۱۴۰۵ شهریور ۵, پنجشنبه

َفرغَر جایی باشد که از آنجا آب رفته باشد و هر جایی پاره مانده باشد، فرخی گوید: ز آب دریا گفتی همی بگوش آمد که پادشاها دریا نویی و من فرغر.

نگارش واژهٔ «فرغر» (خشک‌رود، جای ماندن آب) در خط پهلوی (کتابی یا کتیبه‌ای / پهلوی ساسانی) بر اساس ساختار آوایی و ریشه‌شناختی آن به شکل زیر است:

الفبای پهلوی (خط کاتبان / کتابی):
$\text{𐭯𐭫𐭢𐭫}$
(شامل حروف: پ - ل - گ - ر)

توضیحات زبان‌شناختی و خطی:

  • حرف «ف»: در خط پهلوی برای نوشتن صدای «ف» معمولاً از حروف نگارشی «پ» ($\text{𐭯}$) استفاده می‌شود، زیرا در خط پهلوی کتابی حرف مستقل ویژه‌ای برای «ف» وجود ندارد و حرف «پ» نمایانگر هر دو صامت [p] و [f] است.

  • حرف «ر»: با حرف «ل» ($\text{𐭫}$) یا «ر» ($\text{𐭫}$ / $\text{𐭥}$ بسته به نوع نگارش) نشان داده می‌شود. در خط پهلوی، واژگان اغلب با املای تاریخی (Historical spelling) ثبت می‌شوند و نویسه‌گردانی دقیق آن به صورت p-l-g-r خوانده می‌شود.

  • پیشاوند «فر-» (پارسیک: frar- یا fra-) در ترکیب با واژه، با حروف پهلوی به همین شیوهٔ نگارشِ صامت‌پایه نوشته می‌شود.
  • ///////////
  • فرغر. [ ف َ غ َ ] (اِ) در اصل مرکب از: فر (پیشاوند) + غر، به معنی تر کردن مأخوذ از غر یا غری سانسکریت .(حاشیه ٔ برهان چ معین ). خشک رودی را گویند که سیلاب از آنجا گذشته باشد و در هر جایی از آن قدری آب ایستاده باشد و به معنی جوی آب هم آمده است و شَمَر را نیزگویند که عربان غدیر خوانند. (برهان ). آبی که از رود جدا شود و آبدانی گردد. (فرهنگ اسدی ) :
    از آب دریا گفتی همی به گوش آید
    که پادشاها دریا تویی و من فرغر.

    فرخی.


    از غم رفتن او خسته دلان را شب و روز
    آستین بود ز خون مژه همچون فرغر.

    فرخی .


    برآمدند بر آن پی ز آب آن دریا
    چنانکه گفتی آن آب بد همی فرغر.

    فرخی.


    به پیش خشم او همواره دوزخها چو کانونها
    به پیش دست او جاوید دریاها چو فرغرها.

    منوچهری.


    فکندند چندان سران سرنگون
    که هر شیب چون فرغری شد ز خون.

    اسدی.


    شیران ز بیم خنجر او حیران
    دریا به پیش خاطر او فرغر.

    ناصرخسرو.


    ز مدح تو به مدح کس نیازم
    کس از دریا نیازد سوی فرغر.

    مسعودسعد.


    اگر آب تیغ تو در رفتن آید
    در او هفت دریا بود هفت فرغر.

    ازرقی .


    سرشک ابر گلاب و شکوفه کافور است
    چو صندل است به جوی و به فرغر اندر آب.

    معزی.


    فرازش ز خونم چو کوه طبرخون
    نشیبش ز اشکم چو آغار و فرغر.

    عمعق بخارایی .


    به وقت رفتن و طی کردن مسالک ارض
    هواش فرغرو دریا سحاب و که صحراست.

    انوری.


    سالی میان بادیه دیدند فرغری
    زانسان که هرکه گفت نکردند باورش.

    خاقانی.