۱۴۰۵ شهریور ۱۶, دوشنبه

كالنجرقلعه ایست که نیل بسیار از او خبرد در هند، عنصری گوید: بلفظ هندو کالنجر آن بود معنیش که آهن است و بدو هر دم از فساد خبر. تو آن شهی که ز بهر غزات رایت تو به سومنات رود گاه و گه به کالنجر. فرخی.

 كالنجرقلعه ایست که نیل بسیار از او خبرد در هند، عنصری گوید:

  بلفظ هندو کالنجر آن بود معنیش

که آهن است و بدو هر دم از فساد خبر

مطلوب است  شرح معانی این قطعه و  لغات پیشا اسلامی، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟    

  شرح و معنی قطعه


«کالنجر» نام قلعه‌ای بسیار استوار و مشهور در هند (ایالت اوتار پرادش امروزی) است که در متون کهن فارسی و عربی به استحکام و عظمت یاد شده است. ابوالحسن منوچهری دامغانی یا ابوالفضل بیهقی (یا به نقل منسوب به استاد فرخی و عنصری در لغت‌نامه‌ها) در این بیت به ریشه نام و توصیف آن اشاره می‌کند:

  • مصرع اول: به زبان هندی (پراکریت یا سانسکریت) به این دژ «کالنجر» می‌گویند.

  • مصرع دوم: معنی آن این است که قلعه همچون آهن سخت و نفوذناپذیر است و از فرط استحکام، با وجود گذشت زمان و حوادث روزگار (فساد به معنای کهنگی و زوال)، همچنان پابرجا و استوار باقی مانده است.

بررسی لغات و ریشه‌شناسی پیشااسلامی

  • کالنجر (Kalanjara): واژه‌ای با ریشه هندواروپایی/سنسکریت (انیرانی). در اساطیر هندی، این نام با شیوا (کالنجره) و مکان‌های مقدس پیوند دارد. این واژه مرکب از کالا (زمان/مرگ) و ریشه مرتبط با فرسودن یا گذر است؛ یعنی مکانی که زمان بر آن چیره نمی‌شود.

  • آهن: واژه‌ای اصیل ایرانی. در پارسی باستان به صورت آدرتا- یا معادل‌های اوستایی اسان (asān به معنی سنگ/صخره سخت) و در پهلوی ساسانی به صورت آهنگ (āhan) نگاشته شده است.

  • فساد: واژه‌ای عربی (دخیل در فارسی دری)، اما در متون کهن به معنای زوال، کهنگی و تباهی به کار رفته است. معادل پهلوی آن برای تباهی و دگرگونی، واژه پَدیواک یا گناه‌گاری بوده است.

نگارش واژگان منتخب به خط پهلوی (ساسانی/کتابی)

از آنجا که خط پارسی باستان (خط میخی کتیبه‌های هخامنشی) پس از سقوط هخامنشیان منسوخ شد، واژه‌های این قطعه (مانند آهن) در دوران میانه به خط پهلوی کتابی (سجزی) به شرح زیر نگاشته می‌شده‌اند:

  • واژه آهن (در پهلوی: āhan):
    با حروف پهلوی شامل الف، هـ، نون به صورت پیوسته (𐭠𐭧𐭭) نوشته می‌شود.

  • واژه دژ / قلعه (معادل مفهوم کالنجر در پهلوی: diz):
    با حروف دال و زای پهلوی (𐭃𐭩𐭆).

چه ویژگی خاصی از قلعه‌های باستانی هند در ادبیات دوره غزنوی توجه شما را جلب کرده است؟    

/////////////

کالنجر. [ ل َ ج َ رَ ] (اِخ ) نام قلعه ای است در هندوستان که نیل از آنجا آورند. (برهان ) (از آنندراج ) (تحقیق ماللهند ص 99). نام قلعه ای است به هند که نیل از آنجا آورند. (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی) (اوبهی). و نیل چیزی است که بدان چیزها رنگ کنند. (برهان). شهری است در مشرق بنارس. قلعه ای است در مولتان، و محمود غزنوی آن قلعه را گشود :
تو آن شهی که ز بهر غزات رایت تو
به سومنات رود گاه و گه به کالنجر.

فرخی.


برسد قافیه ٔ شعر بپایان نرسد
گر بگویم که چه کرد او به بت کالنجر.

فرخی.


گهی باشد صهیل اسب او در خاک ترکستان
گهی باشد سلیل تیغ او در حد کالنجر.

عبدالواسع جبلی.


و در مستی او را بگرفت و به قلعه ٔ کالنجر محبوس کرد و هفت سال در حبس بود و هم آنجا وفات یافت . (تاریخ گزیده ص 435). چون قوتی بهم رسانید نزد اعظم همایون که در آن ایام قلعه ٔ کالنجر محاصره داشت معتبران را فرستاد که شما به جای پدر و عم من اید. (تاریخ شاهی ص 69). و هرکس از امرا به زیادتی جاگیر و ادرار سرفراز گشت . سرانجام مهام سلطنت داده ، رایات جاه و جلال به جانب قلعه ٔ کالنجر در حرکت آمد. (تاریخ شاهی ص 133). در آن وقت همایون پادشاه بقلعه ٔ کالنجر تشریف داشتند. چون خبر طغیان افغانان شنیدند عنان توجه بدفع آن طایفه معطوف داشتند. (تاریخ شاهی ص 184). چون شش سال و پنج ماه از عهد او برآمد خواص خان را بجهت نرسنگ دیو به ندیله فرستاد که او را به خدمت بیاورد. او گریخته به راجه ٔ کالنجر پناه برد. خواص خان چندانکه به راجه ٔ کالنجر مراسلات نمود او بدادن راضی نشد. (تاریخ شاهی ص 228).

////////////////

  کالنجر. [ ل َ ج َ ] (اِخ ) قلعه ای بوده است در جنوب جمنا از شعب گنگ و در جنوب غربی شهر اﷲآباد کنونی . و این کالنجر غیر از قلعه ای است که بهمین نام در کشمیر بود و سلطان محمود وزیر خود احمدبن حسن میمندی را درآنجا محبوس ساخته بود. (مقاله ٔ نصراﷲ فلسفی تحت عنوان فتح سومنات ، مجله ٔ مهر سال اول شماره ٔ 4 ص 284).   

//////////////////////

     صهیل . [ ص َ ] (ع اِ) بانگ اسپ. (منتهی الارب). آواز اسب. (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات). شیهه. شنه. صهال. || (مص) بانگ کردن اسب. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی) (دهار):

کوس تو کرده ست بر هر دامن کوهی غریو
اسب تو کرده ست بر هر خانه ٔ ریگی صهیل.

فرخی.


در زغن هرگز نباشد فن اسب راهوار
گرچه باشد چون صهیل اسب آواز زغن.

منوچهری.


از آنکه آتش تیغو صهیل مرکب تو
دو چشم حاسد کور و دو گوش کر دارد.

مسعودسعد.


صریر خامه ٔ مصری میانه ٔ توقیع
صهیل ابرش تازی میانه ٔ هیجا.

خاقانی.


ز انبوه مرد و صهیل ستور
جهان را شده گوش کر چشم کور.

نظامی.

//////////////

سلیل . [ س َ] (ع اِ) فرزند. بچه . (غیاث) (آنندراج) (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). بچه. (ناظم الاطباء). || شتربچه ٔ نوزاده. (آنندراج) (منتهی الارب). بچه ٔ ناقه در آن ساعت که بر زمین آید پیش از آنکه بدانند که نر است یا ماده و آنرا سلیل خوانندو خوار گویند. (تاریخ قم ص 177). || اسب کره. || بچه که بی ماسکه و بی سلا متولد شود. || (ص ) شمشیر برکشیده شده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) : و محاربت آغاز نهاد، چنانکه از سلیل سیوف و صهیل خیول و نعره ٔ خیلان و گردان . (جهانگشای جوینی). || (اِ) مغز است. (منتهی الارب) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مغز حرام . نخاع. (فرهنگ فارسی معین). || شراب ماردیا شراب خالص. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || کوهان شتر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). || جای رفتن آب در وادی پا میانه ٔ وادی. || آب بینی. || وادی فراخ دور تک درخت ناک. || درخت سلم. || درخت طلح ناک. (منتهی الارب )(آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، سلان. (ناظم الاطباء).