آوا آواز باشد [رودکی گفت: ای بلبل خوش آوا آواده ای ساقی آن قدح باما ده]. مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
شرح مدخل «آوا» در لغت فرس اسدی
مدخل: آوا. آواز باشد.
رودکی گوید:
ای بلبل خوشآوا آواده ای ساقی آن قدح با ما ده
این مدخل از نظر واژهشناسی تاریخی اهمیت دارد؛ زیرا «آوا»، «آواز» و «آواخوانی» از واژگان دیرپای ایرانیاند و بررسی آنها امکان میدهد میان فارسی دری، فارسی میانه و زبانهای ایرانی کهن پیوندهای ریشهشناختی برقرار کنیم. بااینحال، باید میان آنچه از نظر زبانشناختی مستند است و آنچه صرفاً بازنویسی فرضی یک بیت به خط پهلوی است، تفاوت بگذاریم.
۱. معنی مدخل و شرح بیت
آوا به معنی آواز، بانگ و صوت است. در این مدخل، اسدی طوسی معنای واژه را با واژهٔ آشناتر «آواز» توضیح میدهد.
در مصراع نخست، «خوشآوا» یعنی خوشآواز، خوشنوا و دارای صدایی دلنشین. «بلبل خوشآوا» پرندهای است که آواز خوش دارد.
در مصراع دوم، شاعر ساقی را خطاب قرار میدهد و میگوید: ای ساقی، آن جام را به ما بده.
آواده در نقل بیت نیازمند بررسی نسخهشناختی است. اگر ضبط همینگونه درست باشد، نمیتوان بدون شاهد آن را بهسادگی به «آوازه» یا واژهای دیگر تبدیل کرد. ممکن است ضبط نسخه، صورت صرفی یا واژهای کهن باشد؛ برای تعیین معنای دقیق آن باید بیت در نسخهها و چاپهای معتبر دیوان رودکی مقابله شود.
۲. بررسی تاریخی واژهها
آوا
ایرانی
معنی: صدا، بانگ و آواز.
این واژه در فارسی امروز نیز زنده است. پیوند آن با خانوادهٔ واژگان ایرانیِ مربوط به صدا و خواندن، از نظر ریشهشناختی شایستهٔ بررسی است؛ اما برای تعیین صورت دقیق آن در فارسی باستان یا اوستایی، باید شاهد مستقیم و تطبیق آوایی ارائه کرد.
آواز
ایرانی
معنی: صوت، بانگ، نغمه و خواندن.
واژهای شناختهشده در فارسی میانه و فارسی نو از خانوادهٔ واژگانی ایرانی است. صورت دقیق تاریخی و تجزیهٔ اجزای آن را نباید بدون مراجعه به فرهنگهای ریشهشناختی قطعی دانست.
بلبل
وامواژه
معنی: پرندهٔ آوازخوان.
«بلبل» از واژگان رایج فارسی است که ریشهٔ آن را معمولاً با خانوادهٔ واژگانی عربیِ «بلبل» مرتبط میدانند. ازاینرو، نباید آن را بیدلیل واژهای ایرانیِ پیشااسلامی شمرد؛ هرچند وجود واژهای در عربی، بهتنهایی تاریخ دقیق ورود آن به فارسی را تعیین نمیکند.
خوش
ایرانی
معنی: نیک، دلپذیر و خوشایند.
این واژه سابقهای کهن در زبانهای ایرانی دارد و در ترکیب «خوشآوا» صفتی برای آواز دلنشین است.
ساقی
عربی
معنی: نوشاننده و در شعر، کسی که جام را به بزمنشینان میدهد.
این واژه از ریشهٔ عربیِ مربوط به نوشاندن است و از واژگان ایرانیِ پیشااسلامی به شمار نمیرود.
قدح
عربی
معنی: جام و ظرف نوشیدن.
واژهای عربی است که در فارسی ادبی و شعر بزم بهکار رفته است.
ده
ایرانی
معنی: بده؛ فعل امر از «دادن».
فعل «دادن» از واژگان بنیادی ایرانی است و پیشینهٔ آن را میتوان در زبانهای ایرانی کهن و میانه بررسی کرد.
نکتهٔ تاریخی: در شعر رودکی، حضور واژههای عربی «ساقی» و «قدح» در کنار واژگان ایرانی نشاندهندهٔ آمیزش طبیعی واژگان در فارسی دریِ سدهٔ چهارم هجری است. اما این امر بهخودیخود ثابت نمیکند که شاعر در مصراع نخست واژهای را از زبان پیشااسلامی به ارث برده یا از آن دوره اقتباس کرده است.
۳. چگونه این واژهها را به خط پهلوی مینوشتند؟
در اینجا باید سه دوره را از یکدیگر جدا کرد:
فارسی باستان: زبان کتیبههای هخامنشی که خط میخی ویژهٔ خود را داشت؛ نه خط پهلوی.
فارسی میانه: زبان دورهٔ ساسانی که برای نوشتن آن از خط پهلوی کتابی و گونههای دیگر خط پهلوی استفاده میشد.
فارسی دری رودکی: زبان فارسی نو آغازین که در دورهٔ اسلامی با خط فارسیِ برگرفته از خط عربی نوشته میشد.
بنابراین، نمیتوان فرض کرد که نوشیروان، بزرگمهر، موبد مؤید یا کرتیر همین بیت رودکی را به صورت تاریخی در اختیار داشتهاند. میتوان صرفاً صورتهایی فرضی از واژگان را به شیوهٔ نگارش دورهٔ ساسانی بازسازی کرد.
نمونهٔ پیشنهادی برای بازسازی
صورتهای زیر بازنویسی تاریخیِ قطعی نیستند؛ بلکه نشان میدهند برای بازسازی درست باید چه مواردی بررسی شوند.
واژهٔ فارسی دری | پرسش تاریخی |
|---|---|
آوا | آیا صورت همریشه و مستندی در فارسی میانه وجود دارد؟ |
آواز | صورت دقیق فارسی میانه و املای مستند آن چیست؟ |
خوش | معادل فارسی میانه و شیوهٔ نگارش آن در خط پهلوی چیست؟ |
بلبل | آیا این صورت در متون فارسی میانه گواهی شده یا ورود آن به فارسی متأخرتر است؟ |
ساقی | واژهای عربی و متعلق به لایهٔ پس از اسلام در این بیت است. |
قدح | واژهای عربی و متعلق به لایهٔ پس از اسلام در این بیت است. |
ده | باید صورت تاریخی فعل «دادن» و املای فارسی میانهٔ آن بررسی شود. |
عمداً برای این واژهها شکلهایی به خط پهلوی نمیسازم که ظاهر تاریخی داشته باشند، اما پشتوانهٔ لغوی نداشته باشند. در خط پهلوی، افزون بر تفاوت حروف، موضوع هزوارشها و شیوههای املایی تاریخی نیز مطرح است؛ ازاینرو، تبدیل مستقیم حروف فارسی امروز به حروف پهلوی روش قابل اعتمادی نیست.
۴. آیا میتوان بیت را به خط پهلوی نوشت؟
میتوان یک آوانویسی فرضی یا بازسازی آموزشی تهیه کرد، اما برای آنکه نتیجه ارزش پژوهشی داشته باشد، باید ابتدا صورتهای فارسی میانهٔ واژهها و قواعد املایی خط پهلوی مشخص شوند. افزون بر این، بازسازی خط پهلوی برای واژهٔ «ساقی» و «قدح» مستلزم توضیح است که این دو واژه در اصل عربیاند و در زمان رودکی وارد بافت فارسی شدهاند؛ نمیتوان آنها را بیدلیل به واژگان اصیل فارسی میانه تبدیل کرد.
از نظر روششناسی، بهتر است در ادامهٔ پژوهش «لغت فرس» برای هر مدخل این سه بخش جداگانه ثبت شود:
1. شاهد فارسی دری: ضبط مدخل و بیت در لغت فرس.
2. ریشهشناسی تاریخی: صورتهای مستند در فارسی باستان، اوستایی، فارسی میانه یا دیگر زبانهای ایرانی، در صورت وجود.
3. نگارش تاریخی: صورت املاییِ مستند در خط مربوط، و در نبود شاهد مستقیم، بازسازی فرضی با برچسب روشن.
نتیجهٔ نهایی مدخل
«آوا» در این مدخل به معنی «آواز» است و «خوشآوا» یعنی خوشنوا و خوشآواز. واژههای «آوا»، «آواز»، «خوش» و «ده» به لایهٔ ایرانی واژگان تعلق دارند؛ «ساقی» و «قدح» عربیاند و «بلبل» نیز باید از نظر تاریخ ورود و ریشهشناسی جداگانه بررسی شود. برای نگارش پهلوی این مدخل، نخست باید صورتهای فارسی میانهٔ مستند را یافت؛ صرفاً نوشتن واژههای فارسی نو با حروف پهلوی، بازسازی تاریخی به شمار نمیرود.
//////////
آوا — شرح مدخل لغت فرس اسدی
مدخل: آوا. آواز باشد.
شاهد رودکی:
ای بلبل خوشآوا، آواده ای ساقی، آن قدح با ما ده
۱. معنی واژه و شرح بیت
آوا به معنی آواز، صدا و بانگ است. در ترکیب «خوشآوا»، معنی آن «خوشآواز» و «دارای صدای دلنشین» است.
در بیت منسوب به رودکی، شاعر بلبل را به سبب آواز خوشش خطاب میکند و سپس از ساقی میخواهد که جامی به او بدهد.
معنی تقریبی:
«ای بلبل خوشآواز، آواز بخوان؛ ای ساقی، آن جام را به ما بده.»
در این خوانش، آواده را میتوان صورتی از فرمان به آواز خواندن یا آواز دادن دانست؛ اما برای تعیین دقیق ساخت صرفی آن، باید ضبط بیت و شواهد نسخهشناختی بررسی شود.
۲. ریشهشناسی «آوا»
«آوا» از واژگان کهن فارسی است و با «آواز» و «آواخواندن» از نظر معنایی پیوند دارد. در فارسی امروز نیز «آوا» به معنی صدا و نوا به کار میرود.
با این حال، هممعنایی «آوا» و «آواز» بهتنهایی ثابت نمیکند که یکی مستقیماً از دیگری ساخته شده است. برای تعیین رابطهٔ تاریخی آنها باید صورتهای کهنتر و تحول آواییشان بررسی شود.
واژههای مرتبط از نظر معنی:
آواز: صدا، نغمه و بانگ.
آوازه: شهرت و نام؛ و در کاربردهای دیگر، بانگ و صدا.
آوازخوان: کسی که آواز میخواند.
خوشآوا: خوشصدا و خوشآواز.
۳. پیشینهٔ ایرانی و صورتهای باستانی
«آوا» در فارسی نو و شعر کهن مستند است. اما برای تعیین صورت دقیق آن در فارسی باستان یا فارسی میانه باید شواهد مستقیم زبانشناختی را بررسی کرد.
دوره یا خط | وضعیت |
|---|---|
فارسی باستان، خط میخی | صورت دقیق و مستندی که بتوان با اطمینان با این مدخل برابر دانست، در اینجا ارائه نمیشود. |
فارسی میانه، خط پهلوی | برای تعیین املای تاریخی به شاهد متنی نیاز است. |
خط اوستایی | صورت متناظر قطعی برای این کاربرد در دست نداریم. |
فارسی نو | آوا، به معنی صدا و آواز |
ازاینرو، بهتر است صورت پهلوی یا میخیِ فرضی ساخته نشود و واژه تا یافتن شاهد تاریخی مستقل، در همین صورت فارسی نو ثبت بماند.
۴. نکتهٔ ادبی دربارهٔ بیت رودکی
در بیت، خطاب به بلبل و ساقی در کنار یکدیگر قرار گرفته است: نخست آواز و نغمهٔ بلبل، سپس جام ساقی. این همراهی، فضای بزم و موسیقی را پدید میآورد.
بااینحال، ضبط «آواده» شایستهٔ بررسی جداگانه است؛ اگر نسخهای دیگر صورت متفاوتی داشته باشد، ممکن است در فهم دقیق مصراع و ساخت فعل اثر بگذارد.
نتیجهٔ نهایی
آوا: آواز، صدا و نوا.
در شاهد منسوب به رودکی، «خوشآوا» به معنی خوشآواز است و واژه در فضای بزم و موسیقی به کار رفته است. قدمت کاربرد فارسی آن روشن است؛ اما برای بازسازی املای آن در خط پهلوی یا فارسی باستان، باید شاهد تاریخی مستقیم یافت.
//////
آوا. (اِ) مخفف آواز ۞. آواز. بانگ. ندا. آوازه. صوت. (صراح). آوای. ازمل:
ای بلبل خوشآوا آوا ده ای ساقی آن قدح را با ما ده.
رودکی.
هزارآوا به بستان در کند ۞ اکنون هزارآوا.
رودکی.
دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست با نهیب و سهم این آوای کیست دمنه گفت او را جز این آوا دگر کار تو نه (؟) ۞ هست و سهمی بیشتر آب هرچه بیشتر نیرو کند بندروغ [ظ: بند و درغ] سست بوده بفکند دل گسسته داری از بانگ بلند رنجگی باشدْت و آزار و گزند.
رودکی.
از آن دشت سودابه آوا شنید از ایوان به بام آمد آتش بدید.
فردوسی.
از آوای شیپور و هندی درای تو گفتی سپهر اندرآمد ز جای.
فردوسی.
بزد بر سپر زود بهزاد گرز بپیچید آواش در کوه برز.
فردوسی.
تبیره برآمد ز درگاه طوس همان نالهٔ بوق و آوای کوس.
فردوسی.
چو آمد به گوش اندرش کرّنای دم بوق و آوای هندی درای.
فردوسی.
چو خسرو بدانگونه آوا شنید برخساره شد چون گل شنبلید.
فردوسی.
چو ده سال شد پادشاهیش راست ز هر کشور آوای بدخواه خاست.
فردوسی.
چه آواز نای و چه آواز چنگ خروشیدن بوق و آوای زنگ.
فردوسی.
چه بندی دل اندر سرای فسوس که هزمان به گوش آید آوای کوس؟
فردوسی.
برآمد دگرباره بانگ سرود دگرگونهتر ساخت آوای رود همی سبز در سبز خوانی کنون بدینگونه سازند مردان فسون.
فردوسی.
خداوند رای و خداوند شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم.
فردوسی.
ز درگاه برخاست آوای کوس زمین آهنین شد، هوا آبنوس.
فردوسی.
سپهدار ترکان چو آوا شنود بدانست کآن پهلوانی چه بود.
فردوسی.
سپهبد چو از باره آوا شنید نگه کرد و خورشیدرخ را بدید.
فردوسی.
کجا آن بتانی پر از ناز و شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم.
فردوسی.
همانگاه راهب چو آوا شنید فرود آمد از دیر و او را بدید.
فردوسی.
ماه و خورشید و کوکبای فلک آتش و آب و خاک و باد صبا همه جمله مسبِّحان توأند ما ندانیم و نشنویم آوا.
عنصری.
جهاندیدهای نام او ذیفنوس که کردی بر آوای بلبل فسوس.
عنصری.
شاد باشید که جشن مهرگان آمد بانگ و آوای درای کاروان آمد.
منوچهری.
ای روی داده صحبت دنیا را شادان و برافراشته آوا را.
ناصرخسرو.
به بانگ خوش گرامی شد سوی مردم هزارآوا وز آن خوار است زاغ ایدون که خوش و خوب نسراید.
ناصرخسرو.
چو مر جاهلان را سوی خود نخواند نه بوی نبید و نه آوای زیرم.
ناصرخسرو.
قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش گشتنش آواست گر او را چو ما آواستی.
ناصرخسرو.
از لحن و ز آوای خوش بمانَد در تنگ قفسها هزاردستان.
ناصرخسرو.
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید میان دربند کاری را که این رنگ است و آن آوا.
سنائی.
هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم وز صور آه، بر فلک آوا برآورم.
خاقانی.
از این سراچهٔ آوا و رنگ، پی بگسل بارغوان دهرنگ و بارغنونآوا.
خاقانی.
هر آنکو لؤلؤ لفظت ز گوش خود درآویزد بدانسان حقشنو گردد که جز حق نشنود آوا.
خاقانی؟
|| صیت. شهرت. نامبرداری. بلندآوازگی:
همانا شنیدستی آوای سام نبد در زمانه چنو نیکنام.
فردوسی.
|| عقیده. رأی:
بدان بیبها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست.
فردوسی.
- آوا کردن؛ خواندن. دعوت. دعا. طلبیدن:
تا نام کسی نخست ناموزی در مجمع خلق چون کنیش آوا؟
ناصرخسرو.
- آوای سرد؛ گفتار زشت:
بداندیش ما آن کجا گفت و کرد ز کردار ناخوب و آوای سرد چو ما رفته باشیم کیفر برند نه بس روزگار از جهان برخورند.
فردوسی.
- هزارآوا؛ به معنی هزاردستان؛ مرکب از «هزار» و «آوا»، به معنی بانگ و صوت است.
