles , Paris 1962; Eremya ´elebi Kخmدrcدyan, Istanbul tarihi , Turkish tr. H. Andreasyan, Istanbul1952; Leo Africanus, Description de l'Afrique , tr. A. ـpaulard, Paris 1958; Ma Huan, Ying - yai sheng-lan, "The overall survey of the ocean's shores" (1433) , tr. Feng Ch'eng-chun, Cambridge 1970; Saffet, "Bir ـ Othma ¦ nl ° â filosunun Sumatra seferi", in Ta ف r i ¦ kh-i ـ Othma ¦ n i ¦ Endjدmeni medjmu ¦ Ü as i ° , x [Oct. 1911], 604-614; XI [Dec. 1911], 678-683.

/ س . سوچِک ( د. اسلام ) /








حقوق این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به بنیاد دایرة المعارف اسلامی می باشد. استفاده از تمام یا قسمتی از آن، فقط با ذکر منبع مجاز است.
طراحی و برنامه نویسی کل این سایت توسط برنامه ساخت و مدیریت محتوای شبکه پارسیان انجام گردیده است.