پرندآور. [ پ َ رَ وَ ] (ص مرکب) شمشیر جوهردار. (رشیدی). تیغ گوهردار. (اسدی). گوهردار (شمشیر و مانند آن ). تیغ گهردار. (صحاح الفرس ). تیغ و شمشیرجوهردار. (برهان) (جهانگیری). برندآور :
بینداخت تیغ پرندآورش
همی خواست از تن بریدن سرش.
دقیقی.
ریشه و نگارش پیشا اسلامی پرند آور به معنای شمشیر از پولاد آبدیده؟
۱. ریشهشناسی و ریشه پیشااسلامی (پهلوی)
- واژه پایه (پرند / فرند): این واژه ریشهای کهن در زبانهای ایرانی میانه (پهلوی ساسانی یا اشکانی) دارد.
- تحول معنایی:
- معنای اصلی و نخستینِ «پرند» در زبان پهلوی، نوعی پارچه ابریشمی ساده و بینقش (حریر یا پرنیان) بوده است.
- از آنجا که خطوط، امواج و نقشونجومِ سطح پارچههای ابریشمی موجدار شباهت زیادی به خطوط، خط و ربطها و «جوهر» روی فولادهای آبدیده و گرانبها (بهویژه فولاد دمشقی یا هندی) داشت، ایرانیان باستان این اصطلاح را به صورت استعاری برای خطوط جوهرِ روی تیغه شمشیر نیز به کار بردند.
به همین دلیل «پرند» به خودی خود به معنای جوهر شمشیر و تیغ گوهردار درآمد.
- پسوند «آور»: در ترکیب «پرندآور»، پسوند «آور» یا «آوَر» (که در پهلوی به شکل آوریدن یا آوردن به معنای دارنده و آورنده است) به کلمه اضافه شده و «پرندآور» یعنی «دارنده پرند (جوهر و نگار)» یا «آورنده مرگ و بریدن» (مشابه برندآور).
۲. نگارش و شکلهای گوناگون در متون پیشااسلامی و دوره انتقال
- فرند / پرند: در پهلوی تبدیل «ف» به «پ» و بالعکس امری رایج است. واژه «فرند» نیز دقیقاً همین معنای جوهر شمشیر را میدهد.
- برندآور: گاهی به مرور زمان «پ» به «ب» بدل شده و شکل «برندآور» (به معنای تیغ برندهآورنده) را به خود گرفته است، چنانچه در شعر دقیقی نیز آمده: «بینداخت تیغ پرندآورش / همی خواست از تن بریدن سرش».
۳. ارتباط با پولاد آبدیده
/////////////
پرندآور. [ پ َ رَ وَ ] (ص مرکب) شمشیر جوهردار. (رشیدی). تیغ گوهردار. (اسدی). گوهردار (شمشیر و مانند آن ). تیغ گهردار. (صحاح الفرس ). تیغ و شمشیرجوهردار. (برهان) (جهانگیری). برندآور :
بینداخت تیغ پرندآورش
همی خواست از تن بریدن سرش.
از نهیب جود دست درفشانت روز بزم
گوهر از تیغ پرندآور جدائی میکند.
|| (اِمرکب ) شمشیر :
یکی تاخت تا پیش خسرو رسید
پرندآوری از میان برکشید.
کمندی بفتراک و اسبی دوان
پرندآور و جامه ٔ هندوان .
برفتند ازآن روی گندآوران
بزهر آب داده پرندآوران.
دلیران توران و گندآوران
چه با گرز و تیر و پرندآوران.
یکی باره و گرز و برگستوان
پرندآور و جامه ٔ خسروان.
دلیری گرفتند گندآوران
کشیدند یکسر پرندآوران .
چو برق درخشنده از تیره میغ
همی آتش افروخت ازترگ و تیغ
ز آهن بر آن آهن آبدار
نیامد بزخم اندرون پایدار
بکردار آتش پرندآوران
فروریخت از چنگ گندآوران.
سه مغفر ز زرچون مه از روشنی
بزر صد پرندآور روهنی.
ز خون پرندآوران پشت پیل
چو شنگرف پاشیده بر تل نیل .
بزخم پرندآور از پشت پیل
همی معصفر تاخت بر تل نیل .
کمند سواران سراویز شد
پرندآوران ابرخونریز شد.
دلاور پرندآور زهر خورد
کشید و بپوشید درع نبرد.
|| بمعنی پرندوار. (اوبهی ).
