Facebook Menu
Home
Create a post
Stories
Feed posts
If you sit for more than 4 hours a day and your lower back, tailbone, or legs go numb — your chair isn't the problem.…
See more
Reels
سوم شهریور سال ۱۳۵۹ خورشیدی علی اصغر حکمت که از برجسته ترین سیاستمداران ، استادان دانشگاه ، نویسندگان ، مترجمان و ادیبان دوره پهلوی او ل و دوم بود در تهران درگذشت
او نقش اساسی در توسعه نظام آموزشی و فرهنگی ایران ایفا کرد
زنده یاد زاده ۲۱ فروردین ۱۲۷۲ در شهر شیراز بود
عکس از : hosein ، ایکس
See less
See more
Iranian missile and drone attacks have caused unprecedented damage to US intelligence posts and surveillance equipment across the Middle East, with repair costs expecte…
See more
بازی تمام شد .
یکی از خواندنی ترین داستان هایی که غلامحسین ساعدی نوشته است " بازی تمام شد " نام دارد
داستان کوتاه «بازی تمام شد» مانند بسیاری از آثار ساعدی، ترکیبی از تلخی، واقعگرایی و نمادپردازی اجتماعی است و به مسائلی مثل خشونت، بیرحمی، سرکوب و پیامدهای تراژیک آنها در زندگی انسانهای معمولی می پردازد
این داستان نخستین بار بسال ۱۳۵۳ در نشریه الفبا بچاپ رسید .
حسنی و رفیقش که حول و حوش کوره پز خانه ها در آلونک هایی تو سری خورده زندگی میکنند کارشان این است که صبح تا شام توی
آشغال ها دنبال چیز بدرد بخوری بگردند : لنگه کفشی ؛ پستانک بچه ای ؛ عروسک زوار در رفته ای ؛ خرده شیشه ای و پاره جلی .
پدر هایشان هم هر وقت کاسبی شان روبراه نیست یا با صاحبکارشان دعوا شان شده است وقتی بخانه میآیند دق دلی شان را سر آنها در میآورند و آنها را زیر مشت و لگد میگیرند .
یک روز که حسنی از بابایش کتک مفصلی خورده است با رفیقش میروند پای گود مرده شوری .
حسنی دمغ است ، حال و حوصله کار کردن و بازی و جست و خیز را ندارد .
حوالی گود مرده شور خانه صد ها چاه وجود دارد . گهگاه میروند بالای چاه سرشان را میکنند توی چاه فریاد میزنند و از انعکاس صدای خودشان خوششان میآید .
وقتی حسنی دلخور است رفیقش سعی میکند او را از این دمغی بیرون بیاورد .
میگوید : برویم نعش کش ها را بشماریم ؟
برویم میدان ؛ عکس سینماها را تماشا کنیم ؟
برویم محله سنگ تراش ها معرکه درویش سگدست رو تماشا کنیم ؟
برویم باغ شکرایی گردو دزدی ؟
اما حسنی به هیچکدام رضایت نمیدهد .
رفیقش میگوید : هر کاری دلت میخواهد برایت میکنم تا از این دلتنگی بیرون بیایی
حسنی میگوید :
فقط دلم میخواد دخل بابای سگ مسبمو در بیارم !
- خب بیار
-تنهایی زورم نمیرسه . حاضری دو تایی بریم سر
وقتش دخلشو در بیاریم ؟
با هم قرار میگذارند پدر حسنی را بزنند . وقتی با پدر حسنی گلاویز می شوند زورشان نمیرسد پا بفرار میگذارند به گود مرده شور خانه میگریزند .
حالا چیکار کنند ؟ حسنی جرات بازگشت بخانه را ندارد .
حسنی فکری بسرش میزند . به رفیقش میگوید : تو برو به بابام بگو حسنی افتاده تو چاه !
وقتی خبر به گوش آلونک نشینان میرسد به سر و صورت خود میکوبند و نالان و فریاد کنان فانوس بدست بسراغ چاهها میروند بلکه حسنی را نجات بدهند . حسنی اما در کوره حاجی تیمور پنهان شده و از بالای کوره آجر پزی خلایقی را که ناله کنان دنبال او میگردند تماشا میکند .
تلاش آلونک نشینان برای پیدا کردن حسنی بی نتیجه میماند . می پندارند که حسنی در چاه افتاده و خفه شده است .
فردایش برای حسنی مجلس ختم میگیرند .
حسنی با رفیقش قرار میگذارد از مخفیگاهش بیرون بیاید و بی هوا بپرد توی مجلس ختم همه را انگشت به دهان باقی بگذارد
اما وقتی بسرعت بسوی مجلس ختم خودش میدود پایش توی آشغال ها گیر میکند با سر به درون چاه عمیقی فرو می افتد ...
و تراژدی در اینجا شکل دیگری میگیرد .
باید داستان " بازی تمام شد را بخوانید و حسرت بخورید چنین نویسنده چیره دستی در 49 سالگی در غربت غریب پاریس دقمرگ شده است


