۱۴۰۰ اردیبهشت ۸, چهارشنبه





مهمترین رسالت علوم انسانی افزایش عقلانیت اجتماعیست/ما و فلسفه شرق

محمد اصغری، دانشیار فلسفه دانشگاه تبریز با اشاره به اینکه محور علوم انسانی شناخت انسان از خود، پیرامون و انسان‌های دیگر است گفت: بزرگترین رسالت علوم انسانی افزایش عقلانیت اجتماعی است.

به گزارش خبرگزاری مهر، نشست نهم وضعیت تفکر در ایران با عنوان «ما و فلسفه شرق» دیالوگ سنت ایرانی- اسلامی با مکتب کیوتو با سخنرانی محمد اصغری، دانشیار فلسفه دانشگاه تبریز و سردبیر ماهنامه پژوهش‌های فلسفی به همت گروه فلسفه خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. در این نشست اصغری از بنیان و مفاهیم مکتب کیوتو و اشتراکات آن با فلسفه و سنت ایرانی- اسلامی سخن گفت.

در آغاز نشست، محمد اصغری سخنانش را با بیان اهمیت علوم انسانی آغاز کرد و گفت: من ابتدا نکته‌ای درباره علوم انسانی عرض کنم و بعد وارد بحث اصلی بشوم، بزرگترین رسالت علوم انسانی افزایش عقلانیت اجتماعی است. اگر به کتابفروشی‌ها و انتشارات توجه کنیم می بینیم ۸۰ درصد کتابها مربوط به حوزه علوم انسانی است. محور علوم انسانی شناخت انسان از خود، پیرامون و انسان‌های دیگر است. یعنی با پیگیری سخنرانی‌ها و خواندن کتاب‌های این حوزه ذهن ما نسبت به خودمان مسائل جامعه‌مان باز می‌شود.

او سپس مباحث خود را در سه محور تقسیم‌بندی کرد و افزود: اولین مبحث فلسفه شرق و فلسفه غرب است. سوال اینجاست که ما در کجای این تقسیم‌بندی قرار گرفتیم. در ظاهر به علت جغرافیایی ما در حوزه فلسفه شرق قرار میگیریم. اما اینگونه نیست. ما به لحاظ فکری در دسته فلسفه غرب قرار می‌گیریم. ریشه‌های فلسفه ما از یونان است. ابن سینا، فارابی، سهروردی و ملاصدرا همه وامدار تفکر افلاطونی- ارسطویی‌اند. اما محتوای فلسفه آنها به صورت غالب دینی است. بنابراین وقتی می‌گوییم ما و فلسفه شرق، بدین معنی نیست که این دو از یک جنس هستند. ما همسایه خودمان که شرق است را کمتر شناختیم ولی غرب که دورتر است را بهتر شناختیم. سوال اینجاست که چرا چنین است؟ فیلسوف ژاپنی به نام نیشیدا کیتارو، بنیانگدار مکتب کیوتو می‌گوید: ما ژاپنی‌ها، سنت شرقی و بودیستی خودمان را داشتیم و بعد با غرب آشنا شنیدم. لذا این دو سنت در من نوعی جمع شده و من دچار تعارض شدم که کدام یک را دنبال کنم. این تعارض شکاف‌های نظری و شکاکانه در ذهن من ایجاد کرده‌است. این موهبت است. وقتی انسان با اندیشه‌ای روبرو می‌شود که در او شک ایجاد می‌کند، موهبت است. ما باید از این موهبت استفاده کنیم و فلسفه جدید تولید کنیم. او می‌گوید ما ژاپنی‌ها فلسفه نداشتیم، ان را در زمین سنت خود نشا کردیم و محصول آن مکتب کیوتو است. همچین مسئله ای در کشور ما نیز رخ داده و سابقه فلسفه ما بسیار بیشتر از مکتب کیوتو است، زیرا فلسفه مکتب کیوتو از سال ۱۹۱۱ ظهور کرده است. به عبارتی نیشیدا افلاطون ژاپن است چون قبل از او فلسفه‌ای در ژاپن نبوده است. بنابراین ماهیت فلسفه غربی است و در شرق فلسفه وجود نداشته است. نکته دیگر این است که بنیاد تفکر شرقی و تفکر غربی با هم متفاوت‌اند. یعنی تفکر غرب استدلالی عقلانی است. تفکر شرق شهودی عرفانی است. تفکر غربی اصالت را به خدا می‌دهد، تفکر شرقی اصالت را به خدا و بودا می‌دهد. این تفاوت‌ها در فلسفه‌های شرقی نیز نمایان می‌شود.

استاد فلسفه دانشگاه تبریز در ادامه درباره ماهیت و بنیاد فلسفه کیوتو نکاتی را ارائه و تصریح کرد: مفهوم کلیدی فلسفه مکتب کیوتو نیستی است، چیزی که در فلسفه غرب و فلسفه اسلامی مبحث اصلی نیست. نیشیدا می‌گوید بنیان فلسفه نیستی است، نه هستی. نیستی‌ای که او مطرح می‌کند مانند فلسفه غربی و اسلامی نیست که بگوییم در مقابل هستی قرار دارد. او با تضاد و دوگانگی مفاهیم مخالف است و می‌گوید تضادی که در فلسفه غرب مطرح می‌شود بنیانش کجاست؟ ژاپنی‌ها در مواجهه با فلسفه غرب به ویژه با چند فیلسوف آشنا شدند. از مهم‌ترین آنها می‌توان هگل نیچه، کریکگور، هایدگر و هوسرل را نام برد. نیشیدا شاگردی داشته است که به او می‌گوید فیلسوفی در آلمان به نام هایدگر است، برو آنجا و یاد بگیر که او چه می‌گوید و بیا به ما هم بگو. هنگامی که شاگرد او پس از دو سال برمی‌گردد و افکار هایدگر را برای نیشیدا توضیح می‌دهد، نیشیدا می‌گوید چقدر عقاید من و هایدگر به یکدیگر نزدیک است. فیلسوف دیگر مکتب کیوتو نیشیتانی کیجی بوده است که شاگرد نیشیدا و به نیچه‌شناس ژاپن معروف است. او علاقه خاصی به نیچه داشته و کتاب چنین گفت زرتشت را انجیل خود می‌دانسته است. چراکه نیچه مفهوم نهیلیسم و نیستی را مطرح می‌کند.

اصغری با اشاره به گفت: درباره خدا نیشیدا که نه درباره قرآن شنیده و خوانده است، نکاتی را مطرح می کند که در سنت مذهبی ما نیز هست. مثلاً در کتابش میگوید خودشناسی از این طریق حاصل می‌شود که من به درون خودم رجوع کنم، تزکیه نفس کنم و به چیزی برسم که دارای هیچ صورتی نیست. نفس انسان بی صورت است یا به گفته نیشیدا صورتی است بی صورت. این صورت بی صورت همان نیستی مطلق است. همان بودا یا همان خدا است. ما در سنت عرفانی خودمان چنین مفهومی داریم. من عرف نفسه فقط عرف ربه.نیشیتانی و نیشیدا هر دو معتقدند که با انسان محوری که مرکز اندیشه غربی است نه می‌توان جهان را بهتر شناخت و نه خود را و لذا می گویند که ما باید از طریق شهود و تجربه ذهنی و نه عقل به شناخت جهان و خدا دست پیدا کنیم. عقل نمی تواند به چنین شناختی برسد چرا که پایبند تمایزات و دوگانگی ها مانند سوژه و ابژه است. بنابراین برای فهم صورت بی صورت باید از این ساختار و فهم دوگانیزه فراتر برویم. چنین تفکری حرف مولانا را به یاد ما می‌آورد که پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود. این به معنی نکوهش عقل نیست. عقل خیلی به ما کمک می کند اما عملکرد آن تا سطح محدودی است.بنابراین از نظر نیشیدا خدا و انسان دو روی سکه اند چون ذات هردو صورت بی صورت است. نکته دیگر این است که نیشیدا می گوید که خدا در این جهان تجلی می‌کند و تجلی او از طریق عشق است. این همان چیزی است که در مسیحیت نیز وجود دارد. او رابطه انسان و خدا را عاشقانه می داند و معتقد است چنین رابطه ای زمانی رخ می‌دهد که انسان خودش را از منیت و هرچه مربوط به نفس است مانند امیال و خواهش‌ها تهی کند. در چنین جایی است که انسان خدا را میشناسد چون از سنخ خدا شده است. به قول مولوی هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش. نیشیتانی کتابی دارد به عنوان دین و نیستی در مقدمه کتاب او می گوید ما سه سوال باید پاسخ دهیم اول اینکه ما چگونه به وجود آمده‌ایم غایت هدف این زندگی چیست و مسیر و مقصد زندگی کجاست. این جملات به آسانی مولوی را به یاد ما می آورد، از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود، به کجا میروم آخر ننمایی وطنم.

وی اضافه کرد: در حکمت اسلامی این تفکر وجود دارد که اشیاء مانند امواج دریا از دریا جدا نیست. بنابراین خدا و انسان از یک جنس هستند و مولوی نیز مثنوی معنوی را به این بیت شروع می‌کند که بشنو از نی چون حکایت می‌کند وزجدایی‌ها شکایت می‌کند. نی همان نفس است، اما نفس تو خالی. پس نفس باید کاملاً خود را خالی کند تا پذیرای صدای حق شود. نیشیدا هم می‌گوید خودت را تهی کند تا خدا مهمان دلت شود. این توخالی بودن به مفهوم شونیاتا یا تهیت در سنت بودایی برمی‌گردد که در مکتب کیوتو بسیار اهمیت دارد. مولانا نیز می‌گوید نیست شو تا هستی ات از پی رسد، پس هستی راستین ما در نیستی ماست. از وجود خود چو نی گشتم تهی، نیست از غیر خدایم آگهی. از عقاید مکتب کیوتو ما لاجرم مولوی را به یاد می‌آوریم. نیشیدا حرفهایش را به زبان فلسفه و استدلالی می‌گوید، اما مولوی همان حرفها را به زبان استعاره و شعر می‌گوید. بنابراین درست است ما همزبان نیستیم ولی همدل هستیم.”

فلسفه شرق و عرفان اسلامی

این پژوهشگر فلسفه در ادامه بیان کرد: در حکمت اسلامی متعلق شهود عرفانی خدا است. نیشیدا هم به چنین گزاره‌ای معتقد است و می‌گوید معرفت حقیقی ما در شهود نفس و نیستی ما است. لذا بین انسان و خدا تمایزی نیست. در عرفان اسلامی مرتبه ذات خداوند قبل از تجلی غیب‌الغیوب است و این چیزی است که نیشیدا نیستی مطلق می‌داند. عاری از هرنوع صورت و غیب الغیوب اما خدا بنیاد فعالیت نامتناهی و اساس این عالم است. خدا از سنخ آگاهی است و مدام در حرکت است. این پویایی و تکاپو امکان به وجود آمدن اشیاء را ایجاد کرده‌است. پس خدا جوهر و امر ثابت نیست. عرفان اسلامی و مکتب کیوتو خدا را در ذات جهان می‌دانند و گرایش وحدت وجودی دارند. هرجا حرکت و اندیشه وجود دارد از سنخ خدا و نیستی مطلق است. بنابراین می‌بینیم در همه بخش‌های مکتب کیوتو دین و خدا مطرح است.

اصغری در پایان توضیح داد: نکته دیگر این است که رابطه انسان و خدا چه شکل است؟ نیشیدا می‌گوید رابطه خدا و انسان شبیه رابطه اثر هنری و هنرمند نیست، چرا که هنرمند اثری را خلق می کند و پس از آن اثر خلق شده از هنرمند مستقل است. رابطه خدا و انسان یا خدا و جهان مانند تفکر کانت رابطه نومن و فنومن است. یعنی از هم جدانشدنی‌اند. بنابراین اگر جهان را مخلوق خدا بدانیم نگاه ما به خداوند مانند هنرمند و اثر هنری می‌شود. چنین تفکری در عرفان ما از جمله افکار ابن عربی وجود دارد. همچنین نیشیدا مانند سهروردی می‌گوید نور الهی همه جا ساری و جاری است و خدا را نورالانوار می‌داند. بنابراین مکتب کیوتو با این اوصاف امکان بالایی برای برقراری دیالوگ با سنت ایرانی و اسلامی دارد و می‌توانیم با تأمل در این فلسفه ها خودمان فلسفه ای ایجاد کنیم که از هردو سنت تغذیه کند. راهی که ما بتوانیم بین فلسفه مکتب کیوتو و فلسفه خودمان دیالوگ برقرار کنیم این است که تعصب را کنار بگذاریم و ببینیم هرکدام چه گفته‌اند و به دنبال این نباشیم که کدام بهتر است. بلکه به دنبال این باشیم که حاصل این دو فلسفه چه دیدگاه جدیدی می‌توان مطرح کرد.

کد خبر 5199938

 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه


کلم مُجَعَد/فِرفِری. در انگلیسی کیل=kale، در عربی کرنب اَجعَد یا قنبیط سائب الأوراق (قنبیط/کرنب/کلم رها برگ/برگ افشان/آزاد برگ). گروهی از ارقام کلم (Brassica oleracea) که بخاطر استفاده خوراکی از برگشان کشت می شوند و برخی زینت چمن گردند. کلم فرفری برگ هائی سبز تا بنفش دارد و برگ های مرکزی تشکیل کله کلم نمی دهد و همچون برگ های چغندر جدا از یکدیگر بالا می رود. کلم فرفری را در میان همه انواع بستانی شده کلم (Brassica oleracea) نزدیک ترین خویشاوند کلم بری/وحشی می شمارند. خاستگاه کلم فرفری شرق اروپا و آسیای صغیر/کوچک/هروم است و از حدود چهار هزار سال پیش، دو هزار پیش از میلاد مسیح کشت، شده. انواع کلم برگ فرفری به موازات کلم برگ پهن در چهار هزار سال پیش از میلاد در یونان وجود داشت. این ارقام که رومیان کیل سابیَن خوانند نیاکان کیل/کلم فرفری امروزی اند. در خواصش آمده نسبت به سرما بسیار مقاوم است و از شوری خاک کاهد.

 https://en.wikipedia.org/wiki/Kale



 









https://en.wikipedia.org/wiki/Kale

پنجاه و سه غزل آغازین دیوان قدسی حافظ با اِعراب و اِرجاع...چه کند بی نوا ندارد بیش

 

دیوان شمسُ‌الدّینْ محمّدِ بن بهاءُالدّینْ محمّدْ حافظِ شیرازی

 

غَزَل   ۱

 

اَلا یا اَیهّا الساقی اَدِر کأسا  و  ناوِلها

که عِشق آسان نِمود اَوَّل ولی اُفتاد مُشکل‌ها

 

به بویِ نافِه‌ای کآخِر صَبا زان طُرّه  بُگشاید

ز تابِ جَعدِ مِشکینَش چه خون اُفتاد در دِل‌ها

 

مَرا دَر مَنزِلِ جانان چه اَمن عِیش چون هَردَم

جَرَس فَریاد می‌دارَد که بَربَندید مَحمَل‌ها

 

به مِی سَجّاده رَنگین کُن گَرَت پیر مُغان گوید

که سالِک بی‌خَبَر نَبْوَد زِ راه و رَسمِ مَنزِل‌ها

 

شَبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چِنین هایل

کُجا دانَند حال ما سَبُک باران ساحِل‌ها

 

هَمه کارَم زخود کامی به بَدنامی کَشید آخِر

نَهان کِی مانَد آن رازی کز او سازَند مَحفِل‌ها

 

حُضوری گَر هَمی‌خواهی از او غایِب مَشو حافِظ

مَتی ما تَلق من تَهوی دَع الدُنیا و اَهملها

 

 

غَزَل    ۲       

 

صَلاحِ کار کُجا و مَن خَراب کُجا

بِبین تَفاوُت رَه کز کُجاست تا به کُجا

 

دِلَم ز صومَعه بِگرِفت و خِرقِه سالوس

کُجاست دِیرِ مُغان و شَرابِ ناب کُجا

 

چه نِسبَت اَست به رِندی صَلاح و تَقوا را

سَماع وَعظ کُجا نَغمه رَباب کُجا

 

ز رویِ دوست دِل دُشمَنان چه دَریابَد

چِراغِ مُرده کُجا شَمع آفتاب کُجا

 

چو کُحلِ بینشِ ما خاک آستانِ شُماست

کُجا رَویم بِفَرما از این جِناب کُجا

 

مَبین به سیبِ زَنَخدان که چاه دَر راه اَست

کُجا هَمی‌ ‌رَوی ای دِل بِدین شِتاب کُجا

 

بِشُد که یاد خوشَش باد روزگارِ وِصال

خود آن کِرِشمه کُجا رَفت و آن عِتاب کُجا

 

قَرار و خواب ز حافظ طَمَع مَدار ای دوست

قَرار چیست صبوری کُدام و خواب کُجا

 

 

غَزَل    ۳

 

اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرد دِل ما را

به خال هندویش بَخشَم سَمَرقَند و بُخارا را

 

بِده ساقی مِیِ باقی که در جَنَّت نَخواهی یافت

کِنارِ آبِ رُکن آباد و گُلگَشت مُصَّلا را

 

فَغان کاین لولیان شوخِ شیرین کار شهرآشوب

چِنان بُردَند صَبر از دِل که تُرکان خوانِ یغما را

 

ز عِشقِ ناتمام ما جَمالِ یار مُستَغنی اَست

به آب و رَنگ و خال و خَطّ چه حاجَت روی زیبا را

 

مَن از آن حُسن روزافزون که یوسِف داشت دانِستَم

که عِشق از پَردِه عِصمَت بَرون آرد زُلَیخا را

 

اگر دُشنام فَرمایی و گَر نِفرین دُعا گویم

جَوابِ تَلخ می‌زیبَد لَبِ لَعلِ شِکَّرخا را

 

نَصیحَت گوش کُن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سَعادَتمند پَندِ پیرِ دانا را

 

حَدیث از مُطرِب و مِی گو و رازِ دَهر کَمتَر جو

که کَس نَگشود و نَگشاید به حِکمَت این مُعَمّا را

 

غَزَل گُفتی و دُرّ سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بَر نَظمِ تو اَفشانَد فَلَک عِقد ثُرَّیا را

 

 

غَزَل   ۴

 

صَبا به لُطف بِگو آن غَزال رَعنا را

که سَر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

 

شَکَّرفروش که عمرش دِراز باد چِرا

تَفَقُّدی نَکُنَد طوطی شِکَّرخا را

 

غرورِ حُسنت اِجازَت مَگَر نداد ای  گُل

که اِجازَتی نَکُنی عَندَلیب شِیدا را

 

به خُلق و لُطف تَوان کَرد صِید اَهلِ نَظَر

به بَند و دام نگیرند مُرغِ دانا را

 

نَدانَم از چه سَبَب رَنگ آشنایی نیست

سَهی قَدان سیه چَشم ماه سیما را

 

چو با حَبیب نِشینی و باده پِیمایی

به یاد دار مُحِبّان بادپیما را

 

جُز این قَدَر نَتَوان گُفت دَر جَمالِ تو عیب

که وَضع مِهر و وَفا نیست رویِ زیبا را

 

دَر آسمان نَه عَجَب گَر به گُفته حافظ

سرودِ زُهره به رَقص آوَرَد مَسیحا را

 

 

غَزَل   ۵

 

دِل می‌رَوَد ز دَستَم صاحِب دِلان خُدا را

دَردا که راز پِنهان خواهَد شَد آشکارا

 

کشتی شِکَستگانیم ای  بادِ شُرطه بَرخیز

باشَد که بازبینیم دیدارِ آشنا را

 

دَه روزه مِهرِ گَردون اَفسانه اَست و اَفسون

نیکی بِجای یاران فُرصَت شِمار یارا

 

دَر حَلقه گُل و مُل خوش خواند دوش بُلبُل

هات الصبوح هبوا یا ایها الُسکارا

 

اِی صاحِب کرامت شُکرانه سَلامَت

روزی تَفَقُّدی کُن دَرویشِ بی‌نَوا را

 

آسایشِ دو گیتی تَفسیرِ این دو حَرف است

با دوستان مُرُوَّت با دُشمَنان مُدارا

 

دَر کویِ نیک نامی ما را گُذَر نَدادَند

گر تو نمی‌پسندی تَغییر کن قَضا را

 

آن تَلخ وَش که صوفی اُمُّل الخبائثش خواند

اَشهی لَنا و اَحلی من قُبلَة العَذارا

 

هِنگامِ تَنگدَستی دَر عِیش کوش و مَستی

کاین کیمیایِ هَستی قارون کند گِدا را

 

سَرکِش مَشو که چون شَمع از غیرتَت بِسوزد

دِلبَر که دَر کَف او موم است سَنگِ خارا

 

آیینه سِکَندَر جامِ مِی است بِنگَر

تا بَر تو عَرضه دارَد احوالِ مُلکِ دارا

 

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرَند

ساقی بِده بِشارَت رِندان پارسا را

 

حافظ به خود نَپوشید این خِرقِه مِی آلود

اِی  شِیخِ پاکدامَن مَعذور دار ما را

 

 

غَزَل    ۶

 

به مُلازِمان سُلطان که رِسانَد این دُعا را

که به شُکر پادشاهی ز نَظَر مَران گِدا را

 

ز رَقیب دیوسیرت به خُدای خود پَناهَم

مَگَر آن شَهابِ ثاقِب مَدَدی دَهَد خُدا را

 

مُژه سیاهَت اَر کرد به خون ما اِشارَت

ز فَریب او بیندیش و غَلَط مَکُن نِگارا

 

دِل عالَمَی بِسوزی چو عِذار بَرفُروزی

تو از این چه سود داری که نِمی‌کنی مُدارا

 

هَمه شَب دَر این اُمیدَم که نَسیمِ صُبحگاهی

به پَیام آشنایان بِنَوازد آشنا را

 

چه قیامَت اَست جانا که به عاشِقان نِمودی

دِل و جان فِدای رویَت بِنما عِذار ما را

 

به خُدا که جُرعِه‌ای دِه تو به حافظِ سِحَرخیز

که دُعای صُبحگاهی اَثَری کُنَد شُما را

 

 

غَزَل    ۷

 

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بِنگَری صَفایِ مِیِ لَعل فام را

 

رازِ درونِ پَردِه ز رِندان مَست پُرس

کاین حال نیست زاهد عالی مَقام را

 

عَنقا شِکارِ کَس نَشَوَد دام بازچین

کآنجا هَمیشه باد به دست اَست دام را

 

دَر بَزم دُور یک دو قَدَح دَرکِش  و بُرو

یعنی طَمَع مَدار وِصال دَوام را

 

ای  دِل شَباب رَفت و نَچیدی گُلی ز عِیش

پیرانه سَر مَکُن هُنَری ننَگ و نام را

 

دَر عِیشِ نَقد کوش که چون آبخور نَماند

آدَم بِهِشت روضه دارُالَسّلام را

 

ما را بَر آستانِ تو بَس حَقّ خِدمَت است

ای خواجه بازبین به تَرَحُّم غُلام را

 

حافظ مُریدِ جام مِی است ای صَبا بُرو

وَز بَنده بَندِگی بِرِسان شیخِ جام را

 

 

غَزَل    ۸

 

ساقیا بَرخیز و دَردِه جام را

خاک بَر سَرِ کُن غَمِ اَیام را

 

ساغَر مِی بَر کَفَم  نِه  تا ز بَر

بَرکِشَم این دَلق اَزرَق فام را

 

گَرچِه بَدنامیست نَزد عاقِلان

ما نمی‌خواهیم نَنگ و نام را

 

باده دَردِه چَند از این بادِ غرور

خاک بَر سَر نَفسِ نافَرجام را

 

دودِ آه سینه نالان مَن

سوخت این افسردگانِ خام را

 

مَحرَمِ رازِ دِل شِیدایِ خود

کَس نمی‌بینم ز خاص و عام را

 

با دِلارامی مَرا خاطِر خوش اَست

کز دِلَم یک باره بُرد آرام را

 

نَنگَرَد دیگَر به سَرو اَندَر چَمَن

هر که دید آن سَرو سیم اَندام را

 

صَبر کن حافظ به سَختی روز و شَب

عاقِبَت روزی بیابی کام را

 

 

غَزَل    ۹

 

رونَقِ عَهدِ شَباب است دِگَر بُستان را

می‌رِسَد مُژده گُل بُلبُل خوش اَلحان را

 

ای  صَبا گَر به جوانان چَمَن بازرسی

خِدمَت ما بِرِسان سَرو و گُل و ریحان را

 

گر چِنین جِلوه کُنَد مُغبَچِه باده فروش

خاک روب دَر مِیخانه کنم مُژگان را

 

ای که بَر مَه کِشی از عَنبَرِ سارا چوگان

مُضطَرِب حال مَگَردان مَنِ سَرگَردان را

 

تَرسَم این قوم که بر دُردکِشان می‌خَندَند

دَر سَرِ کارِ خَرابات کُنَند ایمان را

 

یارِ مَردانِ خُدا باش که دَر کشتی نوح

هَست خاکی که به آبی نَخَرد طوفان را

 

بُرو از خانه گَردون به دَر و نان مَطَلَب

کآن سیه کاسه دَر آخِر بِکُشَد مِهمان را

 

هر که را خوابگه آخِر مُشتی خاک است

گو چه حاجَت که به اَفلاک کشی اِیوان را

 

ماهِ کَنعانی مَن مَسنَدِ مِصر آن تو شد

وَقتِ آن است که بِدرود کُنی زِندان را

 

حافظا مِی خور و رِندی کن و خوش باش وَلی

دامِ تَزویر مَکُن چون دِگَران قرآن را

 

 

غَزَل    ۱۰

 

دوش از مَسجَد سویِ مِیخانه آمد پیر ما

چیست یارانِ طَریقَت بَعد اَز این تَدبیرِ ما

 

ما مُریدان روی سوی قِبلِه چون آریم چون

روی سویِ خانه خَمّار دارد پیرِ ما

 

دَر خَرابات طَریقَت ما به هَم مَنزِل شَویم

کاین چِنین رَفته‌ست دَر عَهدِ اَزَل تَقدیرِ ما

 

عَقل اگر دانَد که دِل دَر بَند زُلفَش چون خوش اَست

عاقِلان دیوانه گَردَند از پِیِ زَنجیر ما

 

رویِ خوبَت آیَتی از لُطف بَر ما کَشف کرد

زان زَمان جُز لُطف و خوبی نیست دَر تفسیرِ ما

 

با دِل سَنگینت آیا هیچ دَرگیرد شَبی

آه آتش ناک و سوز سینه شَبگیرِ ما

 

تیرِ آه ما ز گَردون بُگذَرَد حافظ خَموش

رَحم کُن بر جان خود پَرهیز کن از تیرِ ما

 

 

غَزَل    ۱۱

 

ساقی به نور باده بَراَفروز جامِ ما

مُطرِب بِگو که کارِ جَهان شُد به کام ما

 

ما دَر پیاله عَکسِ رُخِ یار دیده‌ایم

ای  بی‌خَبَر ز لَذَّتِ شُربِ مُدام ما

 

هَرگَز نَمیرَد آن که دِلَش زِنده شُد به عِشق

ثَبت اَست بَر جَریده عالَم دَوام ما

 

چَندان بُوَد کِرِشمه و ناز سَهی قَدان

کایَد به جِلوه سَرو صِنوبَرخَرام ما

 

ای باد اگر به گُلشَنِ اَحباب بُگذَری

زِنهار عَرضه دِه بر جانان پَیام ما

 

گو نامِ ما زِ یاد به عَمدا چه می‌بَری

خود آیَد آن که یاد نَیاری زِ نامِ ما

 

مَستی به چَشم شاهد دِلبَند ما خوش است

زان رو سِپُرده‌اند به مَستی زِمامِ ما

 

تَرسَم که صَرفه‌ای نَبَرَد روزِ بازخواست

نانِ حَلالِ شِیخ زِآب حَرامِ ما

 

حافظ زِ دیده دانه اَشکی هَمی‌‌فشان

باشَد که مُرغ وَصل کُنَد قَصدِ دامِ ما

 

دریایِ اَخضَر فَلَک و کَشتی هِلال

هَستند غَرقِ نِعمَتِ حاجی قوام ما

 

 

غَزَل    ۱۲

 

ای  فُروغِ ماه حُسن ازرویِ رَخشان شُما

آبِ روی خوبی از چاهِ زَنَخدان شما

 

عزمِ دیدارِ تو دارد جان بَر لَبِ آمده

بازگردد یا بَرآیَد چیست فَرمان شما

 

کَس به دُورِ نَرگِسَت طَرفی نَبَست از عافیَت

بِه که نَفروشَند مَستوری به مَستان شما

 

بَختِ خواب آلودِ ما بیدار خواهَد شَد مَگَر

زان که زد بر دیده آبی رویِ رَخشان شما

 

با صَبا هَمراه بِفِرِست از رُخَت گُلدَسته‌ای

بو که بویی بِشنَویم از خاکِ بُستان شما

 

عمرِتان باد و مُراد ای ساقیان بَزمِ جَم

گَرچِه جامِ ما نشد پُر مِی به دُورانِ شما

 

دِل خَرابی می‌کُنَد دِلدار را آگَه کنید

زینهار ای دوستان جان مَن و جان شما

 

کِی دهد دَست این غَرَض یا رَب که هَمدَستان شَوَند

خاطِرِ مجموع ما زُلفِ پَریشانِ شما

 

دور دار از خاک و خون دامَن چو بر ما بگذری

کاَندَر این رَه کُشته بِسیارند قُربانِ شما

 

ای صَبا با ساکِنانِ شَهر یَزد از ما بِگو

کای سَر حق ناشناسان گویِ چوگان شما

 

گَرچِه دوریم از بَساطِ قُرب هِمَّت دور نیست

بَنده شاهِ شماییم و ثناخوان شُما

 

ای شَهَنشاهِ بُلَند اَختَر خُدا را هِمَّتی

تا بِبوسَم هَمچو اختر خاکِ اِیوان شما

 

می‌کند حافظ دُعایی بِشنو آمینی بگو

روزیِ ما باد لَعلِ شِکَراَفشان شما

 

 

غَزَل    ۱۳

 

می‌دَمَد صُبح و کُلَه بَست سَحاب

الصبوح الصبوح یا اَصحاب

 

می‌چِکَد ژاله بَر رُخِ لاله

المُدام المدام یا اَحباب

 

می‌وَزَد از چَمَن نَسیمِ بِهِشت

هان بنوشید دَم به دَم مِیِ ناب

 

تَختِ زُمُّرُد زده اَست گُل به چَمَن

راحِ چون لَعلِ آتَشین دَریاب

 

دَر مِیخانه بَسته‌اند دِگَر

اِفَتِتح یا مُفَتِح الَابَواب

 

لَب و دَندانت را حُقوقِ نَمَک

هَست بر جان و سینه‌هایِ کَباب

 

این چِنین موسِمی عَجَب باشَد

که بِبنَدند میکده به شِتاب

 

بر رُخِ ساقی پَری پِیکر

هَمچو حافظ بِنوش بادهِ ناب

 

 

غَزَل    ۱۴

 

گُفتَم ای  سُلطانِ خوبان رَحم کُن بَر این غَریب

گفت دَر دُنبالِ دِل رَه گُم کند مِسکین غریب

 

گفتَمَش مَگذَر زَمانی گفت معذورَم بدار

خانه پروردی چه تاب آرد غَمِ چَندین غریب

 

خُفته بر سَنجابِ شاهی نازَنینی را چه غَم

گر ز خار و خاره سازَد بِستَر و بالین غریب

 

ای که دَر زَنجیر زُلفَت جایِ چَندین آشناست

خوش فِتاد آن خال مِشکین بر رُخ رَنگین غریب

 

می‌نماید عَکسِ مِی دَر رَنگِ رویِ مَهوَشت

هَمچو بَرگِ اَرغَوان بر صَفحه نَسرین غریب

 

بَس غریب افتاده اَست آن مور خَطّ گِردِ رُخَت

گَرچِه نَبوَد دَر نِگارِستان خط مِشکین غریب

 

گفتم ای شامِ غَریبان طُرِّه شَبرَنگِ تو

دَر سِحَرگاهان حَذَر کن چون بِنالَد این غَریب

 

گفت حافظ آشنایان دَر مَقام حیرتَند

دور نَبوَد گَر نِشینَد خسته و مِسکین غَریب

 

 

غَزَل   ۱۵

 

ای  شاهِد قُدسی که کِشَد بَند نِقابَت

و ای مُرغ بِهِشتی که دَهَد  دانه  و آبت

 

خوابم بِشُد از دیده دَر این فِکرِ جِگَرسوز

کاغوش که شُد مَنزِل آسایش و خوابَت

 

دَرویش نمی‌پُرسی و تَرسَم که نَباشَد

اندیشه آمُرزِش و پَروای ثَوابَت

 

راهِ دِل عُشّاق زد آن   چشم خُماری

پِیداست از این شیوه که مَست اَست شَرابَت

 

تیری که زَدی بَر دِلَم از غمزه خَطا رَفت

تا باز چه اندیشه کُنَد رَأی صَوابَت

 

هر ناله و فَریاد که کَردَم نشنیدی

پِیداست نِگارا که بُلَند است جِنابَت

 

دور است سَرِ آب از این بادیه هُش دار

تا غول بیابان نَفَریبد به سَرابَت

 

تا دَر رَه پیری به چه آیین رَوی ای دِل

باری به غَلَط صَرف شُد اَیامِ شَبابَت

 

ای قَصرِ دِل اَفروز که مَنزِلگَهِ اِنسی

یا رَب مَکُناد آفَتِ اَیام خَرابت

 

حافظ نَه غُلامیست که از خواجه گُریزَد

صُلحی کن و بازآ که خَرابم ز عِتابَت

 

 

غَزَل    ۱۶

 

خَمی که اَبروی شوخ تو دَر کَمان انداخت

به قَصدِ جان مَنِ زارِ ناتوان انداخت

 

نَبود نَقشِ دوعالَم که رَنگِ اُلفَت بود

زَمانه طَرح مَحبَت نَه این زَمان انداخت

 

به یک کِرِشمه که نَرگِس به خودفروشی کرد

فَریب  چشم تو صَد فِتنِه دَر جَهان انداخت

 

شَراب خورده و خوی کرده می‌روی به چَمَن

که آبِ رویِ تو آتَش دَر اَرغَوان انداخت

 

به بَزمگاهِ چَمَن دوش مَست بگذشتم

چو از دهانِ توام غُنچه دَر گُمان انداخت

 

بَنفَشه طُرِّه مَفتول خود گِرِه می‌زد

صَبا حِکایت زُلفِ تو دَر میان انداخت

 

ز شَرمِ آن که به روی تو نِسبَتَش کَردَم

سَمَن به دَست صَبا خاک دَر دهان انداخت

 

مَن از وَرَع مِی و مُطرِب نَدیدَمی زین پیش

هوای مُغبَچِگانم دَر این و آن انداخت

 

کُنون به آب مِی لَعل خِرقِه می‌شویَم

نَصیبه اَزَل از خود نمی‌توان انداخت

 

مَگَر گُشایِش حافظ دَر این خَرابی بود

که بَخشِش اَزَلَش دَر مِی مُغان انداخت

 

جَهان به کامِ مَن اَکنون شَوَد که دُورِ زَمان

مَرا به بَندِگی خواجه جَهان انداخت

 

 

غَزَل    ۱۷

 

سینه از آتَشِ دِل دَر غَمِ جانانه بِسوخت

آتَشی بود دَر این خانه که کاشانه بسوخت

 

تَنَم از واسطه دوریِ دِلبَر بِگُداخت

جانَم از آتَشِ مِهرِ رُخ جانانه بسوخت

 

سوزِ دِل بین که ز بَس آتَشِ اَشکَم دِل شَمع

دوش بَر مَن ز سَر مِهر چو پَروانه بسوخت

 

آشنایی نَه غَریب اَست که دِلسوزِ من است

چون من از خویش بِرَفتَم دِل بیگانه بسوخت

 

خِرقِه زُهدِ مَرا آب خَرابات بِبُرد

خانه عَقل مرا آتَشِ مِیخانه بسوخت

 

چون پیاله دِلَم از توبه که کَردَم بِشِکَست

هَمچو لاله جِگَرَم بی مِی و خُمخانه بسوخت

 

ماجرا کَم کُن و بازآ که مرا مَردُمِ چَشم

خِرقِه از سَر بِدَرآورد و به شُکرانه بسوخت

 

تَرکِ اَفسانه بِگو حافظ و مِی نوش دَمی

که نَخُفتیم شَب و شَمع به اَفسانه بسوخت

 

 

غَزَل   ۱۸

 

ساقیا آمدن عید مُبارَک بادَت

وان مَواعید که کردی مَرَواد از یادَت

 

دَر شِگِفتَم که دَر این مُدَّتِ اَیامِ فِراق

بَرگِرِفتی ز حَریفان دِل و دِل می‌دادت

 

بِرِسان بَندِگی دُختَرِ رَز گو به دَرآی

که دَم و هِمَّت ما کرد ز بَند آزادت

 

شادی مَجلِسیان دَر قَدَم و مَقدَمِ توست

جای غم باد مَر آن دِل که نَخواهد شادَت

 

شُکرِ ایزد که ز تاراج خَزان رخنه نَیافت

بوستانِ سَمَن و سَرو و گُل و شِمشادَت

 

چَشمِ بَد دور کز آن تَفرَقه‌ات بازآورد

طالِع ناموَر و دولَت مادَرزادَت

 

حافظ از دَست مَده دولَتِ این کشتی نوح

وَرنَه طوفانِ حَوادِث بِبَرَد بُنیادَت

 

 

غَزَل    ۱۹

 

ای  نَسیمِ سِحَر آرامگَهِ یار کُجاست

مَنزِل آن مَهِ عاشِق کُش عَیار کُجاست

 

شَبِ تار اَست و رَهِ وادی ایمن در پیش

آتَشِ طور کُجا موعد دیدار کُجاست

 

هر که آمد به جَهان نَقشِ خَرابی دارد

دَر خَرابات بِگویید که هُشیار کُجاست

 

آن کَس است اَهلِ بِشارَت که اِشارَت دانَد

نُکته‌ها هَست بَسی مَحرَمِ اَسرار کُجاست

 

هر سَرِ موی مَرا با تو هِزاران کار است

ما کُجاییم و مَلامَتگَرِ بی‌کار کُجاست

 

بازپُرسید ز گیسویِ شکن دَر شکنش

کاین دِل غَمزَده سَرگَشته گرفتارِ کُجاست

 

عَقل دیوانه شُد آن سِلسِله مِشکین کو

دِل ز ما گوشه گرفت اَبروی دِلدار کُجاست

 

ساقی و مُطرِب و مِی جُمله مُهَّیاست وَلی

عِیش بی یار مُهَّیا نَشَوَد یار کُجاست

 

حافظ از باد خَزان دَر چَمَن دَهر مَرَنج

فِکرِ معقول بِفَرما گُل بی خار کُجاست

 

 

غَزَل    ۲۰

 

روزه یِکسو شُد و عید آمد و دِل‌ها بَرخاست

می ز خُمخانه به جوش آمَد و مِی باید خواست

 

نوبه زُهدفُروشان گِرانجان بگذشت

وَقتِ رِندی و طَرَب کردن رِندان پِیداست

 

چه مَلامَت بُوَد آن را که چِنین باده خورَد

این چه عیب اَست بِدین بیخردی وین چه خَطاست

 

باده نوشی که دَر او روی و ریایی نَبوَد

بِهتَر از زُهدفُروشی که دَر او روی و ریاست

 

ما نَه رِندان ریاییم و حَریفان نِفاق

آن که او عالِمِ سِرّ است بِدین حال گُواست

 

فَرضِ ایزد بِگُذاریم و به کَس بَد نَکُنیم

وآنچه گویند رَوا نیست نگوییم رواست

 

چه شَوَد گَر مَن و تو چَند قَدَح باده خوریم

باده از خون رَزان است نَه از خونِ شُماست

 

این چه عیب است کز آن عیب خَلَل خواهَد بود

وَر بُوَد نیز چه شُد مَردُم بی‌عِیب کُجاست

 

 

غَزَل    ۲۱

 

دِل و دینَم شُد و دِلبَر به مَلامَت برخاست

گُفت با ما منشین کز تو سَلامَت بَرخاست

 

که شنیدی که دَر این بَزم دَمی خوش بِنِشَست

که نَه دَر آخِر صُحبَت به نِدامَت برخاست

 

شَمع اگر زان لَبِ خَندان به زَبان لافی زد

پیش عُشّاق تو شَب‌ها به غَرامَت برخاست

 

دَر چَمَن باد بهاری ز کِنارِ گُل و سَرو

به هَواداریِ آن عارِض و قامَت برخاست

 

مَست بگذشتی و از خَلوَتیان مَلَکوت

به تَماشای تو آشوبِ قیامَت برخاست

 

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خِجلَت

سَرو سَرکِش که به ناز از قَدّ و قامَت برخاست

 

حافظ این خِرقِه بِیَنداز مَگَر جان بِبَری

کآتَش از خِرقِه سالوس و کرامت برخاست

 

 

غَزَل    ۲۲

 

چو بَشنَوی سُخَنِ اَهلِ دِل مَگو که خَطاست

سخن شناس نِه‌ای جان مَن خَطا این جاست

 

سَرَم به دُنیی و عُقبی فرو نمی‌ آیَد

تَبارَکَ الله از این فِتنِه‌ها که در سَرِ ماست

 

دَر اَندرون من خَسته دِل نَدانَم کیست

که من خَموشَم و او دَر فَغان و دَرغوغاست

 

دِلَم ز پَردِه بَرون شُد کُجایی ای  مُطرِب

بِنال هان که از این پَردِه  کارِ ما به نَواست

 

مَرا به کار جَهان هَرگَز اِلتِفات نَبود

رُخ تو دَر نَظَر من چِنین خوشَش آراست

 

نَخُفته‌ام ز خیالی که می‌پَزَد دِل من

خُمار صَد شَبه دارم شَرابخانه کُجاست

 

چِنین که صومَعه آلوده شد ز خونِ دِلَم

گَرَم به باده بشویید حَقّ به دَست شُماست

 

از آن به دِیرِ مُغانَم عَزیز می‌دارند

که آتَشی که نَمیرَد هَمیشه دَر دِل ماست

 

چه ساز بود که دَر پَردِه می‌زد آن مُطرِب

که رَفت عمر و هَنوزَم دِماغ پُر زِ هَواست

 

نِدای عِشق تو دیشَب دَر اَندرون دادَنَد

فَضایِ سینه حافظ هَنوز پُر زِ صِداست

 

 

غَزَل    ۲۳

 

خیالِ رویِ تو دَر هَر طَریق هَمرَه ماست

نَسیمِ موی تو پِیوندِ جانِ آگَه ماست

 

به رَغمِ مُدَّعیانی که مَنعِ عِشق کُنَند

جَمالِ چِهره تو حُجَّتِ موَجَّهِ ماست

 

بِبین که سیبِ زَنَخدانِ تو چه می‌گوید

هِزار یوسِفِ مِصری فُتاده دَر چَهِ ماست

 

اگر به زُلفِ دِراز تو دَست ما نرسد

گُناهِ بَختِ پَریشان و دَستِ کوتَه ماست

 

به حاجِبِ دَرِ خَلوَت سرایِ خاص بِگو

فُلان ز گوشه نِشینان خاک دَرگَهِ ماست

 

به صورَت از نَظَر ما اَگَرچه محجوب اَست

هَمیشه دَر نَظَر خاطِرِ مُرَّفَه ماست

 

اَگَر به سالی حافظ دَری زَنَدلی

که سال‌هاست که مُشتاقِ رویِ چون مَهِ ماست

 

 

غَزَل    ۲۴

 

مَطَلَب طاعَتِ و پِیمان و صَلاح از مَنِ مَست

که به پِیمانه کشی شُهره شُدم روزِ الست

 

مَن همان دَم که وُضو ساختم از چِشمه عِشق

چارتَکبیر زَدَم یکسَره بَر هرچه که هَست

 

مِی بِده تا دَهَمت آگَهی از سِرِّ قَضا

که به رویِ که شدم عاشِق و از بویِ که مَست

 

کَمَرِ کوه کَم اَست از کَمَرِ مور این جا

نااُمید از دَر رَحَمت مَشو ای  باده پرست

 

بِجُز آن نَرگِس مَستانه که چَشمش مَرِساد

زیر این طارُم فیروزه کَسی خوش نَنِشَست

 

جان فِدای دَهَنَش باد که دَر باغِ نَظَر

چَمَن آرای جَهان خوشتَر از این غُنچه نَبَست

 

حافظ از دولَتِ عِشق تو سُلَیمانی شد

یعنی از وَصل تواش نیست بجز باد به دَست

 

 

غَزَل    ۲۵

 

شِکُفته شُد گُلِ حَمرا و گَشت بُلبُل مَست

صَلایِ سَرخوشی ای  صوفیان باده پرست

 

اَساسِ توبه که دَر مُحکَمی چو سَنگ نِمود

بِبین که جامِ زُجاجی چه طُرفه‌اش بشکست

 

بیار باده که دَر بارگاهِ اِستِغنا

چه پاسبان و چه سُلطان چه هوشیار و چه مَست

 

از این رِباطِ دودَر چون ضَرورَت اَست رَحیل

رَواق و طاقِ مَعیشَت چه سَربُلَند و چه پَست

 

مَقامِ عِیش مُیسَّر نمی‌شَوَد بی‌رَنج

بَلی به حُکم بَلا بَسته‌اند عَهدِ اَلَست

 

به هَست و نیست مَرَنجان ضَمیر و خوش می‌ باش

که نیستیست سَرانَجام هَر کَمال که هست

 

شُکوهِ آصِفی و اسب باد و مَنطِق طِیر

به باد رَفت و از او خواجه هیچ طَرف نَبَست

 

به بال و پَر مَرو از رَه که تیر پَرتابی

هَوا گِرِفت زَمانی وَلی به خاک نِشَست

 

زَبانِ کِلکِ تو حافظ چه شُکرِ آن گوید

که گُفته سُخَنَت می‌برند دَست به دست

 

 

غَزَل    ۲۶

 

زُلف آشفته و  خوی کرده و خَندان لَب و مَست

پیرهن چاک و غَزَل خوان و صُراحی دَر دَست

 

نَرگِسَش عَربَده جوی و لَبَش اَفسوس کُنان

نیم شَب دوش به بالینِ مَن آمد بنشست

 

سَر فَرا گوش من آوَرد به آوازِ حَزین

گُفت ای  عاشِق دیرینه من خوابَت هَست

 

عاشِقی را که چِنین باده شَبگیر دهند

کافِر عِشق بُوَد گَر نَشَوَد باده پرست

 

بُرو ای زاهد و بَر دُردکِشان خُرده مَگیر

که نَدادَند جُز این تُحفه به ما روزِ اَلَست

 

آنچه او ریخت به پِیمانه ما نوشیدیم

اگر از خَمرِ بِهِشت اَست وَگَر باده مَست

 

خَنده جام مِی و زُلفِ گِرِه گیر نِگار

اِی بَسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 

 

غَزَل    ۲۷

 

دَر دیرِ مُغان آمد یارَم قَدَحی دَر دَست

مَست از مِی و می خواران از نَرگِس مَستَش مَست

 

دَر نَعلِ سَمَندِ او شِکلِ مَه نو پِیدا

وز قَدّ بُلَند او بالای صِنوبَر پَست

 

آخِر به چه گویم هَست از خود خَبَرم چون نیست

وَز بَهرِ چه گویم نیست با وی نَظَرم چون هست

 

شَمعِ دِل دَمسازَم بِنشَست چو او بَرخاست

و افغان ز نَظَربازان برخاست چو او بنشست

 

گر غالیه خوش بو شُد دَر گیسوی او پیچید

ور وَسمه کمانکش گَشت دَر اَبروی او پِیوَست

 

بازآی که بازآید عمر شده حافظ

هَر چَند که ناید باز تیری که بِشُد از شَست

 

 

غَزَل    ۲۸

 

به جان خواجه  و حَقِّ قَدیم و عَهدِ دُرُست

که مونِسِ دَم صُبحَم دُعای دولَت توست

 

سِرِشکِ مَن که ز طوفانِ نوح دَست بَرَد

ز لوحِ سینه نَیارِست نَقشِ مِهرِ تو شُست

 

بِکُن مُعامِله‌ای وین دِل شِکَسته بِخَر

که با شِکَستگی اَرزَد به صَد هِزار دُرُست

 

زَبانِ مور به آصِف دِراز گَشت و رَواست

که خواجه خاتَمِ جَم  یاوه کرد و باز نَجُست

 

دِلا طَمَع مَبُر از لُطفِ بی‌نَهایَتِ دوست

چو لافِ عِشق زَدی سَر بِباز چابُک و چُست

 

به صدق کوش که خورشید زایَد از نَفَسَت

که از دُروغ سیه روی گَشت صُبحِ نُخُست

 

شُدَم ز دَست تو شِیدای کوه و دَشت و هَنوز

نِمی‌کنی به تَرَحُّم  نِطاق سِلسِله سُست

 

مَرَنج حافظ و از دِلبَران حِفاظ مَجوی

گُناهِ باغ چه باشَد چو این گیاه نَرُست

 

 

غَزَل    ۲۹

 

ما را ز خیالِ تو چه پَروایِ شَراب اَست

خُم گو سَرِ خود گیر که خُمخانه خَراب است

 

گر خَمرِ بِهِشت است بریزید که بی دوست

هر شَربَتِ عَذبَم که دَهی عینِ عَذاب است

 

اَفسوس که شُد دِلبَر و دَر دیده گِریان

تَحریرِ خیالِ خَطّ او نَقشِ بَر آب است

 

بیدار شو ای  دیده که ایمِن نَتَوان بود

زین سِیل دَمادَم که دَر این مَنزِل خواب است

 

مَعشوق عَیان می‌گُذَرَد بر تو و لیکَن

اَغیار هَمی‌‌بیند از آن بَسته نِقاب است

 

گُل بر رُخ رَنگین تو تا لُطف عَرَق دید

دَر آتَش شوق از غمِ دِل غَرقِ گُلاب است

 

سَبز است دَر و دَشت بیا تا نگذاریم

دَست از سرِ آبی که جَهان جُمله سَراب است

 

دَر کُنجِ دِماغَم مَطَلَب جایِ نَصیحَت

کاین گوشه پر از زَمزَمه چنگ و رَباب است

 

حافظ چه شد اَر عاشِق و رِند است و نَظَرباز

بَس طورِ عَجَب لازِمِ اَیامِ شَباب است

 

 

غَزَل    ۳۰

 

زُلفَت هِزار دِل به یکِی تارِ مو بِبَست

راهِ هِزار چاره گر از چارسو بِبَست

 

تا عاشِقان به بوی نَسیمَش دهند جان

بِگشود نافِه‌ای و دَرِ آرزو بِبَست

 

شِیدا از آن شدم که نِگارَم چو ماهِ نو

اَبرو نِمود و جِلوه گری کرد و رو بِبَست

 

ساقی به چَند رَنگ مِی اَندَر پیاله ریخت

این نَقش‌ها نِگَر که چه خوش دَر کَدو بِبَست

 

یا رَب چه غمزه کرد صُراحی که خون خم

با نَعرِه‌های قُلقُلَش اَندَر گلو بِبَست

 

مُطرِب چه پَردِه ساخت که دَر پَردِه سَماع

بر اَهلِ وَجد و حال دَرِ های و هو بِبَست

 

حافظ هَر آن که عِشق نَوَرزید و وَصل خواست

اِحرام طوف کَعبه دِل بی وُضو بِبَست

 

 

غَزَل    ۳۱

 

آن شَبِ قَدری که گویند اَهلِ خلوت اِمشَب اَست

یا رَب این  تأثیر دولَت دَر کُدامین کوکَب است

 

تا به گیسوی تو دَست ناسِزایان کَم رِسَد

هر دِلی از حَلقه‌ای دَر ذِکرِ یارب یارب است

 

کُشته چاهِ زَنَخدانِ تواَم کز هَر طَرَف

صَد هِزارَش گَردنِ جان زیرِ طوقِ غَبغَب است

 

شَهسَوارِ مَن که مَه آیینه دار رویِ اوست

تاجِ خورشید بُلَندَش خاکِ نَعلِ مَرکَب است

 

عَکسِ خوی بَر عارِضَش بین کآفتابِ گَرم رو

دَر هوای آن عَرَق تا هَست هَر روزَش تَب است

 

من نَخواهَم کرد تَرکِ لَعلِ یار و جامِ می

زاهدان مَعذور داریدَم که اینم مَذهَب است

 

اَندَر آن ساعت که بر پُشتِ صَبا بندند زین

با سُلَیمان چون بِرانَم من که مورَم مَرکَب است

 

آن که ناوَک بر دِل من زیرچشمی می‌زَنَد

قوتِ جان حافظش دَر خَنده زیرِ لَب است

 

آبِ حَیوانَش زِ مِنقارِ بَلاغَت می‌‌چِکَد

زاغِ کِلکِ من بِنامیزَد چه عالی مَشرَب است

 

 

غَزَل    ۳۲

 

خُدا چو صورَتِ اَبروی دِلگُشای تو بَست

گُشادِ کار مَن اَندَر کِرِشمه‌های تو بَست

 

مَرا و سَرو چَمَن را به خاک راه نِشاند

زَمانه تا قَصَبِ نَرگِس قبای تو بَست

 

ز کار ما و دِل غُنچه صَد گِرِه بِگشود

نَسیمِ گُل چو دِل اَندَر پِیِ هوای تو بَست

 

مرا به بَند تو دُورانِ چَرخ راضی کرد

وَلی چه سود که سَرِ رِشته دَر رِضای تو بَست

 

چو نافِه‌ بَر دِل مِسکین من گِرِه مَفِکن

که عَهد با سَرِ زُلفِ گِرِه گُشای تو بَست

 

تو خود وِصالِ دِگَر بودی ای  نَسیمِ وِصال

خَطا نِگَر که دِل اُمید دَر وَفای تو بَست

 

ز دَست جُور تو گُفتَم ز شَهر خواهَم رَفت

به خَنده گفت که حافظ بُرو که پایِ تو بَست

 

 

غَزَل    ۳۳

 

خَلوَت گُزیده را به تَماشا چه حاجَت اَست

چون کویِ دوست هَست به صَحرا چه حاجت است

 

جانا به حاجتی که تو را هست با خُدا

کآخِر دَمی بِپُرس که ما را چه حاجت است

 

ای  پادشاهِ حُسن خُدا را بِسوختیم

آخِر سُؤال کُن که گِدا را چه حاجت است

 

اَرباب حاجَتیم و زَبانِ سُؤال نیست

دَر حَضرَتِ کَریم تَمّنا چه حاجت است

 

مُحتاجِ قِصّه نیست گَرَت قَصدِ خون ماست

چون رَخت از آن توست به یغما چه حاجت است

 

جام جهان نماست ضَمیرِ مُنیرِ دوست

اِظهارِ احتیاج خود آنجا چه حاجت است

 

آن شُد که بارِمِنَّت مَلّاح بُردَمی

گوهَر چو دَست داد به دَریا چه حاجت است

 

ای مُدَّعی بُرو که مَرا با تو کار نیست

اَحباب حاضِرَند به اَعدا چه حاجت است

 

ای عاشِق گِدا چو لَبِ روح بَخش یار

می‌دانَدَت وَظیفه تَقاضا چه حاجت است

 

حافظ تو خَتم کن که هُنَر خود عَیان شَوَد

با مُدَّعی نِزاع و مُحاکا چه حاجت است

 

 

غَزَل   ۳۴

 

رَواق مَنَظَر چَشمِ من آشیانه توست

کَرَم نما و فرود آ که خانه خانه توست

 

به لُطفِ خال و خَطّ از عارِفان رُبودی دِل

لطیفه‌های عَجَب زیرِ دام و دانه توست

 

دِلَت به وَصل گُل ای  بُلبُلِ صَبا خوش باد

که دَر چَمَن هَمه گُلبانگِ عاشِقانه توست

 

عَلاج ضَعفِ دِل ما به لَب حوالت کُن

که این مُفَرّحِ یاقوت دَر خَزانه توست

 

به تَن مُقَصِرَّم از دولَتِ مُلازِمَتَت

وَلی خُلاصه جان خاک آستانه توست

 

مَن آن نیَم که دهم نَقدِ دِل به هر شوخی

دَرِ خَزانه به مُهر تو و نشانه توست

 

تو خود چه لُعبَتی ای شَهسَوار شیرین کار

که توسَنی چو فَلَک رام تازیانه توست

 

چه جایِ من که بِلَغزَد سِپِهر شُعبَده باز

از این حیَل که دَر اَنبانه بَهانه توست

 

سرود مَجلِسَت اَکنون فَلَک به رَقص آرد

که شِعر حافظ شیرین سُخَن تَرانه توست

 

 

غَزَل    ۳۵

 

بُرو به کار خود ای  واعِظ این چه فَریادَست

مَرا فُتاد دِل از رَه تو را چه افتادَست

 

میان او که خُدا آفَریده اَست از هیچ

دَقیقه‌ایست که هیچ آفَریده نَگشادَست

 

به کام تا نَرِسانَد مرا لَبَش چون نای

نَصیحَت هَمه عالَم به گوش مَن بادَست

 

گِدای کویِ تو از هَشت خُلد مُستَغنیست

اَسیرِ عِشق تو از هَر دوعالَم آزادَست

 

اَگَرچه مَستی عِشقَم خَراب کرد وَلی

اَساسِ هَستی من زان خَراب آبادَست

 

دِلا مَنال ز بیداد و جُورِ یار که یار

تو را نَصیب هَمین کرد و این از آن دادست

 

بُرو فِسانه مَخوان و فُسون مَدَم حافظ

کز این فِسانه و اَفسون مرا بَسی یادَست

 

 

غَزَل    ۳۶

 

تا سَرِ زُلفِ تو دَر دَستِ نَسیمِ افتادَست

دِل سودازده از غُصّه دو نیم افتادست

 

چَشم جادوی تو خود عینِ سَوادِ سِحَر اَست

لیکن این هَست که این نُسخه سَقیم اُفتادَست

 

دَر خَمِ زُلفِ تو آن خالِ سیَه دانی چیست

نُقطه دوده که دَر حَلقه جیم اُفتادست

 

زُلفِ مِشکینِ تو دَر گُلشَنِ فِردوسِ عِذار

چیست طاووس که دَر باغِ نَعیم اُفتادَست

 

دِل مَن دَر هَوَسِ رویِ تو ای  مونِسِ جان

خاک راهیست که دَر دست نَسیمِ افتادست

 

هَمچو گَرد این تَنِ خاکِی نَتَوانَد بَرخاست

از سَرِ کویِ تو زان رو که عَظیم افتادست

 

سایه قَدِّ تو بر قالِبَم ای عیسی دم

عَکسِ روحیست که بر عَظمِ رَمیم افتادست

 

آن که جُز کَعبه مَقامش نَبُد از یادِ لَبَت

بر دَر میکده دیدَم که مُقیم افتادست

 

حافظ گُمشده را با غمَت ای یارِ عَزیز

اتحادیست که دَر عَهدِ قَدیم افتادست

 

 

غَزَل    ۳۷

 

بیا که قَصرِ اَمَل سَخت سُست بُنیادَست

بیار باده که بُنیادِ عُمر بَر بادَست

 

غُلامِ هِمَّتِ آنم که زیرِ چَرخَ کَبود

ز هرچه رَنگِ تَعَلُّق پَذیرَد آزادَست

 

چه گویمَت که به مِیخانه دوش مَست و خَراب

سُروشِ عالَمِ غِیبَم چه مُژده ها دادَست

 

که ای  بُلَند نَظَر شاهبازِ سَدرِه نِشین

نِشیمَنِ تو نَه این کُنجِ مِحنَت آبادَست

 

تو را ز کُنگِره عَرش می‌زنند صَفیر

نَدانَمَت که دَر این دامگَه چه افتادَست

 

نَصیحَتی کُنَمَت یاد گیر و دَر عَمَل آر

که این حَدیث ز پیرِ طَریقَتَم یادَست

 

غمِ جَهان مَخور و پَندِ مَن مَبَر از یاد

که این لطیفه عِشقَم ز رَهروی یادست

 

رِضا به داده بِده وَز جَبین گِرِه بُگشای

که بر من و تو دَر اِختیار نَگشادست

 

مَجو دُرُستی عَهد از جَهانِ سُست نَهاد

که این عَجوز عَروسِ هِزار دامادَست

 

نِشانِ عَهد و وَفا نیست دَر تَبَسُّمِ گُل

بِنال بُلبُلِ بیدِل که جایِ فَریادَست

 

حَسَد چه می‌بَری ای سُست نَظم بر حافظ

قَبولِ خاطِر و لُطفِ سُخَن خُدادادست

 

 

غَزَل    ۳۸

 

بی مِهرِ رُخَت روزِ مَرا نور نَمانَدَست

وز عمر مرا جُز شَبِ دیجور نماندست

 

هِنگامِ وِداعِ تو ز بَس گِریِه که کَردَم

دور از رُخِ تو چَشم مرا نور نَمانَدَست

 

می‌رَفت خیالِ تو ز چَشم من و می‌گفت

هَیهات از این گوشه که مَعمور نَمانَدَست

 

وَصل تو اَجَل را ز سَرَم دور هَمی‌‌داشت

از دولَت هِجر تو کُنون دور نَماندَست

 

نَزدیک شُد  آن  دَم که رَقیب تو بِگوید

دور از رُخَت این خسته رنجور نماندست

 

صَبر اَست مرا چاره هِجرانِ تو لیکَن

چون صَبر تَوان کَرد که مقدور نماندست

 

دَر هِجر تو گَر چَشم مرا آب رَوان است

گو خونِ جِگَر ریز که معذور نَماندَست

 

حافظ ز غم از گِریِه نَپرداخت به خَنده

ماتم زده را داعیه سور نَماندَست

 

 

غَزَل    ۳۹

 

باغِ مَرا چه حاجَت سَرو و صِنوبَر اَست

شمشاد خانه پَرور ما از که کَمتَر است

 

ای  نازَنین پِسَر تو چه مَذهَب گرفته‌ای

کِت خون ما حَلالتَر از شیرِ مادَر است

 

چون نَقشِ غم ز دور بِبینی شَراب خواه

تشخیص کرده‌ایم  و مُداوا مُقَرّر است

 

از آستانِ پیرِ مُغان سَر چِرا کشیم

دولَت دَر آن سَرا و گُشایِش دَر آن دَر است

 

یک قِصّه بیش نیست غَمِ عِشق وین عَجَب

کز هَر زَبان که می‌شِنَوَم نامُکَرَّر است

 

دی وعده داد وَصلم و دَر سَر شَراب داشت

اِمروز تا چه گوید و بازَش چه دَر سر است

 

شیراز و آبِ رُکنی و این بادِ خوش نَسیم

عیبَش مَکُن که خالِ رُخِ هَفت کِشوَر است

 

فَرق است از آبِ خِضر که ظُلَمات جایِ اوست

تا آبِ ما که مَنبعَش اَلله اَکَبر است

 

ما آبرویِ فَقر و قَناعَت نمی‌بَریم

با پادشَه بِگوی که روزی مُقَدَّر است

 

حافظ چه طُرفه شاخ نباتیست کِلکِ تو

کَش میوه دِلپَذیرتر از شَهد و شِکَر است

 

 

غَزَل    ۴۰

 

اَلمِّنَة لِلَّه که در میکده باز اَست

زان رو که مَرا بَر دَر او رویِ نیاز است

 

خُم‌ها هَمه دَر جوش و خروشَند ز مَستی

وان مِی که دَر آنجاست حَقیقت نَه مَجاز است

 

از وی هَمه مَستی و غرور است و تَکَبُّر

وز ما هَمه بیچارگی و عَجز و نیاز است

 

رازی که بر غیر نَگُفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او مَحرَمِ راز است

 

شَرحِ شِکَنِ زُلفِ خَم اَندَر خَم جانان

کوتَه نَتَوان کَرد که این قِصّه دِراز است

 

بارِ دِل مَجنون و خَمِ طُرِّه لِیلی

رُخساره مَحمود و کَفِ پایِ ایاز است

 

بَردوخته‌ام دیده چو باز از هَمه عالَم

تا دیده مَن بر رُخ زیبای تو باز است

 

دَر کَعبه کویِ تو هَر آن کَس که بیایَد

از قِبلِه اَبروی تو دَر عین نَماز است

 

ای  مَجلِسیان سوزِ دِلِ حافظِ مِسکین

از شَمع بِپُرسید که دَر سوز و گُداز است

 

 

غَزَل    ۴۱

 

اَگَرچه باده فَرَح بَخش و باد گُل‌بیز اَست

به بانگ چنگ مَخور مِی که مُحتَسِب تیز است

 

صُراحی ای  و حَریفی گَرَت به چنگ افتد

به عَقل نوش که اَیامِ فِتنِه انگیز است

 

دَرآستینِ مُرَّقَع پیاله پِنهان کُن

که هَمچو چَشم صُراحی زَمانه خونریز است

 

به آبِ دیده بشوییم خِرقِه‌ها از مِی

که موسِمِ وَرَع و روزگارِ پَرهیز است

 

مَجوی عِیش خوش از دُورِ باژگون سِپِهر

که صافِ این سَرِ خُم جُمله دُردی آمیز است

 

سِپِهر برشده پَرویزَنیست خون اَفشان

که ریزه‌اَش سَرِ کَسری و تاجِ پَرویز است

 

عراق و فارس گرفتی به شِعر خوش حافظ

بیا که نوبت بَغداد و وَقتِ تبریز است

 

 

غَزَل    ۴۲

 

حال دِل با تو گُفتَنَم هَوَس اَست

خَبَرِ دِل شِنُفتَنَم هوس است

 

طَمَع خام بین که قِصّه فاش

از رَقیبان نَهُفتَنَم هَوَس است

 

شَبِ قَدری چِنین عَزیز و شریف

با تو تا روزِ خُفتَنَم هوس است

 

وه که دُردانه‌ای چِنین نازُک

دَر شَبِ تار سُفتَنَم هوس است

 

ای  صَبا اِمشَبَم مَدَد فرمای

که سِحَرگه شِکُفتَنَم هوس است

 

از بَرایِ شَرَف به نوک مُژه

خاک راهِ تو رُفتَنَم هوس است

 

هَمچو حافظ به رَغمِ مُدَّعیان

شِعر رِندانه گُفتَنَم هوس است

 

 

غَزَل    ۴۳

 

صحنِ بُستان ذوق بَخش و صُحبَتِ یاران خوش اَست

وَقتِ گُل خوش باد کز وی وقت می خواران خوش است

 

از صَبا هَردَم مَشام جان ما خوش می‌شَوَد

آری آری طیبِ اَنفاسِ هَواداران خوش است

 

ناگُشوده گُل نِقاب آهَنگ رِحلَت ساز کَرد

ناله کُن بُلبُل که گُلبانگِ دِل اَفکاران خوش است

 

مُرغ خوشخوان را بِشارَت باد کاَندَر راهِ عِشق

دوست را با ناله شَب‌های بیداران خوش است

 

نیست دَر بازارِ عالَم خوشدِلی وَر زان که هَست

شیوه  رِندی و خوش  باشی عَیاران خوش است

 

از زَبانِ سوسن آزاده‌ام آمد به گوش

کاندَر این دِیر کُهَن کار سَبُک باران خوش است

 

حافظا تَرکِ جَهان گُفتَن طَریقِ خوشدِلیست

تا نَپِنداری که اَحوالِ جهان داران خوش است

 

 

غَزَل    ۴۴

 

کُنون که بَر کَفِ گُل جام باده صاف اَست

به صَد هِزار زَبان بُلبُلَش دَر اوصاف است

 

بِخواه دَفتَرِ اَشعار و راهِ صَحرا گیر

چه وَقتِ مَدرِسه و بَحثِ کَشفِ کَشّاف است

 

فَقیه مَدرِسه دی مَست بود و فِتوی داد

که مِی حَرام وَلی به ز مالِ اوقاف است

 

به دُرد و صاف تو را حُکم نیست خوش دَرکِش

که هرچه ساقی ما کرد عینِ اَلطاف است

 

بِبُر ز خَلق و چو عَنقا قیاس کار بِگیر

که صیتِ گوشه نِشینان ز قاف تا قاف است

 

حَدیث مُدَّعیان و خیال همکاران

هَمان حِکایت زردوز و بوریاباف است

 

خَموش حافظ و این نُکته‌های چون زَرِ سُرخ

نگاه دار که قَلّابِ شَهر صَرّاف است

 

 

غَزَل    ۴۵

 

دَر این زَمانه رَفیقی که خالی از خَلَل اَست

صُراحی مِی ناب و سَفینه غَزَل است

 

جَریده رو که گُذَرگاه عافیَت تَنگ است

پیاله گیر که عمر عَزیز بی‌بَدیل است

 

نه مَن ز بی عَمَلی دَر جَهان مَلولَم و بَس

مَلالَت عُلَما هم زِعِلمِ بی عَمَل است

 

به چَشمِ عَقل دَر این رَهگُذارِ پُرآشوب

جَهان و کارِ جَهان بی‌ثبات و بی‌محل است

 

بِگیر طُرِّه مَه چِهره‌ای و قِصّه مخوان

که سَعد و نَحس ز تأثیر زُهره و زُحَل است

 

دِلم اُمیدِ فَراوان به وَصلِ رویِ تو داشت

وَلی اَجَل به رَهِ عمر رَهزَنِ اَمَل است

 

به هیچ دُور نخواهند یافت هُشیارش

چِنین که حافظ ما مَست باده اَزَل است

 

 

غَزَل    ۴۶

 

گُل دَر بَر و مِی دَر کَف و مَعشوق به کام اَست

سُلطان جَهانم به چِنین روز غُلام است

 

گو شَمع میارید دَر این جَمع که اِمشَب

دَر مَجلِسِ ما ماهِ رُخ دوست تَمام است

 

دَر مَذهَبِ ما باده حَلال است ولیکَن

بی رویِ تو ای  سَروِ گُل اندام حَرام است

 

گوشَم هَمه بر قول نِی و نَغمه چنگ است

چَشمم هَمه بر لَعلِ لَب و گَردِشِ جام است

 

دَر مَجلِسِ ما عِطر مَیامیز که ما را

هر لَحظه ز گیسوی تو خوشبوی مَشام است

 

از چاشنی قَند مَگو هیچ وَز شِکَر

زان رو که مَرا از لَبِ شیرین تو کام است

 

تا گَنج غَمَت دَر دِل ویرانه مُقیم است

هَمواره مرا کویِ خَرابات مَقام است

 

از ننَگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پُرسی که مرا نَنگ ز نام است

 

می خواره و سَرگَشته و رِندیم و نَظَرباز

وان کَس که چو ما نیست دَر این شَهر کُدام است

 

با مُحتَسِبَم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما دَر طَلَب عِیش مُدام است

 

حافظ مَنِشین بی مِی و مَعشوق زَمانی

کَاَیامِ گُل و یاسَمَن و عید صیام است

 

 

غَزَل    ۴۷

 

به کویِ میکده هَر سالِکی که رَه دانِست

دَری دِگَر زدن اندیشه تَبَه دانست

 

زَمانه اَفسَرِ رِندی نداد جُز به کَسی

که سَرفَرازی عالَم دَر این کُلَه دانست

 

بَر آستانه مِیخانه هَر که یافت رَهی

ز فیض جام مِی اَسرار خانقَه دانست

 

هر آن که رازِ دوعالَم ز خَطّ ساغَر خواند

رُموزِ جامِ جَم از نَقشِ خاکِ رَه دانست

 

وَرایِ طاعَت دیوانِگان ز ما مَطَلَب

که شِیخ مَذهَب ما عاقِلی گُنَه دانست

 

دِلم ز نَرگِس ساقی اَمان نَخواست به جان

چِرا که شیوه  آن تُرک دِل سیه دانست

 

ز جُورِ کوکَب طالِع سِحَرگهان چَشمَم

چِنان گَریست که ناهید  دید  و مَه دانست

 

حَدیثِ حافظ و ساغَر که می‌زَنَد پِنهان

چه جایِ مُحتَسِب و شَحنِه پادشَه دانست

 

بلندمرتبه شاهی که نُه رَواقِ سِپِهر

نِمونه‌ای ز خَمِ طاقِ بارگَه دانِست

 

 

غَزَل    ۴۸

 

صوفی از پَرتوِ مِی رازِ نَهانی دانِست

گوهَرِ هَر کَس از این لَعلِ تَوانی دانست

 

قَدر مَجموعه گُل مُرغ سِحَر دانَد و بَس

که نَه هَرکو وَرَقی خواند مَعانی دانست

 

عرضه کَردَم دو جَهان بَر دِل کاراُفتاده

بِجُز از عِشق تو باقی هَمه فانی دانست

 

آن شُد اَکنون که ز اَبنایِ عَوام اَندیشَم

مُحتَسِب نیز دَرِ این عِیشِ نَهانی دانست

 

دِلبَر آسایش ما مَصلِحَت وَقت ندید

وَرنَه از جانِبِ ما دِل نِگرانی دانست

 

سَنگ و گِل را کُن از یُمنِ نَظَر لَعلِ و عَقیق

هر که قَدرِ نَفَسِ بادِ یِمانی دانست

 

ای  که از دَفتَرِ عَقل آیَتِ عِشق آموزی

تَرسَم این نُکته به تَحقیق نَدانی دانست

 

مِی بیاور که نَنازد به گُلِ باغِ جَهان

هر که غارَت گری بادِ خَزانی دانست

 

حافظ این گوهَرِ منظوم که از طَبع انگیخت

ز اَثَرِ تَربیَتِ آصِف ثانی دانست

 

 

غَزَل    ۴۹

 

روضه خُلدِ بَرین خَلوَتِ دَرویشان اَست

مایه مُحتَشَمی خِدمَتِ دَرویشان است

 

گَنج عُزلَت که طِلِسمات عَجایِب دارد

فَتحِ آن دَر نَظَر رَحَمتِ دَرویشان است

 

قَصرِ فِردوس که رِضوانَش به دَربانی رَفت

مَنظَری از چَمَنِ نُزهَت دَرویشان است

 

آنچه زَر می‌شَوَد از پَرتو آن قلب سیاه

کیمیاییست که دَر صُحبَتِ دَرویشان است

 

آن که پیشَش بِنَهَد تاجِ تَکَبُّر خورشید

کِبریاییست که دَر حِشمَت دَرویشان است

 

دولَتی را که نَباشَد غَم از آسیبِ زَوال

بی تَکَّلُف بِشِنو دولَت دَرویشان است

 

خُسروان قِبلِه حاجات جَهانَند وَلی

سَبَبَش بَندِگی حَضرَت دَرویشان است

 

رویِ مَقصود که شاهان به دُعا می‌طَلَبَند

مَظهَرَش آینهِ طَلعَتِ دَرویشان است

 

از کَران تا به کَران لَشکَر ظُلم است وَلی

از اَزَل تا به ابد فُرصَت دَرویشان است

 

ای  تَوانگَر مَفُروش این هَمه نِخوَت که تو را

سَر و زَر دَر کَنَفِ هِمَّتِ دَرویشان است

 

گَنجِ قارون که فرو می‌شَوَد از قَهر هَنوز

خوانده  باشی که هم از غیرتِ دَرویشان است

 

مَن غُلامِ نَظَر آصِفِ عَهدَم کو را

صورَتِ خواجِگی و سیرَتِ دَرویشان است

 

حافظ اَر آبِ حَیاتِ اَزَلی می‌خواهی

مَنبَعَش خاک دَر خَلوَت دَرویشان است

 

 

غَزَل    ۵۰

 

به دام زُلفِ تو دل مُبتَلای خویشتَن اَست

بِکَش به غمزه که اینَش سِزای خویشتن است

 

گَرَت ز دَست بَرآیَد مُراد خاطِرِ ما

به دست باش که خِیری بِجای خویشتن است

 

به جانَت ای  بُتِ شیرین دَهَن که هَمچون شَمع

شَبان تیره مُرادَم فَنای خویشتن است

 

چو رَأی عِشق زَدی با تو گُفتَم ای بُلبُل

مَکُن که آن گُل خَندان بَرایِ خویشتن است

 

به مُشکِ چین و چِگِل نیست بویِ گُل مُحتاج

که نافِه‌‌هاش ز بَند قَبای خویشتن است

 

مَرو به خانه اَرباب بی‌مُرُوَّتَ دَهر

که گَنجِ عافیَتَت دَر سَرای خویشتَن است

 

بِسوخت حافظ و دَر شَرطِ عِشقبازیْ او

هَنوز بَر سَرِ عَهد و وَفای خویشتن است

 

 

غَزَل    ۵۱

 

لَعل سیرابِ به خون تِشنه لَبِ یارِ مَن اَست

وز پِیِ دیدَنِ او دادَن جان کارِ من است

 

شَرم از آن چَشم سیَه بادَش و مُژگانِ دِراز

هر که دِل بُردَن او دید و دَر اِنکارِ مَن است

 

سارِوان رَخت به دَروازه مَبَر کآن سَرِ کو

شاهراهیست که مَنزِلگَهِ دِلدار من است

 

بَنده طالِع خویشم که دَر این قَحطِ وَفا

عِشق آن لولی سَرمَست خَریدار من است

 

طَبله عِطرِ گُل و زُلفِ عَبیراَفشانش

فیضِ یک شِمّه ز بویِ خوشِ عَطّارِ من است

 

باغبان هَمچو نَسیمَم ز دَر خویش مَران

کآبِ گُلزارِ تو از اَشکِ چو گُلنارِ من است

 

شَربَتِ قَند و گُلاب از لَبِ یارَم فَرمود

نَرگِس او که طَبیبِ دِل  بیمارِ من است

 

آن که دَر طَرزِ غَزَل نُکته به حافظ آموخت

یارِ شیرین سُخَنِ نادِرِه گفتارِ من است

 

 

غَزَل    ۵۲

 

روزگاریست که سودای بُتان دین مَن اَست

غَمِ این کار نَشاطِ دِلِ غَمگینِ من است

 

دیدَنِ رویِ تو را دیده جان بین باید

وین کُجا مَرتَبِه چَشمِ جهان بین من است

 

یار من  باش  که زیبِ فَلَک و زینَت دَهر

از مَهِ رویِ تو و اَشکِ چو پَروینِ مَن است

 

تا مَرا عِشق تو تعلیم سُخَنِ گُفتن کَرد

خَلق را وِردِ زَبان مِدحَت و تَحسینِ من است

 

دولَتِ فَقر خُدایا به من اَرزانی دار

کاین کرامت سَبَب حِشمَت و تَمکینِ من است

 

واعِظِ شَحنِه شِناس این عَظَمت گو مَفُروش

زان که مَنزِلگَهِ سُلطانِ دِلِ مِسکین من است

 

یا رَب این کَعبه مَقصود تَماشاگَه کیست

که مُغَیلانِ طَریقَش گُل و نَسرینِ من است

 

حافِظ از حِشمَت پَرویز دِگَر قِصّه مَخوان

که لَبَش جُرعِه کِش خُسروِ شیرینِ من است

 

 

غَزَل    ۵۳

 

مَنَم که گوشه مِیخانه خانقاه من اَست

دُعای پیرِ مُغان وِردِ صُبحگاهِ مَن است

 

گَرَم تَرانه چنگ صَبوح نیست چه باک

نَوای من به سِحَر آه عُذرخواهِ من است

 

ز پادشاه و گِدا فارِغَم بِحمدالله

گِدایِ خاکِ دَر دوست پادشاه من است

 

غَرَض ز مَسجَد و مِیخانه‌ام وِصالِ شُماست

جُز این خیال ندارم خُدا گُواه من است

 

مَگَر به تیغِ اَجَل خیمه بَرکَنَم وَر نِی

رَمیدن از دَرِ دولَت نَه رَسم و راهِ من است

 

از آن زَمان که بَر این آستان نهادَم روی

فَرازِ مَسنَد خورشید تَکیه گاه مَن است

 

گُناه اَگَرچه نَبودْ اِختیارِ ما حافظ

تو دَر طَریقِ اَدَب  باش و گو گُناهِ من است