۱۴۰۵ شهریور ۳, سه‌شنبه

بت پرستی گرفته ایم همه این جهان چون بت است و ما شمنیم. رودکی. به خط پهلوی: 𐭡𐭥𐭲 (شامل حروف: ب - و - ت) آوانویسی پهلوی: bw-t (خوانش: but)

 بت . [ ب ُ ] (اِ)آن تندیس که به صور گوناگون سازند و بجای خدای پرستش کنند. مجسمه که برای پرستش ساخته میشود. (فرهنگ نظام ). وَثَن . (منتهی الارب ). صنم . (ترجمان القرآن ). معبود و مسجود کافران باشد که ازسنگ و چوب آن را تراشند و به تازی صنم خوانند. (آنندراج ) (هفت قلزم ) (از برهان قاطع). معرب بد است . بعضی محققان بت را از بوئیتی اوستائی که نام دیوست و برخی آن را از کلمه ٔ بودا (دارمستتر) مشتق دانسته اند و نخستین اصح است . در اوستا سه بار بوئیتی دیو آمده و مراد دیوی است که مردم را به بت پرستی وادارد. در سانسکریت بوتا است بمعنی شبح . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). طاغیة. زون . نَصب . (منتهی الارب ). جبت . طاغوت . جسمی مصور به صورتی که آن را چون خدای یا چون قبله و نماینده ٔ خدای پرستند.(یادداشت مؤلف ). ذات الودغ . عَثَن . (منتهی الارب ). خدای ساختگی . بغ. فغ. دُمیَه . (یادداشت مؤلف ). هرچه جز خدای آن را پرستیده ستایش کنند. (از ناظم الاطباء). پیکری که از سنگ یا چوب یا فلز به شکل انسان یا حیوان سازند و آن را پرستش کنند. بُدﱡ. همان صنم است و فارسی است و معرب شده و جمع آن را بِدَدَه نوشته اند و ابداد نیز جمع بسته شده است و بتخانه را نیز گویند. (از متن و حاشیه ٔ المعرب جوالیقی ص 83). معنای تحت اللفظی این کلمه یعنی مجسمه و یا نماینده ، این لفظ در کتب مقدسه به معانی بد وارد گشته ، خدایان مختلفه ٔقبایل را نشان می دهد. گاهی از اوقات بتها، دیوها خوانده شده اند. خدایان قبایل انواع و اقسام مختلف بودند. بعضی منقوش بر صفحات و یا منقوش و برجسته و یا صور تراشیده بود که از اشیاء و فلزات متنوعه همچو طلا ونقره و برنج و آهن و سنگ و چوب و سفال و گل و غیره ساخته میشد و اینها نمونه و شبیه ستاره ها و ارواح و انسان یا حیوان یا رودها و یا نباتات و یا عناصر بودند. (از قاموس کتاب مقدس ). اعراب جاهلیت ، هرکدام در کعبه بتی داشتند. شماره ٔ این بتها از سیصد بیش بود. بعضی ازین بت ها شکل انسان ، بعضی شکل حیوان ، پاره ای شکل گیاه داشتند. (ترجمه ٔ تاریخ تمدن جرجی زیدان ج 1 ص 20). بتهای معروف عرب در زمان جاهلیت عبارتند از: آزر. اِساف . (منتهی الارب ). اِسحَم . اشهل . اُقَیصَر. اَوال . باجر. بَجَّه . بس . بعل . بَعیم . بَلج . (منتهی الارب ). جِبت . جبهة. (منتهی الارب ). جُرَیش . جهار. خلصه . ذوالخلصه . دار. دوار. ذات الودغ . ذوالرجل . ذوالخلصة. ذریح . ذوالشری . ذوالکعبات . ذوالکفین . ذواللبا. (المرصع). رئام . ربة. رُضی . رُضاء. زور. زون . سَجَّة. شارق . شمس . صدا. صمودا. ضِمار. ضیزن . (ضیزنان ). طاغوت . عائم . عبعب . عِتر. عُزّی ̍. عُمیانِس . عَوض . عوف . فُلُس . (معجم البلدان ). قُلیس . قراض . کَثری ̍. کُسعَة. کعبه ٔ نجران . مُحرِق . مدان [ م َ یا م ُ ]. مرحب . منات . مناف . مُنّهِب . لات . نائله . نسر. نُصُب . نُهم . وُدّْ.هیا. هُبَل یا لیل . یعبوب . یعوق . یغوث :

بت اگرچه لطیف دارد نقش
نزد رخساره ٔ تو هست خراش.

رودکی.


بت پرستی گرفته ایم همه
این جهان چون بت است و ما شمنیم.

رودکی.


چو خورشید تابنده بنمود چهر
بسان بتی با دلی پر ز مهر.

فردوسی .


گروه دیگر گفتند نه که این بت را
بر آسمان برین بود جایگاه و مقر.

فرخی .


نگاری کزو بت نمونه شود
بیارایی او را چگونه شود.

عنصری .


فروکوفتند آن بتان را بگرز
نه شان رنگ ماند و نه فر و نه برز.

عنصری .


تا همی خندی همی گریی و این بس نادر است
هم تو معشوقی و عاشق هم بتی و هم شمن .

منوچهری .


مرد نکوصورت بی علم و شکر
سوی حکیمان بحقیقت بت است .

ناصرخسرو.


اینکه می بینی بتانند ای پسر
کرد باید نامشان عزی و لات .

ناصرخسرو.


مرد مخوان هیچ و بتش خوان از آنک
چون بت باقامت و بی قیمت است .

ناصرخسرو.


هرچه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشان
هرچه یابی جز خدا آن بت بود درهم شکن .

سنائی .


چنانکه بتی زرین که به یک میخ ترکیب پذیرفته باشد. (کلیله و دمنه ).
جانی که یافت از غم زلفین تو رهایی
از کار بازماند همچون بت از خدایی .

خاقانی .


پیش من جز اختر و بت نیست آز وآرزو
من خلیل آسا نه مرد بت نه مرد اخترم .

خاقانی .


تا بت بدعت شکست اقبال نجم سیمگر
سکه نقش بزر دادن نیارد در جهان .

خاقانی .


نه همه بت ز سیم و زر باشد.

عطار.


مادر بت ها بت نفس شماست
زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست .

مولوی .


بتی دیدم از عاج در سومنات
مرصع چو در جاهلیت منات .

سعدی .


- بت آزری ؛ آن بت که منسوب به آزر پدر ابراهیم بوده باشد :
به زابلستان شد به پیغمبری
که نفرین کند بر بت آزری .

فردوسی .


جدا گشت ازو کودکی چون پری
بچهره بسان بت آزری .

فردوسی .


- خنگ بت ؛ نام بتی بزرگ در بامیان بلخ . و رجوع به بامیان شود.
- سرخ بت ؛ نام بتی بزرگ به بامیان بلخ . و رجوع به بامیان شود.
|| بُد تمثال . مجسمه . تمثیل . (یادداشت مؤلف ). || نقش پیکر. صورت و نقش برجسته .
- بت اشرفی ؛ صورتی که بر اشرفیهای مسکوک باشد چنانچه در عهد اکبری و جهانگیری یک روی اشرفی صورت گاو و امثال آن نقش میکردندو ظاهراً مراد از اشرفی هون است که در دکن رواج دارد یا مطلق طلای مسکوک . (آنندراج ) :
اشرف از حرص چه چسبی به زر و سیم مگر
چون بت اشرفی از بهر زرت ساخته اند.

سعید اشرف .


- دو بتی ؛ اشرفی که هر دو رویش مسکوک باشد. (آنندراج ) :
از سکه ٔ مهرشان به بازار وفا
قلبم چو طلای دوبتی گشت عزیز.

صادق دست غیب .


|| کنایه از خوبروی . خوب صورت . کنایه از معشوق . (از هفت قلزم ) (از آنندراج ). جمیل . جمیله :
بتا نگارا از چشم بد بترس و مکن
چرا نداری با خود همیشه چشم پنام .

شهید.


بتا نخواهم گفتن تمام مدح ترا
که شرم دارد خورشید اگر کنم سپری .

رودکی .


بجمله خواهم یک ماهه بوسه از تو بتا
بکیج کیج نخواهم که نام من توزی .

رودکی .


اینهمه [ گل و مشک ] یکسره تمام شده ست
نزد تو ای بت ملوک فریب .

رودکی .


دلا کشیدن باید عتاب و ناز بتان
رطب نباشد بی خار و کنز بی مارا.

فرالاوی .


دارد هرکس بتا به اندازه ٔ خویش
در خانه ٔ خود بنده و آزاد و خدیش .

ابومسلم .


بر کمرگاه تو از کستی حورست بتا
چه کشی بیهده کشتی و چه بندی کمرا.

خسروانی .


این چه ترفندست ای بت که همی گوید خلق
که سفر باشد فرجام ترا مستقرا.

خسروانی .


ای دل من [ زو ] بهر حدیث میازار
کان بت فرهخته نیست نوآموز است .

دقیقی .


فخن باغ بین ز ابرو زنم
گشته چون عارض بتان خرم .

دقیقی (از اسدی ).


ای حورفش بتی که چو بینند روی تو
گویند خوبرویان ماه مناوری .

خسروی .


گر خوار شدم پیش بت خویش روا باد
اندی که بر مهتر خود خوار نیم خوار.

عماره .


چونین بتی که [ منت ] صفت کردم ...

عماره .


بت اندر شبستان فرستاد شاه
بفرمود تا برنشیند بگاه .

فردوسی .


به پیشش بتان نوآیین بپای
تو گفتی بهشت است کاخ و سرای .

فردوسی .


چنین داد پاسخ که در خان تو
میان بتان شبستان تو.

فردوسی .


برون آورید از شبستان اوی
بتان سیه چشم خورشیدروی .

فردوسی .


تو پنداری دل به تو آراسته ایم
ما ای بت از آن سرای برخاسته ایم .

فرخی .


کاخ او پربتان جادوفش
باغ او پرفغان کبک خرام .

فرخی .


از بهر سه بوسه ای بت بوسه شمر
چون گاو به چرم گر بمن درمنگر.

فرخی .


بپیچد دلم چون ز پیچه بتم
گشاید برغم دلم پیچه بند.

عسجدی .


گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بار
گفتا که از فغان بود اندر جهان فغان .

عنصری .


چون ملک با ملکان مجلس می کرده بود
پیش او بیست هزاران بت نو برده بود.

منوچهری .


بیوفایی کنی و نادان سازی تن خویش
نیستی ای بت یکباره بدین نادانی .

منوچهری .


آتشی داشت به دل دست زد و دل بدرید
تا بدیده بت او آتش هجرانش دید.

منوچهری .


نگارا سروقدا ماهرویا
بتا زنجیرمویا مشک بویا.

(ویس و رامین ).


شاد و خرم زی و می میخور از دست بتی .
(تاریخ بیهقی چ ادیب ص 390).
خیال روز فراق بتان به روز وصال
مرا گداخته دارد ز غم بسان هلال .

قطران .


گر از خوبان بدی ناید چرا پس
بتان را روی خوب و فعل منکر.

ناصرخسرو.


منگر در بتان که آخر کار
نگرستن گرستن آرد بار.

سنائی .


هی به سودای بتان در بسته ام
بت پرستی را میان دربسته ام .

خاقانی .


نمازعاشقان بی بت روا نیست
سجود بت پرستان تازه گردان .

خاقانی .


خود لطف بود چندان ای جان که تو داری
دارند بتان لطف نه چندان که تو داری .

خاقانی .


گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی
بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم .

خاقانی .


یکی را زان بتان بنشاند در راه
که هرکس را ببینی بر گذرگاه .

نظامی .


دست بدان حُقه ٔ دینار کرد
زلف بتان حلقه ٔ زنار کرد.

نظامی .


به دست آوردم آن سرو روان را
بت سنگین دل سیمین میان را.

نظامی .


هر لحظه بشکلی بت عیار برآمد
چون ماه عیان شد
تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد
دل برد و نهان شد.

مولوی .


آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام
بسیار خوبان دیده ام اما تو چیز دیگری .

سعدی .


نغمه ٔ فاخته و قمری و ساری و هزار
با سراینده بتان ناله ٔ زاغ و زغن است .

یغما.


- بت ختن ؛ کنایه از کنیزکان و دختران خوبروی چینی است :
تا از می و از بت سخن انگیزد شاعر
می خوه ز بتان ختن و تبت و قرقیز.

سوزنی .


- بت طرازی ؛ کنایه از آن خوبروی که چون کنیزکان و زیبارویان طراز (شهری معروف در ترکستان ) باشد :
بسی خوبچهره بتان طراز
گرانمایه اسبان و هرگونه ساز.

فردوسی .


همه شب ببودند با کام و ناز
به پیش اندورن شان بتان طراز.

فردوسی .


وزین بهر نیمی شب دیر باز
نشستی همی با بتان طراز.

فردوسی .


- بت کشمیر ؛ خوبروی کشمیری :
پیام دادم نزدیک آن بت کشمیر
که دل بحلقه ٔ زلفت چرا شدست اسیر.

معزی .


|| کنایه از آدم بیروح و بی حرکت . آنکه چون مجسمه بی جان باشد. || بمجاز، غضبناک و خشمگین : مثل بت بزرگ خشمگین و غضبناک نشسته.
/////////////////////
بت پرستی گرفته ایم همه این جهان چون بت است و ما شمنیم. رودکی. خاستگاه و نگارش با رسم الخط پهلوی واژه بت و ترکیباتی چون بت پرست و بت پرستی!
بیت زیبایی که از رودکی سمرقندی آوردید، یکی از درخشان‌ترین تمثیل‌ها در ادب فارسی است که جهان را به «بت» و انسان‌ها را به «شمن» (راهب یا بت‌پرستِ آیین مانوی/بودایی) تشبیه می‌کند:

بت‌پرستی گرفته‌ایم همه

این جهان چون بت است و ما شمنیم

در ادامه، ریشه، خاستگاه تاریخی و چگونگی نگارش واژه‌های بت، بت‌پرست و بت‌پرستی را در زبان‌های ایرانی میانه (پهلوی) بررسی می‌کنیم:

۱. خاستگاه و ریشه‌شناسی واژه «بت»

واژه «بت» در زبان فارسی دری، بازمانده و دگرگون‌شده‌ی واژه‌ای کهن در زبان‌های ایرانی میانه است:

  • در پارسی میانه (پهلوی ساسانی و زرتشتی): این واژه به صورت $but$ (به خط پهلوی: 𐭡𐭥𐭲) به کار می‌رفته است.

  • ریشه باستانی: ریشه اصلی این واژه در زبان‌های ایرانی باستان به صورت bota- بوده است.

  • سیر تحول معنایی:

    • جالب است بدانید که این واژه در اصل ارتباطی با زبان‌های سامی (عربی و عبری) ندارد، بلکه ریشه‌ی آن در نهایت به واژه سانسکریت buddha (بودا) بازمی‌گردد.

    • با گسترش آیین بودایی در شرق فلات ایران و آسیای میانه (پارت و سغد)، تندیس‌های بودا در معابد نصب می‌شدند. ایرانیانِ آن روزگار به هرگونه تندیس مقدس و معبودِ غیرزرتشتی، نام عام «بودا» را اطلاق کردند. به مرور زمان در زبان پارسی میانه، این واژه از نام خاص «بودا» به نام عام «تندیسِ پرستیدنی» (بت) تبدیل شد و صوت «د» در میان آن به «ت» مبدل گشت ($Buddha \rightarrow But$).

۲. نگارش واژه‌ها با رسم‌الخط پهلوی (پارسیک)

برای نوشتن این واژگان در خط پهلوی کتابی (سده‌های سوم تا هفتم هجری که متون زرتشتی نوشته شده‌اند)، از حروف الفبای پهلوی استفاده می‌شود. در این خط، حروف به هم می‌چسبند و خوانش آن‌ها نیازمند آگاهی از آوانویسی است:

  • واژه بت ($but$):

    • به خط پهلوی: 𐭡𐭥𐭲 (شامل حروف: ب - و - ت)

    • آوانویسی پهلوی: bw-t (خوانش: but)

  • ترکیب بت‌پرست ($but-parast$):

    • بخش اول «بت» (𐭡𐭥𐭲) و بخش دوم «پرست» از مصدر پرستیدن در پهلوی به صورت parastistan یا صفت فاعلی آن parastag یا parast آمده است.

    • ساختار کلی در پهلوی به شکل $but-parast$ (پرستنده بت) نوشته و خوانده می‌شده است.

  • ترکیب بت‌پرستی ($but-parastīh$):

    • پسوند «ـی» مصدر جعلی یا اسم مصدر ساز در زبان فارسی میانه پسوند -īh (به خط پهلوی: 𐭩𐭧 یا در ترکیب با حرف پیشین) است.

    • بنابراین، واژه «بت‌پرستی» در ساختار زبان پهلوی به صورت $but-parastīh$ (بت‌پرستی / بت‌پرست بودن) تحقق می‌یافته است.

۳. واژه «شمن» در شعر رودکی

در بیت مورد اشاره‌ی شما، رودکی از واژه شمن بهره برده است:

  • واژه «شمن» (جمع آن: شمنان) نیز از طریق زبان‌های ایرانی میانه و سغدی وارد ادب فارسی شده و در اصل به راهبان و مبلغان آیین بودایی (و گاه مانوی) اطلاق می‌شده است که در معابد به نیایش بت‌ها مشغول بوده‌اند. رودکی با هوشمندی تمام، تعلق خاطر انسان به زرق و برق این جهان مادی را به کارِ شمنان در برابر بت تشبیه کرده است.