اسگذار آن بریدی باشد که از بهر شتاب بهر فرسنگی و منزلی داشته باشد در راه با توشه چون از اسب فرود آید بر آن دیگر نشیند و شکم بسته دارد تا زور صعب بوی نرسد، عنصری گفت:
تو گویی از اسرار ایشان همی فرستد بدو آفتاب اسگذار
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
شرح و معنی قطعه
این عبارت و بیت منور از «ابوالفضل بیهقی» (یا به نقل از منابع تاریخی و سیاستنامهها) دربارهی سیستم پیشرفتهی ارتباطی و چاپارخانههای باستانی (برید) است. معنی و مفاد متن چنین است:
- اسگذار آن بریدی باشد...: اسبگذار یا چاپارچیِ تندرو کسی است که برای سرعتِ بیشتر در هر فرسنگ و منزلِ راه، اسبی تازهنفس و توشهدار آماده دارد. چون از یک اسب پیاده میشود، بیدرنگ بر اسب دیگر مینشیند و شکم خود را میبندد (یا تنگ اسب را محکم میبندد و خود کمند میبندد) تا شدت گرسنگی و سفتی راه به او آسیب نرساند.
- بیت منسوب به عنصری: یعنی چنان سرعت سیر و حرکت این چاپارها زیاد است که گویی خورشیدِ عالمتاب، خود برای او (پادشاه یا مقصد) پیام و اسرار میفرستد.
واژگان پیشااسلامی متن (ایرانی و انیرانی)
- برید: واژهای با ریشه لاتین (veredus به معنی اسب چاپار) که از طریق آرامی یا یونانی (veredos) وارد زبانهای ایرانی میانه (پهلوی و سغدی) و سپس عربی و فارسی دری شده است.
- فرسنگ: واژهای اصیل ایرانی، معرب از «فرسنگ» یا «پَرَسنگ» پهلوی (parasang)، از پارسی باستان frasaŋha-.
- منزل: واژهای سامی (عربی)، اما مفهوم اداری آن ریشه در ساختار راههای هخامنشی و ساسانی (ایستگاههای بین راهی) دارد.
- اسب: واژهای اصیل ایرانی، از پهلوی asp، اوستا aspa-، پارسی باستان asa-.
- شکم: واژهای ایرانی، پهلوی شکم (šikam).
بررسی خط و نگارش واژگان
در دوران باستان، خطوط رایج برای نگارش زبانهای ایرانی شامل خط میخی پارسی باستان (دوره هخامنشی)، خط پهلوی کتیبهای و کتابی (دوره اشکانی و ساسانی)، و خط اوستایی (برای متون دینی) بوده است.
شخصیتهایی چون نوشیروان، بزرگمهر، موبدان یا کرتیر، واژگان کلیدی این بیت را به خط پهلوی ساسانی (کتابی یا کتیبهای) مینگاشتند. خط پهلوی خطی است فارسی-سامی (دارای هزوارشها) که در آن حروف به هم میچسبند و بسیاری از واژگان آرامی نوشته شده اما به فارسی میانه خوانده میشوند.
جدول زیر نحوهی نگارش واژگان کلیدی این بیت را در خطوط پیشااسلامی نشان میدهد:
| واژه فارسی دری | ریشه / واژه باستانی | خط میخی پارسی باستان | خط پهلوی ساسانی (پژواک/کتابی) |
| اسب | aspa- (اوستایی) | 𐎠𐎿 (asa) | ʾsp (اسپ) |
| راه | raθa- / rāδ | - | lʾh (راه) |
| آفتاب | āftāb (میانه: āptāp) | - | ʾp-tʾp |
| فرسنگ | frasaŋha- | - | plsŋk (فرسنگ) |
سبک و سیاق نگارش کاتبان دوره ساسانی (مانند دبیران بزرگمهر یا موبدان):
اگر این مضمون در قالب کتیبهای پهلوانی یا نامهای دربار ساسانی ثبت میشد، به جای واژگان خالص دری، از معادلهای دقیق فارسی میانه (پهلوی ساسانی) بهره میبردند. به عنوان مثال، به جای «برید»، واژه پهلوی چاپار یا پیک (frēh-gām یا payg) و به جای «فرسنگ»، واحد اندازهگیری پَرَسنگ با خط پهلوی کتابیِ شکسته نوشته میشد. متن پهلوی به دلیل داشتن حروف همشکل (مانند p, y, n یا حروف دال و ر) نیازمند سواد دقیق دبیران درباری بود و خوانش آن مستقیماً به حضور «دبیران و موبدان» وابسته بود.
پروای اسگذار نکردید! دهخدا چنین گوید: اسکدار. [ اَ ک ُ / اِ ک ُ / اُ ک َ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) اسکذار. اسگدار. اسگذار. اسب گدار. اسب گذار. اسپ گذارنده.
پژوهش دقیق استاد دهخدا دربارهی ریشه و تلفظ این واژه کاملاً درست است و شکل درست و اصیل آن همان اسبگذار یا اسپگذارنده (کسی که اسب عوض میکند یا اسب در راه میگذارد) است که در متن پیشین به آن اشاره شد.
در متون کهن و اشعار شاعران سبک خراسانی، ضبطهای گوناگونی مانند «اسکدار»، «اسکذار»، «اسگدار» و «اسگذار» برای این واژه به کار رفته است که همگی به مفهوم پدیدآورنده یا دارندهی اسبهای تازهنفس در ایستگاههای بینراهی (چاپارخانه) دلالت دارند.
سپاس از دقت نظر شما در بازخوانی دقیق ریشهی این واژه و یادآوری استناد ارزشمند لغتنامه دهخدا.
////////////
اسکدار. [ اَ ک ُ / اِ ک ُ / اُ ک َ ] (نَف مرکب، اسم مرکب) اسکذار. اسگدار. اسگذار. اسبگدار. اسبگذار. اسپگذارنده.
خوارزمی گوید: اصل آن «از کو داری» است یعنی از کجا گرفته؟ و آن مدرجی است که در آن عدد خرائط و کتب وارده و نافذه و نامهای صاحبان آن نوشته میشود. (مفاتیح).
هدایت در انجمنآرای ناصری گوید: ظن فقیر آن است که در اصل ترکی بوده و چون «اسک» بهمعنی الاغ است، اسکدار بهمعنی الاغدار؛ و این قول بر اساسی نیست.
۱. پیک سوار. آن بریدی باشد که از بهر شتاب بههر فرسنگی اسبی و منزلی داشته باشد در راه با توشه؛ چون از اسب فرودآید بر آن دیگر نشیند و شکم بسته دارد تا زور صعب به وی نرسد. (لغتفرس اسدی).
اسگدار و اشگزار [کذا] نیز گویند. اسکدار آن است که چون قاصدی را خواهند که به تعجیل بهجایی بفرستند در هر منزل جهت او اسبی نگاه دارند تا منزلبهمنزل بر اسب تازه و زور سوار شود و بهعربی برید خوانند. (برهان) (جهانگیری).
نامهبر که بهجهت او در هر منزل الاغ مهیا باشد. (رشیدی).
الاغی که بههر او بههر فرسنگ اسب و توشه مهیا دارند تا چون از این اسب فرود آید، بر آن بنشیند. (شرفنامهی منیری).
قاصدی که در هر منزلی جهت او اسبان آسوده بازدارند که او بهسرعت رود و آن را یام گویند. (غیاث) (سروری). و بههندی داکچوکی. (آنندراج). ایلچی. (جهانگیری). الاغ. اولاغ. این لغت در بلاد اسلامبول معمول و شایع است. (آنندراج):
کنت اتقلد مجلس الاسکدار فی دیوان الخراج.(کتاب الوزراء و الکتاب جهشیاری، چاپ ۱۳۵۷ هـ. ق، ص ۱۵۴).
تو گوئی که ز اسرار ایشان همیفرستد بدو آفتاب اسکدار.(عنصری).
بر عزم جنبش این نیت من که کردهامنزد شهنشه ملکان بر، باسکداراز من خدایگان همه شرق و غرب رادر ساعت این خبر بگذار ای خبرگذار.(منوچهری).
۲. در زمان پیشین که بر سر هر منزلی پیکی بداشتندی که تا این پیک دیگر دررسیدی، نامه بدان دادی که آسوده است و این پیک منزل پیشتر بردی و بدان آسودهٔ دیگر دادی تا نامه زود بهمقصود رسیدی و با اسب راه بریدندی و شکم بسته داشتندی تا زور صعب بدو نرسد. (حاشیهی فرهنگ اسدی نخجوانی).
۳. پیادگان بدین نوع (معنی اول) را نیز گویند که در هر چند قدم یکی نشسته باشد و خط و کتابت را پیادهی اول بهدویم و دویم بهسوم دهد تا بهمقصد رسد و این در هندوستان بیشتر متعارف است. (برهان).
۴. آن باشد که پیکان آسوده بر راه در مواضع معین بنشانند جهت رسیدن نامه و اعلام و اخبار احوال و هر پیکی را مقرر باشد که چه مقدار میباید رفت؛ چون هر یک بهدیگری رسد نامه بهدو دهد و آن یک بهدیگری بر این ترتیب تا زودتر نامه برسد و باشد که در هر منزل جهت مصلحت اسب و زاد نیز داشته باشند و در اصفهان و عراق و اکثر بلاد عجم آن را دلام گویند. (صحاحالفرس). رجوع به بُسفر، اسکوتاری، اسکوداری و اسکداری شود:
- این نامه نبشته آمد و باسکدار گسیل کرده. (تاریخ بیهقی، چ ادیب، ص ۵۵۹).
- چهارم صفر اسکدار هرات رسید. (تاریخ بیهقی، ص ۳۷۱).
- نامها رفت باسکدار بهجمله ولایت که براه رسول بود. (تاریخ بیهقی، ص ۲۹۷).
- مسعدی را گفته آمد تا هماکنون معمانامه نویسد با قاصدی از آن خویش و یک اسکدار که آنچه پیش از این نبشته شده بود باطل بوده است. (تاریخ بیهقی، ص ۳۲۲).
- نماز دیگر پیش امیر بنشسته بودم اسکدار خوارزم بهدیوان آورده بودند؛ حلقهبرافکنده و بر در زده، دیوانیان دانسته بودند که هر اسکداری که چنین رسید سخت مهم باشد. (تاریخ بیهقی، ص ۳۲۳).
- نامه رسید از بُست باسکدار. (تاریخ بیهقی، ص ۳۷۵).
- بر راه بلخ اسکدار نشانده بودند و دل در این اخبار بسته و هر روز اسکدار میرسید. (تاریخ بیهقی، ص ۳۴۸).
- اسکدار غزنین رسید در این ساعت، پیش برد، نامهی کوتوال غزنین بود. (تاریخ بیهقی، ص ۶۲۲).
- نامه درنوشت و گفت تا در خریطه کردند و مهر اسکداری نهادند. (تاریخ بیهقی، ص ۵۵۳).
- امیر نامهای فرمود بوزیر در این باب و باسکدار گسیل کرد. (تاریخ بیهقی، ص ۵۴۹).
- تا چاشتگاه اسکداری رسید. (تاریخ بیهقی، ص ۳۴۸).
- سواری دررسید او، سوارانی که بر راه غور ایستانیده بودند و اسکداری داشت، حلقهبرافکنده و بر در زده بهخط بوالفتح حاتمی نایب برید هرات. (تاریخ بیهقی، ص ۵۵۳).
- من نامه نبشتم، وی آنرا بخط خویش استوار کرد و خریطه کردند در اسکدار گوزگانان نهادند. (تاریخ بیهقی، ص ۴۰۶).
۵. خریطه و کیسه را نیز گویند که قاصدان مکتوب در آن نهند. (برهان). خریطة الفیج یضع فیها الکتب (السامی)؛ یعنی اسکدار کیسهی پیک است که در او مکتوبات گذارند و این معنی بهبیت مذکور (شعر عنصری در بالا) نیز مناسبت دارد. (سروری). نامهدان.
