۱۴۰۵ شهریور ۲۲, یکشنبه

گداز تبش باشد در تن و بیشتر زنان را باشد وقت زادن ابوشکور گوید: هر چه بخوردی تو گوارنده باد گشته گوارش همه بر تو گداز.

 گداز تبش باشد در تن و بیشتر زنان را باشد وقت زادن ابوشکور گوید:

هر چه بخوردی تو گوارنده باد  

گشته گوارش همه بر تو گداز 

 مطلوب است  شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟ 

شرح و معنی ابیات
«گداز» در اینجا به معنای تب سوزان، گداختن تن و درد شدید زایمان است. ابوشکور بلخی (شاعر قرن چهارم) در این بیت اشاره می‌کند که هر آنچه از طعام یا رنج که انسان تحمل می‌کند، سرانجام در وجود او هضم و جذب می‌شود، اما درد و تب زایمان برای زنان چنان سنگین و توان‌فرساست که تمامی گوارش و هستیِ تن را به گداز و تباهی می‌کشد. منظور شاعر تشبیه سختی زایمان به آتش گدازاننده‌ای است که درون تن زن را می‌سوزاند.

واژه‌شناسی و ریشه‌های پیشا اسلامی
این بیت ترکیبی از واژگان اصیل ایرانی (باواریایی و دری) است. در اینجا بررسی ریشه‌شناختی واژگان کلیدی صورت می‌گیرد:

  • هر (Har): از پارسی باستان hama- یا اوستایی haia- (همگی، هر).

  • چه (Ce): ضمیر پرسشی و مبهم، از پارسی میانه cih و پارسی باستان ciy.

  • بخوردی (Buxurdi): فعل ماضی، از ریشه اوستایی xar- (خوردن) و پارسی باستان xar.

  • تو (Tu): ضمیر شخصی، از پارسی میانه و اوستایی .

  • گوارنده (Guvārandah): صفت فاعلی، از ریشه باستانی guv- (گوارا شدن، هضم شدن) در زبان‌های ایرانی میانه.

  • باد (Bād): فعل دعایی، از پارسی باستان bū- (بودن)، اوستایی .

  • گشته (Gaštah): صفت مفعولی، از پارسی میانه gašt (گشتن، تبدیل شدن).

  • گوارش (Guvāriš): اسم مصدر، مشتق از ریشه گواریدن.

  • همه (Hamah): از پارسی باستان hama (همه، یکسان).

  • بر (Bar): حرف اضافه، از پارسی باستان بار و اوستایی ばرا.

  • گداز (Gudāz): اسم مصدر و بن مضارع از گداختن، از ایرانی باستان vi-tap یا ریشه‌های مشابه گدازاننده.

رسم‌الخط و نگارش پهلوی واژگان
اگر نویسندگانی چون بزرگمهر حکیم، کرتیر موبد یا شعرای عصر ساسانی می‌خواستند این واژگان را به خط پهلوی کتیبه‌ای (مذبحی) یا پهلوی کتابی (سیسانی) بنویسند، از سبک خط پهلوی ساسانی (کتابی یا منفصل) استفاده می‌کردند. در خط پهلوی، بسیاری از واژگان اصیل ایرانی به صورت هزوارش (با املای آرامی) یا به صورت کاتب‌پیوسته نوشته می‌شدند.

نمونه نگارش واژگان منتخب این بیت با خط پهلوی کتابی (Pahlavi script / Huzvaresh style):

  • تو (Tō): به صورت حرف نگارشی 𐭲𐭥 (t-w)

  • باد (Bād): به صورت 𐭡𐭠𐭣 (b-ā-d)

  • خوردی / بخوردی: با ریشه آرامی به عنوان هزوارش یا به صورت آوایی 𐭡𐭥𐭧𐭥𐭩

  • همه (Hamah): با واژه همتای پهلوی 𐭧𐭬𐭫 (hml / ham)

سبک و سیاق نگارش باستانی
اگر این بیت در عصر ساسانی و به دست بزرگان دربار مانند بزرگمهر یا موبد موبدان کرتیر نگاشته می‌شد، ساختار دستوری آن به جای زبان دریِ تکامل‌یافته قرن چهارم، بر اساس دستور زبان پارسی میانه (پهلوی ساسانی) شکل می‌گرفت. در آن سبک، فعل در پایان جمله قرار می‌گرفت، ساختار مجهول با افعال کمکی «بودن» یا «شدن» (همچون g-štan) با دقت بیشتری اعمال می‌شد و کاتبان دربار ساسانی ترجیح می‌دادند واژگان انتزاعی نظیر «گداز» را با خط پهلوی کتابی و با استفاده از وام‌واژه‌های آرامی (هزوارش) برای سرعت و سنت‌گرایی در کتابت ثبت نمایند، در حالی که ساختار آوایی زبان فارسی دری در شعر ابوشکور کاملاً از قالب‌های کهن عبور کرده و به زبان زنده و روان دوره اسلامی تبدیل شده است.
////////////
گداز. [ گ ُ ] (اِمص ) عمل گداختن . گدازش . تبش باشد در تن و بیشتر زنان را باشد وقت زادن . (لغت فرس اسدی ). گداختن :
چو زهری که آرد به تن در، گداز
خرد را بدانگونه بگدازد آز.

ابوشکور.


اما رود طبیعی آن است که آبهایی بود بزرگ که از گداز برف و چشمه هایی که از کوه و روی زمین بگشاید و برود و خویشتن را راه کند. (حدود العالم ).
خروشان پر از درد بازآمدند
ز دردش دل اندر گداز آمدند.

فردوسی .


پر از درد گشتم سوی چاره باز
بدان تا نماند تن اندر گداز.

فردوسی .


نگویی به بدخواه راز مرا
کنی یاد درد و گداز مرا.

فردوسی .


چو یزدان بدارد ز تو دست باز
همیشه بمانی به گرم و گداز.

فردوسی .


ز گاه خجسته منوچهر باز
بدین روز بودم دل اندر گداز.

فردوسی .


پس آگاهی آمد به نزد گراز
کز او بود خسروبه گرم و گداز.

فردوسی .


ز کهتر پرستش ، ز مهتر نواز
بداندیش را داشتن در گداز.

فردوسی .


همه مهتران پیشواز آمدند
پر از درد و گرم و گداز آمدند.

فردوسی .


ترا زین جهان سرزنش بینم آز
به برگشتنت رنج و گرم و گداز.

فردوسی .


چه آن کس که اندر خرام است و ناز
چه آن کس که در درد و گرم و گداز.

فردوسی .


سوی آفریننده ٔ بی نیاز
بباید که باشی همی در گداز.

فردوسی .


بدان تا به آرام بر تخت ناز
نشینیم بی رنج و گرم و گداز.

فردوسی .


بدانسان به لشکر فرستَمْت ْ باز
که گیو از تو گردد به درد و گداز.

فردوسی .


بهنگام پیروز چون خوشنواز
جهان کرد پر جور و گرم و گداز.

فردوسی .


همان خشم و پیکاربازآورد
بدین غم تن اندر گداز آورد.

فردوسی .


ز تو دور باد آز و خشم و نیاز
دل بدسگالت به گرم وگداز.

فردوسی .


رهاند مرا زین غمان دراز
ترا زین تکاپوی گرم و گداز.

فردوسی .


خشم شاه ۞ آتش تیز است و بداندیش چو موم
موم هر جای که آتش بود افتد به گداز.

فرخی .


گر خلافش به کوه درفکنی
کوه گیرد چو تب گرفته گداز.

فرخی .


سال تا سال همی تاختمی گرد جهان
دل به اندیشه ٔ روزی و تن از غم بگداز.

فرخی .


هردو گریانیم و هر دوزرد و هر دو در گداز
هر دو سوزانیم و هر دو فرد و هر دو ممتحن .

منوچهری .


چنان خور که نایدت درد و گداز
چنان بخش کت نفکند در نیاز.

اسدی .


گریزندگان نزد فغفور باز
رسیدند بارنج و گرم و گداز.

اسدی .


همان روزگارا سرت سرفراز
به بیماری افتاد و درد و گداز.

اسدی .


توان زنده را کشتن اندر گداز
نکرده ست کس کشته را زنده باز.

اسدی .


کرا راند خشمش فتد در گداز
کرا خواند جودش برست از نیاز.

اسدی .


زین قبل ماند به یمگان در، حجت پنهان
دل پراکنده از اندوه و غم و تن به گداز.

ناصرخسرو.


خاره و روی و حدید اندر گداز آید چو موم
ز آتش شمشیر شه چون خشم شه گردد شدید.

سوزنی .


چو شمع باد بداندیش تو ز شب تا روز
به گاز داده سر از سوز و تن به سوز و گداز.

سوزنی .


چو شکرم به گداز اندر آب دیده ٔ خویش
چگونه آبی ، آبی به گونه ٔ مرجان .

سوزنی .


بر سر آتش غمت چو سپند
با خروش و گدازمی غلطم .

خاقانی .


گاه چون صبح بر جهان خندند
گاه چون شمع در گداز آیند.

عطار.


در گداز آید جمادات گران
چون گداز تن به وقت نقل جان .

مولوی (مثنوی چ علاءالدوله ص 609).


در یخ چو کس آتشی فروزد
گرید بگداز اگر نسوزد.

امیرخسرو.


گرت غرض ز بدی قصد نیک مردان است
چه باک ، پاکتر آید زر طلی ز گداز.

ابن یمین .


پروانه را ز شمع بود سوز دل ، ولی
بی شمع عارض تو دلم را بود گداز.

حافظ.


و همچنین با کلمات ذیل ترکیب شود: آهن گداز. تن گداز. جگرگداز. دشمن گداز (مقابل دوست گداز). دل گداز.دنبه گداز. روح گداز. عقل گداز.کسرگداز (آن مقدار از زر و سیم که در گاه ، هنگام گداختن بخار شود یا به ذرات در خاک ریزد (ضرابخانه ) (و آن مقداری قلیل و معین است ). رجوع به گداختن ، گدازش ، گدازنده ، گدازیدن و ترکیب های فوق شود.
- باگداز ؛ همراه گداز. توأم با گدازش . قرین گداختن :
خروشان بر آن چشمه بازآمدند
پر از غم دل و باگداز آمدند.

فردوسی .


بدو بد نیا را همه ناز و آز
بمانده ز درد پسر باگداز.

فردوسی .


- پرگداز ؛ مشحون از گداز. ممتلی از گدازش :
از آن بیشه ناکام بازآمدند
پر از ننگ و دل پرگداز آمدند.

فردوسی .


همه خسته و بسته بازآمدند
پر از ناله و پر ۞ گداز آمدند.

فردوسی .


بدین رای از آن مرز گشتند باز
همه دیده پرخون و دل پرگداز.

فردوسی .


- جانگداز ؛ آزاردهنده ٔ جان . جان آب کننده :
کند خواجه بر بستر جانگداز
یکی دست کوتاه و دیگر دراز.

سعدی (بوستان ).


- جوشن گداز ؛ گدازنده جوشن را (شمشیر یا پیکان ) :
نهنگان شمشیر جوشن گداز
به گردنکشی کرده گردن فراز.

فردوسی .


- خزینه گداز ؛ از بین برنده ٔ خزانه (خزینه ). نابودکننده ٔ اموال ملت و دولت . سخاوتمند. خَرّاج :
خزینه پرور مردم رهی گداز بود
ملک خزینه گداز آمد و رهی پرور.

عنصری .


- رهی گداز ؛ بنده آزارده :
خزینه پرورمردم رهی گداز بود
ملک خزینه گداز آمد و رهی پرور.

عنصری .


- سوز و گداز ؛ شور و اشتیاق بسیار که غم افزا و گدازنده باشد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به همین مدخل در ردیف خود شود.
- نصرانی گداز ؛ نصرانی آزارده . آزاردهنده طرفداران عیسی :
بود شاهی و جهودان ظلم ساز
دشمن عیسی و نصرانی گداز.

مولوی (مثنوی چ علاءالدوله ص 9).