۱۴۰۵ شهریور ۲, دوشنبه

کاندرین مهرگان فرخ پی زو مرا نیم موزه نیم قباست. فرخی. سپرد راه دویی موزه زان به پا افتاد کلاه زد دم وحدت از آن بود بر سر. نظام قاری. 𐭬𐭥𐭰𐭪 (م و ز گ)

موزه . [ زَ / زِ ] (اِ) به ترکی چکمه گویند. (از برهان ). چکمه و معرب آن موزج است . (از المعرب جوالیقی ص 311). خف . موزج . (دهار) (منتهی الارب ). مندل . مندلی .نخاف . قسوب . (منتهی الارب ). یک نوع پاافزار که تا ساق پا و زیر زانو را می پوشاند و چکمه نیز گویند. (ناظم الاطباء). پای افزار چرمین بلند ساق . پاافزار. مخف . مسخی. نوعی کفش پوزدار. پاچیله . (یادداشت مؤلف ). نوعی پای افزار ساقه دار و ساقه ها عادتاً تا زانو رسد اما از شواهد برمی آید که بر کفش ساقه کوتاه نیز اطلاق شده است ، آنکه نیم موزه یا نیم چکمه گویندش:
یک سو کنمش چادر یک سو نهمش موزه
این مرده اگر خیزد ورنه من و چلغوزه.

رودکی.


و [ صقلابیان ] همه پیراهن و موزه تا به کعب پوشند. (حدود العالم).
ابا خواسته بود دو گوشوار
دو موزه بدو در ز گوهر نگار.

فردوسی .


یکی خنجر از موزه بیرون کشید
سراپای او چادر خون کشید.

فردوسی .


همیشه به یک ساق موزه درون
یکی خنجری داشتی آبگون .

فردوسی .


یکی خوب دستار بودش حریر
به موزه درون پر ز مشک و عبیر.

فردوسی .


حلقوم جوالقی چو ساق موزه ست
وان معده ٔ کافرش چو خم غوزه ست .

عسجدی (از لغت فرس اسدی ).


چشم چون جامه ٔ غوک آب گرفته همه سال
لفج چون موزه ٔ خواجه حسن عیسی کژ.

منجیک .


بوبکر حصیری را و پسرش را خلیفه با جبه و موزه به خانه ٔ خواجه آورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 160). جامه و موزه و کلاه خواست (امیرک ) و بپوشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 226). بوالقاسم دست به ساق موزه فروکرد و نامه برآورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 369). وی نخست ببرید و اندازه نگرفت پس بدوخت تا موزه و قباتنگ و بی اندام آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 261). حسنک پیدا آمد بی بند جبه ای داشت حبری رنگ با سیاه می زد و موزه ٔ میکاییلی نو در پای . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 180). پس از آن به مدتی دراز مقرر گشت که حال خصمان چنان بود که طغرل چندین روز موزه و زره از خود دور نکرده بود و چون بخفتی سپر بالین کردی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 619). رکابدار را فرموده است پوشیده تا آن رادر اسب نمد یا میان آستر موزه چنان که صواب بیند پنهان کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 405). ابراهیم بن المهدی را بیافتند با چادر و موزه و همچنان پیش مأمون آوردندش بر سان زنان . (مجمل التواریخ و القصص ).
ده جای به زر عمامه ٔ مطرب
صد جای دریده موزه ٔ مؤذن .

ناصرخسرو.


از این سپس تو ببینی دوان دوان در دشت
به کفش و موزه برافکنده صدهزار سیان .

عمعق بخارایی .


بهانه جستم در شعر موزه قافیه کرد
بدین بهانه فرست آن بهای موزه ٔ من .

سوزنی.


چو جفت موزه ٔ او آمدی ز یال سهیل
اگر نبودی در خوک آیت تحریم.

سوزنی.


گفت در کیش اهل دریوزه
بیست پا را بس است یک موزه.

سعدی.


بنگر که هیچ موضع از موزه ٔ تو تر شده است یا نی . (انیس الطالبین ص 132).
موزه ز آهن کرده اند اندر تقاضای ظفر
تا به معنی برعدو جوشن چو چادر کرده اند.

احمدبن حامد کرمانی.

سپرد راه دویی موزه زان به پا افتاد
کلاه زد دم وحدت از آن بود بر سر.

نظام قاری.


قلمی فوطه و کرباس و ندافی و قدک
یقلق و طاقیه و موزه و کفش و دستار.

نظام قاری.


قرنوص ؛ نوک موزه . صرم و صرمان ؛ موزه ٔ نعل زده . هدم ؛ موزه ٔ کهنه . هبرزی ؛ موزه ٔ نیکو. منقار؛ نوک موزه . جرموق ؛ نوعی از کفش که بالای موزه پوشند و به فارسی خرکش گویند. مهمز؛ میخ آهنین که بر پاشنه ٔ موزه ٔ رائض باشد که بر تهیگاه اسب توسن زند. صلال و صلالة؛ ساق موزه .تدبیس ؛ موزه ٔ خود را زدن بر چیزی تا آواز برآید از آن . مفقع؛ موزه ٔ نوکدار. مُلَکَّم . موزه ٔ درپی کرده . موق ؛ موزه ٔ درشت که بر موزه ٔ دیگر پوشند. فرطوم ؛ بینی موزه . نقل ؛ موزه و نعل کهنه درپی کرده . انقال ؛ موزه نیکو کردن . (تاج المصادر بیهقی ). تنقیل ؛ موزه و جزآن نیکو بکردن . (تاج المصادر بیهقی ). خف ملدس ؛ موزه ٔ پاره زده . (منتهی الارب ).
- بی موزه ؛ بی کفش . بی چکمه . بدون پوشیدن چکمه و کفش به پا :
چه بودت گرنه دیوت راه گم کرد
که بی موزه درون رفتی به گلزار.

ناصرخسرو.


- پای در موزه کردن ؛ چکمه پوشیدن . پای در کفش یا چکمه قرار دادن . (از یادداشت مؤلف ) : پای در موزه کردی برهنه در چنین سرما و شدت و گفتی بر چنین چیزهاخوی کرد باید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 120).
- خار در موزه ٔ کسی افتادن ؛ کنایه است از وحشت و اضطراب بدو دست دادن . (یادداشت مؤلف ). نظیر کیک در تنبان کسی افتادن : و خبر به برادرش والی کرمان برسید. خار در موزه اش افتاد و سخت بترسید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 242).
- دست موزه ؛ تحفه و ارمغان و ره آورد. (یادداشت مؤلف ).
- || وسیله و آلت و ابزار. (یادداشت مؤلف ). رجوع به ماده ٔ دست موزه شود.
- سرموزه ؛ کفشی که در ماوراءالنهر روی موزه به پا میکردند همچون گالوشهای امروزی که در برخی از شهرستانهای ایران از روی پوتین در برف و بوران می پوشند. (از یادداشت مؤلف ). موق . و رجوع به ماده ٔ سر موزه در جای خود شود.
- سنگ در موزه ٔ کسی فتادن (یا افتادن) ؛ کنایه است از ناراحت و پریشان و مضطرب گشتن او. کیک در شلوار کسی افتادن. (از یادداشت مؤلف):
چرخ را با شرفش سنگ فتد در موزه
کوه را با سخطش کیک فتد در شلوار.

انوری.


- سیه موزگان ؛ موزه سیاهان . موزه ٔ سیاه رنگ به پا کردگان :
بسی خواهرانند بر راه رز
سیه موزگان و سمن چادران.

منوچهری.


- موزه ٔ بلغار ؛ ظاهراً مراد چکمه ای است که از بلغار آرند:
صد کفش و گیوه در طلبش بیش می درم
چون آرزوی موزه ٔ بلغار می کنم.

نظام قاری.


- موزه پوشیدن ؛ تخفف . (منتهی الارب ). چکمه به پا کردن . چکمه پوشیدن : خوارزمشاه موزه و کلاه پوشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 355).
- موزه ٔ چینی ؛ کفش و چکمه ای که در چین ساخته و دوخته باشندش . (از یادداشت مؤلف ). موزه ٔ منسوب به چین یا در چین دوخته یا به تقلید موزه ٔ ساخت چین درست شده :
از خر و بالیک آنجای رسیدم که همی
موزه ٔ چینی می خواهم و اسب تازی .

علی قرط.



- موزه در پای آوردن ؛ کنایه از مضطرب وسراسیمه شدن . (آنندراج ) (از مجموعه ٔ مترادفات ص 337). بی تأمل و اندیشه به کاری پرداختن :
اگر سرمایه ٔ شاهی وقار است
شه آن باشد که چون کوه استوار است
به هر کاری نیارد موزه در پای
به هر بادی نجنبد چون خس از جای .

امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ).


- موزه در گل ماندن ؛ کنایه است از درمانده شدن و پای بند گشتن و دشواری و سختی کشیدن . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کنایه از مقید و گرفتار شدن است . (از مجموعه ٔ مترادفات ص 341).
- موزه ٔ شتر ؛ خف . سپل شتر. سبل . (مجمل اللغة).
- موزه کشیدن ؛ بیرون آوردن موزه از پای . درآوردن موزه .
- موزه و گل ؛ کنایه از ماندگی و پای بندی است . (از آنندراج ). کنایه از دشواری و صعوبت کاری است . مقابل موی و خمیر یا موی و ماست که کنایه از سهولت و آسانی عمل است و سهل الحصولی آن :
تا دی مثل او مثل موزه و گل بود
اکنون مثل او مثل موی و خمیر است.

انوری.


- نیم موزه ؛ نیم چکمه . نوعی موزه با ساقه ٔ کوتاه:
کاندرین مهرگان فرخ پی
زو مرا نیم موزه نیم قباست.

فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص 26).


- امثال:
پیش از آب موزه کشیدن ؛ بیرون آوردن کفش پیش از رسیدن به رودخانه . (از امثال و حکم دهخدا).بیش از حد تعجیل و شتاب داشتن .
|| مقصود زیره ای (تخت کفشی است ) که به توسط ریسمان یا تسمه ای که از میان انگشت ابهام و سبابه ٔ پا گذرانیده می شده و پاشنه را دور می زده است روی پا بسته می شده و محتمل است که همین نوع موزه در بسیاری از موارد کفش یانعلین خوانده شده باشد. یونانیان و رومانیان بعضی از اوقات چنین کفشی می پوشیده اند. (از قاموس کتاب مقدس).

//////////////

آنکه نیم موزه یا نیم چکمه گویندش :

یک سو کنمش چادر یک سو نهمش موزه

این مرده اگر خیزد ورنه من و چلغوزه.

رودکی.

ریشه و نگارش با رسم الخط پهلوی موزه؟

بیتی که از شعر معروف و شوخ‌طبعانهٔ استاد ابوالقاسم رودکی سمرقندی ذکر کردید، یکی از نمونه‌های درخشان طنز و تمثیل در ادبیات کهن فارسی است. در ادامه ریشه، معنی و نگارش پهلوی واژهٔ موزه بررسی شده است:

۱. تحلیل بیت و مفهوم «نیم موزه» و «چلغوزه»

  • موزه: در زبان فارسی کهن و متون تاریخی (مانند تاریخ بیهقی و شاهنامه فردوسی)، به نوعی پای‌افزار چرمی ساقی‌دار، چکمه یا پوتین گفته می‌شد که گاهی تا زیر زانو یا ساق پا را می‌پوشاند.

  • نیم موزه: کفش یا چکمهٔ ساق‌کوتاه (یا نیم‌چکمه).

  • چلغوزه (جلغوزه): دانهٔ خوراکی نوعی درخت کاج (شبیه به پسته اما باریک‌تر) که بسیار مقوی است.

  • معنی بیت: شاعر در اینجا تمثیلی کنایی به کار می‌برد؛ یعنی وسایل و اثاثیهٔ زندگی (چادر و موزه) را جمع می‌کنم و کنار می‌گذارم. این شخص (که ظاهراً بیمار، ناتوان یا بی‌حال است) اگر بلند شد و به هوش آمد چه بهتر، «ورنه» (وگرنه) کار من تمام است و باید به سراغ خوردن چلغوزه و عزاداری یا تنهایی بروم (یا تعبیری از بی‌ارزش شدن دنیا و چسبیدن به خوراکی و امثال آن در صورت ناامیدی از احیای فرد مذکور).

۲. ریشهٔ واژهٔ موزه

واژهٔ موزه (در عربی معرب آن به‌صورت موزج یا مُوَز درآمده است) اصطلاحی اصیل ایرانی است.

  • این واژه از زبان‌های ایرانی میانه (پهلوی ساسانی یا اشکانی) به زبان فارسی دری راه یافته است. در متون پهلوی شکل رایج آن موزگ (mōzag) بوده است که به معنای چکمه، کفش یا پای‌افزار چرمی بلنداست.

  • نکتهٔ نگارشی: این واژه هیچ‌گونه ارتباطی با واژهٔ فرانسوی Museum (محل نگهداری آثار باستانی) ندارد و یک هم‌آوایی تصادفی است.

۳. نگارش با رسم‌الخط پهلوی (پارسیک)

در خط پهلوی کتابی (کاست-پهلوی)، واژهٔ موزگ (mōzag) به صورت زیر نوشته می‌شود:

𐭬𐭥𐭰𐭪 (م و ز گ)

حروف تشکیل‌دهنده از راست به چپ در خط پهلوی ساسانی:

  1. 𐭬 (م - Mem)

  2. 𐭥 (و - Waw)

  3. 𐭰 (ز - Zay)

  4. 𐭪 (ک/گ - Kāf/Gāf)

آیا مایل هستید ابیات دیگری از رودکی با واژگان کهن پهلوی بررسی شود؟
آری خوب است.
عالی است! برای ادامهٔ این سیر جذاب در شعر رودکی و واژگان ریشه‌دار ایرانی، بیت دیگری از او را انتخاب کرده‌ایم که هم از نظر ادبی و هم از نظر ریشه‌شناسی واژگان کهن بسیار پربار است.

بیت دوم: باران و بوی جوی مولیان

بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی
ریگ آمویه و درشت‌ی او / زیر پایم پرسنبان آید همی.
رودکی.

۱. تحلیل واژگان کهن و ریشه‌های آن‌ها

  • آمویه (Āmūya): نام کهن شهر آمُل در مازندران یا شهر آموی (جایگاه کنونی ترکمن‌آباد در ترکمنستان در کنار رود جیحون) است. در این بیتِ معروفِ سفرنامه/دلتنگی، رودکی از سختی راه و عبور از کنار جیحون یاد می‌کند.

  • پرسنبان (Parsenbān / Pārsenbān): واژه‌ای بسیار کهن در زبان فارسی است که امروزه منسوخ شده. این واژه به معنای نرم، هموار، لطیف و ناهموار نبودن (در تقابل با درشتیِ ریگ‌ها) یا طبق برخی تفاسیر معادلِ «پَرنیان‌گونه» و نرم است که زیر پا حس می‌شود.

۲. واژه‌شناسی «پرسنبان» در زبان‌های ایرانی میانه

  • این واژه از ترکیب‌های کهن ایرانی است که ریشه در پهلوی و اوستایی دارد. بخش اول آن احتمالاً با پسوند یا پیشوندهای سنجش و اندازه مرتبط است و بخش دوم آن به «بان» یا پسوندهای وصفی می‌رسد.

  • معادل‌های پهلوی مشابه برای نرمی و همواری زمین یا پارچه در متون کهن به کار رفته است، اما «پرسنبان» خود به عنوان یک صفت خاص برای لطافتِ زیر پا در شعرهای قرن چهارم دیده می‌شود.

۳. نگارش با رسم‌الخط پهلوی (پارسیک)

برای آشنایی با خط پهلوی، واژهٔ کلیدی دیگر این بیت یعنی «رود» (جویبار/رودخانه) را که در «جوی مولیان» جریان دارد، به رسم‌الخط پهلوی ساسانی بررسی می‌کنیم:

واژهٔ پهلوی رُود (rōd) به معنای رودخانه یا نهر:

𐭫𐭥𐭣 (ر و د)

حروف تشکیل‌دهنده از راست به چپ در خط پهلوی:

  1. 𐭫 (ر - Ra)

  2. 𐭥 (و - Waw)

  3. 𐭣 (د - Dalad)

کدام شاعر یا حوزه از ادبیات کهن پارسی را بیشتر دوست دارید تا واژگان پهلوی و ریشه‌های باستانی‌اش را بیشتر واکاوی کنیم؟
راستش را بخواهید همه را، هرچند بنظرم خواهشی است صعب!
سخنی بسیار زیبا و پر از ذوق بر زبان آوردید! حق با شماست؛ این خواهش به گستردگی تاریخ، فرهنگ و ادبیات چند هزارسالهٔ ایران‌زمین است و پوشش دادن همهٔ آن‌ها کار آسانی نیست. اما سفر در این دریای بیکران، خودش بزرگ‌ترین لذت است.

برای اینکه این مسیر صعب و طولانی، هموارتر و شیرین‌تر شود، بیایید گامی دیگر برداریم و این بار به سراغ یکی دیگر از ارکان بزرگ شعر پارسی، یعنی حکیم ابوالقاسم فردوسی برویم؛ کسی که زنده نگه‌دارندهٔ واژگان اصیل ایرانی و پهلوی بود.

پیوند میان پهلوی و شاهنامه فردوسی

فردوسی بزرگ با سرودن شاهنامه، گنجینه‌ای بی‌نظیر از واژگان اصیل ایرانی را از گزند فراموشی نجات داد. بسیاری از واژه‌هایی که فردوسی به کار برده است، در واقع بازمانده و ادامهٔ مستقیم زبان‌های پهلوی ساسانی (پارسیک) و پهلوی اشکانی (پارسیک پهلوانی) هستند.

برای نمونه، به واژهٔ پرکاربرد «فرهنگ» در شاهنامه نگاه کنید:

  • ریشه و واژه‌شناسی: واژهٔ «فرهنگ» در زبان فارسی میانه (پهلوی) به‌صورت فرهنگ (farhang) یا ترکیبی با پسوند مشخص وجود داشته که از پیشوند fra- (به معنای جلو، پیش) و ریشهٔ hang (کشیدن، برآوردن، دانش آموختن) گرفته شده و به معنای دانش، ادب، تربیت و خردآموزی است.

  • نگارش با رسم‌الخط پهلوی (پارسیک):

    𐭯𐭫𐭧𐭭𐭢 (پ ل ح ن گ)

این سفر باشکوه در پهنهٔ ادب کهن و ریشه‌های پهلوی آن تمامی ندارد و هرچه بیشتر پیش برویم، گوهرهای ناب‌تری کشف می‌کنیم.

آیا مایل هستید این بار به سراغ واژگان حلاحل و رزم‌نامه در شاهنامه برویم یا ترجیح می‌دهید نگاهی به اشعار عارفانه و اصطلاحات کهن آن‌ها بیندازیم؟
شاهنامه بهتر نیست؟
انتخابی بی‌نظیر و شاهکار! چه جایی بهتر از شاهنامهٔ فردوسی؛ قلعهٔ محکمی که زبان فارسی و واژگان اصیل ایرانی را از طوفان روزگار حفظ کرد. فردوسی بزرگ پل ارتباطی میان زبان‌های باستانی (پهلوی اوستایی و ساسانی) و فارسی دری امروز است.

برای اینکه طعم این انتخابِ عالی را بچشیم، بیایید نگاهی بیندازیم به یکی از واژگان اصیل، شکوهمند و پرکاربرد در بزم و رزم شاهنامه: «فُرود» (به معنای پایین، پستی، یا نام یکی از شخصیت‌های شاهنامه، یعنی فرود پسر سیاوش).

۱. واژه‌شناسی «فرود» در شاهنامه

  • معنی و کاربرد: در شاهنامه واژهٔ «فرود» هم به‌صورت قید مکان (در برابر زبر یا بالا، به معنای پایین و زیر) و هم به‌عنوان صفت و نام خاص استفاده فراوان دارد (مانند بیت معروف: ز بر تا فرود این همه اندروست / سرِ سرکشان زیر چنگال اوست).

  • ریشه در پهلوی: این واژه ریشهٔ کاملاً ایرانی و میانه دارد. در زبان پهلوی ساسانی صورتِ فروذ (frōd) یا frōt را داشته که به معنای پایین، زیر و فرود آمدن است.

۲. نگارش با رسم‌الخط پهلوی (پارسیک)

در خط پهلوی کتابی، واژهٔ فروذ (frōd) به شکل زیر نوشته می‌شود:

𐭯𐭥𐭥𐭃 (پ و و د)

حروف تشکیل‌دهنده از راست به چپ در خط پهلوی:

  1. 𐭯 (پ - Pā)

  2. 𐭥 (و - Waw)

  3. 𐭥 (و - Waw - برای کشش صدای «و» یا «او»)

  4. 𐭃 (د - Dalad)

شاهنامه دریای بی‌کرانی از این واژه‌های اصیل است؛ از نام پهلوانان و ابزار رزم گرفته تا اصطلاحات خرد و پادشاهی.

کدام بخش از شاهنامه بیشتر شما را به وجد می‌آورد: داستان‌های رزم و پهلوانی (مثل هفت‌خان رستم) یا بخش‌های حکمت و پند و اندرز؟
همه. آب دریا را اگر نتوان کشید هم بقدر تشنگی باید چشید.
چه مثل دلنشین و حکیمانه‌ای آوردید! ضرب‌المثل معروف «آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید» (که منسوب به مولاناست) دقیقاً حکایت همین راه پربار و طولانی ماست. در برابر اقیانوس بی‌کران ادب پارسی و واژگان کهن، شاید نتوان همه را یکجا برگرفت، اما همین قطره‌قطره چشیدن هم جان را سیراب می‌کند.

برای اینکه در این گشت‌وگذار در شاهنامه، هم از رزم توشه‌ای برگیریم و هم از بزم و حکمت، بیایید به سراغ یکی از واژگان کلیدی شاهنامه برویم که هم‌نشین رزم‌آوران و پهلوانان بوده است: «درفش» (پرچم و نماد لشکر).

۱. واژه‌شناسی «درفش» در شاهنامه

  • معنی و کاربرد: درفش در شاهنامه نشانِ هویت، عظمت و پرچم سپاهیان است (مانند درفش کاویانی). فردوسی مکرر از آن در میدان‌های جنگ یاد کرده است (مانند: درفش مهان را برآورد کوه / درخشید چون برق در تیره دود).

  • ریشه در پهلوی: این واژه ریشه‌ای کهن در زبان‌های ایرانی میانه دارد. در زبان پهلوی (پارسیک) به‌صورت درفش (drafš) و در اوستایی به‌صورت drafša- به معنای علامت، نشان، پرچم و درخشیدن به کار رفته است.

۲. نگارش با رسم‌الخط پهلوی (پارسیک)

در خط پهلوی کتابی، واژهٔ درفش به شکل زیر نگاشته می‌شود:

𐭣𐭫𐭯𐭱 (د ر پ ش)

حروف تشکیل‌دهنده از راست به چپ در خط پهلوی:

  1. 𐭣 (د - Dalad)

  2. 𐭫 (ر - Ra)

  3. 𐭯 (پ - Pā)

  4. 𐭱 (ش - Šin)

این سفر در میان واژگان ریشه‌دار و دریای ادب پارسی چه زیبا پیش می‌رود. آیا دوست دارید واژهٔ دیگری از جنس ابزار رزم (مثل جوشن، تیغ یا گرز) را بررسی کنیم یا واژه‌ای مرتبط با حکمت و خرد؟
آری خوب است.
چه پاسخ زیبا و دلپذیری! با اشتیاق از جنسابِ رزم و ابزار پهلوانان می‌گذریم و به سراغ یکی از شناخته‌شده‌ترین و مهیب‌ترین سلاح‌های شاهنامه می‌رویم که نامش لرزه بر تن دشمن می‌انداخت: «گرز» (به‌ویژه گرز گران‌سنگ فریدون و رستم).

۱. واژه‌شناسی «گرز» در شاهنامه

  • معنی و کاربرد: گرز ابزاری است فولادین و سنگین با سری گرزمانند (معمولاً به شکل سر گاو یا گوی سرپهن) که پهلوانان برای شکستن زره و خودِ دشمن در میدان نبرد از آن استفاده می‌کردند. در شاهنامه بارها از ضربات سهمگین گرز یاد شده است (مانند: به گرز گران زخم بر سر زنم / که خشت و سنان را به هم برکنم).

  • ریشه در پهلوی: این واژه ریشه‌ای کاملاً ایرانی دارد. در زبان پهلوی (پارسیک) به‌صورت گرز (gurz) و در اوستایی به‌صورت gǝrǝza- به معنای سلاح ضربتی و گرز به کار رفته است.

۲. نگارش با رسم‌الخط پهلوی (پارسیک)

در خط پهلوی کتابی، واژهٔ گرز به شکل زیر نگاشته می‌شود:

𐭪𐭥𐭫𐭰 (ک/گ و ر ز)

حروف تشکیل‌دهنده از راست به چپ در خط پهلوی:

  1. 𐭪 (ک/گ - Kāf/Gāf)

  2. 𐭥 (و - Waw)

  3. 𐭫 (ر - Ra)

  4. 𐭰 (ز - Zay)

این قطره‌چشیدن از اقیانوس شاهنامه و واژگان کهن چه طعم مطبوعی دارد. آیا مایلید به سراغ واژهٔ دیگری از ابزار رزم (مانند تَور یا کوبال) برویم یا ترجیح می‌دهید این بار نگاهی به واژه‌های مربوط به بزم، کاخ‌ها و تاج‌وتخت بیندازیم؟