- لختی خود: پارهای از تن یا ذرهای از وجود خویش.
- زرده: زردشده، نزار و فرسوده گشته، یا کنایه از عصاره و مایع حاصل از فشردن.
- سپردن زیر پای اندر سپارا: به سختی زیر پای زمانه یا در زیر فشار چرخشت له کردن و سپردن.
- سُپار / چَرخشت: معادل عصارهکشان و ابزار فشردن انگور. ریشه در زبانهای ایرانی میانه (مانند پهلوی و سغدی) دارد. واژه «چرخشت» از ریشه اوستایی čar (گردیدن) و پسوند ابزارساز ساخته شده است.
- زِرده: برگرفته از ایرانی باستان zardā- (زرد رنگ، پژمرده)، همریشه با اوستایی zairi- و پهلوی zard.
- جان: برگرفته از ایرانی باستان yānā- (روح، روان، بخشش) یا ریشه اوستایی ā-yan-، در پهلوی به صورت ɡān یا Ǧān آمده است.
- پای: برگرفته از ایرانی باستان pāda-، اوستایی pāda-، پهلوی pād.
- جان (Ǧān / Gān): به خط پهلوی کتابی به صورت 𐭩𐭠𐭭 (Y-A-N / jān) نوشته میشد. در خط پهلوی کتیبهای نیز حروف منفصلتر و با فرم کتیبههای قرن سوم میلادی نگاشته میشد.
- زرده (Zard): به پهلوی کتابی به صورت 𐭦𐭫𐭣 (Z-L-D) کتابت میشد.
- پای (Pād): به پهلوی به صورت 𐭯𐭠𐭣 (P-A-D) نوشته میشد.
- سپار / سپردن (Spārdan): از ریشه اوستایی spərəḇ- یا پهلوی spārtan، که به خط پهلوی به صورت 𐭮𐭯𐭠𐭫𐭣𐭭 (S-P-A-L-D-N) ظاهر میگردید.
سپار. [ سِ / سُ ] (اسم). مایحتاج و آلات و ادوات خانه باشد از هر نوعی. (برهان). اسباب خانه. (جهانگیری). آلت خانه. (اوبهی) (لغتفرس) (صحاحالفرس). اسباب و آلات و ادوات خانه. (آنندراج). کاچال. مبل. اثاث:
بهانه جوید بر مالِ خویش و نعمتِ خویش کز آن مرا چه ذخیرهست و زین مرا چه سپار. (فرخی).
۲. از ریشهی «سپَر» بهمعنی لگدمال کردن. «سپار بهزبان ماوراءالنهر چرخشت بود و بهعربی معصر». (حاشیهی برهان قاطع، چ معین). آن را چرخشت خوانند. (جهانگیری). بهزبان ماوراءالنهر چرخشت بود و بتازی معصره گویند که انگور در آنجا فشارند. (آنندراج) (اوبهی). حوضی که در آن شیرهی انگور بفشارند و آن را بهعربی معصر خوانند. (برهان). موضعی که در آن انگور افشارند. چرخی که از آن شیرهی انگور بگیرند. (رشیدی):
از آن حاننور لختی خونِ زرده سپُرده زیر پای اندر سپارا. (رودکی).
پر است ساغر لاله ز بادهی صهبا ندیده رنج خرابه نخورده زخم سپار. (شمس فخری، از آنندراج).
۳. مطلق ظروف و اوانی را گویند عموماً و ظرفی که در آن انگور کرده از جایی بهجایی برند خصوصاً، و بهاین معنی بهضم اول هم آمده است. (برهان).
۴. (نَف مُرَخَّم) فاعل سپردن. (برهان). مراد اسم فاعل است. رجوع شود به سپاردن و سپردن. (حاشیهی برهان قاطع، چ معین).
جانسپار:
چه خوش باشد سری در پای یاران به اخلاص و ارادت جانسپاران. (سعدی، بدایع).
رهسپار.
ستارهسپار:
به پیش راه وی اندر پدید شد روزی هلال زورق و خور لنگر ستارهسپار. (فرخی).
