شاید فیلم پرسونای اینگمار برگمن مهمترین فیلم تاریخ سینماست. در این فیلم است که سینما به همه ی هستی انسان سَرَک می کشد و بعد او را جادو می کند.
...... ... ... صورتِ خیالی انسان را روشن می کند؛ در نمای نزدیک می آورد و بعد رها می کند تا به تاریک ترین جایی که می شود برود. ملاقات دو زن در یک اسایشگاه روانی.
یکی هنرپیشه ی تئاتر است که به سکوت مطلق رسیده که گویی هر حرفی ویرانی اش را بیشتر بر ملا می کند و یکی پرستاری که مدام با او حرف می زند.
تخت بیمارستان زن انگار ادامه ی صحنه ی بازی اوست که بدون «پرسونا» اجراء می شود. بی سناریو و تمرینی. از ویرانه ای آمده تا صورت واقعی اش را رها کند.
و پرستار که انگار نیمه ی دیگر اوست در لباسی سفید. شاید خود اوست که از درونی ترین و تاریک ترین گوشه خود را به بالای سر "او" رسانده. ....
«پرسونا» واژه ای لاتین است به معنای نقاب یا صورتک که هنرپیشگان در عصر باستان هنگام بازی تئاتر بر چهره می زدند. امّا نقاب واقعی و یا همان پرسونا چسبیده تر از آن است که با تغییر مکانی و موقعیّتی از چهره بر افتد. صدایی در درون باید به گفتگو با تو بنشیند.
دیالوگی باید این صدا را به تو برساند. صدای پرستار که مدام مراقب است از دنیای بیرون می آید یا صدای درون است که به لب های او خود را رسانده؟ بیشتر نماهای این فیلم نماهای نزدیک است. سیاه و سفید.
نماهای نزدیک سر دو زن که در هم و با هم و ثانیه هایی بی هم چون سایه هایی در هم فرو می روند. در این سایه روشن هاست که کلمه بر پرده می افتد. فضای ذهنی و بعد دیالوگ های این دو زن در تمام طول فیلم در بیمارستان و اقامتشان در جزیره ای یا فضایی باغ مانند انگار اوّلین فرصت آدمی ست که به دست آمده برای تأمل و تفکر. بی هیچ پرسونائی. ...
دو انسان در آن تن ها و دو تنها در انسان. موقعیّتی که نه نقاب معلومش می کند و نه بی نقابی. پرسونا به شما چیزی نمی گوید. این شمایید که پرسونا را می سازید.
کارگردان امکانش را فراهم ساخته تا شما یکی از سرهای این نماهای نزدیک باشید. اینگمار برگمن وقتی این سناریو را می نوشت خود سخت بیمار بود و در بیمارستان به دلیل مشکل ریوی تحت درمان بود.
بازی های درخشان «لیو اولمن» و «بی بی اندرسن» در این فیلم و آنچه که اینگمار برگمن به سراغ آن رفته از بهترین نمونه فیلم هایی ست که جهان ما سال هاست فاقد آن است.
پرسونا همیشه با ما و در زندگی ما حضور دارد.
................
