۱۴۰۵ شهریور ۲۷, جمعه

آغاز. اوّل باشد هر چیز را. ابوشکور گوید: سر انجامِ آغاز این نامه کرد جوان بود چون سی‌وسه‌ساله مَرد.

آغاز.  اوّل باشد هر چیز را.  ابوشکور گوید:

سر انجامِ آغاز این نامه کرد 

 جوان بود چون سی‌وسه‌ساله مَرد.

مطلوب است  شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟ 


شرح و معنی قطعه

بیت مورد اشاره از ابوشکور بلخی (از شاعران برجسته قرن چهارم هجری و پیش از فردوسی) نقل شده است. معنی کلی بیت چنین است:

«آغاز این نامه را با فرجامِ آن قرین ساخت؛ چرا که او در آن هنگام جوانی ۳۳ ساله بود (یا اینکه این اثر را در سن ۳۳ سالگی به پایان برد/آغاز کرد).»

این بیت به بلوغ فکری و هنری شاعر در جوانی اشاره دارد و نشان می‌دهد که او در سن سی‌وسه‌سالگی دست به آفرینش ادبی مهمی زده است.

بررسی واژگان از منظر ریشه‌شناسی (پیشااسلامی)

واژگان به کار رفته در این بیت همگی ریشه‌ای اصیل در زبان‌های ایرانی میانه (پهلوی/فارسی میانه یا پارتیک) دارند:

  • سر: ریشه در ایرانی باستان caṛa- (سر، بالا).

  • انجام: از پیشوند ایرانی باستان fra- + ریشه kam- (آمدن، به سر بردن).

  • آغاز: از ریشه‌های ایرانی باستان و پهلوی (آغازیدن).

  • این: ضمیر اشاره در فارسی باستان iha / پهلوی ī یا هین.

  • نامه: واژه‌ای اصیل ایرانی (در پهلوی: nāmak).

  • کرد: فعل ماضی از مصدر کردن (در پهلوی: kardatan / ریشه ایرانی باستان kṛ-).

  • جوان: در پهلوی jawān یا yuwān (اوستایی: yāvan-).

  • بود: فعل ربطی ماضی (در پهلوی: būdan).

  • چون: حرف اضافه و قید مقایسه در پهلوی و فارسی میانه.

  • سی‌وسه‌ساله: اعداد و واژه سال (پهلوی: sāl، اوستایی: sarδa-).

  • مرد: در پهلوی mart یا mard (انسان، مرد).

نگارش واژگان به خط پهلوی (خط تحریری یا کتیبه‌ای ساسانی)

اگر این بیت در دوران پیشااسلامی (مثلاً عصر ساسانی توسط نویسندگان پهلوی‌نویس یا موبدان) به خط پهلوی ساسانی نوشته می‌شد، به دلیل ساختار نگارشی آن زبان (که شامل استفاده از هزوارش‌ها یعنی واژگان آرامی به جای پارسی میانه بود)، سبک نگارش آن تفاوت چشمگیری با املای اماره عربی-فارسی داشت.

سبک و سیاق نگارش پهلوی ساسانی:

  1. استفاده از هزوارش‌ها: واژگانی مانند «کرد» یا «مرد» ممکن بود با خط و ریشه آرامی نوشته شوند اما به زبان پارسی میانه خوانده شوند.

  2. حروف پیوسته و دشوار: خط پهلوی دارای حروف هم‌شکل فراوانی است (مانند حروف ب، و، ن، ی) که خواندن آن را نیازمند دانش تخصصی می‌کند.

طرز نگارش تقریبی واژگان اصلی این بیت به خط پهلوی کتابی (متون دینی و ادبی زرتشتی) به صورت زیر است:

  • سر (sar): 𐭮𐭫

  • انجام (anjām): 𐭠𐭭𐭩𐭠𐭬

  • آغاز (āγāz): 𐭠𐭢𐭠𐭰

  • نامه (nāmag): 𐭭𐭠𐭬𐭪

  • کرد (kard): 𐭪𐭫𐭲𐭠 (یا به صورت هزوارش: 𐭏𐭡𐭣𐭠)

  • جوان (jawān): 𐭩𐭥𐭠𐭭

  • مرد (mard): 𐭬𐭫𐭲 (یا به صورت هزوارش: 𐭢𐭡𐭥)

نکته تاریخی: شخصیت‌هایی چون بزرگمهر حکیم یا موبد کرتیر اگر می‌خواستند چنین مفهومی را ثبت کنند، آن را به زبان پارسی میانه کتیبه‌ای یا کتابی و با همین سیستم خطی پهلوی و اصطلاحات دیوانی یا دینی تدوین می‌کردند، در حالی که ابوشکور به عنوان یک شاعر مسلمان قرن چهارمی، با وجود استفاده از واژگان اصیل ایرانی، از الفبای عربی-فارسی بهره برده است.

آیا مایلید واژه خاص دیگری از این بیت را از نظر ریشه‌شناسی اوستایی یا سانسکریت بیشتر بررسی کنیم؟

////////////////

متن فرستاده‌شده مربوط به مدخل دانشنامه‌ای یا لغت‌نامه‌ایِ «ابوشکور بلخی» است که شامل زندگی‌نامه، شواهد اشعار و قطعات منسوب به او (عمدتاً از آفرین‌نامه) می‌شود.

برای بهبود این متن، ویرایش‌های ساختاری، نگارشی و فنی زیر روی آن اعمال شده است تا علاوه بر حفظ اصالت متن لغت‌نامه، خوانایی، درست‌نویسی نیم‌فاصله‌ها، اصلاح علائم سجاوندی و تنظیم ساختار ابیات بهبود یابد:

متن اصلاح و پیرایش‌شده

ابوشکور. [ اَ ش َ ] (اِخ) بلخی. یکی از اجلهٔ شعرای باستانی ایران. در تذکره‌ها از تاریخ حیات او جز نام و موطن، و از شعر وی غیر از بیتی چند در تذاکر و متفرقاتی در کتب لغت که همگی بر کمال قدرت طبع، جودت و صفای قریحت او دلیل کند، بر جای نیست. ابوشکور را داستانی منظوم به بحر متقارب بوده است که اگر تنوّع مطالب و کثرت و قلت شواهد و امثالی که در لغت‌نامه‌ها از کتابی آرند، دلیل بزرگی یا کوچکی آن کتاب تواند بود، این داستان اقلاً به مقدار دوثلث شاهنامهٔ فردوسی بوده است ۞ و این کتاب را به نام نوح بن نصر سامانی کرده است:

خداوند ما نوح فرخ‌نژاد
که بر شهر ایران بگسترد داد.
(آفرین‌نامه)

و چنان‌که باز خود در آفرین‌نامه گفته است، این داستان را در سیصدوسی‌وسه‌، یعنی سال سیم سلطنت نوح اول سامانی به پایان رسانیده:

مر این داستان کش بگفت از فیال
ابر سیصد و سی و سه بود سال.
(آفرین‌نامه)

و چون خود شاعر نیز در این وقت سی‌وسه‌ساله بوده است، پس مولد او نیز مؤخرتر از سال سیصد هجری نیست:

سرانجام کاغاز این نامه کرد
جوان بود چون سی و سه سال مرد.
(آفرین‌نامه)

و در بیت دیگری که ظاهراً مطلع قصیده‌ای رثایی است، از کشته شدن امیری خبر می‌دهد:

آن کس که بر امیر در مرگ باز کرد
بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد.

و این امیر ظاهراً از غیر ملوک بنی‌سامان است؛ چه، از این سلسله جز احمد بن اسماعیل به سال ۳۰۱ هـ.ق. دیگری کشته نشده است و ابوشکور در آن وقت رضیعی یک‌ساله بوده است. و منوچهری در قصیده‌ای نام بوشکور را در صف بزرگان نظم و حکمت آورده است، آنجا که گوید:

از حکیمان خراسان کو شهید و رودکی
بوشکور بلخی و بوالفتح بستی هکذی
گو بیایند و ببینند این شریف ایام را
تا کند هرگز شما را شاعری کردن کری.
منوچهری

اینک ابیات متفرقه، قصاید و قطعات او:

الاتا ماه نوخیده کمانست
سپر گردد مه داه و چها را.
از بیخ بکند او و مرا خوار بینداخت
مانندهٔ خار خسک و خار خوانا.
یک فلاده همی بخواهم گفت
خود سخن بی فلاده بود مرا.
از دور به دیدار تو اندر نگرستم
مجروح شد آن چهرهٔ پرحسن و ملاحت
وز غمزهٔ تو خسته شد آژرده‌دل من
وین حکم قضایی است جراحت به جراحت. ۞
ای گشته من از غم فراوان تو پست
شد قامت من ز بار هجران تو شست
وی شسته من از فریب و دستان تو دست
خود هیچ‌کسی به سیرت و سان تو هست؟
بار بسته شد فرمانده نون
تا میان خدمت را بندم چست.
سنگجیده همی داردم به درد
ترنجیده همی داردم به رنج.
گهی به بازی بازوش را فراشته داشت
گهی به رنج جهان اندرون ۞ بزد آرنج
چنان‌که مرغ هوا پرّ و بال برهنجد
تو بر خلایق بر، پرّ مردمی برهنج.
چون بچهٔ کبوتر منقار سخت کرد
هموار کرد موی و بیو کند موی زرد
کابوک را نشاید و شاخ آرزو کند
وز شاخ سوی بام شود باز گردگرد.
به گه رفتن کان ترک من اندر زین شد
دل من ز آن زین آتشکدهٔ برزین شد.
بلند کیوان با اورمزد با بهرام
ز ماه برتر خورشید و تیر با ناهید.
ساقیا مر مرا از آن می ده
که غم من بدو گسارده شد
در قنینه برفت چون مه نو
در پیاله مه چهارده شد.
آن کس که بر امیر در مرگ باز کرد
بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد.
گولی تو از قیاس که گر برکشد کسی
یک کوزه آب از او به زمان تیره‌گون شود.
ای ز همه مردمی تهی و تهک
مردم نزدیک تو چرا پاید
هرزه و مفلاک بی‌نیاز از تو [کذا]
با تو برابر که راز بگشاید.
ز غم به حال حریفان مستمند مباش
چنان‌که گر نخوری غم، ز غم نباید بود [کذا]
ستد و داد مکن هرگز جز دستادست
که پس‌ادست خلاف آرد و الفت ببرد.
دوصد منده سبو آب‌کش به روز
شبانگاه لهو کن به منده بر.
من بچهٔ فرفورم و او باز سپید است
با باز کجا تاب برد بچهٔ فرفور.
چون رسن‌گر ز پس آمد همه رفتار مرا
بسغر مانم کو باز پس‌اندازد تیر
برد چخماخ من از جامهٔ من جامه نبرد
جامه از مشرعه بردند هم از اول تیر
چهل‌وپنج در او سوزن و انگشتریی
قلم و کارد ببردست یکی شوم حقیر.
بر دل مکن مسلط گفتار هر لتنبر
هرگز کجا پسندد افلاک جز ترا سر.
روز اورمزد است شاها شاد زی
برکت شادی نشین و باده خور.
هرچه بخوردی تو گوارنده باد
گشته گوارش همه بر تو گراز.
ادب مگیر و فصاحت مگیر و شعر مگیر
نه من غریبم و شاه جهان غریب‌نواز
اگر از من تو بد نداری باز
نکنی بی‌نیاز روز نیاز
نه مرا جای زیر سایهٔ تو
نه ز آتش دهی به حشر جواز
زیستن و مردنت یکیست مرا
غلبکن در چه باز یا چه فراز
راعی عدل ملک‌پرور او
گرگ را داده منصب نخراز.
از فلک نحس‌ها بسی بینند
آنکه باشد غنی شود مفلاک.
تا کجا گوهریست و بشناسم
دست سوی دگر نپرواسم
می خورم تا چو نار بشکافم
می خورم تا چو خی برآماسم
این جهان سرتاسر همه فرناس
از جهان من یگانه فرناسم.
با نعمت تمام به درگاهت آمدم
امروز با کرازی و چوبی همی روم.
تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم.
تا کی کند او خوارم تا کی زند او شنگم
فرسوده شوم آخر گر آهن و گر سنگم.
دانش به خانه اندر دربسته
نه رخنه یابم و نه کلیدستم
جسته نیافتستم کایدونم
گویی ز دام و داهل جستستم.
ستاره ندیدم ندیدم رهی
بدل زاستر ماندم از خویشتن.
گاهی چو گوسفندان در غول جای من
گاهی چو غول گرد بیابان دوان‌دوان
تذرو تا همی اندر خرند خایه نهد
گوزن تا همی از شیر پرکند پستان
بیار از آنچه به کردار دیده بود نخست
روان روشن بستد به قهر از او رزبان
از آنچه قطرهٔ او گر فرو چکد به دهن
ضریر گوید چشم من است و مرده روان.
جان‌راسه ۞ گفت هر کس و زی من یکیست جان
ور جان گسست باز چه بر بر نهد روان
جان و روان یکیست به نزدیک فیلسوف
ورچه ز راه نام دو آید روان و جان.
گر کس بودی که زی توام بفکندی
خویشتن اندر نهادمی به فلاخن ۞
من بچهٔ فرفورم و او باز سپید است
با باز کجا تاب برده بچهٔ تیهو.
فغفور [وار] بودم و فغ پیشم
فغ رفت و من بماندم فغواره
رفیقان من با زر و ناز و نعمت
منم آرزومند یک‌تاز غاره.
آن به که نیابه را نگهداری
کردار تن خویش را کنی فربه. [کذا]
گر من به مثل سنگم با تو غرماسنگم
ور زآنکه تو چون آبی با خسته دلم ناری.
مار را هرچند بهتر پروری
چون یکی خشم آورد کیفر بری
سفله فعل مار دارد بی‌خلاف
جهد کن تا روی سفله ننگری.
می ستان اکنون بدان‌گه کاین زمین همچون ستی
آب چو مهتاب و بر ماهی چو زندان گشته ژی.
ترا خاموشی امروز روی نیست
اگرچه حکیمی خله داری. [کذا]

و ابیات شاهدآمدهٔ لغت‌نامه‌ها از آفرین‌نامه:

ز ده گونه ریچال و ده گونه وا
گلوبندگی هر یکی را سزا.
بیاموز هرچند بتوانیا
مگر خویشتن شاد گردانیا.
بفرمود داور که می‌خواره را
به خفچه بکوبند بیچاره را.
توانی بر او کاربستن فریب
که نادان همه راست بیند و ریب.
نداند دل آمرغ پیوند دوست
بدان‌گه که با دوست کارش نکوست.
به شاه ددان کلته روباه گفت
که دانا زد این داستان در نهفت.
مریدان ز بازوش برکند گوشت
مران کوبه را داد با یک دوغوشت. [کذا]
منش باید از مرد چون سرو راست
اگر برز بالا ندارد رواست.
بدان‌ک کینت گردد درست [کذا]
به دیدار زشت و به کردار رست.
بیلفغده باید کنون چاره نیست
بیلفنجم و چارهٔ من یکیست.
بهین مردمان مردم نیک‌خوست
بتر آنکه خوی بد انباز اوست.
گمان برد کز بخت وارون برست
نشد بخت وارون از او یک بدست.
کسی کاندر آب است و آب‌آشناست
از آب ۞ ار چو آتش بترسد رواست.
کرا دوست مهمان بود یا نه دوست
شب و روز تیمار مهمان به دوست.
خرامیدن کبک بینی به شخ
تو گویی ز دیبا فکنده است نخ.
من اندر نهان زین جهان فراخ
برآورده کردم یکی سنگلاخ.
جهاندیدهٔ مردم از شهر بلخ
ز هرگونه گشته به سر برش چرخ.
نه بهرام گوهرت و نه اورمزد
فرزدی و جاوید نبود فرزد.
فروتر ز کیوان ترا اورمزد
به رخشانی لاله اندر فرزد.
بسا خان و کاشانه و باغرد
بدو اندرون شادی و نوشخورد.
سخنگوی گشتی ۞ سلیمانت کرد
نغوشاک بودی مسلمانت کرد.
برآغالش هر دو آغاز کرد
بدی گفت و نیکی همه راز کرد.
توانگر به نزدیک زن خفته بود
زن از خواب شلپوی ۞ مردم شنود.
یکی زشت‌روی بدآغاز بود
تو گویی به مردم‌گزی مار بود.
گلیمی که خواهد ربودنش باد
ز گردن بشخشد هم از بامداد.
اگر روزی از تو پژوهش کنند
همه مردمانت نکوهش کنند.
خورای تو نبود چنین کار بد
بود کار بد از در هیربد.
ز الفنج دانش دلش گنج بود
جهاندیده و دانش الفنج بود.
زمین چون ستی بینی و آب رود
بگیرد فراز و نیازد فرود.
تن و جان چو هر دو فرود آمدند
به یک‌جای هر دو بسغده شدند.
سرانجام کاغاز این نامه کرد
جوان بود چون سی‌وسه‌ساله مرد.
پدر گفت یکی روان‌خواه بود
به کویی فروشد چنان کم‌شنود.
... همی دربدر خشک‌نان بازجست
مر او را همان پیشه بود از نخست.
خداوند ما نوح فرخ‌نژاد
که بر شهر ایران بگسترد داد.
گواژه که خندان‌مندت کند
سرانجام با دوست جنگ افکند.
کرانه نکردم ز یاران به بد
که بنیاد من استوار است خود.
همی گفت کاین رسم گهبد نهاد
از این دل بگردان که بس بدنهاد.
سبک پیرزن سوی چاکر ۞ دوید
برهنه به اندام من درمخید.
به چشم تو اندر خس افکند باد
به چشم‌ت بر از باد رنج اوفتاد.
کجا باغ بودی همه راغ بود
کجا راغ بودی همه باغ بود.
دوم دانش از آسمان بلند
که بی‌پای‌چوب است و بی‌دار و بند ۞
دلی کو پر از روغ هجران بود
در او وصل معشوقه درمان بود.
خنک آن کسی را کز او رشک برد
کسی کو به بخشایش اندر بمرد.
شنیدم که خسرو به گوشاسب دید
چنان کاتشی شد ز دورش پدید.
که بی‌داور این داوری نگسلد
و بر بی‌گنه هیچ بد نبشلد.
سخن کان نه بر جای گویا شود
مر آن پایگه را که جویا شود.
درخش ار نخندد به گاه بهار
همانا نگرید چنین ابر زار.
به نرمی چو گردن نهد روزگار
درشتی و گرمی نیاید به کار.
گشاده درِ هر دو آزاده‌وار
میان کوی کندوری افکنده خوار.
کجا گوهری چیره شد زین چهار
یکی آخشیجش بر او بر گمار.
مر او را بدی برمخیده پسر
ز مهر جهان بر پدر کینه‌ور.
ستایش خوش آمدش بر یک هنر
نکوهش نیامدش خود ز ایج در.
به کُنغالگی رفته از پنجهیر
رمیده از او مرغک گرمسیر.
پر از میوه کن خانه را تا به در
پر از دانه کن خنبه را تا به سر.
بیلفنج ز الفغدهٔ خویش خور
گلو را ز رسی به سر بر مبر.
کرا سوخت خرمن چه خواهد دگر
جهان را همه سوخته سرتاسر.
اگر بازی اندر جغو کم نگر
و گر باشه ای سوی بطان مپر.
به هر دشت و رزه بجستی ز کار
نبودی به کشت و درودش به کار [کذا].
به دو گفت مردی سوی رودبار
به رود اندرون شد همی بی‌شنار.
یکی دژبرازیست پرخاشخر
کز او هست شیر ژیان را حذر.
بیاموز تا بد نباشدت روز
چو پروانه مر خویشتن را مسوز.
سری بی‌تن و پهن گشته به گرز
تنی بی‌سر افکنده بر خاک برز.
نه آن ز این بیازرد روزی به نیز
نه این را از آن اندهی بود نیز.
مکن خویشتن سهمگین چاپلوس
که بسته بود چاپلوس از فسوس.
جز از خاک چیزی ندید از خورش
یکی جامه ای دید او از برش.
یک آهوست خوان را که ناریش پیش
چو پیش آوریدی صد آهوش بیش.
زدن مرد را چوب ۞ بر تار خویش
به از بازگشتن ز گفتار خویش.
یکی بهره را بر سه بهره است بخش
تو هم بر سه بخش ایچ برتر مشخش.
نه بیغاره دیدند بر بدکنش [کذا]
نه درویش را ایچ بد سرزنش.
بهر نیک و بد هر دوان یک منش
به راز اندرون هر دوان بدکنش.
بدان‌گه که گیرد جهان گرد و میغ
کل‌پشت چوکانت گردد ستیغ [کذا].
تو سمین بری من چو زرین ایاغ
تو تابان مهی من چو سوزان چراغ.
به بگماز بنشست بمیان باغ
بخورد و بیاران او شد نفاغ.
ور ایدون که پیش تو گویم دروغ
دروغ اندر آرد سر من به بیوغ.
همی گفت با او گزاف و دروغ
مگر کاندر آرد سرش را بیوغ.
چو بر رویت از پیر افتد نجوغ
نبینی دگر در دل خود فروغ.
نگویم من این خواب شاه از گزاف
زبان زود نگشایم از بهر لاف.
کشاورز و آهنگر و پای‌باف
چو بیکار باشند سرشان به کاف.
بگویش که من نامهٔ نغز پاک
فراز آوریدستم از مغز پاک.
ز فرزند بر جان و تنت آذرنگ
تو از مهر او روز و شب چون نهنگ.
به آهن نگه کن که ببرید سنگ
نرست آهن از سنگ بی‌آذرنگ.
چنین گفت هارون مرا روز مرگ
مفرمای هیچ آدمی را مجرگ.
گواژه که هستش سرانجام جنگ
یکی خوی زشت است زو دار ننگ.
بر ۞ این داستان کش بگفت از فیال
ابر سیصد و سی و سه بود سال.
دل من پر آزار از آن بدسگال
نبد دست من چیره بر بدهمال
مگر مردمی کش بود گرم‌فام
بدادنش بستاند از او ستام
به افزای خوانند او را به نام
هم از نام و کردار و هم او ستام.
چو دینار باید مرا یا درم
فراز آورم من به نوک قلم.
فژاگن نیم سالخورده نیم
ابر جفت بیداد کرده نیم.
من آنگاه سوگند انیسان خورم
کز این شهر من رخت برتر برم.
از آن پس که بد کرد بگذاشتم
بر او بر سپاهی بنگماشتم ۞
چه باید کردن کنون بافدم
مگر خانه‌روبی چو روبه بدم.
زبان‌آورش گفت و تو نیز هم
چو خسرو مکن روی بر ما دژم.
چنان رفت دارای گنج از جهان
که درویش‌تر کس رود در نهان.
سوی رود با کاروانی گشن
زهابی بدو اندرون سهمگن.
به تا روزگاری برآید بر این
کنم پیش هرکس ترا آفرین.
ور ایدون که پوزش پذیری ز من
و گر نیز رنج آید از خویشتن.
رسی بود گویند شاه رسان
همه ساله چشمش به چیز کسان
گمان برد کش گنج بر استران
بود به چو بر پشت کلته‌خران.
همه باز بسته بدین آسمان
که بر بُرده بینی بسان کیان.
پس ار ژاژ و خوهل آوری پیش من
همت خوهل پاسخ دهد پیرزن.
چه بیند بدین اندرون ژرف‌بین
چه گویی تو ای فیلسوف اندر این.
ز دانا شنیدم که پیمان‌شکن
زن جاف‌جاف است آسان‌فکن.
نگون‌بخت شد همچو تختش نگون
ابا سیب رنگین به آب اندرون.
نشاید درون نابسغده شدن
نباید که نتوانش بازآمدن.
سپاه اندک و رای و دانش فزون
به از لشکر گشن بی‌رهنمون.
بر او تازه شد کینهٔ سالیان ۞
بکردندش از هرچه کرد او شیان.
تکاپوی مردم به سود و زیان
به تاومدو هر سویی تازیان.
نگهبان گنجی تو از دشمنان
و دانش نگهبان تو جاودان.
(بدانش شود مرد پرهیزکار / چنین گفت آن بخرد هوشیار / که دانش ز تنگی پناه آورد / چو بیراه گردی براه آورد.)
پرد روحش از دیدن برز او
کفد مغزش از هیبت گرز او.
به کار آور آن دانشی ک‌ات خدیو
بدادست و منگر به فرمان دیو.
تو از من کنون داستانی شنو
بدین داستان بیشتر زین منو.
به نشکرده ببرید زن را گلو
تفو بر چنین ناشکیبا تفو.
نشسته به صد فکر [کذا] بر خامه ای
گرفته در انگشت خود خامه ای
کسی کز ره دوست رو تافته
ز پیکار دشمن دلش تافته.
ز اندرز مؤبد شکیبنده‌ای
سر از راه سوداش کی بنده ای
چو خورشید آید به برج بزه
جهان را ز بیرون نماند مزه.
جوان تا ش پیری نیاید بروی
جوانی بی‌امرغ نزدیک اوی.
بداندیش دشمن بود ویل‌جوی
که تا چون ستاند از او چیز اوی.
کسی کو به محشر بود آوری
ندارد به کس کینه و داوری.
به ناپارَسایی نگر نغنوی
نیارم نکو گفت اگر نشنوی.
به سر برنهاده ز زر مغفری
ز پولاد کرده به سر تکبری.
بخیلی مکن جاودان یک‌بسی
بدین آرزو که ۞ منم خود رسی.
نباید که خسرو بود یاوه‌گوی
به دشمن دهد یاوه‌گوی آبروی.
میلفنج دشمن که دشمن یکی
فزونست و دوست ار هزار اندکی.
ز چیز ۞ کسان دست کوته کنی
دژآگاه را بر، خوش‌آگه کنی.
نکوهش رسیدی به هر آهویی
ستایش بدی به هنر هر‌سویی.
ز دیدار خیزد هزار آرزوی
ز چشم است گویند رژدی گلوی.
به کردار نیکی همی کردمی
وز الفغدهٔ خود همی خوردمی.
پریچهره فرزند دارد یکی
کز او شوخ‌تر کم بود کودکی
مراو را خرد نی و تیمار نی
به شوخیش اندر جهان یار نی.
... شد آمدش بینم سوی زرگران
هماره ستوهند از او دیگران
بخواند آنگهی زرگر دند را
ز همسایگان مرتنی چند را.
سوی آسمان کردش آن مرد روی
بگفت ای خدای این تن من بشوی
... از این ازغها پاک کن مرمرا
همه آفرین ز آفرینش ترا.

و پاره‌ای قطعات از همین کتاب که در تحفةالملوک شاهد آمده است:

به دشمن برت استواری مباد
که دشمن درختی است تلخ از نهاد
درختی که تلخش بود گوهرا
اگر چرب و شیرین دهی مر ورا
همان میوهٔ تلخت آرد پدید
از او چرب و شیرین نخواهی مزید.
ز دشمن گر ایدونکه یابی شکر
گمان بر که زهر است هرگز مخور.
خردمند داند که پاکی و شرم
درستی و رادی و گفتار نرم.
بود خوی پاکان و خوی ملک
چه اندر زمین و چه اندر فلک.
خردمند گوید خرد پادشاست
که بر خاص و بر عام فرمان‌رواست.
خرد را تن آدمی لشکرست
همه شهوت و آرزو چاکر است.
خرد چون ندانی بیاموزدت
چو پژمرده گردی برافروزدت.
خرد بی میانجی و بی رهنمای
بداند که هست این جهان را خدای.
خردمند گوید من از هر گروه
خردمند را بیش دیدم شکوه.
خرد پادشاهی بود مهربان
بود آرزو گرگ و او چون شبان.
خردمند گوید که مرد خرد
بهنگام خویش اندرون بنگرد
کند تکیه ۞ افزون چو افزون شود
وز آهوی بد ۞ پاک بیرون شود.
خرد بهتر از چشم و بینایی است
نه بینایی افزون ز دانایی است.
خرد باد همواره سالار تو
مباد از جهان جز خرد یار تو.
خردمند گوید که تأیید و فر
به دانش به مردم رسد نه به زر.
چو دانا شود مرد بخشنده کف
مرورا رسد بر حقیقت شرف.
گهر گرچه بالا نه بیش از هنر
ز بهر هنر شد گرامی گهر.
کسی کو بدانش برد روزگار
نه او یافه ماند نه آموزگار.
جهان را به دانش توان یافتن
به دانش توان رشتن و تافتن.
اگر علم را نیستی فضل پر
به سختی نجستی خردمند خر [کذا].
بدان کوش تا زود دانا شوی
چو دانا شوی زود والا شوی.
نه داناتر آن‌کس که والاتر است
که والاتر آن‌کس که داناتر است.
نبینی ز شاهان که بر تخت و گاه
ز دانندگان باز جویند راه
اگر چه بمانند دیر و دراز
به دانا بودشان همیشه نیاز.
چو پخته شود تلخ شیرین شود
بدانش سخن گوهرآگین شود.
ابی‌دانشان بار تو کی کشند
ابی‌دانشان دشمن دانشند.
گر از جهل یک فعل خوب آیدی
مرو را ستاینده بستایدی.
سخن‌گوی هر گفتنی را بگفت
همه گفت دانا ز نادان نهفت.
چو یاقوت باید سخن بی‌زفان ۞
سبک‌سنگ لیکن بهایش گران.
سخن تا نگویی ترا زیردست
زبردست شد کز دهان تو جست.
کسی کو به نیکو سخن شاد نیست
بر او نیک و بد هرچه باشد یکیست.
سخن کان در او سود نه جز زیان
نباید که رانده شود بر زبان.
سخن گرچه باشد گران‌مایه‌تر
فرومایه گردد ز کم‌پایه‌تر.
سخن کز دهان بزرگان رود
چو نیکو بود داستانی شود.
نگین بدخشی بر انگشتری
ز کهتر ۞ به کمتر خرد مشتری
وز انگشت شاهان سفالین نگین
بدخشانی آید به چشم کهین. ۞
شنیدم که باشد زبان و سخن
چو الماس برّان و تیغ کهن.
سخن بفکند منبر و دار را (؟)
ز سوراخ بیرون کشد مار را.
سخن زهر و پازهر و گرم است و سرد
سخن تلخ‌وشیرین و درمان و درد.
بر هر سخن باز گویا رسد
چنان کاب دریا به دریا رسد.
سخن کز دهان ناهمایون جهد
چو ماری است کز خانه بیرون جهد
نگهدار از او خویشتن چون سزد
که نزدیک‌تر را سبک‌تر گزد.
چو بر کار نابوده انده بری
بود تلخ‌تر هرچه خوش‌تر خوری.
شکیبایی و تنگ‌مانده به دام
به از ناشکیبی رسیدن به کام.
گشاده شود کار چون سخت بست
کدامین بلندست نابوده پست.
از اندوه شادی دهد آسمان
فراخی ز تنگی بود بی‌گمان.
ترا اگرچه دانش به گردون رسد
ز دانای دیگر شنودن سزد.
چه گفتند در داستان دراز
نباشد کس از رهنمون بی‌نیاز.
کرا محنتی سخت خواهد رسید
به کمتر سخن محنت آید پدید.
کرا روز نیک آید و بخت نیک
اگر بد کند آیدش سخت نیک.
چه نیکو سخن گفت دانش‌فزای
بدان ک‌ات نه ۞ کارست کمتر گرای.
بد اندر دل ار چند پنهان بود
ز پیشانی آن بد نمایان بود.
شگفتی نباشد که گردد ز درد
سر سرو کوژ و گل سرخ زرد [کذا].
شود دوست از دوست آراسته
چو با ایمنی مردم از خواسته.
همه چیز پیری پذیرد بدان
مگر دوستی کآن بماند جوان.
دو چیز انده از دل به بیرون برد
رخ دوست و آواز مرد خرد.
بود دوست مر دوست را چون سپر
به از دوست مردم که باشد دگر
که مر دوست را جاودان پند دوست
به از گوهر ار چند گوهر نکوست.
هر آن دوست کز بهر سود و زیان
بود دوست دشمن شود بی‌گمان.
که را آزمودیش و یار تو گشت
منال از گناهی که بر وی گذشت.
بر آن‌ک گزین بود مگزین دگر
وگرنه بمانی پیاده از دوخر.
هر آن کینه کز دل بود خاسته
نبیندش هرگز کسی کاسته.
کسی را که دارد نگه کار ۞ خویش
بگو کار دشمن ۞ نگهدار بیش.
سخن‌دان نگفت این سخن برفسوس
که دستی که نتوان بریدن ببوس.
به نرمی بسی چیز کردن توان
که به ستم ندانی به کردن تو آن.
به نرمی برآرد بسی چیز مرد
که آن برنیاید به جنگ و نبرد.
شنیدم که دشمن بود چون بلور
چو گاه شکستن نیابی مشور
پس آنگه چو خواهی که تا بشکنی
چنان کن که بر سنگ خارا زنی.
نه دانش بود آهن آبدار
گه خشم دادن به ناهوشیار.
کند دشمن آهوی کوچک بزرگ
به خرگوش تو بر نهد نام گرگ.
چو دشمن به گفتن تواند همی
دروغی که بار است ماند همی.
چه چاره است با او بجز خاموشی
ستیهندگی باشد از بیهشی.
شجاع آن‌که دل را شکیبا کند
به آشفتن اندر مدارا کند.
بترروزگار آن شمارم همه
که بر کام دشمن گذارم همه.
یلان زخم پولاد و دست دراز
ز سر هم به پولاد دارند باز.
چو دشمن به بند افتد بکن تو زور [کذا]
که هرگز نگردد رها تا بگور.
چو روباه را کشت خواهی نگر
نخوانی به نامش مگر شیر نر.
اگر چند خوبست بر کف گهر
چو او را برشته کنی خوب‌تر.
دو چشمت به فرزند روشن بود
اگر چند فرزندت دشمن بود.
ز پیش پسر مرگ خواهد پدر
تو دشمن شنیدی ز جان دوست‌تر.
بکاهد ز رنج تو هم رنج تو
و ز آسانی آسانی و گنج تو.
بهنگام برنایی و کودکی
بدانش توان یافتن زیرکی [کذا].
درختی که خردک بود باغبان
بگرداند او را چو خواهد چنان
چو گردد کلان باز نتواندش
که از کژیّ و خم بگرداندش.
درم سایه و روح دانایی است
درم گرد کن تا توانی است.
چو پشت است مر مرد را خواسته
کرا خواسته کارش آراسته
بیفزاید از خواسته هوش و رای
تهی‌دست را دل نباشد به جای.
توانگر برد آفرین سال و ماه
و درویش نفرین برد بی گناه.
چنان کرد یزدان تن آدمی
که بردارد او سختی و خرمی.
بر آن پرورد ک‌اش همی پروری
بیاید بهر راه ک‌اش آوری.
بیاموز تا زنده‌ای روز و شب
چنین گفت دانا که بگشاد لب.
نهاده ز بن خود چنین آمدست
که هر مه به دانش گزین آمدست.
شنیدم که بر شاه فرّخ بود
که دستور پاکیزه پاسخ بود.
نبایدش دستور نادان به کار
دبیران نادان نااستوار.
بود پادشه مستحق‌تر کسی
که دارد نگه چیز و دارد بسی.
اگر عام دارد بسی خواسته
بدان تا بود کارش آراسته.
پس این شاه را به که دارد نگاه
که بر عام بر چون شبانست شاه.
چو خسرو ندارد چو خواهند ازو
حق مردمان چون گزارد بگو.
خردمند گوید که بر عدل و داد
بود پادشاهی و دین را نهاد.
بهین کاری اندر جهان آن بود
که مانندهٔ کار یزدان بود.
شنیدم که آتش بود پادشاه
به نزدیک آتش که جوید پناه.
تو دانی که بر درگه شهریار
بود خویشتن داشتن سخت کار.
دل از هیبت شاه خیره شود
بدو چشم بیننده تیره شود.
اگر پادشا را تو باشی پسر
همی ترس از او گر ببایدت سر.
به راهی که مرد اندر آید به سر
بر آن راه نیزش نباید گذر.
گناهی که کردی و بر تو گذشت
نبایدت هرگز به دو بازگشت.
نه هر بار بر تو گنه بگذرد ۞
نه آهو همه ساله سبزی چرد.
پشیمانی از کرده یک‌بار بس
هلاهل دوباره نخورده است کس.
به کژی و ناراستی کم گرای
جهان از پی راستی شد به پای.
هر آن‌گه که شد راستیت آشکار
فراوان بود مرا ترا خواستار.
رهی کز خداوند شد بختیار
برآیدش بی رنج بسیار کار.
نکوهیده باشد دروغ‌آزمای
سوی بندگان و به سوی خدای.
یک آهو که از یک دروغ آیدا
به صد راست گفتن نپیرایدا.
دروغ آب و آزرم کمتر کند
و گر راست گویی که باور کند.
ز دریا همیشه گهر ناورند
یکی روز باشد که سر ناورند.
شتاب آورد زشت نیکو به چشم
نه نیکو بود پادشا زودخشم.
کرا کار با شاه بدخو بود
نه آزرم و نه بخت نیکو بود.
از اندازه برتر مبر دست خویش
فزون از گلیمت مکن پای پیش ۞.
شکیبایی اندر همه کارها
به از شوشهٔ زر به خروارها.
شکیبایی اندر دل تنگ نه
شکیبایی از گنج بسیار به.
سگالش بیاید بهر کار جست
سخن بی‌سگالش نیاید درست.
به کاری که تدبیر باید دروی
نشاید گزاف اندرو کرد روی.
خردمند باید که تدبیر خویش
کند با دل خویش صدبار بیش.
چنان کن که چون یافتی دستگاه
به آمرزش اندر بپوشی گناه.
به نیکی شود چشم روشن ترا
ز هر بد بود نیک‌جوشن ترا.
ز نیکی همه نیک آید به جای
به نیکی دهد نیز نیکی خدای.
بدی همچو آتش بود در نهان
که پیدا کند خویشتن ناگهان.
یکی پند خوب آمد از هندوان
بر آن خستوانند ناخستوان.
بکن نیکی آن‌گه بیفکن به راه
نمایندهٔ راه از این به مخواه.
به ارزانیان و نه ارزانیان
درم چون ببخشی ندارد زیان.
تو دانی که مردم که نیکی کند
کند تا مکافات آن برچند.
مکافات‌ها چند گونه بود
یکی آن‌که کارد همان بدرود.
خردمند گوید که بنیاد خوی
ز شرم‌ست و دانش نگهبان اوی.
نکو داستان آن‌که خسرو بزد
گران باد بر جانور خوی بد.
بهشت آن‌کسی را که او نیک‌خوست
که دانستن خیر مردم بدوست.
همه چیزها را پسندد خرد
مگر ناخردمندی و خوی بد.
ز گفتار و کردار و از خوی زشت
کسی ندرود خوب چون زشت کشت.
چو از آشتی شادی آید به چنگ
خردمند هرگز نکوشد به جنگ.
بتر دشمنی مرد را خوی بد
کزو جان به رنج آید و کالبد.
بتر مرد آن‌کو به خوی زنان
برآید، پس آن‌گه بماند چنان.
خردمند گوید که زن آن بتر
که او مردخو باشد و مردفر.
بس است این شرف خوی پاکیزه را
که ماند زن خوب دوشیزه را.
کسی کو برهنه کند راز دوست
روا باشد ار بردرانیش پوست.
گشایندهٔ رازهای نهان
سرانجام رسوا شود در جهان.
ز من راز خویش ار نداری نگاه
نگه داشتن رازت از من مخواه.
چو در دل نگنجدت راز کسان ۞
کجا گنجد اندر دل دیگران.
سخن کو ز سی‌ودو دندان بجست
به سی‌ودو گوش و دل اندر نشست.
نیاید دگر باره زی مرد آن
سخن کز دهن جست و تیر از کمان.
مباد ایچ‌کس کو بگوید نهان
ابا زن، که رسوا شود در جهان.
شنیدم که چیزی بود استوار
که او را نگهبان بود بی‌شمار.
مگر راز، کآن‌گاه پنهان بود
که او را یکی تن نگهبان بود.
اگر راز خواهی که پنهان بود
چنان‌کن که پیوند ۞ با جان بود.
چو الماس کاهن ببرد همی
سخن نیز دل را بدرد همی.
زبان را مدارید هرجای سست
که تا رازتان کس نداند درست.
کسی کآورد راز خود را پدید
ز گیتی به کامه نخواهد رسید.
نهفتن سزد راز را جاودان
به جان باز بایدش بستن، به جان.
ابا دوست و دشمن نباید گشاد
به فرزند موبد چنین کرد یاد.
شمن را نبینی چه گوید شمن
مگو راز با یک‌تن از انجمن.
چنان کامدی آن‌چنان بگذری
خوروپوش افزون ترا، بر سری.
خردمند گوید که هست این جهان
یکی جسر بر راه و ما همرهان.
کسی کاندر اندوه گیتی فتاد
مپندار گر شاه ۞ بینیش شاد.
جهان آب شورست چون بنگری
فزون تشنه ای گرچه بیشش خوری.
ز دشمن به دینار و با زینهار
برستن توان، و آز را نیست چار.
نپاید جهان بر تو ور پایدی
از او هر بدی کایدی شایدی.
چنین آمد و تو نخواهی چنین
بسنده نه ای با جهان‌آفرین.
نگردد به کام تو هرگز روش ۞
روش دیگر و تو بدیگرمنش.
به دشت اندرون تشنه را خاک شور
نماید چو آب این درفشنده هور.
اگر برشتابد بدو آب جوی
نیابد درو آب جویِ آب جوی.
نه مشکست هرچ او سیاهی نمود
سیاهی نماید همان نیز دود.
نه هرچه آید اندر دل ما گمان
بر آن‌گونه گردش کند آسمان.
هر آن چیز کاندر جهان ناوری
چرا گوش داری که بیرون بری.
همه چیز هستت ز چیز کسان
چو بیرون روی باز ایشان رسان.
رهی کز خداوند شد بی‌نیاز
خداوندی وی نداری تو باز.
بجای مه است از میان مهان
کسی کو بپوشد نیاز از جهان.
چه دینار و چه سنگ زیر زمی
هر آن‌گه کزو نایدت خرمی.
چو زهری که آرد به تن در گداز
خرد را بدان‌گونه بگدازد آز.
خور و پوش و بخشای و راحت رسان
نگه می چه داری ز بهر کسان.

و او را ظاهراً مثنوی‌های دیگر بوده است. اینک چند نمونه:
مثنوی به بحر خفیف:
گشت پر منگله همه لب کشت
داد در این جهان نشان بهشت.
هر که باشد سپوزکار به دهر
نوش در کام او شود چون زهر.
همه دعوی کنی و خوایی ژاژ
در همه کارها حقیری و هاژ.
دیو بگرفته مر ترا بفسوس
تو خوری بر زیان مال افسوس.
آب انگور و آب نیلوپل
مر مرا از عبیر و مشک بدل.
سروبن چون سر و بن پنگان
اندرون چون برون با تنگان.
هر کجا گوهریست بشناسم
دست سوی دگر نپرواسم.

مثنوی به بحر هزج مسدس:
بیاید فیلسوفی سخت شیوا
که باشد در سخن گفتن توانا.
ز روز واپسین آن‌کش خبر نیست
جز او رندیدنش کار دگر نیست.
به کار دهر مولش گرچه بد نیست
ولی در خیر کردن از خرد نیست.
بر آغالیدنش استیز کردند
بکینه چون پلنگش تیز کردند.
بخوشاندت گر خشکی فزاید
و گر سردی، خود آن بیشت گزاید.
هر آن شمعی که ایزد برفروزد
هر آن‌کش پف کند سبلت بسوزد.
درستی عمل گر خواهی ای یار
ز الفنجیدن علم است ناچار.
اگر قارون شوی ز الفختن مال
شوی در زیر پای خاک پامال.
یکی گفتش که ای دارای گیهان
که یارد کرد با تو مکر و دستان.
پلنگ دژبرازی دید بر کوه
که شیر چرخ گشت از کینش استوه.
چو آلیزنده شد در مرغزاری
نباشد در دلش از بار باری.

مثنوی به بحر رمل:
چو نیاز آید سزاوار است داد
جان من گریان این سالار باد.

مثنوی به بحر سریع:
کار بشولی که خرد کیش شد
از سر تدبیر و خرد بیش شد.