۱۳۹۴ تیر ۳, چهارشنبه

تأملاتی در دین ورزی عقلانی... این ها را نمی کشند

نیکولاس مالبرانش ( ۱۷۱۵- ۱۶۳۸) کشیش فرانسوی، نخستین عقل گرا بود که نظریه اخلاقی منسجم و مشخصی را وضع نمود. عقل گرایان معتقد بودند که با انجام تحقیقاتی که جنبه تجربی و توصیفی داشته باشد؛ نمی توان در باب طبیعت انسانی به نظریه ای متقن و مستحکم دست یافت. اینان معتقد بودند که تجربی گرایی در فلسفه، بی‌ثبات و فاقد ریشه عقلی و منطقی است. و پیروی از تجربه و اثبات گرایی فلسفه و اخلاق را به سرمنزل مقصود رهنمون نخواهد گشت.
از این‌رو عقل گرایان بر این باور بودند که می‌بایست نظریات فلسفی را بر مبنای اصول تردید‌ناپذیر بنا نمود نه بر اساس تجربه که تغییر پذیر و تردید‌پذیر است. همچنین عقل گرایان مفهوم الزام را که از تأکیدات اساسی و عمده حقوق دانان طبیعی بود را تعدیل نموده و آن را کم اهمیت جلوه دادند. مفهوم الزام در نزد طبیعت گرایان چیزی است که دارای ضمانت اجرایی کافی باشد.
با آنکه شهرت مالبرانش به دلیل تفحص در باب معرفت شناسی و فلسفه دکارت، چشمگیرتر است. ولی وی در برخی از دیدگاه هایش با رویکرد دکارت مخالف به نظر می رسد. برای نمونه مالبرانش تأکید فراوان دکارت و نیز پافندورف بر اراده گرایی را نمی‌پذیرد. وی بر این باور بود بینش و آگاهی اخلاقی مستلزم آگاهی از مفاهیم ابدی در ذهن خداوند است. از منظر وی این مفاهیم ابدی و روحانی الگوهای اساسی هستند که خداوند جهان را بر مبنای آنها آفریده است. و انسان می تواند بر حسب تعقل و تلاش درجات مختلفی از این کمالات را درک و کشف نماید. مفهوم محبت و دوست داشتن و عشق از تعابیر اساسی تفکر مالبرانش است. او معتقد بود که انسان باید بیش از هر چیز خداوند را محبوب خود قرار داده و دوست داشته باشد. و بهتر است انسان، دیگران، همسایگان و اطرافیان را به اندازه خود دوست داشته باشد.
“عشق صادق” واژه و تعبیری است که در رویکرد مالبرانش تنها با تمسک به آن می توان به خدا و کمال نهایی نایل گردید. این عشق صادق به موجودات مادی و زمینی و نیز عشق به خداوند صرفاً در پرتو درک و کشف حقیقی مفاهیم ابدی کمال و درجات آن قابل دسترسی و تحقق است. به زعم مالبرانش انسان ها در درجات کمال مابعدالطبیعی یکسان می‌باشند. به زعم مالبرانش انسان ها به طور طبیعی فقط برای خویشتن طالب نفع و خیر می باشند امّا با امداد غیبی و تکیه گاه های ماورایی می تواند به این فهم که نفع و خیر واقعی فقط در خدا یافت می شود نایل گردد. با شناخت کافی می توان بر خود دوستی تنگ نظرانه و مضر غلبه نمود. دیگر عقل گرایان نیز با آنکه آگوستین گرایی مفرط مالبرانش را رد کردند ولی در این مورد با وی اتفاق آراء پیدا نمودند.
رالف کادورث (۱۶۸۸-۱۶۱۷) نیز در مقاله‌ای تحت عنوان “اخلاقیات ابدی و تغییرناپذیر” معرفت شناسی اخلاقی شناخت گرایانه را گسترش داد. وی نیز همانند مالبرانش اراده گرایی شدید دکارت را رد می کرد. کادورث همچنین به تحلیل و تفسیر دیدگاه های کالوین گرایی پیورتن های انگلیسی پرداخت. آموزش های پیورتن های انگلیسی خداوند را موجودی به تصویر می کشید که بدون علّت موجهی انسان ها را مورد لعنت ابدی قرار داده و در عذاب می افکند.
کادورث درصدد بود تا به اندیشه ای دست یابد تا محبت خداوند به تمامی انسان ها را محور قرار دهد. لذا تفسیر دقیق متون کتاب مقدس را توصیه می نمود. وی همانند مالبرانش معتقد بود شناخت اخلاقی شناخت مفاهیم ابدی و رابطه آنها در ذهن خداوند است. وی بر این باور بود که این شناخت و کشف مفاهیم ابدی همان تفکری است که افلاطون در مورد مثل می اندیشید. بنابراین آنها چون الگو و چراغ راهنما، خطوط اخلاقی و باید و نباید را برای انسان نشان داده به وضوح می رساند. لذا با درک صحیح این الگوها و مفاهیم انسان به درجه ای نایل می شود که می تواند به خیر بودن و شربودن واقعی امور پی ببرد. البته دیدگاه کادورث برای کسانی که به چنین درکی نایل نشوند راهکاری ندارد.
از دیگر عقل گرایان می توان به ساموئل کلارک ( ۱۷۲۹ ۱۶۷۵- ) اشاره نمود. کلارک را با آنکه می‌توان از عقل گرایان متجدد خواند ولی به دلیل تفکراتش شهرت زیادی را در خیل فلاسفه عقل‌گرا به خود اختصاص داده است.
اخلاق در رویکرد کلارک مستلزم انواع کاملاً متفاوتی از شناخت می باشد. در این راستا الگوی فکری کلارک بیش از انکه مابعدالطبیعی باشد بیشتر ریاضی گونه بود. با این وصف که او ادعا می نمود در جهان سلسله اصول بدیهی وجود دارد که روابط ابدی و تناسب و شایستگی امور را بازگو می کند.
انسان نیز می تواند تمامی دستورات اخلاقی و ارزش‌های ذاتی خود را از این اصول موضوعه و بدیهی به دست آورد. این اصول بدیهی علاوه بر اینکه بشر را به عدالت رهنمون می گردد؛ انسان ها را به نیکوکاری و دینداری نیز هدایت می نماید.
از منظر کلارک پرداختن به نفع و خیر شخصی نیز بایستی متناسب و به مقدار مناسبی باشد. به زعم کلارک شناخت، درک و کشف چنین اصول موضوعه و استلزامات آن در روابط ابدی، می بایست نخست توسط حضرت عیسی(ع) به انسان ها ابلاغ گردد و سپس توسط کسانی که بیش از دیگران عالم تر و متفکرترند به دیگر انسان ها آموزش و تعلیم داده شود. اندیشه های کلارک در میان اندیشمندان انگلیسی سلسله مباحث پیچیده و غامضی را به‌وجود آورد که آیا به راستی اخلاق یک موضوع عقلی و معرفتی است یا نه؟
باید اذعان داشت دیدگاه کلارک در مورد اینکه انگیزه و داعی عمل خیر و خوب چیست ساکت است و موضع مشخصی ندارد.
وی به صرف اینکه هر چیز متناسب و مناسبی را خوب بنامد اکتفا نموده است. و شناخت اینکه هر عملی مناسب و خوب است را تنها محرک لازم برای بشر می داند.
لذا تنها درک هر فردی از تناسب اعمال و خوبی آنها محرک او خواهد بود و یک انگیزه کلی، مشترک و واضح وجود ندارد که بتوان به آن استناد جست. همچنین دیدگاه او در مورد کسانی که قوانین را به نفع خود نمی دانند نیز راهکار مناسبی ارائه نمی‌دهد. لاجرم برای چنین افرادی می توان به پیروی از قانون و طبیعت گرایان، به ضمانت اجرایی و الزام آور بودن این اصول تمسک جست.
منبع: روزنامه رسالت ۶ مهر ۱۳۹۰

دوزله: مزمار مزدوج ، مزمارین ، مزمار المثنی ، دونای بادیانی و مقرونه ارغنون

صاحب نظران معتقدند كه ساز های بادی از اولین آلات موسیقی مورد استفاده بشر بودند و انسان اولیه با دمیدن دراشیایی از قبیل شاخ حیوانات ، لوله های نباتی ، صدف های دریایی و… صدا هایی راتولید میكردند.
دوزله درواقع همان دونای است وچنانچه از نامش پیداست نای مضاعف میباشد.
اختراع این ساز را به ایرانیان نسبت میدهند، فارابی از این ساز با نام های دیانی و دوآهنگ یاد میكند، دركتاب فرهنگ ساز ها آمده است كه دیانی به مرور زمان به دویانی و دونی و نی جفتی تغییر نام داده است. درگذشته این ساز با نام چنجیق یا موسیكار خطایی شناخته می شد.
دونی را درمناطق كردنشین با نام دوزله میشناسند چرا كه مردمان این مناطق دوزبانه این ساز را از ساقه گیاهی به نام زله كه شبیه نی بود و دركنار رودخانه ها می روید میسازند.
سابقه تاریخی این ساز به دوران تمدن مصر و ایران باستان میرسد ،‌ در آثار به جا مانده از ایران باستان نقشی از یك نوازنده آشوری به یادگار مانده كه سرگرم نواختن دونایی شبیه دونای مصری ویونانی میباشد، ونیز دركنار قبر یكی از فراعنه مصر باستان دوزن نوازنده مربوط هجده قرن قبل از میلاد مسیح كه یكی از آنها درحال نوازندگی دونی میباشد دیده میشود.
درجامهای نقره ای به جا مانده از دوران ساسانیان نقش سازی به نام ارغنون كه به شیوه نی ابنان نواخته میشود دیده میشود.
در دوران پس از اسلام این ساز مقبولیتی فراوان یافت و آن را باقطعات طلا و نقره و منگوله های گلابتون تزیین میكردند،‌ گویند ابن خردادبه اولین كسی بوده كه از این ساز نام به میان آورده و مسعودی از وی نقل میكند كه ایرانیان نی را با عود ، ودونی را با تنبور مینواخته اند . فارابی دركتابی به نام موسیقی كبیر از حیث چسبیده یا جدا بودن نی ها، انواع مختلفی از این ساز را با نام های مزمار مزدوج ، مزمارین ، مزمار المثنی ، دونای بادیانی و مقرونه معرفی كرده است.
درسده پنجم هجری سازی به نام مرصول در مصر رواج داشته كه احتمالاً همان دونای بوده است.
برخی از انواع دونی تنها یكی از لوله ها سوراخ داشته ولوله دیگر فقط صدای ثابت را تولید میكند كه به این لوله زیادات گویند«نی ابنان اسكاتلندی ها از همین نوع میباشد».
دوزله درنواحی مختلف ایران در اندازه واشكال مختلفی دیده میشود كه قدیمی ترین شكل آن را میتوان در نواحی كردستان وآذربایجان غربی مشاهده كرد.
این ساز درنواحی مختلف ایران به نام های دونی(بلوچستان) – دونای ،جفتی ،دوآهنگ ،دوزله(كرمانشاه ، كردستان وایلام) قشمه(خراسان)شناخته میشود.
در خراسان قشمه در سه نوع {5سوراخ ،6سوراخ ،7سوراخ}دیده میشود(هیچكدام سوراخ پشتی ندارند).
دو نی بلوچستان از دو نی موسوم به نر ومادگی تشكیل شده است كه اولی(نر) دارای11و
5سوراخ دربالا وپایین بوده و دیگری (ماده) 8و5 سوراخ در بالا وپایین دارد. درزبان عربی دونی را (مزمارالمثنی)یا (مزدوج)گویند وگاه به آن (عنوب) نیزگفته میشود.
( ارغون (نام نوع ساده تر وابتدایی آن میباشد كه 32سانتی متر بوده ودرتركیه یافت میشود. این ساز دارای دو لوله یك اندازه میباشد كه یكی از آن دو فاقد سوراخ بوده كه امروزه به آن (مراخوان) گویند.
(تولوم)نیز نوعی دیگری از دونی است كه طول آن 45 سانتی متری بوده و درمناطق نزدیك به دریاس سیاه در تركیه نواخته میشود.
«زماره»و«مورلی»در هندوستان ،«ارقول»درمصر ،«زمر» درتونس ومراكش ،«تسامبونا» در یونان ،«ستاره»درپاكستان ،«مزامیر»درازبكستان و «كش نای»در تركیه ساز های شبیه دوزله هستند كه با تفاوت هایی در طول وشكل در مناطق مذكور كاربرد دارند. "سالار".


.

داریوش خادم مسیحی یهوه (81)i


«یهوه» و عنوان KURIOS در ترجمۀ سپتواجینت (سبعینی؛ هفتاد)


17 آبان 86 - 03:21






با سلام،





در این مبحث قصد دارم به موضوعی که دوستمان وحید در خصوص عنوان کوریُس در سپتواجینت مطرح کردند بپردازم.







فرمایش دوستمان وحید: " در عهد عتیق کلمه ای که در آن برای ((خداوند به کار رفته ((یهوه))هست که برای یهودیان بسیار آشنا بود.ولی زمانی فرا رسید که اکثر یهودیان دیگه نمیتوانستند زبان عبری بخوانند .بنابر این لازم شد که عهد عتیق به زبان یونانی که بسیار فرا گیر و قابل در ک بود ترجمه شود.در ترجمه ای که به نام ((هفتاد تنان)) مشهور است کلمه عبری یهوه به واژه یونانی(( kyrios ))برگردانده شد. کلمه (( کریوس)) به سرعت تبدیل به فراگیرترین واژه برای ((خدا )) شد.وقتی که عهد جدید به صورت مکتوب درآمد دقیقا همین کلمه یونانی ((کریوس)) برای عیسی مسیح به کار رفت که در اکثر ترجمه ها به ((خداوند )) ترجمه شد.که برای ترجمه ((یهوه )) به کار رفته و همان کلمه ای است که برای نامیدن خداوند عیسی مسیح به کار رفته است.شما میتونید این کلمه رو در متی 22:7 در لوقا 11:2 در 8:8 در یوحنا 28:20 در ا قرنتیان 3:12 در دوم پطرس 2:3 و ..... مشاهده کنید و با آگاهی به این حقیقت متوجه خواهید شد که عیسی مسیح همان یهوه و بواقع او شخصت پسر و شخصیت دوم حقیقت تثلیث اقدس میباشد."









بر اساس شواهد تاریخی، عنوان kurios تنها پس از نیمۀ دوم قرن دوم میلادی جایگزین نام خدا یهوه در ترجمۀ سپتواجینت شد. نسخه های کشف شده ای که متعلق به قبل از این تاریخ هستند حاوی نام خدا «یهوه» می باشند.





P. Fouad 266b - (قرن 3 تا 1 قبل از میلاد): [نام خدا به شکل عبری יהוהدر میان متن یونانی]

















- 8HevXIIgr (بین 50 قبل از میلاد تا 50 میلادی): [نام خدا به شکل عبری יהוהبا حروف باستانی در میان متن یونانی]



طومار اول:

















طومار دوم:





















فعلا به این موارد اکتفا می کنم.





برای رد استدلالتان در خصوص مفهوم عنوان کوریُس می توان به استفاده از این عنوان در اعمال رسولان 36:2 اشاره کرد:





«پس جمیع خاندان اسرائیل یقیناً بدانند كه خدا همین عیسی را كه شما مصلوب كردید، خداوند و مسیح ساخته است.» (ترجمۀ قدیم)







asphalôs oun ginôsketô pas oikos israêl oti kai kurion auton kai christon epoiêsen o theos, touton ton iêsoun on humeis estaurôsate







شما این آیه را چطور می خوانید؟ آیا خدا عیسی را یهوه و مسیح ساخته؟!





ما بر این عقیده ایم که عیسی مسیح معرف پدر و خدایش یهوه است و بازتاب دهندۀ شخصیت و وجود او.







فرمایش عیسی مسیح: «زیرا از آسمان نزول كردم نه تا به ارادۀ خود عمل كنم، بلكه به ارادۀ فرستندۀ خود.» (یوحنا 38:6)













با تشکر


























.
..
...













پاسخ ها
1
2


.

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
















داریوش خادم مسیحی یهوه (81)i


1


17 آبان 1386 ساعت 03:41










- 8HevXIIgr (بین 50 قبل از میلاد تا 50 میلادی): [نام خدا به شکل عبری יהוה با حروف باستانی در میان متن یونانی]





طومار اول:















طومار دوم:















فعلا به ذکر این موارد اکتفا می کنم . . .

مردم شدن، ماندن و رفتن؛ دست کم درخت وار

توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مثل غربت شب بی انتهاست
یه درخت تن سیاه سربلند
آخرین درخت سبز سرپاست
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
کندوی پاک دخیل و طلسم
چه پرنده ها که تو جاده کوچ
مهمون سفره ی سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون به تن خستگیشون تبر زدن
تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با یه خورجین قدیمیه قشنگ
با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پرغرور که سرش داره به خورشید میرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صدای سبز خاک سربی ام
صدایی که خنجرش رو بخداست
صدایی که تو ی بهت شب دشت
نعره ای نیست ولی اوج یک صداست
رقص دست نرمت ای تبر بدست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرین تصویر تلخ بودنه
توی ذهن سبز آخرین درخت
حالا تو شمارش ثانیه هام
کوبه های بی امونه تبره
تبری که دشمنه همیشه ی
این درخت محکم و تناوره

من به فکر خستگی های پر پرنده هام
تو بزن، تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکمتر بزن

ایرج جنتی عطائی

ساوُی، ساوُیا، ساردنی، ایتالیا

ساوی. (ا. فر.) خاندان ساوُی (The House of Savoy)، ( به ایتالیئی Casa Savoia) در سده یازدهم میلادی در منطقه تاریخی ساوی (ساردنی) شکل گرفت و کم کم گسترش یافت تا از حکومت بر منطقه ای کوچک به پادشاهی ایتالیا از سال 1861 تا پایان جنگ جهانی اول رسید. این خاندان هشتاد و پنج سال بدست شاهانی چون ویکتور امانوئل دوم، اُمبرتوی اول، ویکتور امانوئل سوم و اُمبرتوی دوم بر ایتالیا حکم راند. آخرین شاه پس از چند هفته با همه پرسی که نظام ایتالیا را جمهوری ساخت برکنار شد.

غدیر و پرامون؛ در دل دوست

موسوى گرمارودى "سيّد مصطفى"
گل هميشه بهارم


گل هميشه بهارم، ببين خزان باقى است حديث سيلى توفان به چهره ى گل سرخ ز ابر فتنه تگرگى كه ريخت بر سر ما نشان مرگ و بلا بود در كوير سكوت شكست كشتى امن از شقاوت توفان هزار سال گذشت و ز تازيانه ى برق پرندگان بهارى ز باغ كوچيدند اميد رويش گل را خزان ربود ز باغ گل هميشه بهارم غدير آمده است خداى گفت كه 'اكملتُ دينَكُم' آنك قسم به خون گل سرخ در بهار و خزان گل هميشه بهارم بيا كه آيه ى عشق به نام پاك تو در ذهن مردمان باقى است
خراش صاعقه بر چهر آسمان باقى است هنوز بر دهن ياس و ارغوان باقى است هزار غنچه ى پرپر به بوستان باقى است غريو رعد كه در گوش هر كران باقى است به روى آب فقط دست بادبان باقى است شيار زخم بر اندام ناروان باقى است به روى شاخه نشانى ز آشيان باقى است اميد رجعت سرسبز باغبان باقى است شراب كهنه ى ما در خم جهان باقى است نواى گرم نبى در رگ زمان باقى است ولايت على و آل، جاودان باقى است به نام پاك تو در ذهن مردمان باقى است به نام پاك تو در ذهن مردمان باقى است
نسيم غدير، ص 179-180.

این مذهب و ملتها می دان که نبود آنجا

آنجـــــا که الســــت آمد ارواح بلی گفتند
این مذهب و ملتها می دان که نبود آنجا

مردی كه نمی خواست نادان بمیرد


حکمت‌و فلسفه- محمدرضا ارشاد:
ابوریحان محمد‌بن احمد بیرونی خوارزمی (442-362 هـ . ق) در شهر كاث، پایتخت خوارزم آن‌زمان به‌دنیا آمد.
او 25 سال از عمر خود را در آن شهر گذراند و در این مدت علومی چون فقه، كلام، معدن‌شناسی، ریاضیات، ستاره‌شناسی و پزشكی را آموخت. پژوهش‌های او در زمینه‌های گوناگون به‌نگارش حدود 180 كتاب انجامید. بیرونی سفرهایی به ری و بخارا كرد و آخر عمر خود را در دربار غزنویان گذرانید.
ازجمله آثار وی می‌توان به «آثار الباقیه عن‌القرون الخالیه»، «التفهیم» (تنها اثر فارسی او)، «كتاب الصیدنه»، «قانون مسعودی»، «الجماهر فی معرفه الجوهر»، «المسامره فی اخبار الخوارزم» و «تحقیق ماللهند» اشاره كرد. بیرونی دانشمندی آزاداندیش و جامع‌نگر بود. او همواره در برخورد با نوشته‌ها و آثار دیگران نگاه انتقادی داشت و می‌كوشید تا براساس آن، منظری متفاوت از موضوع مورد بحث به‌دست دهد.
در آستانه روز بزرگداشت این دانشمند بزرگ جهان اسلام با دكتر پرویز اذكایی، پژوهشگر تاریخ و اندیشه، گفت‌وگویی درباره ابعاد علمی شخصیت وی صورت گرفته كه از پی می‌خوانید. لازم به یادآوری است كه از دكتر اذكایی در زمینه بیرونی‌پژوهی، آثاری چون «زندگینامه ابوریحان بیرونی»، «كارنامه بیرونی»، «ابوریحان بیرونی، آرا و افكار» و تصحیح كتاب «آثار‌الباقیه» بیرونی به‌چاپ رسیده است.
• جورج سارتون در كتاب «درآمدی بر تاریخ علم»، بیرونی را یكی از بزرگ‌ترین دانشمندان همه دوران‌ها می‌داند. بیرونی به‌مانند دیگر دانشمندان هم‌روزگار خویش، ازقبیل ابن‌سینا جامع علوم گوناگون بود اما جالب اینجاست كه این بیان از مورخ علمی چون سارتون، تنها در مورد بیرونی ابراز شده است. اكنون مناسب است كه نخست از همین منظر، به تبیین نقش و جایگاه ابوریحان بیرونی در علم به‌ویژه تاریخ علم ایران اشاره كنید و اینكه او چه نوآوری‌هایی در این قلمرو داشته است؟
درست نمی‌دانم، با این همه ابعاد معرفت و اعماق اندیشه ابوریحان بیرونی، در این چند دقیقه چگونه می‌توان حق مطلب را درباره وی ادا كرد. پیش از هر چیز، اشاره‌ای می‌كنم به جمله‌ای كه از جورج سارتون نقل كردید. سارتون نه‌تنها او را یکی از بزرگترین دانشمند همه‌دوران‌ها می‌داند بلكه حتی او را یك سروگردن از افرادی چون ابن‌سینا، بزرگ‌تر به شمار آورده است. ابوریحان، خود علم واقعی بود. ابن‌سینا بیشتر یك دایره‌المعارف‌نویس بوده است. من در اینجا می‌كوشم تا براساس 2 واقعه از زندگی ابوریحان جایگاه علمی او را تحلیل كنم.
او در مقدمه «قانون مسعودی» می‌گوید: من از دوره كودكی سعادت آن را یافتم تا خادم علم شوم. در زندگی بیرونی می‌خوانیم كه وقتی او 14-13سال بیش نداشت، از یك فرد یونانی كه به شهركاث خوارزم آمده بود، اسامی یونانی گیاهان را می‌پرسید. این خبر حاكی از مصداق واقعی «ز گهواره تا گور دانش بجوی» است.
این مهم وقتی آشكارتر می‌شود كه ابوریحان واپسین نفس‌های زندگی‌اش را می‌كشید و قاضی ولوالجی به عیادت وی رفته بود. ابوریحان در آن حال خاص، مسئله‌ای را در حساب «جدات‌ثمانیه» از وی می‌پرسد. قاضی با تعجب می‌گوید: اكنون چه جای این سؤال است؟ ابوریحان می‌گوید: كدامیك از این دو بهتر است؛ بدانم و بمیرم یا ندانم و نادان درگذرم؟ قاضی مسئله را می‌گوید و از حضور وی مرخص می‌شود اما چند قدمی از خانه ابوریحان دور نشده بود كه صدای شیون و زاری را از خانه وی می‌شنود. این دو واقعه‌ای كه نقل شد، جدیت و پشتكار بیرونی را در كسب علوم نشان می‌دهد.
• گفتید كه بیرونی اسامی گیاهان را از آن فرد یونانی، به یونانی می‌پرسید. این نشان می‌دهد كه وی به یونانی تسلط داشته و با منابع یونانی درباره تاریخ و فلسفه مستقیماً درگیر بوده است.
در این زمینه نكته مهمی وجود دارد كه تاكنون كسی به آن توجه نكرده است. شرق‌شناسان، درباره چگونگی انتقال علوم یونانی به عالم اسلام، عمدتاً بر نقش مترجمان مسیحی دربار مأمون مثل حنین‌بن‌ اسحاق یا پسرش اسحاق‌بن حنین تأكید داشته‌اند اما این همه مطلب را دربرندارد. مقصودم این است كه علوم یونانی تنها ازطریق دستگاه خلافت بغداد به عالم اسلام انتقال نیافت. یكی دیگر از راه‌های انتقال این علوم، از طریق خوارزم و ماوراءالنهر بود. با این توضیح كه پس از حمله اسكندر به شرق ایران و نواحی بلخ (باكتریا)، جانشینان اسكندردر آن سامان، حكومتی یونانی را تشكیل دادند.
از این سبب بود كه مانگاه (كلونی)‌های یونانی در آن نواحی ایجاد شد. این مانگاه‌ها كه در خوارزم، بلخ، مرو و كلاً ماوراءالنهر ساخته شده بودند، یكی از راه‌های انتقال فرهنگ و زبان یونانی بودند. اصلاً خود مأمون عباسی از مرو خلافت خود را اعلان كرد. در زمان بیرونی، خاندان شاهیه كه نسب خود را به كیخسرو می‌رساندند، بر خوارزم فرمان می‌راندند. در دربار این پادشاهان، كتاب‌های یونانی مطالعه می‌شد. یكی از این پادشاهان ابونصر عراق، فرمانروای كاث، از ریاضیدانان برجسته جهان است. ابوریحان شاگرد او بود و هموست كه بیرونی را برمی‌كشد و به او ریاضی و نجوم می‌آموزد و جالب اینجاست كه 12رساله‌اش را به اسم این شاگرد برجسته خود می‌كند. به هر روی، در این منطقه بیرونی و دانشمندان دیگری چون موسی خوارزمی و عبدالله خوارزمی مستقیماً به منابع علمی یونانی دسترسی داشتند.
• یكی از ویژگی‌هایی كه برای بیرونی برمی‌شمارند، دیدگاه انتقادی وی نسبت به آرای دانشمندان و اندیشمندان و تاریخ‌نگاران دیگر بوده است. مواجهه انتقادی وی با ابن‌سینا زبانزد است. این ویژگی (انتقادی) كه او را از دیگران متمایز كرده، حاصل چه عواملی بود؟
بیرونی دانشمند انتقادی بی‌نظیری بود. او نوشته‌های پیشینیان خود را با رعایت احترام نقد كرد. همان‌گونه كه اشاره كردید، انتقاد او از ابن‌سینا معروف است. اما برای روشن‌شدن این مسئله، باید به این نكته اشاره شود كه پس از تحولات سیاسی در حوزه خوارزم، بیرونی به ری، نزد خاندان دیلمیان می‌رود. او در آن یك سالی كه در آنجا رحل اقامت افكند، از محضر استادان بزرگ نجوم بهره‌ها گرفت و همچنین از طریق كتابخانه دیلمیان با آثار محمد‌بن زكریای رازی آشنا شد. درواقع حكمت طبیعی رازی اثر ژرفی بر او می‌گذارد.
او بعدها، فهرست كتاب‌های رازی را به دست داد كه از مهم‌ترین منابع در رازی‌شناسی است. این تأثیر فلسفی، از او یك متفكر فلسفه‌دان ارسطو‌ستیز می‌سازد. اصلاً بیرونی، دید انتقادی خود را بیشتر از زكریای رازی برمی‌گیرد. رازی پیرو حكمت طبیعی مغان ایران باستان و فلاسفه ماقبل سقراط بود. فلاسفه ماقبل سقراط تماماً از مكتب حكمی مغان ایران‌باستان سیراب می‌شدند. اینگونه بود كه بیرونی در مواجهه با ابن‌سینا، به نقد آرای مشایی (ارسطویی) وی می‌پردازد.
• در راستای این نگاه انتقادی، توجه ابوریحان به تاریخ مطرح می‌شود. اگر او به منابع یونانی دسترسی داشته، بنابراین در حوزه تاریخ به‌ویژه در آثاری چون «آثار الباقیه»‌ باید مواجهه انتقادی و دقیق‌تری با تاریخ ایران و دیگر تمدن‌ها داشته باشد. چنانچه به‌نظر می‌رسد، او تنها تاریخ‌نگاری است كه از دوران هخامنشیان آگاهی‌های دقیقی داشته و حتی به نقد تاریخ‌نگاران دیگر درباره تاریخ اشكانیان روی می‌آورد. از سویی این نگاه انتقادی ابوریحان به تاریخ را عده‌ای نگاه ریاضی‌وار به تاریخ دانسته‌اند. ضرورت‌های چنین نگاهی به تاریخ از دید وی چه بوده؟
دیدگاه ریاضی‌وار بیرونی به تاریخ، به امر تقویم و دقت‌های ریاضی او در این حوزه برمی‌گردد چرا كه تاریخ 2معنا دارد؛ تاریخ رویدادها و تاریخ سالیان (تقویم). با این‌حال، اطلاعات تاریخی بیرونی در دنیای اسلام بی‌نظیر است. به‌نظرم علت این امر به زبان‌دانی بیرونی مربوط است. او 7 زبان را می‌دانست. در این میان، آنچه به كمك وی بیشتر می‌آمد، تسلط وی بر زبان‌های یونانی، سریانی و عبری بود. تسلط وی به یونانی علاوه بر دسترسی به متون اصلی فلسفه یونان، او را با منابع تاریخی و تاریخ‌نگاری دست اول یونان آشنا كرد. برای مثال اُسیبیوس در قرن سوم میلادی كه یك كاهن بابلی یونانی‌تبار بوده، بخشی از تاریخ بابل قدیم را كه «بروسوس» در قرن چهارم قبل از میلاد نوشته بود، در كتاب خود نقل كرده است. در كتاب بروسوس است كه نخستین‌بار به تاریخ هخامنشیان برمی‌خوریم. بروسوس در این كتاب از سلاطین هخامنشی نام می‌برد. آن اندازه از تاریخ بروسوس كه به‌دست اسیبیوس رسیده، به بیرونی هم رسیده است. هیچ‌كس در عالم اسلام این منبع را در دست نداشته است.
افزون بر این، بیرونی به‌دلیل دانستن زبان سریانی، با آثار پدران كلیسا آشنا بود. گزارش چند تا از كنگره‌های كلیسایی كه در دوران اولیه مسیحی برگزار شده بود، در آثار بیرونی یافت می‌شود. قسمتی كه بیرونی از این كنگره‌ها نقل كرده، به اصطلاح جزو خبر واحد است. جالب اینجاست كه اروپاییانی كه بعدها آثار بیرونی را خواندند، تاریخ كلیساهای خود را از آثار وی بیرون كشیدند. به هر روی، بیرونی تاریخ‌نگاری دقیق و منتقد و از همه مهم‌تر عاشق حقیقت بوده است.
• همین عشق به حقیقت بوده كه او را به جست‌وجو در فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیگر وامی‌داشته است، به‌طوری كه كتاب «تحقیق ماللهند» وی را می‌توان آغازگر مطالعات هندشناسی دانست. او در بخشی از مقدمه این كتاب، شرحی در اهمیت درستی اخبار رسیده درباره فرهنگ هند و علل پیدایی روایات نادرست و نقد آرای مسلمانان درباره ادیان دیگر دارد. آیا براین اساس می‌توان او را بنیانگذار دین‌شناسی تطبیقی به‌شمار آورد؟
فرهنگ‌شناسی بیرونی، نخست از كتاب «آثار‌الباقیه» وی آشكار می‌شود. درست است كه این كتاب، تاریخ و تقاویم ملل است اما آنجایی كه از جشن‌ها و اعیاد ملت‌های گوناگون سخن می‌گوید، در نقش یك فرهنگ‌شناس ظاهر می‌شود. او حین پژوهش درباره فرهنگ‌ها و تمدن‌های مختلف به یك دیدگاه تطبیقی هم رسیده بود، به‌طوری كه در كتاب «تحقیق ماللهند» كاملاً یك دین‌شناس تطبیقی است. او وقتی در كتاب «تحقیق ماللهند» ‌ادیان هند را بررسی می‌كند، ناگزیر از این است كه آنها را با ادیان رایج آن روزگار مقایسه كند.
از این‌رو، او را می‌توان بنیانگذار دین‌شناسی تطبیقی دانست. البته پیش از وی ملل و نحل‌نویسی داشته‌ایم اما بیرونی در ملل و نحل‌نویسی شیوه تطبیقی خاصی داشته است. اصولاً نگاه وی به فرهنگ مسامحه‌آمیز بود و اصل همه ادیان را یكی می‌دانست. او معتقد بود كه همه مردم در آغاز، خدای واحدی را می‌ستودند و سپس بر اثر سیاست‌ها و هواهای نفسانی انسان‌ها اختلاف عقاید حاصل شد.