داش. دم کوزهگران بود، رودکی گوید:
من چنین زار از آن جماش درم همچو آتش میان داش درم.
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
مدخل «داش» در لغت فرس اسدی: معنی، ریشهشناسی و نگارش به خط پهلوی
۱. شرح بیت رودکی
من چنین زار از آن جماش درم همچو آتش میان داش درم.
در لغت فرس، «داش» به معنی دمِ کوزهگران آمده است؛ یعنی کوره یا دستگاه آتشافروزیای که کوزهگران برای پختن کوزه و سفال به کار میبردند.
در مصراع دوم، شاعر حال خود را به آتش در میان داش تشبیه میکند: همانگونه که آتش در کورهٔ کوزهگری میسوزد و میگدازد، گوینده نیز از آن «جماش» در رنج و سوز است.
البته در ضبط و تفسیر بیت باید دو نکته را باز گذاشت:
جماش: معنای دقیق و ضبط این واژه نیازمند بررسی نسخه و شواهد فرهنگهای دیگر است؛ بنابراین نباید بدون شاهد آن را به معنایی قطعی فروکاست.
داش: توضیح لغتنامهای، آن را به کورهٔ کوزهگران مربوط میکند؛ اما برای تعیین اینکه در این بیت دقیقاً به کوره، محل دمیدن آتش یا بخش ویژهای از دستگاه اشاره دارد، شواهد فنی و تاریخی بیشتری لازم است.
در مجموع، تصویر شعری روشن است: سوز و گداز عاشق یا رنجدیده، همچون آتش در کورهٔ کوزهگری.
۲. آیا «داش» واژهای پیشااسلامی و ایرانی است؟
برای پاسخ دقیق باید میان سه موضوع فرق بگذاریم:
موضوع | ارزیابی |
|---|---|
کاربرد «داش» در فارسی کهن | با استناد به مدخل لغت فرس، گواهیشده است. |
ایرانیبودن ریشهٔ واژه | محتمل است، اما با همین شاهد بهتنهایی اثبات نمیشود. |
وجود آن در فارسی باستان یا فارسی میانه | فعلاً شاهد مستقیمی برای اثبات این انتساب در دست نداریم. |
رودکی در سدهٔ سوم و چهارم هجری میزیسته است. بنابراین، حتی اگر انتساب بیت به او درست باشد، این شاهد تنها وجود واژه را در فارسی آن دوره نشان میدهد؛ نه لزوماً رواج آن را در دورهٔ ساسانی یا هخامنشی.
برای اثبات پیشینهٔ ایرانی واژه باید صورتهای همریشهای در فارسی میانه، پارتی، اوستایی یا زبانهای ایرانی دیگر پیدا کرد و تحول آوایی آنها را سنجید. شباهت ظاهری به یک واژه در زبانهای دیگر، بهتنهایی کافی نیست.
۳. «داش» را چگونه به خط پهلوی مینوشتند؟
این بخش از پژوهش نیازمند احتیاط بیشتری است.
الف) پهلوی ساسانی
اگر ثابت شود «داش» در فارسی میانه وجود داشته است، باید املای آن را بر پایهٔ قواعد خط پهلوی کتیبهای یا کتابی و شواهد همریشه بازسازی کرد. در حال حاضر، املای تاریخیِ مستندی برای این واژه نمیتوانم ارائه کنم.
ب) خط میخی فارسی باستان
نمیتوان صورت امروزی «داش» را بیواسطه به نشانههای میخی تبدیل کرد. نخست باید صورت تاریخی و تلفظ واژه در فارسی باستان معلوم باشد؛ وگرنه چنین نگارشی صرفاً ساختگی خواهد بود.
پ) دیگر خطوط پیشااسلامی
در خط آرامی شاهنشاهی یا دیگر خطوط منطقه نیز فقط هنگامی میتوان صورت پیشنهادی عرضه کرد که تلفظ تاریخی واژه و قواعد آوانویسی آن مشخص باشد. صرف نوشتن سه حرف متناظر با «د، ا، ش» اثباتکنندهٔ املای باستانی نیست.
۴. نوشیروان، بزرگمهر، موبد مؤید و کرتیر چه مینوشتند؟
باید میان شخصیتهای تاریخی و دورههای زبانی آنان تفاوت گذاشت:
کرتیر، موبد بلندپایهٔ دورهٔ ساسانی، در کتیبههای خود از سنت نگارش پهلوی کتیبهای بهره میبرد. نمیدانیم آیا واژهٔ «داش» را میشناخته یا به کار میبرده است.
نوشیروان و بزرگمهر به دورهٔ ساسانی تعلق دارند. اگر این واژه در فارسی میانهٔ روزگار آنان وجود داشته باشد، شیوهٔ نگارشش باید بر پایهٔ املای همان دوره تعیین شود؛ نه بر اساس املای فارسی امروز.
مؤید موبدان، اگر منظورتان شخصیت یا عنوان مشخصی در سنت روایی ایرانی است، برای انتساب املای خاص به او باید منبع تاریخی جداگانهای در اختیار داشته باشیم.
رودکی، بهعنوان سرایندهٔ فارسی پس از اسلام، در محیطی میزیست که خط رایج کتابت فارسی، خط عربیِ اقتباسشده برای فارسی بود. ازاینرو، صورت «داش» در متن لغت فرس بازتاب سنت کتابت فارسی پس از اسلام است، نه سندی از خط پهلوی.
۵. نتیجهٔ نهایی این مدخل
1. «داش» در لغت فرس به معنی دم یا کورهٔ کوزهگران است و در بیت رودکی تصویر آتش و سوز را پدید میآورد.
2. این بیت شاهدی برای کاربرد واژه در فارسی کهن است؛ اما بهتنهایی پیشینهٔ آن را به دورهٔ پیش از اسلام نمیرساند.
3. ایرانیبودن ریشهٔ واژه و احتمال وجود صورتی از آن در فارسی میانه، موضوعی پژوهشپذیر است؛ ولی هنوز نباید آن را نتیجهای اثباتشده دانست.
4. برای «داش» فعلاً نمیتوان املای پهلوی یا فارسی باستانیِ مستند عرضه کرد. بهتر است در دفتر پژوهش، جای آن را برای صورت بازسازیشده خالی بگذاریم تا شاهدی معتبر از فرهنگهای تاریخی فارسی میانه یا متون پهلوی پیدا شود.
نکتهٔ اساسی در کار شما بر روی لغت فرس همین است: واژهای که در شعر فارسی کهن آمده، ممکن است میراثی از زبانهای ایرانی پیش از اسلام باشد؛ اما تشخیص این میراث باید بر شواهد تاریخی و زبانشناختی تکیه کند، نه صرفاً بر قدمت شعر یا امکان نوشتن آن با حروف پهلوی.
//////////////
بررسی مدخل «داش» در لغت فرس اسدی
متن مدخل:
«داش. دم کوزهگران بود، رودکی گوید:
من چنین زار از آن جماش درم همچو آتش میان داش درم.»
۱. معنی واژه و شرح بیت
داش در این مدخل به معنی کوره یا آتشدانِ کوزهگران است؛ جایی که ظرفهای گِلی را در آن میچینند و با حرارت آتش میپزند. در توضیح اسدی، واژه مشخصتر به بخش یا محل دمیدن و جریان یافتن آتش در کوره اشاره دارد: «دم کوزهگران».
در بیت منسوب به رودکی:
«من چنین زار از آن جماش درم همچو آتش میان داش درم»
شاعر از رنج و بیقراری خود سخن میگوید. مصراع دوم تصویر روشنی دارد: گوینده خود را همچون آتش در میان کوره میبیند؛ گرفتار حرارت و سوزی که آرامش از او گرفته است.
واژهٔ «جَمّاش» نیز در مصراع نخست نیازمند توجه است. این واژه در فارسی کهن میتواند معنای فریبکار، حیلهگر یا شخصی نیرنگباز داشته باشد؛ اما برای تعیین معنای دقیق آن در این بیت، بررسی نسخهها و ضبطهای دیگر شعر ضروری است.
۲. پیشینهٔ زبانی «داش»
از نظر ریشهشناسی تاریخی، باید میان سه مسئله تمایز گذاشت:
فارسی کهن و فارسی میانه: برای اثبات پیشینهٔ باستانی «داش» باید صورتهای مستند آن در متون فارسی میانه یا دیگر زبانهای ایرانی بررسی شود. صرف حضور واژه در شعر رودکی، بهتنهایی، قدمت آن را تا دورهٔ پیش از اسلام ثابت نمیکند.
واژگان فنی و پیشهوری: واژههای مربوط به کوره، آتش، سفالگری و فلزکاری گاه از زبانهای کهن به فارسی دری رسیدهاند؛ اما این احتمال عمومی، بهتنهایی، ریشهٔ ایرانی باستان را برای «داش» اثبات نمیکند.
احتمال واژهٔ بومی یا منطقهای: ممکن است «داش» اصطلاحی فنی در میان پیشهوران بوده باشد. برای داوری دربارهٔ این احتمال، شواهد فرهنگهای تاریخی و گویشها اهمیت دارد.
در نتیجه، فعلاً نمیتوان با اطمینان «داش» را واژهای بازمانده از فارسی باستان یا فارسی میانه دانست؛ هرچند بررسی این احتمال کاملاً بجاست.
۳. آیا میتوان «داش» را به خط پهلوی نوشت؟
در اینجا باید میان بازنویسی آوایی یک واژهٔ فارسی دری و بازسازی صورت تاریخی آن در فارسی میانه تفاوت گذاشت.
اگر «داش» را صرفاً با تلفظ فارسی دریِ آن در نظر بگیریم، میتوان کوشید صورت آوایی آن را با نویسههای پهلوی بازنمایی کرد؛ اما چنین بازنویسیای، بدون یافتن شاهد تاریخی، صورت اصیل پهلوی واژه نخواهد بود.
برای ارائهٔ صورت پهلویِ مستند، ابتدا باید روشن شود که آیا واژهای همریشه یا هممعنا در متون پهلوی برای کورهٔ سفالگری ثبت شده است. در حال حاضر، صورت پهلوی مشخص و مستندی برای خودِ «داش» نمیتوانم معرفی کنم و از ساختن یک املای ظاهراً باستانی پرهیز میکنم.
۴. نتیجهٔ نهایی
«داش» در لغت فرس، اصطلاحی مربوط به کورهٔ کوزهگران و محل آتش آن است. رودکی از این تصویر برای بیان سوز و بیقراری خود بهره میگیرد. بااینحال، ایرانیبودن ریشهٔ واژه و تعلق آن به لایهٔ پیشااسلامی زبان هنوز نیازمند شاهد تاریخی مستقل است؛ همچنین املای پهلویِ مستندی برای آن در دست نداریم.
نکتهٔ مهم در ادامهٔ پژوهش شما این است که اگر در فرهنگهای تاریخی، گویشهای ایرانی یا متون فارسی میانه، صورت همریشهای برای «داش» پیدا شود، آن شاهد میتواند مسیر ریشهشناسی را روشن کند؛ نه صرفاً شباهت ظاهری واژه با واژهای کهن.
////////////////
داش. (اِ) کورهای که خشت و خم و کاسه و کوزه و امثال آن را در آن بپزند. (برهان). کورهٔ کوزهگران. کورهٔ آجرپزی. کورهٔ خشتپزی. هر جایی که در آن آتش بسیار افروزند، خواه در آن خشت پزند، خواه کاسه پزند، خواه آهک پزند. (غیاث). چار. کورهٔ سفالپزی و غیره، چون گچ و آهک و آجر. تنور خشتپخته. (شرفنامهٔ منیری). کوره. کورهٔ آجرپزی. (لغت محلی گناباد). تنور خشتپزی. فخار. (دستوراللغة).
من چنین زار از آن جماش درم
همچو آتش میان داش درم.
رودکی.
در فرهنگ اسدی، چاپ اقبال، «دم کوزهگران» نوشته شده است، با شاهد فوق از رودکی؛ و فرهنگ اوبهی نیز همین را آورده است. اما ظاهراً بهجای «دم کوزهگران»، «کورهٔ آهنگران» یا «کورهٔ کوزهگران» بوده است. نیز محتمل است که کلمهٔ «آتش» در مصرع دوم، «آهن» باشد:
داش گرمی بر سر آن کوی بود
چیده در وی آتشی بسیار دود...
آن جماعت جملگی جمع آمده
بهر خشت خویش چون شمع آمده...
چون ابوذر درمیان داش رفت
سری از اسرار حیدر فاش رفت.
عطار (مظهرالعجائب).
زاهد خام خویشبین هرگز
نشود پخته گر نهی در داش.
عطار.
قضا را بود آنجا داش گرمی
که در وی خشت میکردند بریان.
عطار.
|| کورهٔ حمام. (لغت محلی گناباد). گلخن:
جامه از خرقهٔ مزبله برهم پیراسته و موی و ناخن ناچیده، در داش گرمابه بر خاکستر نشسته. (تاریخ بیهق).
|| در ناظمالاطباء، به کلمه معنی خاکستردان و انبار خاکستر داده شده است که ظاهراً مستفاد از معنی اخیر کلمه است.
|| کورهٔ نانوایی (سنگکپزی). (حاشیهٔ برهان قاطع، چاپ معین).
|| گلستان. (برهان). اما شاید در این معنی، مصحّف «گلخن» باشد.
