شَیدا دیوانه باشد [چنانکه دقیقی گفت: دل برد چون بدانست کِم کرد ناشکیبا بگریخت تا چنینم دیوانه کرد و شیدا]. مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
شرح مدخل «شَیدا» در لغت فرس اسدی
۱. ضبط بیت و معنی آن
شَیدا. دیوانه باشد. چنانکه دقیقی گفت:
دل برد چون بدانست کِم کرد ناشکیبا بگریخت تا چنینم دیوانه کرد و شیدا
در این مدخل، «شَیدا» به معنی دیوانه، آشفته و از خود بیخود است؛ و در بیت دقیقی، این آشفتگی از عشق و دلباختگی ناشی میشود.
مصراع نخست، با ضبطی که نقل کردهاید، از نظر پیوستگی نحوی اندکی دشوار است. «کِم» را میتوان در صورت درستبودن ضبط، صورتی پیوسته از «که من» دانست؛ اما برای تثبیت این خوانش باید نسخه یا ضبطهای دیگر بیت را نیز دید.
در مصراع دوم، «بگریخت» یعنی گریخت و «چنینم دیوانه کرد و شیدا» یعنی مرا بدینسان آشفته و از خود بیخود ساخت. بااینحال، فاعل «بگریخت» و پیوند دقیق دو مصراع بدون مقابله با نسخههای دیگر قطعی نیست.
۲. ریشهشناسی «شیدا»
واژهٔ شیدا در فارسی به معنی دیوانه، عاشقِ بیقرار و از خود بیخود است. از نظر تاریخی، باید میان معنای این واژه در فارسی و ریشهٔ احتمالی آن تمایز گذاشت.
این واژه را معمولاً با صورت عربیِ «شَيْداء» یا واژهای عربی همریشه نمیتوان بهسادگی توضیح داد؛ در فرهنگهای فارسی، «شیدا» واژهای فارسی شناخته میشود، اما تعیین ریشهٔ نهایی آن نیازمند بررسی شواهد تاریخی و زبانهای ایرانی میانه است.
نکتهٔ مهم در کار لغتپژوهی شما این است که قدیمیبودن یک واژه در شعر فارسی، بهتنهایی ثابت نمیکند که آن واژه از فارسی باستان یا پهلوی به ارث رسیده باشد. برای اثبات چنین پیوندی، باید صورتهای همریشه و تحول آوایی منظم آنها را پیدا کرد.
۳. واژگان ایرانی و پیشینهٔ پیشااسلامی
در این بیت، میتوان واژهها را برحسب خاستگاه و میزان اطمینان به ریشهشناسی آنها چنین بررسی کرد:
واژهٔ فارسی | معنی | ملاحظات تاریخی و زبانشناختی |
|---|---|---|
دل | قلب، درون، عاطفه | واژهای کهن ایرانی؛ با صورتهای ایرانی میانه سنجیدنی است. |
برد | ربود، گرفت | از بنِ «بَرـ» به معنی بردن؛ دارای پیشینهٔ کهن ایرانی. |
چون | هنگامی که، وقتی که | واژهای کهن در فارسی؛ بررسی دقیق صورتهای ایرانی میانه برای تعیین تحول آن لازم است. |
دانست | آگاه شد، فهمید | از بنِ «دانـ»؛ از خانوادهٔ واژگانی کهن ایرانیِ مربوط به دانستن. |
که | حرف پیوند | واژهای کهن در فارسی؛ صورت تاریخی آن باید جداگانه بررسی شود. |
من | ضمیر اولشخص | از واژههای بنیادی و کهن ایرانی؛ در مقایسه با صورتهای ایرانی باستان و میانه اهمیت دارد. |
کرد | انجام داد، ساخت | از بنِ «کَرـ» به معنی کردن؛ دارای سابقهٔ ایرانی کهن. |
ناشکیبا | بیقرار، ناتوان از شکیبایی | ترکیب فارسی با پیشوند نفی «ناـ» و «شکیبا». |
بگریخت | گریخت | از بنِ «گریختن»؛ با خانوادهٔ واژگانی ایرانیِ گریختن و گریز مرتبط است. |
چنین | اینگونه، بدینسان | واژهای کهن فارسی؛ برای تعیین صورت دقیق پیشااسلامی باید شواهد تطبیقی بررسی شود. |
دیوانه | آشفته، مجنون | مرتبط با «دیو»، واژهای با پیشینهٔ ایرانی باستان؛ اما تاریخ دقیق شکلگیری «دیوانه» بهعنوان صفت نیازمند بررسی جداگانه است. |
شیدا | عاشق بیقرار، دیوانه | معنی آن روشن است، اما ریشهٔ نهایی و صورت دقیق ایرانی باستان یا میانهٔ آن را نمیتوان با اطمینان تعیین کرد. |
در این جدول، «پیشینهٔ ایرانی» لزوماً به معنی اثبات وجود همین صورت نوشتاری در کتیبههای هخامنشی نیست؛ صورتهای فارسی باستان، ایرانی میانه و فارسی نو باید از یکدیگر تفکیک شوند.
۴. اگر این واژهها را در روزگار هخامنشی یا ساسانی مینوشتند
باید سه دوره را از یکدیگر جدا کرد:
فارسی باستان: زبان کتیبههای هخامنشی، با خط میخی فارسی باستان.
فارسی میانهٔ زرتشتی یا پهلوی: زبان و سنت نوشتاری متون پهلوی، با خط پهلوی.
فارسی دریِ دقیقی: زبان شعر فارسی در سدهٔ چهارم هجری، که از نظر تاریخی بسیار متأخرتر از هر دو دورهٔ پیشین است.
بنابراین، اگر منظور این باشد که نوشیروان، بزرگمهر، موبد مؤید یا کرتیر این بیت را به زبان و خط روزگار خود مینوشتند، باید توجه داشت که آنان نه لزوماً همین واژگان را به همین صورت به کار میبردند و نه میتوان صورتهای فارسی نو را بیتغییر به خط پهلوی منتقل کرد.
نمونهٔ بازسازی محتاطانه
برای واژههایی چون «دل»، «من»، «کرد» و «دانست»، میتوان صورتهای تاریخیِ همریشه را در زبانهای ایرانی بررسی کرد. اما نوشتنِ صورت دقیق پهلویِ «شیدا» یا «دیوانه» بدون شاهد مستقیم یا بازسازی زبانشناختیِ مستدل، قابل اعتماد نیست.
خط پهلوی نیز به سبب املای تاریخی، حروف همشکل و کاربرد هزوارشها، همیشه امکان تبدیل ساده و یکبهیک از فارسی نو به خط پهلوی را نمیدهد.
ازاینرو، در این مدخل بهتر است بهجای ساختن صورتهای پهلویِ ظاهراً قطعی، سه ستون جداگانه داشته باشیم:
1. صورت و معنی فارسی نو در بیت دقیقی؛
2. صورت ایرانی باستان یا ایرانی میانه، فقط در مواردی که شاهد معتبر داریم؛
3. صورت نوشتاری پهلوی، فقط هنگامی که ضبط تاریخی آن مستند است.
۵. نتیجهٔ نهایی مدخل
شَیدا: دیوانه، آشفته و از خود بیخود؛ در بیت دقیقی به معنی عاشقِ بیقرار.
بیت، حالت روانیِ عاشق را توصیف میکند که معشوق با رفتار خود او را بیقرار و شیدا کرده است. «دل»، «من»، «کرد»، «دانست» و دیگر واژههای بنیادی بیت، زمینهٔ مناسبی برای بررسی تداوم واژگان ایرانی از دورههای کهن تا فارسی نو فراهم میکنند؛ ولی دربارهٔ «شیدا» هنوز نباید بدون شاهد زبانشناختی، ریشهای مشخص در فارسی باستان یا پهلوی اعلام کرد.
یادداشت روششناختی: برای تکمیل این مدخل در مجموعهٔ لغت فرس، بهتر است «شیدا» را فعلاً واژهای با معنی روشن و ریشهشناسی تاریخیِ نیازمند تحقیق ثبت کنیم، نه واژهای که صورت پهلوی یا فارسی باستان آن از پیش اثبات شده باشد.
///////////////
شَیدا — شرح مدخل لغت فرس
مدخل: شَیدا. دیوانه باشد.
چنانکه دقیقی گفت:
دل برد چون بدانست کِم کرد ناشکیبا بگریخت تا چنینم دیوانه کرد و شیدا
۱. معنی واژه و شرح بیت
شیدا در این مدخل به معنی دیوانه و ازخودبیخود است؛ بهویژه کسی که از شدت عشق و دلبستگی، آرام و قرار ندارد.
در بیت منسوب به دقیقی، معشوق دل عاشق را میرباید و چون میداند که او را بیتاب کرده است، میگریزد و عاشق را در حالتی از جنون و شیفتگی رها میکند.
مصراع دوم، با دو واژهٔ دیوانه و شیدا، شدت بیقراری عاشق را بیان میکند. «شیدا» در اینجا مترادف «دیوانه» است، اما رنگ عاطفی و عاشقانهٔ بیشتری دارد.
۲. ریشهشناسی «شیدا»
«شیدا» واژهای رایج در فارسی به معنی عاشقِ بیقرار، شیفته و دیوانه است. در فرهنگهای فارسی، معانیای چون مفتون، واله و سرگشته نیز برای آن آمده است.
از نظر تاریخی، این واژه را نباید صرفاً به سبب کاربردش در شعر فارسی، ایرانی و بهارثرسیده از فارسی باستان یا پهلوی دانست. دربارهٔ خاستگاه آن، احتمال ارتباط با واژگان زبانهای ایرانی و نیز احتمال تأثیر زبانهای همسایه باید با شواهد تاریخی و فرهنگهای ریشهشناختی سنجیده شود. برای تعیین قطعی ریشه، در اینجا شاهد کافی در اختیار نداریم.
واژههای مرتبط از نظر معنی عبارتاند از:
شیدایی: عشق و شیفتگی شدید.
شیداوار: همچون عاشقی بیقرار.
شیفته: مفتون و دلباخته.
واله: حیران و ازخودبیخود از شدت عشق.
اینها هممعنی یا مشتقات فارسیاند، اما لزوماً همریشهٔ تاریخی با «شیدا» نیستند.
۳. نگارش در خطوط پیشااسلامی
برای بررسی این واژه در خطوط کهن باید میان صورت مستند و بازسازی فرضی تفاوت گذاشت.
خط یا دوره | نتیجه |
|---|---|
فارسی باستان، خط میخی | صورت مستند و قطعی برای «شیدا» در دست نداریم. |
فارسی میانه، خط پهلوی | بدون شاهد متنی نمیتوان املای تاریخی معتبری تعیین کرد. |
خط اوستایی | انتساب صورت اوستایی به این واژه مستند نیست. |
فارسی نو | شیدا |
اگر مقصود، بازسازی فرضیِ صورت «شیدا» با حروف پهلوی باشد، میتوان آن را جداگانه از نظر ارزش آوایی حروف بررسی کرد؛ اما چنین بازنویسیای بهخودیخود دلیل بر وجود واژه در روزگار ساسانی نیست.
۴. نکتهٔ ادبی و ضبط بیت
بیت منسوب به دقیقی از نظر معنایی روشن است، ولی عبارت «چون بدانست کِم کرد ناشکیبا» به ضبط دقیق نسخه وابسته است. ممکن است «کِم» در اینجا صورتی کهن یا ضبطی نیازمند بررسی نسخهشناختی باشد. بنابراین، پیش از تغییر آن به صورت دیگری، بهتر است ضبط نسخهٔ اساس لغت فرس و نسخههای دیگر مقابله شود.
نتیجهٔ نهایی
شیدا در این مدخل به معنی «دیوانه» است و در بیت دقیقی، حالت عاشقی را توصیف میکند که از فراق و بیوفایی معشوق، بیقرار و شیفته شده است. کاربرد آن در شعر کهن فارسی مسلم است؛ اما تعیین ریشهٔ نهایی و نسبت دادن صورتی مشخص به فارسی باستان یا پهلوی، نیازمند شواهد مستقل تاریخی و زبانشناختی است.
///////////////
شکیبا. [ شِ / شَ ] (نف.) صبور. تحملکننده. آرامگیرنده. متحمل. بردبار. صابر. (برهان) (ناظمالاطباء). صبور. آرمیده. (فرهنگ اوبهی) (لغت فرس اسدی). صبرکننده. (آنندراج) (غیاث) (انجمن آرا). صبّار. صبیر. بردبار. صابر. آرام. با آرامش و متین، و با «شدن» صرف شود. (یادداشت مؤلف):
شکیبا و باهوش و رای و خرد هزبر ژیان را به دام آورد. فردوسی.
شکیبا ز لشکر هر آن کس که دید نخست از میان سپه برگزید. فردوسی.
ز مرد شکیبا بپرسید شاه که از صبر دارد به سر بر کلاه. فردوسی.
بزد طبل و طغرل شد اندر هوا شکیبا نبد مرغ فرمانروا. فردوسی.
شکیبا و بادانش و راستگوی وفادار و پاکیزه و تازهروی. فردوسی.
شکیبا نبد گنبد تیزگرد سر خفته از خواب بیدار کرد. فردوسی.
یارب، مرا به عشق شکیبا کن یا عاشقی به مرد شکیبا ده. اورمزدی.
کسی را در غریبی دل شکیباست که در خانه نباشد کار او راست. (ویس و رامین).
من آن خواهم که تو باشی شکیبا چه خواهد کور جز دو چشم بینا. (ویس و رامین، ص. ۳۳۳).
بررس به کارها به شکیبایی زیرا که نصرت است شکیبا را. ناصرخسرو.
بشکیب، ازیرا که همی دست نیابد بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا. ناصرخسرو.
سلطان از عشق او چنان گشت که یک ساعت شکیبا نتوانست بود. (نوروزنامه).
مجلس چو گرم گردد، چون آه عاشقان می راز عاشقان شکیبا برافکند. خاقانی.
بخور عطر و آنگه روی زیبا دل از شادی کجا باشد شکیبا. نظامی.
عارف؛ مرد شکیبا. عروف؛ مرد نیک شکیبا. (منتهیالارب).
- دل شکیبا کردن؛ خوشدل شدن. اطمینان یافتن. آرامش یافتن. خاطر مطمئن و آرام داشتن:
گر هیچ تشنه در ظلمات سکندری دل کرد از آب خضر شکیبا، من آن کنم. خاقانی.
- شکیبادل؛ که دلی آرام و با آرامش داشته باشد. که خاطری بردبار و صبور دارد. مقابل عجول و شتابزده:
بدو گفت: پیروزگر باش، زن همیشه شکیبادل و رایزن. فردوسی.
مرا نیکدل مهربان بنده بود شکیبادل و رازدارنده بود. فردوسی.
پراندیشه بد مرد بسیاردان شکیبادل و زیرک و کاردان. فردوسی.
بیاریم پیران داننده را شکیبادل و چیزخواننده را. فردوسی.
- || دل شکیبا:
به روز هزاهز یکی کوه بود شکیبادل، بردبار علی. ناصرخسرو.
- شکیبا کردن؛ صبور کردن. آرام ساختن. متحمل ساختن. به شکیبایی داشتن. آرامش بخشیدن:
بریزم ز تن خون ارجاسب را شکیبا کنم جان لهراسب را. فردوسی.
درین جنگ جانم شکیبا کنی ابر نرهشیران توانا کنی. فردوسی.
- شکیبا کردن بر چیزی (به چیزی)؛ متحمل ساختن بدان. به آن چیز بردبار و صبور کردن. قبولانیدن آن چیز:
به آواز گفتند ایرانیان که ما را شکیبا مکن بر زبان. فردوسی.
یارب، مرا به عشق شکیبا کن یا عاشقی به مرد شکیبا ده. اورمزدی.
- شکیبا گردیدن؛ متحمل شدن. صبر کردن:
شکیبا گردد آن کس کو طمع دارد ز من طاعت ازیرا کارش افتادهست با صعبی شکیبایی. ناصرخسرو.
- ناشکیبا؛ بیصبر و حوصله. بیتاب و بیقرار. بیآرام. (یادداشت مؤلف). رجوع به مادهٔ «ناشکیبا» و نیز ترکیب «ناشکیب» در ذیل مادهٔ «شکیب» شود.
- ناشکیبا داشتن؛ بیآرام ساختن. بیقرار کردن:
نوروز پیک نصرتش، میقاتگاه عشرتش نه مه بهار از خضرتش، دل ناشکیبا داشته. خاقانی.
|| مردم ترشرو و مقبوض را گویند. (برهان) (آنندراج).
