نوا. یکی: نوای خنیاگرانست، دیگر: توانگری و سازِ کار و شغل مردم، و دیگر: کسی که او را بگرو برِ کسی بگذارند گویند فلانی نوا است یعنی گرو است، دیگر نام پرده ایست از پرده های موسیقی، خفاف گفت: بنوا نیست هیچ کار مرا تا دلم نزد زلف او بنوا است.
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
شرح مدخل «نوا» در لغت فرس اسدی
مدخل: نوا. یکی: نوای خنیاگران است؛ دیگر: توانگری و سازِ کار و شغل مردم؛ و دیگر: کسی که او را به گرو برِ کسی بگذارند، گویند فلانی نوا است، یعنی گرو است؛ دیگر نام پردهای است از پردههای موسیقی. خفاف گفت:
بنوا نیست هیچ کار مرا تا دلم نزد زلف او بنوا است.
این مدخل از نظر تاریخ واژگان فارسی اهمیت دارد، زیرا «نوا» در آن چهار کاربرد متمایز دارد: آواز و نغمه، توانگری و سامان معاش، گرو و وثیقه، و نام یکی از پردههای موسیقی. باید دید این معانی چه نسبتی با یکدیگر دارند و کدامیک را میتوان به دورهٔ پیش از اسلام بازگرداند.
۱. شرح معانی چهارگانه
۱. نوا به معنی آواز و نغمه
در این کاربرد، نوا همان آواز خوش، آهنگ و نغمهای است که خنیاگران و نوازندگان اجرا میکنند. این معنی در فارسی دری استمرار یافته و در ترکیبهایی چون «نواختن»، «نغمه و نوا» و «خوشنوا» دیده میشود.
۲. نوا به معنی توانگری و سامان زندگی
در لغت فرس، نوا به معنی «توانگری» و نیز «سازِ کار و شغل مردم» آمده است. مقصود از «ساز کار» ظاهراً سامان و اسباب معاش، مایهٔ گذران زندگی و آن چیزی است که کار شخص بدان میگردد.
این معنی با مفهوم امروزی «نوا و نوایی داشتن» نیز مناسبت دارد: برخورداری از مال و اسباب زندگی. بااینحال، برای تعیین تاریخ دقیق پیدایش این کاربرد، باید شواهد متنی مستقل بررسی شود.
۳. نوا به معنی گرو و وثیقه
در توضیح اسدی، کسی که او را به گرو نزد دیگری بگذارند، «نوا» خوانده میشود؛ یعنی شخص در گرو یا وثیقه است. این معنی را نباید بیدلیل با «نوا» به معنی آواز یکی دانست. ممکن است کاربردی خاص یا کهن باشد که به شاهدهای بیشتری از متون نیاز دارد.
۴. نوا به معنی نام پردهای موسیقایی
نوا نام یکی از مقامها یا پردههای موسیقی ایرانی است. این کاربرد در سنت موسیقی ایرانی اهمیت ویژه دارد؛ اما باید میان مفهوم امروزی «دستگاه نوا» و اصطلاح «پرده» در منابع کهن تفاوت گذاشت. نظام مقامها و پردهها در دورههای مختلف دگرگونی یافته است و نمیتوان صورت امروزی آن را بیواسطه به روزگار ساسانیان نسبت داد.
۲. معنی بیت خفاف
بنوا نیست هیچ کار مرا تا دلم نزد زلف او بنوا است.
بیت در نسخهٔ نقلشده، از تکرار واژهٔ «نوا» با دو معنای متفاوت بهره میگیرد.
مصراع نخست میگوید: کار و بار من سامان ندارد؛ یا هیچیک از کارهای من به سامان نیست.
در مصراع دوم، «بنوا بودن دل نزد زلف او» احتمالاً معنایی وابسته به کاربرد ویژهٔ «نوا» در این بیت دارد. با توجه به توضیح لغتنامه که «نوا» را به معنی گرو نیز آورده، میتوان احتمال داد که شاعر میگوید دل من نزد زلف او در گرو است.
بر این اساس، معنی پیشنهادی بیت چنین است:
کار و بار من سامان ندارد، زیرا دلم در گرو زلف اوست.
این تفسیر از نظر معنای شعر و تناسب دو مصراع پذیرفتنی است؛ بااینحال، برای قطعی دانستن آن باید ضبط نسخه و شواهد کاربرد «نوا بودن» به معنی گرو بررسی شود. در اینجا ظاهراً شاعر با دو معنی «سامان و توانگری» و «گرو بودن» بازی زبانی کرده است.
۳. پیشینهٔ ایرانی و پیشااسلامی واژه
برای بررسی تاریخی «نوا»، باید میان سه موضوع تفاوت بگذاریم:
قدمت خود واژه؛
قدمت هر یک از معانی آن؛
قدمت نام موسیقایی «نوا».
وجود واژه در فارسی دری بهتنهایی ثابت نمیکند که تمام معانی آن در فارسی باستان یا فارسی میانه نیز وجود داشتهاند.
الف) فارسی باستان
فارسی باستان زبان کتیبههای هخامنشی است. برای نسبت دادن «نوا» به این زبان، باید صورت مستندی از واژه در کتیبهها یا متون معتبر زبانشناختی داشته باشیم. در حال حاضر، صورت فارسی باستانیِ مستندی که بتوان با اطمینان آن را برابر مستقیم «نوا» دانست، در اختیار ندارم.
بنابراین، نوشتن صورتی فرضی به خط میخی فارسی باستان و معرفی آن بهعنوان املای تاریخی این واژه، درست نخواهد بود.
ب) فارسی میانه و پهلوی
فارسی میانه، زبان دورهٔ ساسانی و شماری از متون زردشتی و مانوی است. برای این مرحله نیز باید صورت واژه را در فرهنگهای معتبر فارسی میانه و متنهای پهلوی جستوجو کرد و سپس رابطهٔ آوایی و معنایی آن را با «نوا»ی فارسی دری سنجید.
نکتهٔ مهم این است که خط پهلوی را نمیتوان صرفاً با تبدیل حروف فارسی امروز به چند نشانهٔ پهلوی بازسازی کرد. خط پهلوی ویژگیهای املایی خاص خود را دارد و در برخی واژهها از هزوارش نیز استفاده میکند.
ازاینرو، تا زمانی که شاهد زبانشناختی معتبر در دست نباشد، بهتر است برای «نوا» صورت پهلوی قطعی نسازیم.
ج) آیا واژه ایرانی است یا انیرانی؟
«نوا» در فارسی امروز واژهای کاملاً جاافتاده است، اما جاافتادگی آن بهتنهایی ریشهٔ نهایی واژه را اثبات نمیکند. برای تعیین ریشه باید صورتهای همریشه در زبانهای ایرانی میانه و باستان و احتمالهای وامگیری از زبانهای همسایه بررسی شوند.
در نبود این شواهد، نسبت دادن آن به زبانهای غیرایرانی نیز به همان اندازه شتابزده خواهد بود.
۴. نوشیروان، بزرگمهر و موبدان روزگار ساسانی چگونه مینوشتند؟
این پرسش را باید از دو جهت پاسخ داد: شیوهٔ نوشتن واژههای زمان خودشان و شیوهٔ بازسازی واژهای که در فارسی دریِ پس از اسلام ثبت شده است.
نوشیروان و بزرگمهر
اگر واژه و معنای مورد بحث در فارسی میانهٔ روزگار آنان رواج داشته باشد، صورت آن را باید بر پایهٔ املای فارسی میانه بازسازی کرد؛ نه با حروف فارسی جدید. اما در حال حاضر، صورت پهلوی مستندی برای این مدخل ارائه نمیکنم.
کرتیر
کتیبههای کرتیر از گواههای مهم زبان و خط فارسی میانهاند. بااینحال، نمیتوان فرض کرد که هر واژهٔ فارسی دری در کتیبههای او نیز وجود داشته یا همان معانی را داشته است.
موبدان و نویسندگان متون پهلوی
آنان بر پایهٔ سنت املایی متن و دورهٔ خود مینوشتند. باید میان کتیبههای پهلوی ساسانی، کتابت پهلوی کتابی و خط اوستایی فرق گذاشت؛ این سه یک نظام نوشتاری واحد نیستند.
۵. اگر خفاف، شاعر پس از اسلام، این واژه را به خط پهلوی مینوشت چه میشد؟
در اینجا دو مسئله متفاوت داریم:
1. اگر منظور آن است که خفاف بیت خود را به خط پهلوی مینوشت، باید تلفظ فارسی دریِ زمان او را با قواعد املایی خط پهلوی بازنمایی کنیم. این کار، بازنویسی فرضی است و لزوماً املای تاریخی واژه در دورهٔ ساسانی را نشان نمیدهد.
2. اگر منظور آن است که همین واژه در روزگار ساسانی چگونه نوشته میشد، نخست باید وجود آن در فارسی میانه و صورت تاریخیاش اثبات شود.
ازاینرو، بدون شاهد معتبر، ارائهٔ چند نشانهٔ پهلوی بهعنوان املای قطعی «نوا» ممکن است خواننده را گمراه کند. در مورد خط میخی فارسی باستان نیز همین احتیاط لازم است.
۶. نتیجهٔ نهایی مدخل «نوا»
نوا به معنی آواز و نغمه: معنایی روشن در فارسی دری و سنت موسیقایی ایران.
نوا به معنی توانگری و سامان معاش: معنایی ثبتشده در لغت فرس که با مفهوم برخورداری از اسباب زندگی سازگار است.
نوا به معنی گرو: کاربردی ویژه در لغت فرس که میتواند کلید فهم بیت خفاف باشد، ولی به شاهدهای مستقل نیاز دارد.
نوا به معنی پردهٔ موسیقی: اصطلاحی در سنت موسیقی ایرانی؛ قدمت دقیق آن باید با منابع تاریخی موسیقی سنجیده شود.
ریشه و صورت پیشااسلامی: بدون شاهد مستقیم از فارسی باستان یا فارسی میانه، نمیتوان املای میخی یا پهلوی قطعی عرضه کرد.
تفسیر پیشنهادی بیت: «کار و بار من سامان ندارد، زیرا دلم در گرو زلف اوست.» این خوانش هم با معنی «توانگری و سامان کار» و هم با معنی «گرو» که اسدی ثبت کرده، تناسب دارد؛ ولی برای تثبیت آن، مقابلهٔ نسخهها و شواهد مستقل لغوی سودمند خواهد بود.
///////////////
شرح مدخل «نَوا» در لغت فرس اسدی
مدخل: نوا. اسدی برای این واژه چهار معنی میآورد:
نوای خنیاگران؛ یعنی آواز و نغمهٔ موسیقی.
توانگری و سازِ کار و شغل مردم.
گرو و رهن؛ چنانکه گویند «فلانی نوا است»، یعنی او گرو است.
نام یکی از پردههای موسیقی.
خفاف گوید:
بنوا نیست هیچ کار مرا تا دلم نزد زلف او بنوا است
۱. شرح معنیهای چهارگانه
الف) نوا به معنی آواز و نغمه
این معنی به حوزهٔ موسیقی تعلق دارد و با کاربرد شناختهشدهٔ «نوا» در فارسی سازگار است. «خنیاگران» نیز نوازندگان و آوازخواناناند؛ پس «نوای خنیاگران» به نغمه و آهنگ آنان اشاره میکند.
ب) نوا به معنی توانگری و سازِ کار و شغل مردم
در اینجا «نوا» ظاهراً به معنی مایهٔ معاش، دارایی یا اسبابی است که زندگی و کار شخص به آن سامان مییابد. در فارسی، «نوا یافتن» و «نوا داشتن» میتواند با برخورداری، بهرهمندی و سامان گرفتن زندگی ارتباط داشته باشد. بااینحال، باید توجه داشت که تعبیر دقیق «سازِ کار و شغل مردم» تعریف خود اسدی است و نباید بدون شاهد بیشتر آن را دقیقاً معادل یک اصطلاح اقتصادی امروزی گرفت.
ج) نوا به معنی گرو یا رهن
اسدی تصریح میکند که به کسی که نزد دیگری به گرو گذاشته شده باشد، «نوا» میگفتهاند. این کاربرد از نظر تاریخی مهم است، اما فعلاً شاهد مستقلی نداریم که نشان دهد این معنی در چه دوره و کدام گویش رواج داشته است. همچنین باید میان گروگان انسانی، وثیقه و مالِ به رهنگذاشتهشده فرق گذاشت؛ تعریف اسدی بهتنهایی برای تعیین دقیق این جزئیات کافی نیست.
د) نوا به معنی پردهای از موسیقی
در این کاربرد، «نوا» نام یک مقام یا پردهٔ موسیقایی است، نه صرفاً صدای ساز. در منابع موسیقی ایرانی، «نوا» بعدها نیز نام یکی از دستگاههای موسیقی سنتی بوده است؛ ولی نباید بیدلیل نظام دستگاهیِ متأخر را عیناً به دورهٔ اسدی یا خفاف نسبت داد. اصطلاح «پرده» در متون موسیقی قدیم نیز میتواند معانی فنی متفاوتی داشته باشد.
۲. شرح بیت خفاف
بنوا نیست هیچ کار مرا تا دلم نزد زلف او بنوا است
بیت بر ایهام واژهٔ «نوا» استوار به نظر میرسد. در مصراع نخست، «بنوا نیست هیچ کار مرا» احتمالاً یعنی کار و بارم سامان ندارد، یا از نوا و مایهٔ معاش بیبهرهام. در مصراع دوم، «دلم نزد زلف او بنوا است» به معنی در گرو بودن دل نزد زلف محبوب است.
به این ترتیب، شاعر میان دو معنی پیوند میسازد: نوا به معنی سامان و بهرهمندی و نوا به معنی گرو بودن. چون دل شاعر در گرو زلف محبوب است، کار و بارش نیز سامان ندارد.
البته در مصراع نخست، خوانش دقیق عبارت «بنوا نیست» به ضبط نسخه و شیوهٔ جدانویسی بستگی دارد. ممکن است شاعر از تقابل معناییِ «نوا داشتن» و «در گرو بودن» بهره برده باشد؛ اما برای قطعی دانستن این تحلیل، مقابلهٔ نسخهها سودمند است.
۳. ریشهشناسی و لایهٔ پیشااسلامی
«نوا» واژهای کهن در فارسی است، اما وجود آن در فارسی دری بهخودیخود ثابت نمیکند که تمام معنیهای ثبتشده در لغت فرس از یک ریشهٔ باستانی آمده باشند.
برای بررسی تاریخی باید این معنیها را جداگانه سنجید:
نوا، نغمه و آهنگ: از نظر کاربرد تاریخی در زبان فارسی بهخوبی شناخته شده است؛ تعیین ریشهٔ دقیق آن به شواهد زبانهای ایرانی کهن و میانه نیاز دارد.
نوا، توانگری و مایهٔ معاش: ممکن است از گسترش معناییِ مفهوم بهره و برخورداری پدید آمده باشد؛ اما مسیر تحول آن بدون شواهد متنی قطعی نیست.
نوا، گرو و رهن: فعلاً نمیتوان با اطمینان آن را همریشه با دو معنی پیشین دانست. ممکن است کاربردی گویشی یا واژهای با تاریخ مستقل باشد.
نوا، نام پردهٔ موسیقی: احتمال دارد این معنی از کاربرد عمومی «آهنگ و نغمه» تخصصی شده باشد؛ این توضیح معقول است، ولی تاریخ دقیق اصطلاح باید از متون موسیقی بررسی شود.
در نتیجه، بهتر است فعلاً «نوا» را مدخلی چندمعنا بدانیم و از فرض یک ریشهٔ واحد برای هر چهار معنی پرهیز کنیم.
۴. صورت در خطهای پیشااسلامی
برای بازسازی صورت «نوا» در فارسی باستان یا فارسی میانه، باید ابتدا صورت تاریخی و ریشهٔ هر معنی روشن شود. در حال حاضر، برای معنی «گرو» و نیز برای نام خاص پردهٔ موسیقی، صورت مستند و مستقلی در متون پیشااسلامی در اختیار نداریم.
بنابراین، نوشتن صورتی فرضی با خط پهلوی یا میخی و معرفی آن بهعنوان املای تاریخیِ قطعی درست نیست. همچنین باید میان خط پهلوی، خط اوستایی و خط میخی فارسی باستان تفاوت گذاشت؛ اینها نظامهای نوشتاری جداگانهاند و نمیتوان صورت یک واژه را بدون تعیین زبان و دوره به همهٔ آنها منتقل کرد.
نتیجهٔ نهایی مدخل
«نوا» در لغت فرس اسدی دستکم چهار معنی دارد: نغمهٔ موسیقی، توانگری و سامان معاش، گرو و رهن، و نام پردهای موسیقایی. بیت خفاف احتمالاً با دو معنی «سامان و بهرهمندی» و «در گرو بودن» بازی زبانی میکند: چون دل شاعر در گرو زلف محبوب است، کار و بارش نیز بیسامان مانده است.
از نظر تاریخی، معنی موسیقاییِ «نوا» روشنتر است؛ اما خاستگاه مستقل یا مشترک سه معنی دیگر هنوز به شواهد بیشتری نیاز دارد. نسبت دادن همهٔ معنیها به یک ریشهٔ پیشااسلامی، یا نوشتن صورت قطعی آنها به خط پهلوی، با مدارک فعلی موجه نیست.
////////////////
شرح مدخل «نَوا» در لغت فرس اسدی
مدخل: نوا. اسدی برای این واژه چهار معنی میآورد:
نوای خنیاگران؛ یعنی آواز و نغمهٔ موسیقی.
توانگری و سازِ کار و شغل مردم.
گرو و رهن؛ چنانکه گویند «فلانی نوا است»، یعنی او گرو است.
نام یکی از پردههای موسیقی.
خفاف گوید:
بنوا نیست هیچ کار مرا تا دلم نزد زلف او بنوا است
۱. شرح معنیهای چهارگانه
الف) نوا به معنی آواز و نغمه
این معنی به حوزهٔ موسیقی تعلق دارد و با کاربرد شناختهشدهٔ «نوا» در فارسی سازگار است. «خنیاگران» نیز نوازندگان و آوازخواناناند؛ پس «نوای خنیاگران» به نغمه و آهنگ آنان اشاره میکند.
ب) نوا به معنی توانگری و سازِ کار و شغل مردم
در اینجا «نوا» ظاهراً به معنی مایهٔ معاش، دارایی یا اسبابی است که زندگی و کار شخص به آن سامان مییابد. در فارسی، «نوا یافتن» و «نوا داشتن» میتواند با برخورداری، بهرهمندی و سامان گرفتن زندگی ارتباط داشته باشد. بااینحال، باید توجه داشت که تعبیر دقیق «سازِ کار و شغل مردم» تعریف خود اسدی است و نباید بدون شاهد بیشتر آن را دقیقاً معادل یک اصطلاح اقتصادی امروزی گرفت.
ج) نوا به معنی گرو یا رهن
اسدی تصریح میکند که به کسی که نزد دیگری به گرو گذاشته شده باشد، «نوا» میگفتهاند. این کاربرد از نظر تاریخی مهم است، اما فعلاً شاهد مستقلی نداریم که نشان دهد این معنی در چه دوره و کدام گویش رواج داشته است. همچنین باید میان گروگان انسانی، وثیقه و مالِ به رهنگذاشتهشده فرق گذاشت؛ تعریف اسدی بهتنهایی برای تعیین دقیق این جزئیات کافی نیست.
د) نوا به معنی پردهای از موسیقی
در این کاربرد، «نوا» نام یک مقام یا پردهٔ موسیقایی است، نه صرفاً صدای ساز. در منابع موسیقی ایرانی، «نوا» بعدها نیز نام یکی از دستگاههای موسیقی سنتی بوده است؛ ولی نباید بیدلیل نظام دستگاهیِ متأخر را عیناً به دورهٔ اسدی یا خفاف نسبت داد. اصطلاح «پرده» در متون موسیقی قدیم نیز میتواند معانی فنی متفاوتی داشته باشد.
۲. شرح بیت خفاف
بنوا نیست هیچ کار مرا تا دلم نزد زلف او بنوا است
بیت بر ایهام واژهٔ «نوا» استوار به نظر میرسد. در مصراع نخست، «بنوا نیست هیچ کار مرا» احتمالاً یعنی کار و بارم سامان ندارد، یا از نوا و مایهٔ معاش بیبهرهام. در مصراع دوم، «دلم نزد زلف او بنوا است» به معنی در گرو بودن دل نزد زلف محبوب است.
به این ترتیب، شاعر میان دو معنی پیوند میسازد: نوا به معنی سامان و بهرهمندی و نوا به معنی گرو بودن. چون دل شاعر در گرو زلف محبوب است، کار و بارش نیز سامان ندارد.
البته در مصراع نخست، خوانش دقیق عبارت «بنوا نیست» به ضبط نسخه و شیوهٔ جدانویسی بستگی دارد. ممکن است شاعر از تقابل معناییِ «نوا داشتن» و «در گرو بودن» بهره برده باشد؛ اما برای قطعی دانستن این تحلیل، مقابلهٔ نسخهها سودمند است.
۳. ریشهشناسی و لایهٔ پیشااسلامی
«نوا» واژهای کهن در فارسی است، اما وجود آن در فارسی دری بهخودیخود ثابت نمیکند که تمام معنیهای ثبتشده در لغت فرس از یک ریشهٔ باستانی آمده باشند.
برای بررسی تاریخی باید این معنیها را جداگانه سنجید:
نوا، نغمه و آهنگ: از نظر کاربرد تاریخی در زبان فارسی بهخوبی شناخته شده است؛ تعیین ریشهٔ دقیق آن به شواهد زبانهای ایرانی کهن و میانه نیاز دارد.
نوا، توانگری و مایهٔ معاش: ممکن است از گسترش معناییِ مفهوم بهره و برخورداری پدید آمده باشد؛ اما مسیر تحول آن بدون شواهد متنی قطعی نیست.
نوا، گرو و رهن: فعلاً نمیتوان با اطمینان آن را همریشه با دو معنی پیشین دانست. ممکن است کاربردی گویشی یا واژهای با تاریخ مستقل باشد.
نوا، نام پردهٔ موسیقی: احتمال دارد این معنی از کاربرد عمومی «آهنگ و نغمه» تخصصی شده باشد؛ این توضیح معقول است، ولی تاریخ دقیق اصطلاح باید از متون موسیقی بررسی شود.
در نتیجه، بهتر است فعلاً «نوا» را مدخلی چندمعنا بدانیم و از فرض یک ریشهٔ واحد برای هر چهار معنی پرهیز کنیم.
۴. صورت در خطهای پیشااسلامی
برای بازسازی صورت «نوا» در فارسی باستان یا فارسی میانه، باید ابتدا صورت تاریخی و ریشهٔ هر معنی روشن شود. در حال حاضر، برای معنی «گرو» و نیز برای نام خاص پردهٔ موسیقی، صورت مستند و مستقلی در متون پیشااسلامی در اختیار نداریم.
بنابراین، نوشتن صورتی فرضی با خط پهلوی یا میخی و معرفی آن بهعنوان املای تاریخیِ قطعی درست نیست. همچنین باید میان خط پهلوی، خط اوستایی و خط میخی فارسی باستان تفاوت گذاشت؛ اینها نظامهای نوشتاری جداگانهاند و نمیتوان صورت یک واژه را بدون تعیین زبان و دوره به همهٔ آنها منتقل کرد.
نتیجهٔ نهایی مدخل
«نوا» در لغت فرس اسدی دستکم چهار معنی دارد: نغمهٔ موسیقی، توانگری و سامان معاش، گرو و رهن، و نام پردهای موسیقایی. بیت خفاف احتمالاً با دو معنی «سامان و بهرهمندی» و «در گرو بودن» بازی زبانی میکند: چون دل شاعر در گرو زلف محبوب است، کار و بارش نیز بیسامان مانده است.
از نظر تاریخی، معنی موسیقاییِ «نوا» روشنتر است؛ اما خاستگاه مستقل یا مشترک سه معنی دیگر هنوز به شواهد بیشتری نیاز دارد. نسبت دادن همهٔ معنیها به یک ریشهٔ پیشااسلامی، یا نوشتن صورت قطعی آنها به خط پهلوی، با مدارک فعلی موجه نیست.
/////////////
نوا. [نَ] (اِ) وسایل زندگی؛ آنچه زندگی را درخور است. (سعید نفیسی، تعلیقات تاریخ بیهقی، از حاشیهٔ برهان، چاپ معین). ۞ روزی. قوت. (جهانگیری) (انجمنآرا) (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظمالاطباء). آنچه برای حیات باید، از خورش و پوشش و آلات و جز آن. (یادداشت مؤلف). ساز و برگ زندگی. برگ معاش. ضروریات حیات. لوازم معاش:
نوا چون نیابند جنگآورند جهان بر بداندیش تنگ آورند.
فردوسی.
بدان تا کسی را که بیخانه بود نبودش نوا، بخت بیگانه بود خورش ساخت با جایگاه نشست...
فردوسی.
از کوشش تو شاه به هر جای هیبت است وز بخشش تو میر به هر خانهای نواست.
فرخی.
مرد را خدمت یکروزهٔ آن بارخدای گرچه مسرف بود و مفرط، صدساله نواست.
فرخی.
ساز سفرم هست و نوای حضرم نیز اسبان سبکسیر و ستوران گرانبار.
فرخی.
دلم نواست به مهر تو، ای نوآیین بت مگر به خیره دل تو اسیر برگ و نواست.
خفاف (از فرهنگ اسدی).
به نوا نیست هیچ کار مرا ۞ تا دلم نزد زلف تو به نواست.
خفاف (از اسدی).
تا قیامت مرا نوا و نوال تا قیامت تو را دعا و ثناست.
سوزنی.
گفت: ای مسکین، غلط اینک از آنجا کردهای کآن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست.
انوری.
سال نو است و قرص خور، خوانچهٔ ماهی افکند وز بره خوان نو نهد بهر نوای زندگی.
خاقانی.
من مفلسم و نوا ندارم مهمانی تو روا ندارم.
نظامی.
ز شیران بود روبهان را نوا نخندد زمین تا نگرید هوا.
نظامی.
|| توشه. (برهان قاطع) (آنندراج) (جهانگیری) (انجمنآرا) (ناظمالاطباء). آذوقهٔ راه. (برهان قاطع). آذوقهٔ سفر. (ناظمالاطباء). خوراک. (جهانگیری) (غیاثاللغات) (برهان قاطع) (ناظمالاطباء). رجوع به معنی قبلی شود:
«نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ»؛ مر شما را نوا به باشد از طعامها و شرابها، از آن خدای که تائبان را آمرزنده است و بر مؤمنان رحیم است. (تفسیر کمبریج، از فرهنگ فارسی معین).
|| توانگری. (انجمنآرا) (جهانگیری) (آنندراج) (برهان قاطع) (اوبهی) (ناظمالاطباء). کثرت مال. نیکویی حال. رونق کار. (برهان قاطع). سامان و سرانجام. (انجمنآرا) (آنندراج). رونق حال مردم. (صحاحالفرس). جمعیت و سامان. (رشیدی) (جهانگیری):
ز بهر نوای کسان چیز بخشد نترسد ز کمچیزی و بینوایی.
فرخی.
چون مرا بخت سوی خدمت تو راه نمود گفت جود تو رسیدی به نوا، بیش متاز.
فرخی.
جوینده را نویدی، خواهنده را امیدی درمانده را نجاتی، درویش را نوایی.
فرخی.
تا بینوا جهان به نوا گشت عندلیب بر شادی از نوای جهان در نوا شدهست.
ناصرخسرو.
دست در شاخ دولت تو زنم بینوا تا مرا نوا باشد.
مسعودسعد.
و منجیات نیز ده است: پشیمانی بر گناه ... شکر بر نوا. (کیمیای سعادت).
جان را به فقر بازخر از حادثات، از آنک خوش نیست این غریب نوآیین در این نوا.
خاقانی.
اسیرم به بند خیالات و جان را نوا میدهم وز نوا میگریزم.
خاقانی.
سگ کلیچه کوفتی در زیر پا تخمه بودی گرگ صحرا از نوا.
مولوی.
هر کجا دردی، دوا آنجا رود هر کجا فقری، نوا آنجا رود.
مولوی.
به دختر چه خوش گفت بانوی ده که روز نوا برگ سختی بنه.
سعدی.
|| سود. نفع. فایده. سودمندی. بهره. بهرهمندی. (ناظمالاطباء). نصیب. بهر:
چو مار ار نهانم، چنین به که آخر امان بینم، ارچه نوایی نبینم.
خاقانی.
آن دگری گفت کز زکوة تن کرخ هست نصاب جی و نوای صفاهان.
خاقانی.
|| ساز و کار. (اوبهی) (از غیاثاللغات). ۞ سامان و ساز و کار. (یادداشت مؤلف). ساز و کار و شغل مردم. (یادداشت مؤلف از فرهنگ اسدی):
کار گیتی را نوایی مانده نیست روز راحت را بقایی مانده نیست.
خاقانی.
گر هست نوای بینوائیت اینک من و راه آشنائیت.
نظامی.
مائیم و نوای بینوایی بسمالله اگر حریف مایی.
نظامی.
طلب مکن ز لئیمان نوای عیش و طرب که آن طرب به جفای طلب نمیارزد.
؟
|| نظم. ترتیب. (ناظمالاطباء). نظام. (از مهذبالاسماء) (از دستوراللغة). انتظام. ترتیب. (فهرست شاهنامهٔ ولف). روال. قرار. نظم و نسق. سامان: نظامالامور؛ نوای کارها. (مهذبالاسماء):
کاندر جهان چو بهمن و جمشید صدهزار زاد و بمرد و کار جهان هم بر آن نوا.
خاقانی.
- بانوا؛ به سامان. آراسته. بانظام:
ای شغل مهتران ز کمال تو بانسق وی کار کهتران ز نوال تو بانوا.
معزی (از صحاحالفرس).
|| آرایش. قانون. دستور. (ناظمالاطباء). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود.
|| دستان مرغان و آوازهای ایشان. (صحاحالفرس). آواز مرغ. (فرهنگ فارسی معین):
فغان از این غراب بین و وای او که در نوا فکندمان نوای او.
منوچهری.
بر روی هوا گلیمگوشان بینی دلها ز نوای مرغ جوشان بینی.
منوچهری.
گل سر پستان بنمود؛ در آن پستان چیست؟ وین نواها به گل از بلبل پردستان چیست؟
منوچهری.
نگویی بیضه یکرنگ است و مرغان هر یکی رنگی نوای هر یکی رنگی دگرسان، بال و پر دارد.
ناصرخسرو.
بیبرگ ماندهام من و نی با هزار برگ من بینوا و فاخته با گونهگون نوا.
مسعودسعد.
گر بر درخت مازو بلبل ز لفظ تو انشا کند نوا و صفیری زند حزین.
سوزنی (دیوان، چاپ شاهحسینی، ص. ۲۴۹).
نوای بلبل سرمست خوش بود لیکن بدان زمان که بود بلبلیش همآواز.
ظهیر.
نوای بلبل و آوای دراج شکیب عاشقان را کرده تاراج.
نظامی.
مسلسل گشته بر گلهای حمری نوای بلبل و آواز قمری.
نظامی.
|| پردهٔ موسیقی عموماً. مقام. (فرهنگ فارسی معین). لحن. (یادداشت مؤلف):
گه نوای هفت گنج و گه نوای گنج گاو گه نوای دیورخش و گه نوای ارجنه.
منوچهری.
و رامشگر چون سرکیس رومی و باربد که این همه نواها نهاده است و دستانها. (مجملالتواریخ).
یا سیدالبشر زده خورشید بر نگین یا احسنالصور زده ناهید در نوا.
خاقانی.
به استادی نوایی کرد بر کار کز او چنگ نکیسا شد نگونسار.
نظامی.
نوا گر نوای چکاوک بود چو دشمن زند تیر ناوک بود.
نظامی.
چو صنعت به صانع تو را ره نمود نوایی بر این پرده نتوان فزود.
نظامی.
|| پردهای از دوازده پردهٔ موسیقی. ۞ (صحاحالفرس). مقامی است از دوازده مقام موسیقی. (غیاثاللغات) (انجمنآرا) (رشیدی) (جهانگیری) (آنندراج) (ناظمالاطباء). یکی از ادوار دوازدهگانهٔ ملایم و خوشایند موسیقی که معرف یک دستگاه نیز میباشد. (فرهنگ فارسی معین).
|| نغمه. آهنگ. آواز. (برهان قاطع) (انجمنآرا) (آنندراج) (ناظمالاطباء). هر نغمه را گویند. (جهانگیری). سروده. (ناظمالاطباء). آوازی که از ذواتالاوتار برآرند با زخمه یا با کمان. (یادداشت مؤلف):
مطربان طربانگیز، نوازنده نوا ما نوازندهٔ مدح ملک خوبخصال.
فرخی.
مطربان ساعت به ساعت بر نوای زیر و بم گاه سروستان زنند امروز و گاهی اشکنه.
منوچهری.
نوای تو، ای خوب ترک نوآیین درآورد در کار من بینوایی.
منوچهری.
ثنای رودکی ماندهست و مدحت نوای باربد ماندهست و دستان.
مجلدی جرجانی.
نوای مطرب خوشزخمه و سرود غنج خروش عاشق سرگشته و عتاب نگار.
مسعودی (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی).
گرچه نوا و لحن نبد باغ را هرگز آن بینوا و لحن کنون بانوا شدهست.
ناصرخسرو.
به چشم من خر خمخانه کمتر از خرکی است که بر رباب نهند از پی سرود و نوا.
سوزنی.
به باغ دل ار بلبل درد خواهی به خاقانی آی و نوایی طلب کن.
خاقانی.
در پردهٔ عدم زن زخمه ز بهر آنک برداشتهست بعد فروداشت این نوا.
خاقانی.
چه خوش حیات و چه ناخوش چو آخر است زوال چه جعد ساده، چه پرخم چو خارج است نوا.
خاقانی.
که بیاعی در نه سرهنگی است پسند نوا در همآهنگی است.
نظامی.
من بینوا را به آن یک نوا گرامی کن و گرمتر کن هوا.
نظامی.
ملک سرمست و ساقی جام در دست نوای چنگ میشد شصت در شصت.
نظامی.
نواهایی که درخور سریر است صریر خامه و آواز تیر است.
امیرخسرو.
|| مطلق آواز. (غیاثاللغات):
ز آیینهٔ پیل و هندی درای خروش و نوا رفته تا دورجای.
شمسی (یوسف و زلیخا).
|| تغنی. آواز. (یادداشت مؤلف):
طاووس ملایک به نوا مدح تو خواند اندر فنن سدره چو قمری و چو دراج.
سوزنی.
خاقانیا، بنال که بر ساز روزگار خوشتر ز نالهٔ تو نوایی نیافتم.
خاقانی.
مغنی، نوای طرب ساز کن به قول و غزل قصه آغاز کن.
حافظ.
|| ناله. (برهان قاطع) (فرهنگ فارسی معین). ناله، خواه از انسان باشد و یا مرغان. (ناظمالاطباء):
فغان از این غراب بین و وای او که در نوا فکندمان نوای او.
منوچهری.
اکنون ز مفلسی چه نوا چندین بر درد مانده و غم مغبونی.
ناصرخسرو.
|| گروگان. رهن. ۞ (از برهان قاطع) (از جهانگیری) (رشیدی) (انجمنآرا) (آنندراج). گرو. (اوبهی) (ناظمالاطباء). کسی که او را به گرو به بر کسی بگذارند. (نفیسی، تعلیقات بیهقی). گروگان و رهینه و وثیقه از آدمی که نهند؛ چنانکه سلاطین مغلوب یا کوچک، فرزندان و برادران خود را نزد سلاطین غالب یا بزرگ به نوا دادندی تا از وعدهها تخلف نورزند و نیز قصد سرکشی و طغیان نکنند. (یادداشت مؤلف):
اسیران و آنکس که بود از نوا بیاراست مر هر یکی را سزا.
فردوسی.
نوا خواست از گیل و دیلم دوصد کز آن پس نگیرد کسی راه بد.
فردوسی.
برِ من فرستی به رسم نوا که باشد ز گفتار بر تو گوا.
فردوسی.
ز هر شاهی و هر کشور خدایی به درگاهش سپاهی یا نوایی.
فخرالدین اسعد.
به نوا نیست هیچ کار مرا تا دلم نزد زلف او به نواست.
خفاف (از فرهنگ اسدی).
دلم نواست به مهر تو، ای نوآیین بت مگو به خیره دل تو اسیر برگ و نواست.
خفاف (از اسدی).
گفت: شما با من عهد کنید و پنج کس را به نوا پیش من بگذارید تا دانم که راست میگویید. (اسکندرنامه).
شاه جواب داد که زنهار است تو را به خون و مال، اما صد مرد را از خویشان تو به نوا پیش من بگذار. (اسکندرنامه).
پس دو کس به نوا پیش بگذاشتند و دیگران پیش دیوان رفتند. (اسکندرنامه).
و پسری را که از آنِ صیدقیا بود به نوا داشت و کور کرد، پس بکشت. (فارسنامهٔ ابن بلخی، ص. ۵۳).
تا علی برادرش ... را پیش او فرستاد به نوا و طاعتداری نمود. (مجملالتواریخ).
ملک فرخشاه در بدو جلوس بر تخت، از جهت نفرت غز و وسیلت معرفتی که در حضرت خوارزم داشت، چه پدر او را وقتی به نوا به حضرت خوارزم فرستاده بود. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان).
و چند فرزند اتابک زنگی را که به رسم نوا در حضرت بودند... (تاریخ سلاجقهٔ کرمان).
ابوالقاسم پسر خویش را ابوسهل به نوا به بکتوزون داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی، ص. ۱۶۲).
پسری را به نوا فراگرفت تا از عهدهٔ قرار موافقه بیرون آید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی، ص. ۳۰۲).
و جمعی را از خویشان و معارف و وجوه لشکر خویش به نوا بدهد... (ترجمهٔ تاریخ یمینی، ص. ۲۵).
پسر را به نوا پیش اصفهبد فرستاد. (تاریخ طبرستان).
پسر را که نامآور نام بود به رسم نوا قبول کرد. (تاریخ طبرستان).
عاقبتالامر فرزندان را به رسم نوا بگرفت و بازگشت. (تاریخ طبرستان).
غنیمتی که داشت بر ایشان نثار کرد و پسر بهاءالملک را بر سبیل نوا، که او پسر من است، نزدیک ایشان فرستاد. (جهانگشای جوینی).
و خود به جانب هرموز شد و خراج تمام بستد و دو شخص را به رسم نوا بگرفت و... همچنان به سرحد رفت و یکی از خویشان مبارز را به نوا بگرفت و به سرحد بردسیر فرستاد. (المضاف الی بدایعالزمان، ص. ۵۲).
|| رهن و گرو، خواه در وام و قرض باشد یا در شرط کردن و گرو بستن. (ناظمالاطباء). رجوع به معنی قبلی شود.
|| گرفتار و پایبندشده. (برهان قاطع) (ناظمالاطباء). اسیر و محبوس و پایبند. (ناظمالاطباء). رجوع به معنی قبلی و معنی پیش از آن شود.
|| بند و حبس؛ نواخانه یعنی بندیخانه. (رشیدی). گرفتاری. (ناظمالاطباء). رجوع به معنی گروگان شود.
|| جامهٔ رهن گذاشتهشده (؟). (ناظمالاطباء).
|| بندی که بر پای میبندند (؟). (ناظمالاطباء).
|| پیشکشی را گویند که نزد سلاطین فرستند تا از تاخت و غارت ایمن باشند. ۞ (برهان قاطع) (جهانگیری). جزیه و پیشکشی که به سلاطین فرستند تا از تاختوتاز ایشان ایمن باشند. (انجمنآرا). پیشکش. نذرانه. (غیاثاللغات):
من اسیر اجلم، هرچه نوا خواهد چرخ بدهید، ارچه نه چندان به نوائید همه.
خاقانی.
من به قناعت شده مهمان دل جان به نوا داده به سلطان دل.
نظامی.
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب جان عزیز خود به نوا میفرستمت.
حافظ (از جهانگیری).
چون از این حرب که رفتهست به ما روی نهد به نواها و به پیروزی و شادی و ظفر.
فرخی.
|| نبیره. (برهان قاطع) (جهانگیری) (انجمنآرا) (آنندراج). نوه. (جهانگیری) (انجمنآرا). فرزند. (برهان قاطع). فرزندزاده. (برهان قاطع) (جهانگیری) (انجمنآرا) (آنندراج) (ناظمالاطباء). ۞
|| تقلید. ادا. رجوع به «نوا درآوردن» شود.
|| شکر. سپاس. (غیاثاللغات):
در آن مجلس خوشی را ساز کردند نوا بر میزبان آغاز کردند.
نظامی.
|| هر یک از اوراق قمار، چون آس و گنجفه و غیره. (یادداشت مؤلف).
|| سپاه و لشکر. ۞ (برهان قاطع) (غیاثاللغات) (جهانگیری) (ناظمالاطباء). سپاه و لشکر را نیز خوانند؛ آن نیز داخل [معنی] سامان و سرانجام است. (انجمنآرا).
|| مخفف نواة که به عربی تخم خرما را گویند. (غیاثاللغات):
یافت در خانه صاعی از خرما دقل و خشک گشته تا به نوا.
سنائی.
|| دانه و خسته و خستهٔ میوهها. (ناظمالاطباء). رجوع به معنی قبلی شود.
|| نام سازی است که نوازند. (برهان قاطع) (از ناظمالاطباء). ساز خنیاگران است. (اوبهی).
|| بزرگترین و بهترین هر چیز. (از برهان قاطع) (از رشیدی) (از جهانگیری) (از ناظمالاطباء). معنی فرعی و مجازی دیگری از کلمهٔ نوا به معنی گشادگی و فراخی است. (سعید نفیسی، تعلیقات تاریخ بیهقی).
|| شتالنگ و برجستن و فروجستن شاطران باشد. (برهان قاطع). رقص و برجستگی و فروجستگی و جستوخیز. (ناظمالاطباء).
|| نام آتشپرستی است. (از برهان قاطع) (ناظمالاطباء).
|| نامی است از نامهای مغولان. (برهان قاطع) (از جهانگیری) (ناظمالاطباء). و به معنی بهترین و بزرگترین چیزی است و بدین مناسبت اسمی است از اسماء مغولان. (از رشیدی). ۞ نام طایفهای از مغولان. (غیاثاللغات).
|| نیکبختی.
|| خشنودی.
|| رنج. آزار.
|| نوک چیزی.
|| داستان.
|| جدایی. هجران. (ناظمالاطباء). جدایی. ۞
|| آگاهی. (برهان قاطع). باخبری.
|| حزم. احتیاط.
|| بخت. طالع.
|| خط. نوشته. تحریر.
|| طوطی. (ناظمالاطباء).
- برگ و نوا:
ای دل، به نوای جان چه باشی بیبرگ و نوا نوان چه باشی؟
خاقانی.
از برگ و نوا به باغ و بستان با برگ و نوا هزاردستان.
نظامی.
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت واندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت.
حافظ.
- نوا برکشیدن؛ نغمهسرایی کردن:
همچون غریب ممتحن، پژمرده باغ بینوا بلبل ز گلبن برکشد در کلهٔ دیبا نوا.
ناصرخسرو.
نوایی برکشید از سینهٔ تنگ به چنگی داد کاین درساز با چنگ.
نظامی.
- نوا برگرفتن؛ نغمهسرایی کردن:
بینوا گشت باغ مینارنگ تا در او زاغ برگرفت نوا.
فرخی.
- نوا بستن:
مطربان پرده را نوا بستند پردهداران به کار بنشستند.
نظامی.
- نوا دادن؛ روزی دادن. پرورش دادن:
اسیرم به بند خیالات و جان را نوا میدهم وز نوا میگریزم.
خاقانی.
- نوا داشتن؛ قویحال بودن. بینوا و تهیدست نبودن. سامان زندگی داشتن:
او که چو گندم سر و پایی نداشت بیزمی و سنگ نوایی نداشت.
نظامی.
- نوا درآوردن؛ تقلید کردن. در تداول، «نوای کسی را درآوردن»؛ ادای او را درآوردن. کار یا گفتار یا شکل او را والوچانیدن. (یادداشت مؤلف).
- نوا راندن؛ نغمه سرودن:
مرغی که نوای درد راند عشق است پیکی که زبان غیب داند عشق است.
خاقانی.
- نوا زدن؛ نواختن. آهنگ زدن. نغمهپردازی کردن:
مطرب بینوا نوا نزند اندر آن مجلسی که نیست نوا.
فرخی.
چون مطربان زنند نوا تخت اردشیر گه مهرگان خردک و گاهی سپهبدان.
منوچهری.
کنون رفتم، تو از من باش بدرود همی زن این نوا گر نگسلد رود.
فخرالدین اسعد.
شراب خوردن و بزم نهادن آیین آورد و بعد از آن هم از شراب رودها بساختند و نواها زدند. (نوروزنامه).
زدم ز عشق رخش پیش از این هزار نوا ز خار خطش کنون میزنم هزار آوخ.
سوزنی.
مرغ خوش میزند نوای صبوح بشنو از مرغ، هین، صلای صبوح.
خاقانی.
دست جز این پرده به جایی مزن خارج از این پرده نوایی مزن.
نظامی.
- نوا زدن؛ نالیدن. زاری کردن:
آن زن ز بینوایی چندان نوا زند تا هر کسیش گوید کاین بینوا زن است.
یوسف عروضی.
- نوا ساختن؛ ساز و کار فراهم کردن. بسیجیدن و تهیه دیدن. چاره ساختن. مقدمات و وسایل کار فراهم آوردن:
چنانچون بباید بسازی نوا مگر بیژن از بند گردد رها.
فردوسی.
- نوا ستدن؛ گروگان گرفتن. وثیقه و رهینه از تن آدمی گرفتن:
از آن کار چون کار او شد روا پس از باژ بستد ز ترکان نوا.
فردوسی.
ایشان را قبول کرد و از همگان نوا ستد. (فارسنامهٔ ابن بلخی، ص. ۶۸).
و ملک روم را بگرفت، پس آزاد کرد و باز جای نشاند، بعدما که خزاین او برداشت و نوا بستد. (فارسنامهٔ ابن بلخی، ص. ۹۴).
- نوا فرستادن؛ گروگان دادن. تنی را به رسم گروگان نزد کسی فرستادن:
نوا گر فرستی به نزدیک اوی بخندد دل و جان تاریک اوی.
فردوسی.
فرستاد باید برِ او نوا اگر بیگروگان ندارد روا.
فردوسی.
- نوا کردن:
- بانوا کردن؛ توانگر ساختن:
از آن پس هر آنکس که بودش نیاز... نهانش نوا کرد و با کس نگفت همی داشت آن نیکویی در نهفت.
فردوسی.
کسی کو ندارد بر و تخم و گاو تو با او به تندی و زفتی مکاو به خوبی نوا کن تو او را ز گنج کس از نیستی تا نباشد به رنج.
فردوسی.
- نغمهسرایی کردن:
چو یافت بر ورق گل دو بیتی ز سخنت نشست بلبل خوشنغمه در نوا کردن.
اثیرالدین اومانی (از صحاحالفرس).
- تهیه دیدن. فراهم آوردن. چاره کردن:
مسافرند همه خلق و نیستند آگاه که مینوای طعام و شراب باید کرد.
ناصرخسرو.
- ساز کردن:
مطربانی به نوا سازها کرده نوا زآن یکی گفت مرا هیچ از این باده ذقوا.
سوزنی.
- گروگان کردن:
یکی را به جای وی اندرستان نوا کن، به زندانش اندر نشان.
شمسی (یوسف و زلیخا).
- نوا گرداندن؛ لحن تغییر دادن. در تغنی یا نوازندگی، راه و مقام تغییر دادن:
وین که بگرداند هزمان همی بلبل نونو به شگفتی نواش.
ناصرخسرو.
- نوا گرفتن؛ به سامان شدن. نظم و سامان و سرانجام پذیرفتن:
کسی را کجا پیشرو شد هوا چنان دان که رایش نگیرد نوا.
فردوسی.
کار عالم ز نو گرفت نوا بر نفسها گشاده گشت هوا.
نظامی.
- نوا گرفتن؛ پایبند شدن. (وحید، حاشیهٔ ص. ۱۵۵ هفتپیکر). جای گرفتن. استقرار یافتن:
چون تنم در سبد نوا بگرفت سبدم مرغ شد، هوا بگرفت.
نظامی.
- نوا یافتن؛ بانوا شدن. توانگر و قویحال شدن. با مکنت و ثروت شدن. بهرهمند شدن:
این نوا من تو چه گویی ز کجا یافتهام از عطایا که از این مجلس فرخنده برم.
فرخی.
مدح تو هر که چو من گفت ز تو یافت نوا ای که از جود تو باشند جهانی به نوال.
فرخی.
تو و یکتنه غربت و وحش صحرا که از مرغ خانه نوایی نیابی.
خاقانی.
بهار عام شکفت و بهار خاص رسید دو نوبهار کز آن عقل یافت نوا.
خاقانی.
