۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

ساقی، باده، انس و ... پیرانه سر

ساقی غم من بلند آوازه شدست
سر مستی من برون ز اندازه شدست
با موی سپید سرخوشم ؛ کز می تو
پیرانه سرم ؛ بهار دل تازه شدست


معنی چند از اصطلاحات عرفانی

مقدمه:
در هریک از مشرب های فکری چه خاص ، چه عام، واژه ها مبین مقصود و منظور گوینده آن مسلک و مرام دریافت شود.

اولین گام در درک معانی و مفاهیم واژه های هر مسلک و مکتب ، آشنایی و فهم کلمات و عبارات مورد استعمال در ادبیات شفاهی و بویژه مکتوب آنان است.

اینکه روی ادبیات مکتوب و مستند تاکید گردید به جهت آنست که گاه در گفتارهای شفاهی گوینده در صدد تمثیل مقاصد و اغراض خود است که میتوان به قول های متداول و معمول در عبارات روزانه تعبیر کرد اما در بخش کتابت و نوشتاری این قضیه شکل خاصی به خودش می گیرد و آن گفتار بر اساس سبک و سیاق خاصی است که اگر مخاطب یاشنونده کمترین آگاهی از آنچه قصد متکلم تفهیم آن را دارد نداشته باشد نه تنها چیزی عایدش نخواهد شد بلکه چه بسا در قلب و درگگونی آنچه گفته شده یا شنیده نیز صاحب اثر باشد بخصوص در نقل روایات.

ادبیات عرفان و تصوف نیز چنین است. اشتراکات لفظی آن با بخش فلسفه در تشریح پایه های اعتقادی و استفاده از گفتار منظوم و مسجع در زیبا بخشی کلام نمونه های این سبک ازگفتار است.

کلام صوفیه مبتنی بر خلاصه گویی و کلی گویی و در رمز و راز سخن گفتن است اما شوریدگی کلام آنان در اشعار و یا اقوال موزون اینان همواره متمایز از آنچه بوده که در قالب نیت های مجازی به تقریر در آمده.

حدیث می و مطرب و مستی و گل و بلبل و زلف و گیسو و یار و شب و وصال و هجر ... تا خم ابرو و قبله دل و خال لب همه و همه توصیفی زیبا و دل انگیز از مشاهدات روحانی صوفیان و عارفان و اهل دل دارد که سعی کرده اند این واژه ها را بصورت کنایه و استعاره و گاه تشبیه به کار برده تا ضمن ادای حق مطلب به حفظ جنبه اسرار گونه این باورها نیز خدمتی کرده باشند.

ضمن اینکه اشاره به این نکته هم بشود فرهنگ ایران فرهنگ شادی و عشق و مستی بوده و ایرانیان در دوره های تاریخی تا قبل از اسلام بواسطه آنکه کمتر درگیر تهاجمات خارجی و قتل و غارت مهاجمان بودند از شور و شادی و شعف خاصی برخوردار بودند و کشور گل و بلبل مصداق این خصیصه بوده اما بعد از پذیرش اسلام و تنگ نظری هایی که خلفای اسلامی بنام اسلام و شرع بر ایرانیان فهیم و صاحب فرهنگ روا داشتند و ناملایمات تاریخی که بر روح و روان ایرانیان اثری عمیق گذاشت کم کم این فرهنگ شادی فروکش کرد اما هیچگاه از بین نرفت و بسیاری از شعرا و ادبای ایران ضمن حفظ این فرهنگ در خلوت و بیان آن در اشعار خود سعی در به جریان انداختن دوباره این شور و مستی در شریانهای اجتماعی داشتند که موفق هم بودند و مورد استقبال عموم قرار گرفت.

آنچه در این بخش بعنوان اصطلاحات تقدیم مخاطبان میشود گزیده ای از انبوه کلمات و عبارات است که در متون عارفانه و صوفیانه با آن مواجه میشویم و بر اساس آنکه سطح هدفمندی سایت عمومی تعریف شده است آن بخش از کلمات انتخاب شده اند که ضمن کاربرد بیشتر آنها در این دسته از متون ، مبنای فهم سایر عبارات عارفان و صوفیان و اشعار آنان می باشد و مدخلی است در ورود به حریم اهل دل.


منابع مورد استفاده بخش اصطلاحات:

1-فرهنگ اصطلاحات دکتر جوادنوربخش ( دوره 8 جلدی)

2-فرهنگ اصطلاحات عرفانی دکتر سجادی

آب حیات : چشمه ایست در ظلمات که هر کس از آن بنوشد زندگی جاوید پیدا میکند.کنایه از چشمه عشق ومحبت است.

آب حیوان : تابش انوار وتجلیات الهی را گویند.

آغوش : دریافت رموز واسرار الهی را گویند.

آن : حد فاصل میان گذشته و آینده.

آینه : قلب انسان کامل است.

ابد : امتدادزمان در طرف آینده است و در نزد اهل تصوف ابد وازل از صفات و ویژگیهای حق تعالی است. فرق ابد و ازل در آنست که ازل را آغاز ی نیست و ابد را پایان.

ابر : نزد صوفیان ابر حجابی است که سبب وصول شهود باشد بواسطه کوشش واجتهاد.

اجابت : عهد وپیمان بنده است با حق.

اشاره : خبر دادن از مراد است بدون عبارات والفاظ.

امتحان: بلایی از جانب حق تعالی بر دل سالک تا غیر حق را از دل او پاک کند.

انس: اثر مشاهده جمال الهی است در دل سالک. انس اعتماد به خدا و آرامش به او واستعانت از اوست.

باده: عشق صوفیان مبتدی را گویند. عشقی که ضعیف است و این برای عوام نیز در ابتدای سلوک موجود است.

باده صافی: عشق بی آلایش است. عشقی خالی از هر عیب ونقص. فارغ از لذت وصل یا درد دوری وحرمان

باد صبا : عبارتست از نفخات رحمانیه از جانب مشرق روحانیات. اشاره به نفس ودم رحمت خداوند است.

بار امانت : مراد از امانت تکلیف و عهد و پیمان الهی است.

باران : کنایت از فیض حق تعالی است و رحمت اوست که از عالم غیب بر جهان امکان صادر میشود و ممکنات بر حسب مراتب ومیزان استعداد خود از آن بهره مند میشوند. غلبه عنایات الهی نیز میباشد.

باغ : جهان خرم روحانی است.

بال : نزد صوفیه روشنایی قلب و نرانی شدن آن بواسطه علوم ومعارف الهی است.

بت: مقصود ومطلوب را گویند.

بتخانه: دل عارف کامل است و نیز اشاره دارد به عالم جبروت.

بتکده: باطن عارف کامل که در آن ذوق وشوق معارف الهیه بسیار باشد.

بحر : مقام ذات و صفات بی نهایت حق است که تمامی موجودات به مثال امواج این دریای نامتناهی هستند.

بقاء: نسبت فرد است به حق. بقا نام است برای آنچه باقی وپایدارماند بعداز فناشواهد وسقوط آن.

بلاء : امتحان حضرت دوست است که هرچقدر این بلا زیاد شود گویای قربت ونزدیکی او به حق است.

بوسه : فیض وجذبه باطن است.

پرده : حجاب میان عبد ومعبود است. به مانع میان عاشق ومعشوق هم اشاره دارد.

پیاله: تعین های هستی میباشد که همه آنها آینه حق هستند. کنایت از محبوب نیز میباشد. صفای ظاهر وباطن که هرچه در او باشد عیان میگردد.

پیر : دوستی حق را گویند وقتی که طلب وخواستن به تمام وکمال باشد از آن جهت که استحقاق این دوستی را دارد. به معنای مرشد ومراد نیز هست.

پیرخرابات: منظور محبوب است که جز خدای نیست.کاملان و راهنمایان طریقت.

پیرمغان: پیر طریقت و مرشد کامل.

پیرمیکده: پیر طریقت است که بدان پیر میخانه نیز گویند.

پیمانه : تعبیر دیگریست در بیان دل سالک وصوفی.

تواجد: طلب وجد نمودن است. اظهار حالت وجد وشادی روحانی است بی آنکه وجدی باشد بدانگون که فرد در مثال افراد واجد باشد برای کسب فیض.

تجلی : نور مکاشفه است که از حضرت حق بر دل عارف ظاهر میگردد و دل را میسوزاند و سالک را مدهوش میگرداند.

تسلیم: رها کردن تدبیر به اختیار خویش است و استقبال از قضا الهی به رضایت.

توفیق : جریان امور است بر وفق مراد و میل حق و حقیقت و فراهم آمدن اسباب کار است. توفیق موهبت الهی است که نصیب هر کس شود وی را به آنچه میخواهد میرساند.

توکل: متکی شدن به حق و از خود و خلق نظر برداشتن است .دلبستگی و اعتماد کامل است به پروردگار

جام: اشاره دارد به دل صوفی. عالم هستی را نیز به جام تعبیر میکنند چون فیض حیات را از صاحب حیات دریافت کرده است.

جان : روح انسانی است . کنایت از نفس رحمانی وتجلیات حق است.

جان افزا : بقا و ماندگاری سالک است به این صفت و فنا در وی راه ندارد.

جبروت : حدفاصل میان جهان ملک وملکوت را گویند.

جذبه: نزدیک شدن انسان است به تقریب عنایت الهی. سالک به حضرت حق به مقتضای عنایات حق نزدیک میشود بدون رنجش وسعی خودش.

جرس: خطابیست از سر قهر.

جرعه: تجلی وجودی را گویند. اسرار مقامات وجمیع حالات که در سیر وسلوک از سالک پوشیده است.

جلال: ظاهر کردن بزرگی وبی نیازی معشوق است از جهت ابراز بی نیازی از عاشق ونفی غرور وی و بیان استغنا وتوانگری معشوق.

جلوه:انوار الهی را گویند که بر دل سالک تابیده میشودو او را واله وشیدا میکند.

جمال: ظاهر کمالات معشوق است تا رغبت و طلب عاشق را زیاد کند.

جور : منع کردن و باز داشتن سالک را از سیر و سلوک میگویند.

جهالت : در نزد عرفا کنایه از مرگ دل است که حقایق را درک نمیکند.

چراغ دل: دل روشن به نور معرفت را می گویند.

چشم : در اصطلاح صوفیه جمال را گویند وهمچنین به دیده الهی نیز تعبیر میشود.

چشم جادو: جذبات الهی است.

چشم خمار : کنایه از پنهان کردن تقصیرات وکاستی های سالک است بر روی سالک از جانب حضرت دوست.

چشم مست : سر الهی وجذبات حق است.

چله : مدت خلوتی است که صوفی به فرمان پیر ومراد و شیخ خود به سر میبرد که غالبا چهل روز است اما منحصر به ایام اربعین نیست.

چنگ: دست یافتن به کمال شوق وذوق است.

چهره :عبارتست از تجلیات حق بر سالک در حال غیبت .

حال: واردی است که بر دل سالک بی اختیار وبدون کسب به سبب طاعات واذکار و اورادفرود می آید.

حجاب: آنچه بین صوفی وحقیقت است.مانع میان عاشق ومعشوق. حجاب گاهی معارف ذهنی است و گاه کشف وشهود وگاهی هستی خود صوفی .

حرم : مقام بیرنگی و بیخودی است.

حریف: هم شان و هم مقام وهم پیاله. به معنای معاشران نیز آمده است.

حضور : در اصطلاح عرفا غیبت از خلق است. به مقام وحدت نیز گفته میشود.

حق: به معنی سزاوار و درست و واجب کری است . نامی است از اسماءالهی و نزد اهل تصوف ذات خداوند است. به معنای ثابت نیز آمده و همچنین مطابقت با واقعیت وحقیقت نیز هست.

حقیقت: امریکه بطور قطع ویقین ثابت شده باشد. از نظر صوفیه غیر خدا حق تعالی هیچ چیز وهیچ کس به یقین ثابت نیست پس حقیقت جز خدا نیست.

حلقه: نشستن صوفیان در مجلس برای ذکر و سماع.

حلول : فرود آمدن چیزی در غیر خود.

حیرت: سرگردانی است و در اصطلاح اهل دل امریست که بر فلب عارف وارد میشود هنگامی که در حالت تامل وتفکر هستند ومانع بر ادامه آن میگردد.

خال : نقطه وحدت حقیقی است. در اصطاح صوفیه اشاره به مبداء ومنتهای کثرت میباشد. به معنای ظلمت معصیت نیز آمده که به علت کم بودن طاعت انسان که مانع وحاجب میان او وانوار الهی است.

خاطر : عبارتست ازخطابی که به قلب سالک وارد میشود و این ممکن است الهی و یا شیطانی باشد بی انکه در قلب وی باقی بماند وماندگار شود.همچنین به وارد غیبی که بدون سایقه تفکر وتامل پیدا شود نیز گفته میشود.

خانه دل : قلب انسان است اما نه این قلب واقع در سینه .

خرابات: شرابخانه.در اصطلاح عبارت از خراب شدن صفات بشریت و فانی شدن وجود جسمانی است.

خراباتی: فانی مطلق است که وجود اضافی او در وجود مطلق خدا و ذات حق فنا شده باشد.

خرقه : علامت سر سپردن صوفی است به شیخ طریقت و در حقیقت نشانه تسلیم بود به خدای تعالی.

خشوع: به پا خواستن دل در پیشگاه حق برای فرمانبری توام با خاکساری. درهم شکستن بت غرور .

خضر: پیر مکمل کامل را گویند. کنایه از بسط نیز هست.

خلوت: صوفی محلی را خالی از غیر اختیار کند. محادثه سر است با حق به نحویکه دیگری در آن مجال و فرصتی نیابد.

خم: اشاره دارد به واحدیت ومقام جمع را نیز گویند.

خمار: به شد حرف م . اشاره است به خدای تعالی و همچنین سالک صاحب شهود.

خمار: به ضم حرف خ . بازگشت سالک از مستی وحدت به کثرت را گویند. عاشق سرگردان.

خمر: غلبه عشق بر دل صوفی است که رسوایی به بار آورد

خوف : شرم از گناه گذشته و رسیدن مکروهی در آینده. اشاره دارد به مطالعه مستمر ومدام دل.

درد: حالتی را گویند که از محبوب صادر شود و محب ودوستدار طاقت آنرا ندارد.

دست افشاندن: اشاره دارد به دست ازدنیا وآخرت برداشتن در راه معشوق.

دست زدن- کف زدن: محافظت ومراقبه وقت را گویند.

دف: طلب معشوق برای عاشق را گویند. طلبی که مقرون به شوق باشد.

دم: نفخه الهی است که تعبیر به نفس الرحمن میشود.

ذکر: در اصطلاح صوفیه یاد حق است خواه به زبان و خواه به دل

رباب: ندای ارجعی که از محبوب به گوش محب وسالک می رسد.

رجا: آرامش دل به نیکی وصدق وراستی وعده. چشم داشتن به خیر حق که صاحب خیر است.

رضا: شادی دل است به تلخی قضا خارج شدن سالک از رضایت نفس است و وارد شدن به رضای حق.

رطل: پیاله شراب وجام می عشق الهی

رقص: شادی وفرح روح.

رنج: وجود امری را گویند که بر خلاف ارادت دل باشد.

ریاضت: ترک لذات نفس است و تهذیب اخلاق نفسانی وتبدیل صفات زشت ونکوهیده به حالات پسندیده.

زلف : کنایه از ظلمت وکفر است.

ساغر: اشاره به دل صوفی است که می وصال ومحبت در آن ریخته میشود.

ساقی: اشاره دارد به محبوب مطلق و پیر طریقت. رساننده فیض که شراب عشق را به عاشقان خود میدهد.

سالک: سیر کننده بسوی خدا و متوسط بین مبدا ومنتهی مادام که در سیر است.

سبو: اشاره دارد به تعینات ویژه من ومای اعتباری انسان. کنایت از جام می وحدت که از منبع فیض مطلق به هرکسی سهمی داده شده است.

سر: به شد حرف ر.لطیفه ایست که در قلب به ودیعه نهاده شده مانند روح و آن محل مشاهده است.

سکر: غیبتی که به دنبال واردی قوی حاصل گردد و موجب شادی وطرب صوفی شود. مستی روح از طراوت مشاهده.ترک قیود ظاهری وباطنی وتوجه صرف به حق.

سلوک: طی مدارج خاص را گویند که سالک همواره باید طی کرده تا به مقام وصل وفنا برسد.

سماع: حالی است که بر اثر آوازی خوش یا نغمه دلکش صوفی را از دست بدهد و از خود بیخود کند.

شراب: افراط محبت یا کمال معشوق را گویند.

شرک: توجه به غیر خداست.

شهود: رویت و دیدن حق است با دیده ی حق.

صحو: به هوش آمده سالک از حال سکر.

صنم: یار ودلدار و محبوب است. گاهی اوقات نفس هم با این تعبیر خوانند.

طرب: انس با حق تعالی است . سرور و شادی محض دل در آن.

طریقت: مجموعه آدابی واعمال قلبی و قالبی که صوفیان زیر نظر پیر طریقت برای نیل به حقیقت انجام دهند.

عزلت: بیرون آمدن از اختلاط با خلایق و قطع علایق است .

عود: اشاره دارد به عشق تمام وکمال و شوق وشیفتگی.

عیش: دوام حضور است وفراغت آن به تمام وکمال معنی.

غفلت: پیروی از نفس است در آنچه می طلبدو همچنین دوری سالک است از ذکر.

فقر: عدم تملک ومالکیت صوفی است تا چیزی را به خود اضافه کند آنچنان که از خود فانی شود وبه خدا رسد.

فنا: فانی شدن سالک در صفات الهی ست از جمیع صفات خود در صفات حضرت حق. آنست که شخص به خود آگاه نباشد و یا به هر چیزی از لوازم خود.

قدح: وقت را گویند. اشاره دارد به وقت وهنگام تجلی. موطن تجلیات آثاری وقابل مشاهده هست.

قناعت: آرام بودن به هنگاه نداشتن وبخش به وقت دارایی.

کشف: رفع حجاب است. خواه وجودی باشد یا شهودی.

کفر : تاریکی عالم تفرقه را گویند.

گدا : کسی که فقیر تجلیات الهی است.

گیسو : طریق طلب را می گویند.

محاسبه:مراقبت صوفی از کردار وگفتار بطور پیوسته.

مرید: کسی که از اراده خود مجرد شده واز غیر خدا بریده و دائما در طلب کمال باشد.

مست: اهل جذبه وسکر را گویند.

مطرب: آگاه کننده.

مغنی : رساننده فیض.

مقام: محل اقامت صوفی است به تصرف خود او.مرتبت ومنزلتی که صوفی بواسطه رعایت آداب خاصی به آن میرسد.

مکاشفه: حضوری است که وصف آن ممکن نمی باشد در جریان کشف وشهود.

می: ذوقی که بر اثر یاد حق در دل صوف پیدا شود واو را سر مست گرداند. همچنین به معنای نشاه ذکر و جوشش عشق نیز هست.

می لعل: پیام معشوق است و ذوق محبت.

میکده: باطن پیران کامل وقرارگاه مرشدان را گویند و اشاره دارد به ذات حق.

مینا: به معنای دل عارف است وواسطه عاشق ومعشوق.

نای: پیغام محبوب است.

نفس: به فتح حروف ن - ف . آسایش دادن دل به لطایف غیوب وپنهانی. دوام حال مشاهده وآسایش جستن از دل است.

وجد: واردیست غیبی که از حق بر دل صوف پدید می آیدو ظاهر وباطن او رابا بروز حالی مانند شادی وغم تغییر دهد.

ورد: دعای صوفی برای تقرب به حق وجلب توجه ونیل به آرزوی خود.

وقت: مشغول شدن صوفی است به ورد وذکر و فارغ شدن از یاد گذشته و آینده.

هشیاری: بیرون شدن عاشق است از حال مستی غلبه عشق.

هیبت: اثر مشاهده جلال و عظمت خداوند است در دل عارف

پیرانه سر

ساقی غم من بلند آوازه شدست
سر مستی من برون ز اندازه شدست
با موی سپید سرخوشم ؛ کز می تو
پیرانه سرم ؛ بهار دل تازه شدست

خاک پی حیدر؟

چکامه
فریدون مشیری


این دفتر دانایی، این طرفه ره آورد،
الهام خدایی ست که « فردوسی توسی»
از جان و دل آن را بپذیرفت،
با جان و دل خویش، بیامیخت،
بیاراست، بپرورد؛
***
ده قرن فزون است که در پهنه گیتی
میدان شکوهش را،
کسی نیست هماورد!
***
ده قرن از این پیش
آیا کسی دیده که این مرد
با آتش پنهانش
با طبع خروشانش
سی سال، شب و روز، چه ها گفت، چه ها کرد.
***
امروز هنوز از پس ده قرن که این ملک
در دایره دوران گشته ست،
آیا چه کسی داند سی سال در آن عهد
بر این هنری مرد سخنور چه گذشته ست؟
***
انگیزه اش از گفتن شهنامه چه بوده ست
سیمای اساطیری ایران کهن را
آن روز، چرا گرد ز رخسار زدوده ست؟
سی سال، برای چه، برای که سروده ست!
***
می دید وطن را، سراپا همه درد است.
می دید که خون در رگ مردم
افسرده و سرد است.
آتشکده ها خالی و خاموش
آزادی در بند
لبخند فراموش
بیگانه نشسته ست بر اورنگ
از ریشه دگرگون شده فرهنگ ...
می گفت که : - « هنگام نبرد است»
با تیغ سخن روی بدان میدان آورد.
***
سی سال به پیکار، بر آن پیمان، پیمود
جان بر سر پیکارش فسرده و نیاسود
وجدانش بیدار
ایمانش روشن
جام مایه شعرش همه ایرانی و ایران
طومار ما نسب نامه گردان و دلیران
نظمی که پی افکند،
کاخی که بنا کرد!
***
شهنامنه به ایران و ایرانی می گفت:
- یک روز شما در تن تان گوهر جان بود!
یک روز شما بر سرتان تاج کیان بود
وان پرچمتان رایت مهر و خرد و داد
افراشته بر بام جهان بود!
***
شهنامه به آن مردم خود باخته می گفت :
بار دگر آن گونه توانمند، توان بود.
***
این دفتر دانایی،
این طرفه ره آورد
الهام خدایی
فرمان اهورا ست؛
روح و وطن ماست که فردوسی توسی
با جان و دل خویش بیامیخت، بیاراست، بپرورد؛
آنگاه چنین نغز و دل افروز و دلاویز
در پیش نگاه همه آفاق بگسترد.


فریدون مشیری

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

چارک

چارك‌ ، واحدی‌ در اندازه‌گیری‌ وزن‌ و طول‌. واژه چارك‌، در پهلوی‌ به‌ صورت‌ atrušvātakč(فره‌وشی‌، ذیل‌ واژه‌) و در بیشتر منابع‌ به‌ صورت‌ چاریك‌ (رجوع کنید به برهان‌؛ شاد؛ دهخدا، ذیل‌ «چاریك‌») و چهاریك‌ (دهخدا؛ داعی‌الاسلام‌، ذیل‌ «چهاریك‌») است‌. این‌ واژه‌ در دو مفهوم‌ به‌كار رفته‌ است‌: به‌ معنای‌ یك‌ چهارم‌ هرچیز (شاد؛ داعی‌الاسلام‌، همانجاها)؛ و به‌عنوان‌ واحد اندازه‌گیری‌ در مقیاس‌ وزن‌، معادل‌ یك‌ چهارم‌ منِ تبریز یا ده‌ سیر و در مقیاس‌ طول‌، معادلِ یك‌ چهارم‌ ذرع‌ یا چهار گره‌ (دهخدا؛ معین‌، ذیل‌ واژه‌؛ هینتس‌، 1970، ص‌ 11).

از مشتقات‌ چارك‌، چاركه‌ chârke یا (chârake، چاركی‌ یا چركه‌ است‌ كه‌ برابر است‌ با یك‌ قسمت‌ از چهار قسمت‌ آجر یا خشت‌ كامل‌ (ستوده‌، ذیل‌ «چاركه‌»؛ دیانت‌، ج‌ 1، ص‌ 169). همچنین‌ چاركی‌ واحدی‌ برای‌ بطری معمولاً شیشه‌ای‌ با گنجایش‌ حدود دوچَتْوَر (به‌ روسی‌، واحد اندازه‌گیری‌ حجم‌ معادل‌ 125 میلی‌ لیتر؛ چَتوَل‌) یا پنج‌ سیر بوده‌ است‌ (انوری‌، ذیل‌ «چاركی‌»). در تركی‌ این‌ اصطلاح‌ به‌ صورت‌ چیرك‌ eyrekč ، به‌معنای‌ یك‌ چهارم‌ ساعت‌ یا سكه‌، به‌كار می‌رفته‌ است‌ (رجوع کنید به < فرهنگ‌ تركی‌ >، ذیل‌ "çeyrek" ).

در میان‌ واحدهای‌ اندازه‌گیری‌ باستانی‌ به‌ tačarیا čaratuاشاره‌ شده‌ كه‌ یك‌ چهارم‌ پارسنگ‌ است‌ (معادل‌ مسافتی‌ كه‌ فرد معمولاً در یك‌ ساعت‌، پیاده‌ طی‌ می‌كند) است‌ (بیوار، ص 630).

در دوران‌ ایلخانان‌ (ح 654ـ ح 750) كاهش‌ ارزش‌ دینار و درهم‌ دگرگونیهایی‌ به‌وجود آورد كه‌ به‌ بحران‌ مالی‌ در آن‌ دوره‌ انجامید. غازان‌خان‌ (694ـ703)، هفتمین‌ پادشاه‌ ایلخانی‌، برای‌ رفع‌ مشكل‌ واحد، مسكوكات‌ و مقیاسات‌ را در سرزمینهای‌ تحت‌ فرمانروایی‌ خود یكسان‌ كرد. به‌ نوشته رشیدالدین‌ فضل‌اللّه‌ (ص‌ 289)، غازان‌ دستور داد هر «من‌» به‌ یك‌ چهارم‌ (به‌ نام‌ چهار یكی‌) و یك‌ هشتم‌ (به‌ نام‌ نیم‌ چهار یكی‌) تقسیم‌ شود. چون‌ این‌ كار از تبریز آغاز شد، به‌ آن‌ وزن‌ تبریز می‌گفتند (فسائی‌، ج‌ 1، ص‌ 286).

در عصر صفوی‌ (ح 906ـ 1135)، در گزارشهای‌ مالیاتها، از واحدهای‌ اندازه‌گیری‌ نام‌ برده‌ شده‌ (رجوع کنید به ادامه مقاله‌) و نیز در تذكره الملوك‌ (میرزاسمیعا، ص‌ 51)، از شغل‌ «رَبّاع‌» دارالسلطنه اصفهان‌ سخن‌ گفته‌ شده‌ است‌. مؤمن‌ استرآبادی‌، از نویسندگان‌ دوره صفوی‌، قیراط‌ را معادل‌ چهار جو، و حبّه‌ را ربع‌ قیراط‌، یعنی‌ چهاریك‌ (یك‌ چهارم‌) آن‌، ذكر كرده‌ (ص‌ 413) و در بیان‌ دانْقْ (به‌ فارسی‌: دانگ‌) آورده‌ كه‌ حبّه‌ یك‌ هشتم‌ و تَسو چهاریك‌ آن‌ است‌ (ص‌ 414).

محمد یوسف‌ نوری‌ (متوفی‌ 1302) در مفاتیح‌ الارزاق‌(ج‌ 2، ص‌ 482)، در بیان‌ چگونگی‌ كاشت‌ درخت‌ انگور در فارس‌ از طریق‌ قلمه‌زدن‌، به‌ حفره‌ای‌ «به‌ عمق‌ یك‌ ذرع‌ و یك‌ چهاریك‌» اشاره‌ كرده‌ است‌.

واژه چهاریك‌، علاوه‌ بر منابع‌ تاریخی‌، در رسائل‌ اوزان‌ و مقادیر نیز ذكر شده‌ است‌، از جمله‌ در اوزان‌المقادیر محمدمؤمن‌بن‌ علی‌ حسینی‌ (كتابت‌ در 1077، ش‌ 2/1411، كتابخانه مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ رجوع کنید به گ‌ 44 ر، 45 ر ـ پ‌، 53 پ‌)؛ المقادیر و الاوزان‌ (كتابت‌ در قرن‌ یازدهم‌ و دوازدهم‌؛ ش‌ 310/ 3455 مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌، گ‌ 425 ر) و رساله‌ فی‌ معرفه الاقدار و الاوزان‌ و الدنانیر (نسخه ش‌ 4614، كتابخانه مركزی‌ دانشگاه‌ تهران‌، ص‌ 41)، هر دو اثر محمدباقربن‌ محمدتقی‌ مجلسی‌؛ و اوزان‌ شرعیه‌ از محمدطاهر (رجوع کنید به نسخه ش‌ 7707، كتابخانه مركزی‌ دانشگاه‌ تهران‌).

حبیب‌اللّه‌ كاشانی‌ (متوفی‌ 1340)، در توضیح‌ البیان‌ فی‌ تسهیل‌ الاوزان‌ صیرفی‌ به‌ مناسبت‌ ذكر وزن‌ قیراط‌ در مكه‌ گفته‌ كه‌ وزن‌ آن‌ چهاریك‌ از شش‌ قسمتِ یك‌ دینار بوده‌ است‌ (ص‌ 106، برای‌ دیگر نمونه‌ها رجوع کنید به ص‌ 86 ـ87، 355ـ 356، 380، 425).

بولر، سرتیپ‌ دربارِ ناصرالدین‌شاه‌، در سفرنامه خود (ص‌ 68) به‌ یك‌ كشتی‌ در جزیره آشوراده‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ در آن‌ پنج‌ عراده‌ توپ‌ وجود داشته‌ و وزن‌ گلوله‌های‌ آنها یك‌ چاریك‌ بوده‌ است‌. پولاك‌ *، طبیب‌ مخصوص‌ ناصرالدین‌ شاه‌، نیز در سفرنامه خود واحدهای‌ وزن‌، مقیاس‌ و سكه‌ را توضیح‌ داده‌ است‌. او در باره واحد مخصوص‌ بارهای‌ سنگین‌ به‌ «من‌» اشاره‌ كرده‌ كه‌ در تهران‌ من‌ تبریز رایج‌ بوده‌ و به‌ چهار چارك‌ تقسیم‌ می‌شده‌ و هر چارك‌ برابر ده‌ سیر بوده‌ است‌ (ص‌ 372). وی‌ برای‌ اندازه‌گیری‌ طول‌، به‌ واحد ذرع‌ یا آرشین‌ اشاره‌ كرده‌ و گفته‌ است‌ هر ذرع‌ به‌ چهار چارك‌ و هر چارك‌ به‌ هشت‌ گره‌ تقسیم‌ می‌شود (همانجا).

رابینو نیز كه‌ در 1324ـ1330 در گیلان‌ به‌سر می‌برده‌، به‌ اوزان‌ و مقادیر مورد استفاده‌ در گیلان‌ اشاره‌ كرده‌ است‌. مثلاً، در اسالم‌ وزن‌ یك‌ چاركه‌ برابر بیست‌ من‌ (ص‌ 66)، در رودبار یك‌ منِ طارم‌ (پنج‌ چاركی‌) مساوی‌ 114 من‌ شاه‌، در موازی‌ (از نواحی‌ گیلان‌) یك‌ منِ شاه‌ برابر با چهار چارك‌ (ص‌ 67) و در رحمت‌آباد یك‌ من‌ پنج‌ چاركی‌ برابر با 114 من‌ شاه‌ بوده‌ است‌ (همانجا).

قائم‌مقامی‌ (ص‌ 169) در توضیح‌ واحدهای‌ وزن‌ و طول‌ در ایران‌ پیش‌ از تصویب‌ قانون‌ یكسان‌سازی‌ واحدها، به‌ نوعی‌ مقیاس‌ طول‌ به‌ نام‌ ذرع‌ شاهی‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ برابر با دونیم‌ ذرع‌ یا چهار چارك‌ بوده‌ است‌. او (ص‌170) یادآور شده‌ كه‌ برای‌ مایعات‌ واحد اندازه‌گیری‌ وجود نداشته‌ و مایعات‌ را با واحد «من‌» وزن‌ می‌كردند.

برطبق‌ قانونی‌ كه‌ در 18 دی‌ 1311 به‌ تصویب‌ مجلس‌ رسید، در پنج‌ مادّه‌ استفاده‌ از اوزان‌ قدیمی‌ ممنوع‌ و مقررات‌ آن‌ منسوخ‌ گردید. در این‌ تصویب‌نامه‌ اجرای‌ قانون‌ جدید بر عهده مؤسسه استاندارد گذاشته‌ و مقرر شد این‌ مؤسسه‌ دستگاه‌ متریك‌ را برای‌ اندازه‌گیریها به‌ كار برد و به‌ میزان‌ كردن‌ ترازوها، قپانها و باسكولها و تصحیح‌ وزنه‌ها و پیمانه‌ها بر مبنای‌ واحدهای‌ جدید اقدام‌ كند (شاكری‌، ص‌ 24ـ 25). چون‌ واحدهای‌ اندازه‌گیری‌ قدیمی‌ در خیلی‌ از شهرها و روستاها مرسوم‌ بود، برای‌ تبدیل‌ واحدهای‌ قدیمی‌ به‌ واحدهای‌ رسمی‌ جدولهایی‌ تهیه‌ گردید (رجوع کنید به همان‌، ص‌ 25). در جدول‌ تبدیل‌ واحد طول‌ قدیم‌ به‌ واحد طول‌ رسمی‌، چارك‌ به‌ عنوان‌ واحد اندازه‌گیری‌ طول‌، برابر 26ر0 متر، آورده‌ شده‌ و در جدول‌ كلی‌ مقیاسات‌ سابق‌ با اضعاف‌ و اجزا، چارك‌ جزئی‌ برابر 14 ذرع‌ در واحد طول‌ ذكر شده‌ است‌ (همان‌، ص‌ 27).

بر اساس‌ آمارگیری‌ مركز آمار ایران‌ از روستاهای‌ نمونه‌، در دهه 1350 ش‌ هنوز واحدهای‌ محلی‌ وزن‌ و سطح‌ به‌كار می‌رفت‌،چنان‌ كه‌ در دهستان‌ میانده‌،از بخش‌ طوالشِ دولابِ شهرستانِ طوالش‌، چاركه‌ واحدی‌ برابر یك‌ كیلوگرم‌ بود (رجوع کنید به واحدهای‌ محلی‌ وزن‌ و سطح‌ در ایران‌، ص‌ 19). در دهستانهای‌ اسالمِ بخشِ حومه طوالش‌ و پره‌سر از بخش‌ طالش‌ دولاب‌ شهرستان‌ طوالش‌، چاركه‌ واحد محلی‌ سطح‌ بود. در دهستان‌ اسالم‌، این‌ واحد حدود 2ر0ـ 25ر0 هكتار و در دهستان‌ پره‌سر برابر یك‌ هكتار بود (همان‌، ص‌ 207ـ 208؛ نیز رجوع کنید به دیانت‌، ج‌ 1، ص‌170).

سازمان‌ برنامه‌ و بودجه استان‌ آذربایجان‌غربی‌ در آمارگیری‌ واحدهای‌ محلی‌ وزن‌ و سطح‌ در این‌ استان‌، طی‌ دهه 1360 ش‌، به‌ واحد «چارك‌ طناب‌» به‌ عنوان‌ واحد محلی‌ سطح‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ در چند دهستان‌ استفاده‌ می‌شده‌ و مقدار آن‌ برابر 1156ر0 هكتار بوده‌ است‌ (رجوع کنید به واحدهای‌ محلی‌ وزن‌ و سطح‌: آذربایجان‌غربی‌ ، ص‌ 18،20).

در برخی‌ شهرستانها و روستاها هنوز از چارك‌ به‌ عنوان‌ واحد اندازه‌گیری‌ استفاده‌ می‌شود: در استان‌ ایلام‌، واحد چارك‌ برابر دَه‌ سیر یا 750 گرم‌ است‌ (افشار سیستانی‌، 1372 ش‌، ص‌ 443)؛ در سیستان‌ و بلوچستان‌، به‌ عنوان‌ واحد وزن‌، نیم چارك‌ برابر با سه‌ كیاس‌ یعنی‌ 150 گرم‌ و معادل‌ دو سیر تبریز و چارك‌ برابر شش‌ كیاس‌ یعنی‌ سیصد گرم‌ و معادل‌ چهار سیر تبریز و به‌ عنوان‌ واحد طول‌ چارك‌ برابر 14 است‌، یعنی‌ 75ر13 سانتیمتر (همو، 1371 ش‌، ص‌ 398)؛ در استان‌ بوشهر، چارك‌ برابر یك‌ كیلو و هفت‌ مثقال‌، یعنی‌ 192ر1032 گرم‌ است‌ (همو، 1369 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 663)؛ در خوزستان‌، چارك‌ برابر 750 گرم‌ (همو، 1373 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 812) و در شیراز چارك‌ برابر14 من‌ شیراز، یعنی‌ برابر 180 مثقال‌ است‌ (سامی‌، ص 624).

حتی‌ در منابع‌ جدید نیز، چارك‌ معادل‌ quarter در دستگاههای‌ اندازه‌گیری‌ انگلیسی‌ و امریكایی‌ در نظر گرفته‌ شده‌ است‌ (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به محمدی‌فر، ذیل‌ "charak" ، "quarter" ؛ كمیتها، یكاها، نمادها و ثابتهای‌ بنیادی‌ فیزیك، ص‌ 24، 33).

چارك‌ در افغانستان‌، عراق‌ و بعضی‌ كشورهای‌ اسلامی‌ دیگر نیز به‌ عنوان‌ واحد وزن‌ به‌كار می‌رود (رجوع کنید به عسكری‌، ص‌ 26؛<فرهنگ‌ اصطلاحات‌ مربوط‌ به‌ كالاها >، ذیل‌ "Afghanistan" ). چارك‌ در بغداد معادل‌یك‌ چهارم‌ «من‌ بغداد» و برابر شش‌ كیلوگرم‌ و در افغانستان‌ برابر 604 ، 176 گرم‌ است‌ (دیانت‌، ج‌ 1، ص‌ 169؛ < فرهنگ‌ اصطلاحات‌ مربوط‌ به‌ كالاها >، همانجا).

منابع‌: ایرج‌ افشار سیستانی‌، ایلام‌ و تمدن‌ دیرینه آن، تهران‌ 1372 ش‌؛ همو، بلوچستان‌ و تمدن‌ دیرینه آن‌، تهران‌ 1371 ش‌؛ همو، خوزستان‌ و تمدن‌ دیرینه آن‌ ، تهران‌ 1373 ش‌؛ همو، نگاهی‌ به‌ بوشهر: مجموعه‌ای‌ از اوضاع‌ تاریخی‌، جغرافیایی‌ و اجتماعی‌ و اقتصادی‌ استان‌ بوشهر، تهران‌ 1369 ش‌؛ محمدحسین‌بن‌ خلف‌ برهان‌، برهان‌ قاطع‌، چاپ‌ محمد معین‌، تهران‌ 1361 ش‌؛ الكساندر بولر، سفرنامه بهلر: جغرافیای‌ رشت‌ و مازندران، چاپ‌ علی‌اكبر خداپرست‌، تهران‌ 1356 ش‌؛ یاكوب‌ ادوارد پولاك‌، سفرنامه پولاك‌، ترجمه كیكاوس‌ جهانداری‌، تهران‌ 1361 ش‌؛ محمدعلی‌ داعی‌الاسلام‌، فرهنگ‌ نظام‌، چاپ‌ سنگی‌ حیدرآباد، دكن‌ 1305ـ 1318 ش‌، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1362ـ1364 ش‌؛ دهخدا؛ ابوالحسن‌ دیانت‌، فرهنگ‌ تاریخی‌ سنجش‌ها و ارزش‌ها، تبریز 1367 ش‌؛ رشیدالدین‌ فضل‌اللّه‌، كتاب‌ تاریخ‌ مبارك‌ غازانی‌: داستان‌ غازان‌خان‌، چاپ‌ كارل‌یان‌، لندن‌ 1358/1940؛ علی‌ سامی‌، شیراز: شهر جاویدان‌، شیراز 1363 ش‌؛ منوچهر ستوده‌، فرهنگ‌ گیلكی، تهران‌ 1332 ش‌؛ محمد پادشاه‌بن‌ غلام‌ محیی‌الدین‌ شاد، آنندراج‌: فرهنگ‌ جامع‌ فارسی، چاپ‌ محمد دبیرسیاقی‌، تهران‌ 1363 ش‌؛ رضا شاكری‌، دنیای‌ مقیاسات‌: شامل‌ آحادسنجش‌ و روشهای‌ تبدیل‌ مقیاس‌ سیستم‌های‌ مختلف‌، تهران‌ [? 1359 ش‌]؛ كاظم‌ مرتضی‌ عسكری‌، «قاموس‌ اصطلاحات‌ الاوزان‌ و المقاییس‌ فی‌ الاسلام‌»، پایان‌نامه كارشناسی‌ارشد، دانشكده الهیات‌، دانشگاه‌ تهران‌، 1352ـ1353 ش‌؛ بهرام‌ فره‌وشی‌، فرهنگ‌ فارسی‌ به‌ پهلوی، تهران‌ 1358 ش‌؛ حسن‌بن‌ حسن‌ فسائی‌، فارسنامه ناصری‌، چاپ‌ منصور رستگار فسائی‌، تهران‌ 1367 ش‌؛ جهانگیر قائم‌مقامی‌، «اوزان‌ و مقادیر قدیم‌ ایران‌»، در مجله‌ بررسی‌های‌ تاریخی‌، سال‌ 3، ش‌ 2 (خرداد ـ تیر 1347)؛ حبیب‌اللّه‌بن‌ علی‌ مدد كاشانی‌، كتاب‌ توضیح‌البیان‌ فی‌ تسهیل‌ الاوزان‌، چاپ‌ محمدشریف‌، قم‌ 1404؛ كمیتها، یكاها، نمادها و ثابتهای‌ بنیادی‌ فیزیك‌، ترجمه صمد فرخی‌، تهران‌: مركز نشر دانشگاهی‌،1363 ش‌؛ محمدرضا محمدی‌فر، فرهنگ‌ یكاهای‌ اندازه‌گیری‌،[كرج‌] 1376 ش‌؛ محمد معین‌، فرهنگ‌ فارسی‌، تهران‌ 1371 ش‌؛ محمد مؤمن‌بن‌ علی‌ مؤمن‌ استرآبادی‌، رساله مقداریه،چاپ‌ تقی‌ بینش‌، در فرهنگ‌ ایران‌ زمین‌، ج‌10 (1341 ش‌)؛ میرزا سمیعا، تذكره الملوك‌، چاپ‌ محمد دبیر سیاقی‌، تهران‌ 1368 ش‌؛ محمدیوسف‌ نوری‌، مفاتیح‌ الارزاق‌، یا، كلید درِ گنجهای‌ گهر ، ج‌ 2، چاپ‌ هوشنگ‌ ساعدلو و مهدی‌ قمی‌نژاد، تهران‌ 1381 ش‌؛ واحدهای‌ محلی‌ وزن‌ و سطح‌: آذربایجان‌غربی‌، [ارومیه‌]: سازمان‌ برنامه‌ و بودجه استان‌ آذربایجان‌غربی‌، 1366 ش‌؛ واحدهای‌ محلی‌ وزن‌ و سطح‌ در ایران‌ ، تهران‌: مركز آمار ایران‌، 1353 ش‌؛ والتر هینتس‌، اوزان‌ و مقیاسها در اسلام‌ ، ترجمه‌ و حواشی‌ غلامرضا ورهرام‌، تهران‌ 1368 ش‌؛

A.D.H Bivar, "Achaemenid coins, weights and measures" , in The Cambridge history of Iran , vol.2, ed. Ilya Gershevitch, Cambridge 1985; Glossary of commodity terms: including currencies, weights and measures used in certain countries of Asia and the Far East, prepared by the secretariat of the Economic Commission for Asia and the Far East, Geneva: United Nations, Department of Economic Affairs, 1954; Walther Hinz, Islamische Masse und Gewichte , Leiden 1970; Hyacinth Louis Rabino, Les provinces Caspiennes de la Perse: Le Guilan, Paris 1917; Turkce sozluk , Ankara: Turk Dil Kurumu, 1998.

/ نسترن‌ طباطبایی‌ /

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

کمخا، کمخاب هندی از چینی کمخاو، زری، مخمل

کمخا. در هندی کمخاب، چینی کمخاو، kim-xwa، برتولد لوفر، ساینو-ایرانیکا، ص. 539. قسمی پارچه که تمام یا گلها و خطوط آن از تار و پود سیمین یا زرین باشد. یادداشت مرحوم دهخدا. م. و. د.

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

پردیس آشیان

چشمای من میل به گریه داره میخواد بباره
دل نمیدونی که چه حالی داره چه حالی داره
غصه بجز گریه دوا نداره خدا نداره
هر چی تو دنیا غمه مال منه
روزی هزاربار دل من میشکنه
دل دیگه اون طاقتا رو نداره خدا نداره
پشت سر هم داره بد میاره خدا میاره
از در و دیوار واسه دل میباره خدا میباره
زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام
گوشهء زندون غم دست و پا بسته ام
زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام
گوشهء زندون غم دست و پا بسته ام
هر چی تو دنیا غمه مال منه
روزی هزاربار دل من میشکنه
دل دیگه اون طاقتا رو نداره خدا نداره
پشت سر هم داره بد میاره خدا میاره
از در و دیوار واسه دل میباره خدا میباره

سفر، نفرین، آرتوش، پرویز وکیلی، پرویز مقصدی

آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایي دست او بود

آه...

گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود


ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود