آغاز. اوّل باشد هر چیز را. ابوشکور گوید:
سر انجامِ آغاز این نامه کرد
جوان بود چون سیوسهساله مَرد.
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
شرح و معنی قطعه
بیت مورد اشاره از ابوشکور بلخی (از شاعران برجسته قرن چهارم هجری و پیش از فردوسی) نقل شده است. معنی کلی بیت چنین است:
«آغاز این نامه را با فرجامِ آن قرین ساخت؛ چرا که او در آن هنگام جوانی ۳۳ ساله بود (یا اینکه این اثر را در سن ۳۳ سالگی به پایان برد/آغاز کرد).»
این بیت به بلوغ فکری و هنری شاعر در جوانی اشاره دارد و نشان میدهد که او در سن سیوسهسالگی دست به آفرینش ادبی مهمی زده است.
بررسی واژگان از منظر ریشهشناسی (پیشااسلامی)
واژگان به کار رفته در این بیت همگی ریشهای اصیل در زبانهای ایرانی میانه (پهلوی/فارسی میانه یا پارتیک) دارند:
- سر: ریشه در ایرانی باستان caṛa- (سر، بالا).
- انجام: از پیشوند ایرانی باستان fra- + ریشه kam- (آمدن، به سر بردن).
- آغاز: از ریشههای ایرانی باستان و پهلوی (آغازیدن).
- این: ضمیر اشاره در فارسی باستان iha / پهلوی ī یا هین.
- نامه: واژهای اصیل ایرانی (در پهلوی: nāmak).
- کرد: فعل ماضی از مصدر کردن (در پهلوی: kardatan / ریشه ایرانی باستان kṛ-).
- جوان: در پهلوی jawān یا yuwān (اوستایی: yāvan-).
- بود: فعل ربطی ماضی (در پهلوی: būdan).
- چون: حرف اضافه و قید مقایسه در پهلوی و فارسی میانه.
- سیوسهساله: اعداد و واژه سال (پهلوی: sāl، اوستایی: sarδa-).
- مرد: در پهلوی mart یا mard (انسان، مرد).
نگارش واژگان به خط پهلوی (خط تحریری یا کتیبهای ساسانی)
اگر این بیت در دوران پیشااسلامی (مثلاً عصر ساسانی توسط نویسندگان پهلوینویس یا موبدان) به خط پهلوی ساسانی نوشته میشد، به دلیل ساختار نگارشی آن زبان (که شامل استفاده از هزوارشها یعنی واژگان آرامی به جای پارسی میانه بود)، سبک نگارش آن تفاوت چشمگیری با املای اماره عربی-فارسی داشت.
سبک و سیاق نگارش پهلوی ساسانی:
- استفاده از هزوارشها: واژگانی مانند «کرد» یا «مرد» ممکن بود با خط و ریشه آرامی نوشته شوند اما به زبان پارسی میانه خوانده شوند.
- حروف پیوسته و دشوار: خط پهلوی دارای حروف همشکل فراوانی است (مانند حروف ب، و، ن، ی) که خواندن آن را نیازمند دانش تخصصی میکند.
طرز نگارش تقریبی واژگان اصلی این بیت به خط پهلوی کتابی (متون دینی و ادبی زرتشتی) به صورت زیر است:
- سر (sar): 𐭮𐭫
- انجام (anjām): 𐭠𐭭𐭩𐭠𐭬
- آغاز (āγāz): 𐭠𐭢𐭠𐭰
- نامه (nāmag): 𐭭𐭠𐭬𐭪
- کرد (kard): 𐭪𐭫𐭲𐭠 (یا به صورت هزوارش: 𐭏𐭡𐭣𐭠)
- جوان (jawān): 𐭩𐭥𐭠𐭭
- مرد (mard): 𐭬𐭫𐭲 (یا به صورت هزوارش: 𐭢𐭡𐭥)
نکته تاریخی: شخصیتهایی چون بزرگمهر حکیم یا موبد کرتیر اگر میخواستند چنین مفهومی را ثبت کنند، آن را به زبان پارسی میانه کتیبهای یا کتابی و با همین سیستم خطی پهلوی و اصطلاحات دیوانی یا دینی تدوین میکردند، در حالی که ابوشکور به عنوان یک شاعر مسلمان قرن چهارمی، با وجود استفاده از واژگان اصیل ایرانی، از الفبای عربی-فارسی بهره برده است.
آیا مایلید واژه خاص دیگری از این بیت را از نظر ریشهشناسی اوستایی یا سانسکریت بیشتر بررسی کنیم؟
////////////////
متن فرستادهشده مربوط به مدخل دانشنامهای یا لغتنامهایِ «ابوشکور بلخی» است که شامل زندگینامه، شواهد اشعار و قطعات منسوب به او (عمدتاً از آفریننامه) میشود.
برای بهبود این متن، ویرایشهای ساختاری، نگارشی و فنی زیر روی آن اعمال شده است تا علاوه بر حفظ اصالت متن لغتنامه، خوانایی، درستنویسی نیمفاصلهها، اصلاح علائم سجاوندی و تنظیم ساختار ابیات بهبود یابد:
متن اصلاح و پیرایششده
ابوشکور. [ اَ ش َ ] (اِخ) بلخی. یکی از اجلهٔ شعرای باستانی ایران. در تذکرهها از تاریخ حیات او جز نام و موطن، و از شعر وی غیر از بیتی چند در تذاکر و متفرقاتی در کتب لغت که همگی بر کمال قدرت طبع، جودت و صفای قریحت او دلیل کند، بر جای نیست. ابوشکور را داستانی منظوم به بحر متقارب بوده است که اگر تنوّع مطالب و کثرت و قلت شواهد و امثالی که در لغتنامهها از کتابی آرند، دلیل بزرگی یا کوچکی آن کتاب تواند بود، این داستان اقلاً به مقدار دوثلث شاهنامهٔ فردوسی بوده است ۞ و این کتاب را به نام نوح بن نصر سامانی کرده است:
خداوند ما نوح فرخنژادکه بر شهر ایران بگسترد داد.(آفریننامه)
و چنانکه باز خود در آفریننامه گفته است، این داستان را در سیصدوسیوسه، یعنی سال سیم سلطنت نوح اول سامانی به پایان رسانیده:
مر این داستان کش بگفت از فیالابر سیصد و سی و سه بود سال.(آفریننامه)
و چون خود شاعر نیز در این وقت سیوسهساله بوده است، پس مولد او نیز مؤخرتر از سال سیصد هجری نیست:
سرانجام کاغاز این نامه کردجوان بود چون سی و سه سال مرد.(آفریننامه)
و در بیت دیگری که ظاهراً مطلع قصیدهای رثایی است، از کشته شدن امیری خبر میدهد:
آن کس که بر امیر در مرگ باز کردبر خویشتن نگر نتواند فراز کرد.
و این امیر ظاهراً از غیر ملوک بنیسامان است؛ چه، از این سلسله جز احمد بن اسماعیل به سال ۳۰۱ هـ.ق. دیگری کشته نشده است و ابوشکور در آن وقت رضیعی یکساله بوده است. و منوچهری در قصیدهای نام بوشکور را در صف بزرگان نظم و حکمت آورده است، آنجا که گوید:
از حکیمان خراسان کو شهید و رودکیبوشکور بلخی و بوالفتح بستی هکذیگو بیایند و ببینند این شریف ایام راتا کند هرگز شما را شاعری کردن کری.منوچهری
اینک ابیات متفرقه، قصاید و قطعات او:
الاتا ماه نوخیده کمانستسپر گردد مه داه و چها را.از بیخ بکند او و مرا خوار بینداختمانندهٔ خار خسک و خار خوانا.یک فلاده همی بخواهم گفتخود سخن بی فلاده بود مرا.از دور به دیدار تو اندر نگرستممجروح شد آن چهرهٔ پرحسن و ملاحتوز غمزهٔ تو خسته شد آژردهدل منوین حکم قضایی است جراحت به جراحت. ۞ای گشته من از غم فراوان تو پستشد قامت من ز بار هجران تو شستوی شسته من از فریب و دستان تو دستخود هیچکسی به سیرت و سان تو هست؟بار بسته شد فرمانده نونتا میان خدمت را بندم چست.سنگجیده همی داردم به دردترنجیده همی داردم به رنج.گهی به بازی بازوش را فراشته داشتگهی به رنج جهان اندرون ۞ بزد آرنجچنانکه مرغ هوا پرّ و بال برهنجدتو بر خلایق بر، پرّ مردمی برهنج.چون بچهٔ کبوتر منقار سخت کردهموار کرد موی و بیو کند موی زردکابوک را نشاید و شاخ آرزو کندوز شاخ سوی بام شود باز گردگرد.به گه رفتن کان ترک من اندر زین شددل من ز آن زین آتشکدهٔ برزین شد.بلند کیوان با اورمزد با بهرامز ماه برتر خورشید و تیر با ناهید.ساقیا مر مرا از آن می دهکه غم من بدو گسارده شددر قنینه برفت چون مه نودر پیاله مه چهارده شد.آن کس که بر امیر در مرگ باز کردبر خویشتن نگر نتواند فراز کرد.گولی تو از قیاس که گر برکشد کسییک کوزه آب از او به زمان تیرهگون شود.ای ز همه مردمی تهی و تهکمردم نزدیک تو چرا پایدهرزه و مفلاک بینیاز از تو [کذا]با تو برابر که راز بگشاید.ز غم به حال حریفان مستمند مباشچنانکه گر نخوری غم، ز غم نباید بود [کذا]ستد و داد مکن هرگز جز دستادستکه پسادست خلاف آرد و الفت ببرد.دوصد منده سبو آبکش به روزشبانگاه لهو کن به منده بر.من بچهٔ فرفورم و او باز سپید استبا باز کجا تاب برد بچهٔ فرفور.چون رسنگر ز پس آمد همه رفتار مرابسغر مانم کو باز پساندازد تیربرد چخماخ من از جامهٔ من جامه نبردجامه از مشرعه بردند هم از اول تیرچهلوپنج در او سوزن و انگشترییقلم و کارد ببردست یکی شوم حقیر.بر دل مکن مسلط گفتار هر لتنبرهرگز کجا پسندد افلاک جز ترا سر.روز اورمزد است شاها شاد زیبرکت شادی نشین و باده خور.هرچه بخوردی تو گوارنده بادگشته گوارش همه بر تو گراز.ادب مگیر و فصاحت مگیر و شعر مگیرنه من غریبم و شاه جهان غریبنوازاگر از من تو بد نداری بازنکنی بینیاز روز نیازنه مرا جای زیر سایهٔ تونه ز آتش دهی به حشر جواززیستن و مردنت یکیست مراغلبکن در چه باز یا چه فرازراعی عدل ملکپرور اوگرگ را داده منصب نخراز.از فلک نحسها بسی بینندآنکه باشد غنی شود مفلاک.تا کجا گوهریست و بشناسمدست سوی دگر نپرواسممی خورم تا چو نار بشکافممی خورم تا چو خی برآماسماین جهان سرتاسر همه فرناساز جهان من یگانه فرناسم.با نعمت تمام به درگاهت آمدمامروز با کرازی و چوبی همی روم.تا بدانجا رسید دانش منکه بدانم همی که نادانم.تا کی کند او خوارم تا کی زند او شنگمفرسوده شوم آخر گر آهن و گر سنگم.دانش به خانه اندر دربستهنه رخنه یابم و نه کلیدستمجسته نیافتستم کایدونمگویی ز دام و داهل جستستم.ستاره ندیدم ندیدم رهیبدل زاستر ماندم از خویشتن.گاهی چو گوسفندان در غول جای منگاهی چو غول گرد بیابان دواندوانتذرو تا همی اندر خرند خایه نهدگوزن تا همی از شیر پرکند پستانبیار از آنچه به کردار دیده بود نخستروان روشن بستد به قهر از او رزباناز آنچه قطرهٔ او گر فرو چکد به دهنضریر گوید چشم من است و مرده روان.جانراسه ۞ گفت هر کس و زی من یکیست جانور جان گسست باز چه بر بر نهد روانجان و روان یکیست به نزدیک فیلسوفورچه ز راه نام دو آید روان و جان.گر کس بودی که زی توام بفکندیخویشتن اندر نهادمی به فلاخن ۞من بچهٔ فرفورم و او باز سپید استبا باز کجا تاب برده بچهٔ تیهو.فغفور [وار] بودم و فغ پیشمفغ رفت و من بماندم فغوارهرفیقان من با زر و ناز و نعمتمنم آرزومند یکتاز غاره.آن به که نیابه را نگهداریکردار تن خویش را کنی فربه. [کذا]گر من به مثل سنگم با تو غرماسنگمور زآنکه تو چون آبی با خسته دلم ناری.مار را هرچند بهتر پروریچون یکی خشم آورد کیفر بریسفله فعل مار دارد بیخلافجهد کن تا روی سفله ننگری.می ستان اکنون بدانگه کاین زمین همچون ستیآب چو مهتاب و بر ماهی چو زندان گشته ژی.ترا خاموشی امروز روی نیستاگرچه حکیمی خله داری. [کذا]
و ابیات شاهدآمدهٔ لغتنامهها از آفریننامه:
ز ده گونه ریچال و ده گونه واگلوبندگی هر یکی را سزا.بیاموز هرچند بتوانیامگر خویشتن شاد گردانیا.بفرمود داور که میخواره رابه خفچه بکوبند بیچاره را.توانی بر او کاربستن فریبکه نادان همه راست بیند و ریب.نداند دل آمرغ پیوند دوستبدانگه که با دوست کارش نکوست.به شاه ددان کلته روباه گفتکه دانا زد این داستان در نهفت.مریدان ز بازوش برکند گوشتمران کوبه را داد با یک دوغوشت. [کذا]منش باید از مرد چون سرو راستاگر برز بالا ندارد رواست.بدانک کینت گردد درست [کذا]به دیدار زشت و به کردار رست.بیلفغده باید کنون چاره نیستبیلفنجم و چارهٔ من یکیست.بهین مردمان مردم نیکخوستبتر آنکه خوی بد انباز اوست.گمان برد کز بخت وارون برستنشد بخت وارون از او یک بدست.کسی کاندر آب است و آبآشناستاز آب ۞ ار چو آتش بترسد رواست.کرا دوست مهمان بود یا نه دوستشب و روز تیمار مهمان به دوست.خرامیدن کبک بینی به شختو گویی ز دیبا فکنده است نخ.من اندر نهان زین جهان فراخبرآورده کردم یکی سنگلاخ.جهاندیدهٔ مردم از شهر بلخز هرگونه گشته به سر برش چرخ.نه بهرام گوهرت و نه اورمزدفرزدی و جاوید نبود فرزد.فروتر ز کیوان ترا اورمزدبه رخشانی لاله اندر فرزد.بسا خان و کاشانه و باغردبدو اندرون شادی و نوشخورد.سخنگوی گشتی ۞ سلیمانت کردنغوشاک بودی مسلمانت کرد.برآغالش هر دو آغاز کردبدی گفت و نیکی همه راز کرد.توانگر به نزدیک زن خفته بودزن از خواب شلپوی ۞ مردم شنود.یکی زشتروی بدآغاز بودتو گویی به مردمگزی مار بود.گلیمی که خواهد ربودنش بادز گردن بشخشد هم از بامداد.اگر روزی از تو پژوهش کنندهمه مردمانت نکوهش کنند.خورای تو نبود چنین کار بدبود کار بد از در هیربد.ز الفنج دانش دلش گنج بودجهاندیده و دانش الفنج بود.زمین چون ستی بینی و آب رودبگیرد فراز و نیازد فرود.تن و جان چو هر دو فرود آمدندبه یکجای هر دو بسغده شدند.سرانجام کاغاز این نامه کردجوان بود چون سیوسهساله مرد.پدر گفت یکی روانخواه بودبه کویی فروشد چنان کمشنود.... همی دربدر خشکنان بازجستمر او را همان پیشه بود از نخست.خداوند ما نوح فرخنژادکه بر شهر ایران بگسترد داد.گواژه که خندانمندت کندسرانجام با دوست جنگ افکند.کرانه نکردم ز یاران به بدکه بنیاد من استوار است خود.همی گفت کاین رسم گهبد نهاداز این دل بگردان که بس بدنهاد.سبک پیرزن سوی چاکر ۞ دویدبرهنه به اندام من درمخید.به چشم تو اندر خس افکند بادبه چشمت بر از باد رنج اوفتاد.کجا باغ بودی همه راغ بودکجا راغ بودی همه باغ بود.دوم دانش از آسمان بلندکه بیپایچوب است و بیدار و بند ۞دلی کو پر از روغ هجران بوددر او وصل معشوقه درمان بود.خنک آن کسی را کز او رشک بردکسی کو به بخشایش اندر بمرد.شنیدم که خسرو به گوشاسب دیدچنان کاتشی شد ز دورش پدید.که بیداور این داوری نگسلدو بر بیگنه هیچ بد نبشلد.سخن کان نه بر جای گویا شودمر آن پایگه را که جویا شود.درخش ار نخندد به گاه بهارهمانا نگرید چنین ابر زار.به نرمی چو گردن نهد روزگاردرشتی و گرمی نیاید به کار.گشاده درِ هر دو آزادهوارمیان کوی کندوری افکنده خوار.کجا گوهری چیره شد زین چهاریکی آخشیجش بر او بر گمار.مر او را بدی برمخیده پسرز مهر جهان بر پدر کینهور.ستایش خوش آمدش بر یک هنرنکوهش نیامدش خود ز ایج در.به کُنغالگی رفته از پنجهیررمیده از او مرغک گرمسیر.پر از میوه کن خانه را تا به درپر از دانه کن خنبه را تا به سر.بیلفنج ز الفغدهٔ خویش خورگلو را ز رسی به سر بر مبر.کرا سوخت خرمن چه خواهد دگرجهان را همه سوخته سرتاسر.اگر بازی اندر جغو کم نگرو گر باشه ای سوی بطان مپر.به هر دشت و رزه بجستی ز کارنبودی به کشت و درودش به کار [کذا].به دو گفت مردی سوی رودباربه رود اندرون شد همی بیشنار.یکی دژبرازیست پرخاشخرکز او هست شیر ژیان را حذر.بیاموز تا بد نباشدت روزچو پروانه مر خویشتن را مسوز.سری بیتن و پهن گشته به گرزتنی بیسر افکنده بر خاک برز.نه آن ز این بیازرد روزی به نیزنه این را از آن اندهی بود نیز.مکن خویشتن سهمگین چاپلوسکه بسته بود چاپلوس از فسوس.جز از خاک چیزی ندید از خورشیکی جامه ای دید او از برش.یک آهوست خوان را که ناریش پیشچو پیش آوریدی صد آهوش بیش.زدن مرد را چوب ۞ بر تار خویشبه از بازگشتن ز گفتار خویش.یکی بهره را بر سه بهره است بخشتو هم بر سه بخش ایچ برتر مشخش.نه بیغاره دیدند بر بدکنش [کذا]نه درویش را ایچ بد سرزنش.بهر نیک و بد هر دوان یک منشبه راز اندرون هر دوان بدکنش.بدانگه که گیرد جهان گرد و میغکلپشت چوکانت گردد ستیغ [کذا].تو سمین بری من چو زرین ایاغتو تابان مهی من چو سوزان چراغ.به بگماز بنشست بمیان باغبخورد و بیاران او شد نفاغ.ور ایدون که پیش تو گویم دروغدروغ اندر آرد سر من به بیوغ.همی گفت با او گزاف و دروغمگر کاندر آرد سرش را بیوغ.چو بر رویت از پیر افتد نجوغنبینی دگر در دل خود فروغ.نگویم من این خواب شاه از گزافزبان زود نگشایم از بهر لاف.کشاورز و آهنگر و پایبافچو بیکار باشند سرشان به کاف.بگویش که من نامهٔ نغز پاکفراز آوریدستم از مغز پاک.ز فرزند بر جان و تنت آذرنگتو از مهر او روز و شب چون نهنگ.به آهن نگه کن که ببرید سنگنرست آهن از سنگ بیآذرنگ.چنین گفت هارون مرا روز مرگمفرمای هیچ آدمی را مجرگ.گواژه که هستش سرانجام جنگیکی خوی زشت است زو دار ننگ.بر ۞ این داستان کش بگفت از فیالابر سیصد و سی و سه بود سال.دل من پر آزار از آن بدسگالنبد دست من چیره بر بدهمالمگر مردمی کش بود گرمفامبدادنش بستاند از او ستامبه افزای خوانند او را به نامهم از نام و کردار و هم او ستام.چو دینار باید مرا یا درمفراز آورم من به نوک قلم.فژاگن نیم سالخورده نیمابر جفت بیداد کرده نیم.من آنگاه سوگند انیسان خورمکز این شهر من رخت برتر برم.از آن پس که بد کرد بگذاشتمبر او بر سپاهی بنگماشتم ۞چه باید کردن کنون بافدممگر خانهروبی چو روبه بدم.زبانآورش گفت و تو نیز همچو خسرو مکن روی بر ما دژم.چنان رفت دارای گنج از جهانکه درویشتر کس رود در نهان.سوی رود با کاروانی گشنزهابی بدو اندرون سهمگن.به تا روزگاری برآید بر اینکنم پیش هرکس ترا آفرین.ور ایدون که پوزش پذیری ز منو گر نیز رنج آید از خویشتن.رسی بود گویند شاه رسانهمه ساله چشمش به چیز کسانگمان برد کش گنج بر استرانبود به چو بر پشت کلتهخران.همه باز بسته بدین آسمانکه بر بُرده بینی بسان کیان.پس ار ژاژ و خوهل آوری پیش منهمت خوهل پاسخ دهد پیرزن.چه بیند بدین اندرون ژرفبینچه گویی تو ای فیلسوف اندر این.ز دانا شنیدم که پیمانشکنزن جافجاف است آسانفکن.نگونبخت شد همچو تختش نگونابا سیب رنگین به آب اندرون.نشاید درون نابسغده شدننباید که نتوانش بازآمدن.سپاه اندک و رای و دانش فزونبه از لشکر گشن بیرهنمون.بر او تازه شد کینهٔ سالیان ۞بکردندش از هرچه کرد او شیان.تکاپوی مردم به سود و زیانبه تاومدو هر سویی تازیان.نگهبان گنجی تو از دشمنانو دانش نگهبان تو جاودان.(بدانش شود مرد پرهیزکار / چنین گفت آن بخرد هوشیار / که دانش ز تنگی پناه آورد / چو بیراه گردی براه آورد.)پرد روحش از دیدن برز اوکفد مغزش از هیبت گرز او.به کار آور آن دانشی کات خدیوبدادست و منگر به فرمان دیو.تو از من کنون داستانی شنوبدین داستان بیشتر زین منو.به نشکرده ببرید زن را گلوتفو بر چنین ناشکیبا تفو.نشسته به صد فکر [کذا] بر خامه ایگرفته در انگشت خود خامه ایکسی کز ره دوست رو تافتهز پیکار دشمن دلش تافته.ز اندرز مؤبد شکیبندهایسر از راه سوداش کی بنده ایچو خورشید آید به برج بزهجهان را ز بیرون نماند مزه.جوان تا ش پیری نیاید برویجوانی بیامرغ نزدیک اوی.بداندیش دشمن بود ویلجویکه تا چون ستاند از او چیز اوی.کسی کو به محشر بود آوریندارد به کس کینه و داوری.به ناپارَسایی نگر نغنوینیارم نکو گفت اگر نشنوی.به سر برنهاده ز زر مغفریز پولاد کرده به سر تکبری.بخیلی مکن جاودان یکبسیبدین آرزو که ۞ منم خود رسی.نباید که خسرو بود یاوهگویبه دشمن دهد یاوهگوی آبروی.میلفنج دشمن که دشمن یکیفزونست و دوست ار هزار اندکی.ز چیز ۞ کسان دست کوته کنیدژآگاه را بر، خوشآگه کنی.نکوهش رسیدی به هر آهوییستایش بدی به هنر هرسویی.ز دیدار خیزد هزار آرزویز چشم است گویند رژدی گلوی.به کردار نیکی همی کردمیوز الفغدهٔ خود همی خوردمی.پریچهره فرزند دارد یکیکز او شوختر کم بود کودکیمراو را خرد نی و تیمار نیبه شوخیش اندر جهان یار نی.... شد آمدش بینم سوی زرگرانهماره ستوهند از او دیگرانبخواند آنگهی زرگر دند راز همسایگان مرتنی چند را.سوی آسمان کردش آن مرد رویبگفت ای خدای این تن من بشوی... از این ازغها پاک کن مرمراهمه آفرین ز آفرینش ترا.
و پارهای قطعات از همین کتاب که در تحفةالملوک شاهد آمده است:
به دشمن برت استواری مبادکه دشمن درختی است تلخ از نهاددرختی که تلخش بود گوهرااگر چرب و شیرین دهی مر وراهمان میوهٔ تلخت آرد پدیداز او چرب و شیرین نخواهی مزید.ز دشمن گر ایدونکه یابی شکرگمان بر که زهر است هرگز مخور.خردمند داند که پاکی و شرمدرستی و رادی و گفتار نرم.بود خوی پاکان و خوی ملکچه اندر زمین و چه اندر فلک.خردمند گوید خرد پادشاستکه بر خاص و بر عام فرمانرواست.خرد را تن آدمی لشکرستهمه شهوت و آرزو چاکر است.خرد چون ندانی بیاموزدتچو پژمرده گردی برافروزدت.خرد بی میانجی و بی رهنمایبداند که هست این جهان را خدای.خردمند گوید من از هر گروهخردمند را بیش دیدم شکوه.خرد پادشاهی بود مهربانبود آرزو گرگ و او چون شبان.خردمند گوید که مرد خردبهنگام خویش اندرون بنگردکند تکیه ۞ افزون چو افزون شودوز آهوی بد ۞ پاک بیرون شود.خرد بهتر از چشم و بینایی استنه بینایی افزون ز دانایی است.خرد باد همواره سالار تومباد از جهان جز خرد یار تو.خردمند گوید که تأیید و فربه دانش به مردم رسد نه به زر.چو دانا شود مرد بخشنده کفمرورا رسد بر حقیقت شرف.گهر گرچه بالا نه بیش از هنرز بهر هنر شد گرامی گهر.کسی کو بدانش برد روزگارنه او یافه ماند نه آموزگار.جهان را به دانش توان یافتنبه دانش توان رشتن و تافتن.اگر علم را نیستی فضل پربه سختی نجستی خردمند خر [کذا].بدان کوش تا زود دانا شویچو دانا شوی زود والا شوی.نهداناتر آنکس که والاتر است که والاتر آنکس که داناتر است.نبینی ز شاهان که بر تخت و گاه ز دانندگان باز جویند راه اگر چه بمانند دیر و درازبه دانا بودشان همیشه نیاز.چو پخته شود تلخ شیرین شودبدانش سخن گوهرآگین شود.ابیدانشان بار تو کی کشندابیدانشان دشمن دانشند.گر از جهل یک فعل خوب آیدیمرو را ستاینده بستایدی.سخنگوی هر گفتنی را بگفتهمه گفت دانا ز نادان نهفت.چو یاقوت باید سخن بیزفان ۞سبکسنگ لیکن بهایش گران.سخن تا نگویی ترا زیردستزبردست شد کز دهان تو جست.کسی کو به نیکو سخن شاد نیستبر او نیک و بد هرچه باشد یکیست.سخن کان در او سود نه جز زیاننباید که رانده شود بر زبان.سخن گرچه باشد گرانمایهترفرومایه گردد ز کمپایهتر.سخن کز دهان بزرگان رودچو نیکو بود داستانی شود.نگین بدخشی بر انگشتریز کهتر ۞ به کمتر خرد مشتریوز انگشت شاهان سفالین نگینبدخشانی آید به چشم کهین. ۞شنیدم که باشد زبان و سخنچو الماس برّان و تیغ کهن.سخن بفکند منبر و دار را (؟)ز سوراخ بیرون کشد مار را.سخن زهر و پازهر و گرم است و سردسخن تلخوشیرین و درمان و درد.بر هر سخن باز گویا رسدچنان کاب دریا به دریا رسد.سخن کز دهان ناهمایون جهدچو ماری است کز خانه بیرون جهدنگهدار از او خویشتن چون سزدکه نزدیکتر را سبکتر گزد.چو بر کار نابوده انده بریبود تلختر هرچه خوشتر خوری.شکیبایی و تنگمانده به دامبه از ناشکیبی رسیدن به کام.گشاده شود کار چون سخت بستکدامین بلندست نابوده پست.از اندوه شادی دهد آسمانفراخی ز تنگی بود بیگمان.ترا اگرچه دانش به گردون رسدز دانای دیگر شنودن سزد.چه گفتند در داستان درازنباشد کس از رهنمون بینیاز.کرا محنتی سخت خواهد رسیدبه کمتر سخن محنت آید پدید.کرا روز نیک آید و بخت نیکاگر بد کند آیدش سخت نیک.چه نیکو سخن گفت دانشفزایبدان کات نه ۞ کارست کمتر گرای.بد اندر دل ار چند پنهان بودز پیشانی آن بد نمایان بود.شگفتی نباشد که گردد ز دردسر سرو کوژ و گل سرخ زرد [کذا].شود دوست از دوست آراستهچو با ایمنی مردم از خواسته.همه چیز پیری پذیرد بدانمگر دوستی کآن بماند جوان.دو چیز انده از دل به بیرون بردرخ دوست و آواز مرد خرد.بود دوست مر دوست را چون سپربه از دوست مردم که باشد دگرکه مر دوست را جاودان پند دوستبه از گوهر ار چند گوهر نکوست.هر آن دوست کز بهر سود و زیانبود دوست دشمن شود بیگمان.که را آزمودیش و یار تو گشتمنال از گناهی که بر وی گذشت.بر آنک گزین بود مگزین دگروگرنه بمانی پیاده از دوخر.هر آن کینه کز دل بود خاستهنبیندش هرگز کسی کاسته.کسی را که دارد نگه کار ۞ خویشبگو کار دشمن ۞ نگهدار بیش.سخندان نگفت این سخن برفسوسکه دستی که نتوان بریدن ببوس.به نرمی بسی چیز کردن توانکه به ستم ندانی به کردن تو آن.به نرمی برآرد بسی چیز مردکه آن برنیاید به جنگ و نبرد.شنیدم که دشمن بود چون بلورچو گاه شکستن نیابی مشورپس آنگه چو خواهی که تا بشکنیچنان کن که بر سنگ خارا زنی.نه دانش بود آهن آبدارگه خشم دادن به ناهوشیار.کند دشمن آهوی کوچک بزرگبه خرگوش تو بر نهد نام گرگ.چو دشمن به گفتن تواند همیدروغی که بار است ماند همی.چه چاره است با او بجز خاموشیستیهندگی باشد از بیهشی.شجاع آنکه دل را شکیبا کندبه آشفتن اندر مدارا کند.بترروزگار آن شمارم همهکه بر کام دشمن گذارم همه.یلان زخم پولاد و دست درازز سر هم به پولاد دارند باز.چو دشمن به بند افتد بکن تو زور [کذا]که هرگز نگردد رها تا بگور.چو روباه را کشت خواهی نگرنخوانی به نامش مگر شیر نر.اگر چند خوبست بر کف گهرچو او را برشته کنی خوبتر.دو چشمت به فرزند روشن بوداگر چند فرزندت دشمن بود.ز پیش پسر مرگ خواهد پدرتو دشمن شنیدی ز جان دوستتر.بکاهد ز رنج تو هم رنج توو ز آسانی آسانی و گنج تو.بهنگام برنایی و کودکیبدانش توان یافتن زیرکی [کذا].درختی که خردک بود باغبانبگرداند او را چو خواهد چنانچو گردد کلان باز نتواندشکه از کژیّ و خم بگرداندش.درم سایه و روح دانایی استدرم گرد کن تا توانی است.چو پشت است مر مرد را خواستهکرا خواسته کارش آراستهبیفزاید از خواسته هوش و رایتهیدست را دل نباشد به جای.توانگر برد آفرین سال و ماهو درویش نفرین برد بی گناه.چنان کرد یزدان تن آدمیکه بردارد او سختی و خرمی.بر آن پرورد کاش همی پروریبیاید بهر راه کاش آوری.بیاموز تا زندهای روز و شبچنین گفت دانا که بگشاد لب.نهاده ز بن خود چنین آمدستکه هر مه به دانش گزین آمدست.شنیدم که بر شاه فرّخ بودکه دستور پاکیزه پاسخ بود.نبایدش دستور نادان به کاردبیران نادان نااستوار.بود پادشه مستحقتر کسیکه دارد نگه چیز و دارد بسی.اگر عام دارد بسی خواستهبدان تا بود کارش آراسته.پس این شاه را به که دارد نگاهکه بر عام بر چون شبانست شاه.چو خسرو ندارد چو خواهند ازوحق مردمان چون گزارد بگو.خردمند گوید که بر عدل و دادبود پادشاهی و دین را نهاد.بهین کاری اندر جهان آن بودکه مانندهٔ کار یزدان بود.شنیدم که آتش بود پادشاهبه نزدیک آتش که جوید پناه.تو دانی که بر درگه شهریاربود خویشتن داشتن سخت کار.دل از هیبت شاه خیره شودبدو چشم بیننده تیره شود.اگر پادشا را تو باشی پسرهمی ترس از او گر ببایدت سر.به راهی که مرد اندر آید به سربر آن راه نیزش نباید گذر.گناهی که کردی و بر تو گذشتنبایدت هرگز به دو بازگشت.نه هر بار بر تو گنه بگذرد ۞نه آهو همه ساله سبزی چرد.پشیمانی از کرده یکبار بسهلاهل دوباره نخورده است کس.به کژی و ناراستی کم گرایجهان از پی راستی شد به پای.هر آنگه که شد راستیت آشکارفراوان بود مرا ترا خواستار.رهی کز خداوند شد بختیاربرآیدش بی رنج بسیار کار.نکوهیده باشد دروغآزمایسوی بندگان و به سوی خدای.یک آهو که از یک دروغ آیدابه صد راست گفتن نپیرایدا.دروغ آب و آزرم کمتر کندو گر راست گویی که باور کند.ز دریا همیشه گهر ناورندیکی روز باشد که سر ناورند.شتاب آورد زشت نیکو به چشمنه نیکو بود پادشا زودخشم.کرا کار با شاه بدخو بودنه آزرم و نه بخت نیکو بود.از اندازه برتر مبر دست خویشفزون از گلیمت مکن پای پیش ۞.شکیبایی اندر همه کارهابه از شوشهٔ زر به خروارها.شکیبایی اندر دل تنگ نهشکیبایی از گنج بسیار به.سگالش بیاید بهر کار جستسخن بیسگالش نیاید درست.به کاری که تدبیر باید دروینشاید گزاف اندرو کرد روی.خردمند باید که تدبیر خویشکند با دل خویش صدبار بیش.چنان کن که چون یافتی دستگاهبه آمرزش اندر بپوشی گناه.به نیکی شود چشم روشن تراز هر بد بود نیکجوشن ترا.ز نیکی همه نیک آید به جایبه نیکی دهد نیز نیکی خدای.بدی همچو آتش بود در نهانکه پیدا کند خویشتن ناگهان.یکی پند خوب آمد از هندوانبر آن خستوانند ناخستوان.بکن نیکی آنگه بیفکن به راهنمایندهٔ راه از این به مخواه.به ارزانیان و نه ارزانیاندرم چون ببخشی ندارد زیان.تو دانی که مردم که نیکی کندکند تا مکافات آن برچند.مکافاتها چند گونه بودیکی آنکه کارد همان بدرود.خردمند گوید که بنیاد خویز شرمست و دانش نگهبان اوی.نکو داستان آنکه خسرو بزدگران باد بر جانور خوی بد.بهشت آنکسی را که او نیکخوستکه دانستن خیر مردم بدوست.همه چیزها را پسندد خردمگر ناخردمندی و خوی بد.ز گفتار و کردار و از خوی زشتکسی ندرود خوب چون زشت کشت.چو از آشتی شادی آید به چنگخردمند هرگز نکوشد به جنگ.بتر دشمنی مرد را خوی بدکزو جان به رنج آید و کالبد.بتر مرد آنکو به خوی زنانبرآید، پس آنگه بماند چنان.خردمند گوید که زن آن بترکه او مردخو باشد و مردفر.بس است این شرف خوی پاکیزه راکه ماند زن خوب دوشیزه را.کسی کو برهنه کند راز دوستروا باشد ار بردرانیش پوست.گشایندهٔ رازهای نهانسرانجام رسوا شود در جهان.ز من راز خویش ار نداری نگاهنگه داشتن رازت از من مخواه.چو در دل نگنجدت راز کسان ۞کجا گنجد اندر دل دیگران.سخن کو ز سیودو دندان بجستبه سیودو گوش و دل اندر نشست.نیاید دگر باره زی مرد آنسخن کز دهن جست و تیر از کمان.مباد ایچکس کو بگوید نهانابا زن، که رسوا شود در جهان.شنیدم که چیزی بود استوارکه او را نگهبان بود بیشمار.مگر راز، کآنگاه پنهان بودکه او را یکی تن نگهبان بود.اگر راز خواهی که پنهان بودچنانکن که پیوند ۞ با جان بود.چو الماس کاهن ببرد همیسخن نیز دل را بدرد همی.زبان را مدارید هرجای سستکه تا رازتان کس نداند درست.کسی کآورد راز خود را پدیدز گیتی به کامه نخواهد رسید.نهفتن سزد راز را جاودانبه جان باز بایدش بستن، به جان.ابا دوست و دشمن نباید گشادبه فرزند موبد چنین کرد یاد.شمن را نبینی چه گوید شمنمگو راز با یکتن از انجمن.چنان کامدی آنچنان بگذریخوروپوش افزون ترا، بر سری.خردمند گوید که هست این جهانیکی جسر بر راه و ما همرهان.کسی کاندر اندوه گیتی فتادمپندار گر شاه ۞ بینیش شاد.جهان آب شورست چون بنگریفزون تشنه ای گرچه بیشش خوری.ز دشمن به دینار و با زینهاربرستن توان، و آز را نیست چار.نپاید جهان بر تو ور پایدیاز او هر بدی کایدی شایدی.چنین آمد و تو نخواهی چنینبسنده نه ای با جهانآفرین.نگردد به کام تو هرگز روش ۞روش دیگر و تو بدیگرمنش.به دشت اندرون تشنه را خاک شورنماید چو آب این درفشنده هور.اگر برشتابد بدو آب جوینیابد درو آب جویِ آب جوی.نه مشکست هرچ او سیاهی نمودسیاهی نماید همان نیز دود.نه هرچه آید اندر دل ما گمانبر آنگونه گردش کند آسمان.هر آن چیز کاندر جهان ناوریچرا گوش داری که بیرون بری.همه چیز هستت ز چیز کسانچو بیرون روی باز ایشان رسان.رهی کز خداوند شد بینیازخداوندی وی نداری تو باز.بجای مه است از میان مهانکسی کو بپوشدنیاز از جهان. چه دینار و چه سنگ زیر زمیهر آنگه کزو نایدت خرمی. چو زهری که آرد به تن در گدازخرد را بدانگونه بگدازد آز. خور و پوش و بخشای و راحت رساننگه می چه داری ز بهر کسان.
و او را ظاهراً مثنویهای دیگر بوده است. اینک چند نمونه:مثنوی به بحر خفیف: گشت پر منگله همه لب کشتداد در این جهان نشان بهشت.هر که باشد سپوزکار به دهرنوش در کام او شود چون زهر.همه دعوی کنی و خوایی ژاژدر همه کارها حقیری و هاژ.دیو بگرفته مر ترا بفسوستو خوری بر زیان مال افسوس.آب انگور و آب نیلوپلمر مرا از عبیر و مشک بدل.سروبن چون سر و بن پنگاناندرون چون برون با تنگان.هر کجا گوهریست بشناسمدست سوی دگر نپرواسم.
مثنوی به بحر هزج مسدس:بیاید فیلسوفی سخت شیواکهباشد در سخن گفتن توانا. ز روز واپسین آنکش خبر نیستجز او رندیدنش کار دگر نیست.به کار دهر مولش گرچه بد نیستولی در خیر کردن از خرد نیست.بر آغالیدنش استیز کردندبکینه چون پلنگش تیز کردند.بخوشاندت گر خشکی فزایدو گر سردی، خود آن بیشت گزاید.هر آن شمعی که ایزد برفروزدهر آنکش پف کند سبلت بسوزد.درستی عمل گر خواهی ای یارز الفنجیدن علم است ناچار.اگر قارون شوی ز الفختن مالشوی در زیر پای خاک پامال.یکی گفتش که ای دارای گیهانکه یارد کرد با تو مکر و دستان.پلنگ دژبرازی دید بر کوهکه شیر چرخ گشت از کینش استوه.چو آلیزنده شد در مرغزارینباشد در دلش از بار باری.
مثنوی به بحر رمل:چو نیاز آید سزاوار است دادجان من گریان این سالار باد.
مثنوی به بحر سریع:کار بشولی که خرد کیش شداز سر تدبیر و خرد بیش شد.
