۱۴۰۵ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

پنهان بودن واقعیات، پشت نام های اصلاح طلب، تندرو، اصولگرا.

 سرمقاله راه توده 1014

پنهان بودن واقعیات، پشت نام های
اصلاح طلب، تندرو، اصولگرا...

امروز بر همگان آشکار شده که تقسیم‌بندی سیاسی ایران به "اصلاح‌طلب" و "اصولگرا" توان توضیح صحنه واقعی سیاست کشور را ندارد. این دوگانه در دوره‌ای شکل گرفت که مسئله مرکزی سیاست ایران عمدتاً در داخل تعریف می‌شد: حدود اصلاح در جمهوری اسلامی، انتخابات، آزادی‌های اجتماعی، رابطه نهادهای انتخابی و انتصابی، سیاست فرهنگی و شیوه اداره کشور. اختلافات سیاست خارجی نیز تا حد زیادی در چارچوب همین منازعه داخلی تفسیر می‌شد.
اما اکنون شرایط جهان و ایران بویژ پس از آغاز جنگ اوکراین و سپس تجاوز امپریالیستی به ایران به کلی تغییر کرده است. تشدید رویارویی ایران و آمریکا، گسترش بحران نظم جهانی، ظهور چین، بازیابی قدرت روسیه، توسعه بریکس و دیگر اشکال همکاری کشورهایی که قبلا به آنان نام "حاشیه ای" یا جنوب جهانی داده می شد، و سرانجام ورود ایران به یک رویارویی مستقیم و وجودی، محور اصلی اختلاف سیاسی داخلی را نیز جابجا کرده است. امروز پرسش تعیین‌کننده فقط این نیست که جمهوری اسلامی چگونه باید اداره شود، بلکه این است که ایران در چه جهانی زندگی می‌کند، این جهان به کدام سو می‌رود و کشور برای بقا و توسعه باید خود را در کجای این تحول تاریخی قرار دهد.
از همین روست که مرزهای قدیمی در حال فروپاشی‌اند. در میان نیروهایی که زمانی "اصولگرا" نامیده می‌شدند، دیدگاه‌های متفاوتی درباره چین، روسیه، آمریکا، مذاکره، اقتصاد جهانی و آینده نظم بین‌المللی وجود دارد. در سوی دیگر، بخش‌هایی از جریان سابقاً اصلاح‌طلب نیز مدت‌هاست که مسئله اصلی را نه اصلاحات داخلی، بلکه تعیین نوع رابطه ایران با غرب و به‌ویژه آمریکا می‌دانند. به این معنا، محور اصلی منازعه سیاسی آرام‌آرام از دو گانه "اصلاح طلبی در برابر محافظه‌کاری" به "جهت‌گیری راهبردی ایران در نظام جهانی" منتقل شده است.
در چنین شرایطی، رسانه های غربگرای ایران و پشتیبانان جهانی آنان می کوشند دوگانه تازه‌ای با عنوان "معتدل" و "تندرو"را به جای دوگانه پیشین عمده کنند. بخشی از جریان هایی که در میانه تجاوز امریکا به ایران از "صلح" سخن می گویند خود را "معتدل و صلح طلب" می دانند و جناح مقابل را "تندرو و جنگ طلب" معرفی می کنند. اصطلاح "تندرو" البته بیش از همه توسط رسانه های خارجی نظیر بی.بی.سی و صدای امریکا و اینترنشنال و رسانه های اصلاح طلب داخلی استفاده می شود بدون آنکه دارای هیچ معنای مشخصی باشد. چرا که "تندروی" در ارتباط با یک موضوع معین تعریف دارد. مثلا جریان رسانه ای موسوم به اعتدالی و اصلاح طلب "تندروترین" مواضع را علیه چین و روسیه دارد که نمونه آن را در کاریکاتور هفته پیش کانال "سهام نیوز" که رهبران چین و روسیه را در حال بلعیدن ایران تصویر می کرد می توان دید. این جریان "تندرو" با این تبلیغات می خواهد ایران را از امکان بهره گیری از پشتیبانی جبهه جهانی متحدان خود جدا کند تا راه برای سازش یا تسلیم به امریکا باز شود.
واژه "معتدل" در ظاهر به روش اشاره دارد: کسی که اهل گفت‌وگو، سازش، تنش‌زدایی و پرهیز از برخورد است. "تندرو" نیز ظاهراً کسی است که اهل تقابل، مقاومت و تشدید درگیری است. اما پشت این تفاوت ظاهری در اصطلاح، دو درک کاملاً متفاوت از جهان قرار دارد.
برداشت نخست بر این فرض استوار است که مسئله اصلی میان ایران و آمریکا حاصل سیاست‌های نادرست، ایدئولوژیک یا تحریک‌آمیز ایران است. در این نگاه، اشغال سفارت آمریکا به نقطه آغاز دشمنی دو کشور تبدیل می‌شود و تداوم تنش نیز عمدتاً به رفتار "تندروها" نسبت داده می‌شود. نتیجه منطقی چنین برداشتی روشن است: اگر ایران رفتار خود را تعدیل کند، حضور منطقه‌ای را کاهش دهد، برنامه‌های نظامی و امنیتی را محدود کند، می تواند به توافقی پایدار با آمریکا برسد و امکان عادی‌سازی و ادغام مجدد در نظم جهانی فراهم خواهد شد.
حامیان این روایت تا به امروز نتوانسته اند به یک پرسش اساسی پاسخ دهند و همین روایت آنان را در نزد مردم کم اعتبار کرده است: آیا تمام کشورهایی که طی دهه‌های گذشته هدف کودتا، تحریم، محاصره، اشغال یا جنگ آمریکا قرار گرفته‌اند، سفارت آمریکا را اشغال کرده بودند؟ عراق، لیبی، سوریه، افغانستان، کوبا، ونزوئلا و بسیاری دیگر را نمی‌توان با حادثه سفارت در تهران یا اقدامات "تندروها" توضیح داد. بنابراین مسئله ایران را نیز نمی‌توان صرفاً به رفتار داخلی یا اشتباهات یک جناح فروکاست.
در برابر این نگاه، برداشت دیگری وجود دارد که منازعه ایران و آمریکا را بخشی از یک تضاد ساختاری گسترده‌تر می‌بیند. از این منظر، آمریکا نه صرفاً دولتی ناراضی از رفتار ایران، بلکه مرکز یک نظم جهانی است که دهه‌ها برتری خود را از طریق ترکیبی از قدرت نظامی، مالی، پولی، فناورانه و تاثیر در نهادهای بین المللی حفظ کرده است. ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی، منابع انرژی، قرارگرفتن در اتصال خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز و غرب آسیا، و همچنین به دلیل روابطش با جبهه موسم به "شرق" و چین و روسیه، در مرکز یکی از مهم‌ترین نقاط برخورد این نظم با جهان در حال ظهور قرار گرفته است. در چنین برداشتی، حتی حل مسئله هسته‌ای یا کاهش برخی تنش‌های منطقه‌ای به هیچ عنوان تضاد بنیادی را از میان نمی‌برد، زیرا مسئله فقط بر سر رفتار ایران نیست؛ مسئله جایگاه ایران در نظم جهانی است.
از اینجا اختلاف "معتدل" و "تندرو" معنای دیگری پیدا می‌کند. آنچه در ظاهر اختلاف بر سر مذاکره یا مقاومت است، در عمق خود اختلاف میان دو ارزیابی از آینده جهان است:
یک نگاه – که نظم سرمایه داری را جاودان و امریکا را مرکز آن می داند - نظم آمریکامحور را چارچوب اصلی و پایدار جهان امروز و آینده می‌داند. از این منظر، ایران دیر یا زود باید راهی برای بازگشت به این نظم پیدا کند، زیرا توسعه اقتصادی، فناوری، سرمایه‌گذاری و امنیت بدون پذیرش وابستگی به غرب ممکن نیست.
نگاه دیگر بر این باور است که این نظم امریکایی و غربی نه تنها در حال افول است، بلکه شرایط تاریخی بازتولید آن نیز در حال از میان رفتن است. یعنی امکان ایجاد یک امپریالیسم جدید که جای امریکا را بگیرد دیگر وجود ندارد. بنابراین مسئله ایران نه بازگشت به نظم گذشته، بلکه یافتن جایگاه خود در جهانی است که از سلطه یک مرکز خارج می‌شود.
حامیان حفظ ایران در نظم تک قطبی امریکا محور، در اینجا یک خلط مبحث جدید را یعنی تغییر مفهوم امپریالیسم و جایگزین کردن آن با "قطب های هژمونیک" که تکرار همان نظریه کهنه "تضاد ابرقدرت ها"ست وارد صحنه می کنند. نظریه رقابت هژمونیک، امپریالیسم را صرفاً با داشتن اقتصاد بزرگ یا ارتش قدرتمند تعریف می کند. در حالیکه قدرت‌های بزرگ همیشه وجود داشته‌اند. آنچه نظم امپریالیستی را متمایز می‌کند، مجموعه‌ای از ساختارهای به‌هم‌ پیوسته است: حاکمیت پولی، کنترل شبکه‌های مالی و اعتباری، توان تحریم فرامرزی، برتری نظامی جهانی، رهبری ائتلاف‌های نظامی، توان تعیین قواعد تجارت و سرمایه‌گذاری، برتری فناوری، سلطه بر نهادهای بین‌المللی و امکان واداشتن دیگر کشورها به پذیرش قواعدی که در تدوین آن نقشی نداشته‌اند.
قدرت آمریکا دقیقاً بر چنین مجموعه‌ای بنا شده است. دلار تنها یک پول ملی نیست، بلکه ستون نظام مالی جهانی است. ناتو فقط یک اتحاد دفاعی نیست، بلکه ساختار رهبری نظامی غرب است. تحریم‌های آمریکا فقط تصمیمات داخلی نیستند، بلکه به دلیل مرکزیت دلار و شبکه مالی آمریکا می‌توانند شرکت‌ها و دولت‌های کشورهای دیگر را نیز وادار به اطاعت کنند. برتری فناوری، مالکیت فکری، شرکت‌های فراملی، رسانه‌های جهانی و نهادهای مالی بین‌المللی نیز اجزای همین ساختارند.
چین و روسیه چنین ساختاری را در اختیار ندارند و بدنبال آن نیستند، بنابراین امکان تبدیل شدن به یک امپریالیسم جدید یا "قدرت هژمونیک" را ندارند. قدرت اقتصادی چین، حتی اگر از آمریکا پیشی بگیرد، به معنای شکل‌گیری یک امپریالیسم چینی نیست. روسیه نیز با وجود قدرت نظامی و هسته‌ای، فاقد شبکه مالی، پول جهانی، ائتلاف نظامی فراگیر و ساختار اقتصادی‌ای است که بتواند جهان را در سلسله‌مراتبی مشابه نظم آمریکایی سازمان دهد.
مهم‌تر از آن، مسئله صرفاً این نیست که چین و روسیه امروز فاقد این ابزارها هستند. پرسش بنیادی‌تر این است که آیا جهان آینده اساساً اجازه بازسازی چنین تمرکزی را به هیچ قدرت دیگری خواهد داد؟ رشد ناموزون جهانی، ظهور مراکز متعدد اقتصادی و سیاسی، افزایش وزن کشورهای جنوب، توسعه فناوری در مراکز گوناگون، تکثر نظام‌های پرداخت، گسترش تجارت با ارزهای ملی، مقاومت دولت‌های ملی در برابر مداخله خارجی و افزایش آگاهی جهانی از سازوکارهای استعمار و امپریالیسم، شرایطی را ایجاد کرده است که بازسازی یک مرکز واحد سلطه را ناممکن می‌کند.
از این منظر، برخلاف ادعای غربگرایان، چند قطبی ‌شدن صرفاً به معنای انتقال قدرت از آمریکا به چین یا از غرب به شرق نیست. اگر چنین بود، با جابجایی ساده مرکز امپریالیسم روبرو بودیم. چندقطبی‌شدن در معنای عمیق‌تر، روندی است که خود امکان تمرکز امپریالیستی قدرت جهانی را تضعیف می‌کند.
وقتی کشورهای مختلف بتوانند فناوری را از چند منبع تهیه کنند، انحصار فناوری کاهش می‌یابد. وقتی تجارت با ارزهای مختلف ممکن شود، قدرت تحریم دلار محدود می‌شود. وقتی دولت‌های جنوب به چند بازار، چند منبع سرمایه و چند مسیر حمل‌ونقل دسترسی داشته باشند، یک قدرت نمی‌تواند شرایط خود را به تنهایی تحمیل کند. وقتی چند قدرت نظامی توان جلوگیری از مداخلات یک‌جانبه را داشته باشند، تکرار آسان جنگ‌هایی از نوع عراق و لیبی دشوارتر می‌شود.
بنابراین پرسش تاریخی امروز دیگر این نیست که "امپریالیسم بعدی کدام کشور خواهد بود؟" پرسش این است که "آیا شرایط تاریخی شکل‌گیری یک امپریالیسم جهانی واحد هنوز قابل بازتولید است؟" در این چارچوب، نظریه‌ای که آمریکا را در یک سو و چین و روسیه را به‌عنوان "قطب های هژمونیک رقیب" در سوی دیگر قرار می‌دهد و سپس از ایران می‌خواهد از هر دو فاصله مساوی بگیرد، یا بقول آنها "روابط متوازن" بین دوست و دشمن برقرار کند، به لحاظ عملی فاجعه بار و به لحاظ نظری بر یک ادعای تقارن کاذب استوار است.
جهان واقعی متقارن نیست.یک طرف دارای دلار، شبکه مالی جهانی، تحریم‌های ثانویه، ناتو، شبکه گسترده پایگاه‌های نظامی، نفوذ بر نهادهای بین‌المللی و توان تعیین بسیاری از قواعد اقتصاد جهانی است. طرف دیگر مجموعه‌ای ناهمگون از کشورهایی است که هر یک منافع و سیاست مستقل خود را دارند و حتی در بسیاری موارد با یکدیگر رقابت می‌کنند.
چین و روسیه مالک یا فرمانده "جهان چندقطبی" نیستند. آنها دو نیروی مهم در فرایندی هستند که قدرت جهانی را از تمرکز خارج می‌کند.از همین رو، مفهوم "استقلال" نیز باید بازاندیشی شود.استقلال به معنای فاصله مساوی از همه قدرت‌ها نیست. استقلال یعنی توان یک کشور برای اتخاذ تصمیم مستقل، حتی هنگامی که آن تصمیم برخلاف خواست قدرت مسلط جهانی باشد.
اگر ایران بتواند نفت خود را بدون وابستگی کامل به دلار بفروشد، پرداخت‌های خود را خارج از شبکه مالی غرب انجام دهد، فناوری را از منابع گوناگون به دست آورد، بازارهای صادراتی متعددی داشته باشد و نیازهای راهبردی خود را بدون اجازه آمریکا تأمین کند، وابستگی آن کاهش یافته است؛ حتی اگر تجارتش با چین چند برابر تجارتش با اروپا شود.
بنابراین پیوند با جهان چندقطبی به معنای وابستگی نیست، بلکه شرط اولیه و مادی استقلال است. از این نظر مفهوم "روابط متوازن"که ورد زبان اعتدالیون و اصلاح طلبهاست باید با دقت بیشتری بررسی شود. اگر آمریکا اقتصاد ایران را تحریم می‌کند، دسترسی آن را به نظام مالی محدود می‌کند، تجارتش را هدف قرار می‌دهد و علیه آن از فشار سیاسی و نظامی استفاده می‌کند، در حالی که چین یا روسیه بخشی از بازار، فناوری، تسلیحات، سرمایه، نظام پرداخت یا مسیرهای تجاری مورد نیاز ایران را فراهم می‌کنند، کاهش رابطه با این کشورها برای "ایجاد توازن" سیاستی مستقل نیست، بلکه عین کوشش برای حفظ وابستگی است. سیاست "روابط متوازن" در عمل به این معناست که ایران ابزارهای مقاومت خود را تضعیف کند، به امید آنکه قدرت امپریالیستی و مهاجم فشار خود را کاهش دهد.
در این نقطه، خود واژه "استقلال" ممکن است به پوششی برای افزایش وابستگی بدل شود. این مسئله در شرایط جنگی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. ایران کشوری است که در میانه یک رویارویی وجودی قرار گرفته و باید توان اقتصادی، نظامی و سیاسی خود را برای بقا حفظ کند. در چنین وضعی، تضعیف رابطه با کشورهایی که قادرند بخشی از فشار آمریکا را خنثی کنند، صرفاً یک انتخاب دیپلماتیک نیست؛ مستقیماً بر توازن قوا اثر می‌گذارد.بنابراین اختلاف داخلی ایران را نمی‌توان فقط به معتدلین و تندروها یا "مذاکره‌طلبان" و "مقاومت‌طلبان" فروکاست. در سطح عمیق‌تر، یک جریان هنوز نظم تک قطبی قدیم را آینده جهان می‌داند و می‌کوشد راهی برای بازگشت ایران به درون آن بیابد .جریان دیگر نظم قدیم را در حال زوال می‌بیند و معتقد است ایران باید با تحمل هزینه‌های دوران گذار، ظرفیت‌های اقتصادی، نظامی، فناوری و سیاسی خود را در پیوند با جهانی که از سلطه یک مرکز خارج می‌شود بازسازی کند.
به همین دلیل، اصطلاح "معتدل" و "تندرو"در واقع بیش از آنکه توضیح‌ دهنده باشد، یک اصطلاح ایدئولوژیک است که نوعی داوری سیاسی را از پیش در خود حمل می‌کند. یکی را عقلانی، واقع‌بین و اهل مصالحه معرفی می‌کند و دیگری را افراطی و ماجراجو. در حالی که اختلاف واقعی نه بر سر میزان تندی رفتار، بلکه بر سر تشخیص دوره تاریخی است.
از این منظر، منازعه واقعی امروز ایران را شاید بتوان چنین تعریف کرد:
نزاع میان نیروهایی که راه آینده ایران را در ادغام مجدد در نظم امپریالیستی رو به افول می‌بینند و نیروهایی که استقلال و بقای ایران را در پیوند فعال با روند گذار به جهان چندقطبی و پساآمپریالیستی جست‌وجو می‌کنند.
در چنین جهانی، برتری اقتصادی با هژمونی جهانی یکی نیست؛ قدرت نظامی با رهبری نظامی جهان یکی نیست؛ نفوذ با سلطه ساختاری یکی نیست؛ و نابرابری اقتصادی یا نظامی میان کشورها نیز به خودی خود به معنای وجود دهها قطب امپریالیستی نیست.
به همین دلیل، افول آمریکا تنها یکی از اجزای تحول کنونی است. مسئله بنیادی‌تر آن است که مجموعه شرایط تاریخی‌ای که امکان شکل‌گیری و بازتولید چنین مرکز امپریالیستی‌ای را فراهم کرده بود، خود در حال فرسایش است.
چندقطبی‌شدن از این منظر پایان تاریخ نیست؛ مرحله گذار است. اما اهمیت تاریخی آن در این است که سازوکارهای انحصار را تخریب می‌کند و امکان شکل‌گیری جهانی را فراهم می‌آورد که در آن هیچ قدرتی نتواند همان ساختاری را که آمریکا در قرن بیستم و آغاز قرن بیست‌ویکم بر آن تکیه داشت، دوباره بازسازی کند. تضاد میان غربگرایان با حامیان جبهه شرق در واقع تضاد میان حامیان حفظ نظم گذشته و مبارزان پایه ریزی جهان آینده است. بر روی این تضاد با تکرار اصطلاحات جهت داری مانند "معتدل و تندرو" یا "صلح طلب و جنگ طلب" نمی توان سرپوش گذاشت.

تلگرام راه توده:
https://telegram.me/rahetudeh