۱۴۰۰ فروردین ۱۹, پنجشنبه

رودهـا در شـاهنامه

 رودهـا در شـاهنامه

مقاله پژوهشی

نویسندگان

  • رضا اشرف زاده    عضو هيئت علمي و استاد زبان و ادبيات فارسی و قائم مقام و معاون آموزشی دانشگاه آزاد اسلامي مشهد

  • مریم جعفری  استادیار گروه زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سیرجان 

 

چکیده

رودها در شاهنامه،‌ مکان‌هایی شاخص و ممتازند که می‌توان به بررسی آن‌ها پرداخت، زیرا چونان قهرمانان صاحب شخصیت‌اند و فراتر از ویژگی‌های نوعی به خاصه‌های فردی آراسته‌اند.   آن‌ها در هاله‌ای از اسطوره فرورفته‌اند ‌و رخدادهای اساطیری است که آن‌ها را رازناک کرده‌اند.   این رودها با آب‌های جادوییشان بر پهنه اسطوره‌ها گسترده شده‌اند و اینها همه نمایش رودی مینیاتوری و مجردند که ویژگی آنان جریان همیشگی و طغیان گاهگاهی است. 
در این نوشتار از میان رودهای مذکور در شاهنامه، به بررسی رود‌هایی که در آن‌ها رویدادهایی وقوع می‌پذیرد همچون: اروند رود، کاسه رود، فرات، جیحون، سنبار، هیرمند و.  .  .   پرداخته‌ایم تا امانت‌داری فردوسی و نمونه‌ای از ارزش جغرافیایی و اسطوره‌ای شاهنامه را نشان داده باشیم. 

کلیدواژه‌ها

 

 

 

 

 


 اصل مقاله

مقدّمه

«رودخانه» نماد مرگ و تولد دوباره (تعمید)، پیوستن زمان به ابدیت، مراحل انتقالی چرخه حیات با «تجسم خدایان در چهره‌های انسانی» است.  (ویلفرد،175:1370ـ174)

درباره نخستین رودها در بُندهِشن" آمده است: «هرمزد دو رود را از البرز فراز تازانید.   یکی اَروَند که به خاوران شد و دیگری وِه که به خراسان شد و پس از آن هجده رود از همان سرچشمه فراز تازانید که در البرز فرو شدند بدان سان که نور از البرز برمی‌آید و در البرز فرو می‌شود.   این هجده رود در البرز فرو شدند و در خوینروس پدید آمدند و رودهای دیگر بسیار از این رودان تازیده‌اند که عبارتند از: دیگلت ‌رود، فرات ‌رود، هلمند ‌رود، بخل ‌رود، زیشمند رود، کاسه ‌رود، شید رود و .  .  .   ».  (بَهار، 1369: 74)

نام بسیاری از رودها از واقعیت طبیعی آن‌ها برخاسته و نام بسیاری از آنان در گذر زمان تغییریافته‌است.   در فرهنگ بازیافته‌های ادبی از متون پیشین آمده است: «در ایران باستان برای اثبات بی‌گناهی کسی علاوه بر «وَرِ سرد(1)»، «ورِ گرم» ــ از آتش گذشتن ــ نیز متداول بوده است چنانکه سیاوش برای اثبات بی‌گناهی خود از میان آتش گذشت.»

(اشرف‌زاده، 1386: 170)

گذشتن از رودها و دریاها ودست یافتن به آن‌ها، یکی از مشکلات همیشگی‌ انسان بوده و سبب پیدایش اسطوره‌هایی چون: خدایان دریاها و پریان دریایی، اسب‌های آبی و غیر شده.  در شاهنامه فردوسی، در دو مورد حق به همین ترتیب ثابت‌ شده ‌است: یکی عبور فریدون از اروند رود است و دیگر گذشتن کیخسرو و همراهانش از رود جیحون.  بیشتر شاهان و پهلوانان شاهنامه از رودها و دریاها می‌گذرند و پیروزی می‌یابند.   زرتشت برای ملاقات هرمز از آبِ «دائیتی» می‌گذرد.   کیخسرو از آمودریا می‌گذرد و پادشاهی می‌یابد.   سام، گرشاسب و داراب از جمله کسانی هستند که در حماسه‌های ایرانی، با گذشتن از رودها یا رسیدن به دریاها، پیروزی یافته‌ اند.   گذشتن از آب ظاهراً بازمانده سنت‌های اساطیری است.   در هفتخوان رستم، رستم برای رهایی کاووس از «آبی» (رود یا دریا) باید بگذرد. 

تدوین این مقاله ضروری و مهم به نظر می ‌رسید، زیرا در شاهنامه از چندین رود نام برده شده‌ است و تردیدی نیست که یکی ازمعضلات شاهنامه برای خوانندگان، ناآشنایی بعضی از اعلام جغرافیایی آن است.   برخی از آن نام‌ها طی قرون و اعصار تغییر نام یافته، یا از اسمی خاص به عام و برعکس تبدیل ‌شده‌ اند، برای مثال: ‌رودی را که ایرانیان آمودریا می‌خوانده‌اند، ‌یونانی‌ها به نام یکی از شاخه‌های اصلی آن (وَخش) «اوکس» یا «اوکسس» خوانده‌اند.   عرب‌ها هم به تأسّی از «گیهون» مذکور در تورات آن را «جیحون» نامیده‌اند، که تا دوره مغولان به همین نام متداول بوده و بعد به «آمودریا» یا «آب آمویه» شهرت ‌یافته ‌است و یا رودی که فردوسی «سنبار"خوانده و اکنون هم سومبار خوانده می‌شود، چون به رودخانه اَترَک می ‌پیوندد بعضی آن را هم اترک پنداشته‌اند، ‌در حالی‌ که رود اترک تا سده‌های اولیه اسلامی«هَرَند»خوانده می‌شد وازسده هشتم هجری به بعد، اترک نامیده شده است.   همچنین آن رود که فردوسی«کاسه ‌رود»خوانده اکنون«هریرود» و«تَجَن»خوانده می‌شود.   از سده نهم هجری به بعد نام «تجن» برای این رود مرسوم شده است. 

هدف اصلی پژوهش پاسخ به این پرسش است که، آیا نام رودهایی که در شاهنامه آمده‌است در گذر زمان تغییر یافته و کدام رودها در شاهنامه نماد جاودانگی اند؟

نمونه‌هایی از تحقیقات انجام شده که تا حدودی با موضوع مورد نظر، ارتباط و مشابهت دارند عبارتند از:

1- ژوزف مارکوات، (1368) در کتاب خود تحت عنوان "جستارهایی در جغرافیای اساطیری و تاریخی ایران شرقی" به این نتیجه رسیده‌ است که نام حقیقی «کشَف‌رود»، «کاسَک‌رود» است و «هریررود» نیز «کاسَک» و «ویه» و «سند» خوانده‌ می‌شود. 

2- حسین شهیدی مازندرانی، (1377) در کتاب خود تحت عنوان "فرهنگ شاهنامه، نام کسان و جایها" به این نتیجه رسیده‌است که «اروند رود» نامی است که ایرانیان به «شط العرب» می‌گویند. 

3- واسیلی بارتولد، (1350) در کتاب خود تحت عنوان "آبیاری در ترکستان" این ‌گونه نوشته است که «رود جیحون» در طول تاریخ مرز بین ایران و توران بود که این دو سرزمین را از هم جدا می‌کرد. 

4- مهرداد بهار، (1373) در کتاب خود تحت عنوان "پژوهشی در اساطیر ایران" به این نتیجه رسیده است که محل داستان‌های شاهنامه عمدتاً در اطراف جیحون بوده‌ است. 

در این پژوهش شیوه انجام کار به صورت کتابخانه ای بوده است، بدین صورت که با مراجعه به کتابخانه‌ها و بررسی کتب و آثار مرتبط با موضوع تحقیق، کار فیش‌برداری از ابیات مورد نظر صورت گرفته و بررسی و تحلیل محتوا شده‌اند.   در این مقاله نیازی به استفاده از روش‌های آماری احساس نشد. 

کاسه ‌رود

حوزه کاسه ‌رود (کَشف‌رود) پیشینه زندگی مُستند انسانهای اولیه است.   قدیمی‌ترین دست‌افزار کشف‌شده از انسانهای دوره پارینه سنگی در ایران، در همین بسترِ«کاسه ‌رود» به ‌دست‌آمده‌است. 

نام دیگر «کاسه ‌رود»(kāseh-rod)، «کَشف‌رود» می‌باشد که از «چمن رادکان» و کوه «بینالود» و «هزارمسجد» سرچشمه‌ گرفته و آبادی‌های دو سوی خود را آبیاری کرده و از دامنه کوه «مزدوران» و «دال» به سوی مشرق رفته و در «پل خاتون» به «هریرود» می‌پیوندد.  (فرهنگ جغرافیایی ایران، 1329:389)

در نامه پهلوی بُندهِشن، آن‌ جا که از رودهای نامور سخن ‌گفته ‌شده، میخوانیم: «کاسه‌ رود به آب «طوس‌شهر» بیاید آن را آن‌جا «کسف‌رود» (= کشفرود) خوانند.   این همان رود «وِه» است که آنجا کاسه خوانند، در سند نیز کاسه خوانند.»  (بهار،1369: 76)

مارکوارت در کتاب «وِهرود و اَرَنگ» در سخن از نام واژه «اُخس»(ochos) و«وَهو»(wahu) و «وِه» (weh) که چون نام رود به‌ کار رفته، گزارشی نوشته و درآن گوید:«نام وِهو در یونانی «اُخس» (oxos) بوده که در سده‌های پیش از میلاد به چندین رود گفته ‌می‌شده‌ است و یادآور‌گردیده که این نام درعصر قدیم برای «رود جیحون» به ‌کار نرفته.»  (مارکوارت،1368: 2/ 9 نقل به اختصار)

کاسه ‌رود و حوادث آن در شاهنامه

در شاهنامه از کاسه ‌رود تنها در دو داستان کیخسرو و فرود و در شرح لشکرکشی طوس ‌بن ‌نوذر به مرز توران، ‌نام‌ برده‌ شده.   از مجموع اطلاعات مزبور چنین برمی‌آید که کاسه ‌رود در حدّ فاصله کوه‌های «کلات» تا «دژ گروگرد» در دشتی بی‌ کوه و موانع طبیعی قرار داشته است. 

بدین سبب تورانی‌ها در کنار کاسه ‌رود کوه رفیعی از هیزم فراهم ‌کرده ‌بودند تا ایرانیان نتوانند به راحتی از رود عبورکنند.   بنابراین وقتی کیخسرو تصمیم می‌گیرد برای انتقامِ خونِ پدرش سیاوش، سپاهی را به توران زمین گسیل ‌کند، از پهلوانان می‌خواهد که کسی داوطلبِ از میان بردنِ آن کوهِ هیزم شود:

«از ایـدر شـود تـا در کاسه ‌رود

دهــد بــــر روان سـیــاوش درود

ز هـیـزم یـکی کـوه بینـد بلنـد

فـزونـســت بــالای او دَه کـَمـنـد

چنان خواست کان ره کسی نَسپَرَد

از ایـــران به ‌تـوران کسـی نـگــذرد

دلـیــری از ایـران ببایـد شــدن

همه کاسه ‌رود آتش‌انـدرزدن»

 

 (شاهنامه، 310/222-225)

گیو داوطلب این کارِ مهم شد و در حالی که برف و سرما همه‌ جا را فراگرفته ‌بود، برآن شد تا هیزم‌ها را آتش زند.

«به سختی گذشت از در کاسه ‌رود

جهان را همه رنج بـرف آب بــود

چـو آمـد بـران کـوه هـیـزم فــراز

نـدانـســت بـــالا و پـهناش بـاز

زپـیـکان تـیـر آتـشی بـرفـروخت

به کوه اندر افگند و هیزم بسـوخت»

 (شاهنامه، 332/1023-1025)

 

گیو که برای آتش‌زدن کوه هیزم از کاووس خلعت گرفته است، به زحمت از کاسه ‌رود می‌گذرد و کوه هیزم را آتش می‌زند.   سپاه پس از سه هفته درنگ، از رودخانه و آتش می‌گذرند و بر کوه و هامون سراپرده می‌زنند.   در کاسه رود سه بارسپاه ایران در سه جنگ شکست می‌خورند و به ناچار به سوی ایران باز می‌گردند. 

پس از رویداد غم‌انگیز و دردناک «دژ کلات» که «فرود»-فرزند سیاوش- کشته می‌شود و مادرش «جریره(2)» نیز در کنار کُشته فرزند، خود را می‌کشد، طوس نیز:

 

«سـه روزش درنگ آمـد اندر چَـرَم(3)

چـهـــــارم بـرآمـــــد ز شیـپــــور دم

سـپه بـر گرفت و بـزد نــای و کـوس

زمیـن کـــوه تـا کـــوه گشـت آبنـــوس

هــر آنکس کـه دیدی ز تـوران سپــاه

بکشتــــــی تنـش را فگنـــدی بـــه‌ راه

هـمـه مـرزهـا کـرد بـی تـار و پـــود

همــی رفــت پیــروز تــا کاسه ‌رود»

  (شاهنامه، 329/933-936)

 

از حوادث دیگری که در کنار کاسه ‌رود اتفاق می‌افتد جنگ «پشن یا لاوَن(4)» است. 

در دوره پادشاهی کیخسرو پس از رویداد کلاتِ فرود، در بخش‌های دیگر از شاهنامه به ویژه در داستان «یازده رخ» و «جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب»، از رزم «پشن» یا «لاوَن» یاد شده است:

«این جنگ در سرزمینی در نزدیکی سَرَخس و در میان گروگِرد و کلات فرود و کاسه ‌رود، روی‌ داده‌ است که در آن، افراسیاب پیران را برای رزم به سوی ایرانیان می‌فرستد.   پیران، پنهانی به سوی گروگِرد(5) می‌رود و به ایرانیان شبیخون می‌زند.   ایرانیان گریزان به سوی کاسه ‌رود رفته و در دامنه کوه جای ‌می ‌گیرند و پیکی به سوی کیخسرو می ‌فرستند تا به آنان یاری ‌رساند.   کیخسرو، فریبرز را جانشین طوس، سپهسالار کرده و طوس به نزد کیخسرو بازمیگردد.   پس از یک ماه درنگ در پیکار، دو سپاه به نبردی خونین دست می‌ یازند که به شکست ایرانیان می‌انجامد.   در این پیکار شمار زیادی از ایرانیان و تورانیان کشته می‌شوند.»

(حمیدیان، 1387: 621-537)

حادثه بهرام و تازیانه‌اش نیز در کنار کاسه ‌رود اتفاق می‌افتد. 

پس از کشته ‌شدن بهرام به دست تَژاو که برای یافتن تازیانه‌اش به آوردگاه رفته ‌بود و کشته ‌‌شدن تَژاو به دست گیو، ایرانیان از آوردگاه و دامنه کوه، به سوی کاسه ‌رود باز می‌گردند.   جنگهای شاهان کیانی به ویژه با افراسیاب، در این ناحیه رخ ‌داده ‌است. 

در دوره‌های اساطیری، باز به «اژدهایی» برمی‌خوریم که در «کشف‌رود» پیداشده. 

 «چنان اژدها کو ز رود کشف

برون آمد و کرد گیتی چو کف»

 (شاهنامه، 83: 1016)

 

سام گرشاسپ آن اژدها را می‌کشد.   افسانه آرش کمانگیر نیز در آخر به این ناحیه پیوند میخورد.   در پایان سلسله‌های باشکوه ایران باستان یزدگرد سوم در پی شکست از اعراب، باز به ناچار به این ناحیه پناهنده گشت تا از دسترس دور باشد و سپاهی تدارک بیند که با نیرنگِ کُنارَنگ طوس و طمع مرزدار مرو (ماهویه)، کشته شد. 

اروند رود

اَروند رود (arvand rud) نامی است که ایرانیان به شط‌ العرب گویند.  (مستوفی،1362: 214) وجه تسمیه دجله به اروند، به مناسبت شکوه و بزرگی و تندی رود مزبور است. 

(پورداود،1356: 223)

ایـن رود در جنـوب شرقـی ترکیه و عـراق جاری است و بـا طولـی برابـر با 1180 مایل از دریاچه‌ای در کوه‌های کردستان و جنوب العزیز در ترکیه سرچشمه میگیرد و بعد از گذر از ترکیه در عراق به فرات می‌پیوندد.   نام اروند یا دجله، در سنگ نبشته داریوش در بیستون «تیگر» نگاشته شده است.   در اوستا تیگر به شکل «تیگر» یا «تیغر» آمده که به معنی تند، تیز و سرکش است.   در دوران ساسانیان رود دجله را هم به نام کهن آن «دیگله» می‌خواندند و هم خود واژه تیگر را که یک واژه فارسی باستان است به زبان پهلوی ترجمه کرده، آن را اروند رود می‌نامیدند.  (شهیدی مازندرانی، 1377: 78)

نام اروند رود در ترجمه بُندهِشن، فصل نهم، بند 76 و77 ذکرشده‌ است.   واژه اروند در زبان‌های مختلف به شکل‌های زیر آورده‌شده:

متون پهلوی:arang؛ متون اوستایی: ranghē؛ دراوستا به‌ صورت ائوروت((aurvatآمده است و از ریشه کهن ائوروaurva)) به معنی سرکش، تند و تیز و پسوند vat یا vant به معنی دارنده می‌باشد.   ریشه اروند در نام لهراسب نیز، دیده‌ می‌ شود.   لهراسب از دو واژه ائوروت و اسپ ترکیب ‌شده ‌است که به تیز اسب ترجمه ‌می‌گردد.   ائوروت (اروند) صفت فرشته آب یا «اپم نپات» و آناهیتا است که ایرانیان به دلیل احترام زیادی که به آب‌های روان قائل می ‌شدند از دو جهت تیز و سرکش و هم از دیدگاه احترام به ایزد مهر و آناهیتا، به این رود کهن داده‌اند. 

اروند کاربرد دیگری هم داشته ‌است.   نام پسرِ خسرو دوم ساسانی نیز «اروند دست» بوده است.   همچنین نـام یکـی از سـرداران اردشیـر دوم هخامنشی نیز «ارنت» بوده‌ است کـه بـه پارسـی ارونـد، است.   نـام کـوه الونـد در همـدان نیـز واژه تحویل یافته همین اروند باستانی به ‌معنی قله تیز و نو‌ک ‌دار است. 

اروند رود به خواست هرمز، روان شد و به پیش تاخت.   در حالی ‌که پیش از‌ آمدن اهریمن، بی‌ جریان و ساکن بود و به ‌صورت مینَوی در جهان فَروَری قرارداشت. 

پس هنگامی‌ که دروج نابود شد، باز هم به حال نخستین باز گشته و بی ‌تازش شود، چون با انهدام دیو دروج، جهان ‌دگرباره به حال مینوی بازمی‌گردد.   (بهار، 1369: 74-75).

فردوسی نیز در شاهنامه، ‌دجله را «اروند» ‌ذکرکرده‌ است:‌

 

«بـه ارونــد رود انـدر‌آورد روی

چنانچـون بود مـرد دیهیم‌ جـــوی

اگــر پـهـلـوانـی نـدانــی زبـان

بتازی تو ارونـد را دجـلـه خـوان»

(شاهنامه، 25/275-276)

 

اروند رود و حوادث آن در شاهنامه

اروند رود در شاهنامه، در قسمت پادشاهی ضحاک آمده است.   فریدون در البرز کوه به نزد مرد دینی، پرورده شد، رشد یافت.   ظلم ضحاک به مردم به غایت رسید.   کاوه پیش فریدون شد و به اتفاق جنگ با ضحاک را بسیجیدند و به همراه کیانوش و پُرمایه  برادران فریدون عازم نبرد شدند. 

شبی فریدون در دامن کوهی در نزدیکی البرز کوه خفته بود، برادران به بدخواهی، کشتنش را کمربستند و سنگی گران از کوه بکندند و فروغلطاندند.   لکن به خواست یزدان، فریدون از صدای سنگ بیدار شد و به افسون آن ‌را به جای خویش ببست و به روی برادران نیاورد و روی به اروند رود (دجله) نهادند و به کنار آن برآسودند، گویند:

 

 

«خـــروش آمــد از راه اروند رود

                به‌ مـوبـد چنین گفت هست این درود»

 

                (شاهنامه، دبیر سیاقی، 2008: 24، ج4)

 

«فـریدون کمر بست و انـدر کشیـد

 

                نکـرد آن سخـن را بـرایشـان پـدیـد»

 

 

                (شاهنامه، دبیر سیاقی، 59: 329، ج1)                     

«بـه اروند رود انــــدرآورد روی

                چـنانچون بود مــرد دیهـیـم‌جـــوی

 

اگــر پــهـلــوانـــی نـدانـی زبـان

                به تازی تـو ارونـد را دجـلــه خـوان»

 

                (شاهنامه، دبیرسیاقی، 59/332-333،ج1)

«چو آمد بـه نــزدیـک اروند رود

                فــرســتـــاد زِی رودبـــانـــان درود»

 

                      (شاهنامه، دبیر سیاقی، 59:335،ج1)

 

در اساطیر ایرانی همه فرهمندان به سادگی از آب می ‌گذرند و گذر از آب، نمادی اساسی از حمایت یزدانی قهرمانان ایرانی است.   در شاهنامه هنگامی ‌که کاوه و مردم به نزد فریدون رفتند، فریدون بیرق کاوه را درفش پادشاهی خود ساخت.   در خرداد روز، سپاهی عظیم آراست، پیلان گردون کش و گاومیش توشه او را به سوی اروند رود بردند.   چون به کنار رود رسید از رودبانان کشتی خواست تا از آنجا بگذرد و رودبانان اجازه ندادند از رودخانه بگذرد ولی فریدون بی ‌آنکه از عظمت رود بیندیشد، به آب زد و از اروند رود گذشت و به سوی بیت‌المقدس رفت و این امر از نشانه‌های فرهمندی او به شمارمی‌آید.   گذشتن از رود و به سلامت گذشتن از آن به عنوان «وَرِ دسرد» در ایران باستان متداول بوده است. 

همچنان ‌که اشاره شد در شاهنامه فردوسی، در این مورد حق به همین ترتیب ثابت‌ شده ‌است که فریدون به سلامت از اروند رود، گذشته‌ است. 

 

«فریدون که بگذاشت اروند رود

جهانـی شـد او را سراسر رهـی

فـرستــاد تخــت مهــی را درود

که بـا روشنــی بود و بـا فرّهــی»

(شاهنامه، 295/3465-3466)

«بسـان فـریـدون کز اروند رود

ز مــــردی و از فـــرّۀ ایــــزدی

گذشـت و بـه ‌کشتی نیـامـد فــرود

ازو دور شـد چشم و دسـت بـدی»

 (شاهنامه، 300/3639-3640)

 

فریدون پس از گذشتن از اروند رود، ضحاک را به بند می ‌کشد و در شاهنامه این ‌گونه آمده است:

 

«بـه آب انـدر افگنـد خسـرو سپاه           چو کشتی همی ‌راند تـا باژگاه»

                (شاهنامه، 296: 3480)

 

همچنین فردوسی بزرگ، در جریان خواب دیدن انوشیروان، بارها و بارها از «اروند رود» یاد می‌کند. 

جیجون یا آمودریا

جیحون (jeayhun)، آمودریا (āāmudarya)، آمو، آمل، آمون، آمویه، وَخش ــ با نام باستانی اوکسوس(oksos) یاoksus) ) ــ رودی است به طول 2540 کیلومتر در آسیای مرکزی، از دامنه‌های جبال هندوکش سرچشمه گرفته، مرز بین تاجیکستان و شمال شرقی افغانستان را تشکیل می‌دهد و سپس به دریاچه آرال می‌ریزد.   در متون دیگر، این‌ گونه به جیحون اشاره شده است: «و آن مرد که نام آرش بود، ‌که آن تیر بر لب جیحون انداخت، ‌او را بر همه پادشاه کرد.»(طبری،1341: 349)

رود جیحون در طول تاریخ، مرز طبیعی برخی مناطق را تشکیل می‌داد.   برای نمونه مرز ایران و توران بود که سرزمین ایران را از خاک توران جدا می‌کرد.  (بارتولد،1350: 64)

خسرو انوشیروان ساسانی، پس از برانداختن دولت هفتالیان (هونهای سفید)، جیحون را سرحد ایران و سرزمین خاقانِ تُرک نمود.  (کریستن سن،1372: 373)

جیحون و حوادث آن در شاهنامه

محل داستآن‌های شاهنامه عمدتاً در اطراف جیحون بوده است.  (بهار،1373: 132)

درشاهنامه، توران مملکتِ ترکان و چینیان است که بواسطه جیحون یا آمودریا از ایران جدا می‌شود.  (حمیدیان، 1383: 31)

کیخسرو چند بار آزمون گذر از آب را به جای می‌آورد.   نخست زمانی است که گیو، کیخسرو را همراه خود به ایران می‌آورد و کیخسرو بدون کشتی از آب می‌گذرد و باعث شکست افراسیاب میگردد. 

 

«بـه آب انـدر افگنـد خسـرو سیـاه          چو کشتی همی‌راند تـا باژگاه»

                (شاهنامه، 296: 3480)

 

در شاهنامه، جیحون مرزی بوده که داستان‌های تاریخی و کهن ملی ایران که سرشار از مبارزه جوانمردانه ایرانیان با تورانیان فریدون نژاد ایرانی (آریایی) در آن‌جا روی نموده و یاد آن را زنده می‌کرده است.   در دوره کیقباد،‌ افراسیاب در جنگ با ایرانیان، شکست سختی خورده و از جنگ رستم میگریزد و به نزد پَشَنگ می‌رود.   پشنگ با شنیدن سخنان افراسیاب، بر آن می ‌شود تا نامه‌ای آشتی جویانه به کیقباد نویسد، وی در نامه‌اش یادآور می‌شود:

 

«سـزد گـر بـمانیــم ما هم بــر آن

نـگــردیـم از آیـیـن و راه ســران

ز خـرگـاه (6) تــا مـاورالـنّهــــر در

کـه جیحـون میانستش اندر گـذر

بـر و بــوم مـا بـود هـنـگـام شــاه

نـکـرد اندریـن مـرز ایــرج نـگـاه»

 

 (شاهنامه، دبیرسیاقی،ج1، 326/224-226)

«همان بخـش ایـرج بُد ایران زمین

که از آفــریـدون بُدَش آفــریـــن»

 

 (شاهنامه، دبیر سیاقی، ج1، 327/227)

«مَگـَر رام گردد بـدیـن کـیـقـبـاد

سَـرِ مــردِ بـِخـــرَد نـَگـــردد زِ داد

کس از ما نبینند جیحون به خواب

وَز ایـران نیـایـنـد ازیـن سـوی آب»

 (شاهنامه، دبیرسیاقی،ج1، 327/238-239)

 

همچنین دو جنگ گِران که در کنار دروازه‌های بَلخ، میان دو سپاه ایران و توران روی می‌دهد، تورانیان شکست‌ خورده و گریزان از رود آموی گذشته و به سُغد نزد افراسیاب می‌روند.   سیاوُش نیز وارد شهر بلخ می‌شود و تا رود آموی به دست ایرانیان می‌افتد.   چنان‌ که سیاوش

 در نامه‌ای برای کیکاووس می‌نویسد:

 

«کنـون تـابه جیحــون سـپــاه        جـهـــان زیـر فَــرِّ کـلاه منســت»

                (شاهنامه، 219/672)

 

از سوی دیگر، افراسیاب خوابی می‌بیند و از آن خواب سخت به هراس می‌افتد.   افراسیاب پس از شنیدن سخن خواب‌گزاران بر آن می‌شود که با ایرانیان آشتی کند.   پس گرسیوز را برای آشتی به نزد رستم و سیاوش می‌فرستد.   یکی از پیشنهادهای این پیمان که افراسیاب کرد، چنین بود:

 

«زمین تا لب رود جیحون مراست

به ‌سُغدیــم و ایـن پادشاهــی جداست»

 (شاهنامه، 223/806)

 

افراسیاب در اندیشه یاری رسانیدن به پیران بود که می‌شنود تورانیان در جنگ شکست سختی خورده و پیران ویسه نیز کشته ‌شده و سپاه کیخسرو به نزدیک رود آموی رسیده ‌است.

 

«که لشکر به نزدیک جیحون رسید

همـه روی کـشــور سپـه گستـریـد»

 (شاهنامه، 544/249)

 

نام جیحون در نوشته‌های فارسی با دو معنا و مفهوم به کار رفته ‌است، یکی رود آموی که نام باستانی آن «وَخش» بوده و یونانیان آن را به گونه «اُکُسس» و در لاتین «اُکسوس» خوانده‌اند.   سرچشمه این رود از کوههای پامیر است که پس از طی مسافت 2620 کیلومتر به دریاچه خوارزم «وَخش» می‌ریزد.  (یارشاطر، 1354: 187)

به رود جیحون، رود بلخ یا کالِف رود و تِرمِذ و خوارزم نیز گفته‌اند. 

(مسعودی، 1356: 222).    

برخی از پژوهندگان شاهنامه، نام جیحون را تنها همان رود «آموی» دانسته و در پیدا کردن مرز میان ایران و توران و یا جای برخی از رخدادها دچار لغزش شده‌اند. 

در ابیات زیر جیحون به مفهوم مطلق رود به کار رفته است. 

 

«زمین کـوه تـا کـوه پرخـون کنیم

ز دشمـن بیـابـان چـو جیحـون کنیم»

 (شاهنامه، 163/311)

«سپاهــی کـه هنگام ننگ و نبــرد

ز جیحــون بـه ‌گــردون بـرآورد گــرد»

 (شاهنامه، 470/67)

 

در ابیات زیر، جیحون را می‌توان به دو گونه گزارش کرد، نخست همان رود آموی،‌ و دیگر به معنای رود. 

 

«نبـاشـد گــذر جــز به فـرمـان شـاه

همان نـیـز جیحــون میانجـی بــراه»

 (شاهنامه، 986/1560)

«کــه بستــد نیـایش ز بـهــرامشـاه

که جیحون میانجیست مـا را بـراه»

(شاهنامه، 1018/123)

 

مرحوم پورداود در مقاله خویش با ‌عنوان «ایران و توران و سلم  و سائینی و داهی" نوشته است:‌«بنا به سنت ملی ما چنان‌ که خوارزمی در مفاتیح‌العلوم می‌نویسد، مرز توران معمولاً نزد ایرانیان، ‌ممالک مجاور رود جیحون است.  دانشمند آلمانی مارکوارت می‌نویسد: خاک توران به مملکت خوارزم که در اوستا و کُتُب پهلوی، ایرانویچ نامیده شده متصل بوده،‌ از طرف شرق جیحون تا به دریاچه آرال امتداد داشت.» (پورداود،1347: 53)

چون همۀ ‌نبردها در توران واقع می‌شده، بنابراین رزمگاه در مشرق جیحون واقع بوده‌ است‌ و از جیحون فاصله ‌چندانی نداشته و از جنوب و جنوب‌ غربی‌ نیز به شاخه‌های رود سند می ‌رسیده‌است. 

هیرمند‌

هیرمند (hirmand) ، هیدمند،‌ هِلمَند (helmand)، هندمند با نام باستانی اِتوماندر etumānder))، از کوه‌های افغانستان سرچشمه می‌گیرد و بزرگترین رودخانه‌ای است که به دریاچه زره می‌ریزد.   نهرهای این رود عبارتند از: نهر طعام یا نهر خواربار، ‌نهر باشت‌رود، ‌نهر منارود، ‌نهر سی‌دهکده،‌ نهر میله.   هیرمند در اوستا به صورت هئتومنت آمده است.   جزء اول این اسم که هئتو باشد به معنی پل، سد و بند است و جزء دوم «منت» همان مند یا اومند است که برروی هم به معنی دارای پل، ‌دارنده سد و بند است.  (پورداود،1356: 298)

در کتاب نُزهة ‌القلوب مندرج است: «آب هیرمند که آن را آب زره خوانند از جبال غور بر می‌خیزد و در بُحیره‌ زره  می‌ریزد.» (مستوفی،1362: 220)

هیرمند و حوادث آن در شاهنامه‌

در شاهنامه در رزم رستم و اسفندیار مشخص است که سپاهیان در دو سوی رود هیرمند صف‌آرایی کرده‌ بودند.   به‌ هرحال دو پهلوان (رستم و اسفندیار) در اول هر دو رجز خوانی نموده و آهسته آهسته کار ایشان به جنگ کشید و روز دوم آماده نبرد شدند:‌

 

«تـو فـردا ببینی که بـر دشـت جنگ

چـه کـار آورم پیش جنگـی پلنـگ»

 (شاهنامه، 737/923)

«بیـامـد چنان تــا لـب هیـرمنــد

همـه دل پـر از بـاد و لب پـر ز پند»

 

 (شاهنامه، 740/1001)

در جایی دیگر در شاهنامه آمده است:‌«چون بَهمَن به تخت نشست، ‌رستم به مکر شغاد‌ کشته شد و زال سخت پیر بود.   بهمن در اندیشه شد تا از زال پیرمرد،‌ کین اسفندیار را بخواهد.   بهمن سپاه را فرمان داد تا روانه سیستان شود.   چون نزدیک رود هیرمند رسید، فرستاده‌ای را نزد زال فرستاد و زال در جواب فرستاده گفت: امروز رستم درگذشته است و این جنگ فایده‌ای‌ندارد.   اینک بیا و کینه را از دل بیرون کن.   بهمن آشفته شد، زابلستان را تاراج کرد و زالِ اسیر را نیز با اموال همراه خود برد.» (حمیدیان، 1387: 768-773)

 

«چـو آمـد به نزدیکی هیرمنـد

فرستـاد نـزدیک دستـان ســام

چنین گفت کز کین اسفندیــار

فرستـاده‌یی بـرگزیـد ارجمنـد

بدادش زِ هَـر گونـه چندی پیـام

مرا تلخ شـد در جهـان روزگـار»

 (شاهنامه، 769/36-38)

همچنین در شاهنامه آمده است:‌

«بــرفتنـد بـیـدار تـا هیـرمنــد

ابا تـیـغ و با گـرز و بخت بلند»

 (شاهنامه، 111/353)

«سـراپـرده زد بـر لـب هیرمنــد

به فـرمـان فرخنده شاه بـلنـد»

 (شاهنامه، 722/347)

گویند افراسیاب به دریای کیانسیه آسیب‌ها رسانید، ‌و او رود هیرمند و شش رودخانه قابل کشتی‌رانی را از میان برد و مردمان را در جای آن‌ها مستقر کرد.   اما از جمله کارهای نیکی که منوچهر کرد این بود که جریان آب رودها را دوباره به این دریا روانه کرد. 

(رضی،1376/1764)

فرات

فرات (forāt) بزرگترین رود آسیای غربی است که از ارتفاعات ارمنستان در شرق ترکیه سرچشمه گرفته، از سوریه گذشته وارد عراق شده به دجله پیوسته  شط العرب را تشکیل داده به خلیج فارس می‌ریزد.   نام فرات در کتیبه داریوش در بیستون یک بند 92 ذکر شده است. 

تحریرهای زبانی مختلف فرات به شکل زیر است:

عیلامی:Š ū-ip-ra-tu-i

اکدی: purattu

فارسی باستان: ufrātu

در متون کهن این ‌گونه به فرات اشاره شده است:«و قباد، حارث را حد نهاد که حد عرب از بادیه است تا کوفه و تا لبِ رودِ فُرات، ‌و از این سوی سواد عراق است، و نباید که از لب رود فرات هیچ ‌کس از عرب از این سوی آید.  .  .     »(طبری،1341/973)

«و دجله و فرات که به سرحد اعمال بصره به هم می‌رسند و چون آب حُویزه نیز به ایشان می‌رسد، آن را شط العرب می‌گویند.» (قبادیانی‌مروزی،1363/153)

«روایت کنند از سماک حرب، ‌که او گفت، ‌چشم من پوشیده شد در خواب،‌ دیدم که یکی مرا گفت: به کنار فرات شو، چشم‌ها در میان آب باز کن، چنان کردم بینا شدم.»

(عثمانی،1345/721)

فرات و حوادث آن در شاهنامه

در شاهنامه آمده است: «بهمن، پسری به نام ساسان و دختری هنرمند و با دانش به نام همای داشت که او را چهرزاد می‌خواندند.   همای شش ماهه آبستن بود که بهمن بیمار شد و چون درد، او را از پای درآورد، روزی همای و بزرگان ایران را فراخواند و گفت: ‌من پادشاهی و تاج و گنج را تا بزاید، ‌به همای و پس از آن به فرزند او خواه پسر و خواه دختر می‌سپارم. 

ساسان پسر بهمن از کار پدر سخت خشمگین و دلتنگ شد.   از این ننگ به نیشابور گریخت و از بارگاه پدر دور شد.   بهمن در بیماری، چشم از جهان فروبست و همای پس از ایام سوگواری، تاج بر سر نهاد و از همان روز نخست بر همگان مژده داد و دهش و آسایش داد.   کشور را به آیین نو آراست و جهان از داد او آباد گشت.   چون هنگام زادنش فرارسید، از بیم آنکه فرزند، تاج و تخت را از او بگیرد، ‌رازش را پوشیده و در نهان پسر را که به دنیا آورده بود، به دایه سپرد و به همگان گفت: فرزندش مرده است و خود با دلی آسوده به پادشاهی ادامه داد.   به این ترتیب هشت ماه گذشت تا آنکه همای دستور داد صندوقی از چوب خشک ساختند و در درون صندوق، ‌عقیق و زر سرخ و زبرجد ریختند و بر بازوی کودک، یاقوت سرخ شاهواری بستند و او را همچنان که مست خواب بود در آن بستر نرم گذاشتند.   سر صندوق را به قیر و موم و مشک مسدود کردند و در نیمه‌های شب به آب فرات سپردند.   در سپیده دم، گازری که در آنجا کارگاه رختشویی داشت، صندوق را دید و آن را از آب بیرون آورد و آن را به خانه برد.   همسر گازر تازه کودک خود را از دست داده بود، کودک را در آغوش گرفت و یزدان را سپاس گفت و چون او را از آب یافته بودند، ‌داراب نامید. »(حمیدیان، 1387: 773-782)

قدما معتقد بودند که آب، گناهکار را نجات نمی‌دهد و بی ‌گناه را از بین نمی‌برد.   داستان زاییده شدن داراب و نهادن او در صندوق چوبین و افکندن او به آب فرات هم که بی شباهت به داستانِ موسی نیست از این مقوله است.   داستان زاییده شدن دوقلوهای رُموس و رمولوس در اساطیر یونان (بخوانید رم!)  نیز از همین نوع است.   در کتاب فرهنگ اساطیری یونان و روم آمده است: «این دو کودک (رموس و رمولوس) را در سبدی نهادند و بعد آن را به رودخانه افکندند، آب رودخانه طغیان کرد و آن دو کودک را در سایه درخت انجیری قرار داد.   در آنجا ماده گرگی به آن دو کودک رحم کرد و پستان به دهن آن دو گذاشت و آنان را از مرگ نجات داد تا آنکه چوپانِ شاه که از آن ناحیه می‌گذشت، آن‌ها را نزد همسر خود برد و بزرگ کرد. »(گریمال،1356/807ـ808)

سنبار یا (سُمبار، سیمبار، سومبار، سیبار)

یکی از رودخانه‌هایی که از کوه‌های شمال خراسان سرچشمه گرفته وارد کشور ترکمنستان می‌شود و پس از پیوستن به اترک به دریای خزر می‌ریزد، اینک عموماً سومبار خوانده می‌شود.  در شاهنامه فردوسی، ضمن شرح جنگ مهم ایرانیان با تورانیان در محل دَهِستان ــ که منجر به کشته شدن نوذر پادشاه ایران شد ــ از «سنبار» این گونه یاد شده:

 

«همی بـود شـاپـور تـا کشـتـه شـد

سَــرِ بخت ایـرانیـان گشتـه شــد

زانـبــوه تـرکـــان پــرخـاشجــوی

به ســوی دهستان نهادنــد روی

دهستــان گـرفتنـد زایشـان حصار

بـه سُنبـار در بُـد سپه را گــذار

شب و روز بُد بر گذرهاش جنگ

برآمد بر این نیز چندی درنگ»

 (گزیده شاهنامه،جیحونی،125/4227-4230)

 

از ابیات فوق چنین برمی‌آید که پس از حصاری شدن ایرانیان در دژ دهستان، ‌جنگ طرفین درگذرگاه‌های رود سُنبار ادامه‌ یافته ‌است.   بار دیگر هم ضمن لشکرکشی کیخسرو به توران زمین از طریق دهستان نام رود سُنبار آمده‌ است. 

 

«سپهـدار چــون در بیـابـان رسیــد

سپـه را ســوی راست خوارزم بود

به چپ بـر دِهِستـان و سُنبـار و آب

گُــــرازیـدن و ســازِ لشکـــر بــدیــد

همه ریـگ و دشت از درِ رزم بـود

میان ریگ و پیش اندر افـراسیاب

 (گزیده شاهنامه،جیحونی، 539/19881-19883)

«بــه گـِرِد سپـه بـر یکی کَنـده کرد

شـب آمــد بـه کَنـــده در افگنـــد آب

طَلایــه بـه هــر سـو پـراکنـده کــرد

بدان سـو که بُـد روی افــراسیـاب»

(گزیده شاهنامه،جیحونی، 539/19888-19889)

                         

از این ابیات به نیکی برمی‌ آید که غرض از سُنبار، همان رود سُنبار است، که از آب آن خندق گرد سپاه را پر کرده بوده‌اند.   ظاهراً همین رود، ‌آب دهستان را تأمین می‌کرده ‌است ‌نه اترک چرا که نام اترک نخستین بار از سده‌ هشتم  ﻫ ./ چهاردهم.  م. پیدا شده‌ است. 

نتیجه

با توجه به آنچه در متن مقاله‌ بیان شد، می‌توان نتیجه گرفت که نام بعضی از رودها در شاهنامه از واقعیت طبیعی آن‌ها برخاسته و نام بسیاری از آنان در گذر زمان تغییریافته  و یا از اسمی خاص به عام و برعکس تبدیل شده است، مانند: کاسه ‌رود که به نام‌های کَشف ‌رود، کسف‌ رود، وِه،‌ رود شَهد، قره‌سو نامیده‌ می‌ شده  و یا هریرود که،‌ کاسک، ویه و سند، خوانده می ‌شد که مترادف یکدیگرند. 

همچنین فردوسی  در شاهنامه بعضی رودها را باعث جاودانگی می ‌داند و گذشتن پهلوانان و شاهان از رودها را نمادِ اساسی حمایت یزدانی قهرمانان ایرانی می‌داند.   فردوسی گذشتن از رود را به عنوان «وَرِ سرد» در ایران باستان معرفی می‌کند و آن را بازمانده سنّت‌های اساطیری می‌ داند. 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها

 

1) در آب انداختن و به سلامت گذشتن از رود به ‌عنوان «وَرِ سرد» درایران باستان متداول بوده است، بدین معنی که اگر متهم غرق می‌شد  گناهکار بود و اگرنجات می‌یافت بی ‌گناه. 

2) در تاریخ طبری، نام مادرِ فرود «بُرز آفرید» است.  (تاریخ طبری،‌ج2،ص426)

3) این نام در دستنویس‌های گوناگون شاهنامه و به پیروی از آن در شاهنامه‌های چاپی به گونه‌ «جرم" و «چَرَم» آمده است.   «جرم" (چرم) قصبه‌ای است در پای «دژ کلات» و چند پاره دیه است.  (نزﻫﮥالقلوب،1362/186) در نزدیکی کلات دو چرم، یکی کهنه تا کلات 18 کیلومتر و تا مشهد 183 کیلومتر و از چرم نو تا کلات 15 کیلومترو تا مشهد 180 کیلومتر راه است.  (فرهنگ جغرافیایی ایران،ج9،ص111،کلات نادری،محمد رضا خسروی،ص90)

4) «لاوَن»/"لادَن"، در شاهنامه ژول‌مول 3/688/245: «لاوَن» در شاهنامه چاپ بروخیم 4/884/248: ‌«لاوَن"آمده است. 

5) نام «گِروگِرد» ‌در دستنویس به گونه «وروگِرد» آمده و در ترجمه بُنداری، ‌به گونه «جیو کرد» ‌می‌باشد.  (شاهنامه،‌ البنداری،ج1،ص210).   در خور یاد آوری ‌است که «وروگِرد» گونه دیگری از «بروگرِد» است که همان «بروجرد» می‌باشد، ولی بروجرد واقع در لرستان نباید با این «گروگِرد» خلط شود. 

6) مس 2/70/125، به جای خَرگاه «جیحون» آمده است. 

 

 


بنْدَهِش (در فارسی میانه «بندهشْن»، به معنای اصل آفرینش) یکی از مهمترین متون دینی ـ تاریخی زردشتی، به خط و زبان پهلوی است.


محتوای کتاب

[ویرایش]

این اثر عمدتاً درباره کیهان‌شناسی، با فصولی در تاریخ کیانیان و جغرافیای ایرانشهر، بر پایه متون اوستایی و گزارشهای پهلوی و منابع تاریخی، بخصوص خداینامه، در ۳۶ فصل است که مؤلف در دیباچه کتاب آن‌ها را به سه بخش اصلی و کلی تقسیم کرده است
۱) آفرینش اورمزد و دشمنی اهریمن.
۲) چگونگی آفرینش مادی و این جهانی از آغاز تا انجام.
۳) تاریخ و پیوند کیانیان و زیستگاههای آنان.
مهمترین و بلندترین فصل آن همان نخستین فصل است درباره چگونگی اورمزد و اهریمن و جدالشان با یکدیگر، و خلقت آفریدگان به صورت مینوی و مادی.

تاریخ تالیف

[ویرایش]

گردآوری و تألیف این کتاب احتمالاً در اواخر دوره ساسانی و تدوین نهایی آن در قرن سوم هجری یا دیرتر صورت گرفته است.
بعضی از فصول کتاب مانند مقدمه آن، افزوده بعدی شناخته شده است.

نام مولف

[ویرایش]

نام مؤلف اصلی آن دانسته نیست ولی نام مدوّن نهایی آن را در فصل مربوط به تبارنامه موبدان، به احتمال، فَرْنْبَغ دادِگی یا دادویه (دات ـ ویه یا دادگ) خوانده اند. 


نوشته های بازمانده

[ویرایش]

شمار نوشته های بازمانده پارسیگ (= فارسی میانه)، نسبت به آنچه در زمان ساسانیان بوده و بایستی بوده باشد بسیار اندک است.
فهرستی از آن‌ها و هم از سنگنوشته های بازمانده و بازیافته تا زمان خود را، گرد آورده است که بندهش، یکی از آنهاست.
وست آن را کمابیش دارای سیزده هزار واژه می‌داند.
البته این برآورد درباره بندهش کوچک یا بندهش هندی است.
صفت «هندی» یا «کوچک» هنگامی بدان افزوده شد که دو دستنویس کامل از این نامه (= بندهش) از ایران به هندوستان رسید؛ اینها را بندهش بزرگ (یا بزرگتر) یا بندهش ایرانی خواندند.
از دو دستنویس بندهش بزرگ، یکی را موبد خدابخش فرود آبادان در حدود ۱۸۷۰ میلادی برای هیربد تهمورس دینشاه، از یزد به بمبئی، و دیگری را در ۱۸۸۰ دستور تیرانداز برای همو از یزد بدانجا برد که هردو دستنویس به اختصار، به نام «تهمورس دینشاجی» ۱ TD و ۲ TD نامیده شده اند.
دستنویس دیگری نیزاز بندهش بزرگ در هندوستان بوده است که زمانی از آنِ مانکجی سهرابجی بِرنِر بوده و سپس به کتابخانه دستور هوشنگ جاماسپ جی راه یافته است و به نام او و به اختصار DH خوانده شده است. 

دستنویس TD۲ که کاملترین دستنویسهای بندهش ایرانی است، دارای ۰۰۰، ۳۶ واژه، و نزدیک به سه برابر بندهش کوچک است.
به گمان هنینگ، این کتاب در پایان دوره ساسانی نوشته شده و فصلهای پایانی آن،  چنانکه بیش‌تر دانشمندان هم برهمین عقیده اند، از افزوده های زمان عباسیان است. 


سرآغاز کتاب

[ویرایش]

سرآغاز کتاب هم، آنجا که از آمدن تازیان به بدی یاد می‌کند، بایستی از افزوده های همین زمان باشد.
نام این نامه در همه دستنویسهای ایرانی و هندی، بزرگ و کوچک، «بندهشن» آمده است.
نویسنده یا رونویس کننده بندهش بزرگ می‌نویسد: «به نیک جهشن و مروای خوب خواهم نوشت...این نوشته بندهشنی (را).» اگر بپذیریم که این نامه در زمان ساسانیان نوشته شده است، «بندهش» یا «بندهشن» نامی است که برای رونویس کننده دوران عباسی شناخته و معروف بوده است؛ و اگر آن را از دوران پس از اسلام بدانیم، نامی است که از آغاز بر آن نهاده شده و نیازی به نامهای دیگری مانند «زندآگاهی» به گزینش انکلساریا یا h ¦ i n § bunyas، جعل مک کنزی، برای آن نیست.
نامی که بهرام گور تهمورس انکلساریا برآن نهاده است (زندآگاهی) از این عبارت، که در بندهش کوچک و بزرگ آمده، برگرفته شده است : «آن (از) زندآگاهی نخست در بندهشنی هرمزد و پتیارگی گِنامینو (= اهریمن)...».
زندآگاهی، یا آگاهی از تفسیر اوستا، نامی است عام برای همه نوشته های دینی و داستانی بازمانده پهلوی.

← فصل دوم


فصل دوم بندهش نشان می‌دهد که نویسنده، منابع دیگری هم جز تفسیر اوستا در دست داشته و از راز دانشهای بابلی و یونانی و نظریه های پیش از دوران هخامنشی سود جسته است. 


← فصول دیگر


در فصلی دیگر که سخن از تبار و دودمان موبدان به میان آمده است،  نویسنده می‌گوید: «مادری که من از او زاده شدم دختر فره ماه (موبد) است»؛ و سپس پدران او را بر می‌شمارد و پس از آن می‌گوید: «همه موبدان دیگر که نامشان در خداینامه (آمده است) از همین دوده اند؛ و گویند از تخمه منوچهرند...» آنگاه کلماتی به این صورت نوشته است: که آوانوشته آن چنین است: nand ¦ a w X ¦ i y ¦ ud man farroba h ¦ i dag ¦ da = و من فرنبغ (ام) که خواننددادگی.
انکلساریا  و به پیروی از او مک کنزی (ایرانیکا، ذیل مادّه) و بهار  را که در هر سه نسخه بندهش بزرگ چنین نوشته شده است، «من فرنبغ» خوانده و او را مؤلف بندهش دانسته اند.
راهم که بایستی تحریفـی از دات و یـه باشد، مک کنزی، «جادگی» و بهار  «دادگی»، و «گشن جم» را هر دو «جوان جم» خوانده اند.
(هزوارش من) اگر آن را «من» بخوانیم، نباید به واژه پس از آن چسبیده نوشته می‌شد و در هیچ جای دیگر هم این صورت دیده نمی‌شود.
ازینرو می‌توان پنداشت که یا نام موبدی بوده است که با حروف «و» یا «ور» آغاز می‌شده است.
دوم اینکه، اگر این واژه را، «من فرنبغ» بخوانیم و «فرنبغ» را نام نویسنده بدانیم، ظاهراً بایستی پیش از آن‌که نامی از مادر خود ببرد، خود را می‌شناساند، اینچنین : «من فرنبغ پسر فلان پسر بهمان موبدم، مادر من هم از دودمان موبدان است.
» سوم اینکه: این فرنبغ (اگر چنین خوانده شود) می تواند نویسنده فصلهای پایانی بندهش باشد که در دوران اسلامی بدان افزوده شده است نه مؤلف اصل کتاب که ظاهراً چند سده پیش در زمان ساسانیان می‌زیسته است.

← بندهش بزرگ


بندهش بزرگ یا ایرانی با پیشگفتاری آغاز می‌شود که زبان و مضمون آن نشان می‌دهد که از افزوده های پس از اسلام است.
نویسنده پس از ستایش دادار دانا و توانا و همه ایزدان مینوی و گیتی می‌گوید: «خواهم نوشت به دستور (یا دستوری). .. سپندداد، ماه ونداد رستم شهریار...» (چنین است در متن پهلوی که تأثیر فارسی نو از آن آشکار است) و سپس از آمدن تازیان به ایرانشهر و تبهکاریهاشان یاد می‌کند.

فصول نامه پهلوی

[ویرایش]

این نامه پهلوی را سی وهفت فصل است، اینچنین :
۱) بندهشنی هرمزد و پتیارگی گنامینو.
۲) آفرینش روشنان (خورشید، ماه و ستارگان).
۳) چگونگی آفرینش آفریدگان برای نبرد.
۴) تازش اهریمن بر آفرینش.
۵) دشمنی و مخالفت دومینو (اهورا و اهریمن).
۶) زیج گیهان که چگونه اتفاق افتاد.
۷) نبرد آفریدگان گیتی در برابر اهریمن.
۸) چگونگی آفرینشها.
۹) چگونگی زمینها .
۱۰) چگونگی کوهها.
۱۱) چگونگی دریاها.
۱۲) چگونگی رودها.
۱۳) چگونگی وَرها (= دریاچه ها).
۱۴) چگونگی گوسپندان به پنج گونه.
۱۵) چگونگی مردمان.
۱۶) چگونگی زایشها از هر سرده (نوع).
۱۷) چگونگی اوروران (= گیاهان).
۱۸) (سروری) مردمان و گوسپندان و هرچیزی.
۱۹) چگونگی آتش .
۲۰) چگونگی خواب.
۲۱) چگونگی باد و ابر و باران.
۲۲) چگونگی خرفستران (جانوران زیان رسان).
۲۳) چگونگی انواع گرگ سروگان.
۲۴) آفریدگان و هدف از آفرینش آن‌ها.
۲۶) بزرگ کرداری ایزدان مینوی.
۲۷) دُشکنشی (بدکاری) اهرمن و دیوان.
۲۸) سنجش اندامهای تن آدمی با آفرینش جهان.
۲۹) سروران اقلیمهای هفتگانه.
۳۰) پل چینْود و روان گذشتگان.
۳۱) شهرهای نامی ایرانشهر.
۳۲) اقامتگاه کیان و آفتهایی که در آن وجود دارد.
۳۳) گزندی که در هر هزاره به ایرانشهر رسیده است.
۳۴) رستاخیز تن پسین.
۳۵) تخمه و پیوند کیان.
۳۶) دودمان موبدان.
۳۷) سال شمار (تا) تازیکان دوازده هزار سال.

فهرست چاپ بندهش کوچک و بزرگ

[ویرایش]

اینک فهرستی از چاپهای گوناگون بندهش کوچک و بزرگ و پژوهشهایی که دربارهة پاره ای از فصلها یا عبارتهای آنها شده است:
۱) ۱۷۷۱. انکتیل دوپرّون بندهش کوچک را به فرانسه ترجمه کرد. این متن بخشی از مجموعه دستنویسهای پهلوی است که از روی دستنویس K۲۰ در سال ۱۷۳۴ در سورت هندوستان نوشته شده و وی آنها را با خود به اروپا برده است.
۲) ۱۸۱۹. دستور اِدالجی دارابجی جمشیدجی جاماسپ آسا آن را به گجراتی ترجمه کرد.E. J. D. Jamas Asa، Bundehesht no Tarjumo، Bombay ۱۸۱۹.
۳) ۱۸۴۰. مولّر: پژوهشی درباره آغاز بندهش. M. J. Muller، Untersuchung ueber den Anfang des Bundahesh. Denkschrift d. Akad. der Wissenschaften، Munchen XVIII، Phil.-hist. Kl. Abhandl. ۳ (۱۸۴۰)، ۶۱۳-۶۴۴.
۴) ۱۸۵۱. وِسترگارد بندهش را با دو سنگ نبشته از شاپور نخست ساسانی چاپ کرد. N. L. Westergaad، Bundahesh Liber Pahlavicus vetustissimo codice Havnensi descriptsit duas inscriptiones regis Saporis Prima adjecit، Copenhagen ۱۸۵۱.
۵) ۱۸۵۴. هوگ: درباره زبان پهلوی و بندهش.
M. Haug Uber die Pahlavi Sprache und Bundahes ch. Gottingen ۱۸۵۴.
۶) ۱۸۵۷. اشپیگل: نخستین فصل بندهش.
F. Spiegel، "Das erste Kapitel des Bundahesch"، ZDMG، XI، (۱۸۵۷) ۹۸-۱۱۰.
۷) ۱۸۵۷. اشپیگل: فصل سی و یکم بندهش.
F. Spiegel، Das einunddreissigste kapitel des Bundehesch، ۱۸۵۷، ۴۳۳-۴۳۵.
۸) ۱۸۶۳. ویندیشمن: پژوهشهای زردشتی.
F. Windischmann، Zoroastrische studien: Abhandlungen zur Mythlologie und Sagengeschichte des alten Iran، ed. F. Spiegel، Berlin ۱۸۶۳، ۵۶-۱۲۰.
۹) ۱۸۶۳. ویندیشمن: جغرافیای بندهش.
F. Windischmann، Geographie des Bundahesch، Berlin ۱۸۶۳، ۱-۱۸.
۱۰) ۱۸۶۸. یوستی: برای نخستین بار تألیف با آوانوشت، ترجمه، واژه نامه.
F.Justi، Der Bundahesh،zum ersten Male herausgegeben، transcribiert، دbersetzt und mit Glossar versehen، Leipzig ۱۸۶۸.
۱۱) ۱۸۸۰. وِست: دستنویسهای بندهش.
E. West، Bundahish MSS. Asian Antiquary X، ۱۸۸۰.
۱۲) ۱۸۸۰. وِست: بندهش.
E. West، The Bundahish: Pahlavi texts، pt. ۱، The sacred books of the East، Oxford ۱۸۸۰.
(تجدید چاپ ۱۹۶۵)
۱۳) ۱۸۸۲. آندره آس: کتاب مینوی خرد و قطعه ای کهن از بندهش.
F. C. Andreas، The Book of Mainyo-i khrad، also an old fragment of the Bundahesh both in original pahlavi...، Kiel ۱۸۸۲.
۱۴) ۱۸۹۷. اونوالا: بندهش پهلوی.
M. R. Unvalla، The Pahlavi Bundehesh، Bombay ۱۸۹۷.
۱۵) ۱۹۰۱. مُدی: بندهش، متن، آوانوشت و ترجمه به گجراتی با پیشگفتار و یادداشتها.
J. J. Modi، Bundahishn، text، transliteration and translation in Gujarati، introduction and notes، Bombay ۱۹۰۱.
۱۶) ۱۹۰۲. مُدی: فصلی ترجمه نشده از بندهش.
J. J. Modi، "An Untranslated chapter of the Bundehes"، a paper read before the Bombay Branch RAS on the ۱st. Aug. ۱۹۰۱، Bombay ۱۹۰۲، BBRAS. XXI، ۴۱۹-۴۶۰، repr. in Asiatic Paper، I (۱۹۰۵)، ۲۱۷-۲۳۴.
۱۷) ۱۹۰۸. انکلساریا. تهمورس دینشاه: بندهش ( TD۲ ) با پیشگفتاری از بهرام گور تهمورس انکلساریا.
T. D. Anklesaria، The Bundahishn، being a facsimile of TD manuscript no.۲ brought from persia...، Bombay ۱۹۰۸.
۱۸) ۱۹۱۱. بارتولمه: پژوهشهای ایرانی میانه: ۲= دربارة متن انتقادی بندهش.
Ch. Bartholomae، "Mitteliranische studien، II. zur Textkritisch des Bundahisn"، ZDMG، (۱۹۱۱).
۱۹) ۱۹۱۸. مُدی. یادداشتی دربارة قدمت انسان، نظریة ایرانی دربارة آفرینش انسان.
J. J. Modi، "A note on the antiquity of man. An Iranian view of the creation of man"، Anthropological papers، II (۱۹۱۸)، ۱۱۸-۳۱۳.
۲۰) ۱۹۲۸. نوبرگ: سرودی دربارة زروان در بندهش.
H. S. Nyberg، "Ein Hymnus auf Zervan in Bundahis § n"، ZDMG، ۸۲، (۱۹۲۸)، ۲۱۷-۲۳۵.
۲۱) ۱۹۲۸. نوبرگ: خودآموز زبان پهلوی (فصل نخست و سوم بندهش ).
H. S. Nyberg، Hilfsbuch des Pehlevi، Uppsala ۱۹۲۸.
۲۲) ۳۱ـ۱۹۲۹. نوبرگ: فرضیة آفرینش و نجوم مزدایی.
H. S. Nyberg، "Questions de cosmogonie et de cosmologie mazdإennes"، Journal asiatique، (Apr.-June ۱۹۲۹)، ۱۹۳-۳۱۰، (July-Sept. ۱۹۳۱)، ۱-۱۳۴، (Oct.- Dec. ۱۹۳۱)، ۱۹۳-۲۴۴.
(و نیز در Acta Iranica، ج ۷، (۱۹۷۵)، ص ۷۵ـ ۳۷۸)
۲۳ـ ۱۹۳۱. کریستن سن: دستنویس ک. ۲۰ و ک ۲۰ ب.
A. Christensen، ed.، The Pahlavi codices k۲۰ & k ۲۰b، Copenhagen ۱۹۳۱ (codices Avestici et Pahlavici Bibliotheka universitatis Hafniةnsis vol. I)
(در شمار گنجینه های دستنویسهای پهلوی و پژوهشهای ایرانی دوباره چاپ شده است. ج ۴۸).
۲۴) ۱۹۳۱. کریستن سن: یادداشتهایی دربارة منابع بندهش.
A. Christensen، "Remarques sur les sources du Bundahis § n". in Actes du XVIII e congrةs international des orientalists، (۱۹۳۱: Sept. ۷-۱۲: Leiden)، Leiden ۱۹۳۲، ۱۰۰-۱۰۱.
۲۵) ۱۹۳۳. بیلی: بندهش، رساله دکتری (هنوز چاپ نشده ولی در دسترس پژوهندگان بوده است ).
H. W. Bailey، Bundahes § n، Thesis، Oxford ۱۹۳۳.
۲۶) ۱۹۳۵. مِسینا: افسانه و داستان و تاریخ در سنت ایرانی.
G. Messina، "Mito leggenda e storia nella tradizione Iranica"، Orientalia، ۴ (۱۹۳۵)، ۲۵۷ ff.
۲۷) ۱۹۳۶. کریستن سن: دستنویس پهلوی ک. ۴۳.
A. Christensen، The Pahlavi codex k.۴۳، Codices Avestici et Pahlavici Bibliotheca Universitatis Hafniensis ۱۹۳۶ (عباراتی از بندهش در بخش نخست )
(مؤسسة آسیایی دانشگاه شیراز آن را دوباره چاپ کرده است. گنجینة دستنویس های پهلوی و پژوهشهای ایرانی، ج ۵۷)
۲۸) ۱۹۴۲. هنینگ: بخش نجومی بندهش (فصل ۲).
W. B. Henning، "An Astronomical chapter of the Bundahishn"، JRAS، (۱۹۴۲)، ۲۲۹-۲۴۸.
۲۹) ۱۹۴۳. بیلی: مشکلات زردشتی در کتابهای سدة نهم / سوم هجری.
H. W. Bailey، Zoroastrian problems in the ninth century books. Oxford ۱۹۴۳.
(ترجمه و آوانویسی عبارتهای بسیاری از بندهش، در ۱۹۷۱ تجدید چاپ شده است )
۳۰) ۱۹۵۳. هارت من: گیومرت. (بخش ۳. منابع پهلوی )
S. S. Hartmann، Gayomart، Uppsala ۱۹۵۳.
۳۱) ۱۹۵۶. انکلساریا: بهرام گور تهمورس: زندآگاهی بندهش بزرگتر یا ایرانی. آوانویسی و ترجمه به انگلیسی.
B. T. Anklesaria، Zand A ¦ ka ¦ si ¦ h، Iranian or Greater Bundahis § n، transliteration، translation in English، Bombay ۱۹۵۶.
۳۲) ۱۹۶۳. موله: پرستش، اسطوره و کیهانشناسی در ایران باستان. (چند عبارت از بندهش در ص ۴۲۶، ۴۳۷، ۴۵۶)
M. Molإ، Culte، mythe et cosmologie dans l'Iran ancien، Paris ۱۹۶۳.
۳۳) ۱۹۶۴. مک کنزی: ستاره شناسی زردشتی در بندهش.
D. N. MacKenzie، "Zoroastrian astrology in the Bundahis § n"، BSOAS، ۲۷، (۱۹۶۴) ۵۱۱-۵۲۹.
۳۴) ۱۹۶۷. دوشن گیمن: شش آفرینش اصلی.
J. Duchesne-Guillemin، The six original creations، J. J. Zarthoshti Madressa centenary vol. ۱۹۶۷.
۳۵) ۱۹۶۷ (۱۳۴۵). مهرداد بهار، واژه نامة بندهش، تهران ۱۳۴۵ ش.
۳۶) ۱۹۶۸. مهرداد بهار، جغرافیای اساطیری جهان در ادبیات پهلوی، تهران.
۳۷) ۱۹۶۸. بویس: ادبیات فارسی میانه.
M. Boyce، "Middle Persian literature"، in Handbuch der Orientalistik، vol. ۴: Iranistik، Leiden ۱۹۶۸.
۳۸) ۱۹۷. پشوتن ک. انکلساریا: بندهش TD۱، با پیشگفتاری از م. نوّابی، تهران.
P. K. Anklesaria، The Bundahesh، being a facsimile edition of the manuscript TD۱، Tehran ۱۹۷۰.
۳۹) ۱۹۷۰. پشوتن ک. انکلساریا: دستنویس DH: بندهش و زند و وهومن یشت و بخشهایی از دینکرت، تهران.
P. K. Anklesaria، The codex DH، being a facsimile edition of Bundahesh، Zand-e Vohuman Yasht and parts of Denkart، Tehran ۱۹۷۰.
۴۰) ۱۹۷۰. آسموسن: فهرست میوه ها در بندهش.
J. P. Asmussen، "The list of fruits in the Bundahis § n"، in W. B. Henning memorial vol ume، ۱۴-۱۹.
۴۱) ۱۹۷۴. نوّابی: تطبیق سه دستنویس بندهش ایرانی.
M. Nawabi، "Concordences of the manuscripts of the Bundaheshn، TD۲، TD۱ & DH"، Memorial J. de Menasce، Louvain ۱۹۷۴، ۲۹۳-۳۰۳.
(نیز در مجموعة مقالات م. نوّابی ج ۱؛
گنجینة دستنویس های پهلوی و پژوهشهای ایرانی، ش ۵۰؛
و نیز در پیشگفتار ترجمة بندهش TD۲ از مهرداد بهار)
۴۲) ۱۹۷۴. وست: ادبیات پهلوی در بنیاد زبانشناسی ایرانی.
E. W. West، "Pahlavi literature"، in G rundriss der iranischen Philologie، vol. II، Berlin ۱۹۷۴، ۷۵-۱۹۰.
۴۳) ۱۹۷۸. ک. جاماسپ آسا. و م. نوّابی: دستنویس TD۲، بندهش ایرانی، روایات امید اشاوهیشتان و جز آن بخش نخست.
مؤسسة آسیایی شیراز. گنجینة دستنویس های پهلوی و پژوهشهای ایرانی، ش ۵۲ (با پیشگفتار)
۴۴) ۱۹۷۸. ک. جاماسپ آسا ـ م. نوّابی: بخشهایی از بندهش هندی و فصلی از شایست نشایست. دستنویس ۴۹. MU گنجینة دستنویس های پهلوی و پژوهشهای ایرانی، شیراز، ش ۳۷ (با پیشگفتار)
۴۵) ۱۹۸۰. اشمید: دسته بندی باستانی ایرانی جانوران.
Hans-Peter Schmidt، Ancient Iranian animal classification: Studien zum Indologie und Iranistik، Heft ۵/۶، Festschrift Paul Thieme Reinbek، ۱۹۸۰.
۴۶) ۱۹۸۶. چوکسی: فهرستی تفسیری از بندهش بزرگتر یا ایرانی TD۲.
J. K. Choksy، An Annotated index of the greater or Iranian Bundahiیn، TD۲ Studia Iranica ۱۵.۲، ۱۹۸۰، ۳۰۳- ۳۴۲.
۴۷) ۱۹۸۹. رقیه بهزادی، بندهش هندی، متنی به زبان پارسی میانه، تهران ۱۳۶۸ ش.
۴۸) ۱۹۹۰. هولتگارد: فصل نخست بندهش.
A. Hultgard، "The first chapter of the Bundahis § n remarks on the text and composition"، in Proceedings of the First European Conference of Iranian Studies، Rome ۱۹۹۰. Old & Middle Ir. st.، ed. Gh. Gnoli، ۱۶۷-۱۹۰.
۴۹) ۱۹۹۰. بندهش، ترجمة مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ ش.
۵۰) مک کنزی: بندهش. در د.ایرانیکا.
D. N. MacKenzie: Bundahis § n. in Encyclopaedia Iranica.

فهرست منابع

[ویرایش]

(۱) بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.
(۲) جهانگیر تاوادیا، زبان و ادبیات پهلوی (فارسی میانه)، ترجمه سیف الدین نجم آبادی، تهران ۱۳۴۸ش.
(۳) احمد تفضّلی، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، چاپ ژاله آموزگار، تهران ۱۳۷۷ش.

پانویس

[ویرایش]
 
۱.↑ بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ج۱، ص۶، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.
۲.↑ احمد تفضّلی، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، ج۱، ص۱۴۱، چاپ ژاله آموزگار، تهران ۱۳۷۷ش.
۳.↑ جهانگیر تاوادیا، زبان و ادبیات پهلوی (فارسی میانه)، ج۱، ص۹۴، ترجمه سیف الدین نجم آبادی، تهران ۱۳۴۸ش.
۴.↑ بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ج۱، ص۷، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.
۵.↑ بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.
۶.↑ بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ج۱، ص۲۲۹ـ۴۸۰، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.
۷.↑ بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.
۸.↑ بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ج۱، ص۲۰۳، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.
۹.↑ بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ج۱، ص۱۵۳ـ۱۵۴، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.
۱۰.↑ فصل ۳۶، ص ۲۰۴، بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.
۱۱.↑ بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ج۱، ص۱۵۴، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.
۱۲.↑ بندهش، (گردآوری) فرنبغ دادگی، ج۱، ص۱۵۴، ترجمه مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹ش.


منابع

[ویرایش]


رده‌های این صفحه : ادیان و مذاهب | زرتشت | کتب زرتشتی

 پوشیده نیست که هر طلوعی را زوالی و هر شرفی را وبالی و هر نزولی را انتقالی مقدر است. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 57).

۱۴۰۰ فروردین ۱۸, چهارشنبه

 

آب رکنی از جمله آب هایی است که از روزگار باستان تا کنون، روان و تن خسته ی مسافران تنگ الله اکبر را آرامش می بخشد.

حافظ درباره ی این آب سروده است:

فرق است ز آب خضر که ظلمات جای اوست

تا آب ما که منبعش الله اکبر است.

خوشا شیراز و وضع بی مثالش

خداوندا نگهدار از زوالش

ز رکن آباد ما صد  لوحش الله

که عمر خضر می بخشد زلالش

کاریز رکنی در سال ۳۳۸ هـ.ق به فرمان رکن الدین حسین دیلمی فرمانروای آنزمان پارس در ۱۲ کیلومتری شمال شیراز احداث و از آن جا به سوی شهر راهی شد. در روزگار زندیه، آب رکنی را به درون شهر کشیدند و همه ی مردم شیراز از آن بهره مند شدند. تاریخ نگاران درباره ی گوارایی این آب، چه زیبا نوشته اند.

ادوارد براون می نویسد:

از دیدن آب رکنی لذت بردم. آب زلالی که از سرچشمه ی کوهستانی رکن آباد بیرون می آید چشم را، و صدای ریز شش گوش را، نوازش می دهد. من نیامده بودم که آب رکن آباد را برای خود او دوست بدارم زیرا می دانستم که جز مشتی آب چیز دیگری نیست. رکن آباد را برای این دوست داشتم که نام او با چیزهای دیگری که من دوست می داشتم قرین و شاید مشابه بود. زیرا هر کس که حافظ را دوست بدارد طبعاً شیراز و رکن آباد را دوست دارد و حتی به باور من اگر کسی حافظ را هم دوست نداشته باشد نمی تواند از دوست داشتن رکن آباد خودداری کند، زیرا این نهر بر اثر اندیشه و قریحه ی یک شاعر (حافظ) جزء آثار جاویدان طبیعت شده است...».

در دهه های گذشته، باغ داران و کشاورزان، از آب رکنی برای آبیاری کردن زمین های خود بهره می بردند و در چند سال گذشته سازمان فضای سبز شیراز با کشیدن  نهر و آب راهه، این آب را دوباره به تنگ الله اکبر رسانده است. سرچشمه ی آب رکنی در جایی بالاتر از پاسگاه پلیس راه شیراز- مرودشت می باشد که در چند سال گذشته به کوشش سازمان جهاد کشاورزی فارس، در آن جا کارهای خوبی برای سرگرمی مردمان انجام شده است. کارهایی هموچون کاشت درخت، سکوسازی، سنگ چین کردن جوی آب.

 چشمه ی رکنی شیراز

  • بازدید: 1943

 ای جَسته دی ز دستَت فردا بدست تو نِه

فردا درود باید تخمی که دی بِکِشتی

ناصرخسرو

 سلام جناب مهدی خان گرامی.  مدتی است از شما خبری ندارم.  امید که خود و خانواده خوب و خوش باشید.  به امید دیدار.

***********

با سلام خدمت شما با کمال تاسف مهدی در روز ۴فروردین مارا تنها گذاشت و رفت اندوه بزرگی هست نمی دانم چی بگویم

***********

لا اله الا الله.  پناه بر خدا که فقط او می داند پس از خانواده اش چه بار غمی بر دلم افتاد.  تنها دوست براستی رفیق گرمابه و گلستان که داشتم.  دریغ از مهدی. دریغ از حال و روز ما اصطلاحا زندگان.  دریغ از زندگی بدون آن نازنین مرد برای خانواده اش و دوستانش.  پناه بر خدا.  گرچه آدمی تخم مرگ است و بذری که میوه نهائی اش جز مرگ نیست با این همه هر فقدانی در هر سن و سال دردناک است.  دریغ از آن خنده ها و شوخی ها.  خداوند بزرگ به شما و مریم خانم و آقا پسرها و عروسان و داماد و نوه ها و خواهر گرامی شان صبر دهد این فقدان توان فرسا را.  خدمت همه تسلیت گفته دعای صبر و تحمل دارم. روحت در آرامش باد گرامی یار حق شناس دیرین.  خدایا صبری ده آخر...

************

ساز دل کوک نیست ،

خنده هایش 

 نت‌های موسیقی گوش نواز زندگی ما بود

خانه چه بی صدا شد

جایگاه ابدیش سبز و روشن باد

از همه دوستان و آشنایان که ما را در تحمل این سفر همراهی کردند سپاسگزاریم

به قول آن عزیز رفته

"برقرارباشید"


۱۴۰۰/۱/۱۳

**************

جامی است که عقل آفرین میزندش


صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش


این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف


می‌سازد و باز بر زمین میزندش

 اگر زیرکی با گلی خو بگیر

که باشد بجا ماندنش ناگزیر

نظامی