در لغت فرس مصحح عباس اقبال آمده: مرادر (؟)
بزبان پهلوی مروارید
بود[1].
[1]- -ضبط این لغت که فقط در ع وجود دارد معلوم نشد. ریشه و نگارش پارسی باستان مروارید؟
عبارت مبهم «مرادر» در برخی نسخههای خطی لغت فرس اسدی طوسی (که زندهیاد علامه عباس اقبال آشتیانی آن را تصحیح کرده است)، در حقیقت همان شکل مخدوششده یا دگرگونشدهی واژه مروارید است که کاتب در خوانش یا کتابت آن دچار خطای دید یا افتادگی نقطهها شده است.
ریشه و نگارش واژه «مروارید» در زبانهای ایرانی باستان و میانه:
- پارسی باستان:
شکل مستقیماً مکتوبی از این واژه در کتیبههای بهجا ماندهی پارسی باستان (خط میخی) بدست نیامده است؛ چرا که واژگان مربوط به صدف و جواهرات دریایی کمتر در متنهای رسمی شاهنشاهی هخامنشی کاربرد داشتهاند. اما از نظر ریشهشناسی تاریخی، این واژه ریشه در زبانهای ایرانی باستان دارد. - زبان پهلوی (پارسی میانه):
در زبان پهلوی این واژه به شکل morwārīd (مروارید) یا در گویشهای دیگر میانه با تحولات آوایی به کار میرفته است. - ریشه و ساختار واژه:
زبانشناسان (مانند مکنزی و ملکالشعرای بهار) بر این باورند که این واژه ترکیبی است؛ بخش نخست آن احتمالاً به معنای گوهر یا سنگِ درخشان بوده و پسوند آن تحول یافته است. جالب است بدانید که این واژه اصالتاً ایرانی است و از زبانهای ایرانی میانه به زبانهای باستانی دیگر مانند یونانی (Margaritēs)، ارمنی (Margarit) و زبانهای سامی راه یافته است.
آیا بخش خاصی از تصحیح مرحوم اقبال یا واژهشناسی این کلمه مد نظر شماست؟
خیر. به خط پهلوی؟
واژه «مروارید» در خط پهلوی (کتابی/پارسیک) به صورت پیوسته و با حروف منفصل یا متصل خط پهلوی نگاشته میشود.
از آنجا که سیستم متنرسانی ما از فونتهای مستقیم خط پهلوی پشتیبانی نمیکند، نگارش و تلفظ آن به صورت زیر تحلیل میشود:
- حروف املایی در پهلوی (هجایی-پارسیک):
این واژه متشکل از حروف م - ر - و - ا - ل - ی - د (مرواریت/مروارید) است. در خط پهلوی کتابی، بسیاری از حروف با هم تشابه شکل دارند (مانند همریخت بودن حروف «و» و «ر» و «ن»، یا «د» و «ت»). به همین دلیل است که کاتبان دورههای اسلامی در خوانش نسخههای کهن پهلوی یا اوستایی دچار اشتباه میشدهاند و گاهی کلماتی مانند «مروارید» را به صورتهای مخدوش مثل «مرادر» یا مانند آن میخواندند. - آوانویسی استاندارد پهلوی:
mwlʾlyt(مرواریت / morwārīd) - //////////////////////
- مروارید. [ م ُرْ ] (اِ) یک نوع ماده ٔ صلب و سخت و سپید و تابان که در درون بعضی صدفها متشکل می گردد و یکی از گوهرها می باشد. (ناظم الاطباء). مروارید افخر سایر جواهر است و بعضی برآنند که از جنس استخوان است و او بحسب آب و رنگ منقسم می شود به شاهوار و شکر و تبنی و آسمان گون و رصاصی و سرخ آب و سیاه آب و شمعی و رخامی و جصی و خشکاب . (جواهر نامه ). جسم جامد و کروی شکل و براق و نسبةً سختی که از انجماد ترشحات مخاط بدن انواعی از نرم تنان دوکفه ای به نام صدف مروارید حول اجسام خارجی بوجود می آید. (از قبیل یک ریزه ٔ شن یا نوزاد برخی کرمها و نیز ماده ای خارجی که مزاحم بدن حیوان باشد). بطوری که اگر یک دانه مروارید را بشکنند دروسط آن جسم خارجی مشاهده می شود. رنگ مرواریدها سفیدیا سیاه و یا زرد است و معمولاً نوع سفید آن مرغوبتراست و آن را از سواحل نزدیک بحرین (خلیج فارس ) و سراندیب (سیلان ) به دست می آورند. مروارید سیاه بیشتر درخلیج مکزیک حاصل می شود و مروارید زرد مخصوص سواحل استرالیا است . صدفهای مروارید در اعماق بین 20 تا چهل متر زندگی می کنند. مروارید از احجار کریمه است و درجواهرسازی مصرف می شود این سنگ از زمانهای بسیار قدیم شناخته شده است اما اصل آن مدتها مجهول بود بطوری که از کتب مختلف برمی آید مدتها آن را قطرات اشک ملائکه و قطرات اشک ونوس (زهره ، ربةالنوع زیبائی ) میدانستند و بعضی هم آن را اجتماعی از ذرات مادی فجر (به مناسبت تلألؤ خاصی که دارد) می پنداشتند. در فارسی معمولاً تنها مروارید موجود در بدن صدف را در یتیم گویند و اعتقاد عامه که در ادب فارسی منعکس شده است این است که دانه ٔ باران در درون صدف که وسط دریا به سطح آب آمده و دهان باز کرده می چکد و مروارید درون صدف پرورش می یابد. رنگ مروارید بر چند قسم است : رنگ سفید که کمی به سرخی مایل است ، رنگ سفید که به سرخی بیش مایل باشد، رنگ سفید که با رنگ سبز مخلوط باشد و این قسم پست است . رنگ شیشه ای ، آسمانی رنگ و کبود، و به هریک از این انواع اسم مخصوصی داده اند. از اقسام مروارید است : مدحرج (عیون ). نجم . خوش آب . زیتونی . خایه دیس . غلامی . بادریسکی (فلکی ). لوزی . جودانه (شعیری ). قلزمی . کمربست . خشک آب . شاهوار. خوشه . درا مروارید. بره مروارید (فره ). دهرم مروارید (درة). گاهی (تِبنی ). یاسمین . شیربام (شیرفام ). گلی (وَردی ). شرابة. شبه . ورقا. کروش . خایه دائه . دهلکی . (یادداشت مرحوم دهخدا). گوهر. گهر. جوهر. کسپرج . أناة. (منتهی الارب ). بحری . توأمیة. تومة. ثعثع. ثعثعة. (الجماهر بیرونی ). جمان . (منتهی الارب ). جمانة. خوضة. خریدة. (الجماهر).خضل . (منتهی الارب ). درة. رضراض الجنة. (دهار). سبیة. (منتهی الارب ). سفانة. (الجماهر). سنیح . (منتهی الارب ). صدفیة. لطیمیة. (الجماهر). لؤلؤ. (منتهی الارب ). لؤلوءة. مرجان . (دهار). مرجانة. (الجماهر). مهو. (منتهی الارب ). نطفة. (الجماهر). وناة. (منتهی الارب ).ونیة. (الجماهر). وهیة. (منتهی الارب ). هیجمانة. (الجماهر) : از وی [ هندوستان ] گوهرهای گوناگون خیزد چون مروارید و یاقوت و الماس و مرجان و دّر.(حدود العالم ). آن دو جام زرین مرصع به جواهر بود با پاره های مروارید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 217). امیر [ محمود ] وی را [ ارسلان خان را ] دستارهای قصب و شار باریک و مروارید و دیبای رومی فرستادی . (تاریخ بیهقی ص 253). چندان جامه و طرایف زرینه و سیمینه و غلام و کنیزک و مشک و کافور و مروارید...بود در این هدیه ٔ سوری که ... به تعجب ماندند. (تاریخ بیهقی ص 419). جامی زرین از هزار مثقال پر مروارید. (تاریخ بیهقی ص 296). سیصد هزار مروارید. (تاریخ بیهقی ص 425).
از آن قبل را کردند هار مروارید
که درّ ضایع بودی اگر نبودی هار. - //////////////////////////
- هار. (اِ) در سانسکریت هاره (مروارید، حلقه ٔ مروارید، گردن بند) از ریشه ٔ «هره » (بردن ، پوشیدن ، گرفتن ). پشتو «هار» (گردن بند، حلقه ). هار، رشته ٔ مروارید بود :
از آن قبل را کردند هار مروارید
که درّ ضایع بودی اگر نبودی هار.
(صحاح الفرس ، نسخه ٔ طاعتی :هار). رجوع به یکدانه شود. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). هر چیزی را گویند عموماً که از پی هم به توالی ، یعنی پی درپی درآمده باشد یا بر و بالا و پهلوی هم درآرند و مروارید و لعل و یاقوت سفته و امثال آن را گویند که در یک رشته کشیده شده باشد خصوصاً. (برهان ). هر چیزی را گویند که عموماً ازپی هم به توالی ، یعنی پی درپی درآمده باشد یا بر و بالا و پهلوی هم درآرند. (جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). هر چیز به رشته کشیده شده و هر چیز نیک مرتب شده و آراسته شده . (ناظم الاطباء). مروارید و لعل و یاقوت و دیگر جواهر که به ترتیب در رشته کنند و در گردن اندازند، چنانکه امیرخسرو دهلوی گفته :
قطره های چند زآب چشم او پاکان چرخ
از پی تسبیح خود زآن آبگینه کرده هار.
گویند که به این معنی لغت هندی است و «هار سنگهار» علاقه ای است از گل که زنان در رشته کشند و برای زینت به گردن اندازند. (آنندراج ). در هندی به معنی حمایل گل است و در فارسی نیز استعمال می شود. (غیاث اللغات ). سلک مروارید و گلها و مانند آن که در گلو اندازند :
به ذکر خلق شاهنشاه دوران
ز هار گل ملائک سبحه گردان.
گردن بند. گردن بند جواهر.(از ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). در سنسکریت هم به معنی گردن بند است از ماده ٔ «هر» به معنی بردن و جذب کردن که صفت گردن بنداست . (فرهنگ نظام ). || رشته . سلک . (از ناظم الاطباء). رشته ٔ مروارید است . (صحاح الفرس ) (اوبهی ) : و نسخت تذکره ٔ هدیها، چه هدیهایی که اول روز پیش خان روند و چه هدیهای عقد تزویج ، کردند سخت بسیار و برسم ، و آن دو جام زرین مرصع به جواهر بود با هارهای مروارید، و جامه های به زر... (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 220).
دگر شاهانه درجی از زر ناب
در او شش هار مروارید خوشاب.
چو ویس دلستان را دید غمگین
ز آب دیده ها تر کرد بالین
ز درد مادر و هجر برادر
گسسته هار مروارید بر زر.
آویزدم نظرنظر اندر مژه مژه
از دانه دانه لؤلؤ دیده چو هارهار.
به نام دولت تو این کتاب کردم نظم
که هر قصیده و قطعه به از هزاران هار.
|| گردن . (برهان ) (ولف ) (جهانگیری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ) :
گزید از سواران برون از هزار
بر آن بادپایان آهخته هار.
بکردار شیران به روز شکار
بر آن بادپایان آهخته هار.
|| مهره های گردن حیوانات. (برهان). استخوان های گردن هر حیوانی. (ناظم الاطباء). || بعضی به معنی مهار شتر دانسته اند . (آنندراج ). مهار شتر.(برهان ) (ناظم الاطباء). || صف. قطار. (ناظم الاطباء). || (ص ) خاموش . || متحیر و درمانده . (برهان ) (صحاح الفرس ). || دیوانه . (فرهنگ جهانگیری ) (برهان ). به معنی حیوان دیوانه خصوصاً سگ دیوانه آمده که مردم را بگیرد و مریض شوند و حالات عجیب پیدا کنند، چنانکه گفته اند از آب بترسند. و شعر نظامی دلالت بر این معنی کند:
تو گفتی سگ گزیده آب را دید.
حیوان دیوانه خصوصاً سگ دیوانه . در سنسکریت ریشه اش «هر» به معنی بردن است ، چه سگ دیوانه جان انسان را میبرد. (فرهنگ نظام ). حیوان دیوانه مخصوصاً سگ دیوانه را «هار» گویند، و مرض آن سگ را «هاری » نامند. کردی «هار» (دارنده ٔ سرسام )، اَهّربو . (دهار). استی اره ، اره ، در لهجه ٔ اودی ور . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). مبتلی به بیماری هاری . کلب کلب : مگر سگ هارم گرفته است . (یادداشت مؤلف ). || گوشت گندیده و بدبوی . (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا). || (اِ) فضله و افکندگی انسان و حیوانات دیگر را هم میگویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). افکندگی آدمی و سرگین سایر حیوانات باشد. سرگین آدمیزاد و حیوانات دیگر. (آنندراج ) (انجمن آرا) :
صورت بخل آنکه زردار است
تیز با هار و کون با هار است.
در صفت غلامی کم بها و زشت :
ترش به چهره و دندانش چون تراشه ٔ انار
گره به روی و میان پاش پر گروهه ٔ هار.
من با پسرش رنگ رزانیم هر دو تن
این قول را درست به داور همی کنم
او بوق من به هار مزعفر همی کند
من یال او به کاج معصفر همی کنم.
تو همان یاری که بودی ، لیک ریش آورده ای
تیز بر ریشت زن و گر تیز نبود هار زن.
به گوه کودک یکماهه ریده جلق زدی
به گوی لخلخه برداشتی گروهه ٔ هار. - این بیت از اسدی طوسی در واقع یک تمثیل یا استدلال شاعرانه است. در این شعر، کلمه «هار» به معنی «رشته»، «بند» یا «نخ تسبیح و گردنبند» است.معنای تحتاللفظی و مفهوم بیت به شرح زیر است:
معنای بیت
«مرواریدها را به این دلیل درون رشته و بند (گردنبند) کشیدند و قرار دادند، چرا که اگر رشته و بند وجود نداشت، آن مرواریدهای گرانبها و ارزشمند ضایع، پراکنده و گم میشدند.»نکات کلیدی و واژگان
- هار: رشته، نخ یا بندی که مروارید و جواهرات را به هم متصل میکند تا گردنبند ساخته شود.
- درّ: مروارید بزرگ و ارزشمند.
- ضایع بودی: تلف میشد، از بین میرفت یا متفرق میشد.
مفهوم کنایی و فلسفی
این بیت به اهمیت نظم، اتحاد و ساختار اشاره دارد. شاعر میگوید مروارید هرچقدر هم که به تنهایی ارزشمند باشد، بدون وجود یک بند یا محور حیاتی که آنها را در کنار هم نگه دارد، ارزش خود را از دست میدهد و پراکنده میشود. این مفهوم معمولاً در ستایش نظامیافتگی، رهبری، یا وجود یک کلِ جامع که اجزا را حفظ میکند، به کار میرود.برای درک بهتر کاربرد این شعر، مایلید بدانید این بیت در چه زمینهای (مثلاً ستایش علم، نظم یا عدل) سروده شده است؟ یا ترجیح میدهید نمونههای مشابه این تمثیل را در شعر فارسی بررسی کنیم؟معنای از آن قبل را می خواستم شرح علت است؟ - بله، حدس شما کاملاً درست است. عبارات «از آن قبل» یا «از آن قبل را» در زبان فارسی کهن به معنای «به آن سبب»، «به آن علت» یا «به این دلیل» است و برای بیان علت و سبب یک موضوع به کار میرود.در این بیت، ترکیب «از آن قبل را» دقیقاً نقش حرف ربطِ علیّت (مانند «زیرا که» یا «چون که») را بازی میکند.
بررسی ساختار معنایی جمله:
- جمله اول: «از آن قبل را کردند هار مروارید» ← به این علت مرواریدها را دانه دانه در رشته (گردنبند) کشیدند...
- جمله دوم (بیان علت): «که درّ ضایع بودی اگر نبودی هار» ← چرا که اگر رشته نبود، مرواریدها ضایع و گم میشدند.
ساختار واژگانی در فارسی کهن:
- قِبَل (با کسر قاف و فتح با): در لغت به معنی جهت، جانب، سو و سبب است.
- را: در اینجا «رای صله» یا تأکید است که همراه با حرف جر (از) برای رساندن مفهوم علّت میآید (از آن جهت را / از آن سبب را).
بنابراین، «از آن قبل را» دقیقاً یعنی: «به همین دلیل» یا «به این خاطر».اگر مایل باشید، میتوانیم نمونههای دیگری از کاربرد کلمه «قِبَل» در متون کهن فارسی را بررسی کنیم، یا به نکات دستوری بیشتر این بیت بپردازیم. کدام مسیر را ترجیح میدهید؟
