Akbar Karami
·
Follow
13h ·
سیاست ادامه ی فرهنگ است
(از زورآباد تا نورآباد)
برخی در پدیدارشناسی فاجعه ی روان در ایران امروز میمانند و چیزی بیش از روضهخوانی و حرفها ی کلی بیمعنا ندارند.
تصور کنید کسی چنان شجاع باشد که در زورآباد جمهوری اسلامی هنوز بتواند از دردها و رنجها ی بیشمار مردمان ایران سخن بگوید و با آوردن گواه و شاهد از زمین و زمان نادانی و ناتوانی را در حکومت برسرکار نشانه رود. او میتواند یک مردمگرا ی نادان یا دونکیشوت هم باشد؛ کسی که از دردها با دلیری گلایه میکند، اما شوربختانه هیچ راهی برای برونشد نمیشناسد! دست بالا میگوید: همه ی نادانیها و ناتوانیها به حکومت میرسد؛ و مردم را نمیتوان و نباید مقصر دانست و بازسنجی کرد!
در جهان خیالین این دونکیشوتها انگار جمهوری اسلامی و ننگها ی انبوه آن یکشبه و از مریخ آمدهاند! و گیریم از مریخ آمدهاند و مردمان ایران با این بسته ی ننگ همپوشانی ندارند! خب که چه؟ اکنون چهگونه با روضهخوانی از شر این مریخیها میتوان رها شد؟
دونکیشوتها هیچ راه روشنی برای رسیدن به نورآبادی ی که به جا ی جمهوری اسلامی ساختهاند، نمیشناسد! آنها تنها میدانند جمهوری اسلامی شر مطلق است؛ و مردم آن را نمیخواهند. اما نمیدانند چهگونه باید از این زورآباد به آن نورآباد رسید.
برخی از اندیشمندان دریافت ژرفتر و باریکتری از زورآباد جمهوری اسلامی دارند. آنها این شر مطلق را میشناسند و آن اندازه دلیری دارند، که به دفاع از این بسته ی ننگ خطر نکنند. آنها گاهی به درستی میان مردمان ایران و داشتهها ی آنان و جمهوری اسلامی و بافتهها ی آن، ارتباطی معنادار میبینند؛ آنقدر سطحی نیستند که تصور کنند جمهوری اسلامی از مریخ آمده است؛ و نیز آنقدر خیالباف نیستند که تصور کنند با اجیمجیلاترجی و روضهخوانی این تندیس ننگ ناپدید خواهد شد.
به درستی به روضهخوانیها ی دونکیشوتها و مردمفریبها خرده میگیرند و مشت خالی آنان را (در آسیبشناسی جمهوری اسلامی و نیز ادعاها ی سیاسی آنان برای گذار) باز میکنند.
با این همه این اندیشمندان هم در پایان راهی به رهایی نمیگشایند؛ چه، سیاست بسیار بیشتر از دانایی است؛ سیاست هنر و فنآوری هم هست. کسی که بهزبان و بیزبان میگوید: برونشدی نمیشناسم و ندارم؛ اما آنقدر میدانم و میشناسم که فریب این ادعاها و داوها ی به تکرار شکستخورده و ناکام را نخورم؛ و بخشی از ناکامی و سرافکندهگی دیگر نباشم، بسیار پیشتر از دونکیشوت است.
این اندیشمندان را باید ستود. زیرا حق با آنها است؛ پاسخ این دشواریها از فلسفه (حتا اگر فلسفه ی سیاسی باشد)، بیرون نمیآید؛ نخواهد آمد. دشواریها ی سیاسی راهحلها ی سیاسی میجویند. و اندیشمندان و فلسفهخوانها به زبان بیزبانی میگویند: من سیاستمدار نیستم.
باید میان «استها» و مجموعه ی دانشها که به بستهای از «استها» میرسند و سیاست فاصله گذاشت. سیاست از جنس «باید»، «شاید» و رویا است. سیاست در دریافت ستایشانگیز خود، رویایی است که میتواند و باید بتواند راهی به رهایی در این دشواریها بگشاید. از دانشمندان نخواهید به شما راهی در سیاست نشان دهند. دانشمندان در بهترین حالت میتوانند تاریخ و پدارشناسی سیاست را بنویسند؛ و توضیح دهند که چرا به اینجا رسیدهایم. آنها نمیتوانند نسخه برای آینده بنویسند. و بگویند چهگونه از «اینجا» که نمیخواهبم به «آنجا» که میخواهیم برسیم. دست بالا آنها میتوانند رونوشتها ی موجود را در سنجهها ی تاریخ اندیشه ی سیاسی و سیاست بتابانند و بغلتانند و برآمد کار را در برابر ما قرار دهند. در پایان گزینش همیشه با ماست. گزینش با مردمانی است که در پهنه ی همهگانی اند و بخشی از بار گردانش پهنه ی همهگانی را میکشند.
سیاست گسترهای است که نمیتوان گردانش آن را یکبار و برای همیشه روی گرده ی کارشناسان گذاشت. در گستره ی سیاست خطر و گزند پدید آمدن یک «دیگری بزرگ» آسیب بنیادین و جبرانناپذیر است. در گستره ی سیاست باید به کمک رویاها ی مردمان راهی به رهایی گشود. و این دشواری بزرگ است. به زبان دیگر سیاست پذیرش بار هستی ی اجتماعی و همبودگانیک است؛ باید پیوندی معنادار میان رویاها و تواناییها ی خود آفرید. مردمی که رویاها ی بزرگ (همانند برابری، آزادی، حقوق بشر و دمکراسی) دارند، باید برای کاربست و برآیش آنها هم اراده و هم اندیشه و هم سرمایهگذاری کنند.
توسعهنایافتهگی در گستره ی سیاست به معنا ی نبود تراز میان رویاها ی ما و تواناییها و تکاپوها ی ماست. در جهانها ی جدید و با سرریز داشتهها ی تازه این بیترازی گاهی نادیده و نابررسیده میماند. یعنی ما نمیبینیم و نمیدانیم که نمیبینیم میان رویاها و خواهشها ی ما (که برآمد دیدن آنها در جامعهها ی دیگر است) و تواناییها و امکانها ی ما شکاف است.
توسعه ی سیاسی و گذار مردمسالار تنها راه باز برای برداشتن این شکافها است. اما پیش از آن باید شکافها را دید و آنها را فهمید و آسیبشناسی کرد.
دونکیشوتها دریافتی از آن شکافها و دشواریها ی ندارد، و راه را نمیشناسند؛ اندیشمندان هم سیاستمدار نیست که رونوشتی برای کوتاهیدن راه داشته باشد.
بااینهمه، هنوز هسته ی سخت دشواری پوستگیری نشده است. جدایی سیاست از فرهنگ برای ما دشواری بنیادین دیگری است که بسیار جاافتاده است. ما درحالی که همواره ستایشگر فرهنگ، بهویژه فرهنگ خودمان هستیم در نکوهش پیوسته ی سیاست کوتاهی نکردهایم! انگار آن ناتوانیها خود را بازآرایی و پوشیده کردهاند. یعنی ما نبودها و کمبودها ی سیاسی ی خود را با نکوهش سیاست و سیاستمدارها پوشش دادهایم.
سیاست، آنچه در ایران باستان گاهی رامیاری خوانده میشد و به رامش، آرامش و رامیدن «قدرت و داوری» در همبودمان (جامعه) میرسید ادامه، برترین ریخت فرهنگ و بنیادیترین دریافت فرهنگ است. دریافت یکسر خوب از فرهنگ موزیترین ریخت این آسیب است که شکاف میان فرهنگ و سیاست را همیشهگی میکند.
